معرفی آرتا سین


آرتا سین
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 16 اسفند 1371
کشور: ايران شهر: اصفهان


آخرین داستان ها ارسالی

پدر

نمایش مشخصات آرتا سین -ازسرقبرت میخوای بیاری؟ - بالاخره ازیه جا جورش میکنم -چجوری؟ -نمیدونم... -بازمیخوای بری سراغ اون کوفتی؟ -مگه کاردیگه ای هم میتونم بکنم -نمیدونم.هرکاری میخوای بکن.دکترگفته اگه تافرداپولونبریم،عملش نمیکنه مرد ازخانه بیرون زد،درحالی که زن لب حوضی که هیج آبی درآن نبودنشسته بودو زارمیزد

عینک

نمایش مشخصات آرتا سین ویولنش را در دستان سردش گرفته بود.کلاه قدیمی پدرش را که دیگر نخ نما شده بود روی زمین رو به رویش گذاشت.ویولن را روی شانه اش گذاشت.آرشه را در دستان یخ زده اش گرفت.شروع به زدن کرد. هرکسی از کنارش رد می شد ،اسکناسی توی کلاه می انداخت.یکی گفت:بیچاره کوره.دستش را در جیبش کرد تا پولی بیرون بیاورد

چون مادر است!

نمایش مشخصات آرتا سین پرده هنوز بالا نرفته بود.هیاهوی سالن هر لحظه بیشتر می شد.پیرزن روی صندلی ردیف چهارم از آخر نشست. از سر شوق نگاهی دوباره به بلیطی که در دستان لرزانش می رقصید کرد.عصایش را به گوشه راست صندلی تکیه داد.پسری که می خواست عبور کند،پایش به عصا گیر کرد.سکندری خورد.داد کشید:مادر،چوبتو بکش کنار

لبو فروش

نمایش مشخصات آرتا سین قدش به دسته گاری نمی رسید؛ولی باهرزوروضربی بود گاری رابه کنارخیابان هفدهم رساند. لبوهاخیس خیس شده بودند.یک لحظه تنش لرزید.جای کمربندقلی خان،صاحب خانه ی متروکه ای که او و چند بچه ی بینوای دیگ در آن زندگی می کردند،هنوز می سوخت.باید دوباره لبو می پخت.به آسمان نگاه کرد.مثل اینکه میخواست برف ببارد

شاخه گلی برای خدا

نمایش مشخصات آرتا سین sو باران باریدن گرفت.زمین خیس شد و همه چیز تازه و نو.دختری با چتری سوراخ کنار خیابان ایستاده بود.گل های نارنجی رنگش را زیر باران گرفت.آنها را به سمت آسمان دراز کرد و باچشمانی بارانی پرسید:خدایا گل نمی خواهی؟

لالایی دریا

نمایش مشخصات آرتا سین خورشید بالا آمده بود.انگار دریا در بستری از نور آرمیده بود.ساره از رختخواب بلند شد.مازیار رفته بود.ساره نگاهی به ساعت رومیزی کرد.با خودش گفت:خب...زودرفته... پس واسه نهار برمیگرده.کش و قوسی به بدنش داد.حوصله ی بلند شدن نداشت.ولی باید آرام را برای مهدکودک اماده میکرد.حالا یک هفته ای میشد که به آنجا آمده بودند

هفتِ تلفن

نمایش مشخصات آرتا سین چند سالی می شد زن ودخترش در یک تصادف مرده بودند.هر روز توی قهوه خانه ی سر جاده می نشست. دل ودماغ نداشت.با کسی حرف نمی زد.فقط زنده بود. یک روز سرد پاییزی بود.از اون روزایی که می گفتن چو اومده.مردم همه لباس گرم پوشیده بودن.مسافرا هم کم شده بودن.آخه کسی دوست نداشت توی سرما بره تو دریا.درب قهوه خونه یاز شد

گاو یا گـــــــــــاو

نمایش مشخصات آرتا سین گاوهاشو ول می کرد وسط جاده.گاوهای بیچاره هم نمی فهمیدن که.از جاده رد می شدن.وقتی یکیشون به ماشین می خورد و پخش زمین می شد،می پرید وسط جاده و داد و شیون راه می انداخت .دوسه برابر پول گاو رو از راننده می گرفت.ولی با این کارش گاو بیچاره زنده نمی شد.یک روز اومده بود دم جاده.گاوهاشم اورده بود

یاشار و درخت

نمایش مشخصات آرتا سین هوا روشن بود.اما هنوز خورشید سفر خودش را به نیمه آسمان تمام نکرده بود. یاشار از کلبه بیرون آمد.به اطرافش نگاهی انداخت.همه چیز مثل همیشه بود.همه چیز تکراری بود.چقدر بعد از او دنیا تکراری شده بود.نفس بلندی کشید.تبر را روی شانه اش گذاشت.شانه اش ذوق ذوق میکرد ولی یاشار اهمیتی نمی داد

دخترک گوشه خیابان

نمایش مشخصات آرتا سین گوشه خیابان نشسته بود.باران می بارید.ابرها می غریدند و مردم میدویدند.او اما روی تکه ای مقوا نشسته بود.مقواخیس خیس بود.درست عین خودش.آب دماغش را بالا کشید.مادری از جلویش می گذشت.ناگهان پسر کوچکش بر زمین افتاد.لحظه ای،چشم برهم زدنی،چشم در چشم پسرک دوخت.مادر،پسرک را از روی زمین بلند کرد