معرفی مسعود رضایی


مسعود رضایی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 4 تير 1374
کشور: ايران شهر: tabriz
masoudrezaei_biz@yahoo.com
باسلام خدمت دوستان عزیزم
بالاخره بعد از دوسال سربازی دوباری برگشتم
ولی داستانک خیلی خلوت شده


آخرین داستان ها ارسالی

ساعت4بامداد

نمایش مشخصات مسعود رضایی من از کودکی با عدد چهار انس گرفتم‌...،همانگونه که تاریخ تولدم هم با ۴/۴/۷۴شروع شد...اکنون هم چهار ادامه دارد...ساعت ۴بامداد...وقتی همه خوابن من ۴مین نخ سیگار امروزم را بر میدارم و ان را روشن میکنم...به پشت بام میروم...جایی که شاید برای چند دقیقه هم که شده از دنیای ادم ها جدا میشوم‌و به

عشق و مرگ

نمایش مشخصات مسعود رضایی در یک محله زندگی می کردیم،هر روز با یک دختر به خانه می آمد،اسمش را هیچکس نمیدانست،همه در مورد او نظر مختلفی داشتند،ولی هیچکس نمیدانست او که بود از کجا آمده بود و خانواده اش چه کسی بودند. چشم هایی آبی و چهره ای دلربا داشت و یک پسر خوشتیپ و خوش قیافه بود ،همه دختر های محله مات و مبهوتش بودند

حراج

نمایش مشخصات مسعود رضایی sخیابانی شلوغ ... دست فروشی کنار پیاده رو روسری هایش را به حراج...گذاشته بود . میوه فروش انار های ترک خورده اش را به حراج... گذاشته بود. اما شلوغترین بساط ... آن دختری بود که تمام وجودش را به حراج... گذاشته بود .

معنی عشق

نمایش مشخصات مسعود رضایی به چشمانش نگاه میکردم عصبانین در چشمانش موج میزد سکوتش را شکست سرم داد میکشید بدون هیچ عکس العملی فقط نگاهش میکردم حرفش که تمام شد در اخر گفت :تو هیچی از عشق نمیدونی لبخند معنی داری رو زدم و بهش گفتم:نه...من هیچی از عشق نمیدونم چون اولین بارم بود عشق رو تجربه کردم عشق رو فقط

چرا میری

نمایش مشخصات مسعود رضایی sمیشه نری؟؟ نه!!! اخه چرا میری؟؟ چرا منو تنها میذاری؟ مجبورم !!! چرا مجبوری؟؟ خب عزیزم گاها پیش میاد!! ولی منم میخوام باهات بیام. الان نمیشه به موقع اش خودشون میان دنبالت !! رابطت کیه ادم مطمئنی هست؟ اره مطمئنه قول داده منو به مقصد برسونه!! اسمش چیه؟ عزرائیل.....

دلم تنگه

نمایش مشخصات مسعود رضایی sپسر:دلم برات خیلی تنگ شده دختر:میدونم واسه همین میخوام برم تو دل کسی که برام تنگ نباشه راحت باشم

شبی در تاریکی

نمایش مشخصات مسعود رضایی زیر چتری که در دستش دارد روی نیمکت روبه روی من نشسته ای... شاید فقط نور سیگار من از آنجا معلوم باشد... ولی تو آنرا هم نمیبینی چون نیمکتم در تاریکی قرار دارد... باهم به چیزی گوش میدهید؛همان آهنگی که با آن خاطره داشتیم... نمیدانم از آهنگ لذت میبری یا از باران یا ازشب و یا از او... اگر جای او بودم در آغوشت میگرفتم تا خیس نشوی

میمیرم برات

نمایش مشخصات مسعود رضایی sعزیزم بخدا من دوست دارم و عاشقتم به خدا میمیرم برات ولی من کسی رو نمیخوام برام بمیره من کسی رو میخوام تا اخرش باهام بمونه. دیگه دیره چرا؟؟؟؟؟؟ چون تو دیگه برام مردی

بلاخره کی بود؟

نمایش مشخصات مسعود رضایی یکی بود یکی نبود اونی که بود ی مادر بود که دختر کوچولوشو خیلی دوست داشت اونی که نبود دختری بود که مامانشو دوست نداشت و واسه همیشه زیر ی سنگ سیاه لا لا کرده بود اما واقعیت این نبود اونی که نبود ی مادر بود که دخترش دوسش نداشت و اونی که بود دختری بود که که هر ثانیه ذهن مادرشو چنگ می کشید

در امتداد زندگی

نمایش مشخصات مسعود رضایی خسته بود دانه های برف ناجوانمردانه بر صورتش میزد دستان خشکش که یادگاری از سیمان و ملات بود جلوی صورتش میگرفت از صبح تو میدان نشسته و چشمهایش را به ماشینها دخته بود تا شاید یکی از ان ها کاری داشت و اورا صدا میزد و میبرد اما امروز هم خبری از کار نبود و بازهم باید با دستهای خالی به