معرفی سید مجتبی حسینی


سید مجتبی حسینی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 5 فروردين 1369
کشور: ايران شهر: قم


آخرین داستان ها ارسالی

مزاحم

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی تا منو می دید دنبالم میفتاد ، منم مجبور بودم از دستش فرار کنم . خیلی ازش میترسیدم ...قدبلند ، هیکل لاغر ، همیشه آب دهنش آویزون بود . دیگه کابوس زندگیم شده بود ... هر روز بعد از مدرسه تا سر چهارراه نزدیک خونه میرسیدم و اونو میدیدم ، پا به فرار میذاشتم . بخاطر اینکه خوب نمیتونست راه بره ، نمیتونست بهم برسه منم با سرعت تمام از دستش در میرفتم

سمت خدا

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی دلگیر و ناامید از همه جا با بغضی در گلویم رو به آسمان کردم و گفتم : من حاجتی دارم ... ندایی آمد و گفت : اُدْعونى اَسْتَجِبْ لَكُم چگونه حرف هایت را به من میزنی ؟ گفت : إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنْزِيلا کدامین آیه ؟ گفت : کُلُّهُم نورٌ واحِدٌ چندین آیه ؟ گفت :

خوابم میاد

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی صبح دیر از خواب بیدار شدم . تا از جا بلند شدم و ویندوزم بالا اومد دیدم ساعت 12 شده... ساعت 2 بعد از ظهر بود ،اومدم کتابمو باز کنم و برا امتحان بخونم یه دفعه گوشیم زنگ خورد . سعید بود ، گفت پاشو بریم ورزشگاه بازی ایران ... گفتم : بیخیال بابا ، ما که آخرش صعود نمیکنیم چرا الکی بریم بیشتر اعصاب

رأی من

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی تازه 18 ساله شده بودم . درباره تمامی نامزدها تحقیق کرده بودم . به مناظره های نامزدهای انتخاباتی به دقت توجه میکردم . از مناظره ها نطق برداری کرده بودم . از بسیاری افرادی که میدونستم بدون سوء قصد صحبت میکردند ، پرس و جو کرده بودم و بالاخره شخص مورد نظر خود را پیدا کرده بودم . اما یه مشکل نمیذاشت راحت برم رأی خودم رو بدم

آرزوی حیوانات جنگل

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی طبق معمول جلسه هفتگی حیوانات جنگل در خانه شیر برگزار شد . موضوع جلسه این هفته : آرزوی شما چیست؟ شیر در ابتدا سخنرانی طولانی ای کرد و بعد آرزویش را گفت. شیر گفت : آرزو دارم سلطنت تمامی جنگل ها را در دست بگیرم . روباه گفت : اگر جناب شیر به آرزویشان رسیدند مرا نیز وزیر خود گردانند . تمامی حیوانات فقط پاچه خواری کردند و آرزوی واقعیشان را نگفتند

دسته گل صنوبر خانم

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی همیشه آرزو داشت برایش گل بخرم مثل شهری ها . ولی هر دفعه می رفتم شهر یا پول کافی نداشتم و یا فراموش میکردم ... اینبار پول کافی برده بودم تا هم خرید هام رو انجام بدم و هم برای صنوبر خانم گل بخرم . کف دستم یادداشت نوشتم تا اینبار یادم نره ... بعد ازینکه وسایل مورد نیازم رو خریدم سریع به سمت گل فروشی رفتم تا براش یه دسته گل زیبا بخرم

جن

نمایش مشخصات سید مجتبی حسینی دیگر از خواندن کتابهای علمی خسته شده بودم . بدنبال یه تنوع در کتابخوانی بودم . وارد کتابخانه شدم ، از کنار قفسه های علمی ، تاریخی و ... به آرامی گذشتم. چشمم به قفسه ای افتاد که احساس کردم این قفسه همان کتاب هایی را دارد که دنبالش هستم ، یعنی یک تحول برای من . بالای قفسه نوشته بود : بخش کتاب های ماورایی