آرشیو داستان

آینده ی آزادی

نمایش مشخصات بهروزعامری پیرزنی غرغرو ،بداخلاق،خسیس پرنده ای در قفس داشت علاوه بردلتنگی کم غذایی،بوی بد خانه ، سرما و ...از چیزهایی بود که پرنده را بیشتر می آزرد. پرنده از همان روزهای اول اسیری تصمیم گرفت اگر آزاد شود روزی چند بار فضله اش را درحیاط پیرزن بیندازد و هر چه گذشت زندگی سختتر غر غرها بیشتر و غذا

ملاقات فيروز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات فيروز فيروز – كارگر معدن– در بيمارستان بستري شد. روز سوم رفيق ثروتمندش به ملاقات آمد. رفيق گفت: _ آدمها مغناطيس مقاومت ناپذيري هستن كه قدرت جذب آرزوهارو دارند. اونا مي تونن زندگيشونو تغيير بدن... فيروز گفت: _سه تا وزيرِ دولت كه تغيير كنه اوضاع خوب ميشه!! از كتاب "سه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بر باد رفته ! ازابتدا تا آخر صفحه نوشت. بر بادرفته ؛ بر باد رفته ؛ بر باد رفته ...! دختری که امید داشت با پسر همسایه ازدواج کند. مادرش مخالفت کرد. هر دو دست به خودکشی زدیم. من نجات پیدا کردم اما بابک متاسفانه ! سال هاست که با خاطره اش گریه می کنم. درد ! زن رو کرد به رئیس و گفت : شما که مثل ما درد نکشیده اید

طعمه گرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دخترک از خواب بیدار شد میان انبوهی از درخت  تاریکی مطلق چراغ قوه ای داشت با نوری چشمک زن صدای حرکت واضحی برروی برگ ها می آمد هر طرف نور چراغ را می انداخت چیزی نبود چند قدمی برداشت صدایی آمد زوزه گرگ سریع به اطراف می چرخید نور را به هر سمتی می گرفت چیزی معلوم نبود

آیینه انسان نما

نمایش مشخصات طراوت چراغی میدانید چیه؟ تا حالا به این فکر کرده بودید که درون هر یک از ما انسانا یه آیینه نهفته شده!!!!! آیینه ها درست شبیه ما انسانها اند بعضی ها خوشبین و بعضیا بدبین، بعضی به ما انرژی مثبت میدن و بعضیا تمام انرژی ما رو تخلیه میکنن، بعضیا با اینکه میشکنن باز قوی تر از دیروز رو پاهای خودشون

بخشش پيرمرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی بخشش پيرمرد پيرمردِ عليل را از عرض خيابان رد كرد. پيرمرد گفت: _ده ميليون دلار به تو بخشيدم پسرم! همين الان ميري خيابون جورج 12، ساختمون... با اشتياق پرسيد: _چي ميگي؟ ده ميليون دلار مالِ من؟ اين همه پول مال من؟ مال خودِ خودِ من؟ باورم نميشه!! پيرمرد يك آن نقش زمين شد و جان داد!

گریزان

نمایش مشخصات ماریا-لشکری پزشک:+ اقای جَک بنظر میرسد شما مردی بی باک خوش فطرت و نیک رفتار باشید درست است؟! بیمار: _ داری مرا با تعریف و ستودن هایت فریب میدهی؟ آنگاه لبخند تلخی زد... پزشک:+چرا از همه گریزانی ؟ دلایل انزجارو وسواست دربرابر ادم ها چیست؟! بیمار:_ کاش از شاخه ی سبزِ حیات گل تیمار مرا میچیدی کاش

روح پدرم

حالا نزدیک به سه سال می شود ؛ که پدرخانمم از ناحیه پا معلول شده به خاطر کهولت سن با مریضی های دیگری هم دست و پنچه نرم میکند ، در این اواخر که روز به روز ضعیف تر میشد و دکترها جوابش کرده بودند ؛ تمام کارهای شخصی اش را انجام می دادم مثل یک نوزاد پوشاک میکردم و در سرویس بهداشتی میشستمش

چاره ای نیست

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستانش پینه بسته بود  پوستی سوخته  کمری خم  چشمانی که سوئی نداشت  شانه هایی که مانند پله بود  عرق می ریخت  بیل می زد  آفتاب را می نگریست  می سوزاند  چاره ای نیست  بیل می زد  درد می کرد  غذایی نیست  چاره ای نیست  بیل می زد  دخترش منتظر  کفش هایش پاره  چاره

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خروس ها ! پدرم معتقد بود که روزی برمی خیزد . شهر برای همیشه نمی تواند در خوابی خوش فرو رود. گفتم : از کجا این قدر مطمئن هستید. پدرم مکثی کرد و گفت : از خروس ها که می خوانند. گرگ ها ! پدرم با هر زمستانی که از راه می رسید. داستان گرگ ها را برایم تعریف می کرد. او می گفت : زمستان ها که برف

غيبت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغيبت پدر: _هرگز توي زندگي پشت اينو اون غيبت نكن! پسر: _اتفاقا دايي هم اين حرفهارو به من مي زد. پدر: _تو غلط كردي پاي نصيحت دايي نشستي! هيچ مي دوني اون چه كلاهبرداريه؟!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

هرمز بخش دوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره مه همه جا را فرا گرفته بود آسمان به تاریکی شب گشته بود کشتی تکان های سهمگینی میخورد ملوانان هر یک به سمتی می دوید هر چند لحظه صدای فریاد ملوانی از گوشه ای می آمد هرمز همه چیز را زیر نظر داشت ترس را در چشمان ملوانان می دید عده ای از ملوانان در اطراف هرمز جمع شدند تعدادی از ترس

رستگاران 4

نمایش مشخصات محمد علی قجه اون شب با کلی اصرار مهسا رو آماده کردم و هر چی بهم گفت که دوست نداره بیرون بیاد من توجهی نکردم. ساعت تازه 9 شب بود و هنوز تا آخر شب وقت زیادی داشتیم. و ما هر دو بهترین لباسهامونو پوشیدیم. من باعلاقه مهسا رو جلوی آینه بردم، گردن بند زیباش رو به کردنش انداختم و شروع به شونه کردن موهاش کردم

افسون

دو دل بود اما پرید. لحظه ی پریدن ایمانی از حرفهای بچه ها درباره ی فرشته بودنشان در قلبش پیدا شد که فکر می‌کرد با بالهای نازکش، نرم روی خط لبخند خدا سُر بخورد. اما وقتی گونه هایش زمین یخ زده را لمس کرد، در عالم خواب و بیداری شیاطین کوچکی را دید که بالای سرش می‌رقصند و افسون پرواز را در دلش باطل می‌کنند

صعود به دُرفك

نمایش مشخصات حسن ایمانی صعود برايم سوال شده بود كه چرا همكارها مدام از او دوري مي كنند! تا اينكه توي گروه كوهنوردي فتح آوران كه من هم عضوش بودم براي صعود به قله دُرفك ثبت نام كرد! وقتي پايش به قله رسيد فرياد زد: _من موفق شدم! رهبر گروه لبخندي زد و گفت: _ما موفق شديم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايمان

كمر درد، پا درد

نمایش مشخصات حسن ایمانی sكمردرد ، پادرد شش دفعه مادر را كول كرد برد مطب! ده دفعه پدر را كول كرد برد مطب! يك روز دكتر پرسيد: _كمردرد پادرد نگرفتي از بس پدر مادر رو آوردي ، بردي؟ بادي توي غبغب انداخت و گفت: _هرگز! اصلا فكرش رو نكن!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دخترک گل فروش

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی صدای جیک جیک پرندگان، خش خش برگ های خزان دیده و زردی خورشید، فضایِ زیبایی در جنگل به وجود آورده بود. دخترک گل فروش، با موهای حنایی و قدی بلند به طرف گُلبن و بوته های گل حرکت می کرد. پس از کلی تکاپوی ، دسته ای گل چید و به طرف جاده ی جنگل رفت تا بتواند از آن مسیر به سمت شهر برود و گل هایش را بفروشد

نتهای یک جدال(۵) قسمت پنجم

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور ✨✨✨ انتهای یک جدال ( #قسمت_پنجم) «...نا امیدی از وجود خانه سرازیر بود. همه نگران بودند. نگران علی.نگران کسی که قرار بود فقط برای چند روزی به سفر شمال برود و برگردد. همان کس که چند مدتی بود که دیگر اخلاق قبل را نداشت و خیلی بهتر شده بود. خبری از او نبود ما هم به پلیس خبرداده بودیم اما آنها هم نتوانستند کاری را به پیش ببرند

پل عابر پياده

نمایش مشخصات حسن ایمانی sپل عابر پياده از پل عابر پياده بالا مي رفت و غصه مي خورد! احساس تنهايي و افسردگي و احساس اينكه هيچ كس به فكرش نيست ، داشت ديوانه اش مي كرد. پايين پل عابر - كنار جدول هاي خيابان - آدمي زير ماشين له شده بود كه هزار تا صاحب داشت!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

؟؟؟

نمایش مشخصات اصغر محمودی sکودک افتاده بر زمین را نگاهی انداختم و دست یاری به سویش دراز کردم . چشم بر چشمانم دوخت و گفت ؛ برای برخاستن به دوست خود تکیه می کنم نه بر تک دست تو .

در چشم باد

پیر مرد لذتش را از سیگار نیمه تمام برده بود. نفس راحتی کشید و از پنجره ی خانه به ساحل غروب گرفته ی روبرویش خیره شد. هیچکس نبود. در افق، ابرها برای پنهان کردن خورشید صف کشیده بودند. چشمهای پیرمرد گرم شده بودند، دریا او را با خود برده بود. صدای قیل و قال تازه ای روح پیرمرد را به بدنش رساند

من مرد رویا نیستم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره رویایی دارم هرشب در خلوتگه افکارم قدم می زند جیر جیر میکند آرامش را به سخره گرفته زمزمه می کند دروغ می بافد بازی ام می دهد رویا جان من کسی ام‌که زندگی را با چنگ و دندان گرفته ام جنگیده ام چیزهای زیادی ازدست‌داده ام روزها و ماه ها رها کرده ام سالهای زیادی به فراموشی سپرده

داستان کوتاه بلوغ نارس

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه بلوغ نارس *********************** گر طعم گس عشق را هر روز مزه مزه کنی خواهید فهمید که او بهانه ی هر روز من است... به امید روزی که این" نهال گس"، پیوندی ناگسستنی با امتداد نفس های پیرم منعقد کند شاید به همت حواس پنجگانه ام طعم دبش میوه ی عشق را نقاشی کنم شاید.... ******** پ ن :

پسرک تنها

نمایش مشخصات علیرضاهزاره پسرک تنها بود به بیرون خانه نگاه میکرد بچه های دیگر را می دید که با هم بازی میکردند به اطراف می دویدند می خندیدند چرا اونباید با آنها باشد . چرا نباید بتواند . چرا برادری ندارد که کمکش کند که همراهش باشد که حرف بزند بخندد و تنهایی را از وجود پسرک دور کند . . چرا . چرا پسر نمیتوانست راه برود

سخنران سخندان

نمایش مشخصات بهروزعامری او همیشه بدو چیز فکر می کرد اول حرفهای تکراری که باید بزند و مواظب باشد که مو بمو همیشه در خاطرش باشد و دوم آن بیماری که با توصیه پدر از وقتی به شغل سخنرانی رو آورده بود با مسالمت با اوهمزیستی می کرد و حتی گذاشته بود از سخنرانی به مال و مکنت برسد طوریکه او فکر میکرد این بیماری ،بیماری نبوده بلکه یک شغل آبرومندانه است که بایستی به آن افتخار کند

آه آناستازیا دخترم (42)

نمایش مشخصات بهروزعامری به این نوشته نگاه کن دخترم (گزارشات رسیده از موضوعات مورد مداقه مقرر گردید به انحاء مختلف ،امور مربوط مورد تمشیت قرار گیرد ) بجای : قرار شد این کاربر پایه ی گزارش های رسیده از موضوع های مهم با روشهای گوناگون سرو سامان داده شود یا چندین جمله روانتر و بهتر ازین می شود گفت و نوشت بدبختانه

نتهای یک جدال(۴) قسمت چهارم

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور انتهای یک جدال ( #قسمت_چهارم ) «...روزی در حیاط کنار حوض کاشی نشسته بودم و خاطراتتم را مرور میکردم خاطرات خوب این خانه ی قدیمی که دیگر نه صفایی داشت و نه بزرگتری. یاد خاطره اولین روز مدرسه رفتن علی افتادم ، چه قدر زود خاطرات خوب تمام میشوند و به ابدیت ذهن پیوند میخورند. دلم تنگ شده

نابغه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sنابغه! توي مدرسه به او لقب"نابغه رياضي" دادند! توي دبيرستان به او لقب "مستر رياضيدان" دادند! توي دانشگاه به او لقب "اينشتين" دادند!!... فعلا كه دو سالي مي شود سرِ كوچه گلبهار باقالي مي فروشد به عشق مهناز!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

هرمز بخش اول

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دریا آرام بود کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود ملوان کشتی فردی نبود جز هرمز پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی بیش از پنجاه سرباز صدوبیست خدمه و هزاران نوع جنس و کالا در کشتی بود . روزها و شب ها در راه بودند بدون هیچ مشکلی اما آن روز فرق داشت دریا

وحشت

نمایش مشخصات اصغر محمودی بهار بود . بهار چه سالی ، یادم نمیاد . فقط یادمه همه ی درختا شکوفه داده بودن . زمین سبزسبز بود . آسمان ، آبی و صاف . از کنار درختا که رد می شدم عطر گلهای بهاری دیوانه کننده بود . خاطرم نیست تو باغ کی داشتم قدم می زدم . رو درختا انگاریه عالمه برف نشسته بود . سفید و قشنگ . دیوار باغ کوتاه بود


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >