run in: 0
داستان ها داستان
run in: 0.008
نتیجه جستجو برای "من بچه میخوام قسمت 4" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: پیشنهاد حاج غلامرضا همدانی نویسنده: حسن ایمانی

(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)
داستان شماره ۲۵

"پیشنهاد حاج غلامرضا همدانی"

مرد دست پسرشو سفت چسبید و دوان دوان خودشو به بازار رسوند. ساعت نزدیک ده صبح، بعد از کلی جستجو، بالاخره تونست حجره حاج غلامرضا همدانی رو پیدا کنه! با سلام و احوالپرسی وارد حجره شدو نشست تا سر حاجی خلوت شه. پسرش هم رفت گوشه ای وایساد. زمان کوتاهی گذشت تا اینکه شرایط گفتگو مهیا شد و مرد به حرف اومد:
_ ببخشید، دیر رسیدیم حاجی. شرمنده به خدا. آخه پسرم به زور از خواب بیدا ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
آرزوی بابام! نویسنده: سید محمد موسوی

وقتی بچه بودم قدم از آسمون بلندتر بود، عاشق شعر و ادبیات بودم ولی بابام گفت خودم میگم پسرم چی بخونه و من کوچیک شدم، همقد آسمون. نوجوون که بودم فلسفه و حقوق رو دوست داشتم اما بابام گفت میخوام پسرم ریاضی بخونه و من بازم کوچیکتر شدم، ولی هنوز دستم به آسمون میرسید. جوون که شدم بابام گفت میخوام پسرم مهندس بشه ومن بازم کوچیک و کوچیکتر شدم، اونقدر که فقط وقتی میپریدم دستم به آسمون میرسید. و من بزرگ شدم و مهندس شدم و به همه ی آرزوهای بابام رسیدم! ولی ا ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
غضنفر و پوست هندوانه نویسنده: عباس عابد

هنوز ظهر نشده بود که همۀ اهالی روستا در جریان ماجرای غضنفر و پوست هندوانه و خانم قرار گرفته بودند.
غضنفر،کارگر شوخ طبع دهداری، مسئول جمع آوری زباله های روستا بود. یک روز صبح دید دو قسمت پوست هندوانه ای را جلوی یکی از درهای روستا گذاشته اند تا همراه زباله ها ببرد. قسمت گوشتی هندوانه را با قاشق چنان تراشیده بودند که نور خورشید از پوست آن گذشته مثل آباژور داخل آنرا روشن می کرد!.
غضنفر که از خساست صاحبخانه تعجب کرده بود در را کوبید.
خانم صاحب خا ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
پاسخ امام علی (ع) به یک سوال ریاضی نویسنده: داستان

شخصی از امام علی(ع) پرسید:عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر 2 و  3و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 باشد بی آنکه باقی بیاورد.
امام علی بی درنگ به او فرمود:
" اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک "
یعنی:" روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن"
سوال کننده هفت را در 360 ضرب کرد.حاصل آن یعنی 2520 بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد. ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
ای کاش این کارو کرده بودم! نویسنده: داستان

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
جعبه کبریت نویسنده: عباس استرکی

شنیدین میگن که انیشتین کم میخوابیده و یا بعضی روزها اصلاً نمیخوابیده؟ من فهمیدم چرا میگن روزی 3 یا 4 ساعت بیشتر نمیخوابیده، آخه کسی که تو اتاقش نمی رفته، اینم همش پشت میزش چرت میزده، همش هم خواب میدیده، خواب میدیده که نور جرم داره و جذب جرم میشه و یا اینکه انرژی به جرم و جرم به انرژی تبدیل میشه، بعدش که از خواب بیدار میشده اینا رو کاغذ مینوشته و همه حیرت میکردن که عجب مخی هست.
می دونستین که نیتون خواب دید زیر درخت بوده و سیب خورده تو سرش؟ و یا ا ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
عروسک قشنگ کودکی نویسنده: مسعود رضایی

مامان-مامان....خیلی قشنگه برام بخر دیگه
مامان:میخرم برات دخترم بذار اقا نادر پولمو بده
زهرا جون دیگه بیا بریم
نه من نمیام....پس پدر کی میاد –عروسکمو میخوام –بخر ....عروسکم..عروسکم
اون روز با مادرم قهر کردم و اونقدر گریه کردم اخرش هم شام نخورده خوابیدم
عروسک میخواستم عروسکی که چشاش قشنگ بود .حیف که پول نداشتیم که مامان برام بخره
حالا من بزرگ شدم و یک خانوم دکتر
هر موقع که از جلوی ان اسباب بازی فروشی رد میشم یاد ان عروسکی می افتم که دوست داشت ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
یه جای توپ واسه کاسبی نویسنده: حميد دهقاني

سلام
یه جایی پیدا کردم واسه کارمون عالیه!
- کجا؟
یه جای توپ ٬ خونه یکی که هنوز (ب) رو نگفتی برات برنج میاره. بهش احترام هم که نذاری کمکت میکنه.
فکر کنم طرف عاشقه؟‍‍!
- اینی که میگی کجا هست؟
- خب این طوری که تو از طرف صحبت میکنی اگه جلوش گریه وزاری کنی دیگه چی کار میکنه؟
نمیدونم ٬ حقیقتش اونقدر بهم کمک کرده که تا به حال به فکر این کارا نبودم.
البته اون دغل بازی رو از گریه های واقعی و از سر نیاز رو میفهمه
- اینطوری که گفتی شرایط یه خورده ای سخت ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
عشق ... نویسنده: خلیل میلانی فرد

در اینترنت با هم آشنا شدند
پسرک خیلی زود به او وابسته شد ..
خیلی دوستش داشت ...
از سرخی گونه ها و لبخند های یهویی اش
میشد فهمید که همیشه و هر لحظه به او فکر میکند
ولی اشکهای مردانه اش را که چشمان غیرتی اش
به زور مجوز عبور میدادند را کسی نمیدید...
عاشقش بود اما هیچ موقع نمیتوانست حسش را بگوید..
رازش را پنهان کرده بود که مبادا دخترک ترکش کند و برود..
چند سالی گذشت و حسابی دلداده و دلبر هم شده بودند..
پسرک همش به این فکر میکرد که
اگه یه روزمشکل منو ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
سوء تفاهم نویسنده: سید مجتبی موسوی

صدای بلبلان و گنجشک ها از لابلای شاخ و برگ درختان به گوش میرسد. نور آفتاب از بین شاخ و برگ ها نفوذ میکند و روی سنگفرش پارک نقش میزند. کمی آنطرف تر روی نیمکتی دختری و پسری با هم حرف میزدند.
پسر..یعنی واقعا فردا با مادر و پدرم بیام خواستگاری
دختر خنده ای سر داد و گفت..آره دیگه به بابا مامانم گفتم.
پسر به هوا پرید و پرید و پرید ..همچون کاشفی که کشف نوینی کرده است. زانو زد وگفت....خدایا شکرت .. خدایا شکرت...
دختر...علی بلند شو زشته. سعی میکند لبخندش را پنه ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >