run in: 0
run in: 0.007
نتیجه جستجو برای "منو تو اتاق خالی" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: خلسه نویسنده: میلیک "فرشته محبوبه خداوند"

در خلسه ای عمیق خیال می کنم صبح شده و لکه های سپید روز مغز خالی اتاق را قلقلک می دهد.

دوباره در تاریکی آینه را چک می کنم شاید کسی بخواهد با من حرف بزند.
حرفهایی که در روشنایی روز به گوش نمیرسد.
حرف یک ناشناس که تمام شبانه ام را پر کرده...
کسی که از نور و صدا متنفر است و تنها در سکوت است که حرف می زند.
و اینها همه در تنهاییم رخ داده.
اما چند شب است که آینه حرف نمیزند.
فقط نگاه میکند...
خیره...خیره ...
به من ...به اتاق...به لباس های انباشته شده روی چوب لباسی.
...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
اتاق ۲۴ نویسنده: فائزه سادات حسینی

پدربزرگ در خانه سالمندان اصرار داشت که او را به اتاق 24 ببریم.
وقتی پدرم علت اش را پرسید در جواب گفت: روزی خودم پدرم را به همین اتاق آوردم.
پدر در فکر فرورفت ....دست پدر بزرگ را گرفت و او را به خانه برگرداند.وقتی علتش را پرسدیم گفت: نمی خواهم روزی تو مرا به اتاق 24 ببری. ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
اتاق نویسنده: عنایت الله مرادزاده

در خاطرات کودکیش اتاق می خواست ؛
بالاخره سال ها بعد..
.
.
یک اتاق نصیب شد و به راحتی در آن دراز کشید -،
تازه می گفت:
"هم تنگه هم پنجره نداره
جک و جونورش هم زیاده ،
سقفشم هی چیکه میکنه" ،
بنده خدا راست می گفت؛
خودمونیم این گورکن های خسیس اصلا آدم بشو نیستند ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
خیانت نویسنده: داستان

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود.
اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر .
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا جای خالی ندارید ؟
پدر گفت : عزیزم جالی خالی نه ، قطعه گم ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
خالی.....بند! نویسنده: سید علی سعادتدار

-چیه چرا جفتک میندازی؟ _بالاخره تونستم ، جواب زحمت هامو گرفتم.بیا نگاه کن 20 شدم
-خاک بر سرت ، خر قد تو درس میخوند 21 میشد
_تو چند شدی؟
-10! ولی خب 10 من صد تای 20 تو ارزش داره
_چطور؟
-من روز قبل امتحان داشتم ...... داشتم .......؟
*(واقعا داشتم چه غلطی میکردم !؟ فقط یادمه درس نمیخوندم! خاک بر سر من! )
-داشتم به بابام کمک می کردم ، آره رفته بودم مغازه به بابام کمک میکردم
_تو که گفته بودی بابام دکتره!
*(کره .. ،عجب حافظه ای داره ! باید از این به بعد حرفامو .....((خالی ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
سکه نویسنده: نسترن حاتمی

صدای ریزش باران سکوت حیاط را می شکست ؛ و صدای برخورد قطرات آب از سقف اتاق به کف سینی مسی سکوت اتاق را ... . پسر با شیطنت پرسید : مادر ، چرا وقتی از آسمان باران می بارد از سقف اتاقمان آب می چکد ! ؟ مادر با بی اعتنایی پشت چرخش نشست و گفت : نمی دانم !!!!!
پسر باز هم پرسید : مادر ، اگر از آسمان پول ببارد از سقف اتاق ما سکه خواهد چکید ؟! مادر دیگر چیزی نگفت . ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
دروغ ابدی آیینه ها نویسنده: مهسا ذبیحی

کسی کنارش نشسته ُ با ردایی سرخ! و کلاه شنلش روی صورتش انداخته و گرد وخاک روی شانه هایش نشسته است.
ـ من!
ـ بله؟!
ـ مطمئنی؟ یعنی... راست میگی که منی؟
ـ چیه؟!
ـ می خوای کلاهو ...
ـ نه! نه! خواهش میکنم نه!
ـ هه هه ! ترسو!
ـ فکر نمی کردم آیینه ها اینقدر دروغ گو باشن!
هردو به دیوار سرد اتاق تکیه داده اند. او به سقف خالی و تاریک خیره شده اما نگاه خود دیگرش زیر کلاه پنهان است...
ـ سخته؟!
ـ چی؟
ـ مرگ!
ـ فقط اونو میدیش به من!
ـ من چی؟
ـ من چی؟
ـ من؟
ـ نه ‌‌؛ من ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
لبخند نویسنده: بهار زرافشان

حالش خیلی وخیم بود. در اتاق پزشک روی تخت خوابیده بود. ضربات متعدد چاقو... خون...
خانواده اش بیرون اتاق نشسته بودند. ثانیه ها میگذشت.
مرد سبک شد. حس کرد زخم هایش التیام یافته. نفسی عمیق کشید تا دردها را بیرون بریزد. روی تخت نشست اما پزشک به او توجهی نکرد.
از اتاق خارج شد. اما توجه کسی به سمتش جلب نشد. به همسر و فرزندش نگاه کرد.
پزشک پشت سر او آمد و سرش را پایین انداخت. آرام نگاهش را به دختر بچه ای که در آغوش مادرش نشسته بود انداخت و باز سر به زیر اندا ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
«پشت پرده ی عشق» نویسنده: مریم السادات فاطمی

شهروز بی کله با موتور سر رسید و جلوی پای منصور ترمز زد.منصور لحظه ای ترسید و وقتی شهروز را دید گفت:«چه کار می کنی پسر؟تو هنوز از بی کله بازی دست برنداشتی؟!»شهروز خنده ی کش داری کرد وگفت:«بپر بالا می خوایم بریم یه جایی!»و پشت بندش نیشش تا بنا گوش باز شد.
منصور معنای این نیشخندها را می دانست، با این حال با کنجکاوی به شهروز نگاه کرد.شهروز گفت:«ای بابا !پسر تو چه قدر پرتی!سوار شو دیگه!»منصور مردد ترک موتور نشست.شهروز با همان نیشخند گفت:«اسی رو که می ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
دو داستانک کوتاه ولی اموزنده نویسنده: مسعود رضایی

پسرک کوچک کنار خیابان............
یک قوطی خالی..................
کسی به پسرک و قوطی خالی توجه نمیکرد.
ناراحت شدم
وقتی به خانه رسیدم در مورد او در وبلاگم نوشتم
فردایش نظرات را خوتندم که نوشته بود بهتر نبود به جای انکه در وبلاگ بنویسی خودت به او کمک میکردی
______________________________________________________
روی ویلچر نشسته بود
ارام ارام ویلچر را هدایت میکرد
تا از روی پل جوب اب بگذرد
چرخ ویلچر از دستش رها شد و او داخل جوب افتاد
از او عکسی گرفتم و شب در صفحه فیسبوکم گذاشتم ت ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >