run in: 0
run in: 0.011
نتیجه جستجو برای "منو تو اتاق خالی" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: بابا نان داد نویسنده: سنامحمودی

به نام خدا
- وای خدای من چقدر گشنمه ، برم یه چیزی بخورم
یخچال را باز کرد و بادیدن صحنه ی پر از خالی به اتاق برگشت ، صدای نوای دلنشین شکمش سکوت اتاق را به هم می زد و او ناچارا دفتر کهنه اش را باز کرد و مشق اجباریش را یعنی : بابا نان داد می نوشت ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
تهی نویسنده: قاسم محمودی

زن که ملالت روزها هنوز تمام جوانیش را به یغما نبرده بود و می شد هنوز جوان به حسابش بیاوری ماتم زده و زرد رنگ چادرش را بیشتر دور خودش پیچید، سردش بود.
زمین را باران خیس کرده بود وگرنه برای تن نحیفش خوب تکیه گاهی بود تا بنشیند، دوستان شوهرش آمده بودند، فامیل هم آمده بودند اما هیچ کدام تسلای زن نبودند.
تسلای زن؛ تمام سهمش از زندگیش بود که حالا یقینا داشتند آنجا غسلش می دادند. شاید هم به کفن ملبسش می کردند.
کاش گریه می کرد، خواهر شوهر بزرگش گفت: ک ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
خلسه نویسنده: میلیک "فرشته محبوبه خداوند"

در خلسه ای عمیق خیال می کنم صبح شده و لکه های سپید روز مغز خالی اتاق را قلقلک می دهد.

دوباره در تاریکی آینه را چک می کنم شاید کسی بخواهد با من حرف بزند.
حرفهایی که در روشنایی روز به گوش نمیرسد.
حرف یک ناشناس که تمام شبانه ام را پر کرده...
کسی که از نور و صدا متنفر است و تنها در سکوت است که حرف می زند.
و اینها همه در تنهاییم رخ داده.
اما چند شب است که آینه حرف نمیزند.
فقط نگاه میکند...
خیره...خیره ...
به من ...به اتاق...به لباس های انباشته شده روی چوب لباسی.
...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
دخترک تنها نویسنده: مریم صفاری

دخترک چهارزانو گوشه اتاق نشسته بود . آن اتاق صورتی با آن همه عروسک های ریز ودرشت سرگرمش نمی کرد.خرس قهوه ای کوچکش را پرت کرد و بلند شد .از اتاق بیرون آمد . مادرش ، مشغول دیدن سریال محبوبش بود. پدر ، کارهای شرکت را با لپ تاپ انجام میداد . خواهرش هم که درس داشت . اجازه بیرون رفتن از خانه را نداشت .به سوی اتاق بازگشت رفت کنار پنجره ..کوچه ، خالی ... آسمان ،آبی ... هوا ، سرد
+کاش فردا برف بیاد ... اونوقت مامان میذاره برف بازی کنم!
غرق تماشای رهگذر های خیابان ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
«خانه ی اُپرا ۱» نویسنده: عسل خجسته

آیا شما در میان روح ها زندگی کرده اید؟ البته که نه. ما دوست داریم درمورد اشباح صحبت کنیم و داستان هایی درباره ی آنها بگوییم. اما واقعاً در میان آنها زندگی نکرده ایم... آیا ما این کار را انجام داده ایم؟
در سال 1880 در خانه ی اُپرای پاریس چیزهای خشمناکِ شادی آوری هستند. رقاصه ای در تاریکی دالان سایه ای می بیند. سایه به میان دیوار و جلوی او می آید در حالی که آن چهره چشم نداشت. یکی از کارگرهای سکوها، مردی با کت سیاه می بیند ولی او سری از یک مرد مرده داشت ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
عجم نویسنده: عباس عابد

اسم اش عجم اکرامی، اهل شاهرود ،گله داری متموّل ، خسیس، بد قول و خالی بند بود.
گفتم، اسمی رویت می گذارم که شهرۀ شهر بشوی!
التماس کرد که، این کار را نکن.
می دانست شب نشده، همۀ اهل شهر به اسم جدید صدایش خواهند کرد.
گفتم، یک نهار مفصل مهمانم کن، بعد از اینهم دیگر خالی نبند.
قبول کرد.
بعد از نهار اسم اش شد: محمد عجم قلی خانِ مخبرالدّولۀ اکرامیِ شاهرودی !. ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
پسرم جایت خالی است نویسنده: ابوالحسن اکبری

درکنارسفره ی هفت سین نشسته بود.با اعلام سال جدیدازتلویزیون قرآن رابرداشت وچندآیه راتلاوت کرد.دست هایش رابالابرد؛دعاکردهمه آمین گفتندوبعدنوه هایش رابوسیدوبه هرکدام یک اسکناس پنج هزارریالی داد.پدربزرگ به قاب عکس وپلاک کاظم خیره شد.آن را دربغل گرفت .اشک هایش جاری شدوگفت:پسرم جایت خالی است!.کجایی تا ببینی بچه هایت بزرگ شده اند. ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
اتاق ۲۴ نویسنده: فائزه سادات حسینی

پدربزرگ در خانه سالمندان اصرار داشت که او را به اتاق 24 ببریم.
وقتی پدرم علت اش را پرسید در جواب گفت: روزی خودم پدرم را به همین اتاق آوردم.
پدر در فکر فرورفت ....دست پدر بزرگ را گرفت و او را به خانه برگرداند.وقتی علتش را پرسدیم گفت: نمی خواهم روزی تو مرا به اتاق 24 ببری. ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
اتاق نویسنده: عنایت الله مرادزاده

در خاطرات کودکیش اتاق می خواست ؛
بالاخره سال ها بعد..
.
.
یک اتاق نصیب شد و به راحتی در آن دراز کشید -،
تازه می گفت:
"هم تنگه هم پنجره نداره
جک و جونورش هم زیاده ،
سقفشم هی چیکه میکنه" ،
بنده خدا راست می گفت؛
خودمونیم این گورکن های خسیس اصلا آدم بشو نیستند ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
آسمان آبی قفس نویسنده: شیرین فروغان

پنج نفر بودیم ..
آسا که پیوسته پشت نرده های پنجره بال می زد
آوا که در کنج خود ، هر روز نقش قفس می کشید
آویژه که هرگز دهانش از قهقهه خالی نمی شد
آون که با دوربین مخصوصش ، نماینده خبرگزاری مهمی بود
و من پزشکی سرشناس که نمی دانستم چرا لباسم آبی بود
شب کودتا بود
همه با نگاه
و من به چشمکی ، پیمان بستیم
صبح که شد
آسا پریده بود
آوا خود را آسا نامیده بود
آویژه برای همیشه سکوت کرده بود
آون خبر را برای دنیا مخابره کرده بود
و من که برای مداوای بیچاره ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >