آرشیو داستان

دمکراسی ِ داستانی

نمایش مشخصات ک جعفری رمانم رو به انتهاست. فقط یک فصل باقی مانده. فصلی که فرجام همه شخصیت ها را دربردارد. اما مدتی است که نمی توانم نگارش فصل پایانی را آغاز کنم. زیرا به یاد خاطره ایی افتادم از سالهای دور که برای تئاتر مدرسه ، نمایش نامه می نوشتم . یادم هست که در پرده آخرِ یکی از اجراها ، دانش آموزی روی

تئاتر پدر

نمایش مشخصات بهروزعامری در کارگاه نمایش بازشد و هیکل پیر مردی خمیده با کلاه و لباس مندرس و عصایی در دست نمایان شد نور بیرون فقط یک شَبَهِ زنده از یک پیرمرد را نشان می داد که برای دیدن جزئیات قامتش، نور داخل سالن کافی نبود با قدمهایی لرزان که سعی می کرد آنرا در فضای نیمه روشن سالن با احتیاط جلو بگذارد و عصایش

تعطيلات

نمایش مشخصات حسن ایمانی تعطيلات "... تعطيلات چيز خوبي است. اگر تعطيلات نباشد آدم ديوانه مي شود. نمي توان روي تعطيلات قيمت گذاشت. چه خوب است مدرسه تعطيل باشد كار تعطيل باشد و همه روزها تعطيل باشد. آدم تا ظهر مي خوابد..." تا معلم اين متن از انشاي من را شنيد دفترم را قاپيد و پاي انشايم نوشت: "نمره 2 ... بخاطر

گوک کُل بخش پنجم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است gok،kol بخش پنجم خلاصه ی چهاربخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می خواستم مطمئن شوم که پایش

کالبد اشتباهی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی داستان اول قسمت اول #اسم داستان اول؛ کالبد اشتباهی   ﺳﺎﮎ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﺳنگینی ﻣﯿﮑﺮﺩ، ،ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ سراسیمه و پیوسته ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ، نفس نفس زنان از صحنه ی تراژدی میگریخت، کتابی

زندانبان

نمایش مشخصات مسعود رضایی خیلی سال پیش یک شاعری رو به جرم اشعار ضد حکومتی که نوشته بود میندازن زندان،شاعره هر روز پای دیوار یکی از برجک ها وایمیستاده و شعر هاشو میخونده. یکی از نگهبانای زندان شیفته ی شعرای این شاعر میشه ،کم کم باهم حرف میزنن و رفیق میشن. یه روز صبح شاعره تصمیم میگیره فرار کنه ،از همون دیواری که رفیقش زندان بانه

گور کنها

نمایش مشخصات بهروزعامری شاید من اولین کسی بودم که رفتم بالاسرشون و ازشون پرسیدم این قبرهارو برای کی می کنید گفتند: برای بندگان خدا پرسیدم می دونید اینا این بندگان خداکی و در چه وضعی هستن ؟ کمی فکر کردن و باز شروع کردن بکار، دیگه نمی تونستن مثل اول کار کنن دچار تردید شده بودند پرسیدم ممکنه زنده باشن ؟

عشق لجباز من

نمایش مشخصات نرجس اکبری هیاهو و سرو صدای زیادی اطرافم بود. گوشه ای نشسته بودم و باد موهایه شینیون باز شده ام را به بازی گرفته. چشمانم را آرام می‌بندم و بدون هیچ توجهی به هیچ کسی در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست. میروم با او به خانه در خیابانی که نیست. صدای زنگ گوشی هراسان مرا از فکر و خیال خارج میکند

آخرین تصویر / حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آخرین تصویر داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب سرما بی‌حسم کرده بود. بدنم سِر بود؛ سرد بود؛ سنگین بود. از سستی نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و بیرون از سوراخ لانه را ببینم. سه ماه در سکون و سکوت سرکردم تا زمستان رفت و سستی رفت و حس گرفتم

شکوفه های درخت سیب

نمایش مشخصات نعیمه مرادی شکوفه های درخت سیب درحیاط خانه پسربچه با هیاهو می دوید و بازی می کرد. ناگهان شکوفه های سفید درخت سیب گوشه باغچه توجهش را جلب کرد ، به سمت او دوید و دستش را به سختی به سمت یکی از شکوفه ها برد او فقط پنج ساله بود و کوچک بود ،شکوفه را کند. مادربزرگ را خیلی دوست داشت مادربزرگ مادربزرگ

نامه ای به رنگ برف ها

نمایش مشخصات محمد علی قجه به یاد آن روزهای بارانی، زیر چتر تو کنار جوی باریک آب. به یاد آن روزهای برفی، در آغوش تو با شالی بلند. یادم آمد که چه می گفتی. از آرزوها و رویاها، آنچه که دیدیم و بر آن لبخند زدیم. حتی ساعتش را به ذهنمان سپردیم. نیمه شب یا سپیده دم. فرقی نداشت که کجا باشد و کی باشد. کنار تو بودن همه چیزش بود

ترش لیمو ترش

نمایش مشخصات نعیمه مرادی باغ لیموترش در جنوب و خانواده ماهی فروش شهر ، سرشناس و با وقار و مهربان پنج پسرو یک دختر که مرد ماهی فروش ، سالار با ماهیگیری با کشتی کوچک در دریای جنوب و فروش لیمو ترش های باغ ،شکم آن ها را سیر می کرد. زن ، نجمه بانو ، با چاقو پولک روی ماهی ها را می تراشید و پس از باز وتمیزکردن شکمشان ، داخلشان را باپیازداغ پر می کرد

پسرک دستفروش

نمایش مشخصات طراوت چراغی تابستان بود و هوا گرم گرم آن هم هوای جنوب، پسرک دستفروش با آستین لباسش عرق پیشانی اش را خشک کرد و نگاهی به عروسک های چوبی دست سازش انداخت ؛ عروسک هایی با شنل های رنگی : صورتی- آبی - بنفش چند روزی میشد که زیر نور تند آفتاب بساطش را پهن می کرد و گاهی هم با صدای بلند عروسک هایش را به شکل کودکانه ی خود توصیف میکرد

دو تا آدم

نمایش مشخصات حسن ایمانی دو تا آدم رياضيدان نابغه اي به جرم كشتن يك آدم به سي و دو سال حبس محكوم شد. بعد از اين همه سال كه به زندگي برگشت با ديدن زن پيرش گفت: _سي و دو سال حبس واسه كشتن يه آدم! خيلي مسخره ست!! زن جواب داد: _اشتباه حساب كردي آقاي رياضيدان!... اون آدم به علاوه من ميشه دو تا آدم! تو دو تا آدم رو كشتي!!

ملخ فکر

نمایش مشخصات سارا نساج به یک گوشه خیره میشوم.هیچ چیز نمیبینم فقط نگاه میکنم... انگار تمام افکارم در این گوشه جمع شده اند.ملخ فکرم از چوب شکسته مرگ به برگ امید میپرد و از برگ امید روی شاخه آرزوهایم مینشیند و همان جا می ایستد. صدای جیرجیر فکرم بلند میشود ...انگار توی شلوغی آرزوها گم شده باشد و دوباره با جهشی روی جوانه رهایی میپرد ، آزاد میشود و به جنگل مغزم می رود

خواب

نمایش مشخصات مجید حجاری جسمم را میان سیل انبوه جمعیت میدیدم که داشتند با هلهله و شادی میبردند. نمیدانستم چه شده . نمیدانستم میخواهند با من چکار کنند . همه غرق شادی بودند و من در درونم غم و اندوه را هرلحظه بیشتر حس میکردم. در این هنگام بود که یکی از دور داد زد قربانی را بیاورید. کدامین قربانی . نکند منظورشان من باشم

نامه‌ای برای بهار

نمایش مشخصات حسین خسروی نامه‌ای برای بهار حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب انتشارات مرسل، 1395 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهار در آستانه‌‌‌ي در ايستاده بود و نسیم با موهايش بازي مي‌كرد. نور خورشيد از دو طرف چهره و روي شانه‌‌هايش به داخل مي‌‌‌تابيد و به همه‌‌‌ي اشياي حاضر جان مي‌‌بخشيد

دستور

نمایش مشخصات حسن ایمانی دستور دكتر جراح آمد بالين ‍ژنرالي كه تازه عمل شده بود. ژنرال به محض ديدن دكتر فرياد زد:_بهت دستور ميدم همين امروز منو مرخص كني!! دكتر گفت:_اينجا دستور، دستور منه نه شما!! در اين لحظه همسر ژنرال وارد اتاق شد و گفت:_باز شما پدر و پسر به جون هم افتاديد؟ بس كنيد!... با اين دستور همه چيز

این دیوانه

چند روزی میشود که قلم از تو برای کاغذ هایم نگفته است. واژه ها بیقراری میکنند، هنوز هم برای وصف تو بی تاب اند. من را هم که میشناسی؛کار روز و شبم توصیف چشمان توست. دل یاد زلف های پریشانت می‌افتد و می‌گوید بنویس از تمامش. هر شب روبه روی این پنجره قلم به دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به

غریب آشنا

#پارت _دوم زمانی که داشتیم با هم بستنی می خوردیم ، دلشوره عجیبی گرفته بودم؛ آخر قرار بود امروز مامان و بابا از ترکیه برگردند ایران . مامان و بابا هر دو پزشک پدرم پزشک قلب و عروق و مادرم مامایی خوانده بود و من هم رشته تجربی هستم و دارم با عشق برای روزی که پرستار شوم؛ میخوانم . آنها سمینار داشتند و یک بیماری ناشناخته را کشف کرده بودند

جشنواره شادي و خنده

نمایش مشخصات حسن ایمانی جشنواره شادي و خنده به دستور شهردار، جشنواره اي برگزار شد به نام "شادي و خنده". در اين جشنواره كمدين ها، عروسك گردان ها و طنزنويس هاي زيادي شركت كردند. در مراسم افتتاحيه تا شهردار خواست سخنراني كند مردي از لاي جمعيت فرياد زد: _آقاي شهردار؛... يه كاريكاتور كه از قيافه مسخره ت بكشم

بستنی صورتی

نمایش مشخصات سارا نساج دختر بچه مومشکی چشم هی سیاهش را به بستنی صورتی توی دست های پسرک دوخته که... ماشین پسرک حرکت کرد و از جلوی صورتش رد شد. دختر عاشق بستنی بود مخصوصا صورتی . تا حالا بستنی صورتی نخورده بود ولی مطمعن بو خوشمزه است. صورتی رنگ مورد علاقه اش بود . تازگی ها یک مداد صورتی جلوی در مهمد کودکی که روبه رویش فال می فروخت پیداکرده بود

گوک کُل بخش چهارم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است (gok”kol) بخش چهارم این داستان واقعی است خلاصه ی سه بخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می

دنیای من

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سنگین اند برای من حرف هایی که وزن هایشان حتی ب یک مثقال هم نمیرسد! دیگر تا کی دوندگی برای ساختن بنایی که هیچگاه نه آجری اش را خریدارم و نه شالوتش را واژه ها با من سخن میگویند و من دست در دستان آنها میروم به جایی که محال نام دارد! من ب محالات عادت کرده ام، اگر بخواهم میتوانم روزی

غریب آشنا

#پارت_اول به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی ! به چه دلخوش کرده ای ؟! تکاندن برف از شانه های ادم برفی ؟!! "گروس عبدالملکیان" نشسته ام پشت میزم . قلم در دست می گیرم و اتفاق هایی که تا الان برایم رخ داده بود در دفتر خاطراتم پیاده می کنم. انگار با اینکار آرام میگیرم . خسته ام ، خسته از این زندگی ، از این زندگی بی رحم

هیچکس اشک او را ندید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستان دخترش را گرفته بود رمضان بود دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند افراد کمتری در خیابان ها بودند دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود قدم هایش را آرام آرام برمی داشت چشم هایش به روشنایی های خیره کننده

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آپدیت ! تو که بساط همه را بستی ! ترتیب این یکی را هم می دادی تا از شرش خلاص می شدیم ! بساطی نمی بینم ! بابا این لعنتی را می گم ! کدام لعنتی ! همین که بر آدم سجده نکرد. خندید و گفت: این بدبخت که همه ی بازارهایش را بستم ! جایی برای پهن کردن بساطش را ندارد. هر روز تماس می گیره ؛ التماس

کولی

نمایش مشخصات حسین خسروی کولی جَلَسَت والخوفُ بعينَيها تتأمَّلُ فنجاني المقلوبْ قالتْ: يا وَلَدي.. لا تَحزَنْ فالحُبُّ عَليكَ هوَ

بازارِ كسب و كار

نمایش مشخصات حسن ایمانی بازارِ كسب و كار استاد دانشگاه رو به دانشجوها گفت: _بعد از دانشگاه وارد بازارِ كسب و كار مي شيد. يادتون باشه بهترين استادهاي شما براي موفقيت، آدم هاي موفق در كسب و كارن. فوري بريد دنبال اونا... در اين لحظه دانشجويي از جا برخاست و گفت: _چه خوب شد استاد!... از فردا دانشگاه نميام!!

تابوت

مشت هایت را روی تابوتم می کوبی.دیر امدی سرکار علیه.انقدر دیر که دیگر حتی نمی توانی صدای کوبش قلب عاشقم را بشنوی.همینقدر دیر که دیگر نتوانی حلقه اشک را در چشم های به خون نشسته ام ببینی.مویه کن.اشک بریز و زجه بزن،چون مسببش تویی.مسبب مردنم،اشک های مادرم،بغض پدرم.همه اش گردن توست.دیگر مثل قبلاها جلوی ریختن اشک هایت را نمی گیرم


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >