آرشیو داستان

صعودی که فرودش غروب شد ..

نمایش مشخصات زهرا حلوائی نگاه کن. چشم در چشمان افق بدوز و شیون سر بده خاطرات بر باد رفته ات را مرور کن این همان من است که بی تاب آغوش مادر اشک میریزد . آنان خود ما بودند. بودند کسانی که چشم هایشان از غرور لب ریز و دلشان از عشق سر ریز بود . همه جمع بودند از کودک چند ساله تا پیرمرد ،همه بودند عاشق چشم انتظار

بهنام 1

نمایش مشخصات مهدی و بخشی بهنام من هوای خانه گرم بود. دی ماه است. اخبار صبح اعلام کرده بود که هوا رو به سردی میرود. ساعت 7:15 که بهنام میرفت سمت پایگاه، بخاری را بیشتر کرد. اما حالا که ساعت نزدیک 9 بود، هوای خانه گرم شده بود. سمت پنجره رفتم. با باز کردن پنجره، هوای سرد دیماه به صورتم خورد و حالم جا آمد. پنجره را کمی باز کردم تا هوای خانه تازه شود

بود و نبود

نمایش مشخصات علی عطاپور دلم می خواد بدونی همیشه من حرف زدم و تو فقط گوش کردی بدون اینکه هیچ حرفی بزنی. دلم می خواد بدونی که تو این دو سالی که گذشت , من واقعا داغون شدم و از بین رفتم. بعد از دیدن تو , اون منِ قبلی خاموش و بی صدا مُرد , بدون اینکه هیچ کسی بفهمه . اما تو فهمیدی ولی باز هم هیچ حرفی نزدی. دلم می خواد

عشق و عجله

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاد. سنگ مینداختم بهشون. می‌پریدند، دورتر می‌نشستن. کمی بعد دوباره برمی‌گشتن، جلوم رژه می‌رفتن. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیومد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد… طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم رو خالی کردم سرِ کلاغ‌ها

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاد استاد روی تخته سیاه نوشت ؛ اگر مردم شاد باشند چه پیامدهایی به دنبال دارد.حسن بلند شد و گفت : شاد بودن باعث نشاط جامعه می شود و مردمی که شاد باشند کمتر دچار بیماری های روحی و روانی می شوند و شادی اوقات فراغت بیشتری را برای مردم فراهم می کند و این وقت بیشتر باعث می شود که به مسافرت

قسمتی از داستان زباله دونی نوشته ی

نمایش مشخصات پرستو زارعی احساس خستگی می کردم. کمی با بی حوصلگی زباله ها رو این طرف و آن طرف انداختم و تنها چیزی که نگاهم رو جلب کرد یک گلدان سیاه بود با نوارهای سفیدی که دور تا دورش مثل مار پیچیده بود. از زیر لاشه ها آرام آرام بیرون کشیدمش. درست حس باستان شناس پیری رو داشتم که عمرش رو گذاشته برای پیدا کردن یک اثر قدیمی! حس غریبی از جنس شادی توی رگهام چرخید

بار کج به منزل نمی رسد

از مدرسه به خانه آمده بودم پدرم به من گفت رضا جان بلند شو لباس هایت را بپوش تا به خانه ای اکب آقا شوفر برویم وقتی به آنجا رسیدیم سلام و احوال پرسی کردیم و بعد نشستم با تعجب به پدرم گفتم پس شایان و رایان کجا هستند اکبر آقا گفت:شایان مشغول کار کردن با گوشی هست رایان هم در اتاقش مشغول

سوسن جون 1

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی یا این دل شکسته ما را صبور کن یالااقل بخاطر دل زینب ظهور کن! سلام. با همه ی کم سوادی و سن کمم و نداشتن قلم و دست نوشتنم بذارید بنویسم این برگه زرین دفتر ماضی زندگیم رو. قبول شدم مدرسه نمونه دولتی.اونجا با خیلیا آشنا شدم و مخصوصا سوسن جون یا همون خانم دهقان که دبیر شیمی بود

لبخندی نادر

نمایش مشخصات مینا رسولی چشم های خواب آلود و پف کرده ام را به زور باز میکنم تا صاحب صدای پیچیده شده در فضای خانه را رصد کنم دقیق تر میشوم ...بلی صدای پسر عموجان می باشد مثل اینکه مرا صدا میزند...آهای دور دونه باباش ... آهای دختر خواب آلوی عموخان ...آهای دختر چشم سبز خونه ما ... بی آنکه جوابی بدهم ساعت را نگاه

بهار بیابان

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی صبح روز شنبه٬ ساعت آیدا طبق معمول روزهای شنبه که برای فرار از ترافیک زودتر بیدار میشه راس ساعت پنج و نیم زنگ زد، آیدا بلند شد، ولی کمی فکر کرد و دوباره خوابید٬ فکر آیدا در اون لحظات کوتاه بیداری این بود که امروز نمی خواست سرکار بره، بلکه باید به جایی در بیابانهای اطراف تهران برای فیلم برداری می رفت

کابوس توهم

نمایش مشخصات الهام آزده حدود ۵ صبح بود خسته به سمت خانه در راه بودم که صدایی عجیب اما آشنا تمام خستگیم را درهم کوبید لحظه ای از حرکت بازایستادم نگاهی به اطرافم کردم چشم هایم را محکم با دو دست مالیدم و دوباره با دقت به اطرافم نگاه کردم گویی کسی درست در پشت سرم کمین کرده بود سنگینی حسش جسمم را سخت تحت

صدوهفتادوسه بار عاشقی

نمایش مشخصات حسین شعیبی رگ‌های شقیقه مصطفی بیرون زده بود، به گچ‌های دیوار اتاق چنگ می‌انداخت، آنقدر فریاد کشیده بود که گلویش می‌سوخت و توانش تحلیل رفته بود. فریده وقتی وارد آپارتمان شد به آرامی در را بست، همسایه بغلی را به سختی و با خواهش بسیار مجاب کرده بود که دریل‌کاری منزل‌شان را چند ساعتی عقب بیندازند تا بتواند همسرش را بیرون ببرد

دختر مو طلایی

نمایش مشخصات صغرا آقایی نمی دانم ،فقط می دانم دلم تنگه ، بغض های ریز و درشت می دویدند در گلویم باران ، ریز ریز و آرام ، بر پشت بام بی قراری و پریشانی دلم می بارید و ته دلم را خالی می کرد. موهای طلاییش را دیروز می بافتم و تارها حرف جدایی می زدنند و امروز بافت موها هم برای دخترک می گریستند . دخترک جیغ می کشید: من موها یم را می خواهم

سگ و خرگوش

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود ، یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود ... یک شکارچی بود که سگی داشت و همیشه با آن به شکار می رفت . یک روز که شکارچی دنبال شکار بود، چشمش به خرگوشی افتاد . فورا به طرفش شلیک کرد امّا تیرش به هدف نخورد. خرگوش بیچاره تا صدای تیر را شنید ، پا به فرار گذاشت . امّا از شانس بدش در دام شکارچی افتاد

اغوش تو*

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی باری دیگر در این سن و سال عروسک های کودکیم را دور خود جمع کرده ام تا انکه تو را میان انها بیابم، اما نه خبری از تو هست و نه این عروسک ها مانند ان زمان ها جوانند. بزرگترین عروسک را میان عروسک هایم انتخاب می کنم، ان را در اغوش می کشم تا شاید، تا شاید گرمای اغوش تو را باری دیگر حس کنم اما افسوس که این عروسک نه جان دارد و نه گرمای وجود تو را

راه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی در راهی کرم شب تاب کوچکی با حلزونی بزرگ یار و همراه شدند، تا اینکه شب فرا رسید . حلزون خواست تا هنگام سپیده صبر کند ، امّا شب تاب گفت : دنبال نورمن بیا تا زودتر میرسیم ، ... به راهشان ادامه دادند! کرم شب تاب از روی ساقه گندمی که بر روی جوی آب باریکی افتاده بود گذشت

هر دو تو را باختیم ...

نمایش مشخصات مینا رسولی فصل پاييز است و ماه مهر دختري دلنتگ و بي قرار دلتنگ تو ... دلتنگ صدا و لحظه اي از نگاهت ... هر لحظه بي قرار و بي قرارتر حتي موسيقي هم حال مرا جوابگو نيست بايد چاره اي بهتر بينديشم چاره؟؟؟!!!!! چاره اي جز شنيدن صدايت براي اين حال خراب نمي ماند اما نميشود ...من سالهاست که ديگر

معلم دوست داشتنی

معلم چیست؟ معلم نوری است که از خورشید علم ودانش وادب به روی ما میتابد. وای بر روزی که خسوف شود.حتی اگر برای یک لحظه هم اگر ریشه ی علم ودانش از جای کنده شودنمی دانیم که چه به روزمان خواهد آمد.معلمی شغلیست عالی رتبه ومقدس.باید بدانیم کهپیامبران وامامان مامعلمانی بودندکه مارا از مسیر

برگی از تاریخ

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" آخرین شب شیفت کاریمان بود . برداشت نیشکر به روزهای آخرش رسیده بود و چند روز بعد همه ی ما روزکار می شدیم و هر کداممان به قسمت دیگری منتقل می شدیم . در حالی که داشتم شام شبم را گرم می کردم ، دوستم"علی" گفت که غذای او را هم گرم کنم . به سمت کیفش رفتم و آن را باز کردم . غذایش را در آوردم و خواستم کیف را ببندم که چشمم افتاد به کیک و کلوچه های تر و تازه اش

یاس سفید

نمایش مشخصات پریا چیت گر دروازه های آسمان گشوده میشودوبارانی شگفت زمین رافرامیگیرد.مدینه لبریزعطریاس باچشمانی گشاده ترازهرروزبیستمین روزجمادی الثانی رادیدارمیکند. دروازه های آسمان گشوده میشودوفرشتگانی بیشمارهلهله کنان فرودمی آیند. چشمان خدیجه(ع)خیس لبخندمیشودومحمد(ص)شادمان وبیقرارکودک رادرآغوش میکشد

ای پی ۳۷۰۴

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری EP3704 کاپیتان این بار اجازه‌ت را بگیر برای پروازی بلندتر از همیشه، پروازی که اوج‌ش آن‌سوی آسمان‌های زمین است، این‌بار قرار است آنقدر ارتفاع بگیری، آنقدر بالا بروی که دستان خاکی ما دیگر به تو نرسند. کاپیتان به مسافران‌ت فکر کرده‌‌ای؟! به کودکی که چه‌قدر شوق پرواز داشت، کودکی

کارلا

نوشته اشکپارس آلمان. برلین در کافه نشسته بودم،قرار بود تا دوست خوبم بیاید. منتظر کارال بودم. هوای بیرون سرد بود. برف زیبایی می امد. هر گاه که در کافه باز می شد سرم را سمت در می چرخاندم تا ببینم آیا کارالست که آمده است یا نه... عصبی بودم. کالفه و عاصی. حال دلم خوب نبود و من فشار عجیبی بر روی سینه ام حس می کردم

عکسی پس از بیست‌وچهار سال!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - یا الله! بچه‌ها اجاره هست؟ قلبم فروریخت. همه آرزوهایم نقش بر آب شد. بابا آمد! دلم می‌خواست از خجالت آب شوم و به زمین بروم! دوستانم سریع از جا بلند شدند. پژمان خود را به در اتاق رساند و با لبخند گفت: بفرمایید! بفرمایید! چقدر خوشحالم که شمارا می‌بینم! جرئت نداشتم به بابا نگاه کنم

عشق بی منت

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد

خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست

نمایش مشخصات زهرا میرزایی سارا با مادرش خداحافظی کرد و با خواهر کوچیکش راهی مدرسه شد مادرش بهش مقداری پول داد تا تو راه برگشت از مدرسه برای خونه خرید کنه ، سارا می دونست که چیز زیادی نمی تونه باهاش بخره، از پشت ویترین مغازه یه عروسک زیبایی به چشم خواهر کوچیکش( سارینا) خورد ، دوید به سمت مغازه ، محو نگاه عروسک

زشت، بد، خوب!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خسته ام! گشنه ام! داغونم! اینم شد زندگی؟ صبح ساعت شش از خونه رفتم بیرون الان ساعت ده شبه برگشتم! از صبح یک سره کار کردم! از این آموزشگاه به اون آموزشگاه! از این خونه به اون خونه! هی با این آدم های خنگ سرو کله بزن شاید دو کلمه انگلیسی یاد بگیرن! الانم باید تا صبح بشینم و مزخرفاتی که یکی

کلیشه برعکس

نمایش مشخصات مهدی محمودی شاید وقتش خوب نبود. گوشِت با منه؟ شاید بهتر بود می‌ذاشتم به موقعش! احساس می‌کنم عجله کردم. اگه به موقع این اتفاق می‌افتاد؛ شک ندارم که قبول می‌کردی. اون ‌وقت ما هم می‌شدیم مثل این زوجای جوون سرخوش! سر‍ِ بهاری چمدونامونو می‌بستیم؛ می‌رفتیم فرانسه. از فرودگاه مستقیم قبل از هتل

پسر فال فروش

نمایش مشخصات زهرا میرزایی خیلی خسته بودم به محض اینکه پلک هایم را روی هم گذاشتم خوابم گرفته بود، با صدای پسربچه از خواب بیدار شدم دیدم دارد طرف من می آید لبخندی بهم زد و گفت: خاله یه فال ازمن می خری؟ با خود گفتم : این فال چه دردی از مشکلاتم کم می کند ، گفتم نه عزیزم نمی خواهم برو، پسرک با ناراحتی سرش را پایین انداخت به راهش ادامه داد

جنس قاچاق

نمایش مشخصات رضا فرازمند ...سلام حاجی جنس های قاچاق ما را بده از راه دور آمده ایم می خواهیم زود برویم مرد گفت کدام جنس قاچاق مرد حسابی می خواهی برامون حرف دربیاوری گفت همون شربت وقرص متادون رامیگم گفت نه اینها عزیزم برای ترک اعتیادست راننده سری تکون داد ولبخند تلخی زد و گفت ای آقا کدوم ترک؟/ این معتادها

دوباره برخیز

اسمان افق چشم توست و میلرزی با هر صدا و لرزش . زمین تکیه گاه تمام وجودت است و با نگاه به اسمان هر لحظه خود را در هوا حس میکنی ترس همراه تو ترس حکمرانه تو و تو ترسان از اتفاقی جدید سقوط یا مدفون شدن بین خاک . دوباره برخیز برای خود کشتنت و دراز و زمین خوردنت زمان نمی ایستد برای به اسمان


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >