run in: 0
داستان ها داستان
run in: 0.03
نتیجه جستجو برای "درباره غرور" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: اولياي بدون کبر و غرور نویسنده: داستان

از ملانصرالدين پرسيدند: تو که مي گويي از اوليا هستي چطوري مي خواهي اين مسئله را ثابت کني؟ ملا گفت: من به هر درختي اشاره کنم سريع پيش من مي آيد. ملانصرالدين سه بار درخت را صدا زد و گفت: اي درخت پيش من بيا. اما حتي برگ درخت هم تکان نخورد. ملا آرام به طرف درخت رفت و ايستاد. او را مسخره کردند و گفتند: درخت که جلو نيامد، چرا تو خودت جلو رفتي؟ ملانصرالدين جواب داد: اوليا کبر و غرور ندارند، اگر درخت پيش من نيامد من پيش درخت مي روم. ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
چمدان نویسنده: سیده زینب علوی

چمدانم پر بود. چمدانم پر بود و پیکرم خسته از تمام این "هیچ" که می بردم با خود. من، مسافری بودم با تلخ ترین سوغات و قوی ترین عزم برای فرار از جزیره ی شوم پیوندی که روزی با گزاف ترین بها بدان پا نهاده بودم. خسته اما!
و خدا، کاش ببخشد این بنده ی از خواب غفلت برخاسته را... کاش تمام آن آدم هایی که دوستم داشتند و دوستشان داشتم و از آن ها فاصله گرفته بودم، ببخشند مرا. ببخشند برای تمام آن چه سوخت و رفت. کاش ببخشند مرا! و کاش فرزندی که من از خود به جای گذاشته ا ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد نویسنده: داستان

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.
جواب داد:....
اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم =10....
اگر (پول) هم داشته باشند دو تا صفر جلوی عدد یک می گذاریم =100
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک می گذاریم =1000
                                          
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی ه ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
پایین شهر نویسنده: ابوالحسن اکبری

مریم که با خانوده اش درپایین شهر زندگی می کردند ووضعیت اقتصادی مناسبی نداشتند، درباره ی کارش می گفت :باراول برایم سخت وشرم آور بود این جورنان درآوردن اما کم کم به آن عادت کردم وامروز..... ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
تب فقر نویسنده: کاظم میرزایی

در خانه مان گربه ای داشتیم که خیلی خشن و پرخاشگر بود. اعضاء خانواده و مرغ و خروس ها از دستش عاجز بودند و روزی نبود که از چنگالهای تیز و برنده اش زخمی و خون آلود نشوند . وحشیگری گربه ادامه داشت تا که وضعیت معیشتی خانه دچار مشکل شد و مادرم نمی توانست مثل سابق گوشت و ماهی جلویش بگذارد.
گربه جنگجو و مبارز روزهای اول حاضر نبود که غذای سایر حیوانات بخورد ولی بعد از اینکه گرسنگی خوب به او فشار آورد، یک درجه از غرور و تکبرش پائین آمد و با مرغ و خروس ها ه ...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
کشیش و اسکیمو نویسنده: داستان

اسکیمو: اگر من چیزی درباره گناهان و خدا ندانم ایا باز هم به جهنم می روم؟
کشیش در پاسخ اسکیمو: نه،اگر ندانی نمی روی.
-اسکیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی.
(دیلارد) ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
رأی من نویسنده: سید مجتبی حسینی

تازه 18 ساله شده بودم . درباره تمامی نامزدها تحقیق کرده بودم . به مناظره های نامزدهای انتخاباتی به دقت توجه میکردم . از مناظره ها نطق برداری کرده بودم . از بسیاری افرادی که میدونستم بدون سوء قصد صحبت میکردند ، پرس و جو کرده بودم و بالاخره شخص مورد نظر خود را پیدا کرده بودم . اما یه مشکل نمیذاشت راحت برم رأی خودم رو بدم ...
مادرم ... مادرساده من گفته بود اگه به آقای ... رأی ندی شیرم رو حلالت نمیکنم .
واقعا نمی دونستم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون معتقد بودم ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
اتومبیلی که می رفت نویسنده: ابوالحسن اکبری

خطیب درباره ی مذمت دینا واین که به آن دل نبدید صحبت می کرد وبه مردم توصیه ی می کرد به زرق وبرق های دینا توجه نکنند .بعد از سخنرانی سوارماشین آخرین سیستمی شد ورفت. اما صدای پچ پچ مردم بلندشد وچشم ها به اتومبیلی بود که می رفت ..... ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
مجازات غرور نویسنده: ابراهیم وجدانی

در میان بادبادک ها بادبادک او ، از همه بالاتر بود.
نخ را به سرعت رها می کرد تا بیشتر در اوج باشد.
همه به دستان او و خال سیاهی در آسمان خیره شده بودند.
آفرین دیگران او را هم به پرواز وا می داشت.
آرام آرام به عقب می رفت تا بهتر دیده شود و پیروزی را در چند قدمیش احساس می کرد.
گام آخر را که به عقب برداشت ، به ناگه سنگی او را بر زمین کوبید.
سقوط ، مجازات غرورش بود.
ابراهیم وجدانی
مهر ماه 1391 ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
علم بهتر است یا ثروت نویسنده: داستان

معلم شاگرد را صدا زد تا انشایش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا...! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست های قرمز و بادکرده اش را به هم می مالید زیر لب می گفت: آری! ثروت بهتر است چون می توانستم دفتر بخرم و بنویسم . ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >