run in: 0
run in: 0.004
نتیجه جستجو برای "cacheG8h4NQ62c9MJdastanak.irlistمن شوهر خالم.html من وخالم" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: مشق هاي سارا نویسنده: پارسا ولي زاده

سارا روي ميزش نشسته بودو مثل هميشه مشغول نقاشي كشيدن بود.معلم درحال ديدن مشق هاي بچه ها بود.وقتي به ميز سارا رسيد گفت:سارا مشق هاتو رو ميز بذار.
سارا دست از نقاشي كشيد سرش را پايين انداخت و گفت:ننوشتم.
معلم كه از تكليف نداشتن سارا عصباني شده بود از او خواست تا دفتر مشقش را روي ميز بگذارد.سارا دفتر را از توي كيفش در اورد و به معلم داد.معلم دفتررا باز كرد,ورق زد و ورق زدو روي اخرين برگ سفيد دفتر سارا براي پدرو مادر او دعوتنامه نوشت.
فرداي ان روز س ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
کاریه که از دستمون برمیاد؟!!! نویسنده: نورا آزادواری

اون شب خونه ی ما غوغایی بود. هممون دور هم نشسته بودیم. همه بودن. عموم ، زن عموم، دختر عموم، پسر عموم، داییم ، زن داییم ، دختر داییم ، پسر داییم، خالم، زن خالم...اِه ببخشید، شوهر خالم، دختر خالم، پسر خایم، عمم، شوهر عمم ، پسر عمم و دختر عمم. بله! می بینید که چه غوغایی بوده! البته من و بابام ومامانم جا نمونیم.عموم ، داییم، شوهر عمّم و شوهرخالم کنار هم نشسته بودند و خالم و عمم و زن عموم و زن داییم هم کنار هم نشسته بودند. مامان و بابام هم بودند. بله! الب ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
من شوهر دارم نویسنده: ابوالحسن اکبری

مثل سایه او را تعقیب می کردیک لحظه برگشت وگفت :ببخشید حاج آقا من شوهر دارم . ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
شوهر نویسنده: ابوالحسن اکبری

آغا معلم مو نده بود با آخرکلاس چه کنه ،تا شروع می کرد به درس دادن صدای پچ پچشون بلند می شد .یه روز که خیلی عصبانی بود فریاد زد ساکت ! می دونی اگه ساکت نشید چه می کنم یکی گفت : آغا مثلن چه می کنید .دعا می کنم که هیچ کدومتون شوهر نکنید . ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
هیس ... خدا خوابه . قسمت اول نویسنده: آرشا راد

از استرس داشت میمرد . اما نمیتونست حتی گریه کنه ، فقط به دیوار پشت اتاق عمل تکیه داده بود و بالا رو نگاه میکرد و زیر لب هی میگفت : یا ابوالفضل ....
تو هوش و بیهوشی بودم که به مادرم که زیر کتف مو از یه طرف و خالم از سمت دیگه گرفته بودن و مث زنای تازه سزارین شده تاتی نباتی کنون من و به سمت ماشین میبردن نگاهی کردم و مادرم سری تکون داد و با حالت لب و چشم تاسف شو نسبت به اون یارو به من نشون داد . در همین حین پرستار مادرم و صدا زد و من اروم به سمت راست خودم به ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
من و تنهاییام نویسنده: سنامحمودی

به نام خدا
چند ساعتی است که دارم از سرما یخ می کنم ... باورم نمیشه من همون ثروتمند مغرور بودم که خونه مو بالای بالا ... خیلی بالاتر از همه ساختم؟؟؟؟
و به هیچ فقیری رحم نکردم و هیچ توجهی به بقیه نکردم ... حالا خودم تو این سرما دارم یخ می زنم و کسیم سراغمو نمیگیره حقیقتش خودمم روم نمیشه برم در یکی از این همسایه هامو بزنم .
حالا کی یه آس پاس بد جنس رو تو خونه اش راه میده ؟ تازه فقط خدا می دونه و منو این همسایه ها که چه بدی هایی که در حقشون نکردم .
خیس خی ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
نگرانی های یک عاشقانه ی رئال عامه پسند نویسنده: امین حاج بابا

در یک صبح دل انگیز پاییزی اختر و ممل به این نتیجه رسیدند که پس از سال ها دوستی دیگر نمی توانند دوری از هم را تاب بیاورند و باید هر چه زود تر ازدواج کنند .آنها بسیار به این وفاداری عشقولانه ی خود در این زمانه افتخار می کردند . پس از مکالمه ی دلبرانه ی تلفنی آنها در این صبح زیبای پاییزی هر کدام روانه ی کار و زندگی خود شدند . اختر به سوی دانشگاه رفت و ممل به سوی شرکتی که در آن کار می کرد .در راه هم هی به هم اس ام اس های عاشقانه و مکش مرگ ما می دادند ، در ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
نازنین(پیش درآمد3) نویسنده: آرش پرتو

-نازنین!تا حالا یه فندک نامریی دیدی؟ ندیدی؟ می خوای ببینی؟ می خوای ببینی که چه جوری یه فندک نامریی یه سیگار خیالی رو روشن می کنه؟ چیه؟ آره، آره،زده به سرم! خل شدم! آره بگو! مثل همیشه بگو.اصلا برو به همه بگو.بگو که یه شوهر خل و چل دارم. اصلا از همینجا داد بزن! هوار بکش.آره صداتو بنداز تو گلو و جوری داد بزن که همه این دیوارا ترک وردان. چرا منتظری؟ داد بزن! داد بزن و به همه بگو که یه شوهر خل و چل داری که رو به دیوار می شینه و بدون اینکه سیگار تو دستش با ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
بله نویسنده: نسرین انتظاری

دلشوره دست از سرم بر نمی داره،همه جا پر از سرو صداست...
نفسام به شماره افتاده،دیگه کم کم دارم صدای قلبمو می شنوم...
خدایا این چه حسیه،یعنی آخرش چی میشه؟!
مادرم در گوشی بهم میگه :آروم باش،همه چی درست میشه،بسپار به خدا...
سرمو بالا میارم و از زیر پارچه ای که روی صورتم قرار داره افرادو نگاه می کنم؛چقدر نگاه خالم سنگینه...
صداهای مبهمی می شنوم انگار یکی همش داره اسممو صدا می زنه...
کتابی رو که توی دست دارم محکم به آغوشم می کشم...
خواهرم میگه :نمی خوای ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
نیروی نیکی نویسنده: سیده فاطمه هاشمی نژاد

خیابان خالی از ماشین بود و آسفالت های کف زمین زیر نور ماه برق می زد. زن و شوهر جوان در پیاده رو آرام قدم می زدند و به آرزوهایشان فکر می کردند.
مرد جوان با حسرت گفت: فکرش را بکن اگر ماشین می داشتیم، چی می شد!!
زن گفت: آره، دیگه مجبور نبودیم پیاده بریم خونه.
مرد گفت: اون وقت ماشینمونوسوار می شدیم و شب ها توی شهر می گشتیم.
زن گفت: و بعد یک زن و شوهر را می دیدیم که منتظر ماشین اند. من دلم براشون می سوخت
مرد با خنده گفت و من سوارشون می کردم.
بعد هر دو ب ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >