آرشیو داستان

خردهِ پول

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخردهِ پول كارمندِ بانك گوشي را چسباند لب دهان و گفت: _ توي حسابتون ششصدو چهارده ميلياردو صدو پنجاه ميليونو خرده اي داريد! صداي پشت گوشي گفت: _ از بس خرده پول هارو به حساب نياوردي يه كارمند بيچاره موندي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

بهار قمر

نمایش مشخصات بهار قمر چه بلایی سرم اومد؟همه چی داشت خوب پیش میرفت تا تو اومدی...جوری با اومدنت توی یه لجن زار گیر کردم که تا همین لحظه نتونستم خودمو نجات بدم..اون موقع ها که امید به نجات داشتم پیش روانشناسی میرفتم که میگفت:کسی رو مقصر ندون و مقصر خودم هستم ولی من نمیتونم تو رو مقصر ندونم...این حرفا چرته

گیسو (6)

نمایش مشخصات بهروزعامری حالا دیگه میرم که حاج نعمتو ببینم انگار دیگه این سکه آخرین سنگرمه اگه ازدستش بدم دوباره سیخ و خماری ، زیر پل و شرشر قدمها و بازم کرختی اما میرم اینطوری بهتره شاید سکه دومم پیدا کردم اما نه آدم وقتی سکه پیدا میکنه که بفکر پیدا کردنش نیست اما وقتی بفکر پیدا کردنش باشم عمرا دیگه سر

شخص مورد نظر

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس با معرفی نامه وارد محل کار جدیدم شدم،و با احوالپرسی سراغ اطاق سرپرست قسمت را گرفتم مرا راهنمایی کردند. با خوش رویی معرفی نامه را تحویل دادم و منتظر شدم تا محل کارم مشخص شود،بعد از چند دقیقه راهنمایی راجع به محل کار جدید در انتهای جلسه یک تذکر بمن داد که با یک نفر از پرسنل محل کار

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دریا ! مرد هر روز با دریا حرف می زد تا سر به راه شود. دریا یک روز دست هایش را باز کرد و مرد را در آغوش گرفت تا بچه های گرسنه اش را سیر کند. شکارچی ! مرد رو کرد به شکارچی و گفت : اوضاع خیلی خوب نیست . گرگ ها به جان هم افتادند. شکارچی مکثی کرد و گفت : طبیعت گرگ هاست نمی شود کاری کرد . وقتی گرگی به قلمرو آنها تجاوز می کند

تابلو برفی

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امسال زمستان سردی است. چند سال بود که زمستانی به این سردی سابقه نداشت. امروز در این هوای سرد و نفس گیر عصر باید با اتوتوس برم سرکار تقریبا 400 گیلو متر مسافت است. سر ساعت رفتم ترمینال و منتظر شدم تا اعلام کردند که برویم سوار اتوبوس شویم. مسافران با چمدانها و لوازم مورد نیاز خود به مررور آمدند و سوار شدند

تنبيه كارمند

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتنبيه كارمند آقاي بطحايي كارمند ساده يك اداره در جشنواره بزرگ كشوري "نويسنده برتر" شد. يك روز پس از بازگشت از جشنواره ، دستنويسي از رئيس اداره به دستش رسيد: "آقاي بتايي شما زياد غيبت داريد. دو روز كسر حقوغ مي شويد تا تنبيح شويد"!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ناهید

ناهید هر وقت که دلش تنگ میشد میآمد. اول پاورچین پاورچین میرفت توی اتاق خواب ناهید. اگر رفته بود دانشگاه خیالش راحت میشد. حالا وقت داشت که کمی به خانه برسد. رختخواب آشفته اش را مرتب میکرد و ملافهی چروک شده و خیس از عرق را توی ماشین میانداخت. حتما دیشب باز کابوس دیده.. طفلکم! باز هم چراغ لپ تاپش چشمک می زند

مترسک

نمایش مشخصات طراوت چراغی تا به حال قصه ام را شنیده ای ، قصه ی آن نگهبان قلابی تنها .با چشم های دکمه ایم به پرندگانی که هراسان از من پرواز میکردند.و به دور دستها ميرفتند مینگریدم .به شنل سیاهرنگی که تنم بود خیره شدم این شنل من را تر سناک تر از هر دیو و دد ویا هر حیوان وحشی دیگری شبیه کرده بود. با لباس های پاره

تابلوي هشدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتابلوي هشدار كارگرِ پارك رفت روي چهارپايه و با ارّه برقي چهار شاخه درخت را بريد. وقتي جا باز شد با چهار ميخِ بزرگ روي تن درخت يك تابلوي هشدار كوبيد. تابلويي كه رويش نوشته شده بود: ... "لطفا به درخت ها آسيب نرسانيد" از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درخت انجیر

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی - منوچهر! - جونم آقا جون - رحم داشته باش پسر، این چراغ خواب یک عمر بالای سر من و مادرت روشن بوده. چرا انقدر بی توجه پرتش می کنی تو کارتن؟! بابا جان! - ببخشید آقا جون - می بینی مصیب؟! این هم وضع زندگی من که افتاده دست اینا. تا وقتی اون خدا بیامرز بود، اینجا نظم و قانون داشت. بعد از اون،

دکترای اسنپ

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) می خواستم یک روز شهره ی عالم شوم و اسمم در همه جا پخش. هر جا که بروم، برایشان آشنا باشم. از گمنامی متنفر بودم. تصورِ شهرت، حس خوبی برایم داشت. سال ها درس خواندم. از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان، شاگرد ممتاز بودم. هر سال جوایز مدرسه را درو می کردم. گاهی آنها را داخل جعبه های شیشه ای می گذاشتند تا ما را ترغیب به درس خواندن کنند

یک روز جمعه

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امروز جمعه است ،همه افراد خانواده در خانه هستدبرای صرف صبحانه دور سفره نشسته و منتظر تا مادر چای را بریزد و از کنار هم بودن لذت ببریم. در طول هفته بابا زودتر همه صبح از خانه خارج میشود من و برادرم هم که میرویم با هم مدرسه،ولی امروز قرار است با بابا برویم سید ملک خاتون سر خاک مادر بزرگ برای ما خیلی جالب و هیجان انگیز است

فرشته

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد با صورتی در هم ریخته اما لباس هایی تمیز و مرتب فرشته ای به تمام معنا آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند اورا نمیدیدند شاید بسیار کوچک بود شاید برایشان اصلا مهم نبود شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

سه پيرمرد - سه كودك

نمایش مشخصات حسن ایمانی سه پيرمرد _ سه كودك روي نيمكت پاركي سه پيرمرد نشسته بودند. سه كودك هم روبروي آن ها مشغول بازي. پيرمرد اول مي گفت و مي خنديد ، پيرمرد دوم از گذشته مي ناليد و پيرمرد سوم چيزي يادش نمي آمد!... كودك اول مي دويد و مي خنديد ، كودك دوم نِق مي زد و كودك سوم پيِ دعوا!! كتاب "سه خط قصه!"

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

قصه ی یحیی کوچولو 2

قسمت دوم که یک دفعه صدای تالاپ تالاپ افتادن خال خالی تو چاه میان دشت پیچید.گاو شروع کرد به ماع ماع.یحیی سریع به طرف خال خالی رفت اما کار از کار گذشته بود،گاو سنگین بود و میان گل و لای دست و پا می زد ونیمی از بدنش میان چاه افتاده بود. یحیی گفت:کمی تحمل کن،الان می روم و کمک می آورم

مرگ زنده است

به نام الله مرگ ارزو هایم را به چشمانم دیدم. حال خودم را دیگر نمی فهمم،در اولین دود احساسم رفت؛ شدم یک مجسمه بی روح. در دومین دود خانواده ام و اموالم؛. زهرا کوچولو دیگر به من نمی گوید بابا؛ می گوید شرمش می شود از من. در سومین دود خود را در دادگاه دیدم، زنم طلاق گرفت از من در دادگاه قضایی

گیسو(5)

نمایش مشخصات بهروزعامری چرا فاصلمو اینقدر دور کردم منکه دیگه طاقت ادامه ی این راه طولانی رو ندارم کاش حواسمو جمع می کردم از همون راه همیشگی میرفتم اما مگه میشه چیزی که برات نمیمونه حسه چه برسه به حواس اونم حواس جمع ما کجا حواس جمع کجا ، آه چه دخترکی !چقدر قشنگه پا برهنه نشسته جلو در خونه داره کیک می خوره

داستان کوتاه : زمین پرواز یا سقوط پرواز

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه : زمین پرواز یا سقوط پرواز *************************************** از دور چراغ های شهر پیدا بود همچون ریسه ی خوش نقش و نگار خود نمایی میکرد از بالا که نگاه میکردی غرق نور بود شهر و چون کهکشان راه شیری شکل هارمونیک و هندسه زیبایی را داشت و تابلوی بی بدیلی را اشرف مخلوقات به تصویر

پاییز

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام زیباترین راز آفرینش من محالم تو به ممکن شدنم فکر نکن _از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداختم امروز یکم مهره،و فصل پاییز عروس فصلها شروع به هلهله و غوغا کرده. انگار آقای بادم عجله داشت که خودشو به عروسی برسونن. که مبادا جا بمونه. تند تند و با شتاب هوهو میکشید. سرم رو از پنجره

ترازو

نمایش مشخصات ف. سکوت جمعیت درست کنار دهانه غار منتظر بود. ناگهان بی هیچ دلیل مشخصی به آرامی و با موجی از سرهای افکنده حرکت کرد. با جمعیت به جلو رانده شدم. داخل غار تاریک بود. بوی کهنگی و رطوبت به مشام می رسید. مجسمه ای ایستاده با دستان تا شده بر روی سینه و خطوط دالبر بر روی لباسش توجهم را جلب کرد. ایستادم

گیسو(4)

نمایش مشخصات بهروزعامری وقتی کلمه ی خونواده رو شنیدم چیزی مثل یک زخم سر بازنکرده یک آن به ذهنم اومد و فوری هم رفت همیشه همینطور بوده، دیگه از خانواده چیزی غیر ازین زخم سربسته برام نیست که سعی میکنم اونو با دنیای تهوع که تو روحم لونه داره و گاهی بسراغم میاد باهم علاجش کنم علاج که نمیشه ولی یک گوشه قایمش کنم

آرزوی سرخ و سفید

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) گروهی از بچه ها در آن دور دست ها ، فوتبال بازی می کنند ... اینجا اما در کف ترافیک خیابان و در لا به لای شلوغی جمعیت ، جسمی بی شکل ، در زیر پارچه ی سفیدی که با رنگ قرمز تزیین شده است ، قرار گرفته است . در کنار آن جسم ، یک جفت کفش نو سفید رنگ در کنار جعبه ای وارفته ، بر روی زمین ولو شده است

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری لاف! پسر رو کرد به پدر و گفت : پدر جان ! این خال هندو چقدر ارزشمند بود که جناب حافظ می خواست به خاطر آن سمرقند و بخارا را ببخشد. پدر خندید و گفت : این را باید از مادرت بپرسی . مادر که این حرف را شنید گفت : پسرم ! پدرت هم قرار بود باغ هایی را به من بدهد اما خبری از آن نشد. پسر خندید و گفت : یعنی بابا هم مثل حافظ اهل لاف بود

امپراتور

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید: "پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم" هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود... اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم "چون کشورمان زنده بماند" فرزندم

مراسم تجليل

نمایش مشخصات حسن ایمانی مراسم تجليل يك شركت توليدي براي تجليل از كارگرهايش مراسم باشكوهي ترتيب داد. در اين مراسم ، سخنران مشهوري رفت روی سن و شروع كرد به نطق هاي آتشين! در پایان فرياد زد: _ آدم باید با صداي بلند خواسته هاشو بگه! ناگهان کارگرها از جا برخاستند و یک صدا فریاد زدند: _حقوق ما سرِ وقت ، پرداخت باید گردد!

گیسو(3)

نمایش مشخصات بهروزعامری اوه اوه چه می درخشه گمونم ازین سکه های بدلیه کسی دلش برا یک دختر فقیر سوخته جواهر بدلیشو انداخته تو صندوق لابد فقط همینو داشته با گوشه کتم که زبرو کثیفه تمیزش می کنم وااای مثل طلا می درخشه شاید پنج تومن بخرن باید از کسی بپرسم بدلی فروش که این دوروبرا نیست برم اونور خیابون بنظرم چندتا

قصه ی یحیی کوچولو

قصه های خواب تقدیم به کودکان خوب وطنم قصه ی یحیی کوچولو یحیی کوچولو یک پسر روستایی بود.یک پسر کوچولوی خوب و مهربان. پسر کوچولوی قصه ی ما هر صبح که از خواب بیدار می شد بعداز شستن دست وصورتش و خوردن صبحانه گله ی گاوها را با خود به صحرا می برد و وقتی که آفتاب غروب می کرد به طرف ده بر می گشت

چه زود می گذرد

نمایش مشخصات محمد علی قجه چه زود می گذرد آن روزها که قدرت تکان دادن دستهایمان را نداشتیم ... و کم کم غریزه مان گفت که دست کوچکمان را در انگشتان مادر گره بزنیم ... سپس به چند سالگی رسیدیم و آرزو کردیم که ای کاش بزرگ شویم ... و آنگاه بزرگ شدیم و پرمشغله ، با هزاران آروز و درد بی درمان ... و سرانجام پیر شدیم و اندوهگین مرگ را بر بالای سرمان دیدیم


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >