این سو و آنسوی متن ( دوازده )

نوشته شده در 28/2/1394 - 11:49 توسط علیرضا لطف دوست در موضوع آموزش

این سو و آنسوی متن ( دوازده ) نویسنده در برابر حادثه

جهانی که در آن زندگی می‌کنیم مملو از حوادث است. هر روز و هر لحظه حادثه‌ای از کنارمان می‌گذرد، یا ما از کنار حادثه می‌گذریم. نویسنده نمی‌تواند به سادگی از کنار حوادث بگذرد. حس پلیسی‌اش او را وا می‌دارد سرسری هم که شده چیزکی سر در بياورد و یا تا ته ماجرا را پی‌بگیرد. و این نه به‌خاطر یافتن سوژه بلکه از سر کنجکاوی است. حتا اگر چشم و گوش نویسنده از حوادث گوناگون پر باشد، باز هم حوادث را بو می‌کشد و ردش را می‌گیرد. اما چه چیز یک حادثه مهم است؟
متن خبر «کلی» بیان می‌شود، و نویسنده‌ی خبر سعی می‌کند بی‌طرف و صریح و ساده بنویسد. در گزارش، همین خبر پر و بال داده می‌شود، و تا نقل نظرهای شاهدان به صورت مثبت یا منفی پیش می‌رود. اما در داستان با یک حادثه چه باید کرد؟ چه چیز آن برای نویسنده جالب است؟
پرواز و مشاهده
در سال‌های جوانی شنیدم یکی از همکلاسی‌هام که عشق موتورسیکلت بود، تصادف کرده و در بیمارستان بستری شده. دسته گلی گرفتم و به دیدنش رفتم. پاهاش از پنج جا شکسته بود، با سر و روی خونین و مالین، تا نیمه در گچ بود، دراز‌کش لای ملافه‌ها.

تا دیروقت کنار تختش نشستم. آنقدر که خواهر و مادر و برادرش رفتند، و من و اسی تنها ماندیم.
گفتم: «تو که اهل تصادف نبودی. چی شد خودتو به این روز انداختی؟»
گفت که پشت فروشگاه کورش داشته خوش‌خوشک با موتور می‌رفته که نزدیک چهارراه کوچکی می‌بیند یک زن چادر مشکی دارد با چوب می‌کوبد توی کله‌ی شوهرش. مرد از شدت ضربه‌ها نعره می‌زده و دست‌هاش را برده بوده بالای سرش، و کاری هم از دستش بر‌نمی‌آمده. بعد با صورت روی زمین پرت می‌شود.
اسی گفت: «از اول خیابون داشتم به این دوتا نگاه می‌کردم، وقتی نزدیک شدم دیدم زنه سبیلی داشت از سبیل تو پرپشت‌تر. حیرون سبیلش بودم که درست سر چهارراه با یک شورلت شاخ به شاخ شدم و پرواز کردم.»
من چشم‌هام داشت از حدقه در می‌آمد: «پرواز کردی؟»
«آره. چنان زدم به ماشین که پرت شدم بالا. بعد نفهمیدم چی شد.»
ناگهان چشم‌های اسی برق زد و لبخندی تمام صورت زخمی‌اش را پوشاند. وقتی می‌خندید چشم‌هاش تنگ می‌شد. گفت: «می‌دونی وقتی پرت شدم بالا چی دیدم؟»
«چی دیدی؟»


«یک زن خیلی خوشگل نشسته بود جلو آینه داشت به لب‌هاش ماتیک می‌زد.»
برای من که داستان‌نویسم، از کل آن دو حادثه؛ کتک خوردن مردی از زن سبیلوش، و تصادف دوستم اسی که هنوز هم بعد از سی سال از سربند آن حادثه لنگ‌لنگان راه می‌رود، هیچ چیز برام اهمیت ندارد جز یک تصویر که در ذهنم حک شده است: همیشه فکر می‌کنم هر کس تصادف کند، وقتی به بالا پرت شود، از پنجره زنی را می‌بیند که جلو آینه نشسته و دارد به لب‌هاش ماتیک می‌مالد.
یک پرونده‌ی جنایی
خبر هر حادثه‌ای "کلی" است. مثلاً خبر کشته شدن يک دختر هشت ساله به دست پدرش، کلی است. خواننده اين خبر را می‌شنود يا می‌خواند، و حداقل لب برمی‌گرداند يا شانه بالا می‌اندازد. اما وقتی چهره‌ی دخترک را تصوير کنيم، وقتی از شیطنت‌ها و شیرین‌زبانی‌هاش بگوییم، و به اين مسئله بپردازيم که پدر دخترک، بيمار روانی بوده و خيال می‌کرده که دايی اين دختر با او رابطه‌ی جنسی داشته، و موضوع را بیش‌تر بشکافیم که دايی دختر دانشجوی رشته مهندسی صنایع، آدمی است تنها و بسیار مهربان که روزی به دوستش گفته وقتی فاطی کوچولو را می‌بینم انگار خدا را می‌بینم، موضوع از خبر کلی خارج شده و یک پرونده‌ی جنایی برابرمان گشوده می‌شود.
وقتی کمی نزدیک‌تر شویم و به یاد بیاوریم که هر وقت این دانشجو به خانه خواهرش می‌آمده، برای فاطی کوچولو هدیه‌ای می‌آورده، و چنان علاقه‌ی او را به خود معطوف ‌داشته که حسادت پدر را برمی‌انگيزد که چرا دخترش توجه بيش‌تری به دايی‌اش نشان می‌دهد؟
اما چون خودش از سرکوب‌های جنسی در زمان کودکی و نوجوانی رنج ‌برده، حالا تصور می‌کند که دخترش مورد استفاده جنسی قرار گرفته است. خیال می‌بافد و رنج می‌کشد که چرا دختر هشت ساله‌اش با تمام ناز و کرشمه‌ی دخترانه جلو دایی‌اش شیرین‌زبانی می‌کند و از خوشحالی به هیجان در می‌آید؟
در وهم کابوس خود فروتر می‌رود که چرا این دانشجو قاشق قاشق غذا دهن خواهرزاده‌اش می‌گذارد؟ چرا این‌همه براش هدیه می‌آورد؟ چرا اینهمه می‌آید؟
زنای با محارم!؟ زنگ خطر در ذهن اين پدر به صدا درمی‌آيد که تصمیم می‌گیرد پرونده‌ی بی‌غیرتی و گناه را با کشتن دختر بی‌گناهش ببندد، و پرونده‌ی جنايت را بگشاید.
من گزارش اين جنايت هولناک را در مجله‌ی زنان خواندم، و به اين فکر کردم که چرا کسی اين داستان را ننوشته است.
مواد خام ادبی
تا سر بچرخانيد مواد خام ادبی اطراف‌تان ريخته، کافی است شروع کنيد و يک موضوع را در ذهن‌تان بپروريد. اما پیش از هر کاری لازم است جای دوربین‌تان را تعیین کنید که بدانید از کدام زاویه، از روایت چه کسی، و در چه زمانی می‌توانید داستان را روایت کنید. و دیگر اینکه چه نکته‌ای در داستان برجسته‌تر بنماید که تاثیر ماندگار داشته باشد.
لازم نيست عين واقعه یا حادثه را روايت کنيد که شما گزارشگر نیستید. شما داستان‌نویسید، یادتان باشد که فقط بخشی از واقعيت می‌تواند دست‌مايه‌ی کار شما باشد، کمی هم در واقعیت دستکاری کنید، و بدانید که داستان مجموعه‌ای است از واقعيت و تخيل، رؤيا.




این مطلب را خواندند (اعضا)

علیرضا لطف دوست (28/2/1394), ک جعفری (28/2/1394),شهره کبودوندپور (28/2/1394),ف. سکوت (28/2/1394),آرش پرتو (28/2/1394),ف. سکوت (28/2/1394),مینا موتمنی (28/2/1394),سید علی الحسینی (28/2/1394),حمیدرضا محدثی (29/2/1394),اذرمهرصداقت (29/2/1394),ب-اسدی (29/2/1394),محمد علی زکی خانی (30/2/1394),حمیدرضا محدثی (30/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (30/2/1394),آرمیتا مولوی (30/2/1394),ابوالحسن اکبری (31/2/1394),عباس پیرمرادی (1/3/1394),زهرابادره (2/3/1394),جلال صابری نژاد (3/3/1394),نعیمه میرزاعلی (3/3/1394),شیدا محجوب (3/3/1394),زهرابادره (10/3/1394),محمد اکبری هشترودی (13/4/1394),کامران غفوری (1/5/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 12:25

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
مثل همیشه سپاس از آموزشهای خوب و ماندگاز عباس معروفی


@شهره کبودوندپور توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 12:29

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام

و سپاس از شما بابت همراهی و همدلی.


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 13:14

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، @};-
آهان!!!!! پس مشکل من این بود!!!!!!:-/ :-/ :-/ :-/ :-/
پس برای همین شهره خانم گفته بروم و خبرنگار یا گزارشگر یا روزنامه نگار بشوم!

سپاس از زحماتتان. اما این زحمت ها باعث نشود که یادتان برود داستان آپلود کنید!!! ما منتظریم.
راستی دیگه کامنت هم زیر داستان ها نمی گذارید!


@ف. سکوت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 - 14:37

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم سکوت ، سلام

شما هیچ مشکلی ندارید ، فقط تن نمی دهید به داستان نوشتن !!!
آن شهرزاد قصه گوی درون قلب پاکتان را بیدار کنید ، کار تمام است و داستان بر قلمتان جاری خواهد شد.
گرفتار یک رمان شده ام ، از کار و زندگی و داستان کوتاه و داستانک و فیس بوک و غیره انداخته است مرا.
نمیدانم از پسش بر خواهم آمد یا نه ؟ توانایی نوشتن و به پایان بردنش را خواهم داشت یا نه ؟ اما با خودم قرار گذاشته ام در بین نوشتن آن حتما داستان های کوتاهم را بنویسم و البته نمیدانم می شود یا نه !!!!
ای کاش بتوانم خیلی زود از سرگردانی این رمان در بیایم ، اصلا شرایط خوبی در خواندن و نوشتن ندارم این روزها.
ضمنا خواستم زیر داستان آخرتان چیزی بنویسم ، نشد ، بعد بیات شد ، بعد امروز شد !!! شرمنده شما هستم ، اما قلبش را به نشان خواندن گذاشته بودم ، نمیدانم آن قلب سر جایش هست یا نه ؟
ممنون از همراهی شما در این سو و آن سوی متن


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 14:06

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام
من تازه پیداتون کردم.
دم شماگرم
یک سوال و اون اینکه
من تاحالاداستان نوشتم؟


@اذرمهرصداقت توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 - 14:42

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سلام

یکم : خدا اگر بودم تو را برای خود برمیداشتم و از کائنات می زدم بیرون.
دوم : خوش آمدی به این سو و آن سوی متن و امیدوارم بخوانی و همراه باشی و مفید واقع شود.
سوم : راستش را بخواهی همه ما در داستانک داستان می نویسیم ، خوب و بد ، کوتاه و بلند اما گاهی فکر می کنم که چرا من به توصیه و درس اساتیدی چون معروفی ، براهنی ، سناپور و یا ارسطویی توجه نمی کنم. چرا دل نمی دهم تا داستان خوبی بنویسم که بماند که ماندگار شود.
چرا درگیر چهار تا لایک فیس بوک و شش تا فیو در تویتر و هشت تا قلب در داستانک شده ام ؟ به همین ده تا کامنت احسنت و آفرین و دست مریزاد و عالی بود ، دل خوش کرده ام که چه بشود ؟
دوست ندارم وبلاگ نویس باقی بمانم ، دوست دارم داستان بنویسم ، داستانی بنویسم که وقتی استاد می خواند ، نه فقط استاد ، وقتی خواننده با شعور و با فهم می خواند بگوید خوب نوشتی اما این مشکل را هم داشتی ، برو و بهتر بنویس .
خاطره نوشتن و گاهی فقط نوشتن برای این که فقط بنویسیم راه به جایی نخواهد برد.
درس های عباس معروفی را برای مرور آنچه از او آموخته ام در این جا منتشر می کنم شاید برای دوستان جوان داستانکی ام هم مفید باشد و انها هم بخوانند.
این روز ها عمیقا به این فکر می کنم که چرا می نویسم ، برای که می نویسم و چگونه بهتر بنویسم ؟ امیدوارم به جواب های مناسبی دست پیدا کنم.

چهارم : آنچه برای فرزانه نوشتم جدی بود همراه با کمی مزاح ، امیدوارم دلخور نشده باشد اما تو هم به من بگو واقعا من تا حالا داستان نوشته ام ؟

ممنون که همراهی


نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 14:49

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر آقاي لطف دوست
سلام و درود بر شما!!!
از مطالبي كه اين بار هم از استاد معروفي درج كرديد نهايت سپاس را دارم@};-


@مرضيه اسلامي مهر توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:39

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست مرضیه عزیز ، سلام

ممنون از همراهیت ، امیدوارم این روزهای سخت امتحانات را به سهولت طی کنی و پس از فراغت ، مجددا برایمان داستان بگویی.

موفق باشی


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 ارديبهشت 1394 - 23:04

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:40

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم مولوی ، سلام

سپاس از حضورتان


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 00:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای لطف دوست عزیز
مطالب بسیار ارزشمندی ازآموزه های آقای معروفی نوشته اید که جای تشکر دارد
خسته نباشید
متشکرم @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط علیرضا لطف دوست Members  ارسال در شنبه 2 خرداد 1394 - 10:41

نمایش مشخصات علیرضا لطف دوست سرکار خانم زهرا بادره ، سلام

از اظهار لطف شما سپاسگزارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.