این سو و آنسوی متن ( پانزده )

نوشته شده در 6/3/1394 - 12:00 توسط علیرضا لطف دوست در موضوع آموزش

این سو و آنسوی متن ( پانزده ) شخصیت کیست؟

همین آدمی که حالا از خاطره‌ی دیروز من و تو گذشت؟ همین آدم‌ها که دور و بر ما راه می‌روند، حرف می‌زنند، غذا می‌خورند، با دو چشم خیره‌ی جایی می‌شوند؟
همبن بابا گوریو که وقتی رمان تمام شد، بالزاک از اتاق کارش بیرون آمد و درحالی‌که از شدت گریه نمی‌دانست چه خاکی بر سرش بریزد، گفت: باباگوریو مرد؟

همین دهقان، همین نانوا، همین آسیابان که دوست ماست؟

راستی چه چیزی در داستان تیپ را از شخصیت متمایز می‌کند. آیا به این فکر کرده‌اید که رمان‌نویس به جای تیپ‌سازی ناچار است شخصیت بیافریند؟ و اصلاً می‌دانید اینها چقدر با هم فرق دارند؟

مثلاً نگاه کنید به تیپ اعضای انجمن خوشنویسان که معمولاً کیف چرمی دارند، ریش پرفسوری، آرامش و عینک دور طلایی.

و معمولاً لباس اسپورت می‌پوشند. مثلاً شلوار مشکی و کت جناقی یا مخمل که به آرنج‌هاش چرم دوزی شده.

و معمولاً آنقدر ساکت‌اند، که آدم خیال می‌کند دارند در دل‌شان به این روزمره‌گی و داستان ما می‌خندند.

یا مثلاً تیپ رانندگان کامیون، که معمولاً موزیکی شبیه به روضه گوش می‌دهند، از کوچکی ماشین‌های سواری مدام خنده‌شان می‌گیرد، شلوارشان زانو انداخته، راه به راه چای می‌نوشند، گردنه را که رد کنند می‌زنند بغل برای چای و شام، و معمولاً شب‌رواند. عاشق شب و جاده‌. و غربیلک را که می‌چرخانند، انگار خاطره‌ی یک عشق ویرانگر را می‌چرخانند. می‌روند و جاده مجال می‌دهد که از عشق بسوزند و خاکستر شوند، و گاه و بیگاه با کف دست بکوبند به غربیلک که: مادر هرگز نمیر!

فال‌گیرها هم خصوصیات فردی و ویژگیهای اخلاقی مشتری‌شان را تا حدودی می‌شناسند. کمی شخصیت‌پردازی، ببخشید تیپ سازی بلدند، یک‌سری ویژگی فردی مشتری را در همان لحظه که به چشم‌هاش نگاه می‌کنند، ارائه می‌دهند و نسخه‌اش را می‌پیچند: «یک نفر بهت بدجوری نظر داره.» «یکی هست که تشنه به خون‌ته.» «سفر داری، سوغاتی می‌خوری.» «گشایشی تو کار و بارت می‌بینم.» «سفر داری، سفر...» و راستی چه کسی هست که سفری نداشته باشد؟
عامه‌ی مردم با تیپ‌سازی مشکلی ندارند، اما یک خواننده ی تمام عیار، به موازات خواندن داستان اگر به کشف یک شخصیت نو برآید، لبخند می زند و احساس رضایت می کند. یک نفر بهت نظر داره، یکی هست که تشنه به خونته، سوغاتی می خوری، گشایشی هم تو کار و بارت می بینم، همه بهت حسادت می کنن، دو دفعه از مرگ نجات پیدا کرده ای، خدا باهات بوده، سفر داری. سفر.
و فال‌گیرها که برای آدم‌ها یک‌سری ویژگی فردی و خصوصیت مشترک می‌سازند و یا می‌تراشند که اعتماد مشتری را جلب کنند
در رمان تماماً مخصوص برای ساختن شخصیت عباس از همان اول با واژه‌ی سفر در افتادم که شاید این رفتار تیپیک را از او حذف کنم. آدمی که در برلین زندگی می‌کند، ولی آخرین سفرش مربوط می‌شود به بیست سال پیش. فرارش از پاکستان به برلین، همین برلین لعنتی. . شخصیت این رمان اهل سفر نیست و این غم تا آخرین لحظه‌ی سفر به قطب شمال او را رها نمی‌کند.
یک تکه از تماماً مخصوص
گفتم: «اسم سفر که می‌شنوم کهیر می‌زنم.»

دکتر برنارد گفت: «سفر داریم تا سفر. باید بیایی و ببینی.»

«آخرین‌ سفرم‌ فرار به‌ پاكستان‌ بود. از پاكستان هم ‌ آمدم‌ آلمان‌. مستقیم‌ آمدم‌ توی‌ همین‌ برلین‌ لعنتی.‌»

«سفر خوب و بد ندارد. مثل زخم.» و با سرانگشت به پیشانی و بناگوشش اشاره کرد: «بعضی از زخم‌ها خیلی چیزها را یاد آدم می‌آورد.»

«پاکستان هم از آن زخم‌ها بود.»

«همة زخم‌هات را از یاد ببر. خودت را آماده کن برای یک سفر تماماً مخصوص.»

«ولی‌ سال‌هاست از اینجا تکان نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا دل نمی‌کنم.»

«یعنی چی عباس؟»

«یعنی این که از وقتی‌ آمده‌ام‌ برلین سفر‌ نکرده‌ام‌. من‌ تا به‌ حال‌ هامبورگ‌ و فرانكفورت‌ را هم‌ ندیده‌ام‌.»

از حرف‌های‌ من‌ جا خورد. همان‌ وسط‌ خیابان‌ چنان‌ زد روی‌ ترمز كه‌ سگ‌ها زوزه‌ كشیدند و نفرین‌ كردند.
تکه‌ای دیگر
تمام‌ آن‌ چند روز را با دلتنگی‌ و کابوس‌ گذراندم‌. یكی‌ دوبار به‌ یانوشكا تلفن‌ كردم‌، چند باری‌ به‌ آندریاس‌، یك‌ بار هم‌ زنگ‌ زدم‌ و به‌ مامان‌ گفتم‌ دارم‌ می‌روم‌ سفر. خوشحال‌ نبود و همه‌اش‌ می‌گفت‌: «مواظب‌ خودت‌ باش‌، عباس‌!»

ته‌ دلم‌ هری‌ ریخت‌. گفتم‌: «اصلاً نمی‌خواهم بروم‌، ولی‌ یك‌ جورهایی‌ مجبورم‌.»

«چرا؟»

«چه‌ می‌دانم‌، راه‌ دور است‌، توی‌ برف‌ و یخبندان‌ قطب‌ شمال‌، با سگ‌ و سورتمه‌ و...»

«خب‌، چرا می‌روی‌؟»

«نمی‌دانم مامان.»

هراس‌ داشتم‌، مدام‌ خواب‌ می‌دیدم‌، دلشورة‌ درونم‌ داشت‌ مرا می‌كشت‌. مثل این‌که مرا از زندگی‌ جدا می‌كردند و به‌ سرزمین‌ مرگ‌ می‌بردند. دلم‌ می‌خواست‌ به‌ هر كسی‌ بگویم‌ دارم‌ می‌روم‌، و بگویم‌ كه‌ این‌ سفر با سفرهای‌ معمولی‌ فرق دارد، یك‌ جوری‌ به‌ دیگران‌ حالی‌ كنم‌ كه‌ دارم‌ كار احمقانه‌ای‌ می‌كنم‌، دارم‌ روی‌ جانم‌ قمار می‌زنم‌، اما پیشاپیش‌ می‌دانم‌ كه‌ قمار را باخته‌ام‌.

دلم‌ می‌خواست‌ به‌ كارهایی‌ كه‌ دوست‌ دارم‌ متمركز شوم‌؛ دوبار دوش‌ گرفتن‌ در طول‌ روز، خوردن‌ نان‌ و پنیر و گردو به‌ حد افراط‌، سركشیدن‌ یك‌ شیشه‌ آب‌ خنك‌، گوش‌دادن‌ به‌ موزیكی‌ كه‌ زیاد دوست‌ داشتم‌، همان‌ سی‌دی‌ آینه در آینه از آروپرت‌ كه‌ آندریاس‌ برام‌ گرفته‌ بود و روش نوشته‌ بود: «این‌ هم‌‌ كرم‌ گوشی‌ برای تو.»

و بیش‌ از هر چیزی‌ دلم‌ می‌خواست‌ بخوابم‌. تكه‌ تكه‌ و پر از كابوس‌ می‌خوابیدم‌. موقع‌ بیداری‌ همه‌اش‌ فكر می‌كردم‌ به‌ زودی‌ باید با همین‌ مختصری‌ كه‌ دارم‌ وداع‌ كنم‌؛ همین‌ چهاردیواری‌، همین‌ چند تا كتاب‌، همین نوارها و سی‌دی‌ها، همین گلدان‌ها‌، و پنجرة‌ پشتی‌ خانه‌ كه‌ به‌ یك‌ گلخانة‌ بزرگ‌ متروكه‌ باز می‌شد.

همیشه‌ فكر می‌كردم‌ این‌ پنجره‌ رو به‌ ایران‌ باز است‌؛ محوطة‌ بزرگ آفتابگیری بود كه‌ سالن‌های‌ شیشه‌ای‌اش‌ زیر برف‌ داشت‌ دفن‌ می‌شد، با شیشه‌های‌ شكسته‌، آن‌ همه‌ تخته‌ پاره‌، آن‌ همه‌ بشكه‌ی خالی‌، انگار صاحبش‌ با مهارت‌ ویژه‌ای‌ آن‌جا را ویران ساخته‌ تا از پس‌ اعلام‌ ورشكستگی‌ برآید. و حالا مدتی‌ بود كه‌ مردی‌ قدبلند و الكلی‌ در گوشه‌ای‌ از محوطه‌ برای‌ خودش‌ تعمیرگاه‌ ماشین‌ راه‌ انداخته‌ بود، و معمولاً ماشین‌ قراضه‌ها را تعمیر می‌كرد. و تا دلت‌ بخواهد آشغال‌ و خرت‌ و پرت‌!

پردة‌ آن‌ پنجره‌ را می‌كشیدم‌، و تا یاد سفر می‌افتادم‌ دلم‌ می‌ریخت‌، نبضم‌ تند می‌زد، و می‌خوابیدم‌. اما در دنیای‌ تداعی‌ها گم‌ می‌شدم‌. از رؤیایی‌ به‌ كابوسی‌ می‌غلتیدم‌، و از كابوسی‌ به‌ كابوس‌ دیگر؛ هیچ‌ چیز نمی‌توانست‌ بیدارم‌ كند.

پدرم می‌گفت: «کت، آدم را جدی می‌کند.» و من آن را می‌پوشیدم و روبروش می‌نشستم تا حکایت مردم جابلقا و جابلسا را برام بگوید. مردمی که از یک طرف می‌کاشتند و از طرف دیگر می‌درویدند.

از صدای‌ بوق ماشین‌ می‌غلتیدم‌ به‌ صدای‌ پارس‌ سگ‌ها، از ادارة‌ پلیس‌ اورانین بورگ بیرون‌ می‌آمدم‌، در مرز ایران‌ به‌ سوی‌ پاكستان‌ راه‌ می‌افتادم‌، و سگ‌ها در آن‌ تاریكی‌ بدرقه‌ام‌ می‌كردند.

نمی‌دانستم‌ كه‌ وقتی هراسم‌ پایان‌ می‌یابد، كابوس‌ شروع‌ می‌شود. هیچ‌ تصوری‌ از آن‌ طرف‌ مرز نداشتم‌، چیزی‌ از پاكستان‌ نمی‌دانستم‌. شاید لازم‌ بوده‌ سر راه‌ تهران‌ برلین‌، پاكستان‌ را ببینم‌، كه‌ دیدم‌.

پاكستان،‌ اتوبوسی‌ بود كه‌ وقتی‌ از كنارش‌ رد می‌شدیم‌ عده‌ای‌ ما را به‌ زور سوارش‌ می‌كردند و در روستایی‌ دیگر می‌گفتند پیاده‌ شویم‌. نمی‌دانستیم‌ كجاییم‌. و چرا آنجاییم‌.

اصلاً نفهمیدم‌ چطور به‌ كراچی‌ رسیدیم‌. طول‌ مسیر مثل‌ تقدیر از سوی‌ كسانی‌ كه‌ در ركاب‌ اتوبوس‌ ایستاده‌ بودند تعیین‌ شده‌ بود، و ما فقط‌ عرض‌ آن‌ را طی‌ می‌كردیم‌.




این مطلب را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (6/3/1394),علیرضا لطف دوست (6/3/1394),شیدا محجوب (6/3/1394),سید علی الحسینی (7/3/1394),حسین روحانی (7/3/1394),اذرمهرصداقت (7/3/1394),سید علی الحسینی (7/3/1394),افسانه پورکریم (8/3/1394),نعیمه میرزاعلی (8/3/1394),شهره کبودوندپور (9/3/1394),محمد اکبری هشترودی (9/3/1394),آزاده اسلامی (9/3/1394),شهره کبودوندپور (9/3/1394),زهرابادره (10/3/1394),علي طرهاني نژاد (11/3/1394),حمیدرضا محدثی (24/3/1394),کامران غفوری (1/5/1395),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 12:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، از زحمات شما سپاسگزارم. @};-
می بینم که دیگر برای کسی کامنت نمی گذارید! امیدوارم به دلیل ضیق وقت و برنامه تان برای اتمام رمان پیش گفته باشد! نه به دلیل کامنت خصوصی تهدیدآمیز کسی که چون زنده ها باهاش حرف نمی زنند، به سراغ مرده ها رفته است!!!
رفتم و چندین کتاب از کتابخانه در مورد داستان نویسی و عناصر و سبک های آن با تاکید بر داستان کوتاه امانت گرفتم. از جمالزاده، سامرست موام، احمد اخوت و ... تا اندکی بیاموزم.
باز هم سپاس که این انگیزه را در بنده ایجاد کردید. @};-


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 12:57

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

داستان ها را می خوانم ، گاهی کامنت هم می نویسم و اتفاقا رای هم می دهم.
در زندگی تلاش کرده ام از حاشیه ها فاصله بگیرم ، درگیری ذهن و زندگی با حاشیه های جز اتلاف عمر چیزی به همراه ندارد.
من در داستان نویسی در ابتدای راه و چه بسا کمی عقب تر از آن نقطه شروع هستم اما تلاش کرده ام و البته کماکان تلاش می کنم که خواننده خوبی باشم. بنابراین وقتی داستان خوبی می خوانم با شوق و علاقه احساساتم را در کامنت ها جاری می کنم.
راستش این مراسم های دور همی در کامنت ها در عین شادی آفرینی بودنش کمی ما را از ماجرای آموزش و آموختن دور می کند. من به داستانک نگاهی دیگر دارم . از این دور همی ها در فضاهای دیگر مجازی بسیار داریم ، فیس بوک و وایبر و واتس آپ و لاین و تلگرام پر است از این دور همی ها و قربان صدقه رفتن ها.
پیش از این هم گفته ام که دوست دارم نقد بشوم و از تجربه های دوستان نیز در داستان نویسی بهره مند شوم . تکه پاره کردن تعارف برای هم هیچ ثمری برای هیچ کدام از ما نخواهد داشت.
و البته مطابق آنچه پیش از این با هم به بحث نشسته ایم ، برخی از دوستان عزیز جای داستان ، مکتوبات دیگری منتشر می کنند و انتظار دارند تا خواننده آن را به مثابه داستان بپذیرد که این یکی اصلا قابل تحمل نیست.
هنوز امیدوارم که همراه شما و باقی دوستان بتوانیم در داستانک روز به روز به تر و به تر بنویسیم.کتاب های داستان نویسی را حتما بخوانید ، من هم می خوانم که از واجبات است اما واقعیت ماجرا این است که با خواندن داستان می توان داستان نوشت و البته آن شهرزاد قصه گوی درون باید باشد تا داستان های ما را روایت کند.
روزگارتان سبز آبی


نام: انسیه زمانی   ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 18:04

از زحماتی که تا به حال کشیده اید سپاسگزارم@};-
خوشحالم که هنوز افرادی مانند شما هستند که بی هیچ چشم داشتی،با اینگونه مطالب،به ما جوانان که هنوز فاصله زیادی با یک نویسنده واقعی داریم و شاید هنوز درک درستی از آن نداریم ،کمک می کنند.

خدا به همراهتان@};- @};-


@انسیه زمانی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 6 خرداد 1394 - 20:24

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو انسیه زمانی ، سلام

به یقین شما نویسنده واقعی هستید ، مگر نویسنده واقعی کیست ؟ مگر داستان های اول عباس معرفی همانند داستان های آخرش بوده است ؟
همین قدر که قلم به دست می گیرید و به قول زنده یاد احمد محمود جنم داستان گویی را دارید نویسنده اید.
اما باید پشتکار به خرج بدهید و بخوانید و بخوانید و بخوانید و بنویسید و بنویسید و بنویسید و البته آموزه ای اساتید و نویسندگان بزرگ را به کار ببندید.
سلسله مباحث این سو و ان سوی متن نگاه شما را به خواندن و نوشتن تغییر می دهد ، امیدوارم بتوانم که آن را تا پایان ادامه دهم که هم برای خودم و هم دوستان داستانکی مفید واقع گردد.
از این که همراه من و دوستان در این سو و آن سوی متن هستید ممنون و سپاسگزارم.


نام: نعیمه میرزاعلی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 خرداد 1394 - 00:09

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی سلام استاد .
میخوام بخاطر زحماتی که برای داستانکی ها می کشید از شما تشکر کنم . میخواهم به خاطر صداقتتون ، به خاطر تشویق و راهنمایی دوستان از شما سپاسگزار باشم .می خواهم بارها و بارها به خاطر حس مسئولانه تان نسبت به نوقلمان ، بخاطر یا آوری نکات ارزشمند اموزشی ، بخاطر بودنتان صادقانه ابراز احساسات کنم . میخواهم همیشه باشید .همیشه .


@نعیمه میرزاعلی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 16:25

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست نعیمه خانم میزاعلی ، سلام

لطفا من را استاد خطاب نکنید که بدون تعریف و بدون تعارف من نوآموزی بیش نیستم .
این ها درسهایی است که یک بار در مکتب عباس معروفی خوانده ام اما حیف و صد حیف که آن زمان شاگرد خوبی برای او نبودم و حالا دارم دوباره درس ها را مرور می کنم و در کنار این مرور خواستم تا دوستان جوان داستانکی ام نیز از این درس ها بهره مند شوند و امیدوارم که مفید واقع شود.
از همراهی شما نیز در سلسله مباحث این سو و آن سوی متن سپاسگزارم.

موفق باشید.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 13:42

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما جناب لطف دوست گرامی
مثل همیشه عالی و به زبان ساده
ممنون برای وقت ارزشمندتان که صرف می کنید برای بیشتر یادگرفتن ما
و اما
مراسم دور همی کامنتها گاهی فضا را از خشکی درمیاره تا بقیه کامنتها هم خونده بشه :) و این خودش یه زنگ تفریح خوبیه و باعث صمیمیت اعضا می شه و دوری از کدورتها که گاها در نقد خشک و خالی پیش میاد
قبول کنیم هر داستان حتی ضعیفترین انها به مثابه فرزندان نویسنده است و روی آن تعصب دارد بنابراین کمی تشویق و دوری از نقد همیشه بد نیست
مطمئنا اینجا با واتس آپ و وایبر خیلی متفاوته و سطحش بالاتره
جسارت بنده رو ببخشید
همیشه قلمتان جاری@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 16:31

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو شهره کبودوند پور ، سلام

من خود طرفدار پر و پا قرص دور همی هستم اما شما نیز خود می دانید که در بسیاری از کامنت ها ، مجموعه بحث ها کلا و اصالتا از مسیر خارج می شود و گاهی آنقدر انحرافی می شود و حاشیه ها ساخته می شود که از اساس فارغ از داستان و داستان نویسی است .
اگر بخواهیم با نویسندگی جدی برخورد نکنیم ، هیچ شک نکنید که گامی به پیش بر نخواهیم داشت . جای دیگری خواهم نوشت که رسم نویسندگی و نوشتن راهی است عاشقانه.
ممنونم که همراهید مثل همیشه.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 15:53

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام جناب لطف دوست بزرگوار
این اولین متن آموزشی بود که از شما خواندم. چقدر جالب و اموزنده بود. کاش زودتر متوجهش میشدم.
ذرباره کامنتها و تشویقها؛
خودم هم نمیدانم کار درستی میکنم یا نه ولی وقتی نوجوان کم سن و سالی را میبینم که دلنوشته ای را گذاشته احساساتی میشوم . دلم برایش میطپد. ذوق زده میشوم وقتی میبینم که بجای چرخیدن در بازیها و کانالهای مذخرف به افقی عالی می اندیشد. ازینرو نوشته های ضعیف را هم معمولا تشویق میکنم. اما هنوزم نمیدانم که اینکار درست است یا نه؟!


@آزاده اسلامی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 16:43

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم دکتر اسلامی ، سلام

تشویق نوجوانان و جوانان را بسیار نیکو انجام می دهید و شاید دیده باشید که من نیز خود همین برخورد را دارم.
همین که در این خشکسالی خواندن و نوشتن ، هستند نوجوانانی که می نویسند و آنقدر جنم دارند که اینجا منتشرش می کنند جای شکر دارد.
آنچه در بالا نوشتم قطعا مربوط به این دوستان نیست.
از آنجا که می خواهم این نوشتار به هیچ کدام از دوستان برنخورد از خودم و شما مثال می زنم.
همین اواخر بود که شما من را به چوب نقد نواختید ، فکر می کنم داستان وحشی بود ، من نیز اندکی برانگیخته شدم اما آن کامنت ها بین من و شما از بهترین کامنت های ذیل داستان هایم بود چرا که از طرفی خودم چندین و چند بار موضوع را بالا و پایین کردم و از طرف دیگر شما هم با دو داستانک تست گیری کردید.
چالش خوبی بود . و مگر ما اینجا غیر از این می خواهیم ؟
حالا هر روز من به شما بگویم به به و چه چه و شما هم دست مریزاد به من بگویید ، دست آخر چه چیز نصیب من و شما می شود غیر از اینکه خود را در نوشته هایمان تکرار کنیم؟.
به هر تقدیر خوشحالم که شما هم به این سو و آن سوی متن پیوسته اید و امیدوارم ارشادات خود را ذیل این بحث ها از من دریغ نکنید.
ممنون


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 18:28

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای لطف دوست،
از نظر شما در داستان نویسی بین مکالمه و گفتگو تفاوتی هست؟


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 9 خرداد 1394 - 20:37

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

به تصور من آنچه ذیل داستان شما رخ داد به گونه ای بازی با کلمات و یا خوشبینانه آن تصور متفاوتی از گفتگوی جاری در زندگی و داستان بود ، من می توانم این مبحث را با سوالی و جواب به آن تشریح کنم :

گفت و گو چه طور خوب از کار در می آید؟
1-طبعا توجه به نحوه ی حرف زدن آدم ها و تقلید نمایشی آن ها می تواند تا حد زیادی به مان کمک کند . اما در زندگی واقعی ، آدم ها حرف هاشان بسیاری اوقات نامفهوم است و ناقص و بریده و تکراری . روشن است که نمی شود عین حرف زدن آدمها را در داستان تکرار کرد ، چون داستان خسته کننده و چه بسا بی معنا خواهد شد . نمایشی کردن هم به همین معنا است . یعنی ما به تر است چیزی نزدیک و فقط شبیه به گفت و گوهای واقعی را بنویسیم و نه عین آن را.
2-از خصوصیات خوب گفت و گو های روزمره این است که آدم ها در اغلب حرف هاشان اشاره یی به ماجراهای زندگی شان می کنند.
در واقع گفت و گو های خوب نه فقط احساس اکنونی شخصیت را می سازند و همین طور نظرش را درباره ی چیزی مشخص می کنند ، که اشاره یی هم به ماجراهای دور و نزدیک زندگی اش دارند و این طوری ما آن ها را به صورتی ملموس و در بطن زنده گی واقعی اشان می بینیم.
3-این که چندین اطلاع جورواجور از طریق یک گفته ی شخصیت داده شود ( مثل همین ماجرا و احساس و نظر و غیره ) ، به معنای فشرده گی بی حد و گفت و گو است . گفت و گو های خوب حتما واجد این فشرده گی هستند . پس انگار اغلب اوقات می شود گفت و گو هایی را که نوشته ایم ، بازبینی کنیم و جمله هایی را که قابل ادغام درهم و فشرده شدن هستند ، پیدا کنیم و همین کار را باهاشان بکنیم. یا این که در بازنویسی در هر جمله اطلاعاتی را که نداده ایم ، با حفظ همان فشرده گی اضافه کنیم
ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 21:02

نمایش مشخصات ف. سکوت درودی دیگر،
حالا داستان "پوز پوز" طبق چیزهایی که فرمودید چه وضعیتی دارد؟ مناسب و دارای فشردگی یا نیازمند بازبینی؟ سپاس.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 09:05

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

ممکن است من به طور کاملا شخصی و با نظرات کاملا شخصی با داستان ازتباط نگیرم اما دو بار خواندم و دیدم خوب است و مشکلی ندارد ، به عبارتی این داستان می تواند یک نمایش رادیویی شود و اتفاقا لبخند را هم بر لبان شنونده بنشاند.
رادیو نمایش را اگر گوش کنید پر است از نمایشنامه های این گونه.

ممنون


@علیرضا لطف دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 13:48

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، من نمی خواهم کاری انجام دهم که جای دیگر پر باشد از چیزهای شبیه اون!
میخواهم کارم مختص خودم باشد. برای همین پوست خودم را کندم و برای پایان نامه ارشد و دکترایم کاری انجام دادم که پیش از من کسی توی ایران انجام نداده بود. حتی مقالاتم هم همین طور هستند. دوست ندارم کار تکراری انجام بدهم!
وقتی از شما می پرسم، خب نظر شخص شما برایم مهم است که چرا با کارم ارتباط نگرفته اید یا دوستش نداشته اید؟ درست نظر خود خود شما!
سپاس.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 خرداد 1394 - 23:03

نمایش مشخصات زهرابادره سلام و شب بخیر آقای لطف دوست عزیز
باز هم سلسله درسهایی از مطالب شما یاد گرفتیم که در نوع خود بسیار موثر بودند و برایمان فایده زیادی خواهد داشت
ضمن تشکر از زحمات جنابعالی برایتان موفقیت و تندرستی آرزومندم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 12 خرداد 1394 - 09:09

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم زهرا بادره ، سلام

از همراهی و اظهار لطف شما سپاسگزارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.