آرشیو داستان

سماور طلایی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پیرزن کنار سماور طلایی رنگ خود نشسته بودو به باغچه کوچک حیاط که تنها مشتی خاک در ان باقی مانده بود خیره شده بود. زیر لب ذکر می گفت وتسبیح دستش را تکان می داد ... تسبیح را کنار گذاشت و یک استکان چای برای خود ریخت دختری بامانتوی بلند مشکی رنگش از در اتاق داخل شد چشمانش را به پیر زن دوخت

انتظار

نمایش مشخصات علیرضا تاریوردی هیچوقت صبر نکردی من هم با تو بیایم. سعی می کردی در را آرام ببندی اما با صدای بسته شدن آن من بیدار می شدم. با عجله لباس می پوشیدم، کفشهایم را پایم می کردم و با بندهای باز به دنبال تو تا کوچه می دویدم اما هیچ اثری از تو نبود. من می ماندم و حسرت تو و سکوت مرگبار خانه و شمردن لحظه هایی که نمی گذشت

فقیر غنی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مشهدی الیاس صف اول رکوع کرده که حاج نبی از نمازگزاران برای فقیری پول جمع می کند. وقتی به او می رسد از کنارش می گذرد ولی مشهدی در حال قنوت، دست داخل جیب شلوار مندرسش می کند و با یک تراول صد هزاری برق از چشمها دیگران می پراند. حاجی نمی داند پول را بگیرد یا نه؟! چند نفر از پیرمردهای صف اول چشمهایشان را به سوی آنها تنگ می کنند

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده پارت دوم وارد اتاق کار علی که شدم با دفتر خاطرات مشترکمون روبرو شدم. دفتر خاطرات با روکشی مخملی قرمز رنگ با روبانی طلایی تعجب کردم که چرا علی این دفتر رو روی میزکارش گذاشته شاید هم یادش رفته.. دفتر خاطرات در اصل مال من بود از وقتی 16 ساله بودم این دفتر خاطرات با من بود و من خاطراتم رو مینوشتم

بی انتها

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی دردهایش تمامی نداشت انگار، او زندگی را با درد آغاز کرده بود و هم چنان در این غم ها غرق بود. حالم مث یک معتاد مرفینی است که مصرف یک بار آن زیاد و هزار با آن کم است. دوباره به آسمان خیره میشوم به دور دست ها ، چندین سال هست که منتظر یک اتفاق خوب هستم اتفاقی از جنس شادی اتفاقیفارغ از تمام غم ها

دوست داشتن های عجیب و غریب او

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا دیشب که درب یخچال را مثل همیشه باز کردم و دوباره مثل همیشه چیزی در او نیافتم جعبه صورتی رنگی در آن خود نمایی می کرد ابتدا فکر کردم شیر تک نفره است ولی خانمم توجهم داد که خامه صبحانه است. پیش تر دانسته بودم که یاد گرفته چطور می شود با خامه صبحانه خامه فرم گرفته درست کند منظور از خامه فرم گرفته همان خامه پف کرده و سبک مورد استفاده در قنادی هاست

موجودات نیمه شب

- : پدر الان وقتشه ؟ -: شاید پسرم ، ولی هرشب این اتفاق نمی افته ! -: سالها قبل اینجا چطوری بود ؟ خونه ما الان کنار رودخانه است ولی همیشه شلوغه روی اون پل تازه که زدن پرچمهای بزرگ نصب کردند و ماشین های زیادی از اینجا رد میشن وبه جز اون مغازه های تعمیر ماشین وسروصدای زیادی که هست . -: سالها قبل اینجا یه جنگل بزرگ بود و رودخانه بزرگ تر وزیباتر

یادبود

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول آتش سحر کوچولو با ترس از خواب پرید ... و آنچه که دید برایش غیر قابل درک بود ، اطرافش در اتاق هیچ کس نبود و دود و آتش همه جا را پر کرده بود . آنچنان که هیچ جا را نمیشد دید . دخترک بی پناه در آنحال ناباورانه چشمانش را مالید تا شاید در خواب باشد و از این کابوس ترسناک برخیزد . و دوباره سرذرگم به اطراف خیره شد

چشم و هم چشمی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول طلاق محمود شناسنامه اش را باز کرد . امروز 44 ساله شده بود . اما همسرش نبود تا به او تولدش را تبریک بگوید . چرا که در صفحه میانی شناسنامه بر نام همسرش شیرین عمادی مهر طلاق خورده بود . آنچه که روزی حتی تصورش را هم نمیکرد ، اویی که چقدر عاشقانه و ساده زندگی اش را آغاز کرده بود

عقل و عشق

نمایش مشخصات نگین پارسا عقل حاکم منطق است و عشق حاکم احساس!یکی برمغز فرمانروایی میکند ودیگری برقلب عشق:انگار همین دیروز بود که دیدمش انهمه زیبایی در یک فرد غیر ممکن است!چه کرد بامن ان تو گوی عسلی که لشکری سیاه ازاومراقبت میکرد عقل:دراین سن و سال هنوز هم دم از عاشقی میزنی؟دیدی که بارهادرمقابل من شکست خوردی

سیب سرخ

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی سیبی سرخ از شاخه ای بلند بر زمین افتاد ، بر خاک غلتید ، از جمن گذشت و در رود افتاد . رود خروشان بود و او را در میان تلالو طلایی آفتابی که در رقص آبی و زلالش می لولید به میان مزرعه ای برد . مزرعه تشنه بود و از آن آب هستی بخش نوشید و سیب اما همانجا ماند ، میان دشتی پهناور ، یکه و تنها

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

عشق و نفرت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري چنین شد که عشق و نفرت پیوند مقدس را با هم خواند وخواستار زندگی ابدی شدند. سالها گذشت عشق ، عشقش ربه به نفرت هر ثانیه ابراز می کرد ومی دانست که نفرت تنفرش فراتر از عشقش است روزها امدند وعشق دو شادوش نفرت کار می کرد وبه درستی بذرهای ، مهربانی ، امید ، خوشحالی زندگی را در مزرعه قلب ها

رهایی از عقاید پوشالی

زندگی از آن جایی شروع می شه که تصمیم میگیری تمام عقایدی که از نوزادی در گوشت خوانده اند را دور بریزی. از آن جایی که وقتی تار های موهای طلایی ات از زیر روسری سرخت نمایان شد نگران این نباشی که بعد از مرگ موهایت زنجیری می شود تا تو را عذاب دهد . از آن جایی که تصمیم میگیری عاشق بشوی و در

دل دیوونه

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی رفت سوار ماشین شد و درب رو محکم کوبید از این که گیس خانمی را که بد جور پارک کرده بود کشیده بود شدیدا خرسند بود ،دستمالی از داشبورد برداشت و موهای مانده از کلاه گیس خانم محترم را پاک کرد سوار مغزش شد :غلط کردی ،،،،،خیلی هم خوب کردم،،،،،کلاه گیسشو کندی اخه،،،اها چی شد نرم شدی،،،،خودت میدونی

اولی از آخر

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند – نسرین قربانی، زهرا کریمی، الهه بهادری، سیمین بهاروند، زهرا سلیمی، فاطمه دهقانی. مقنعه‌اش را توی کمد گذاشت و روی تخت نشست. – مامان؟ مقنعه‌ام کو؟ – دیشب گذاشته بودم روی میز کنار پنجره! – نیست… چیکار کنم؟ مادر به اتاق آمد و روی میز را نگاه کرد. – گذاشته بودم همین¬جا. پدر و مادرها دورادور بچه‌هایشان را نگاه می‌کردند

جبهه

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول در آن شب تابستانی اواخر شب بود ، یک شب تابستانی دیگر . با تاریکی کامل ، گرمای روز تابستان اندک اندک جای خود را به خنکای شبانگاهی سپرده بود . خنکایی که در حیاط قدیمی خانه آقای باقری دل انگیز و دوست داشتنی از هرسو به سویی دیگرمی دوید و پدر تنها را به یاد کودکی پسرش می انداخت

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

کاش دفترجه یاداشتم به دست خدابرسد....

نمایش مشخصات دانیال فریادی به خانه پلاک چهار رسیدم! کسی در راه برایم باز نکرد به سه قدمی مرگ رسیدم کسی از پشت دستم را گرفت به دو راهی زندگی رسیدم کسي فرمان داد ! راه مسدود است به یک گلدان شکسته رسیدم کسی گفت صاحب ش در گور هر شب سرفه می کند!!! خدا از پشت گل های بنفشه نگاهم کرد! جرات یافتن سلام کنم جرات یافتم

داستان کوتاه بن بست

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول بوسه های برگ سالها قبل در دشتی زیبا و دل انگیز ، در پهنه ای سرسبز و پر طراوت ، آنجا که کران تا کرانش زندگی بود و زندگی ، درست جایی که به آبگیرهای رنگارنگ منتهی می شد ، نهر آبی بود زلال و خروشان . نهری پر جنب و جوش که از پیچ و خم های فراوان می گذشت ، نهری که از بالای کوه تا

داستان کوتاه افسانه

نمایش مشخصات محمد علی قجه در افسانه ها آمده است که سه مرد دوشاودش شیطان برای ستیز با خدا و دنیایش رهسپار راهی طولانی شدند. از دریاها گذشتند ، کوهها را درنوردیدند و سرانجام به کارزار نبرد رسیدند ... و سپس هر یک به سویی رفتند تا با یاری شیطان در این جنگ خونبار پیروز شوند ! فصل اول مغاک اولین مرد در حالیکه

بادام های تلخ برگرفته از رمان کمینگاه جلد سوم اثر محمد علی قجه

نمایش مشخصات محمد علی قجه سنگ محکم و استوار بود . آنقدر که هیچ طوفان و سیلابی بر آن تاثیری نداشت و قادر نبود تا حرکتش دهد . اما روزی پرستویی خونین بال ، بر روی سنگ افتاد و کمی بعد از فرط خونریزی جان داد . جسدش توسط کلاغ های وحشی دریده و خورده شد و از این تاراج ، خون گرمش بر سنگ ریخت . و این دل سنگ را لرزاند و غمگینش کرد ، چرا که او خون نداشت

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول من و پیرزن با عجله دویدم تا بتونم به قطار مترو برسم ولی بد شانسی آوردم و قطار درست جلوی پای من حرکت کرد و رفت . کلافه شدم و خودم رو روی صندلی ایستگاه انداختم و هدفونم رو تو گوشم محکم تر کردم تا از سر و صدا و هیاهوی مردمی که اطرافم بودن فرار کنم. که حس کردم یه زن کنارم روی صندلی نشست

امدادهای غیبی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای صوت متوالی خمپاره ها گوش رزمندگان مجروح داخل سنگرها را می خراشد. معلوم نیست که در و دیوارِ سنگرها رنگ خون گرفته اند یا خون، رنگ در و دیوار. سنگرها، شباهت کم نظیری به گورستان های دسته جمعی پیدا کرده است؛ بوی خون، صداهای آه و ناله و گاهی شهادتین. فرمانده، تنها در سنگری سرد و نیمه تاریک با صورتی خون آلود نشسته است

دنیا

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدستانت را به سوی آسمان بگیر مشت کن و ببین که چگونه خورشیدی بزرگ در مشت تو جای می گیرد پس چگونه ما برای دنیایی که از خورشید هم کوچکتر است اینکونه گریه می کنیم ؟

عیدی یک فرشته

(عیدی یک فرشته) چیزی به سال تحویل نمانده بود ؛ مدت ها بود که کار درست و حسابی برای تامین امرار و معاش نداشتم ؛ همین تازگی کار نگهبانی شب از طرف یک مهندس که قبلا بهش سپرده بودم ، بهم پیشنهاد شد ؛ من هم از سر ناچاری دوری از خانواده را قبول کردم تا کاری داشته باشم. شب قبلش خوابی دیدم برای

آرزو

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کتابفروشی پسرک ژنده پوش در حالیکه از فرط سرما بدن نحیفش را میان کارتنی بزرگ پنهان کرده بود ، مانند همیشه گوشه دیوار ، کنج یک کوچه قدیمی ، درست جایی که همه تا مدرسه شان می دویدند بساط کوچکش را پهن کرد و ترازوی کهنه اش را هم مقابل عابرین روی زمین گذاشت. اما در آن وقت صبح همه با عجله و بی اهمیت از کنارش می گذشتند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تبصره ! دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه به روز دست هایت آورده ای ؟ مرد آهی کشید و گفت : این زخم ها به خاطر شستن ظرف ها است. دکتر گفت : مگر همسرت این کار را نمی کند. مرد گفت : خیر ! دکتر گفت : چرا ؟ مرد گفت : روزی که همسرم را انتخاب کردم پیشنهاد داد به جای مهریه ظرف ها را بشویم . من هم قبول کردم بهتر از هزار و سیصد و هفتاد سکه بود


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >