آرشیو داستان

مداد رنگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمداد رنگي مداد رنگي ها را به اطراف پرت كرد و فرياد زد: _با خورشيد قهرم!... با درخت قهرم!.... اصلا با آسمون هم قهرم! مادر نشست زمين و مدادها را وارسي و جمع و جور كرد. همه مدادها تيز بودند جز مداد زرد ، مداد سبز و مداد آبي آسماني كه نوك نداشتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خصومت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخصومت دو مرد كه بيست سال با هم خصومت داشتند در خيابان همديگر را مي بينند. مرد اول فوري گفت:_قسم مي خورم هيچ خصومتي با تو ندارم! مرد دوم با نيشخند گفت: _با بيست سال قهر مي خواي قسم تو رو باور كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

زرافه گردن دراز

روزی روزگاری در جنگل ما زرافه ایی زندگی می کرد. حیوانات جنگل چون گردن زرافه بلند بود می ترسیدند هر وقت زرافه در جنگل راه می رود به خانه آنها سرک بکشد.برای همین جلسه ایی در جنگل به رهبری شیر تشکیل دادند و باهم به مشورت پرداختندو بعد از رای گیری به این نتیجه رسیدند که باید از زرافه

يك هفته ديگر

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك هفته ديگر پيرمرد 72 ساله كله كچلش را خاراند و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه مي ميرم!... پيرمرد 80 ساله دستي به چند تار مويش كشيد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه بيا عملت كنم... پيرمرد 85 ساله موهاي پرپشتش را شانه كرد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه موهاتو رنگ بذار

لبخندِ علی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟! - نه دختر خوشکلم! یادمه! - با مامان میریم برات کیک می‌گیریم! - مرسی عشقِ بابا! - زود برگرد؛ دیر نکنی، ها! ″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام! ″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد

شكستگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی شكستگي پيرمرد به خاطر شكستگي دست و پا ويلچر نشين شد كه خبر اعدام پسرش را دادند! پيرمرد با خشم فرياد زد:_چهار ماه پيش قرار بود پدرِ مقتول رضايت بده! وكيل لعنتي كجاست همين الان با دست هام خفه ش كنم! دكتر رو به پيرمرد گفت: _دست هات چهار ماه توي گچ مي مونه!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن

شام برای دو نفر

نمایش مشخصات آرش شهنواز روغن که داغ شد ، پودر میخک ، کاری ، چیلی قرمز ، رزماری و زیره سیاه را با پیاز تفت داد. کمی پنیر فتا هم اضافه کرد. تخم مرغ ها که جیلیز ویلیزشان بلند شد قاشق چوبی را دوباره دست گرفت و چندبار بهم زدشان تا با مخلفات ممزوج شوند . میز را که در حیاط می چید ، از دور پیدایش شد. لقمه ای در دهان گذاشت و لقمه ای در دهان او

پر پرواز(۳)

نمایش مشخصات طراوت چراغی در آیینه فردی دیگر مشاهده میشد، فردی با پوستی زرد رنگ ، موهایی ژولیده و شانه نکشیده، که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند. لباس هایی بر خلاف همیشه اتو نکشیده . که نا امیدی و استراب علاوه بر آن دغدغه های فکری آرالیا و کیت من را در خود فرو میبرد . تحمل دیدن خود را در آیینه نداشتم

شهیر

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از فوتبال ناامید می شوم و از هر بازی که بازنده آن باشم، تنفر دارم. دوست دارم وقتی بازی می

ساخت ایران

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند. هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز

عيادت سخنران

نمایش مشخصات حسن ایمانی sعيادت سخنران زن ميلياردر به عيادت سخنران مشهور رفت و با طعنه گفت: _به خاطر حرف هاي شما ريسكِ زياد كردم، هفت ميليون دلار از دست دادم! سخنران روي تكه كاغذي نوشت: _به خاطر هدف هاي شما حرفِ زياد زدم، زبانم را از دست دادم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نرو

نمایش مشخصات سلمان مرادی از زمانی که بهش گفته بودم نمیتونم باهات ازدواج کنم چند وقتی می گذشت. توی یه جمع دوستانه دعوت شده بودم ،وقتی به جمعشون وارد شدم اونم اونجا بود ،چشم تو چشم شدیم ،چند لحظه بلند وبا مکث طولانی فقط بهم خیره شده بودیم، دقیقا نمیدونم چقدر طول کشید که دوستم دستمو گرفت و گفت چت شده چته ماتت برده اون موقعه بود که به خودم اومدم

صدای زندگی

نمایش مشخصات مهدی براهویی روزهایی که بی روح و سرد باشد، روزهایی که در کنار درخت خشک و کهنسالی نشسته ای و به فکر عمیقی فرو رفته ای، تنها یک چیز می تواند زندگی را به تو و اطرافت هدیه دهد و آن نیز جمع شدن ابرهای بارور بر آسمان دلت و باریدنشان است. صدای رعد و برق و رعشه ای که بر اندام ما می اندازد بعد از خشکسالی

شروع یک پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود. دیگر نمی توانم در این جهان بمانم، دیگر باید بروم

ممنوعه

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم ته یه دره ام تاریک بود بعد خورشید طلوع کرد من بیدار شدم اما هنوز ته دره بودم و کور اما گرمای خورشید رو روی پوستم حس می کردم مشتم رو باز کردم چنتا دونه کف دستم بود از مهمونی شب گذشته قورتش دادم بعد بارون بارید من ته دره بودم آبها داشتن جمع می شدن تا تو بسترشون جریان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدایان ! دخترک رو به خانم معلم کرد و گفت : اجازه اگر به خدا نامه ای بنویسیم جواب می دهد. خانم معلم تاملی کرد و گفت : دخترم! برای چه می خواهید به خدا نامه بنویسید. دخترک آهی کشید و گفت : می خواهم به خدا بنویسم چرا ما این قدر فقیر هستیم؟ چرا ما خانه نداریم؟ چرا مادرم مریض است ؟ چرا پدرم افسردگی دارد؟ چرا

مصائب اَشکال

نمایش مشخصات حسین خسروی مصائبِ اَشکال داستان کوتاه حسین خسروی (باغ‌ها را گرچه دیوار و در است از هـواشـان راه با یکدیگر است #سایه) سایه‌ای سرگردان را، در آن عصرگاه بهاری که در باغ بودی، نسیم با خود می‌برد و تو انگار تنهای تنها نقاشی می‌کردی زیر سایه‌ی درخت بید. بوم سپید نقاشی روی سه‌پایه در

ک مثل کارخانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) sمعلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد. بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت: «پدر کار می‌کند.» «پدر در کارخانه کار می‌کند.» احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»... سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

دفتر عشق و رایت عقل

نمایش مشخصات طراوت چراغی *ماییم که از باده ی بی جان خوشیم هر صبح منور و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم * کلاه کاپشنم را سر گذاشتم، قصد داشتم که امشب به مناظره ی آن دو گوش بدهم، چه کسی عاقل بود؟ چه کس دیوانه؟ که از جدایی ها میگفت ؟ چه کس از وصال ها؟ تازگی ها فرشته ای آمد و دو بالش را جا گذاشت و رفت

گرافیست عالی!

نمایش مشخصات هادی هادوی دندانهایش به شدت وسط زبانش را فشار می داد به حدی که از قطع نشدنش تعجب میکردم! مدام زبانش را داخل میبرد و دوباره همان حرکت قبلی را به همراه لبخندی تکرار می کرد. به حدی به فضای دهانش خیره شده بودم که به چشم من اندازه قاب تلویزیون می آمد. با تکان خوردن شونه ام متوجه شدم در حال صحبت با

من ومهشید

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان عجب شبی ، همه غرق شادی ومستی از ازدواج من ومهشید، من که خودم از خوشحالی ورسیدن به عشقم در اوج لذت بودم، همینطور که عاقد خطبه عقد را جاری می کرد نگاهی به پدر ومادرم کردم که بسیار خوشحال وخندان از ازدواج من ومشهید بودند. نزدیک آنها مادر مهشید ایستاده بودوبا دست خود بشکن می زد و هرزگاهی

فراق

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد. برف بی امان می بارید و همه لباسم را سفید پوش کرده بود. برفی که شباهتی به برف های دیگر نداشت. غروب جمعه که اولین بار چشمانش را دیدم، معصومانه تر از تصوراتم بود

سرباز

sجلو پام ترمز زد. می شناختمش. همون تاکسی ای بود که همیشه با پریناز سوارش می شدم. برگشتم عقب. صندلی خالی بود. یه کم که گذشت گفت: شوهر کرد رفت. تو هنوز زن نگرفتی؟

کت و شلوار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم». و تلویزیون گزارش را پخش کرد. پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!» - «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه

آقاجون و ویروس کرونا

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان دیشب به همراه پدرومادرم رفتیم خانه آقاجون، همین که رسیدیم آنجا ،دیدیم دود فضای خانه را گرفته ، مثل این بودکه آتش سوزی شده باشد. پدرم کفت آقاجون این دود ها چیه ؟ آقاجون گفت : پشگل ماچلاق مادربزرگم گفت : منظور آقاجون همون انبر نساراست. آقاجون ادامه داد: حالا هر چی، این دود مال پشگل الاغه است ، ضد عفونی کنند ه برای آنفولانزا و ویروس کرونا

توانايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوانايي استاد رو به دانشجوها گفت:_كي مي تونه يه نمونه توانايي انسان رو نشونم بده؟! دانشجوي درشت هيكلي دستش را بالا گرفت و گفت: _زور من به علاوه يه مشت! استاد خنديد و گفت: _نه به اندازه خودكار من به علاوه يه امضاء!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوستی برای کودکان

یکی بود یکی نبود در جنگل قصه ما دوتا بچه روباه بودن که باهم دوست بودن و همیشه بازی می کردند.یکی از انها روبی نام داشت که قوی تر و درشت تر بود و دیگری فسقلی نام داشت که ریز و شیطون بود.همیشه صبح ها روبی به دنبال فسقلی میرفت و باهم به مدرسه میرفتن تا اینکه یک روز روبی هرچه منتظر شد فسقلی

آدم های دو رنگ

بنظر من بعضی ها را با کج و کوله کردن قیافه می توان شناخت اما بعضی از آدم‌ ها را به هر دردی بزنی موفق به شناخت آنها‌نمیشوی بعضی هام هر بیست و چهارساعت یکبار دچار تغییر می شوند آنقدر در حال تغییر اند که روز و شب در برابرشان کم میاورد نمیتوانیم بگوییم آدم ها چند دسته اند چون مانند بعضی از اعضای بدنشان در حال تغییرند یک روز مهربان یک روز بداخلاق و

از ادبیات بیزارم

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان استادمان سر کلاس فقط غزلیات مولانا رامی خواند و انتظار داشت ما دانش آموزان معنا ومفهوم این غزلیات بدانیم . یک روز استاد درحال خواندن این غزل بود. یار مگو که من منم من نه منم، نه من منم گر تو تویی و من منم من نه منم، نه من منم تا آخر غزل راخواند وباذوق وشوق گفت ببینید آدم کیف می کند از این غزلیات، آیادراین دوران معاصر شاعری مثل مولانا سراغ دارید

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سقراط ! مرد سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند. گفتم : آنها هنوز این کار را می کنند. مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟ گفتم : بله ! مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟ گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1