run in: 0.01
داستان ها داستان
run in: 0.017
نتیجه جستجو برای "من بچه میخوام قسمت 4" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: منم ببر نویسنده: محمد رضا بادره

دل خیلی گرفته نمیدونم کسی درکم کنه یا نه
خیلی پرم
از بس ریختم تو خودم پیر شدم
یه روز بذار با تو حرف بزنم
خدایا
بزرگی
مهربونی
کریمی
رحیمی
منو تو افریدی
منو تو اینجا رسوندی
مگه نمیگی یه قدم بردار سمت من بقیه قدم ها رو من بر میدارم سمتت
خوب خدا جون چند تا قدم دیگه میشه یه قدم شما
خسته شدم
خستگیم با اون در میره
تشنم تشنگیم با اون رفع میشه
ازت یه چیز خواستم
سلامتی اصلا نمیخوام چون همه یه روز میرن
پول نمیخوام چون اونای که پول دارن چه خیرشون ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
پیشنهاد حاج غلامرضا همدانی نویسنده: حسن ایمانی

(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)
داستان شماره ۲۵

"پیشنهاد حاج غلامرضا همدانی"

مرد دست پسرشو سفت چسبید و دوان دوان خودشو به بازار رسوند. ساعت نزدیک ده صبح، بعد از کلی جستجو، بالاخره تونست حجره حاج غلامرضا همدانی رو پیدا کنه! با سلام و احوالپرسی وارد حجره شدو نشست تا سر حاجی خلوت شه. پسرش هم رفت گوشه ای وایساد. زمان کوتاهی گذشت تا اینکه شرایط گفتگو مهیا شد و مرد به حرف اومد:
_ ببخشید، دیر رسیدیم حاجی. شرمنده به خدا. آخه پسرم به زور از خواب بیدا ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
شیشه بر نویسنده: مهدي طاهري

رفتم دم در ببینم کیه که انقدر بلند داد می زنه شیشه بریه بازم هیچکی نبود. به خودم گفتم خول شدی این بار سومه که میدویی مچشو بگیری اما کنفت میشی. توهمین فکرا بودم که یهو ننه بزرگ داد زد جز جیگر بگیری مگه نمیخوای بری ور دل بابات. منم یه دفعه به سرم زد گفتم نه نمی خوام برم .... نمیرم.... نمیرم. ننه گفت چه غلطی میخوای بکنی گفتم از امروز نمیرم ‍‍یش بابام میخوام خودم واسه خودم کار کنم ننه بعد از چند سال خندید حالا نخند کی بخند بعد گفت خوب بگو ببینم حالا چه گ ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
آرزوی بابام! نویسنده: سید محمد موسوی

وقتی بچه بودم قدم از آسمون بلندتر بود، عاشق شعر و ادبیات بودم ولی بابام گفت خودم میگم پسرم چی بخونه و من کوچیک شدم، همقد آسمون. نوجوون که بودم فلسفه و حقوق رو دوست داشتم اما بابام گفت میخوام پسرم ریاضی بخونه و من بازم کوچیکتر شدم، ولی هنوز دستم به آسمون میرسید. جوون که شدم بابام گفت میخوام پسرم مهندس بشه ومن بازم کوچیک و کوچیکتر شدم، اونقدر که فقط وقتی میپریدم دستم به آسمون میرسید. و من بزرگ شدم و مهندس شدم و به همه ی آرزوهای بابام رسیدم! ولی ا ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
دلم تنگه نویسنده: مسعود رضایی

پسر:دلم برات خیلی تنگ شده
دختر:میدونم واسه همین میخوام برم تو دل کسی که برام تنگ نباشه راحت باشم ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
ای کاش این کارو کرده بودم! نویسنده: داستان

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
جعبه کبریت نویسنده: عباس استرکی

شنیدین میگن که انیشتین کم میخوابیده و یا بعضی روزها اصلاً نمیخوابیده؟ من فهمیدم چرا میگن روزی 3 یا 4 ساعت بیشتر نمیخوابیده، آخه کسی که تو اتاقش نمی رفته، اینم همش پشت میزش چرت میزده، همش هم خواب میدیده، خواب میدیده که نور جرم داره و جذب جرم میشه و یا اینکه انرژی به جرم و جرم به انرژی تبدیل میشه، بعدش که از خواب بیدار میشده اینا رو کاغذ مینوشته و همه حیرت میکردن که عجب مخی هست.
می دونستین که نیتون خواب دید زیر درخت بوده و سیب خورده تو سرش؟ و یا ا ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
عروسک قشنگ کودکی نویسنده: مسعود رضایی

مامان-مامان....خیلی قشنگه برام بخر دیگه
مامان:میخرم برات دخترم بذار اقا نادر پولمو بده
زهرا جون دیگه بیا بریم
نه من نمیام....پس پدر کی میاد –عروسکمو میخوام –بخر ....عروسکم..عروسکم
اون روز با مادرم قهر کردم و اونقدر گریه کردم اخرش هم شام نخورده خوابیدم
عروسک میخواستم عروسکی که چشاش قشنگ بود .حیف که پول نداشتیم که مامان برام بخره
حالا من بزرگ شدم و یک خانوم دکتر
هر موقع که از جلوی ان اسباب بازی فروشی رد میشم یاد ان عروسکی می افتم که دوست داشت ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
غضنفر و پوست هندوانه نویسنده: عباس عابد

هنوز ظهر نشده بود که همۀ اهالی روستا در جریان ماجرای غضنفر و پوست هندوانه و خانم قرار گرفته بودند.
غضنفر،کارگر شوخ طبع دهداری، مسئول جمع آوری زباله های روستا بود. یک روز صبح دید دو قسمت پوست هندوانه ای را جلوی یکی از درهای روستا گذاشته اند تا همراه زباله ها ببرد. قسمت گوشتی هندوانه را با قاشق چنان تراشیده بودند که نور خورشید از پوست آن گذشته مثل آباژور داخل آنرا روشن می کرد!.
غضنفر که از خساست صاحبخانه تعجب کرده بود در را کوبید.
خانم صاحب خا ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
خودگرفت نویسنده: مهدی کریمیان

مادر: پسرم بیا یه سلفی از من بگیر.
پسر: چی؟!
مادر: یه سلفی میخوام بذارم عکس پروفایلم.
پسر: سلفی رو هرکی خودش باید بندازه مامان.
مادر: آخه تو خوب سلفی میگیری. عکساتو تو اینِستا دیدم. قربون پسرم برم.
پسر: نمیشه که من از تو سلفی بگیرم.
مادر: حالا اگه یکی از دوستات میخواست تا الان صد تا سلفی ازش گرفته بودی.
پدر: پسر جون حرف مادرتو گوش کن . هر چی میخواد برو بگیر.
پسر: چیزی نمیخواد بگیرم. میخواد ازش عکس بگیرم.
مادر: عکس معمولی نه. سلفی.
پسر: سلفی به عکسی ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >