run in: 0
داستان ها داستان
run in: 0.008
نتیجه جستجو برای "درباره غرور" - تعداد نتایج: 50 - نمایش صفحه 1 از 5 صفحه


1. نام داستان: هیچ! نویسنده: حسن ایمانی

معلم ادبیات موضوع انشا ء بچه ها رو روی تخته سیاه نوشت. " هیچ "
دو روز بعد بچه ها نوشته هاشونو تحویل دادند. اما برگه بهرام سفید بود!! معلم به برگه بهرام نگاهی انداخت و گفت:
- کاغذ سفید برام آوردی؟
بهرام گفت :
- این انشاء منه آقا، خودتون گفتید درباره "هیچ" بنویسید!
معلم پرسید :
- چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی؟
بهرام با غرور بچه گونش گفت :
- دو شب!!
معلم پای کاغذ بهرام نمره صفر نوشت! تعدادی از بچه ها که فهمیدند بهرام صفر گرفته خندیدند. معلم به بهر ...
(ادامه داستان)


2. نام داستان:
اولياي بدون کبر و غرور نویسنده: داستان

از ملانصرالدين پرسيدند: تو که مي گويي از اوليا هستي چطوري مي خواهي اين مسئله را ثابت کني؟ ملا گفت: من به هر درختي اشاره کنم سريع پيش من مي آيد. ملانصرالدين سه بار درخت را صدا زد و گفت: اي درخت پيش من بيا. اما حتي برگ درخت هم تکان نخورد. ملا آرام به طرف درخت رفت و ايستاد. او را مسخره کردند و گفتند: درخت که جلو نيامد، چرا تو خودت جلو رفتي؟ ملانصرالدين جواب داد: اوليا کبر و غرور ندارند، اگر درخت پيش من نيامد من پيش درخت مي روم. ...
(ادامه داستان)


3. نام داستان:
نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد نویسنده: داستان

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.
جواب داد:....
اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم =10....
اگر (پول) هم داشته باشند دو تا صفر جلوی عدد یک می گذاریم =100
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک می گذاریم =1000
                                          
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی ه ...
(ادامه داستان)


4. نام داستان:
چمدان نویسنده: سیده زینب علوی

چمدانم پر بود. چمدانم پر بود و پیکرم خسته از تمام این "هیچ" که می بردم با خود. من، مسافری بودم با تلخ ترین سوغات و قوی ترین عزم برای فرار از جزیره ی شوم پیوندی که روزی با گزاف ترین بها بدان پا نهاده بودم. خسته اما!
و خدا، کاش ببخشد این بنده ی از خواب غفلت برخاسته را... کاش تمام آن آدم هایی که دوستم داشتند و دوستشان داشتم و از آن ها فاصله گرفته بودم، ببخشند مرا. ببخشند برای تمام آن چه سوخت و رفت. کاش ببخشند مرا! و کاش فرزندی که من از خود به جای گذاشته ا ...
(ادامه داستان)


5. نام داستان:
پشت سنگر نویسنده: فرحناز خطیر

همین طور توی صورتش زل زده بود.آرزو می کرد کاش می توانست کار دیگری هم انجام دهد...مثلا یک گلدان توی سرش بشکند...یا مثل فیلم ها یک چک بخواباند توی گوشش...یا با نفرت نگاهی بیندازد سپس تف کند روی زمین.اما هیچ کدام از این ها از دستش بر نمی آمد...تبدیل شدن به یک زن سرد و آهنی همین طوری ها هم نبود.حتی هنگامی که پیمان دستش را دراز کرد آن را گرفت و به ملایمت فشرد.از درونش آتش زبانه می کشید.از خشم در حال خاکستر شدن..لبخندش می لرزید.پیمان گفت:
-اشتباه بزرگی کردی!
...
(ادامه داستان)


6. نام داستان:
سماجت نویسنده: حسن ایمانی

(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)
داستان شماره ۵۲

"سماجت"

بعد از تموم شدن کلاس، توی راهروی دانشگاه بهش گفتم:
_ استاد، شما آدم موفقی هستید. یه کسب و کار پردرآمد هم که دارید. یه راه بهم نشون بدید تا من هم مثل شما آدم موفقی بشم!...
استاد نگاهی بهم انداختو گفت:
_ هفته بعد، سه شنبه یادم بنداز که با هم درباره ش صحبت کنیم.
خیلی خوشحال شدم. تا سه شنبه آرومو قرار نداشتم. بالاخره اون روز رسید. رفتم پیش استادو گفتم:
_ قراره امروز کلید موفقیتو بهم تحویل بدید ...
(ادامه داستان)


7. نام داستان:
پایین شهر نویسنده: ابوالحسن اکبری

مریم که با خانوده اش درپایین شهر زندگی می کردند ووضعیت اقتصادی مناسبی نداشتند، درباره ی کارش می گفت :باراول برایم سخت وشرم آور بود این جورنان درآوردن اما کم کم به آن عادت کردم وامروز..... ...
(ادامه داستان)


8. نام داستان:
یک دو سه ... یک دو سه ... امتحان میکنیم ... نویسنده: محمد ثمانی

جشنی درباره ی "نقش مهم صداقت در زندگی" در تالار برگزار کرده بودند و کلی مهمان دعوت شده بود . مجری چند بار با انگشت به میکروفون ضربه زد . گلویش را صاف کرد و به مهمانان سلام کرد . وقتی صحبت از صداقت شد ناگهان صدا قطع شد ... ...
(ادامه داستان)


9. نام داستان:
این چکاره ی نویسنده: ابوالحسن اکبری

وقتی وارد مجلس شد ،همه دست به سینه مقابلش ایستادند .از بغل دستی پرسیدم مگه این چکاره ی؟گفت :نمی شناسی .روزنامه ها درباره اش خیلی نوشته اند ،چیزی یادم نمی یاد .ای بابا این یکی از وارد کنندگان است که لقب...... ...
(ادامه داستان)


10. نام داستان:
تب فقر نویسنده: کاظم میرزایی

در خانه مان گربه ای داشتیم که خیلی خشن و پرخاشگر بود. اعضاء خانواده و مرغ و خروس ها از دستش عاجز بودند و روزی نبود که از چنگالهای تیز و برنده اش زخمی و خون آلود نشوند . وحشیگری گربه ادامه داشت تا که وضعیت معیشتی خانه دچار مشکل شد و مادرم نمی توانست مثل سابق گوشت و ماهی جلویش بگذارد.
گربه جنگجو و مبارز روزهای اول حاضر نبود که غذای سایر حیوانات بخورد ولی بعد از اینکه گرسنگی خوب به او فشار آورد، یک درجه از غرور و تکبرش پائین آمد و با مرغ و خروس ها ه ...
(ادامه داستان)

صفحات ادامه نتایج:  1  2  3  4  5  >