آرشیو داستان

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

ایربگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی یه روز قرار شد سه تا آموزگار خانومو برسونم یکی از روستاهای حومه ی شهر . رفتم سر قرار . دوتاشون سوار شدن . سومی چند قدمی با ماشین فاصله داشت . چون طول کشید برگشتم و نگاش کردم . پاورچین میومد . یه چیزیش میشد . چادرشو هی با دست مینداخت جلو . انگاری چیزی رو قایم میکرد . ای شیطون !!!! این که دیگه پنهون کاری نمی خواد

ريشتر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sريشتر! استاد بنّا همانطور كه آجر روي آجر مي گذاشت گفت: _ چه خونه اي بسازم!! آوار بشه اين ريش هارو از ته مي زنم! كارگر پرسيد: _يعني در مقابل چند ريشتر مقاومه؟ استاد بنّا گفت: _بي سواد! گفتم ريش نه ريشتر! حالا ريشتر چي هست؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دخترک قصه من .....

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب از نیمه گذشته بود ،دست،باران رابر دل شیشه می کوبید و بی مقدمه شروع به نوشتن کرد. قصه اش میدانی چیست؟ ماجرای دخترکی تنها بود دخترکی که شبها در خیابان ها پرسه میزد و روزها در میان عابران محبت را گدایی میکرد . دختری در آنسوی غربت .به قول شاعر زبانش سگی شده بود،آسمان بی محابا و با شلاق های تند و صداهای بلند شروع به گریستن کرد

در كتابخانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدر كتابخانه سه دانشجو وارد كتابخانه شدند. دانشجوي ارشد عمران رفت سراغ كتاب "راه"! دانشجوي كارشناسي رياضي رفت سراغ كتاب "راه و رسم"! دانشجوي ترم يك جامعه شناسي رفت سراغ كتاب "راه و رسم بچه داري"! كتابدار داشت جدول حل مي كرد! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ذهن مسموم

نمایش مشخصات اصغر محمودی شب، تاریکی و سکوت . وهم و خیال. سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ .‌انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن باد در میان کابل های تیر چراغ برق بر خواب رفته بود . ترس بر چشمانم خیره شده بود و به نرمی نوازشم می کرد

آلبوم عكس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلبوم عكس مادر به سه پسر تنبلش گفت: _ پاشيد بريم همون پاركي كه عكس هاي قشنگي ازش دارم! پسر بزرگ گفت: _عكس هاي پارك رو ببينيم كافيه! مادر گفت: _ آخه كسي پيدا نميشه بره آلبوم عكس هارو بياره! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو (8)

نمایش مشخصات بهروزعامری هنوز خنکای نوشابه تو وجودمه و سنگینی کِیک هم که هنوز دستمه دوباره کمرم کمی خم میشه همون که جلو خانوم عین تیربرق راست شده بود خیلی درست وایساده بودم حتی صدام نمی لرزید سعی میکردم تو دماغی نشه حالا دوباره قدمهای مرددم داشت بطرف انتهای کوچه سرعت می گرفت که صدای نعلین زنی از پشت سر

آخرین سجده

آخرین سجده شش ساله بودم ، هنوز خوب یادم هست ، هنگام نماز ظهر بود ، پدرم طبق معمول سرکار رفته بود ، مادرم تازه سبد خرید را گرفته تا به مغازه برود ، برادر و خواهرم بزرگترم هنوز از مدرسه نیامده بودند ، و برادر و خواهر کوچکتر از من خانه عمویم رفته بودند ، در این خانه ، من بودم ، مادر بزرگ و پدر بزرگم

گیسو (9)

نمایش مشخصات بهروزعامری سعی میکنم اول خودمو خوب خیس کنم انگار آب به بدنم نمی چسبه باید زیاد زیر آب گرم بایستم وقتی مدتی میگذره تازه بوهای بدنم رو یواش یواش حس میکنم قبلا نمی دونستم بو چیه انگار حِسّام داره بکار میفته می خوام شروع کنم به شستن بدنم انگار شستن یادم رفته از یه جایی شروع میکنم روشورو مالیدم

از هر ده تا یکی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sاز هر ده تا یکی! سه فوتبالیست جلوی عکاس ایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. عکاس ده تا عکس گرفت. فوتبالیست اول گفت: _یه دونه عکس خواستیم نه ده تا! عکاس پرسید: _از هر ده تا شوتی که میزنی چند تاش گل میشه؟... از کتاب "فقط سه دقیقه!" حسن ایمانی

سگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟ گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین . گفتم : چگونه ؟ گفت : مدتی پیش هنگامی که می خواستم از سرزمین شما بگذرم در کنار مزرعه ای برای استراحت ایستادم .گوسفندی را دیدم

قاتلین بالفطره

نمایش مشخصات آرش شهنواز از زمانی که بازنشسته شدم ، همین جا رهایم کرده اند. نه کسی به سراغم می آید و نه کاری به کارم دارد. گویا پاک فراموش شده ام. اما اوضاع همیشه بر این منوال نبود. روزگاری هر وقت که می خواستند ، خون به پا می کردم ! کارم دقیق و بی عیب و نقص بود و آسایش را از پرنده ، جهنده ، خزنده و چرنده ربوده بودم

شب عشق

نمایش مشخصات مسعود رضایی چند سال پیش بود شب شام غریبان با مادرم رفته بودیم شمع روشن کنیم که گوشیم زنگ خورد،دختره بود جواب دادم گفت:علی کجایی دلم گرفته امشب همه با عشقشون میرن شمع روشن میکنن و من بدبخت هم باید تنهایی بشینم خونه و غصه بخورم. گفتم:آماده شو تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت که بریم قدم بزنیم. رفتم

توپ و زمين

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوپ و زمين فضانورد اول: _ از كاردستي دوران بچه گي چيزي يادت هست؟ فضانورد دوم: _ با گواش روي توپ بازي كوه و جنگل مي كشيدم مي شد كره زمين! ... بعد از اين حرف نگاهي به كره زمين انداخت كه به اندازه توپ بازي ديده مي شد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

جای خالی

نمایش مشخصات طراوت چراغی امروز باز هم به سراغ دفتر خاطراتمان رفتم . همان دفتر سبز رنگ که هر وقت من خاطراتمان را درونش می نوشتم . تو با لبخند بازش میکردی . برگه های کاهی اش را خیلی آرام ورق میزدی و با دقت میخواندی ،جای انگشت هایت هنوز که هنوز است لا به لای برگهای دفتر جا خوش کرده است. امروز به خیابان رفتم در همان پارک و روی همان نیمکت همیشگی نشستم

رستگاران

نمایش مشخصات محمد علی قجه حسین علی روی شونه ام بود و هنوز تب شدید داشت ... به خودم نهیب زدم : پاشو ، دختر برو یه کاری بکن . آخه تا کی باید ساکت باشی و حرف بخوری ؟ بلند شدم و رفتم سمتش تا هر چی فحش توی دلم جمع کرده بودم یه هویی بریزم توی صورتش . اما به دور از شان یه زن خونواده دار بود که با مردی توی جمع فحاشی کنه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسب شدن ! الاغ پیش اسب رفت و گفت : اگر من بخواهم اسب شوم چه کارهایی باید انجام دهم. اسب لحظه ای تامل کرد و گفت : این کار نشدنی نیست. شکل و قیافه و صدای شما با ما فرق می کند. الاغ گفت : خودم را گریم می کنم مثل آدم ها که ظاهر شان را موجه جلوه می دهند. اسب گفت : به فرض که این کار را کردید با عرعرت چکار می کنید

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

گذر فصلها

نمایش مشخصات طراوت چراغی روزها از پی هم میرن و هر سال ما به آیندمون نزدیکو نزدیک تر میشیم . آینده ای که خیلی از ما کنجکاوانه منتظرشیم . و بعضی از ما ها از آینده میترسم و همیشه دوست داریم تو حال زندگی کنیم .این وسط از گذشتمون خاطره های تلخ و شیرینی به جا میمونه . که البته باید بگم که همین خاطره ها هستن که چاشنی زندگی ما ان

نهرآب

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس وقتی از خواب بلند شدم بخاطر بیماری که دارم تمام بدنم بی حس است. مدتی باید در رختخواب نرمش کنم تا مقداری از بی حسی بدنم کم شود تا اعضا بدنم بحالت تقریبا عادی برسد.اب جریان دارد البته در مجموع خوب هستم،مقداری بی حسی در عضلات دست و پا دارم که با حرکات کششی و نرمش در ساعاتی از روز سعی میکنم فعال باشم

گیسو 7

نمایش مشخصات بهروزعامری اما باید برم گاهی استخونام تیر می کشه بیتابی بسراغم میاد کسی جز حاج نعمت تو ذهنم نمیمونه یا دستش که داره یه بسته رو بهم میده نه اون دستش که پولو می گیره اما گاهی آقا نعمت خودش کلا مواده، کتش ،صورتش ،پاهاش همه ی وجودش با دورو بریاش ؛ اگه بهش برسم فقط یک تیکه کوچیک از دیوار خونَشَم

آن روز بارانی

سلانه سلانه و به اکراه به سمت خانه می رفت. به اطراف نگریست، مه غلیظی فضا را پوشانده بود. بجز صدای گام های خود روی زمین یخ زده، صدایی دیگر نمی شنید. سوزی که مغز استخوانش را می سوزاند، آزارش می داد. سر را در زیر یقه ی پالتو کرده و کلاه پشمینش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. دستهایش در

دردِ بزرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرد ِ بزرگ! پيرمردِ غمگين به دكترش گفت: _ هزارتا درد دارم! گوش درد ، چشم درد ، پا درد ، سر درد ، كمر درد ... دكتر چشم هايش را تنگ كرد و گفت: _ درد بزرگ منم اينه كه واسه سي و هفت ميلياردم هيچ برنامه اي ندارم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درد و درمان

روزی روزگاری، یه درد ی داشتم ته قلبم یه نفر از راه رسید و ادعا کرد که همدرد است، من هم که در پی همدم! دردم را که فهمید، نقطه ای به آن اضافه کرد و شد 'دزد' از سادگی ام سو استفاده کرد و دزدید... یکی دیگر آمد، مدعی مرام و معرفت...گفت دزد را میگیرم دزد را که نگرفت هیچ، 'دال' را پاک کرد و 'میم' گذاشت، دزد شد مزد، مزد کاری که نکرده بود را گرفت و رفت

نگارین یار بی وجدان

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی سلام علی! نمی دانم این چندمین نامه ای است که برایت می‌نویسم. حتی نمی‌دانم این نامه را می‌دهم بهت یا مثل نامه‌های قبلی آتش شان می زنم. در این سال‌ها نامه‌های زیادی نوشتم که عاقبت تمامشان یکی بود. مثل عاقبت من و تو... مثل عاقبت بچه ای که من و تو با هزار امید و آرزو به این زندگی دعوتش کردیم

تو بگو دوستت دارم

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - بابایی؟ + جانم! - فردا تعطیلی؟ + نه عزیزم ، فردا هم سر کار میرم. 2 تا دیگه بخوابیم تعطیل میشم - دوتا خیلی زیاده، من تو خونه حوصله ام سر میره ، مامان هم که هیچ وقت حوصله بازی کردن با من رو نداره ! + اشکال نداره ، عوض وقتی تعطیل بشم به اندازه همه روزها که رفتم سر کار باهات بازی می کنم

پالتو

نمایش مشخصات حسن ایمانی پالتو هوا سرد بود. تا پسرِ دستفروش به مترو رسيد ، مرد جواني پالتويش را درآورد و روي دوش او انداخت. با رسيدن قطار هر دو سوار شدند. مرد جوان در دهمين ايستگاه پياده شد. نرسيده به ايستگاه يازدهم ، پسرِ دستفروش پالتو را به دست گرفت و گفت: _ پالتو دارم پالتو! از پوست خرس!... از


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >