این سو و آن سوی متن ( بیست)

نوشته شده در 13/4/1394 - 00:43 توسط علیرضا لطف دوست در موضوع آموزش

این سو و آن سوی متن ( بیست)
زنده‌یاد بیژن نجدی در مراسم قلم زرین گردون به هنگام دریافت جایزه، در خطابه‌اش گفت: «بیش‌ترين ارزش جایزه‌های ادبی در ناگزیری احترام لحظه‌ای از تاریخ به رنج انسان است. زیرا در بهترین دموکراسی، باز هم آنچه غایب است، آزادی است.
انسان هنوز تنهاست و هر خرد سیاسی مسلط در ستیز با هنر (که ترجیح می‌دهم آن را خرد مقدس بنامم) ابزار و اختیارات هولناکی در اختیار دارد.

دیده‌ايم که گاه، اقتصاد محلی برای سانسور اندیشه‌، به‌یاد داریم گاه آرمان‌گرایی، اهرمی برای خذف اندیشه، و بسیار وسایل ارتباط عمومی، سنگ و سیمان شده است برای تدفین اندیشه.

با چنین مفروضات، ما امروز به "مجموعه‌ی درخشنده‌ی نویسندگان" بیش‌تر نیازمندیم تا به یک "نویسنده‌ی درخشان". زیرا نوشتن در تعریف بدیهی آن، تظاهر ذهن فرد به شکلی از زبان است. ولی در حضوری پنهانی، عملی است به خاطر "من دیگران" شدن نویسنده، که این خود سخت وام‌دار همه‌ی آنهاست که پیش‌تر نوشته‌اند.

با توجه همین حرمت‌گذاری‌ها است که معتقدم همه باید نگران معماری ادبیات امروز، و تکثیر حقیقی باشیم که همچون "حقیقت" در همه به تکثر رسیده است. نیز به‌همان اندازه که موظفیم نسبت به ادبیات چاپ شده، به ویژه از بوف کور تا امروز ادای احترام کنیم، باید تشویش چاپ نشده‌ها را داشته باشیم و مدام و مصرانه از خودمان بپرسیم چرا؟

چه این چاپ نشده‌ها در قفسه‌ی کتابخانه‌ی شخصی نویسندگان بزرگ ما باشد، چه در قفس شاعران و نویسندگان، که با دریغ هنوز نام‌شان را نمی‌دانیم.»
این نثر موجز، و اندیشه‌ی زیبا، خطابه‌ی یوزپلنگی است که با من دوید، و جایی در پیچ جاده‌ای راهش را برید. بله، این خطابه‌ی زیبا را نویسنده‌ای نوشته بود به نام بیژن نجدی.
اندازه‌ی پرش
هر انسانی دلش می‌خواهد تشویق شود، و حاصل کارش در معرض دید دیگران قرار گیرد.

آهنگ‌ساز دلش می‌خواهد موزیکش را بشنوند، نقاش دوست دارد کارش را به دیوار تماشا بیاویزد، و نویسنده لایق این است که اثرش را بخوانند. اینها همه در چرخه‌ای سامان می‌گیرد که بنیادش عشق است، و عشق یعنی دیدن و دیده شدن.

هر کسی که پا به عرصه‌ی جدی زندگی می‌گذارد، با اثرش در چند جنبه جبهه می‌گشاید؛ انتشار، نقد، تشویق، صبوری، ویترین‌چینی، سانسور، گام بعدی، و بر روی بند ماندن.

نویسنده، بندبازی است که وقتی روی بند قرار گرفت، در برابر نگاه تماشاگرانی است که لزوماً آنها را نمی‌بیند، و لاجرم باید تا آخر راه را بپیماید، اثرش را منتشر کند، به نقدها توجه داشته باشد، تحسین‌ها را از این گوش بشنود و از گوش دیگر بیرون بريزد، به کار بعدی‌اش فکر کند، نقدها، و حتا تقبیح و تحقیر را مزه‌مزه کند و از آنها چیز بیاموزد، و بلد باشد ویترینش را بچیند.

ویترین‌چینی برای یک شاعر، نویسنده یا نقاش کاری است بسیار مهم، کاری که مثلاً شاملو به خوبی از عهده‌‌اش برآمد، اما اخوان ثالث بلد نبود کار و تصویر حتا صداش را عرضه کند.

یک داستان‌نویس باید آنقدر تمرین کند تا بتواند داستان خودش را خوب و تاثیر‌گذار برای دیگران بخواند.

و گام بعدی پرهیز و گریز از درجا زدن است. نویسنده‌ای که روی کتاب منتشر شده‌اش بماند و وارد بحث شود و هی از آن دفاع کند، درجا زده است. وقتی اثر منتشر شد، از روی شعله‌هاش باید پرید، به شعله‌های بعدی نظر دوخت، و اندازه‌ی پرش را گسترش داد. هر چه شعله وسیع‌تر باشد، پرواز دل‌انگیز‌تر خواهد بود.
حمایت و تشویق
حمایت از هنرمند به عهده‌ی ملت و دولت است.

وظیفه‌ی ملت مشخص است، خریدن آثار هنری و حمایت‌های مادی و معنوی. اما رابطه‌ی دولت‌ها و هنرمند معمولاً مخدوش است.

در زمانه‌ای که حکومت‌ها برای آزادی بیان ارزشی قائل نباشند، و از تخیل و رویای هنرمندان به وحشت افتند، در زمانه‌ای که حکومت‌ها، نویسندگان کشورشان را دعاگوی خود بخواهند، و بخواهند که آنها همواره تأيیدشان کنند، و در نهایت آنها را به تبعید یا انزوا بکشانند، رسانه‌ها همراه مردم به یاری هنرمندان می‌شتابند تا از آثار هنری حمایت کنند، و در نقد و ارائه و تشویق بکوشند. اداره سانسور را از کار بيندازند تا چراغ‌های رابطه‌ی هنرمند و مردم روشن بماند.

چهره‌ها معمولاً در لابلای صفحات روزنامه‌ها و یا در رسانه‌های دیگر به مردم معرفی می‌شوند، اما کار اصلی به عهده چهره‌هاست که از خود مراقبت کنند، و طول مسیر را به خوبی بر بند بمانند.

در ورق‌بازی اگر ورق‌ها درست بر نخورد، بازی خوبی ارائه نمی‌شود.


ما نخست بايد در خانه شناخته شويم، سپس در محله و آنگاه در منطقه، تا فردا و روزهای دیگر در جهان دیده شویم.

ما هنوز در محله و منطقه‌ی خودمان شناخته شده نیستیم. هنوز در خاورمیانه ادبیات ما را به‌خوبی نمی‌شناسند. برای دیدن و دیده شدن باید از خودمان، از خانه‌ی خودمان، و از منطقه‌ی خودمان آغاز کنیم.

دروازه‌ی "داستانک" بر این پاشنه می‌گردد؛ دیدن و دیده شدن.




این مطلب را خواندند (اعضا)

حمیدرضا محدثی (13/4/1394),محمد اکبری هشترودی (13/4/1394),آرش پرتو (13/4/1394),احمد دولت آبادی (13/4/1394),مهشید سلیمی نبی (13/4/1394),آرش پرتو (13/4/1394),احمد دولت آبادی (13/4/1394),ف. سکوت (13/4/1394),سید علی الحسینی (13/4/1394),اذرمهرصداقت (13/4/1394),ف. سکوت (13/4/1394),م.ماندگار (14/4/1394),حسین روحانی (14/4/1394),سحر ذاکری (14/4/1394),آرمیتا مولوی (14/4/1394),احمد دولت آبادی (15/4/1394),حسین شعیبی (16/4/1394),ب-اسدی (17/4/1394),mahsa.b (1/5/1394),آرش پرتو (2/5/1394),آرش پرتو (11/6/1394),محمدرضا کریمی (25/9/1394),محسن نيرومند (19/2/1395),کامران غفوری (1/5/1395),محمدبیگلری (4/12/1395),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 تير 1394 - 05:39

سلام بر جناب لطف دوست

خوبید شما؟

چشممون به زیارت شما روشن شد

آقا نمی خواید یه داستان بذارید؟

حتما نمی خواید دیه;)

خب خسته نباشید


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 13 تير 1394 - 06:47

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما لطف دوست نازنین. خوشحال شدم دیدمت و مطالبی از شما آموختم. جناب لطف دوست حال که از انتشارات گردون در آلمان یاد کردید درود فراوان مرا به جناب معروفی . جناب بهمن نیرومند و سایر همکارانشان برسانید . در هر کجا هستی موفق و ماندگار باشی.


نام: محمدبیگلری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 4 اسفند 1395 - 23:12

نمایش مشخصات محمدبیگلری درود
ممنون از شما
پاینده باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.