run in: 0
run in: 0.003
نتیجه جستجو برای "منو زن همسایه" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: همسایه سمت چپی نویسنده: داستان

مرد روستائی سخت مریض شد و خیال میکرد که بزودی میمیرد . لذا رو به زنش کرده و گفت : این آخر عمری از تو یک خواهشی دارم و آن اینست که اگر من مردم تو با همسایه سمت چپی ازدواج بکن !!
زن گفت : آخر چرا چنین حرفی میزنی ؟ اول اینکه من دعا میکنم خدا به تو شفا بدهد ، بعد آن چرا با همسایه دست چپی ؟ مگر او از همسایه دست راستی چه چیزی اضافه دارد ؟
مرد روستائی گفت : عزیزم مسئله همینجا ست دیگر ، همسایه دست راستی بسیار مرد محترم و مومنی است ، ولی همسایه دست چپی سال پیش ی ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
همسایه ها نویسنده: آرش شهنواز

بی هیچ مشکلی در کنار هم روزگار می گذرانند، سال هاست. این یکی، ساکنانش کلاهبرداران، خلافکاران ، جنایتکاران و البته گاهی نیز انسان های رنج کشیده ای هستند که قربانی اعمال آنها شده اند. آن یکی مملو است از نویسندگان ، شاعران ، مترجمان و هنرمندان . همسایه ی دیوار به دیوار هم هستند ، صفحات حوادث و فرهنگی روزنامه مورد علاقه من. ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
خب معلومه این از بدشانسیه! نویسنده: داستان

پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
عذرا خانم نویسنده: ذوالفقار مخدومی

عذرا خانم پای ثابت نشستهای توی کوچه بود.همیشه می دیدم که دو سه نفر از زنهای همسایه رو جمع کرده و داره براشون حرف می زنه. صورت گوشتیه گرد وقلمبه ای داشت.وقتی دو سه ثانیه تو صورتش خیره می موندی احساس می کردی که فکش بزرگتر از اندازه ی معمولیه و داره از صورتش جدا می شه؛اونقدر که می جنبید وحرف میزد.یه حس ترسی بهت دست می داد و زودی مجبور می شدی نگاهت رو از صورتش بگیری.خیلی دوست داشتم بدونم این همه حرف رو از کجامیاره.یعنی هر اتفاقی تو خونه براش می افته ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
تنها نویسنده: داستان

تنها بود.با عمه و عموی پیرش زندگی میکرد. سرحال بود ؛بعد از چند وقتی توی خودش؛ با کسی حرف نمی زد.کسی نمیدانست چرا.هیچ کس هم نمی پرسید چرا.
 چند سالی میشد که غیبش هم زده بود.همسایه ها میگفتند رفته شهرشون،بعضی هم میگفتند رفته خارج،خودم فکر میکردم مرده.
تا اینکه امروز دوباره دیدمش،همسایه ها می گفتند چند هفته ای می شه که اومده.
باز هم تنها بود.
کسی هم نپرسید کجا رفته بود... ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
جنگ ناموسی نویسنده: ابوالحسن اکبری

پدربزرگ هرشب برای نوه اش یونس قصه ای تعریف می کرد.آن شب قصه اش را این طورآغازکرد.خروس خسته وکوفته ازسرکاربرگشت .دیدخروس همسایه با عیالش صحبت می کند.خیلی عصبانی وناراحت شد،خونش به جوش آمدو به جنگ خروس همسایه رفت وازآن روزبودکه جنگ بین خروس ها به راه افتاد.یونس وسط حرف های پدربزرگ پریدوگفت:پس جنگ خروس ها یه جنگ ناموسی بوده .پدربزرگ سری تکان دادوگفت :آره پسرم. ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
همه زندگی در کیسه زباله نویسنده:

همه زندگی تو کیسه زباله
کیسه زباله را از تو سطل برداشتم ٰ چادرم را سرم انداختم و از پله ها پایین آمدم . همسایه جدید را دیدم که با عجله با یک کیسه زباله مشکی از پله ها پایین می رفت . زنش هم سراسیمه به دنبال شوهرش می رفت . زن همسایه با دیدن من و کیسه زباله تو دستم گفت: گفتم: < مگه چه اتفاقی افتاده؟ >گفت: گفتم: در حالی که اشک می ریخت با صدای بلند تری گفت: یه کم آرمتر شد و گفت: گفتم:< مگه نمی دانستی که ...> حرفم را قطع کرد و گفت: < نه خبر مرگم نمی دانستم نم ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
آن روزهای خوش رفته... نویسنده: عباس عابد

کل مساحت خانۀ اوس رحیم 30 متربود که یک اطاق 12 متری با سرویس و آشپزخانه می شد 16 متر بنا، وبقیه اش هم حیاط شده بود.
گوش اوس رحیم از این حرفها پر بود که همسایه ها می گفتند: ((اوس رحیم، دیگر این محل آن محل قدیم چند سال پیش نیست که دور و برمون مزرعه بود می شد گوسفند چراند. بیا این گوسفندها را رد کن برن پی کارشان)).
علاقه ای به ارتباط میان همسایه ها نداشت این بود که همسایه ها متوجه نشدند چطور شد که دو عدد گوسفند نر و ماده اوس رحیم تبدیل شد به گله، و اوس رحی ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
نفرین نویسنده: فاطمه سادات محمودیان

کجا ببرم این بغض رو ؟ به کی بگم این درد رو ؟ از خدا خواستم که دیگه برنگردی . با تمام وجود خواستم .
یادته ؟ ..... یادته اون شب رو ؟
بابات گفت دیگه نمیرم . خجالت می کشید . خون جلو چشماتو گرفت . نگاهش کردی ..... با غضب ٬ نگاهت کرد ..... با التماس . صدای شکستن غرورش رو نشنیدی . التماسشو نفهمیدی . مثل همه چیز هایی که دیگه نمی فهمیدی . اون زهر ماری ازت یه خود دیگه ساخته بود . خودت نبودی ٬ که اگه بودی غیرتت بهت اجازه نمی داد برای خریدن اون کوفتی باباتو بفرستی گدایی . ک ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
عشق نویسنده: سعید میرسعیدی

من ده سالم است.دختر همسایه هم ده سالش است و من فکر میکنم ده سال بعد وقتی که بیست ساله شدم عاشقش میشوم.
من بیست سالم است.دختر همسایه هم بیست سالش است.
ومن فکر میکنم ده سال پیش وقتی ده ساله بودم عاشقش بوده ام..... ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >