نوعی نگاه

نوشته شده در 8/8/1390 - 17:47 توسط حمید رضا یعقو ب زاده در موضوع عمومی

نوعی نگاه مردی در یک فروشگاه زنی را مشاهده کرد، با دختر کوچولوی سه ساله ای که در سبدش بود. همانطوری که آنها از قسمت کلوچه و بیسکویت می گذشتند، دختر کوچولو تقاضای بیسکویت کرد و مادرش به او پاسخ منفی داد.
دختر کوچولو شروع به نق زدن و گریه و زاری کرد و مادرش با آرامی گفت : "ببین مونیکا، ما هنوز نصف غرفه ها را رد کرده ایم، ناراحت نشو، زیاد طول نمی کشه." زود به قسمت شکلات ها رسیدند و دختر کوچولو برای شکلات فریاد برآورد.
مادرش گفت : "ببین، ببین مونیکا، ناراحت نشو، فقط دو قسمت دیگر مانده و ما زود به صندوق می رسیم. موقعی که آنها به صندوق رسیدند، دختر کوچولو درخواست آدامس کرد و چون دید، مادرش هیچ چیز برایش نخرید، با صدای بلند شروع به گریه کرد. مادرش صبورانه گفت : "ببین مونیکا، ما ظرف پنج دقیقه از صندوق می گذریم و می تونی به خونه بری و خواب خوشی داشته باشی."
مرد دنبال آنها رفت و موقعی که آنها بیرون رفتند، جلوی آن زن را گرفت و با حالت عصبانی به او گفت : "من نتوانستم تحمل کنم و ببینم که شما چگونه خونسردانه با این مونیکا کوچولو رفتار می کنید."
مادر گفت : "مونیکا من هستم ... نام دختر کوچولوی من تامی است."
● کفش و جوراب
بچه ای ده ساله با پای برهنه جلو یک کفش فروشی در پیاده رو ایستاده بود و در حالیکه به ویترین مغازه خیره شده بود، از سرما می لرزید. خانمی به اون بچه رسید و گفت : "کوچولوی من چرا اینگونه و مشتاقانه به پنجره می نگری؟"
بچه پاسخ داد : "من داشتم از خدا تقاضا می کردم که یک جفت کفش به من بدهد."
خانم دست بچه را گرفت و او را به فروشگاه برد و از فروشنده تقاضا کرد تعدادی کفش و جوراب بیاورد. از فروشنده پرسید که میتونه برایش یک لگن و حوله بیاورد. فروشنده نیز چنین کرد. خانم او را به پشت مغازه برد و دستکش های خود را درآورده، پاهای کوچک پسرک را شست و با حوله خشک کرد.
در این موقع فروشنده جوراب را آورد و او آنها را به پای پسرک کرد. همچنین یک جفت کفش نیز برای او خرید. او دستی به پشت سر پسرک کشید و گفت : "شک نکن پسرکم، حالا احساس خوبی داری؟"
موقعی که خانم خواست برود، پسرک متحیر او را با دست بغل کرد و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و به صورت آن زن نگاه می کرد، به او پاسخ داد : "آیا شما همسر خدا هستید؟"
● سرباز
این داستان در مورد سربازی است که از جنگ ویتنام به خانه برمی گشت. او از سانفرانسیسکو به خانه زنگ زد : "مامان، بابا من دارم میآم خونه، ولی یه خواهش دارم : من دوستی دارم که می خواهم او را با خودم بیاورم."
و آنها پاسخ دادند : "از ملاقاتش خوشحال می شیم."
پسر ادامه داد : "یه چیزی هست که باید بدونید. او در جنگ به وضع ناجوری آسیب دیده است. او در منطقه پر از مین قدم می زد و یک بازو و پای خود را از دست داده است. او جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که او با ما زندگی کند."
"ما متأسفیم پسر. شاید بتونیم کمکش کنیم که جایی برای زندگی کردن پیدا کند."
"نه مامان و بابا، من می خوام او با ما زندگی کند."
پدرش گفت : "پسرم تو نمی فهمی چه می‌خواهی، تحمل شخصی ناقص برای ما بسیار مشکل و دردسر آفرین است. ما زندگی خودمان را می کنیم و نمی توانیم اجازه بدیم شخصی مثل این زندگی ما را تحت تأثیر قرار دهد. من فکر کنم که بهتر، تو تنها بیایی خونه و این دوست را فراموش کنی، او راهی برای زندگی خود پیدا خواهد کرد."در آن لحظه پسر تلفن را قطع کرد و والدینش چیز دیگری نشنیدند.
چند روز بعد آنها تلفنی از پلیس سانفرانسیسکو داشتند. پسرشان پس از سقوط از یک ساختمان مرده بود. پلیس اعتقاد به خودکشی داشت. والدین ناراحت و اندوهگین به سانفرانسیسکو شهر مورگیو رفتند تا جسد پسرشان را شناسایی کنند. آنها وی را تشخیص دادند با یک پا و یک دست.
منبع : اینترنت مترجم : محمدرضا خلیلی مقدم کارشناس ارشد هوش مصنوعی کامپیوتر




این مطلب را خواندند (اعضا)

آزاده اصغرنیا (31/4/1390),حمید رضا یعقو ب زاده (5/5/1390),پیمان غلامرضایی (5/6/1390),فرهاد کیان (18/6/1390),احسان امینی فر (10/8/1390),فاطمه فرامرزی (25/8/1390),محبت غلامي (16/10/1390),شایان افضلی (30/10/1390),ابوالحسن اکبری (8/11/1390),عرفان ثابت (18/11/1390),علی بهمن پور (20/11/1390),کلثوم یوسفی (25/11/1390),میلاد اسماعیل زاده (19/12/1390),اهورا جاوید (19/12/1390),آنا آریان (24/12/1390),هستی (3/1/1391),وحید عامری (26/1/1391),نگین ـ مرادی (29/1/1391),سید علی هاشمیان (2/2/1391),پونه محمدی شرمه (26/2/1391),سجاد میرزاییان دهکردی (27/2/1391),زهرا فیروزی (24/3/1391),مریم موسوی (4/4/1391),پوریاحقیقی (5/4/1391),سمانه.خ (26/4/1391),علیرضا اکبری (14/5/1391),نعیم بلوچی (25/5/1391),عاطفه آشیانی (11/7/1391),مریم حسن تقی (14/8/1391),شهریار شفا (8/9/1391),ایمان صفائیان (18/9/1391),غریبه (18/9/1391),بهناز تقی زاده (15/10/1391),میر حسن علوی (15/11/1391),الهام توکل (22/11/1391),سید مهدی نقیبی راد (26/11/1391),مسعود رضایی (4/12/1391),سالار منوری خیاوی (26/12/1391),روشن (8/1/1392),جلال صابری نژاد (10/1/1392),مریم حسین پور (29/1/1392),ابوالحسن اکبری (7/2/1392),سید نعمت الله کیانژاد تجنکی (12/3/1392),فاطمه خجسته سالكويه (27/3/1392),هامون محمد (12/4/1392),علی نجفی (15/4/1392),شیما بخشی (14/5/1392),ابوالفضل کردبچه (26/6/1392),احسان کاظمی (29/6/1392),مرتضی عسکری دستجردی (18/9/1392),نرگس سراجیان تهرانی (18/10/1392),فروغ قاری دزفولی (28/10/1392),مریم هاشمی راد (11/2/1393),مریم اکبرپور (28/2/1393),حمیدرضا محدثی (31/2/1393),آرمیتا مولوی (9/4/1393),سعید شاکیان (20/5/1393),جعفر حسین زاده (31/5/1393), ناصرباران دوست (31/5/1393),شیدا محجوب (18/6/1393),فاطمه ستاره (5/8/1393),فاطمه مددی (9/9/1393),فاطمه گتویی (17/9/1393),عباس پیرمرادی (1/11/1393),زهرابادره (18/1/1394),م.ماندگار (19/2/1394),اذرمهرصداقت (27/2/1394),ف. سکوت (29/2/1394),روح انگیز ثبوتی (16/6/1395),

نقطه نظرات

نام: آزاده   ارسال در جمعه 31 تير 1390 - 12:43

سلام واقعا عالی بود@};- @};- @};-


نام: معصومه.ع   ارسال در دوشنبه 4 مهر 1390 - 01:54

هر سه داستان زیبا بودند. انتخابتان زیباتر...


نام: نگین   ارسال در دوشنبه 28 فروردين 1391 - 00:07

ممنوووووووووووون
واقعآ بی نظیر بود@};- @};-


نام: pooneh   ارسال در سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 - 13:43

سلام قشنگ بودند ولی من دو داستانک آخر رو قبلا خوانده بودم


نام: پوریاحقیقی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 تير 1391 - 21:37

نمایش مشخصات پوریاحقیقی داستان اول بسیار بسیار بسیار زیبا بود بقیه هم زیبا بود ولی قبلا خوانده بودمشان اگه بازم از اینا داری لطف کن


نام: عاطفه آشیانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1391 - 07:43

نمایش مشخصات عاطفه آشیانی در حیطه ی انتقاد باید بگم اولی محشر بود ولی دومی و سومی رو لو داد.ینی تو ،وقت خوندن دومی و به خصوص سومی بعد از دو -سه خط می فهمیدی آخرش چیه.کلا از اولی خوشم اومد.


نام: زهرابای   ارسال در پنجشنبه 18 مهر 1392 - 08:46

براوووو.هرسه عالی بود.هرچند بیشترشبیه یه قصه بودن تا داستان.اما طرح وسوژه ی محشری داشتند.


نام: نرگس سراجیان تهرانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 دي 1392 - 14:34

نمایش مشخصات نرگس سراجیان تهرانی فوق العاده..


نام: فروغ   ارسال در شنبه 28 دي 1392 - 22:06

واقعن عالی بود....مخصوصن اولی....یه چیز جالب و منحصر به فرد بود..
ممنون آقای یعقوب زاده



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.