آرشیو داستان

نامه‌ای برای بهار

نمایش مشخصات حسین خسروی نامه‌ای برای بهار حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب انتشارات مرسل، 1395 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهار در آستانه‌‌‌ي در ايستاده بود و نسیم با موهايش بازي مي‌كرد. نور خورشيد از دو طرف چهره و روي شانه‌‌هايش به داخل مي‌‌‌تابيد و به همه‌‌‌ي اشياي حاضر جان مي‌‌بخشيد

دستور

نمایش مشخصات حسن ایمانی دستور دكتر جراح آمد بالين ‍ژنرالي كه تازه عمل شده بود. ژنرال به محض ديدن دكتر فرياد زد:_بهت دستور ميدم همين امروز منو مرخص كني!! دكتر گفت:_اينجا دستور، دستور منه نه شما!! در اين لحظه همسر ژنرال وارد اتاق شد و گفت:_باز شما پدر و پسر به جون هم افتاديد؟ بس كنيد!... با اين دستور همه چيز

این دیوانه

چند روزی میشود که قلم از تو برای کاغذ هایم نگفته است. واژه ها بیقراری میکنند، هنوز هم برای وصف تو بی تاب اند. من را هم که میشناسی؛کار روز و شبم توصیف چشمان توست. دل یاد زلف های پریشانت می‌افتد و می‌گوید بنویس از تمامش. هر شب روبه روی این پنجره قلم به دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به

غریب آشنا

#پارت _دوم زمانی که داشتیم با هم بستنی می خوردیم ، دلشوره عجیبی گرفته بودم؛ آخر قرار بود امروز مامان و بابا از ترکیه برگردند ایران . مامان و بابا هر دو پزشک پدرم پزشک قلب و عروق و مادرم مامایی خوانده بود و من هم رشته تجربی هستم و دارم با عشق برای روزی که پرستار شوم؛ میخوانم . آنها سمینار داشتند و یک بیماری ناشناخته را کشف کرده بودند

جشنواره شادي و خنده

نمایش مشخصات حسن ایمانی جشنواره شادي و خنده به دستور شهردار، جشنواره اي برگزار شد به نام "شادي و خنده". در اين جشنواره كمدين ها، عروسك گردان ها و طنزنويس هاي زيادي شركت كردند. در مراسم افتتاحيه تا شهردار خواست سخنراني كند مردي از لاي جمعيت فرياد زد: _آقاي شهردار؛... يه كاريكاتور كه از قيافه مسخره ت بكشم

بستنی صورتی

نمایش مشخصات سارا نساج دختر بچه مومشکی چشم هی سیاهش را به بستنی صورتی توی دست های پسرک دوخته که... ماشین پسرک حرکت کرد و از جلوی صورتش رد شد. دختر عاشق بستنی بود مخصوصا صورتی . تا حالا بستنی صورتی نخورده بود ولی مطمعن بو خوشمزه است. صورتی رنگ مورد علاقه اش بود . تازگی ها یک مداد صورتی جلوی در مهمد کودکی که روبه رویش فال می فروخت پیداکرده بود

گوک کُل بخش چهارم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است (gok”kol) بخش چهارم این داستان واقعی است خلاصه ی سه بخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می

دنیای من

نمایش مشخصات ماریا-لشکری سنگین اند برای من حرف هایی که وزن هایشان حتی ب یک مثقال هم نمیرسد! دیگر تا کی دوندگی برای ساختن بنایی که هیچگاه نه آجری اش را خریدارم و نه شالوتش را واژه ها با من سخن میگویند و من دست در دستان آنها میروم به جایی که محال نام دارد! من ب محالات عادت کرده ام، اگر بخواهم میتوانم روزی

غریب آشنا

#پارت_اول به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی ! به چه دلخوش کرده ای ؟! تکاندن برف از شانه های ادم برفی ؟!! "گروس عبدالملکیان" نشسته ام پشت میزم . قلم در دست می گیرم و اتفاق هایی که تا الان برایم رخ داده بود در دفتر خاطراتم پیاده می کنم. انگار با اینکار آرام میگیرم . خسته ام ، خسته از این زندگی ، از این زندگی بی رحم

هیچکس اشک او را ندید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دستان دخترش را گرفته بود رمضان بود دیگر دخترش به خاطر دیدن خوراکی در دست دیگران حسرت نمی خورد می توانست با خیال راحت او را در شهر بچرخاند افراد کمتری در خیابان ها بودند دختر کوچک،دست بزرگ پدرش را محکم چسبیده بود قدم هایش را آرام آرام برمی داشت چشم هایش به روشنایی های خیره کننده

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آپدیت ! تو که بساط همه را بستی ! ترتیب این یکی را هم می دادی تا از شرش خلاص می شدیم ! بساطی نمی بینم ! بابا این لعنتی را می گم ! کدام لعنتی ! همین که بر آدم سجده نکرد. خندید و گفت: این بدبخت که همه ی بازارهایش را بستم ! جایی برای پهن کردن بساطش را ندارد. هر روز تماس می گیره ؛ التماس

کولی

نمایش مشخصات حسین خسروی کولی جَلَسَت والخوفُ بعينَيها تتأمَّلُ فنجاني المقلوبْ قالتْ: يا وَلَدي.. لا تَحزَنْ فالحُبُّ عَليكَ هوَ

بازارِ كسب و كار

نمایش مشخصات حسن ایمانی بازارِ كسب و كار استاد دانشگاه رو به دانشجوها گفت: _بعد از دانشگاه وارد بازارِ كسب و كار مي شيد. يادتون باشه بهترين استادهاي شما براي موفقيت، آدم هاي موفق در كسب و كارن. فوري بريد دنبال اونا... در اين لحظه دانشجويي از جا برخاست و گفت: _چه خوب شد استاد!... از فردا دانشگاه نميام!!

تابوت

مشت هایت را روی تابوتم می کوبی.دیر امدی سرکار علیه.انقدر دیر که دیگر حتی نمی توانی صدای کوبش قلب عاشقم را بشنوی.همینقدر دیر که دیگر نتوانی حلقه اشک را در چشم های به خون نشسته ام ببینی.مویه کن.اشک بریز و زجه بزن،چون مسببش تویی.مسبب مردنم،اشک های مادرم،بغض پدرم.همه اش گردن توست.دیگر مثل قبلاها جلوی ریختن اشک هایت را نمی گیرم

نامه ای به زیباترین راز آفرینش **

نمایش مشخصات طراوت چراغی (تو همان هرمی هستی که فرعون تخیل میتواند در ذهن بسازد) تو کیستی؟ بگویم آدمی !!! نه خیلی بالا تری ....... چند وقت پیش هراسان از عابری در میان در میان کوچه های غم زده ی پاییز پرسیدم ، او هم تو را نمی شناخت ، سرش را تکان داد و رفت . دیشب زیر نور مهتاب به آسمان خیره شدم ، ما اشرف مخلوقاتیم

چشم به راه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان - چشم به راه امروز که به بیرون از خانه رفتم، مثل روزهای گذشته، باز هم پیرزن فرتوت را کنار دیوار آوار شده از بمباران جنگ دیدم. دیوار روبروی خانهٔ پیرزن قرار داشت. زیر کَپَری که با دو تخته الوار و چادری مندرس ساخته بود تا از گزند آفتاب سوزان تابستان در امانش بدارد، نشسته بود

دریای درخشان

بود نبود در یک دهکده ای یک دریای درخشان بود. که خیلی نورانی بود و جادوی هم بود این دریای هر مریضی را درمان می کرد و هر کی به سوی آن دریا درخشان نگاه می کرد غرق درخشانی آن می شد، برای همین اسم اون دریا "دریای درخشان" بود مردم اون دهکده خیلی به تمیز بودن آن خود توجه می کردن ودریا را خیلی

خجالت نمي كشي؟

نمایش مشخصات حسن ایمانی خجالت نمي كشي؟ الينا به همراه مادر رفت دفتر مدير مدرسه. خانم مدير به محض ديدن الينا گفت: _تو كلاس پنجمي. خجالت نمي كشي ميري لاي كلاس سومي ها اونارو مي زني؟ مادر الينا به خانم مدير گفت: _تو خودت خجالت نمي كشي با اين سن و سال مياي مدرسه ابتدا به بچه ها دستور ميدي؟!! از كتاب "سه

سه ديوانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسه ديوانه توي تاريكي حياط تيمارستان، سه ديوانه روي نيمكت به آسمان زول زده بودند. ديوانه اول گفت: _دوست دارم خورشيد رو بغلم بگيرم بوسش كنم!! ديوانه دوم گفت: _منم سرش كلاه بذارم!! ديوانه سوم گفت: _احمق ها... اون مهتابه! همون زني كه كشتمش!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

پروانه های کرامت

نمایش مشخصات حمید جعفری نور خورشید چشمانم را می زند ولی پروانه ها در آغوشم می کشند. شنیده بودم که فقط دور انسان های وارسته می چرخند و اکنون دور من. به عظمت شخصیت والایم پی می برم و به درستی مسیرم، ایمان می آورم. فروردین ماهِ پر شکوفه با صدای جیک جیک پرندگان، روحم را نوازش می دهد. پروانه های بی گناه، بهترین

گل و راز موفقیت

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی نوجوانی به گل و گیاه علاقه ی خاصی داشت,همیشه دلش می خواست بهشون آب بده و گاهی هم با اونا حرف بزنه شروع به خریدن دو تا گلدان گل کرد و هر روز بهشون رسیدگی کرد تا اینکه روزی برگ هاشون زیاد شد و به فکرش افتاد که گل و تکثیر کنه و تبدیل به چهار تا گلدان کنه,هر روز با دیدن رشد کردن گل ها

التماس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sالتماس شمشيرش را چسباند زير گلوي هاوارد و با خشم گفت: _ يه جور بيشتر التماس نداريم! بايد به دست و پاي من بيوفتي تا نكشمت! هاوارد بريده بريده گفت: _يه جور ديگه هم التماس داريم! التماس مي كنم منو بكش تا راحت شم!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

کولبر

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) #داستان_کوتاه کولبر صدای هراس‌آور گلوله بار دیگر در دل کوهستان پیچید. "ادریس"، کارتن سنگین ماشین‌لباسشویی را که باید می‌برد به دوش گرفته بود و زیر فشار بار، از راه مالروی باریکی گذشت. صدای آه و نالهٔ یکی از دوستانش پشتبند، صدای شلیک گلوله، بلند شده بود؛ امّا "ادریس" از ترس سقوط

مرد پرتقالی -قسمت اول

نمایش مشخصات نعیمه مرادی مردی کشاورز و زحمت کش و مهربان از سپیده صبح تا غروب آفتاب ، مزرعه را بیل می زد تا بلکن ، بتواند زمین را آماده کاشت کند و حاصلخیز همیشه آرزو داشت باغ پرتقال داشته باشد. پرتقال هایی ملس و آبدار و شاه توتی مقداری دانه پرتقال داشت که پاییز و زمستان ،پس از خریدن چندکیلو پرتقال برای خاتون با هم جمع آوری کرده بودند

تصميم گيري

نمایش مشخصات حسن ایمانی تصميم گيري كنار حوض پارك – لاي چهار پيرمرد – دو پيرمرد شطرنج بازي مي كردند. پيرمرد مهره سياه با خنده گفت: _ چه خوب! توي خونه زنم تصميم مي گيره ولي توي شطرنج خودم! پيرمرد مهره سفيد با ناراحتي گفت: _ چه بد! توي خونه زنم تصميم مي گيره ، توي شطرنج هم آدم هايي كه دورم حلقه زدند!!

مرد پرتقالی-قسمت دوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی کشاورز بعد از گذشت یک شبانه روز پوست هسته ها را به آرامی کند و از خاتون خواست تا پارچه نازکی از بغچه اش دربیاورد. خاتون به کشاورز با تعجب نگریست و پس از اندک زمانی به سمت بغچه ای که گوشه دیوار قرار داده بود رفت. دستمال نخی چند تیکه ای که سال قبل با باجی سکینه از پارچه های اضافی خیاطی شب عید دوخته بودند ، به کشاورز داد

مرد پرتقالی -قسمت سوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی خاتون نانوای زنان ده فداییه بود. گرمای تنور پوست دستانش را ضخیم و تیره کرده بود. وقتی بساط تنور را راه می اتداخت ، بوی نان داغ گندم و جوی او تمام فضای اطراف خانه گلی آن ها را پر می کرد. مشت علی و خاتون دو پسر را به حضرت احدیت در جنگ با دشمن بعثی و شهیدان مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیه تقدیم کرده بودند

در آرزوی مدرسه

در روزگار خیلی دور دختر فقیری زنده گی می کرد که خیلی فقیر بودند به جز یک اسپ که اون اسپ هم خیلی برایشان مهم بود دختر فقیر اسمش آلیسا بود خیلی دختر خوبی بود با هرکی مؤدبانه صحبت می کرد و با بزرگتر از خودش احترام می کرد اما بابای آلیسا خیلی بدجنس بود اصلا در فکر خونه وادش اش نبود . روزی

مرد پرتقالی-قسمت چهارم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی زن جواد سیده صفیه 12 سالگی به نکاح او درآمد. زیر دست باجی سکینه آشپزی و خیاطی و جمع آوری محصولات درختانشان را به خوبی فرا دیده بود. پشتبان خانه کوچک باصفای آن ها در تابستان مملو از زرد آلوهای قیسی و توت سفید شیرین پهن شده روی پارچه در معرض مستقیم نور خورشید بود. او با هسته زرد آلو

من که براش کم نذاشتم

نمایش مشخصات امیرحسین زند با هم‌دیگه همکار بودیم تو یک دفتر کار می‌کردیم اما سمت‌های مختلف داشتیم و تو بخش‌های مختلفی می‌نشستیم. به هر بهونه‌ای بود از اتاق می‌آمدم بیرون تا ببینمش حتی در حد یک چشم تو چشم شدن! حتی بخاطر این‌که بهونه داشته باشم واسه دیدنش چای زیاد می‌خوردم و یا با همکارای دیگه چالش


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >