run in: 0
داستان ها داستان
run in: 0.005
نتیجه جستجو برای "لب وسينه" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: غروب نویسنده: شايان قاسمي بختياري

بسمه تعالي
غروب
هوا گرگ وميش بود
پسرساعتي است كه دير كرده ومادر روي ويلچر در ايوان منتظر بود.درخانه باز وبسته شد ومادر خيالش كمي آسوده شد.
مادر خوبي !
بد نيستم!
خدا را شكر!
دستي روي صورت ماه گون مادر كشيد واورا بوسيدوداخل اتاق شد.
صورت پسر خسته ورنجور بود چند بسته نچندان سنگين دردست داشت.
چند روزي بود غذا خوب مي خورد. داروهايش تمام شده بود پسر به هردري زده بود بعلت گراني وكمبود دارو موفق نشده بود.حتي از داروخانه هاي دولتي بگيرد.
چندروزي ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
بیل گیتس را پرسیدند پولدارتر از تو کسی هست؟! نویسنده: داستان

در جواب گفت بله فقط یک نفر ...پرسیدند کی هست؟
در جواب گفت:
سال ها پیش در فرودگاهی در نیویورک بودم قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد
از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم
اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش
گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت، بخشیدمش برای خودت
و این داستان همزمان بود با ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
زن و مرد نویسنده: داستان

مرد از راه می رسه

ناراحت و عبوس
 
زن:چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.ش ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
آرامش و عذاب وجدان نویسنده: داستان

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ول ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
آرزو بر جوانان عیب نیست! نویسنده: داستان

پسرك مثل هر روز به كانون آمد و به طرف میزی رفت كه كتاب مورد علاقه‌اش روی آن بود. مدتی زیر و رویش كرد و دست توی جیب‌های خالی‌اش كرد.
پسرك هر روز شاهد كم شدن كتاب بود. باید كاری می‌كرد.
روز اول، اولین فصل از كتاب را خواند. دومین روز، كشمكش داستان بیشتر شد و بدون این‌كه متوجه گذشت زمان بشود، تا فصل چهارم پیش رفت. ادامه را گذاشت برای بعد از استراحتی كوتاه. دید مربی به او خیره شده است. رفت و ادامه را برای فردا گذاشت.
فردای آن روز، وقتی پسرك دوباره ب ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
داستان واقعی بسیار جالبی از یک معلم و دانش آموز نویسنده: داستان

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
نهایت بخشندگی نویسنده: داستان

روزی روزگاری درختی بود ….
و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
پسرک هر روز می آمد
برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد
با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
او درخت را خیلی دوست می داشت
خیلی زیاد
و در خت خوشحال بود
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : « بی ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
تو چی کار کردی؟ نویسنده: داستان

روزی از روزها یه پدر پیری از توابع آذربایجان از پسر زبرو زرنگش می خواهد كه گله گوسفندها را به چرا ببره پسر كه حوصله این كارها را نداشت بهانه می آورد پدره میگه پسرم كاری را كه الآن بهت میگم بكنی هیچ اتفاقی نمیفته هم گله چرا میكنه هم تو به كارات میرسی.القصه پدر میگه وقتی گله را بردی صحرا چرا كنند بسپار به حضرت ابوالفضل و بیا پسر میره گله را میبره بعداز 2 ساعت میاد خونشون باباش میگه كاری را كه گفتم كردی پسر با شهامت میگه بابا جان ازون هم بهترش رو ك ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند نویسنده: داستان

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شما ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
داستان عاشقانه (ساعت) نویسنده: داستان

نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌ه ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >