آرشیو داستان

مرد شدن!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمرد شدن! صداي رئيسش درآمد از بس لج درآر بود! صداي زنش درآمد از بس گَند مي زد! صداي خودش هم درآمد از بس خرابكاري مي كرد! روزي به پسرش گفت: _وقتي لج درآر شدي، وقتي گند زدي، وقتي خرابكاري كردي... تازه مرد ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مقام ! ابر رو کرد به دریا و گفت : زنده بودنت مدیون بذل و بخشش های ماست ! دریا این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : ای بی انصاف ! ساعت ها زیر آفتاب سوزان جان کندم تا ترا به این مقام رساندم . حالا بذل و بخشش را به رخم می کشی ! آفتاب که شاهد این ماجرا بود رو کرد به دریا و گفت : به هر بی سر و پایی که مقام بدهیم این حرف ها را تحویلت می دهد

شعار تبليغاتي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشعار تبليغاتي "آسان – سريع – مطمئن" كلمه هايي كه شده بود شعار تبليغاتي محصولاتش! خودش اما نه آسان مي گرفت، نه سرعت عمل داشت و نه قابل اطمينان بود! بعد از ورشكستگي مدام جار مي زد: _دولت ، اتحاديه ، سنديكاها مارو ورشكست كردند!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

پروانه آبی

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اولین باری که پا توی این جهان گذاشتم یک پروانه بودم، با بال¬های آبی رنگ و خال¬های سیاه. هیچوقت نمی¬توانستم خودم را خوب توی سطح آینه¬ای آب ببینم. برخلاف دیگر حشرات اصلا استعداد روی آب ماندن را نداشتم. سه ثانیه، فقط همین قدر می¬توانستم روی سطح آب بمانم. ولی خب خیلی هم بد نبود. اگر به اندازه کافی باهوش بودم می¬توانستم بیشتر از این¬ها دوام بیاورم

ماشين فلاني

نمایش مشخصات حسن ایمانی sماشين فلاني گفته بودند: ماشين فلاني را نخر!... رفت ماشين فلاني را خريد! دو روز بعد از خريد پايش شكست و نتوانست رانندگي كند! سه روز بعد كه خواست ماشين را بفروشد ، ماشين دزديده شده بود!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

رویش

نمایش مشخصات آرش شهنواز شاخه ای کنده شده از درخت سر خیابان را داخل گلدانی کاشته بودم . هر روز به آن آب می دادم به این امید که برگی دهد ، کم کم تنومند شود و روزی زیر سایه اش بیاسایم. مدت ها گذشت. ظهرها که از مدرسه می آمدم اول به گوشه حیاط سرک می کشیدم و گلدان سفالی را که روی چهارپایه ای گذاشته بودم ، برانداز می کردم

دختری که دیگر نبود

نمایش مشخصات هلیا محمدی لباسش را پایین کشید و مرتب کرد ،نگاهش در آینه اذیتش می کرد، نگاهی که او را یاد دختر قبلی می انداخت . همیشه از آینه فرار می کرد، اما اینبار به نتچار جلویش قد راست کرده بود! دعا می کرد کاش چشمان کم سویی داشت و نمی توانست این قیافه را باری دیگر در آینه ببیند حالش به معنای واقعی به هم می خورد

قرمز

نمایش مشخصات ف. سکوت کافه چی نوشیدنی گل گاوزبان را آورد. یادش مانده بود که زن نبات نمی خورد. برایش به جای نبات، دو عدد بیسکویت کوچک شکلاتی گذاشته بود. نوشیدنی را از قوری کوچک در لیوان ریخت. رنگ بنفش سیاه نوشیدنی جذبش کرد. لیمو را برداشت و به آرامی چند قطره در لیوان چکاند. معجزه رخ داد: رنگ بنفش تبدیل به صورتی مایل به قرمز شد

هرمز بخش چهارم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره موجود عجیب خنده بلندی کرد با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند هرمز فریاد زد: (بکشیدش ، او موجود خبیثی ست) ملوانان به سمتش دویدند غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد هرمز به سمتش حرکت کرد دستش را برای زدن هرمز چرخاند

دوستی دیرینه

روزی روزگاری دو دوست بودند به نام های امید و حامد ، هر دو در یک کلاس درس می خواندند و دوستان صمیمی هم بودند . یک روز حامد کتاب امید را گرفت و زیر مطالب آن خط کشید، وقتی امید کتابش را دید خیلی ناراحت شد ولی به حامد چیزی نگفت. روزی وقتی همه بچه ها به حیاط رفته بودندامید برای کاری به کلاس

کفاش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا! تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد

فراموشی

نمایش مشخصات محمد علی قجه غصه ام وقتی عمیق تر شد که دیدم بابام داره دنبال در خونه می گرده و سعی داره بر خلاف مسیری که می بردمش بره ... که من با مهربونی راه رو نشونش دادم و در حالیکه بغض گلومو گرفته بود بهش گفتم : بابایی ... نور خونه رو می بینی ؟ اون خندید و جواب داد : آره. من گفتم : خیلی قشنگه ، درست مثل موقعیکه من بچه بودم و تو راهو نشونم می دادی

سربازِ مرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسربازِ مرگ! به "سربازِ مرگ" مشهور بود! وارد ميدان كه شد حمام خون راه انداخت. توي دو ساعت كلي سرباز دشمن را كشت. دو روز بعد جسدش پشت خاكريز پيدا شد با يك لشگر مورچه سرباز كه روي تنش رژه مي رفتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

تخم مرغ فروش

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی دوستی داشتم که سواد کمی داشت یه روز به من گفت قصد کار کردن دارد از او پرسیدم چه کاری? گفت فروش تخم مرغ های محلی در بازار تهران, من تعجب کردم!با خودم گفتم چیکار میخواد بکنه?با خودش درگیره چند وقت بعد زنبیلی(سبد بافته شده از حصیر)از تخم مرغ پر کرد و راهی تهران شد من به او خندیدم و

دوراهی

نمایش مشخصات سلمان مرادی روزی درخیال خود شایددرتوهمات خود به سرعت هرچه تمامتر برروی کلمات خود سوار وچهارنعل درجاده افکار به پیش میرفتم دیدم پیرمردی رابالباس تمیزباریش وموهای پریشان وسپید تکیه برعصای خود درکنارجاده افکارایستاده بود، ایستادم اورادرخیال خود سوارکردم. چندلحظه ای بااو به گفتگو پرداختم درته کلمات اوغم رامیشد لمس کرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قتل عام ! گنجشک رو کرد به بچه هایش و گفت : فرزندانم ! برای نان جیک جیک نکنید ! آنها شما را قتل عام خواهند کرد. اتوبان ! آنها قرار گذاشتند کنار اتوبان همدیگر را ملاقات کنند. پروانه هر روز سر قرار می آمد اما خبری از دوستش نبود یک شب پروانه دوستش را در خواب دید و با گلایه ی گفت : مرد

مرا ببین

اولین بار نبود که بچه ها را به مدرسه می رساندم. آن روز هم باران به قدری زیاد بود که ترسیدم خیس شوند و سرما بخورند. مدرسه شان با خانه فاصله زیادی نداشت و در انتهای یک کوچه بن بست بود و کوچه آنجا برای عبور دو ماشین در کنار هم زیادی باریک بود، به رساندن بچه ها تا سر کوچه بسنده نکردم و به داخل مدرسه رفتم

شوخي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشوخي اهل شوخي و خنده بود. مدام جوك تعريف مي كرد! وقتي جدي جدي تصادف كرد و با دست و پاي شكسته بستري شد، خيلي از فاميل هايي كه به ديدنش مي آمدند مي گفتند: _يه فاميل داشتيم كه مثل تو دست و پاش شكست و مُرد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید خانم

نمایش مشخصات محمد علی قجه صبح شده بود ... آروم چشمامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم . و اونوقت یک رنگ زرد کمرنگ از سمت پنجره نظرمو جلب کرد. من آفتاب زیبا رو از لابلای پرده اتاق که آروم و طناز توی باد ملایم سحرگاه می رقصید تماشا کردم . یه آفتاب ملایم و هزار خاطره که یهو منو به یاد لحظه لحظه بچه گیم انداخت .

مداد رنگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمداد رنگي مداد رنگي ها را به اطراف پرت كرد و فرياد زد: _با خورشيد قهرم!... با درخت قهرم!.... اصلا با آسمون هم قهرم! مادر نشست زمين و مدادها را وارسي و جمع و جور كرد. همه مدادها تيز بودند جز مداد زرد ، مداد سبز و مداد آبي آسماني كه نوك نداشتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خصومت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخصومت دو مرد كه بيست سال با هم خصومت داشتند در خيابان همديگر را مي بينند. مرد اول فوري گفت:_قسم مي خورم هيچ خصومتي با تو ندارم! مرد دوم با نيشخند گفت: _با بيست سال قهر مي خواي قسم تو رو باور كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

زرافه گردن دراز

روزی روزگاری در جنگل ما زرافه ایی زندگی می کرد. حیوانات جنگل چون گردن زرافه بلند بود می ترسیدند هر وقت زرافه در جنگل راه می رود به خانه آنها سرک بکشد.برای همین جلسه ایی در جنگل به رهبری شیر تشکیل دادند و باهم به مشورت پرداختندو بعد از رای گیری به این نتیجه رسیدند که باید از زرافه

يك هفته ديگر

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك هفته ديگر پيرمرد 72 ساله كله كچلش را خاراند و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه مي ميرم!... پيرمرد 80 ساله دستي به چند تار مويش كشيد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه بيا عملت كنم... پيرمرد 85 ساله موهاي پرپشتش را شانه كرد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه موهاتو رنگ بذار

لبخندِ علی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟! - نه دختر خوشکلم! یادمه! - با مامان میریم برات کیک می‌گیریم! - مرسی عشقِ بابا! - زود برگرد؛ دیر نکنی، ها! ″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام! ″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد

شكستگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی شكستگي پيرمرد به خاطر شكستگي دست و پا ويلچر نشين شد كه خبر اعدام پسرش را دادند! پيرمرد با خشم فرياد زد:_چهار ماه پيش قرار بود پدرِ مقتول رضايت بده! وكيل لعنتي كجاست همين الان با دست هام خفه ش كنم! دكتر رو به پيرمرد گفت: _دست هات چهار ماه توي گچ مي مونه!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن

شام برای دو نفر

نمایش مشخصات آرش شهنواز روغن که داغ شد ، پودر میخک ، کاری ، چیلی قرمز ، رزماری و زیره سیاه را با پیاز تفت داد. کمی پنیر فتا هم اضافه کرد. تخم مرغ ها که جیلیز ویلیزشان بلند شد قاشق چوبی را دوباره دست گرفت و چندبار بهم زدشان تا با مخلفات ممزوج شوند . میز را که در حیاط می چید ، از دور پیدایش شد. لقمه ای در دهان گذاشت و لقمه ای در دهان او

پر پرواز(۳)

نمایش مشخصات طراوت چراغی در آیینه فردی دیگر مشاهده میشد، فردی با پوستی زرد رنگ ، موهایی ژولیده و شانه نکشیده، که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند. لباس هایی بر خلاف همیشه اتو نکشیده . که نا امیدی و استراب علاوه بر آن دغدغه های فکری آرالیا و کیت من را در خود فرو میبرد . تحمل دیدن خود را در آیینه نداشتم

شهیر

نمایش مشخصات حمید جعفری صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از فوتبال ناامید می شوم و از هر بازی که بازنده آن باشم، تنفر دارم. دوست دارم وقتی بازی می

ساخت ایران

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند. هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز

عيادت سخنران

نمایش مشخصات حسن ایمانی sعيادت سخنران زن ميلياردر به عيادت سخنران مشهور رفت و با طعنه گفت: _به خاطر حرف هاي شما ريسكِ زياد كردم، هفت ميليون دلار از دست دادم! سخنران روي تكه كاغذي نوشت: _به خاطر هدف هاي شما حرفِ زياد زدم، زبانم را از دست دادم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >