run in: 0
داستان ها داستان
run in: 0.005
نتیجه جستجو برای "من بچه میخوام قسمت 4" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: غضنفر و پوست هندوانه نویسنده: عباس عابد

هنوز ظهر نشده بود که همۀ اهالی روستا در جریان ماجرای غضنفر و پوست هندوانه و خانم قرار گرفته بودند.
غضنفر،کارگر شوخ طبع دهداری، مسئول جمع آوری زباله های روستا بود. یک روز صبح دید دو قسمت پوست هندوانه ای را جلوی یکی از درهای روستا گذاشته اند تا همراه زباله ها ببرد. قسمت گوشتی هندوانه را با قاشق چنان تراشیده بودند که نور خورشید از پوست آن گذشته مثل آباژور داخل آنرا روشن می کرد!.
غضنفر که از خساست صاحبخانه تعجب کرده بود در را کوبید.
خانم صاحب خا ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
پاسخ امام علی (ع) به یک سوال ریاضی نویسنده: داستان

شخصی از امام علی(ع) پرسید:عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر 2 و  3و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 باشد بی آنکه باقی بیاورد.
امام علی بی درنگ به او فرمود:
" اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک "
یعنی:" روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن"
سوال کننده هفت را در 360 ضرب کرد.حاصل آن یعنی 2520 بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد. ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
آرزوی بابام! نویسنده: سید محمد موسوی

وقتی بچه بودم قدم از آسمون بلندتر بود، عاشق شعر و ادبیات بودم ولی بابام گفت خودم میگم پسرم چی بخونه و من کوچیک شدم، همقد آسمون. نوجوون که بودم فلسفه و حقوق رو دوست داشتم اما بابام گفت میخوام پسرم ریاضی بخونه و من بازم کوچیکتر شدم، ولی هنوز دستم به آسمون میرسید. جوون که شدم بابام گفت میخوام پسرم مهندس بشه ومن بازم کوچیک و کوچیکتر شدم، اونقدر که فقط وقتی میپریدم دستم به آسمون میرسید. و من بزرگ شدم و مهندس شدم و به همه ی آرزوهای بابام رسیدم! ولی ا ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
ای کاش این کارو کرده بودم! نویسنده: داستان

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
جعبه کبریت نویسنده: عباس استرکی

شنیدین میگن که انیشتین کم میخوابیده و یا بعضی روزها اصلاً نمیخوابیده؟ من فهمیدم چرا میگن روزی 3 یا 4 ساعت بیشتر نمیخوابیده، آخه کسی که تو اتاقش نمی رفته، اینم همش پشت میزش چرت میزده، همش هم خواب میدیده، خواب میدیده که نور جرم داره و جذب جرم میشه و یا اینکه انرژی به جرم و جرم به انرژی تبدیل میشه، بعدش که از خواب بیدار میشده اینا رو کاغذ مینوشته و همه حیرت میکردن که عجب مخی هست.
می دونستین که نیتون خواب دید زیر درخت بوده و سیب خورده تو سرش؟ و یا ا ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
عروسک قشنگ کودکی نویسنده: مسعود رضایی

مامان-مامان....خیلی قشنگه برام بخر دیگه
مامان:میخرم برات دخترم بذار اقا نادر پولمو بده
زهرا جون دیگه بیا بریم
نه من نمیام....پس پدر کی میاد –عروسکمو میخوام –بخر ....عروسکم..عروسکم
اون روز با مادرم قهر کردم و اونقدر گریه کردم اخرش هم شام نخورده خوابیدم
عروسک میخواستم عروسکی که چشاش قشنگ بود .حیف که پول نداشتیم که مامان برام بخره
حالا من بزرگ شدم و یک خانوم دکتر
هر موقع که از جلوی ان اسباب بازی فروشی رد میشم یاد ان عروسکی می افتم که دوست داشت ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
دیوار شیشه ای ذهن نویسنده: داستان

یه روز یك دانشمند یك آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
ب ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
جلسه ی ویژه نویسنده: جعفر ( هـــادی ) حسین نژاد

جلسه ي ويژه
دیشب من و "تقدیر" و"سرنوشت" باهم بودیم ، کلی درد دل کردیم باهم و سخن ها گفتیم از هر دری .
"سرنوشت" رو کرد به تقدیر و گفت :
سرنوشت : تو هیچ کاری نمی تونی براش انجام بدی ؟
تقدیر : خودت می دونی که ... شدنی نیست . از این گذشته ، همه چیز که دست من نیست .
سرنوشت : یعنی ... هیچی دیگه ... نه ؟
تقدیر : هیچیِ هیچی هم که نه ، بعضی کارها دست "قسمت" هست دیگه .
سرنوشت : "قسمت" ؟
تقدیر : آره "قسمت" . باید با اون هم صحبت کنی .
حق با "تقدیر" بود . نه او و نه "قسمت" هیچ کدوم قا ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
پسرک و جوجه ها نویسنده: سید اسدالله غضنفری

بسم الله
-
قسمت اول :
" آبرنگ من کجاست ؟ آبرنگ من کو ؟ آبرنگ من نیست ، کجاست ؟ " پسرک مدام حرفش را تکرار میکرد . مادر خسته بود و زود تسلیم شد ، دست برد بالای یخچال ، آبرنگ را برداشت ، داد به پسرک و گفت: " پسرم ، قول بده به مامان که مثل دفعه ی قبل ، دیوار رو رنگ نمیکنی " پسرک دست چپ خود را گرفت به سمت مادر و گفت : " چشم ، قول مردونه میدم. " مادر دست پسرک را گرفت و گفت: " کی بهت یاد داده قول مردونه بدی ؟ " پسرک گفت: " بابا به من گفته من و تو مرد هستیم باید قول مرد ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
سوء تفاهم نویسنده: سید مجتبی موسوی

صدای بلبلان و گنجشک ها از لابلای شاخ و برگ درختان به گوش میرسد. نور آفتاب از بین شاخ و برگ ها نفوذ میکند و روی سنگفرش پارک نقش میزند. کمی آنطرف تر روی نیمکتی دختری و پسری با هم حرف میزدند.
پسر..یعنی واقعا فردا با مادر و پدرم بیام خواستگاری
دختر خنده ای سر داد و گفت..آره دیگه به بابا مامانم گفتم.
پسر به هوا پرید و پرید و پرید ..همچون کاشفی که کشف نوینی کرده است. زانو زد وگفت....خدایا شکرت .. خدایا شکرت...
دختر...علی بلند شو زشته. سعی میکند لبخندش را پنه ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >