آرشیو داستان

نتهای یک جدال(۴) قسمت چهارم

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور انتهای یک جدال ( #قسمت_چهارم ) «...روزی در حیاط کنار حوض کاشی نشسته بودم و خاطراتتم را مرور میکردم خاطرات خوب این خانه ی قدیمی که دیگر نه صفایی داشت و نه بزرگتری. یاد خاطره اولین روز مدرسه رفتن علی افتادم ، چه قدر زود خاطرات خوب تمام میشوند و به ابدیت ذهن پیوند میخورند. دلم تنگ شده

نابغه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sنابغه! توي مدرسه به او لقب"نابغه رياضي" دادند! توي دبيرستان به او لقب "مستر رياضيدان" دادند! توي دانشگاه به او لقب "اينشتين" دادند!!... فعلا كه دو سالي مي شود سرِ كوچه گلبهار باقالي مي فروشد به عشق مهناز!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

هرمز بخش اول

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دریا آرام بود کشتی بازرگانی تاجر بزرگ شهر به سمت شرق در حرکت بود ملوان کشتی فردی نبود جز هرمز پرآوازه ترین دریانورد سه قلمرو بزرگ پادشاهی بیش از پنجاه سرباز صدوبیست خدمه و هزاران نوع جنس و کالا در کشتی بود . روزها و شب ها در راه بودند بدون هیچ مشکلی اما آن روز فرق داشت دریا

وحشت

نمایش مشخصات اصغر محمودی بهار بود . بهار چه سالی ، یادم نمیاد . فقط یادمه همه ی درختا شکوفه داده بودن . زمین سبزسبز بود . آسمان ، آبی و صاف . از کنار درختا که رد می شدم عطر گلهای بهاری دیوانه کننده بود . خاطرم نیست تو باغ کی داشتم قدم می زدم . رو درختا انگاریه عالمه برف نشسته بود . سفید و قشنگ . دیوار باغ کوتاه بود

رستگاران 3

نمایش مشخصات محمد علی قجه صبح زود همه بچه ها مثل همیشه با کیف های مدرسه و یا حتی بدون کیف از خانه های زیبای کاه گلی شان بیرون آمدند و همه دسته دسته و یا تک تک در راه خاکی ای که با نم نم باران سپیده دم مرطوب شده بود به سوی مدرسه کوچک روستای دره تفی حرکت کردند . این تنها مدرسه روستا بود که همه بچه ها با سنین مختلف

تقدیم به پیشگاه مقدس حضرت سیدالشهدا (ع)

بسمه تعالی تقدیم به پیشگاه مقدس حضرت سیدالشهدا (ع) قلم به تو فکر می کند و قطره های خون ترا , گریه می کند و کلمه های سرخ وقتی به کلمه سر می رسد , صفحه را به آتش می کشد و خورشید سرخ بر نیزه , روح ایثار را بی پایان می کند و ای حسین (ع) , توفان های سرخ نینوا , عشق الهی را

شروع انتها

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب تنها میان خیابان های خلوت شهر ، تنها صدایی که به گوش میرسد صدای پاروی رفتگر است که ادعا می کند که کثیفی های یک روز را میشوید و با خود به جایی دور میبرد. کاش یکی هم پیدا میشد ذهن کثیف آدمهارا با پارو پاک کند و با خود ببرد و هرگز دیگر پیدایش نشود....... کلای کاپشنم را سرم گذاشتم صدای وجدانم امشب بی محابا اذیتم میکرد

اتفاق نیفتاد

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا آخرین باری که در پیامی سرد خداحافظی کرد را به خاطر آوردم آن زمان نمیدانستم چه برسرش آمد اما خودم کم کم وضعم از روز قبل بدتر میشد ورشکست شدم و بیکار برای نان شبم مانده بودم آه نداشتم با ناله سودا کنم عزت نفسی برایم باقی نمانده بود از خانه استیجاری بیرونم کردن و شب در گوشه کنارهای

توي ده ثانيه!!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوي ده ثانيه!! دكتر تا خواست درباره علائم آرتريت روماتوئيد حرف بزند مجري برنامه گفت: _توي ده ثانيه لطفا!! دكتر گفت: _يه راه دوتايي توي سه و چهار وجه با پنج شكل شش گانه و هفت لايه در هشت مدل نُه ماده ايِ ده واحدي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری با طلا باید نوشت ! نمی دانم چگونه اطلاع پیدا کرده بود. در حد یک ایده بود حتی روی کاغذ هم نیاورده بودم. فقط در ذهنم مرور می کردم و می گفتم : این شعر با طلا باید نوشت و به گردن سیاستمدارها آویزان کرد. آسایش دو گیتی تفسیراین دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا شب به خوابم آمد و گفت : خواهش می کنم این کار را نکنید

سيب قرمز

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسيب قرمز يك سيب قرمز از پربارترين درخت باغ پايين افتاد و به خاطر شيب تند زمين ، قِل خورد و قِل خورد تا رسيد سرِ سفره ناهار چوپانِ درستكار! سه روز پيش، چوپانِ درستكار از كار در همين باغ اخراج شده بود! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(13) قسمت آخر

نمایش مشخصات بهروزعامری حرفاش به تنم زلزله میندازه گاهی بشکل دیو میشه گاهی بشکل فرشته و بیشتر وقتها شلم شوربایی از هردو پاهام تیرهای بدی میکشه احساس میکنم نگاه سگش که به منه لحظه ای خوردنی و گاهی مثل سگ هاره بطرفش میرم شکل هاربودنش کم میشه بیشتر خوردنی بنظرم میاد اگه بهش دست بزنم دیگه هار نیست همیشه یک

مسخ زرافه ای من

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا شب را به خواب میروم و صبح که از خواب بلند میشوم حس میکنم پاهایم کرخت شده اند انگشتانم را حس نمیکنم و کم کم احساس میکنم که از شکل طبیعی خودم که یک انسان نگون بخت است خارج شده ام و درون خانه کوچکم تک و تنها به زرافه ای بزرگ تبدیل شده ام از کجا فهمیدم که زرافه شدم را نمیدانم شاید برای

دنیای عجیبی ست!!

دنیای عجیبی ست! من با تمام دلتنگی ام در فکر تو، و تو با تمام بی خیالی ات در خیال من... هر چه می کنم تا بین من و تو نقطه اشتراکی باشد، نیست که نیست ای کاش بین این همه بودن های خیالی، قصه ای عاشقانه شویم. تا کلاغ قصه ها خبر با هم بودنمان را به خانه اش برساند...! در عالم با تو بودن زندگی

ايست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sايست! نگهبان از بالاي برج فرياد زد: _ايست! ايست! تكون نخور، وگرنه... مردي از لاي خارها بلند شد و گفت: _اگه مي دونستي اوني كه ايست حاليش نيست چه مي كنه ، ايست نمي دادي! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دختری که دیگرنبود

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سرسبز استوار محکم بر خاک چنگ زده منتظر افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند خوشحال بودند ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی مشناختند اما منتظر بود دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید نیمه های شب وقتی نظاره گری در پارک نبود دختری که با عجله از کنارش می گذشت را زیر نظر داشت

نتهای یک جدال(۳)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور انتهای یک جدال ( #قسمت_سوم ) «...به هوش که آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و بالای سرم او بود و ناله های شیرین که مدام میگفت:« ای مرد ببین چه بلایی سرمون اومد. آخرش هممون رو بدبخت میکنی با این کارا.» بگذارید نامش را هم بگویم که، او بودنش شما را اذیت نکند. نامش علی است و چون شغلش کار با چوب است به او اوستا چوبکار هم میگویند

قبله گاه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در انتخابات مجلس در شهر کوچک خودشان برنده شده بود و آمده بود تهران پیگیر کارهای خانه و سکونتش. همشهری های مقیم تهران سر اینکه شب نماینده جدید خانه ی کدام یک بخوابد با هم رقابت داشتند، خودش بود و برادر بزرگترش و رییس ستاد انتخاباتی اش، هر شب خانه ی یکی از همشهری ها می خوابید، شنیده

مریم...................

به نام آفریننده عشق: نظر فراموش نشه. یه دختر؟...یه دختر؟.....اسمش؟....هه حتی خودشو هم یادم نمی یاد"چه برسه به اسمش. پیری هست وحافظه داغون من. هر چی تو ذهنم کنکاش می کنم به جایی نمی رسم. آهان اسمش مریم بود "مریم زمانی اهل جنوب سرزمین عشق. دختر خوب محلمون. ازخانمی کم نداشت »باوقار ومتانت و

من یک دخترم.

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم، پسر شدم، پدرم خوشحال بود، مادرم نیز، خواهر نداشتم، قبل از تولد مرده بود. خواب دیدم، بزرگ شدم، همیشه دور از همه، خواب دیدم، عاشق شده ام.. عاشق دختری ک آرزو داشت پسر باشد.. و عشق برایش سخن سختی بود.. ب او گفتم.. بیا جای من تو پسر باش، من دختر، ب شرطی اما، ک بعد از تولد

زنبورداري

نمایش مشخصات حسن ایمانی sزنبور داري با دستور خان ، يك راس گوسفند توي ده ماند با چهار تا چوپانِ محافظ و دويست راس گوسفند با يك چوپان در صحرا! از وقتي كه دختر ميرزاقلي شرط كرد: _ زن خان نمي شم تا زنبورداري ياد بگيره!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(12) از سیزده قسمت

نمایش مشخصات بهروزعامری راه افتادن نیت اولم بود پس از چند قدم وامیستم الآن کجاهستم واز کجا باید برم بله به اون محله ی نکبت توی راه فقط بگیسو فکر میکنم بکسیکه که ته عمرمه ندیده بودمش شاید مادرم بود جوردیگری بود این شکلی نبود اگر قوه دیدن آدم راه بیفته میفهمه اون چیزایی که قبلا دیده همشون مجسمه بودن اصلی

ششش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سیاست ! مرد که اهل سیاست بود و پستی و بلندی های سیاسی را پشت سرگذاشته بود . به پسرش رو کرد و گفت : پسرم ! هرگز وارد دنیای سیاست نشوید که سیاست عرصه ی زد و بندها و میدان مرد و نامردی هاست. پسرم ! سیاست آن قدر کثیف است که پدر فرزند را و برادر؛ برادر را می فروشد. احمقانه است که به دوستان سیاسی اعتماد کنیم

بره و آتش

نمایش مشخصات اصغر محمودی بره ایی در جنگل آتشی به پا کرده بود و گرد آن می چرخید . همچون پروانه ایی گرد شمع . در چشمانش چیزی جز سرخی آتش نبود . الاغی سر رسید و نظارگره بره و آتش شد . سپس پرسید : آتش برای چیست ؟ می خواهی جنگل را بسوزانی ؟ بره گفت : نه . می خواهم خفته گان را بیدار کنم . الاغ: با این آتشی که تو راه انداخته ایی زنده گان هم خواهند سوخت چه رسد به آنهایی که خوابیده اند

رستگاران 2

نمایش مشخصات محمد علی قجه بی بی که دلش عین سیر و سرکه می جوشید با دستهای لرزون عصاش رو فشرد و سایه ها رو توی افق دریا دنبال کرد . افق سرخ رنگی که با موج ها می رقصید و با لهیب داغ آفتاب بخار می شد و به آسمون می رفت ، مثل نگاه خسته و پیر یه مادر که ناامید میون قایق ها دنبال گمشده ش می گشت . گمشده ای که همه وجودش بود و امید به زنده بودنش

نتهای یک جدال(۲)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور نتهای یک جدال ( #قسمت_دوم) «او نه مرا می دید و نه خودش را. مدام به او اصرار میکردم به خودت اهمیت بده و از این پریشانی بیرون بیا اما کجا بود گوش شنوایی که این حرف ها را عملی کند.جالب اینجاست که سلیقه ی خوبی هم داشت اما تمام بازار را زیر و رو می کرد تا یک پیراهن انتخاب کند.عید سال قبل بود

تاب بازي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتاب بازي پدر بعد از اينكه گره هاي كوري به طنابِ تاب انداخت ، اول خودش سوار تاب شد! جيغ و داد دختربچه به آسمان برخاست! مادر او را در آغوش گرفت و گفت: _بابا يه بار روي تاب مي شينه كه تو تا شب روي تاب بشيني! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نتهای یک جدال(۱)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور ???????????? «آرام تر از همیشه بود. چشم هایش قداست خاصی داشت، صدای نفس هایش را بهتر از هر شبی میشنیدم، قدم هایش آنقدر آرام بود که همچون نسیم نوازشگر شب خود نمایی میکرد. تازه آمده بود، انگار خودش نبود، خسته اما با آرمشی عجیب. برایم عجیب بود، آن شب جواب سلامم را نداد و بدون توجه به تمام تغییرات اطرافش ، راه را به سمت اتاق خصوصی اش کج کرد

ديوانه و روانپزشك

نمایش مشخصات حسن ایمانی sديوانه و روانپزشك مردِ ديوانه توي مطب پيراهنش را پاره كرد و فرياد زد: _من يه روانپزشكم روانپزشك! ديوونه م كرديد از بس نفهميديد! روانپزشكِ مطب گوشي را برداشت و به منشي گفت: _فوري يه ليوان آب خنك بيار تا سرمو نكوبيدم ديوار!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >