معرفی سنامحمودی


سنامحمودی
جنسیت: تاریخ تولد: یکشنبه 4 مرداد 1377
کشور: ايران شهر:
من آن غریبهء دیروز
آشنای امروز
و فراموش شده ی فردایم

زندگي دفتري از خاطره است

يك نفر در دل شب ، يك نفر در دل خاك

يك نفر همدم خوشبختي هاست ، يك نفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ، ما همه همسفريم


آخرین داستان ها ارسالی

فرزند غبار

نمایش مشخصات سنامحمودی سلام داره نوروز میشه و همه جا رو گرد گیری می کنن ... گرد و خاک رو دور میریزن و دلارو پاک و تازه می کنند ... شاید خیلیا حسش نکرده باشن که بعضی گرد و خاکا با زندگی ما پیوند خورده ...انگار از بین رفتنی نیست ... واقعا هیچ کاری نمیشه کرد؟؟! شاید اگر یه جای دیگه بود درستش می کردن...من خسته شدم

راننده تاکسی

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا صندلی پشتی تاکسی نشته بودم... صدای پسرکی 12-13 ساله باعث ترمز تاکسی شد ... یه پسر تکیده با شلوار کهنه که با دست روی یه سوراخ رو پوشونده بود کسی متوجه نشه ... بغل راننده نشست ... -آقا چند تومن میشه ؟ 900 تومن پسرم. تو جیبش یه مشت پول خورد سکه ای بیرون آورد و 900 تومن جدا کرد ... راننده

خواستن توانستن است

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا آخیش بالاخره ماه آخر خدمتمم تموم شد ... ولی این که میشه همون ضرب المثلی که میگفت از اینجا رونده از اونجا مونده ... دوباره خونه ی کوچیکمون اون گوشه های شهر ... دوباره نگاه غمگین مادر که چشم به قالی کهنه ی اتاق دوخته است ...دوباره دستان پیر پدر که قلب من را به لرزه در می آورد

خدایا

نمایش مشخصات سنامحمودی هوس است دیگر ... گاهی تورا می خواهد... گاهی عشقت را ... گاهی جهنمت را احساست میکنم ... در همین نزدیکی ... اما انگار دستانم را به زنجیر کشیده اند ... هروقت دستانم را به سویت می کشم صدای زنجیر ها همه را خبر می کند ... شرمم می گیرد ... دوباره دور از تو می ایستم ... فقط نگاهت می کنم ... در حسرت معجزه ات هستم

‏«نامه ای به خدا»‏

نمایش مشخصات سنامحمودی ‏«نامه ای به خدا»‏ سلام پروردگارم خیلی وقته که به زبان ساده برایت نامه ای ننوشته بودم . انگار آدم هرچی ‏بزرگتر میشه مشکلاتشم بزرگتر میشن. ناخداگاه قلب انسانم درگیر مسائل دنیایی میشه ‏‏.هرچقدرم سعی می کنم که هنوز دلم صاف و ساده و صادق باشه عین بچگی هام ، اما گاه ‏گداری زندگی دنیا باز غافلش میکنه

کتاب من کجاست؟

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا - اه کتابم نیست ... حالا چه خاکی به سرم بریزم ... خانم معلم دعوام میکنه بخدا ، اوه اوه مامانی که دیگه واویلا . وای خدای من نه ... یعنی اون برده؟ شایدم الان تو اتاقم باشه . با گریه به طرف پدرش در هال میرود و با ترس اورا بغل میکند. - چی شده دخترم؟چرا میترسی؟ -بابایی روح اومده کتابمو خورده تورو خدا هیس هیچی نگو الان مارو هم میخوره

ای کاش بابا بیاید

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا با ترس و لرز دفترش را از کیف در آورد ... نگاهی به چوب دستی معلمش کرد ، ترسید . خداخدا می کرد معلم هیچ گاه به نیمکت او نرسد ، نیمکت آخری بود . بالاخره نوبتش شد معلم دفتررا باز کرد وقتی مشقهارا دید با عصبانیت دفتررا به سر محمد کوباند معلم داد زد :این چه وضعیه محمد؟ محمد با لبهای لرزان گفت: آ آ

می خوام برم سفر

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا اتوبان خلوت خلوت بود . پیاده راه افتاد . سرش را روبه آسمان کرد و گفت : خدایا خودت می دانی هرکاری کردم نشد که نشد به هر دری که زدم بسته بود . آره باید برای پسرم احسان زن بگیرم ، برای دخترم جهاز بخرم ، خرج مدرسه ی غیر انتفاعی نرگس رو هم باید جور کنم ، مریم همسرم باید قلبش رو عمل بکند

باران

نمایش مشخصات سنامحمودی sباران نم نم می بارید . هوا سرد سرد بود . پنجره را باز کردم به هوای دیدن هوایی که باران آن را شسته است و پاکی همه چیز را فرا گرفته است . افسوس که آپارتمان های اطراف مرا با منظره ای نا آشنا روبه رو کرد ...

بالا و پایین

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا بالا و پایین دخترک روسری زخیمش را به سر کرد ، کفش های پاره اش را پوشید و آدامس ها و فال های حافظ را برداشت و رفت . تنش به ضرب و شتم های ناحق عادت کرده بود ، صدای آه و ناله ی استخوان هایش شنیده می شد اما کسی توجهی نمی کرد . آثار باستانی های زن بابا بر بدن نحیفش نقش بسته بودند