آرشیو داستان

وقتي ما هستيم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی وقتي ما هستيم! رئيس دزدهاي دريايي با دوربين به افق خيره شد و زير لب گفت:_جزيره شيطان رو دارم مي بينم!... شيطان گفت: _چطور خودم از اين جزيره خبر ندارم! رئيس دزدها خنديد و گفت: _تو همه چي توي اين دنيا داري ناقلا!... اصلا وقتي ما هستيم تو توي دنيا چه غلطي مي كني؟! از كتاب "سه خط قصه!"

چه انشایی بنویسم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی دست کوچکی روی کاغذ قرار گرفت تا انشا بنویسد. موضوع انشای داده شده این بود که یک روز خود را کامل توصیف کنید. من امروز با سر و صدای همسایه ی روبرویی بیدار شدم. پدرم هیچ وقت صبح ها زنگ ساعت را نمی گذارد چون ما هر روز با شنیدن حرف های بد همسایه ها بیدار می شویم. آنها خیلی تق تق درهایشان را می کوبند و در راهرو به هم بد و بیراه می گویند

ابر های سیاه

نمایش مشخصات محمد رازانی او را دیدم با کتابی در دست خیابان را بالا و پایین میکرد حواسش به من نبود. ولی من تمام حواسم پرتِ او بود. تا به حال او را اینچنین آشفته ندیده بودم. شاید با کسی قرار ملاقاتی داشته باشد. با دو عدد شیشه گِردِ براق بر دو چشمانش، همان اُبهت همیشگی اش را دارا بود. سراسیمه کتاب اش را بغل کرد و خیابان را رد شد

موفق و اما عمل

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 مکالمه ی دو انسان امروزی یکـ:از نظر من موفقیت یعنی مثل وین دایر بودن یا نوشتن کتاب هایی که کلی پول توش داره دو:ولی از نظر من اون جدا از ادمیه،ازش برداری چیزی نمیمونه اما ارامش از خوب بودن میاد و،میتونه به ادم حس رضایت و دراخر حس موفق بودن رو بده نفر اول بعد از پایان مکالمه میرود

پیر گوشی

نمایش مشخصات رضا فرازمند sداستان می نوشت تاشبها برای بچه ها بخوانندوبچه ها راخواب کنند. وروزها بزرگترها بخوانند وبیاموزند از خواب بیدار غفلت بیدار شوند.نه این شد ونه آن .دیروزدیدمش فقط یک جمله گفت.گفت گویی گوشها سنگین شده

آقای شهردار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - تقدیم به شهید باکری هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون می‌زدم تا با پای پیاده بتوانم سر وقت به اداره برسم. کارمند فنی یکی از سازمان‌های دولتی بودم. فاصلهٔ خانه‌ام تا اداره، با پای پیاده حدود نیم ساعت بود. همین که پا از خانه بیرون گذاشتم، سوزش هوای سرد، صورتم را آزرد

کادوی تولد

نمایش مشخصات اصغر محمودی می خوام واسه زن داداشم کادو بگیرم . آخه تولدشه . میدونم خیلی ضایع است . واسه زن داداش فقط باید سیانول خرید .تلف شه ایشاا... هم داداش خلاص شه هم ما . اما چاره ای نیست به خاطر داداش هم که شده باید براش کادو بخرم . حیف اون پولی که واسه تو خرج می کنم . کم پول داداشو لفت و لیس کردی حالا نوبت ماست

آخرین برگ

نمایش مشخصات متینه شاهینی آخرین برگ پاییزی به جا مونده روی زمین چه حسی داره ؟ این سوالیه که اکثر مواقع بهش فکر میکنم شاید دوس داره دست درخت هیچ وقت رهاش نکنه حتی اگه به قیمت پوشیدن لباس سفید یا سبزی باشه که ازش متنفره شاید دلش میخواد بیافته و مرگ تراژدی گونه رو با له شدن زیر قدم های یک زوج عاشق تجربه کنه

حجم حضور

نمایش مشخصات ف. سکوت در میان سیم ها محصورم. سیم شارژر از سمت راستم و هدفون از سمت چپم به من و تلفن همراهم وصل شده اند. دستانم را با دقت از لای سیم ها عبور می دهم: می خواهم بنویسم... تپش قلب امانم را بریده است. نمی توانم به درستی نفس بکشم. آلودگی هوا، بهانه ای برای تپش قلب و تنگی نفس در اختیارم گذاشته است. با خوشحالی آن را قبول می کنم

کولبر آسمان

نمایش مشخصات جلالِ احمد یک بار گذاشته بودند روی کولش و او باید از برف‌و‌بورانِ گردنهٔ ژالانه عبورش می‌داد. سنگینی‌ روی کولش بود و خودش را با فکر کردن مشغول کرده بود. نمی‌دانست داخل بارش چیست. فکر کرد شاید چای باشد. بعد یک لیوان چای داغ که بخار گرم از رویش بلند می‌شود و در آن سرما، می‌خورد به صورتش آمد توی فکرش

عاشقانه

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی یک عکس تار , عکس را باز کردم و به عکست نگاه کردم چقدر دنیا تلاش می کند تا من را قانع کند تو زیبا نیستی ولی من با چشمان خواب آلوده نزدیک صبح به عکست نگاه میکنم و به تو فکر میکنم , پنج سال هست که نیمه شب پریشان از خواب میپرم و به تو فکر میکنم , به تو فکر کردن آرامم میکند , فکر تو من را تنها

نامه ای به یک معشوق

نمایش مشخصات محمد علی قجه قلمم بی تاب و پرالتهاب بر دل پردردم می نگارد که اگر تو نباشی نه دنیایی هست و نه جانی ... که جان و دنیا و دل تویی. پس وعده دیدار ما فردا عصر درست زمان رفتن خورشید ، کنار درخت سیبی که سالهاست رد گام های تو را تا انتهای کوچه خاطره ها دنبال می کند. همانجا که می شود لحظه ای بی خیال از دنیا بر شاخه های پربار درختش مثل کودکی تاب خورد و بازی کرد

باشگاه(اتود)

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) به ساعت دیواری هال نگاه می کنم. تا مدرسه چیزی نمانده. خرمگسی که روی گردنم نشسته است را با بالا و پایین کردن دستم می پرانم. ماکارانی های گوشفیلی که لابلایش قارچ های سرخ شده چشمک می زنند را تند تند می خورم. کیفم را برمی دارم و راهی مدرسه می شوم. از دو جنگل که عبور کنم به آنجا خواهم رسید

قيمت دو چيز

نمایش مشخصات حسن ایمانی sقيمت دو چيز نقاش ماهر داشت توي حياط خانه سالمندان روي بوم نقاشي مي كشيد. از ميان پيرمردها و پيرزن هاي تماشاگر يكي گفت: _ واسه دو چيز نميشه قيمت گذاشت پسرم. نقاشي و زندگي! نقاش خنديد و گفت: _نه پدر جان! نقاشي و تجربه هاي شما! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مسابقه شكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمسابقه شكار در مسابقه محلي شكار ، كنت هاولي هم شركت كرد. هر شركت كننده كه لاشه اي مي آورد جايزه مي گرفت. خرگوش ، كبك و موش هاي زيادي به دست داورها رسيد و جايزه ها پخش شد. خبري از كنت هاولي نبود. او در دلِ كوهستان روي لاشه خرسي نشسته بود! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید عاشورا در آسمان کربلا

بسمه تعالی خورشید عاشورا در آسمان کربلا (1) خورشید عاشورا بر خاک افتاد! و هفتاد و دو کوکب خون آلود را به معراج توحید خواهد بُرد. رؤیای شمس شهدا تنها سر افکندن به پای محبوب توحید بوده است! و داستان خونین کربلا را چشمه های خون فشان خواهند گریست! آن گاه که سیدالشهدا به

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نان خور ! دخترش که به خانه ی بخت رفت لبخندی زد و گفت : خدا را شکر نان خوری کم شد. مرد این حرف را که شنید عصبانی شد و گفت : با این طرز فکرها توقع نداشته باشید که جامعه به زن ها احترام بگذارد. زن نگاهی به مرد انداخت و گفت : مردها این طور فکر نمی کنند؟ مرد مکثی کرد و گفت : اگر این افکار هم داشته باشند به زبان نمی آورند

هرمز بخش سوم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره درمیان انبوهی از مه افراد سعی می کردند کنار هم دیگر جمع شوند تا شاید راهی برای نجات باشد بدن همه از ترس می لرزید ناگهان تکان شدیدی بدنه کشتی را به لرزه در آورد جلوی کشتی به قدری سنگین شده بود که پایین تر از قبل شده بود هرمز تعدادی از سربازان را به عقب فرستاد تا کشتی زیاد از حد

مادر

نمایش مشخصات سعید کنف چیان مادر ام النساء به شصت سالگی خویش نزدیک می شد، شوی خویش را چند ماه قبل از دست داده بود، خودش را به سختی بر روی زمین کشید و گوش فرا داد به حرفهای فرزندانش، که می گفتند: نه نمی توانیم، مشکل داریم، پرستار می خواهد، مراقبت می خواهد، وقت نداریم و غیره و غیره... بر اثر ابتلاء به دیابت هر

شاخ بزغاله

نمایش مشخصات اصغر محمودی خرگوشی کنار ساحل بزغاله ای را در حال نوشتن روی ماسه ها دید ((شاخ یا زبان )) . پرسید : چه می نویسی ؟ بزغاله ای آهی از ته دل کشید و گفت : شاخ یا زبان . خرگوش نگاهی به شاخ بزغاله انداخت و گفت : شاخ بر سر داری و زبان بر دهان . بزغاله گفت : زبانم را دوست دارم اما نمی خواهم شاخ بر سر داشته باشم

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی فصل اول بهمن ۱۳۴۶ در یکی از روستا های استان البرزدر یک روز زمستانی سر دختری پا به این جهان پرهیاهو گذاشت. این دخترفرزند چهارم خانواده بودکه پدرش نام او فاطمه گذاشت؛اما پدربزرگ نوزاد مخالف بود! نمی خواست این اسم برای بار دوم در خانه ی او تکرار شود. این پدر بزرگوار که نام او

داستانک : شماره 100

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی به خاطر بیماری مادرت میخواستیم تو رو سقط کنیم ولی ، فاطمه این اجازه رو نداد... خودش رفت برای اینکه تو زندگی کنی روزای آخر عمرش ازم قول گرفت مراقبت باشم ، جواد! من فقط به خاطر قولی که به مادرت دادم ، رضایت نامه رو امضا نمیکنم وگرنه این همه نوجون تو جبه شهید شدن ، تو هیچی از اونا کم نداری

فرار ديوانه ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی فرار ديوانه ها! پنج ديوانهِ خطرناك از تيمارستان شهر فرار كردند! تيمارستان اطلاعيه داد: "هيچ شهروندي از خانه خراج نشود تا پليس پنج ديوانه را دستگير كند!" پليس هم اطلاعيه داد: _از شهروندان خواهشمنديم به محض مشاهده پنج ديوانه به پليس اطلاع دهند!! بخشي از كتاب "سه خط قصه!" نوشته

کودک کار

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی هوا به شدت سَرد و ابری بود اما کودکی دوازده سیزده ساله در میدان اصلی شهر با لباسی نازک فال می فروخت به سمتش رفتم و گفتم: "بچه ، تو این هوا با این لباس زپرتی که تنت داری حتمن سرما میخوری لااقل برو یه چیز بهتر بپوش" کودک اخم آلودم نگاهم کرد و بالحنی تند به من گفت: "سواره از پیاده

پیچ شراب

نمایش مشخصات اصغر محمودی شلاق گداخته ی ظهر بر خیابان های تهران نعره می زد . مثل تنور ، یک کوره . گرم و نفس گیر . پخته . منگ . تهران تاکنون چنین گرمایی را تجربه نکره بود . ندیده بود . به یاد نداشت . مردم اما ناگریز از کار روزانه . چاره ای نیست . زندگی در جریان است . می گذرد . توفقی در کار نیست . آنان که زیر کولر اتاق

سرباز

از برجک پایین آمد و چشمهایش خیس شده بودند. با خنده گفتم: «روز اول خدمت که گریه نداره رزم آور رستمی بزرگ.» با آستینش صورتش را پاک کرد، خندید و گفت:  «توی این سرما همه از چشمشون آب میاد.» گفتم:  «چشم روی هم بذاری تموم میشه، بهترین روزاس، حالا میفهمی.» از جیبش سیگاری درآورد و روشنش

سفرهٔ عشق

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سفرهٔ عشق ″اوس(استاد) عزیز″ پُکی به سیگارِ لایِ انگشتانش زد و کنار پنجره رفت. پرده را کنار زد و به خیابان نگاهی انداخت. نم‌نم بارانِ بهاری، عابر‌ین را مجبور کرده بود که چتر بر سرِ خود بگیرند. عده ای هم که چتر نداشتند در کنار ساختمان هایِ بلند راه می‌رفتند که کمتر خیس شوند و

نور خرابات شام حضرت رقیه (ع)

بسمه تعالی به نور خرابات شام حضرت رقیه (ع) دریای اعظم اشک های ما , قطره ای از جان فشانی ِ اسیران عاشورایی نخواهد گشت و پس از هزاران سال , شام های تیرۀ اسارت , در اندوه تیرگی و خون فرو رفته است ! آری , حضرت رقیه (ع) شمس نورانی وادی ِ غم زدۀ شام است و فریاد معصوم او قلب

آینده ی آزادی

نمایش مشخصات بهروزعامری پیرزنی غرغرو ،بداخلاق،خسیس پرنده ای در قفس داشت علاوه بردلتنگی کم غذایی،بوی بد خانه ، سرما و ...از چیزهایی بود که پرنده را بیشتر می آزرد. پرنده از همان روزهای اول اسیری تصمیم گرفت اگر آزاد شود روزی چند بار فضله اش را درحیاط پیرزن بیندازد و هر چه گذشت زندگی سختتر غر غرها بیشتر و غذا

ملاقات فيروز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات فيروز فيروز – كارگر معدن– در بيمارستان بستري شد. روز سوم رفيق ثروتمندش به ملاقات آمد. رفيق گفت: _ آدمها مغناطيس مقاومت ناپذيري هستن كه قدرت جذب آرزوهارو دارند. اونا مي تونن زندگيشونو تغيير بدن... فيروز گفت: _سه تا وزيرِ دولت كه تغيير كنه اوضاع خوب ميشه!! از كتاب "سه


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >