مقاله‌ی "اصول داستان نویسی" نوشته‌ی ریموند کارور و داستان دروغ از خود کارور

نوشته شده در 13/6/1394 - 10:45 توسط آرش پرتو در موضوع عمومی

مقاله‌ی از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می‌کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله ریموند کارور یکی از برجسته ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگو می‌کند.
از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می‌کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله ریموند کارور یکی از برجسته ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگو می‌کند:
در اواسط دهه 1960 بود که متوجه شدم به راحتی نمی‌توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه‌ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود؛ به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی‌دیدم. قضیه پیچیده‌ای است که در این جا صحبت درباره اش به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می‌دانم دلیل اینکه امروزه به وفور شعر می‌سرایم و داستان کوتاه می‌نویسم، به همین موضوع برمی‌گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه‌های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده‌ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می‌تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می‌تواند کشنده باشد. برای داستان نویسی استعداد نیز لازم است.
برخی از نویسندگان خیلی مستعد هستند؛ من نویسنده‌ای را نمی‌شناسم که بی‌استعداد باشد. با این حال برخورداری از زاویه دیدی خاص و منحصر به فرد و در عین حال دقیق برای نگریستن و دیدن هر چیز و نیز یافتن بافت و ساختار مناسب برای بیان همان نوع نگرش خاص، مقوله و موضوع دیگری است. به گفته "جان ایروینگ" "جهان در نگاه گارپ" جهانی فوق العاده شگفت انگیز است. در نگاه کسان دیگری چون " فلانری اوکانر" ، "ویلیام فاکنر" و "ارنست همینگوی" جهان طور دیگری است. هر نویسنده ای مانند "چیور"، "آپدایک"، "سینگر"، "استانلی"، "آن بیتی"، "سینتیا اوزیک"، "دونالد بارتلمی"، "ماری رابیسون"، "بری هانا" و... هریک بنا به نوع دیدگاه و طرز تلقی خود جهانی را خلق می‌کند.
این مقوله در خصوص سبک و نثر نیز تا حد زیادی وضعیت مشابهی دارد، گرچه فقط به سبک محدود نمی‌شود. نویسنده در هر آنچه که می‌نویسد، به طور خاص و مشخص امضا یا به عبارتی نشانه منحصر به فردی از خود به جای می‌گذارد. جهان خلق شده از آن اوست و نه هیچ شخص دیگری. و به این صورت می‌توان نویسنده‌ای را از نویسنده‌ای دیگر باز شناخت؛ که این امر ربطی به استعداد ندارد. همه استعدادهای فراوانی دارند. اما نویسنده‌ای که به طرز منحصر به فرد و خاصی به امور و رویدادها می‌نگرد، و به علاوه به این طرز تلقی و بینش بیان هنری خاصی می‌بخشد، همان نویسنده‌ای است که دست کم می‌تواند تا مدتی در این عرصه حضور داشته باشد.
"ایساک دینسن" گفته بود که هر روز مقدار اندکی می‌نویسد؛ بدون امید و بدون ناامیدی و سر‌خوردگی. روزی همین نکته را بر روی کارتی خواهم نوشت و آن را بر روی دیوار کنار میز تحریرم می‌چسبانم. هم اکنون نیز تعدادی از همین کارت‌ها روی دیوار دارم. " یگانه اصل اخلاقی نویسندگی بیان بسیار دقیق مطلب است." از "ازرا پاند". البته تمام حرف این نیست، اما اگر نویسنده‌ای در بیان مطلب خود دقیق باشد و از این امتیاز برخوردار، لااقل در مسیر درست قرار گرفته است.
کارتی دارم که بخشی از یکی از داستان‌های چخوف را رویش نوشته‌ام:
" ... و ناگهان همه چیز برایش روشن شد." این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته بیان گویا و ساده آن هستم و از اشاره ضمنی اش به امر مکاشفه لذت می‌برم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص می‌شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظره‌ای مسایلی پیش می‌آید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر؛ انتظار و حتی پیش‌ بینی می‌شوم.
یک بار شنیدم "جفری وولف"، نویسنده، به عده ای دانشجوی نویسندگی گفت:" از هیچ ترفند پیش‌‌ پا‌ افتاده‌ای استفاده نکنید." این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازه ای اصلاح می‌کنم و می‌گویم: " هیچ ترفندی به کار نبرید." من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچکترین نشانه‌ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن می‌گردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل کننده هستند و من خودم زود حوصله ام سر می‌رود و کسل می‌شوم که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. اما نوشته‌هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر می‌آیند، موجب خواب آلودگی‌ام می‌شوند. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوماً به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده‌ای باید بتواند با پذیرش خطر اینکه امکان دارد ابله جلوه کند، می‌باید فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت زدگی مات و مبهوت آن شود.
چند ماه پیش "جان بارت" در نشریه New York Times Book Review گفت که ده سال قبل بیشتر شاگردان او در سمینار داستان نویسی به "نوآوری صوری و رسمی" علاقه مند بودند؛ که این امر دیگر در عمل مصداق ندارد. او از این نگران است که در دهه 1980 نویسندگان بخواهند رمان‌های لوس و بی‌مزه‌ای در خصوص مامان و باباها بنویسند. او نگران زوال و نابودی تجربه گرایی است؛ آن هم توام با آزاد اندیشی. چنانچه ببینم دور و برم بحث های غم انگیزی درباره "نو آوری صوری و رسمی" در جریان است، کلافه و عصبی می‌شوم. اغلب اوقات "تجربه گرایی" به مفهوم داشتن مجوزی برای سهل انگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آنچه به مراتب ناگوارتر است، اینکه چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی می‌شود برای سنگدل ساختن و از خود بیگانگی خواننده. بیشتر وقت ها این دست نوشته‌ها هیچ گونه خبر جدیدی درباره وضعیت جهان به ما نمی‌دهد؛ و در نهایت منظره‌ای را توصیف می‌کند. توصیف این منظره به چند تپه شنی، شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود می‌شود، اما خبری از بشر و آدم نیست؛ جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.
باید توجه داشت که در داستان تجربه واقعی نو و اصیل است و به سختی به دست می‌آید و کسب آن مایه خوشی و سرور است. اما نوع نگرش و تلقی شخص دیگری به امور و چیزها؛ به عنوان مثال "بارتلمی" نباید توسط دیگران تقلید شود. چون به هرحال کاری بی‌فایده است و بی‌حاصل. تنها یک بارتلمی وجود دارد و اگر نویسنده دیگری بخواهد حس و حال منحصر به فرد و خاص یا حتی شرح جزییات و صحنه پردازی های وی را تصاحب کند و آن را به عنوان سر فصل و نوآوری اثر خود قرار دهد، فقط وقت خویش را تلف کرده است و با دنیایی آشفتگی، ناکامی و از همه بدتر خود فریبی مواجه می شود. همان گونه که "ارزا پاند" تاکید داشت، تجربه گرایان واقعی باید "همه چیز را از نو بسازند" و طی این روند مسایل و چیزهایی را برای خود کشف کنند. با این حال اگر نویسندگان با حس و عاطفه خود خداحافظی نکرده باشند، مایلند همچنان با ما در ارتباط باشند و اخبار و مسایل خاص دنیای خود را با ما در جریان بگذارند.
در شعر و داستان کوتاه امکان نوشتن درباره اشیا و چیزهای بسیار عادی و حتی پیش پا افتاده وجود دارد؛ آن هم با بکارگیری زبانی عادی و در عین حال دقیق و موشکافانه و با توصیف همان چیزها؛ مثل یک صندلی، پرده پشت پنجره، یک عدد چنگال، سنگ یا حتی گوشواره یک زن، آن هم با قدرتی تکان دهنده و شگرف. می توان سطری دیالوگ به ظاهر خسته کننده و یکنواخت نوشت و همزمان لرزه بر اندام مخاطب انداخت؛ همان شور و شعف هنرمندانه‌ای که کسی مانند "ناباکوف" داشت. این دست نوشته ها را بیش از دیگر نوشته ها می‌پسندم. من از نوشته‌های ناشیانه، همین طوری و شانسی بیزارم؛ خواه زیر بیرق و در استتار کسب تجربه به پرواز درآمده باشد و خواه بیان واقع گرایانه موضوعی با ناشیگری باشد. در داستان کوتاه فوق العاده "ایساک بابل" با عنوان "گی دی موپاسان"، راوی درباره داستان نویسی چنین می گوید: "هیچ آهنی نمی تواند با نیرو و قدرت جمله ای که در سر جای درست خودش قرار گرفته، در قلب نفوذ و اثر کند." به نظرم باید این نکته را بر روی کارتی بزرگ نوشت.
"ایوان کونل" جایی گفته بود که وقتی می‌بیند دارد داستان خود را بازخوانی می‌کند و ویرگول هایش را در می‌آورد، و باز از نو داستان را می‌خواند و ویرگول ها را دو مرتبه سر جای قبلی‌شان می‌گذارد، متوجه می‌شود که کارش با آن داستان به پایان رسیده است. من به این منش و دقت نظر به دلیل کاری که در حال انجام است، احترام می‌گذارم. دست آخر آنچه در اختیار داریم همین واژگان هستند که چه بهتر که واژگان درست و به جا باشند و البته همراه با علامت گذاری‌های صحیح تا به شایسته ترین صورت ممکن منظور مورد نظر را برسانند. اگر واژگان در اثر بار احساسی و عاطفی لجام گسیخته و بی محابای نویسنده‌اش صقیل و سنگین باشند، یا به هر سببی چندان مشخص و دقیق نباشند، به بیانی اگر عبارات و واژگان نامفهوم و گنگ باشند، چشمان مخاطب به راحتی از روی آن‌ها عبور می‌کند؛ بدون اینکه چیزی دریافت شود. در چنین حالتی حس و حال هنری خاص مخاطب دیگر در گیر کار نمی‌شود. "هنری جیمز" اسم چنین نگارش نگون بختی را " شرح و بازگویی ضعیف" می‌خواند.
من دوستانی دارم که به من گفته‌اند که مجبور شده‌اند کتابی را شتابزده به دست چاپ بسپارند، چون به پولش نیاز داشته‌اند، ناشر یا ویراستار کتاب را خواسته، و یا حتی کسی مانند همسر به آن‌ها متکی بوده و خلاصه برای نوشته‌ای که چندان خوب نبوده به نوعی عذرخواهی کرده‌اند. زمانی که از رمان نویسی شنیده ام: "بهتر بود زمان بیشتری را صرف این کارم می‌کردم." بهت زده شده‌ام و به شدت متعجب. حتی هنوز هم اگر به این حرف بیندیشم، باز شگفت زده می‌شوم؛ گرچه دیگر به آن فکر نمی‌کنم. این موضوع به من ارتباطی ندارد. با این حال اگر نمی‌توانیم نوشته‌ای را به همان خوبی که باید در نهان می‌دانیم بنویسیم، پس چرا اصلا این کار را انجام بدهیم؟! در نهایت، رضایت خاطر ناشی از انجام کار به شایسته ترین صورت ممکن و شاهد اصلی این سخت کوشی و تلاش همان چیزی است که می‌توانیم با خود به گور ببریم. دلم می‌‌خواست به آن دوستم بگویم؛ تو را به خدا برو سراغ یک کار دیگر. حتماً برای امرار معاش راه‌های ساده تر و همراه با صداقت بیشتری هم وجود دارد. یا اینکه دست کم در حد توانت این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بده و تا جای ممکن از قابلیت ها و استعدادهایت استفاده کن، اما بعد سعی نکن عذر و بهانه بیاوری و خودت را توجیه کنی. نه گله کن و نه چیزی را توضیح بده!
"فلانری اوکانر" در مقاله ای با عنوان بسیار گویای " نگارش داستان کوتاه"، از نوشتن به صورت عملی همراه با مکاشفه سخن می‌گوید. اوکانری می‌گوید زمانی که می‌نشست تا بر روی داستان کوتاهی کار کند، اغلب نمی‌دانست به کجا می‌خواهد برود. او می‌گوید بعید می‌داند که بیشتر نویسندگان هنگام شروع یک داستان بدانند می‌خواهند به کجا بروند و چه مسیری در پیش رو دارند. او برای نمونه از داستان "مردمان خوب روستایی"Good Country People سخن می‌گوید که وقتی شروع به نوشتن آن کرد، چطور داستانی را خلق کرد که پایان آن برایش اصلا قابل پیش بینی نبود:
"زمانی که شروع کردم به نگارش این داستان، هیچ نمی‌دانستم یک پزشک با پای چوبی در آن است. یک روز صبح دیدم دارم بدن هیچ مقدمه ای درباره دو زنی می‌نویسم که چیزهایی درباره‌شان می‌دانستم. و تا آمدم به خودم بیایم، متوجه شدم دختر یکی از آن‌ها پای مصنوعی چوبی دارد. بعد هم شخصیت "بایبل" فروشنده را وارد کار کردم؛ بدون آن که بدانم می‌خواهم با او چه کار کنم. حتی تا ده دوازده سطر قبل از آن که بخواهد پای چوبی را بدزدد، اصلا نمی‌دانستم می‌خواهد چنین کاری بکند! اما هنگامی که متوجه شدم قرار است چنین اتفاقی بیفتد، فهمیدم امری است اجتناب ناپذیر. "
سال ها پیش وقتی این مطلب را خواندم، حسابی شوکه شدم که کسی چون او و به طور کل کسی بتواند به این روش بنویسد. همیشه می‌پنداشتم که این راز ناخوشایند تنها از آن من است و به خاطر آن قدری ناراحت بودم. به نظرم رسید که نوشتن داستان کوتاه به این روش برخی از ضعف و کاستی های مرا برملا ساخت. یادم می‌آید با خواندن آنچه او در باب این موضوع بیان کرده بود، به طور شگرفی شاد و امیدوار شدم. یک بار نشستم تا داستانی را بنویسم که در آغاز کار فقط جمله اولش به ذهنم خطور کرده بود؛ و البته داستان خیلی خوبی هم شد. چند روزی بود که همین جمله اول مدام در ذهنم می‌گشت: "مرد مشغول کار با جارو برقی بود که تلفن زنگ زد." می‌دانستم که در این جمله داستانی نهفته است که می‌خواهد بازگو شود. این را با تمام وجودم حس می‌کردم؛ اینکه با آن آغاز داستانی همراه است. و ای کاش فرصتی پیدا می‌کردم برای نوشتن آن. من وقت مناسبی هم نصیبم شد؛ زمانی که به اندازه 12 تا 15 ساعت بود؛ البته اگر قصد داشتم از آن استفاده کنم. و البته همین کار را نیز کردم؛ صبح همان روز نشستم و نخستین جمله را نوشتم؛ و بلافاصله باقی جمله ها پشت سر هم سرازیر شدند. من این داستان را درست مثل یک شعر ساختم؛ هر جمله را بر روی یک سطر می‌نوشتم و بعد از سر سطر شروع می‌کردم. خیلی زود توانستم داستانی را در دل همان سطرها ببینم و دانستم که آن داستان از آن من است؛ همان داستانی که دلم می‌خواست بنویسمش.
از داستان‌های کوتاهی که با حس بیم و هراس همراه هستند؛ خوشم می‌آید. به نظر من اندکی حس هول و هراس در داستان کوتاه مناسب و به جا است. از یک جهت این ویژگی به خاطر سیر و روند داستان خوب است. داستان باید حتما "تنش" داشته باشد؛ همان حس اینکه اتفاقی در شرف وقوع است و مسایلی بی امان در جریان می‌باشد؛ چون در غیر این صورت در اکثر موارد اساساً داستانی در کار نخواهد بود. آنچه موجب خلق تنش در اثری داستانی می‌شود، تا حدی وابسته به کلمات ملموس و عینی است که به یکدیگر پیوسته و مرتبط شده تا درنهایت عمل داستانی را نمایان کند. و البته چیزهایی هم که به طور ناگفته در داستان بیرون مانده را نیز شامل می‌شود؛ همان موارد و عبارات ضمنی؛ به بیانی همان لایه های زیرین واژه ها که به ظاهر زیر پوسته صاف رویی پنهان شده است.
"پریتچت" داستان کوتاه را به این صورت تعریف می‌کند: "داستان کوتاه همان چیزی است که در حین مشاهده و عبور از گوشه چشم دیده می‌شود." به بخش "گوشه چشم" توجه کنید. در ابتدا همان گوشه چشم است و بعد جان بخشیدن به آن؛ همان که با تبدیل به چیزی که دم و لحظه را روشن می‌کند، و البته اگر قدری شانس داشته باشیم مفاهیم و پیامد‌های دیگری را نیز در ‌بر‌ خواهد داشت. وظیفه نویسنده داستان کوتاه این است که آن لحظه گذرا از گوشه چشم را از هر نظر تحت پوشش قرار بدهد و آن را با تمام قدرتش بازگو نماید. او هوش و ذکاوت و استعداد، حس توازن و تناسب، توانمندی و ذکاوت ادبی خود را یک جا جمع می‌کند تا بگوید هر چیز در عالم واقع به راستی چگونه است و خود وی آن‌ها را چطور می‌بیند؛ نگرشی که منحصر به فرد و خاص خود او است. و این کار با به کارگیری زبان بسیار دقیق و گویا انجام می‌شود؛ همان زبانی که برای مخاطب جزییاتی را زنده می‌کند که داستان را برایش آشکار و ملموس می‌گرداند. برای اینکه تمامی جزییات ملموس و عینی باشند و مفهوم مورد نظر را برسانند؛ زبان داستان باید موشکافانه، دقیق و بسیار مشخص باشد. امکان دارد واژگان به حدی صریح و دقیق باشند که در ابتدا بی روح و بسیار علنی به نظر برسند، ولی باز هم می توانند بار معنایی خاصی به همراه داشته باشند و در صورت استفاده درست، کارکرد لازم و به جای خود را ایفا کند.

نوشته‌ی ریموند کارور - ترجمه‌ی شقایق قندهاری


پ ن:
سلام

ریموند کارور با نام کامل ریموند کلوی کاروِر جونیور(1938_1988) داستان نویس و شاعر آمریکایی...
نمونه داستان:
زنم گفت: «دروغ می‌گوید. تو چرا باورت شده؟ حسودیش می ‌شود. همین… حرف من را قبول نداری؟ تو که نباید آن حرف‌ ها را باور کنی؟»
بارانی ‌اش را در نیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت. حرکت تندی به سرش داد. صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد.
شانه انداختم و گفتم: «چه دروغی دارد بگوید؟ چی عایدش می ‌شود؟ از دروغ گفتن چی گیر او می ‌آید؟ ظاهراً دوست ماست. دوست هردومان.»
با دمپایی ایستاده بودم و دست‌هایم را باز می‌ کردم و می ‌بستم. مختصری احساس حماقت می‌ کردم. بازپرسی تو قواره من نبود. کاش نشنیده بودم و همه‌ چیز مثل اول می ‌ماند.
به حماقت من سر تکان داد. کلاهش را برداشت، دستکش‌ها را در آورد و همه را روی میز گذاشت. پالتویش را درآورد و روی پشتی صندلی انداخت.
«او یک لکاته است. همین که گفتم. خیال می‌ کنی دوست هر قدر هم پست باشد، یا حتی آشنای ساده می‌ تواند دروغ به این گندگی سرهم‌ کند؟ اصلاً نباید حرف او را باور کنی!»
گفتم: «دیگر نمی‌دانم چی را باور کنم. می‌خواهم حرف‌ های تو را باور کنم.»
گفت: «خوب بفرما باور کن! از من بشنو. من راجع‌ به همچو چیزهایی دروغ نمی‌ گویم. خوب بگو که واقعیت ندارد. عزیزم بگو که باور نمی ‌کنی.»
دوستش داشتم. می‌خواستم در آغوشش بگیرم و نگه دارم و بگویم حرفش را باور می ‌کنم. اما دروغ، اگر دروغ باشد، بین ما پیش آمده بود. رفتم کنار پنجره.
گفت: «باید باور کنی. خودت هم می‌دانی مسخره است. می ‌دانی راستش را می‌ گویم.»
کنار پنجره ایستادم و به رفت و آمد ماشین‌ها چشم دوختم. اگر سر بلند می‌ کردم، عکس زنم را توی قاب پنجره می ‌دیدم. به خودم تلقین کردم آدم نظرتنگی نیستم. از پسش بر می ‌آمدم. به زنم فکر کردم، به زندگی مشترک ‌مان، به حقیقت در مقابل دروغ، شرافت در مقابل رذالت، توهم ِ برابر واقعیت. یاد فیلم آگراندیسمان افتادم که تازگی‌ها دیده بودیم. زندگی‌ نامه لئو تولستوی را به یاد آوردم که روی عسلی بود، حرف‌هایی که درباره‌ ی حقیقت زده بود که روسیه‌ ی قدیم را جنباند. یاد دوستی قدیمی افتادم، که اوایل و اواخر دوره‌ی دبیرستان داشتم. دوستی که هیچ ‌وقت راست نمی ‌گفت. خالی ‌بند و پشت هم انداز، اما بچه‌ ی باحالی بود؛ دوستی باصفا و صمیمی که دوره ‌ی بحرانی زندگی‌ ام به او تکیه می‌ کردم. یادآوری این دروغگوی کهنه ‌کار از پس غبار خاطرات خیلی خوشحالم کرد؛ خاطره‌ ای که در این بحران زندگی تا به‌ حال بی‌ دردسر به یاری ‌ام شتافت. این شخص، این دروغگوی با صفا در واقع حرف زنم را تآیید می‌کرد که چنین آدم‌هایی تو دنیا پیدا می‌ شوند. خوشحال بودم. رو برگرداندم با او حرف بزنم. می ‌دانستم چه می‌ خواهم بگویم. بله در واقع ممکن است راست باشد، راست هم هست – آدم‌ها می‌ توانند دروغ بگویند و می‌گویند، بی‌اختیار، ناخودآگاه و بیمارگونه. بی ‌آنکه به پی ‌آمدهایش فکر کنند. حتماً خبرچین من هم چنین آدمی بوده. اما در همان ‌لحظه روی کاناپه ولو شد و صورتش را با دست پوشاند و گفت: «راست است، خدا از من بگذرد. همه‌ی حرف ‌هایی که به تو زده راست بوده. من دروغ گفتم که هیچ خبری ندارم.»
روی یکی از صندلی‌های دم پنجره نشستم. گفتم: «راست است؟»
سر خم کرد. صورتش را با دست پوشاند.
گفتم: «پس چرا حاشا کردی؟ ما که هیچ ‌وقت به هم دروغ نمی ‌گوییم. مگر نه اینکه همه‌ اش به هم راست گفته‌ ایم؟»
گفت: «متأسفم.»
نگاهم کرد و سر تکان داد.
«شرمنده بودم. نمی‌دانی چقدر خجالت کشیدم. نمی‌خواستم باور کنی.»
گفتم: «می ‌فهمم، گمانم.»
کفش‌هایش را کند و روی کاناپه ولو شد. بعد بلند شد و بلوزش را روی سر کشید. موهایش را مرتب کرد و سیگاری از سینی برداشت. برایش فندک زدم و از دیدن انگشتان کشیده و رنگ ‌پریده و به دقت سوهان ‌خورده‌اش تکان خوردم. انگار دفعه‌ ی اولم بود آن‌ها را می ‌دیدم.
دود سیگار را بلعید و بعد از لحظه‌ ای گفت: «عزیزم! امروز را چطور گذراندی. یعنی به ‌طور کلی چطور بود؟»
سیگار به لب گذاشت و بلند شد تا از شر دامنش راحت شود.
جواب دادم: «ای! بعدازظهر پاسبانی با حکم جلب آمده بود، دنبال یکی می‌گشت که آن طرف راهرو زندگی می ‌کرده. مدیر ساختمان هم می‌ گفت قرار است آب را از سه تا سه‌ و نیم قطع کنند تا تعمیرات تمام شود. درست همان موقعی که پاسبان آمده بود مجبور شدند آب را قطع کنند.»
گفت: «عجب!»
دست به کمر زد و قوسی به به بدن خود داد. پلک خواباند و خمیازه‌ای کشید و موهای بلندش را تکان داد.
گفتم: «امروز کلی هم از کتاب تولستوی خواندم.»
«خیلی عالی»
بادام‌ زمینی می‌خورد. یکی یکی. با دست راست کف ‌لمه می‌کرد، با دست چپ هم سیگار گرفته بود. گاه و بیگاه از خوردن دست می‌ کشید و دهانش را با پشت دست پاک می ‌کرد و سیگار می‌ کشید. حالا دیگر پوشش نداشت. پاهایش را جمع کرد و دوزانو نشست و گفت: «می‌ خواهم نظرت را بدانم.»
گفتم: «فکرش خوب است، آدم باشخصیتی به نظر می ‌آید.»
انگشت ‌هایم سوزن سوزن می ‌شد. کوبش خون تندتر می‌ شد. اما یکهو ضعف کردم.
گفت: «بیا اینجا ببینم، موژیک ساده.»
چهار دست و پا جلو رفتم و با صدایی که از ته چاه درمی ‌آمد گفتم: «حقیقت را می ‌خواهم.»
نرمی و لطافت فرش و کلفتی آن مرا به هیجان آورد. به آرامی خزیدم و به طرف کاناپه رفتم. چانه ‌ام را روی یکی از بالش‌ها گذاشتم. دستی به موهایم کشید. هنوز می‌ خندید. دانه‌های نمک روی لب پر و پیمانش برق می‌ زد. نگاه که کردم در چشمانش غم مبهمی را می ‌دیدم، اما خنده از لبش دور نمی ‌شد و موهایم را به بازی گرفته بود.
می‌ گفت: «پاشای کوچولو، بیا اینجا، خنگ خدا! جداً آن دروغ را باور کردی؟ بیا اینجا سرت را بگذار روی سینه ‌ی ماما. آهان. چشمت را ببند. خیلی خوب. آخر آدم این‌ قدر ساده. از تو ناامید شده‌ام. تو که باید بهتر از این من را بشناسی. دروغ گفتن برای بعضی‌ها تفریح است.»....
داستان دروغ از کتاب هر وقت کارم داشتی تلفن کن ترجمه اسدالله امرایی انتشارات نقش و نگار...
در ضمن هیچکدوم رو نخوندم گذاشتم اینجا که با هم بخونیم..و اینکه لازم به ذکر نیست که همه ش کپی پیسته..چون همه تون می دونید خخ

موفق باشید




این مطلب را خواندند (اعضا)

حسین روحانی (13/6/1394),ماهان لایقی (13/6/1394),آرش پرتو (13/6/1394),هادی میرزایی (13/6/1394),آرش پرتو (13/6/1394),حامد نوذری (13/6/1394),ف. سکوت (13/6/1394),احمد دولت آبادی (13/6/1394),مهشید سلیمی نبی (14/6/1394), ناصرباران دوست (14/6/1394),پیام رنجبران(اکنون) (14/6/1394),ابوالحسن اکبری (14/6/1394),حسین روحانی (14/6/1394), ک جعفری (14/6/1394),فاطمه مددی (14/6/1394),آرش پرتو (14/6/1394), زینب ارونی (15/6/1394),فرزانه رازي (15/6/1394),سارینا معالی (17/6/1394),شهره کبودوندپور (17/6/1394),مریم السادات مهرنیا (17/6/1394),رضا فرازمند (18/6/1394),عباس پیرمرادی (19/6/1394),همایون به آیین (29/6/1394),كوروش جعفري زاده (11/7/1394),سارینا معالی (20/7/1394),حمید جعفری (1/8/1394),نیما موذن (24/10/1394),فاطمه زاهدی تجریشی (8/11/1394),مجتبی بهشتی (10/12/1394),مریم حمیدی (18/12/1394),نادیابزرگی نژاد (7/3/1395),کامران غفوری (14/4/1395),هما شینه ای (5/9/1395),محمدباقر هاشمی (11/10/1395),فا طمه سادات ابراهیمیان (28/1/1396),محمد روشنیان (13/9/1396),

نقطه نظرات

نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 11:56

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
میبینم که تایید شد
باید اجازه بدی بخونمش


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 12:59

سلام……


@آرش پرتو توسط حسین روحانی Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 07:14

نمایش مشخصات حسین روحانی درودی دیگر
ادبیات داستانش خیلی کتابی بود.
اما خیلی پر مفهوم بود


@حسین روحانی توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 08:48

سلام بر شما

می دونم دیالوگاش کتابی بود……… شاید مترجم این جوری نوشته…… و شاید اصل داستان همینجوری بوده………اما کارور تو داستان نویسی خیلی حرف داره…………


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 12:59

سلام

عجب داستانی بود!!!!


مقاله شم چند تا نکته ی خوب داشت……… مخصوصا بحث شگرد و ترفندش………


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 20:46

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی ممنون ارش جان. من معمولا این متون را دانلو د می کنم و در فرصتی مناسب و با فراغ بال چندین بار مورد مطالعه قرار می دهم. سپاس از این آگاهی تان


@احمد دولت آبادی توسط آرش پرتو Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 20:57

سلام....


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 23:57

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
ممنون
@};- @};- @};- @};-
فقط یه سوال
این مقاله به این بزرگی را خودتونم خونده اید؟!! یا فقط نوشته اید


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در جمعه 13 شهريور 1394 - 00:03

نمایش مشخصات ناصرباران دوست من خوندم ممنون


@ ناصرباران دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 05:48

سلام جناب باران دوست


به گمونم خوندم:)


موفق باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 07:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درودجناب پرتو.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط آرش پرتو Members  ارسال در شنبه 14 شهريور 1394 - 08:23

سلام جناب اکبری.......


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 08:17

نمایش مشخصات سارینا معالی @};- @};- @};-

واسه تا نصفشه:">

خسته نباشی


@سارینا معالی توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 12:30

سلام.......


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 08:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
یه بار توی سفر آخر شب خوندم مطلبتون رو
داستان نویس خوبی را معرفی کردین
حقیقتا نمی شناختمش@};-


@شهره کبودوندپور توسط آرش پرتو Members  ارسال در سه شنبه 17 شهريور 1394 - 12:31

سلام.....



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.