آرشیو داستان

شغل آزاد

_نازنین بهرامی بابام وکیل _زهرا عبدی خانم بابامون لباس فروشی داره _ندا هاشمی پدرم پلیس _بهنوش جمالی خانم اجازه بابامون تو هواپیما کار میکنه _مریم صادقی گوشه ی چادر مادرش گرفته بود و مثل همیشه با چشمای گرد شده صف طولانی آدما رو نگاه میکرد.. اکثر ادمای داخل صف دفترچه هایی یک اندازه با جلد قرمز دستشون بود

پنجره ای رو به قفس

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) بایدکمی به تاریکی ایمان بیاوریم, سیاهی رنگ شب, رنگ ترس, رنگ سرما. وهمچون یک گرسنگی واقعی شاه دردان, بی نام و نشان ونه همانند زندگی سرخ ودر جریان ونه مانند مرده های پیش سرطان بی وجود وناتوان... گاهی وقتها از همه موجودات زنده وغیر زنده وحتی همین اجسام بی شعور دروبرم خسته که می شوم به

آه آناستازیا دخترم (34)

نمایش مشخصات بهروزعامری انگار دنیا دیگر حرفی برای گفتن ندارد این از هنر شبه مدرن که فرم را بطور اتفاقی باز سازی می کندو این هم از غذاهای رستورانها که فقط بدنبال طعم و مزه های جدید هستند حالا محتوا باشد یا نباشد فرقی نمی کند می خواهد این نشاسته از گندم یا سیب زمینی یاهر نشاسته ی ارزان دیگرباشد مهم طعم است

الماس گمشده بنام محبت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستانک : الماس گمشده بنام محبت ********************* نزدیک هفته دولت بود ، کارفرما اداره راه و تمام مسئولین ریز و درشت مثل مور و ملخ ریختن تو پروژه و کلی جلسه و نمودار و گزارش و برنامه زمانبندی از من خواستند چون مدیریت کارگاه با من بود و مدیر پروژه در جریان دتایل ریز کارهای پروژه نبود و یک

ده به اضافه ده

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدیروز چه سخت بود تا یاد بگیریم (( ده به اضافه ده )) چقدر می شود ... و امروز چه سخت است تا درک کنیم (( ده به اضافه ده )) چه زود می گذرد !

دریا

نمایش مشخصات محمد علی قجه دریا ... ساحل ... طوفان ... موجی بلند آمد ... کودک را برد ... پدر فریاد زنان بر میان امواج کف آلود پرید ... موجی دیگر بازگشت ... آن دو را در آغوش هم به ساحل پس داد ... فردای آنروز پرچمی قرمز بر لب ساحل گذاشته شد ... پرچمی که با رقصی دیوانه وار بر فراز صدفها می گفت : بر این فریبکار جذاب نباید اعتماد کرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاعرها ! آن روز که مثل سربازها شده بودی چقدر گریه کردم. دکتر وقتی که این قضیه را فهمید خندید و گفت : مردها که گریه نمی کنند. اشک هایم را پاک کردم و گفتم : آقای دکتر ! شاعر ها نمی توانند زنی را در بستر ببینند. آش ! پدر هر بار که از اوضاع امروز می گفت. پسر عصبانی می شد و می گفت : این آشی است که شما برایمان پخته اید

عاشق دریای مواج

صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می‌آورد. سعید درحالی‌که دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده

عروج

نمایش مشخصات محمد جهاني نسب مرد آرام شنل سیاهش را از چوب رخت بیدهای مجنون ، قرض گرفت و فکر پریشانش را لابلای بوی برگهای چنار سوخته به حلقة تاریک و ولنگار شنل سپرد . کفشهای تنهایی اش را با هزار یا علی مدد از گوشة زیلوی افکارش به پیاده روی کهکشانها دعوت کرد و بی آنکه از بودن کنار دریاچه احساسی به قلب انگشتان پایش وارد آید راه مرداب را در پیش گرفت

نباشی، نمی شود!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان کوتاه: ???? نباشی، نمی شود: [با عشق به عشق ام...لیلایم] فراموش کرده بودم که با خودم چتر ببرم. وسط راه باران گرفت و تا رسیدم به دانشکده خیس باران شدم. از باران متنفر بودم. خیس بودم. کلافه و عصبی رفتم کلاس. هنوز کسی نیامده بود. تنها توی کلاس نشستم. بلوزم را روی شوفاژ کنار دیوار پهن کردم

جای خالی تو

طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند

ان فرد

باران امروز میزند اخرین تقلایش را بر پیکره ی نیم جان زمین و سوقلمه ای گاه اهسته بر ذهن چتربازان خاکی تا که با چتر هایشان ان قدر زیر باران خودنمایی نکنند ومن اری من که خودم را در زیر اسمان خاستری شب به بند افکارم کشیده ام چونان شنل پوشی با کلاه تردید در زیر این تازیانه ژرف باران

تعبیر رویای پریشان

نمایش مشخصات ساراولی موج موهای پریشانم را برای بار هزارم زیر مقنعه دادم و همزمان لعنتی به خودم فرستادم که چرا زیر این مقنعه را اینقدر گشاد کرده ام،با یک دستم مقنعه را روی سرم نگه داشته و با دست دیگر کیف بزرگ و سنگینم را گرفته بودم و به سمت باجه خرید بلیت مترو میدویدم،سه دقیقه وقت داشتم خودم را به قطار

کی دوست داره بمیره؟

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آفتاب وسط آسمون بود و گرمایش رو مثل نیزه های داغ بر تنش فرود می آورد ! عرق روی شقیقه اش رو پاک کرد و نگاهی به آسمون کرد ! خدایا ، خودت می دونی چقدر برای خانواده ام جنگیدم و کم نیاوردم ، من بلد نیستم خوب حرف بزنم و درخواستم رو بصورت دعا بگم ! نیازی هم نیست ، چون خودت از دلم خوب خبر داری

17 دقیقه بد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري 17 دقیقه بد دو سال بود که تو دانشگاه همو میشناختم به طوری که همه ما رو عروس داماد خوشبخت میدند بالاخره احمد به خواستگاریم امد هیجان زده بودم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و روز عقدمون شد من احمد چند دقیقه بعد عقد از پدر مادرامون خداحفظی و تعصیم گرفتم بریم قم زیارات درست 17 دقیقه گذشت

زندگی

نمیدانم قانون دنیاست؟ عاشق هر کسی باشی تورا تنها میگذارد!.. فک کنم باشد، تا قبل از اینکه بفهمد عاشق او هستی تورو بسیار دوستت دارد؛ اما تا اینکه میفهمد بدون او نمی توانید زندگی کنید شما را تنها میگذارد! کسی که مثل خون در تمام بدن شما در جریان است؛ یک گونه خنجری زهرآلود بر شکم شما

« کش روی پول»

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی نام داستان: «کش روی پول» ..................................... همین چند روز پیش ،به خیابان همتی رفتم تا با آقای پورداوود صاحب سوپر مارکت شاندیز تسویه حساب کنم . شاندیز نزدیک ترین سوپری در همسایگی ما بود و بچه ها بی حساب و کتاب از او خرید می کردند و او هم فقط در دفتر مخصوصی یاد داشت می کرد . به قول

با من حرف بزن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sدخترک تنها گوشی از خانه نشسته بود و مدام با خودش خاطرات دوران که پدر و مادرش با هم بودن زمزمه میکرد نگاهی به عقرب های ساعت کرد سالها بود چنین حس تنهایی را تجربه نکرده بود صدای تیک یک عقربه های ساعت روحش را ازرده تر میکرد حس رفتن عزیزانش تلخ ترین تجربه او بود ...

شیطنت

نمایش مشخصات علیرضا تاریوردی راننده ماشین پسر جوانی بود که با دوستش به دنبال سوژه می گشتند. سرگرمی آنها این بود که در خیابانها بگردند و با ویراژ و صدای بوق، عابران و راننده های دیگر را بترسانند. همینطور که در حال حرکت بودند، پسر، عابری را دید که داشت به آرامی عرض خیابان را طی می کرد. ناگهان به سرعت و با بوق ممتد به سمت او رفت

کلاه

نمایش مشخصات آزاد معلم sپسرک نگاهی به مرد انداخت و از جایش بلند شد. در ازدحام اتوبوس پسرک جایش را به مرد داد. مرد گفت می‌ایستم، پسرک جواب داد به احترام موی سفیدتان بلند شدم. مرد روی صندلی نشست و کلاهش را روی سرش کشید.

هندسه عقل

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا نامرد بی معرفتم خودتی آخرین وضعیتم رو که خودت تو دانشگاه میدیدی ژولیده ی خسته ی له هنوزم همونم و هیچ انرژی ندارم داغونم پس نباید بیش از این ازم انتظار داشته باشی میدونم هم که نداری ولی چیکار کنم خسته م انرژی سابق رو ندارم شاید پیر شدم شاید روحم بزرگسال شده و دیگه جوون نیست

گوش میکنم

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی زبانم دیگر به سخن باز نمی شود.سکوت میکنم و به اطراف نظاره میکنم هر کسی را که می بینم چهره اش غمگین است. من گوش میدهم به حرفهای اطرافیانم به دل های خونشان چرا هیچکس آرام نیست؟ یکی آسایش دارد ولی آرامش ندارد و دیگری چون آسایش ندارد پس آرامش بی معنی می باشد.بازهم گوش می دهم. هیچکس دیگر

کپه

sاز آخرین کپه هم بالا رفتند مورچه عرق پیشانیش را کمی پاک کرد بادی به غبغب انداخت و گفت : _ نگاه کن ،چقد بلنده! به نظرت، این آخرین قلۀ دنیاست؟ _ نمی دونم، شاید! _ یعنی ما فاتحان بلندترین قلۀ دنیا هستیم؟! و پرندۀ کوچک نزاری که روی شاخۀ لرزان بیدی نشسته بود لبخندی به لب داشت.

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده #پارت_سوم وقتی عکس بزرگ شده ام رو روی دیواردیدم لبخندی از خوشحالی زدم وبه این فکر کردم که علی چقدر دوستم داره که این کارو انجام داده اصلا کی این کارو کرده که من نفهمیدم؟ این عکس متعلق به زمانی بود که رفته بودیم شمال اصلا علی کی این عکس و ازم گرفته بود که من متوجه نشده بودم؟

آدم رو سگ بگیره ولی جو نه!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پول ندارم ولی جایِ پول های مامان را بلدم. کنار دیوار، زیر لبه ی قالی می گذارد که به سراغشان می روم. داخل حیاط در حال شستن لباس های کثیف است و حواسش به من نیست. قالی را بالا می آورم که برق اسکناس پنجاهی، صدی و دویست تومانی چشمانم را می زد. برای کلوپ داش عباس، اسکناس صدی نو و پنجاهی که گوشه ی آن چسب دارد را بی سر و صدا داخل جیب شلوارم سُر می دهم

چرخه شگفت

نمایش مشخصات محمد علی قجه دنیا چه چرخ شگفتی است ، چرخه ای که ابتدا و انتهایش یکی است . در کودکی با دستانی لرزان ، ناتوان از غذا خوردن ، با پوشک ، محتاج پناه و آغوش ، بی آنکه قادر به راه رفتن باشی ، خوابیده در کالسکه خردسالان ... در پیری با دستانی لرزان ، ناتوان از غذا خوردن ، با پوشک ، محتاج پناه و آغوش ، بدون آنکه قادر به راه رفتن باشی ، لمیده در کالسکه بزرگسالان

چوپان

چوپان صورتش را نزدیکِ کتری سیاه بُرد، چشمانش را بست، محکم و پُرزور هیزم کم‌جان را فوت کرد. آتش زیر کتری، دوباره گُر گرفت. سرش را بلند کرد، بره سفید و سیاه، زل زده بود به سفره پهن شده‌. کلوخ برداشت تا بزند، دلش نیامد. زیبای دوست داشتنی! انگار نقاشی شده بود، پشم سیاه مخملی با لکه‌های سفید

کفتار خیس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کوچه آسفالت است ولی چاله هم دارد. وسط آن با بلوک سیمانی، جدول بندی شده. خانه ها نمای مرمر یا آجری دارند با درهای بسته. جلوی هرخانه ماشینی خوابیده است. هر چه نمای خانه چشم نوازتر، ماشین هم مدل بالاتر و هر چه ماشین قراضه... کوچه ای باریک و دراز که سرش دکه ی روزنامه فروشی با آهن ساخته شده و سقفش مثل سر قارچ به رنگ سفید و لاجوردی

غرق در خون

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) از مرخصی به منطقه‌ی خدمت ام برگشته بودم. سرباز مرزبانی بودم و در یکی از پاسگاه های مرزی خدمت میکردم. برای رسیدم به پاسگاه باید مسیری در حدود ۷ کیلومتر را پیاده از کوه بالا می رفتم. خسته و کوفته و گرما زده رسیدم. روی سکوی جلوی ساختمان پاسگاه نشستم تا استراحتی کرده باشم. پوتین های گرد و خاک گرفته ام را از پا بیرون کشیدم و جوراب هایم را کنارم گذاشتم

پَر

نمایش مشخصات مسلم نوری sکوچک که بودیم کلاغ :پر گنجشک: پرر مرغ : پر ...اِ نخیرم مرغ که نمی پره ماشین: پرر..ماشین نمی پره بزرگ که شدیم خونه: پرررر مرغ :پرررر ماشین :پررررر کار : پرررررررررر بیشتر از این هم بگیم خودمونم میشیم پَر پَر


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >