این سو و آنسوی متن ( سیزده )

نوشته شده در 30/2/1394 - 15:10 توسط علیرضا لطف دوست در موضوع آموزش

این سو و آنسوی متن ( سیزده ) زبان شعر، زبان داستان

ذهن انسان برای ارتباط با جهان پیرامون خود همواره دو راه روشن پیش ‌رو دارد؛ یکی راه منطق و استدلال، یعنی زبان عقل. و دیگر راه کشف و شهود، یعنی زبان دل.
اگر زبان داستان و رمان بر پایه‌ی عقل استوار باشد، و بر اساس استدلال متن را پیش ببرد، زبان شعر میانه‌ی خوبی با استدلال و منطق ندارد. زبان دل است و کشف و شهود.
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی‌ست
لای این شب‌بوها
پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب
روی قانون گیاه.

من مسلمانم
قبله‌ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه
مُهرم نور
دشت سجاده‌ی من.
من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم
در نمازم جریان دارد ماه
جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتی می‌خوانم که اذانش را باد گفته باشد
سر گلدسته‌ی سرو
من نمازم را
پی تکبیرالاحرام علف می‌خوانم
پی قدقامت موج.
کعبه‌ام بر لب آب
کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست
کعبه‌ام مثل نسیم می‌رود باغ به باغ
می‌رود شهر به شهر
حجرالاصود من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم
پیشه‌ام نقاشی‌ست
گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ
می‌فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی‌ست
دل تنهایی‌تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی می‌دانم
پرده‌ام بی‌جان است
خوب می‌دانم
حوض نقاشی من بی‌ماهی‌ست...
(هشت کتاب، سهراب سپهری، صدای پای آب)
می‌بینید؟ با این واژگان نمی‌توان داستان نوشت. شاید اگر ترکیب جمله به‌هم بریزد، منطق استقراء در آن دخیل شود، از همه‌ی کلمات همین شعر می‌توان در داستان استفاده کرد.
عنکبوت قصه
دیده‌ام گاهی جوانی برای من یکی دو داستان و چند شعر خوانده، و بسیار اتفاق افتاده که گفته‌ام:«تو شاعر نیستی، داستانت را بنویس، تقلایت برای استدلال، و واژگان داستانت بر شعر می‌چربد.»

خب اشکالی ندارد، داستان بنویس، و شعر بخوان. گلشیری همیشه به من می‌گفت:«اگر شاعر‌ها نبودند، ما بیچاره بودیم!» و می‌خندید. یکی دوتا فحش زیر لفظی و چندتا متلک هم بارشان می‌کرد، و بعد می‌گفت: «نباید این را بفهمند. راستی اگر شاعر‌ها نبودند چه بلایی سر ما می‌آمد؟»

بعد می‌گفت: «شعر بخوان و داستانت را بنویس.» و من تمام این سی‌سال، پند استاد را آویزه‌ی گوش کردم و تا بخواهی شعر خواندم. فرقی هم نمی‌کرد از کی و از کجا. شاعران کلاسیک، یا شاعران امروز، ایرانی یا خارجی.

بسیار هم اتفاق افتاده که شاعر جوانی داستان هم می‌نوشته، و معلق بین این دو جهان از من پرسیده کدام راه را ادامه دهد؛ شعر یا داستان؟

و من مثلا گفته‌ام: «تو شاعری، واژگان شعری تو بر کلمات داستانی‌ات می‌چربد. داستان را رها کن و به جاش یک شعر زیبا بگو.»

اگر شاعر با پیچیدگی تخیل، واژگانش را کنار هم می‌چیند. داستان‌نویس با ذهن پلیسی، کلماتش را جوری ترکیب می‌کند که خواننده در تار تنیده‌اش اسیر شود، شکار شود، و در ماجراهایش گرفتار شود.

راستش داستان‌نویس عنکبوت قصه است. تار می‌تند تا اسیر بگیرد، اما باید در پناه نور شگرفی تارش را بتند که خواننده از این جهان تاریک به سوی او، خود را در پناه امن و زیبایی احساس کند.
و گفتم که زبان شعر، زبان اجمالی است، و زبان رمان و داستان، زبان تفضیل.
داستان از طریق استقراء ریاضی شکل می‌گیرد، یعنی فتح قریه به قریه، خاکریز به خاکریز، اما شعر میانه‌ی خوبی با این احوالات ندارد. حرکتش پروانه‌وار است، از روی این گل به روی آن غنچه، بی هیچ منطق و استدلالی. و راستش را بخواهید بحث واژگان شعر، واژگان داستان فریبی بیش نیست. اینها تفاوتی با هم ندارند، خواستگاه‌شان یکی است، اما ترکیب‌شان متفاوت است.
گریز از صنایع شعری
در داستان و رمان باید از صنایع ادبی مهم همچون سجع و خفض‌جناح و دُرافشانی گریخت. این میدان، میدان داستان‌نویسان نیست. قافیه‌سازی و ردیف‌پردازی کار شاعران است.

اگر سعدی در گلستانش به یک صنع زیبای ادبی دست می‌یابد، قالبش را نیز در اختیار دارد؛ حکایت است؛ چیزی نظیر انکدوت که از قاعده‌ی خود پیروی می‌کند.

اگر سعدی در گلستانش می‌گوید: «بازرگانی را شنیدم که صدوپنجاه شتر بار داشت و چهل بنده‌ی خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش درآورد؛» او قاعده‌ی سجع را در ادبیات ایران به نمایش می‌گذارد.

ذهن شاعر بداهه‌پرداز است، اما نویسنده علاوه بر بداهه‌سازی در تخیل، مدام خود را از چنگال واژگان پیچیده می‌رهاند و به سادگی کلام مردم ذهنیت پلیسی‌اش را به‌فرمان می‌گیرد. بداهه‌سازی یعنی غوطه‌ور شدن در معنای هنر، یعنی شعر. داستان اما چگونگی غوطه‌ور شدن را تصویر می‌کند.
زبان ساده‌ی سالينجر
«نود و هفت تبلیغاتچی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن جوان اتاق شماره 507 مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند. اما بی‌کار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان "جنس یا سرگرمی است... یا جهنم" از یک مجله‌ی جیبی بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لکه‌ی دامن شکلاتی رنگش را پاک کرد. جادکمه‌ی بلوز ساکسش را جا‌به‌جا کرد. و دو تار موی کوتاه خالش را با موچین کند، و سرانجام وقتی تلفنچی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نسشته بود و کار لاک زدن ناخن‌های دست چپش را تمام می‌کرد.

از آن زن‌هایی بود که اعتنایی به زنگ تلفن نمی‌کنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ می‌زده است.

همان‌طور که تلفن زنگ می‌زد، قلم‌موی کوچک لاکش را پیش برد و هلال ناخن انگشت کوچکش را پررنگ‌تر کرد. سپس در شیشه‌ی لاک را گذاشت، ایستاد و دست چپش را، که لاک‌هایش خشک نشده بود، در هوا تکان داد. زیرسیگاری انباشته از ته‌سیگار را با دستی که لاک‌هایش خشک شده بود برداشت و به طرف میز عسلی، که تلفن رویش بود، برد. روی یکی از دو تختخواب هم‌شکل و مرتب نشست _ حالا زنگ پنجم یا ششم بود _ و گوشی را برداشت.

گفت: «الو.» انگشت‌های دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته بود. این پیراهن به‌جز سرپایی‌ها تنها چیزی بود که به تن داشت. انگشترهایش توی حمام بود.
تلفنچی گفت: «با نیویوک صحبت کنید، خانم گلاس.»
زن جوان گفت: «متشکرم.» و روی میز عسلی برای زیرسیگاری جا باز کرد.
صدای زنی شنیده شد: «میوریل، تویی؟»
زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد و گفت: «بله، مامان. حال‌تون چطوره؟»
«یه دنیا نگرانت بودم، چرا تلفن نکردی؟ حالت خوبه؟»
«دیشب و پریشب سعی کردم باهاتون تماس بگیرم. آخه تلفن اینجا....»
«حالت خوبه، میوریل؟»
دختر زاویه‌ی میان گوشی تلفن و گوشش را بیش‌تر کرد. «خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرم‌ترین روزیه که فلوریدا...»
«چرا تلفن نکردی؟ یه دنیا نگرانت...»
زن جوان گفت: «مامان، عزیز من، سرم داد نکشین. صداتون خوب می‌آد. دیشب دو بار به‌تون تلفن کردم. یه بار بعد از...»
(جی. دی. سالينجر، دلتنگی های نقاش خيابان چهل و هشتم، يک روز خوش برای موزماهی، ترجمه احمد گلشيری، نشر ققنوس)
می‌بینید؟ لغت‌ها و کلمه‌ها در شعر و داستان همه یکسان‌اند، نحوه‌ی آرایش آنهاست که متن دیگری می‌سازد.




این مطلب را خواندند (اعضا)

علیرضا لطف دوست (30/2/1394),سید علی الحسینی (30/2/1394),آرش خسروي (30/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (30/2/1394),حمیدرضا محدثی (30/2/1394),ف. سکوت (30/2/1394),آرش پرتو (30/2/1394),آرمیتا مولوی (30/2/1394), زینب ارونی (30/2/1394),سید علی الحسینی (31/2/1394),اذرمهرصداقت (31/2/1394),شهره کبودوندپور (31/2/1394),علی زارع (31/2/1394),احمد دولت آبادی (31/2/1394),علیرضا لطف دوست (31/2/1394),عباس پیرمرادی (1/3/1394),عطیه امیری (1/3/1394),زهرابادره (2/3/1394),ب-اسدی (3/3/1394),فرزانه رازي (3/3/1394),جلال صابری نژاد (3/3/1394),نعیمه میرزاعلی (3/3/1394),شیدا محجوب (3/3/1394),انسیه زمانی (4/3/1394),حسین روحانی (5/3/1394),کبرا قامتی (5/3/1394),کامران غفوری (1/5/1395),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 22:29

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، سپاس و خسته نباشید. @};-
راستی اون حجرالاسود است نه ححرالاصود. گستاخی ام را ببخشید اما تصمیم گرفتم من هم مثل شما کار آموزشی انجام دهم و اغلاط املایی داستانک را اصلاح کنم. :"> :)


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 22:32

نمایش مشخصات ف. سکوت ناراحت که نشدید؟ عذاب وجدان گرفتم! =(( ببخشید.


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 22:41

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام سرکار خانم

چرا ناراحت بشوم ؟
دقیق و درست می فرمایید و این اشکال تایپی و املایی را بر من و عباس ببخشایید.
ای کاش که به همین زودی ها بتوانیم با هموندان داستانکی بر سر این موضوعات آموزشی به بحث و گفتگو بنشینیم.

شب خوش


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 23:01

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
بسیار استفاده کردم از مطالبی که فرمودید
ممنونم ...خسته نباشید@};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 12:50

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مهربانو آرمیتا مولوی ، سلام

سپاس از شما در همراهی با این سو و آن سوی متن.
روزگارتان سبز


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 01:34

نمایش مشخصات ف. سکوت دوباره اومدم. :)
ولی وقتی آثار سبک رمانتیسم را می خوانیم، گاهی جای کلمات و توصیف ها مثل شعر هستند. مثلا آثار هوگو یا بالزاک. اما قشنگ هستند.
آیا واقعاً باید مرزی بین شعر و داستان کشید؟
در واقع، سوال کلی من که قصد داشتم در داستان "قالب" هم به اون بپردازم، این است که آیا اصلاً لازم است خودمان را محصور و دربند قواعد و قالب ها کنیم؟ مگر نه این که نوشتن رهایی و گسستن بندهاست؟
نیما یوشیج وقتی نیما یوشیج شد که خودش را اسیر قالب های موجود نکرد... و همه سبکهای جدید در شعر، موسیقی، نقاشی، ادبیات و ... هم درست به همین دلیل پدیدار شدند.
من از همه بندها و زنجیرها بیزارم. داستانی نوشتم و خیلی ها گفتند خوب است. داستان "عاقل"! سبکش این است و آن است و ... ولی من اصلا حتی نمی دانستم آن سبک در ادبیات هم کاربرد دارد یا قواعدش چیست؟ کل اون داستان را در عرض 5 دقیقه با گوشیم نوشتم و آپلودش کردم. توی اکانتم هم دو بار خواندمش و ویرایشش کردم! نه دنبال اصول بودم و نه چيزی بلد بودم!
فقط طرحش را برای م. فریاد تعریف کردم. گفت خوبه. بنویسش. همین!
البته بارها این اتفاق را برای دیگران تعریف کرده بودم. چون برای خودم خیلی جالب بود.
خلاصه کلام این که: نوشتن، ذوق است و حصارپذیر نیست!
اشتباه فکر می کنم؟x-(


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 01:36

نمایش مشخصات ف. سکوت ببخشید اون آدمک عصبانی من نیستم! اشتباهی اومده تو کامنت من! من الآن این شکلی ام: :-/


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 13:07

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

آنچه من از درس و کلاس استاد معروفی آموخته ام و در حد بضاعت، خود در ادبیات داستانی غور کرده ام این است که اتفاقا خود را اسیر قالب ها نکنیم.
در کامنتی برایتان نوشته بودم که بیاییم وداستان و شعر و خاطره را تعریف کنیم و انچه را که مینویسیم را با همان عنوان اختصاصی خودش طرح کنیم.
موضوع در اینجا سبک ها نیست ، در این درس موضوع بحث زبان شعر و داستان است ، عباس معروفی در این درس شعری از سپهری را مثال زده اند ، آیا میتوان این قطعه را داستان و یا خاطره کودکی سپهری نام گذاشت ؟
اگر جای خالی سلوچ را با همین لحن و زبان سپهری می نوشتند اصالتا قابل خوانش بود ؟
شما در داستان عاقل عناصر داستان نویسی را رعایت کرده اید ، آگاهانه یا نا اگاهانه آن مهم نیست ، مهم این است که وقتی من میخواندمش همراه با روایت شما و شخصیت داستان شما کشیده شدم به دنیایی دیگر ، دنیایی که شما ساخته بودید.
در داستانک به یقین متن هایی را خوانده اید سرشار از توصیفات زیبا اما بدون کشش ، بدون حادثه ، بدون زمان و مکان . خوب چرا باید این متن ها را داستان بنامیم ، این ها میتوانند به جای خود متنی عاشقانه و عارفانه باشند.
خاطره ها که جای خود دارند و پیش از این بحث فراوان درباره اشان کرده ایم.
پس از عاقل مسئولیت نویسندگیتان سنگین تر شده است ، انتظار من و دوستان از شما دیگر خاطره های پوریا نیست ، انتظارمان داستان هایی است بهتر از عاقل.
ممنون


@ف. سکوت توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 13:13

ببخشید که من دارم جوابتونو میدم...هم از شما پوزش میخوام هم از جناب لطف دوست..
اینا نظر منه..میتونید قبول کنید یا نه:
1-مرگ مولف چرت محضه
2-خواستی نشون بده خواستی تعریف کن
3-حتی وسط داستان میتونی راوی تو عوض کنی
4-محتوا همیشه مهم تر از فرمه
5- تخیل همراه با تعقل باشه
6-حتی آخر داستان نتیجه گیری کن واسه خواننده ت
7-معما طرح نکن..اما یه ریل دو طرفه داشته باشی خوب که نه عالیه
8-اصلا شخیصتو تیپ کن...
9- کشش همیشه باید باشه..
10-اصلاعات ناقص نده به خواننده...یعنی روراست باشه..یعنی مثل فیلمایی نباشه که صحنه حیاتی رو نشون نمیدن تا تعلیق ایجاد شه و ببینده تا آخرش بره.آخر فیلم یهو یه صحنه نشون نداده رو میکنن و یکباره تموم معماها و مشکلات فیلم حل میشه..مثال معروفش هم جدایی نادر:D فیلم اینجوری زیاده تو ایران..قلب یخی هم تقریبا اینجوری بود..بقیه شون تو ذهنم نیست..

اوه....چقدر حرف زدم...بسه دیگه

موفق باشید


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 13:32

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست آرش جان سلام

ممنون که امدی و ممنون که مشارکت میکنی در مباحث فنی و ممنون که همراهی.
از میان انچه نوشتی با یک مورد حسابی مشکل دارم و آن اینکه در داستان مدرن امروز شخصیت تیپ کارآمد نیست.
در داستان امروز شخصیت را باید ساخت ، امروز با تیپ ها و قهرمان های یک وجهی نمی توان ارتباط برقرار کرد.
در باب شخصیت بحث فراوان است . این بحث را می توانیم مفصل ادامه دهیم.
سپاس


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:06

سلام

چه شانسی آوردم ..

خب معلومه شخصبت عمیقتره و اینکه شخصیت چند پله ای بالا تر از تیپ قرار داره..اما بذارید یه جور دیگه بگم..معماران ایران باستان یه عقیده ای داشتن و عقیده شون این بود که : یک تقلید خوب بسیار بهتر از چندین ابتکار بد هست. بعضی مواقع یک تیپ کارآمد خیلی بهتر از یک شخیصت بی مصرف هست..

و اینکه از شما سپاسگزارم باعث مطالب آموزشی هر چند من خودم زیاد به این چیزا مقید نیستم اما برای خیلی از دوستان مفیده


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:19

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام

آرش جان تو هم به یقین قید داری که اگر نداشتی همراه نبودی و نظر نمیدادی .

با نظرت کاملا موافقم و البته شخصیت بی مصرف برای داستان بی مصرف است .

در عین حال یادت باشد که به فیلم اصغر آقا :D زدی ، بحث اصغر آقایی هم باشد تا یک جای دیگر مفصل گپ بزنیم.
قربانت


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:32

خب معلومه قید دارم...اما نه به مثل حتما نشان دادن...

حرف من اینه باید کمی یله تر و رها تر از قواعد عمل کنیم

دوباره سلام


@آرش پرتو توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 14:36

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست ما آرش رها را هم دوست داریم.

پس چرا داستان نویسی ؟ نکنه رو آوردی فقط به نقد ادبی با مطلع " خسته نباشید "؟

سلام به روی ماهت که پشت اون دست ها پنهانش کرده ای.


@علیرضا لطف دوست توسط آرش پرتو Members  ارسال در پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 - 17:07

سلام سه باره

مطلع خسته نباشید


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 17:25

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
درود بر شما جناب لطف دوست

امروز وقت شد و تمام قسمت های این سو وآن سوی متن شما را خواندم.
مشابه این کار در سایت ها و وبلاگ های مختلفی انجام شده است که البته مفید بودن و کیفیت آن ها خود قابل بحث است و اکثر مطالب کپی و پراکنده هستند. مورد دیگری که قابل ذکر است پراکندگی مطالب و بی حوصلگی گرد آورنده است که به دلایلی مانند مطالب خسته کننده، عدم اقبال خوانندگان و سایر مسائل شخصی اکثر بحث ها نیمه کاره رها شده اند.

اما کار شما از این جهت ستودنی است که مطالب با پیوستگی و یک منبع خوب آورده شده اند که به شخصه برایم تازگی داشت . عباس معروفی بی شک نویسنده ی توانایی است که کاملا با فرهنگ و ادب این خطه آشناست و نوشته های وی دلیلی بر این مدعاست.

مطالب کاملا مفید و یکدست بود و هر فصل کامل است. اهتمام شما در این راستا ستودنیست و من از طرف خودم از شما متشکرم که چنین زحمت کشیده اید و کاری نو و بدیع برایمان گذاشته اید .

سپاس از شما
ارادتمندم.


@عباس پیرمرادی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:36

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست جناب آقای عباس پیرمرادی عزیز ، سلام
شاگردان هوشنگ گلشیری نظیر عباس معروفی ، حسین سناپور ، منیرو روانی پور و ... در تلاش انتقال میراث به جا مانده از او به نسل جدید نویسندگان ادبیات داستانی هستند ، هر کدام از این نویسندگان در عین مشکلاتی که به جهت مهاجرت و یا محدودیت های داخلی دارند با برقراری کلاس ، کارگاه و یا انتشار کتاب های آموزشی در تلاش هستند تا خشک سالی این سالهای رمان و داستان ایرانی را تا آنجا که می توانند زندگی دوباره ببخشند.
این سو و آن سوی متن از کتاب های ارزشمند آموزشی ادبیات داستانی است که متاسفانه به صورت آنلاین و چاپی در دسترس نیست و من تلاش می کنم که در داستانک به همین صورت سریالی آن را در اختیار دوستان قرار دهم.
کمی که مباحث فنی ذیل پست ها تخصصی تر شد ، از استاد دعوت خواهم کرد تا با نظری به نظرات هموندان داستانکی ارشادات خود را برایمان بنویسد و به یقین استقبال خواهد نمود چه بسا در همه این سالها آموزش نویسندگان جوان از اهداف اصلی او بوده است.
افتخار شاگردی اش را داشته ام هرچند متاسفانه شاگرد خوبی برایش نبوده ام و حالا شاید با انتشار این مطالب گوشه ای از زحماتش را جبران نمایم.
بسیار سپاسگزارم که از انتشار این مطالب حمایت نموده اید و امیدوارم تا انتهای مسیر همراه باشید و من را از نظرات خود بی نصیب نگذارید.
روزگارتان سبز


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 00:48

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي لطف دوست عزيز
خيلي عالي و مثمر ثمر بود و من استفاده كردم
براي انديشه ناب و سيرت نيك تان موفقيت آرزومندم
شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:38

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم زهرا بادره ، سلام

خوشحالم که انتشار این مطالب مفید بوده است و از همراهی شما در این بخش ممنون و سپاسگزارم.


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 14:59

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام آقای لطف دوست
همه قسمتهای این سو وآنسوی متن را خواندم، بسیار عالی وپر بار است و اززحمتی که می کشید سپاسگزارم.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ب-اسدی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در یکشنبه 3 خرداد 1394 - 15:09

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم اسدی ، سلام

خوشحالم که این سلسله مباحث برای شما و دوستان و البته خودم مفید واقع می گردد.
منتظر نظرات ارزشمندتان ذیل سنگ و شیشه بودم اما گویا دوستش نداشته اید.
روزگارتان سبز



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.