run in: 0
run in: 0.022
نتیجه جستجو برای "منو تو اتاق خالی" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: بابا نان داد نویسنده: سنامحمودی

به نام خدا
- وای خدای من چقدر گشنمه ، برم یه چیزی بخورم
یخچال را باز کرد و بادیدن صحنه ی پر از خالی به اتاق برگشت ، صدای نوای دلنشین شکمش سکوت اتاق را به هم می زد و او ناچارا دفتر کهنه اش را باز کرد و مشق اجباریش را یعنی : بابا نان داد می نوشت ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
تهی نویسنده: قاسم محمودی

زن که ملالت روزها هنوز تمام جوانیش را به یغما نبرده بود و می شد هنوز جوان به حسابش بیاوری ماتم زده و زرد رنگ چادرش را بیشتر دور خودش پیچید، سردش بود.
زمین را باران خیس کرده بود وگرنه برای تن نحیفش خوب تکیه گاهی بود تا بنشیند، دوستان شوهرش آمده بودند، فامیل هم آمده بودند اما هیچ کدام تسلای زن نبودند.
تسلای زن؛ تمام سهمش از زندگیش بود که حالا یقینا داشتند آنجا غسلش می دادند. شاید هم به کفن ملبسش می کردند.
کاش گریه می کرد، خواهر شوهر بزرگش گفت: ک ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
شماره معکوس نویسنده: ناصر ترابی

شماره معکوس
سکوت،بی اعتمادی،فقر... مثل علف های هرز سر از این زمین خاکی بیرون می آورند . و جا پای ریشه های عشق ،ایمان میگذارند. وبا گذشت روزهای سایه ای از وحشت بر این تن خاکی چنگ می اندازند.
شماره معکوس شروع شد.
پدر با دست خالی وارد خانه شد.مادر اشک نا امیدی می ریزد . بچه ها با نگاهشان دست خالی پدر را لیس میزنند . دیگر از نمره های خوب خبری نیست . مگر با شکم خالی چیزی بر ذهن می ماند .
شماره معکوس شروع شد
توازن زندگی بر هم میخورد . دیگر چشم هم سوی ندا ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
خلسه نویسنده: میلیک "فرشته محبوبه خداوند"

در خلسه ای عمیق خیال می کنم صبح شده و لکه های سپید روز مغز خالی اتاق را قلقلک می دهد.

دوباره در تاریکی آینه را چک می کنم شاید کسی بخواهد با من حرف بزند.
حرفهایی که در روشنایی روز به گوش نمیرسد.
حرف یک ناشناس که تمام شبانه ام را پر کرده...
کسی که از نور و صدا متنفر است و تنها در سکوت است که حرف می زند.
و اینها همه در تنهاییم رخ داده.
اما چند شب است که آینه حرف نمیزند.
فقط نگاه میکند...
خیره...خیره ...
به من ...به اتاق...به لباس های انباشته شده روی چوب لباسی.
...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
داستانک: از اینکه نخاله خود را در این محل خالی نمی کنید متشکریم نویسنده: محمد اکبری هشترودی

نمی دونم چی جوری شد که تا به خودم جنبیدم راننده ماشین نخاله شده بودم و
صبح تا شب دنبال نخاله گشتن و نون در آوردن.
نمی دونم دقیقا چه حسی داشتم... نون در آوردن ما دقیقا بستگی داشت به بودن نخاله توی این شهر درندشت.
همه دوست دارن شهر خالی از نخاله باشه ولی ما بر عکس. البته این شهر و شهرای دیگه هیچ وقت خالی از نخاله نمیشه. هر چقدر هم نخاله ها رو ببری بیرون شهر باز هم نخاله تولید میشه. یه دلیلیش این هست که ذات بعضی از آدمها هیچ وقت درست نمیشه و یه دلیلش ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
دخترک تنها نویسنده: مریم صفاری

دخترک چهارزانو گوشه اتاق نشسته بود . آن اتاق صورتی با آن همه عروسک های ریز ودرشت سرگرمش نمی کرد.خرس قهوه ای کوچکش را پرت کرد و بلند شد .از اتاق بیرون آمد . مادرش ، مشغول دیدن سریال محبوبش بود. پدر ، کارهای شرکت را با لپ تاپ انجام میداد . خواهرش هم که درس داشت . اجازه بیرون رفتن از خانه را نداشت .به سوی اتاق بازگشت رفت کنار پنجره ..کوچه ، خالی ... آسمان ،آبی ... هوا ، سرد
+کاش فردا برف بیاد ... اونوقت مامان میذاره برف بازی کنم!
غرق تماشای رهگذر های خیابان ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
«خانه ی اُپرا ۱» نویسنده: عسل خجسته

آیا شما در میان روح ها زندگی کرده اید؟ البته که نه. ما دوست داریم درمورد اشباح صحبت کنیم و داستان هایی درباره ی آنها بگوییم. اما واقعاً در میان آنها زندگی نکرده ایم... آیا ما این کار را انجام داده ایم؟
در سال 1880 در خانه ی اُپرای پاریس چیزهای خشمناکِ شادی آوری هستند. رقاصه ای در تاریکی دالان سایه ای می بیند. سایه به میان دیوار و جلوی او می آید در حالی که آن چهره چشم نداشت. یکی از کارگرهای سکوها، مردی با کت سیاه می بیند ولی او سری از یک مرد مرده داشت ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
عجم نویسنده: عباس عابد

اسم اش عجم اکرامی، اهل شاهرود ،گله داری متموّل ، خسیس، بد قول و خالی بند بود.
گفتم، اسمی رویت می گذارم که شهرۀ شهر بشوی!
التماس کرد که، این کار را نکن.
می دانست شب نشده، همۀ اهل شهر به اسم جدید صدایش خواهند کرد.
گفتم، یک نهار مفصل مهمانم کن، بعد از اینهم دیگر خالی نبند.
قبول کرد.
بعد از نهار اسم اش شد: محمد عجم قلی خانِ مخبرالدّولۀ اکرامیِ شاهرودی !. ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
پسرم جایت خالی است نویسنده: ابوالحسن اکبری

درکنارسفره ی هفت سین نشسته بود.با اعلام سال جدیدازتلویزیون قرآن رابرداشت وچندآیه راتلاوت کرد.دست هایش رابالابرد؛دعاکردهمه آمین گفتندوبعدنوه هایش رابوسیدوبه هرکدام یک اسکناس پنج هزارریالی داد.پدربزرگ به قاب عکس وپلاک کاظم خیره شد.آن را دربغل گرفت .اشک هایش جاری شدوگفت:پسرم جایت خالی است!.کجایی تا ببینی بچه هایت بزرگ شده اند. ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
خاطرات سوخته نویسنده: مسعود رضایی

چشمانش خیس بود
اشک از چشمانش میلغزید
ارام از گونه هایش جاری میشد و همچون باران بر روی عکس میبارید
نگاهش به عکس بود
جایش در کنار او خالی بود
دلش برای غر زدن هایش....گیر دادن هایش....تنگ بود
کسی نبود اشکهایش را پاک کند و بغلش کند تا ارم شه
بوسه ای بر روی عکس زد
ان را داخل شومینه اتاق انداخت
اتش عکسش را به سینه میگیرد و چهره اش با اتش محو میشود
تمامی خاطراتش را به اتش می سپارد
او میماند و خاطرات سوخت ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >