آرشیو داستان

دعا میکنم.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی دعا میکنم..! روز و شب.! شب و روز.! برای تو، برای خنده هایت ، برای چشمان روشن تر از عسلت.! برای دل و حالت ، برای همه چیز.! دعا میکنم ، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی ، اول از همه ، قبل از اینکه به ساعت نگاه کنی ، بخندی.! دعا میکنم هر روزت بهتر از دیروزت باشد.! دعا میکنم تو باشی و یک دنیا خوشحالی ، تو باشی و یک راز نهان من که تو میدانی و خدایت

دفترچه یادداشت - قسمت پنجم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ساعت 12 بامداد شده بود، دو تا ساندویچ ژامبون رو با هم خوردیم و بعد گفتم باید میز و صندلی ها رو به تراس ببریم. انصافا بچه حرف گوش کنی بود سریع به کمک همدیگه میز چوبی واسه لپ تاپ و منقل کباب پزی رو به تراس آوردیم و من لپ تاپ خودم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم : جوجه رو با فیلمی

بالهای من پله ی توست

نزدیکای ظهر بود رفتم دم در مغازش و سلام کردم کارت و نشونی رستوران و بهش دادم و گفتم هرکی اومد سراغ یه غذای خوب گرفت بفرستش پیش من فقط بهش بگو که کی هستی تا بدونم از طرف کی اومده. یکم نگام کرد و چشماشو انداخت روی کارت رستوران لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم نگران نباش منم

مرگ تو قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با کیمیا به سمت کرج راه افتادیم یه چیزی تو گلوم گیره نمیدونم چیکار کنم شاید همه این ها بخاطر منه شاید باید گروه ترک کنم واسه همیشه کیمیا همین طور داشت از خودش و کاراش حرف میزد دوست داشت هرچه زود تر کیا رو ببینه . کاش چشم آهوی منم اینطوری بود برمیگشت دیگه باید برم سراغش از دور ببینمش

برگرد ...

نمایش مشخصات لعیا زارعی تو آمدی. زودتر از قرارمان آمدی. درست شبیه پاییز که زودتر از قرارش آمد. یادت هست برایت شعر نوشته بودم برگها قانون جاذبه را نمی دادنند اما می ریزند. تو لبخند زدی. لبخند تو زیباتر از شعر من بود. خیابان جای پاهایمان را می شناخت.همان خیابانی که با هم سمفونی کلاغ ها را می شنیدیم و می خندیدیم

اندوه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sدفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛ " .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! " حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بینوایان استاد رو کرد به کلاس و گفت : کدام یک از شما ؛ بینوایان را دیده است. خیلی از دانشجویان دست شان را بلند کردند.استاد گفت ؛ محمود شما بگویید ! محمود گفت : امروز صبح که از خانه خارج شدم ؛ سر خیابان چند نفر از آنها را دیدم که گدایی می کنند.استاد لبخندی زد و گفت : منظورم آنها نبود! کاوه پدرم کاوه را خیلی دوست داشت

افسانه ها و خدایان

“ نمی‌دانم این قدرتی که شما را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟” این جمله از عباس میرزا به سفیر فرانسه می تواند جوابهای متفاوتی داشته باشد که شاید یکی از آنها را بتوان در افسانه های ملتها جستجو کرد. این افسانه ها مجموعه ای از آداب و رسوم و اخلاقیات ملل مختلف هستند که به نوعی تصویر آنها را آنطور که خود می خواهند نمایش می دهند

دفترچه یادداشت - قسمت چهارم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی در حالی که غرق کتاب خواندن بودم یک جوان لاغر با موی جو گندمی با پرسه زدن در اطراف سطل آشغال هواسم را پرت کرد . بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم چند قدم به او مانده ایستادم و نگاهی سر تا پا کنجکاوانه به او انداختم . قدمی دیگر برداشتم و به او گفتم : سلام ، آقا دنبال چیزی میگردی ؟؟ وقتی

تماما تو.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی اینکه دلتنگتم دست خودم نیست اینکه همش بهونه میگیرم دست خودم نیست حتی خیس شدن بالشم همخ دست هخودم نیست دیگه چه برسه به هق هقای شبانم و چک کردن پروفایلت و دم به ثانیه خیره شدن به چشات که تو عکس باهام حرف میزنن... اصلا هیچی دست خودم نیست همه چی دست توئه تویی که اومدی و من شدی بی هیچ

افق دوم

نمایش مشخصات محمد جعفری دست های گرم نور خورشید را روی صورتم ، همین جا ، در افق دوم حس میکنم . دچار اشتباه نشوید ! این گرمی دستان خورشید ، گرمای محبت نیست ! این گرما ، گرمای خون عاشقانیست ، که قصد نزدیک شدن به خورشید و کامیابی را داشتند . ولی هنگامی که به معشوق خود نزدیک شدند ، در یک دم ، نگاه نافذ خورشید تبدیل به نگاه گرگی درنده شد و خون را از گردن عاشقانش مکید

دفترچه یادداشت - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی 15 مرداد هم روزی است مثل روز های دیگر تابستان ، گرم و خشک است ولی هوا در این زمان در روستای ما خنک است . باد خنکی وسط قلمه های تبریزی میپیچد و صدای آن مانند موزیک سمفونی روح انسان را به وجد می آورد . واقعا دلم برای شنا در استخر آب گیری باغ با رفقا ، چیدن آلبالو ، آوردن زرد آلو با فرقون

عقاب و گرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ، روی یک صخره بلندعقابی برای خودش لانه ساخته بود عقاب هرچه تخم می گذاشت به جوجه تبدیل نمی شد، هر وقت که حیوانات دیگر را با بچه هایش می دید ناراحت می شد و با خودش می گفت : ای کاش من هم مثل آنها بچه ای داشتم. عقاب هر روز که شکار می کرد طعمه

سیاهی مطلق

نمایش مشخصات مینا رسولی چرا لجبازی میکنی؟مثلا میخوای بگی پای انتخابت موندی؟یا این اون زندگی ای بود که قرار بود برات بسازه؟دیدی که نتونست ...نشد...بس کن دیگه ...کاری به این کارها دیگه ندارم فقط برگرد نذار اخر عمری همه نگرانیم تو باشی .تو فکر کردی نمیدونم چی به روزت اومده؟چیکار میکنی؟حالا هی تو خودتو از بقیه

دفترچه یادداشت _ قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز 14 مرداد ، اتفاق خیلی جالبی برایم افتاد در حالی که خوابیده بودم ناگهان ضربه محکمی را احساس کردم ، از خواب بیدار شدم دیدم توپ فوتبالی بغل دستم افتاده هست ،نوجوانی با ذوق و شوق دنبال توپ میگشت برای اینکه کسی نفهمند من آنجا میخوابم توپ را یواشکی سر دادم به جلوی بوته ها ، رفیقش

درخت سنجد من

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان روستاي ما کوچک بود و براي دبستان بايد مي رفتيم روستاي پايين دست، يک ساعت مي شد پياده از خانه ي ما تا آنجا، هر صبح با ناز و نوازش مادر يا گاه داد و فرياد پدر از خواب بلند مي شدم، دست و صورتم را شسته يا نشسته صبحانه اي را که مادر توي سيني برايم چيده بود مي خوردم کتاب و دفترم را توي کيف شالي دست دوز مادر مي انداختم و مي زدم به راه

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

ابوالفضل

مُحرّم‌ها کِیفش کوک بود و مشتریِ سر چراغیِ تعزیه رَجَزخوانی‌های عبّاس را از بَر بود و با چنان صلابتی تکرار می‌کرد که حسادتم را قلقلک می‌داد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد ابوالفضل جای عبّاسخوان پا به سن گذاشته‌ی حسینیه را بگیرد و به آرزویش برسد اما غیر ممکن بود او دست نداشت

دفترچه یادداشت - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند : چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی

یک قدم مانده به سقوط ...(امید؟ایمان؟باور؟)

نمایش مشخصات مینا رسولی مینا لطفا تمومش کن!!یک بار هم که شده محض رضای خدا به حرف من گوش کن ! 4 ماهه هر روز و هر شبمون شده دکتر,دکتر,دکتر ...کدومشون تونست کاری کنه ؟کدومشون دردشو فهمید که راه چاره اش بشه پیشکش ؟دکتر بی دکتر ... +ولی بابا بغض و گریه امانم نمیدهد و واژه ها نیامده غرق بغض و اشکهایم میشوند و یک به یک جان میدهند درست همانند امید هایم

فدای نگاه بابا

اوایل صبح روز پاییزی بود و رفتگری وارد اورژانس شد و دختر بچه ی ظاهرآ بی هوش و پر از خون روی دو دستش ، داد میزد دکتر کجاست ؟؟ این بچه داره میمیره .. زیاد کسی اهمیت نداد تا بالاخره برانکارد رو آوردند ، گفتند باید اتاق عمل برود ، پرستار به رفتگر گفت شما بروید پذیرش کارهای اداری مالی رو انجام بدهید

عشق واقعی

نمایش مشخصات زهرا میرزایی دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادخترم اشکاتو پاک کن ، حیفه صورته به این قشنگی نیست که اشکی بشه ، خب حالا اگه دوست داشتی، می تونم بپرسم علت گریه هات چیه

آه سرد

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب شب شده بود... باز هم تنهایی ،تنها مونس من شده بود... تقریبآ چند ماهی بود که دیگر با هم ارتباط نداشتیم... وقتی رفت ،فکرش را نمی کردم که این آخرین باری ایست که او را میبینم... بیماری سختی داشت.. همیشه یک خودکار و یک برگه کاغذ همراهش بود... هر چه را می خواست می نوشت... به خاطر بیماری بسختی سخن می گفت

غرور

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ابری سیاه با کلاف های به هم پیچیده از دوردست پیدا شد صخره آفتاب خورده ی کوه با چشمانی تار شده از شدّت گرما خیره بر حرکت مواج ابر مانده بود که اندکی بالاتر از اودرپهنه ی آسمان قرار داشت!! ابر سیاه از راه رسید، صخره با لبه ی تیز خود همراه با خشم از بالا نشینی ابر دل او را شکافت،دردی

زندگی عروسکی

نمایش مشخصات همراز محمدی لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار . جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره

دنیای وارونگی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری تو آرام آرام درونم نفوذ کردی، زمانی که گمانش برایم بسی دشوار بود تو بودی که روزنه ی امید را در دلم که حتی کوچکترین روشنایی برایش سم بود روشن کردی !! آنگاه که صدای شرشر سرنوشت ساز باران همچون رعدی در پندارم می‌پیچید فکرش را نمیکردم که اینک همان صدای رقت انگیز لالایی برای خواب هر

سلوک

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به نام خدا داستان کوتاه... نیمه شب در بیابان به سوی خدا رهسپار شدم. جامه بر تن ،چاروق در پا و شالی پیچیده به گردن داشتم... چشمانم در طوفان شنزارکویر بیرون و نیمه باز بود... دستانم به سینه و گره درهم بود... آرام آرام پیش می راندم این اسب زخم خورده وجود را... مسیر ناجوانمردانه بود..

بغض غریب

پسرک وارد پرنده فروشی شد و با نگاه عمیقی به تمام پرنده هاچشمش به یک طوطی در قفس افتاد، دید که پایش انگار لنگ است ،به فروشنده گفت قیمت این طوطی چقدر است ؟ فروشنده جواب داد فروشی نیست ، یک پایش معیوب است. پسرک اصرار کرد... فروشنده گفت اگر خوب بود دویست هزار تومان ولی چون ناقص است و ارزش ندارد ده هزار تومان بده

آدم باید یه کم تحمل داشته باشه!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چی شده دختر؟ چرا دوباره چمدانت را بغل گرفتی اومدی خونه ما؟! عزیز من، دخترمن، زندگی بالا و پایین داره، باید یک کم بسازی، نباید تا دری به تخته خورد قهر کنی و برگردی خونه بابات! نکنه عکس های عروسی دختر عمه ات را دیدی، دوباره هوایی شدی؟ برای همینه که از این موبایل و تلگرام و این چیزها

جوجه کلاغ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود ،روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز صبح که کلاغ روی تخم هایش خوابیده بود ، یکدفعه دید تخم هایش تکان می خورندکلاغ فهمید دیگر موقع در آمدن جوجه ها از تخم است و خیلی خوشحال شد


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >