‍پیرمرد معصوم

نوشته شده در 15/4/1390 - 21:47 توسط مجید حنیفی در موضوع عمومی

توی یه شب سرد زمستونی که بارون شدیدی به باریدن گرفته بود مثل همیشه آخرین نفر من از کارخونه اومدم بیرون.توی اون جاده تاریک و خلوت داشتم راه خودمو می رفتم که کنار جاده پیرمردی رو دیدم که از سرمای هوا کمرش خم شده و زیر اون بارون کسی نیست سوارش کنه.

با نا امیدی برام دستی تکون داد اما توجه نکردم.جلوتر که رفتم با خودم گفتم حتما خانواده اونم مثل من نگران و منتظرش هستن؛برگشتم و سوارش کردم.

پیرمرد چهره معصوم و گفتار دل نشینی داشت.گرم صحبت بودیم که یواشکی دست کرد تو جیبش و یه چیزی در آورد و توی دستش قایم کرد...

توی اون جاده خلوت،من و اون تنها،با این رفتار مرموزش،راستش یه کم بهش شک کردم.

پیش خودم گفتم خدایا پشت این چهره معصوم چه گرگی نشسته!

می خواستم ازش بپرسم اون چیه تو دستت؟اما اگه چیزی نبود؟خیلی بد میشه اگه بهش تهمت زده باشم!

ترسیده بودم...تپش قلبم زیاد شده بود و دست و پام می لرزید...دیگه چهره پیرمرد برام معصومیتی نداشت.

با خودم گفتم پای جونم در میونه...آروم چاقویی رو که زیر صندلی قایم کرده بودم کشیدم جلوتر و خودمو آماده کردم...سر پیرمرد داد زدم اون چیه تو دستت؟

دستشو باز کرد و یه ۲۰۰تومنی مچاله و پاره پوره نشونم داد و گفت: "آقای مهندس شرمنده ام...از این بیشتر ندارم بهت بدم...

وای خدا!من چه غلطی کردم؟!آخه کی از تو پول می خواست پیرمرد...دیگه زبونم بند اومده بود!چیزی نمی تونستم بگم...تا آخر مسیر حرفی نزدم...دیگه روم نمی شد تو چهره معصومش نگاه کنم.وقتی که داشت پیاده می شد فقط تونستم یه جمله بهش بگم :

پدر جان حلالم کن...




این مطلب را خواندند (اعضا)

احمد رئیسی (6/5/1390),آرام (11/9/1390),محبت غلامي (16/10/1390),نادر ال علی (14/11/1390),علی بهمن پور (20/11/1390),شایان افضلی ( cernel nyle) (25/11/1390),سیما فخری (15/12/1390),هامون محمد (24/2/1391),زهرا فیروزی (24/3/1391),مژگان ظهریبان حصاری (7/5/1391),مریم درایتی (16/5/1391),ایمان صفائیان (19/9/1391),غریبه (25/9/1391),سید مهدی نقیبی راد (26/11/1391),ارس عرب خزای (29/11/1391),مریم حسین پور (29/1/1392),ابوالحسن اکبری (7/2/1392),مها اکبرب (14/3/1392),شیما بخشی (14/5/1392),مسلم نوری (25/5/1392),بهناز باران خواه (10/6/1392),ابوالفضل کردبچه (26/6/1392),فروغ قاری دزفولی (28/10/1392),لیلا کوت آبادی (2/12/1392),مریم اکبرپور (28/2/1393),حمیدرضا محدثی (31/2/1393),زهرابادره (26/4/1393),معصومه عبداللهی (26/5/1393),فاطمه خجسته (29/5/1393),جعفر حسین زاده (31/5/1393),علی جوکار (13/7/1393),محمد رحیمی (6/8/1393),نعیمه میرزاعلی (15/9/1393),عباس پیرمرادی (1/11/1393),عطیه امیری (14/1/1394),زهرابادره (18/1/1394),ف. سکوت (29/2/1394),سید علی الحسینی (6/5/1394),کوثر علیزاده (28/4/1396),

نقطه نظرات

نام: علی بهمن پور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 بهمن 1390 - 20:55

سلام دوست عزیز
جالب می شد اگر از بعضی جزئیات فاکتور می گرفتید و کمی تغییرات در داستانتون می دادی! و اینکه راوی داستان را راننده انتخاب نمی کردید.

اگر من بخواهم داستان را برای شخص دیگری تعریف کنم از زبان راننده گفتن خیلی برایم سخت است ولی اگر داستان راوی داشته باشد بیشتر توی ذهنم می ماند.

داستان خیلی زیبایی بود! از بیشتر سوء ظن ها بپرهیزید که بعضی از آنها گناه است. پیام جالبی را مخابره می کرد.


نام: داریوش جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 1 مرداد 1391 - 10:18

نمایش مشخصات داریوش جعفری اتفاقا به نظر من شاخ و برگش خیلی کم بود
یه کم آب و تاب میدادی به داستان


نام: مسلم نوری کاربر عضو  ارسال در جمعه 25 مرداد 1392 - 23:25

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام
قشنگ بود
ولی میتونستی جذاب ترش کنی
مثلا تو همون حین و شب به اون تاریکی ماشین پنچر میشد و...
به قسمت اول داستان زندگی و صبر مادر دعوتت میکنم.ممنون میشم


نام: فروغ   ارسال در شنبه 28 دي 1392 - 22:08

خسته نباشید.منم با نظر آقای جعفری موافقم.جاداشت که کمی به داستان اضافه کنی...ممنون


نام: لیلا کوت آبادی   ارسال در جمعه 2 اسفند 1392 - 20:31

خوندم
لذت بردم
هرچنددلم میخواست کمی بیشتر می نوشتی و دیالوگ ها و نگاه ها و احساسات رو شاخ برگ میدادی و این قدر زود و ساده تموم می کردی
موفق باشی
:)


نام: رامش صادقی   ارسال در شنبه 28 تير 1393 - 15:28

با سلام داستان شما هم موضوع هم محتوا و هم پایان خوبی داشت اما شروع داستان و زبان داستان به داستان شکلی قصه وار داده است.فضا سازی قشنگی داشت .باتشکر..


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 28 تير 1396 - 23:08

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام .زیبا بود .لذت بردم.موفق باشید.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.