آرشیو داستان

شاید این تابلو فرصت آخرین ترسیم باشد

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه: شاید این تابلو آخرین فرصت ترسیم باشد... ********** رو به افقی اریب نشسته ام و تابلوی گذشته را نگاه میکنم نمیدانم زمین کج است و یا نگاهم در حال سقوط... هر سال که میگذرد اریب تر می شود ، این خط سیر یاد دارم اوایل که معنای بوم و رنگ را درک کردم این سایه روشن تابلو در دور

نسبیت ماورایی

نمایش مشخصات حسین شعیبی کمی درنگ لازم بود. این بار مرگ را نزدیک‌تر از همیشه به خود می‌دیدم، قلبم تیر می‌کشید، فرمان را محکم در دستانم فشردم. پانزدهم اسفند سال چهل‌وهفت، درست روز درخت‌کاری. نمی‌دانم چرا تاریخ تولدم به خاطرم آمد، کنار خیابان زیر سایه یک درخت توقف کردم و پیشانی‌ام را روی فرمان گذاشتم، زیر لب گفتم «چیزی نیست رد میکنه»، در ماشین باز شد و او کنارم نشست

کف استخر

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ماه فروردین بود و ما برای گذراندن تعطیلات عید نوروز به ولایت پدرم رفته بودیم من هم تازه لیسانس را گرفته بودم و در ولایت به همه توضیح میدادم که لیسانس گرفتن چقدر سخت هست - و همه هم مرا خوب تحویل میگرفتند و من وقتی میدیدم که همه مجذوب من شده اند چند جمله ایی از بزرگان که از اینترنت

حیران

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار صبح اولین روز بهار ، 1/1/1397 شد . دخترک دفتر خاطرات گل منگولی اش را باز کرد تا به توصیه معلم شان خاطرات عیدش را بنویسد. ساعات بعد از تحویل سال را نوشت وقتی خواست زیر امضای بچه گانه اش تاریخ بزند ، همچون گلهای آفتابگردان در یک روز ابری سرگردان بود که دیروز قسمتی از آخرین روز سال

مغالطه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) زنگ ریاضی است. معلم ریاضی‌مان در حال نوشتن، یک‌ضرب چهار رقمی بر روی تخته‌سیاه گچ آلود کلاس است. صدای تق‌تق گچ و کشیدن آن روی تخته، در لابه‌لای ولوله بچه‌ها، گم می‌شود. وقتی آقا معلم، یک‌لحظه نگاهش را از بچه‌ها بر می‌دزدد، این ولوله‌ها موزی کشدار شروع می‌شوند. کمربند چرمی شلوارم را شل‌تر می‌کنم

تحویل سال1392

نمایش مشخصات مینا رسولی امروز اصلا روز خوبی نیست حتی در اوج نبودن هایت هم هستی ...تا کی باید سراغ تورا از من غریبه بگیرند؟ چرا هیچ کس باورش نمیشود دیگر تو را ندارم ... لعنت به تو ..لعنت بمن به گمانم همه عاشقت شده اند ازبس از تو زیبا نوشته ام ...زیبا گفته ام. تقصیر تو که نیست ,تقصیر من است که از تو دلبرانه مینویسم

" باکره ی مقدس" از "پرستو زارعی"

نمایش مشخصات پرستو زارعی باکره ی مقدس (توهمات یک شیزوفرنی) بیدار که شدم سرم درد می کرد. البته سر دردهایم چندان بی سابقه هم نیست. از زمان بچگی همین اوضاع رو داشتم. یادمه ازکله ی سحر شروع می شد و گند می زد به کل روزم. بعدها متوجه شدم سردردم رابطه ی اسرارآمیزی با کابوس هام داره. به یاد ندارم هیچ وقت خواب خوب دیده باشم

سراب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پنجره را باز کرد و آرام وارد ایوان شد. آفتاب تازه طلوع کرده و هوا نیمه‌روشن بود. عصایش را به دیوار ایوان تکیه داد و روی صندلی نشست و مثل هرروز به ساختمان قدیمی که دو کوچه با خانه‌اش فاصله داشت خیره شد. دوست داشت روز را با خیره شدن به خانه و ایوان و ستون‌های بلند و گچ‌بری‌های زیبایش شروع کند

از پارک لاله تا حال و هوای بهار

نمایش مشخصات مینا رسولی برای رفتن به پارک لاله به پیشنهاد تو مترو را انتخاب میکنیم و من حواسم به تمام حرکات تو در آن قطار شلوغ میان همهمه آدم هاست حواسم هست بدون اینکه مرا لمس کنی احاطه ام کردی تا کسی نزدیک من نشود ... حواسم هست برای تعادل بیشتر من گوشه ی پیراهنت را اشاره میکنی تابگیرم حواسم هست که حواست هست

مرجان من

نمایش مشخصات مینا رسولی به لطف مادر جان و هوای بهار و خانه تکانی پنجره ها عریان بودند گرچه زیبا نبود اما میشد خیابان ها را بدون فیلترشکن به تماشا نشست. میشد آرام بودن هوای اسفند چمدان بسته را دید... طبق عادت همیشگی روی کابینت آشپزخانه نشسته و پاهایم را تکان میدادم و به جابه جایی اشیا منزل نظارت میکردم

افسردگی

شاید نوشتن حالم را خوب می کند شاید هم فکر می کنم هیچ چیزی درجهان بجز نوشتن نمی تواند این حجم عظیم از دردهایم را تسکین دهد و شاید هم من تنها تر از انم که بخواهم با کسی در مورد تنهایی عمیقی که در درونم غوطه ور است حرف بزنم و شاید نمی توانم از ان حرف بزنم ، من نمی توانم حرف بزنم و همیشه

وفاي گوسفندان

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در دل شب سه دزد با وانت پيکان خود به روستايي وارد شدند و سراغ خانه ي پيرمرد پيرزن تنهايي رفتند که چند روز قبل نشان کرده بودند، از ديوار خانه بالا رفتند و از بيست ميش و بره هشت تا جدا کردند، بار وانت زدند و بردند، از خاکي به جاده ي آسفالت، و بيست کيلومتر دورتر دوباره به خاکي زدند و

امر و نهی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی انسان هایی که استعداد عجیبی به امر و نهی کردن دارن و با دیدن افراد خطا کار شروع به نصیحت کردن میکنند خود شان اگر زمینه فراهم شود آن فرد خطا کار را میگزارند به جیب پشتشان و در مسابقه ایی باور نکردنی فرد مفعول یا مسئول را شکست میدهند. همین پسر عمویم وقتی پدرم را میدید که سیگار میکشید

عمونوروز

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پیرزن تنها، در خانه کوچک و اساطیری‌اش در رفت‌وآمد بود. از صبح زود مشغول خانه‌تکانی بود. تشک‌ها و متکاهایش را به ایوان آورده بود تا هوا بخورند. فرش‌ها را جارو کرده بود. گردوغبار شیشه‌ها را زدوده بود. پرده‌ها را شسته بود. حیاط را جارو کرده بود و حوض را شسته بود. خاک گلدان‌ها را عوض کرده بود و گل‌های تازه در آن‌ها کاشته بود

سبد

نصف شب بود.دوباره در فکر فرو رفتم.خوابم نمی برد.فردا دوباره باید به گدایی می پرداختم.جیب هایم پر از خالی بود.قرونی برای تهیه نانی نداشتم.آب خانه را شش ماهی می شود قطع کرده اند و من و فرزندم از لوله ی ترک خورده ای که در باغ کنار خانه مان داریم استفاده می کنیم.خانه ای که محل سکونت ما

اب سرد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري یکی دو مشت آب سرد که به صورتم می زنم تازه چشم های پف کرده ام باز می شود و می توانم درست و حسابی خودم را از توی آیینه دستشویی نگاه کنم . از توی لیوان بغل آیینه دارد با دندان های ردیف سفید و براقش بهم می خندد و وسوسه ام می کند اگر می خواهم مثل او جذاب باشم و هر وقت که می خندم بدرخشم و همه

مین

نمایش مشخصات صغرا آقایی باران بند نمی آمد . جاده گل ولای گرفته بود. کوله بارهایمان خیلی سنگین بود ، کار تخریب مین را با سینه خیز شروع کردیم . تیر انداز های عراقی همچنان می زدند . همه جا از مین پر شده بود و جایی برای استتار نبود . سینه خیز می رفتیم و تلفاتمان خیلی زیاد شده بود . ناگهان در حین پیشروی ، پایم به مین خورد

آه آناستازیا دخترم (21)

نمایش مشخصات بهروزعامری حواسم نبود ،از چارراهی که روز اول به اشتباه گذشتیم خیلی دور شدیم ،بهترست به عقب برگردیم؛نمی دانم چقدر زمان می برد راستی زمان هم مقوله ایست،مقوله ای که هستی بدون آن بی معنیست یعنی زمان یکی از بعد های هستیدن است همه ی سه طرف یک جسم درازی،بلندی،پهنی با خود بعد زمان را دارد یعنی حرکت

رابطه

رابطه شجاعت میخواهد... زندگی در یک رابطه مشترک انسانی شجاعت میخواهد،تمام دلسوزی یا به معنای واژه کلمه ؛تمام پرستاری یک قلب مهربان را میطلبد،سالها وقرنهاست بشر تنهاست،چه آنهایی که خودشان تنهایی را برگزیدند به معنای نبود شخص دیگر،چه آنهایی که بهشان تحمیل شد وچه آنانی که درجمع

از نهال تا درخت

مردی بود که به پرورش گل و گیاه علاقه زیادی داشت.روزی دشمنش که همه چیزش را ازشگرفته بود برایش گلدانی فرستاد و گفت:دراین گلدان گلی زیبا کاشته ام.مرد بارهاان گلدان را پس فرستاد اما همان مرد بد جنس دوباره برایش میفرستادومرداز سر ناچاری مجبور شد گلدان گل را قبول کند.اصلا ان گیاه را دوست نداشت اما از سر دلسوزی هر از گاهی به ان اب میداد

حقیقت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار وقتی خود و دنیای کودکی اش را شناخت ، مفهوم کلمه پدر و جای خالی او را درک کرد و تازه متوجه شد که پدرش به جرمی نابخشودنی ، 25 سال را باید در چهاردیواری زندان سپری کند ! از آن پس منفورترین کلمه برایش چهاردیواری بود ! چندین سال بعد ، از بد حادثه هنگام تقسیم سربازان جزو نگهبانان زندان شد !

نثر ادبی برای امام حسین (ع)

بسمه تعالی به حضرت سیدالشهدا (ع) ستارگان آسمان نور فشانی کردند تا مولود یگانه ی شهدای ادیان الهی را با چشم خویش نگریستند ! در روز میلاد تو فرشتگان الهی گریستند و ابرهای رحمت باران ایثار فرو ریختند . ایثار را قلّه گشته ای و مومنین و مومنات آرزوی یک لحظه دیدار تو را در شب وفات

غرور

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) باد و بوران به‌شدت در حال وزیدن است. آن‌قدر سردند که همچون چنگال بر صورتم کشیده می‌شوند. هیچ برگی هم برایم نمانده تا مشتی محکم بر دهانشان بکوبد و گرمم کند. پاییز ناجوانمردانه برگ‌هایم را به یغما برد. پرنده‌های نغمه‌سرا هم کوچ کرده‌اند. تنها دل‌خوشیم ترانه‌های آن‌ها بود. من ماندم و یک‌تنه‌ی لخت‌وعور

زیر باران

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی بلند شو! ببین چه باران قشنگی میاد! تنبلی نکن! خودت همیشه میگی عاشق باران هستی! بلند شو بریم زیر باران باهم قدم بزنیم! آفرین! من که حاضرم! نگاه کن چتر هم برنداشتم! مگه نمی گی که عاشق خیس شدن زیر باران هستی! پس بیا بریم تا حسابی خیس بشیم! وای عالیه! بیا از این‌طرف بریم! باران از این‌طرف

اعتراف عشق یا خیانت؟

نمایش مشخصات مینا رسولی دنیای ما ادمهای امروزی با این همه تکنولوژی وامکانات و اگاهی حدود یک قرن از دنیای ادمهای دیروز (نسل مادربزرگ و پدربزرگامون)عقب مونده... درسته ازادی عمل داریم ... حق بیرون رفتن با دوستامون رو داریم ... و بقول خودمون خیلی شیک و لاکچری زندگی میکنیم اما دلامون خوش نیست زندگیامون

"چهارشنبه سوری" از پرستو زارعی

نمایش مشخصات پرستو زارعی چند سالی می شد که بساطش جلوی در پهن بود. منظورم از بساط ، کارتنی بود که به عنوان زیرانداز ازش استفاده می کرد، یک پتوی کهنه ، یک کت رنگ و رو رفته ی گشاد و یک سری قلم و کاغذ. داخل کوچه ی ما خانه های بیشماری بود اما همیشه فقط و فقط جلوی درب خانه ی ما بساطش رو پهن میکرد.شاید دلیلش این باشد که در آن کوچه تنها خانواده ی ما کاری به کارش نداشتند

در به در

نمایش مشخصات سروش جنتی در به در دنبال او می گشتم هر در را که باز می کردم محیطی جدید به رویم باز می شد که تجربه ای از بودن در آن نداشتم. گاهی به خودم فحش می دادم که لعنت به من توی این هوای سرد با این وضعیت سینوزیت خرابم دنبال چی می گردم؟ گاهی در رو که باز می کردم کتک می خوردم. یاد گرفتم قبل از باز کردن در، در بزنم و اگر بیش از 5 ثانبه کسی جواب نداد بعد سر زده وارد بشم

آتش در نیستان یاد تصویر ماه در چشمه !

باران می بارد ! روی ابر کاموایی حجیم باد های رویایی زیر سرم... سیل سخت می شوید روستای لب رود وجودم... من عقاب رویاهای دیوار صاف و ساده امید ! تو پرنده پرستو ! و من نمی دانستم که کلاغ های مهاجر این دایره دوار بغض دیوار صوت ترس و اعتماد خانه احساست را می شکنند ! گویا همسایه شاعرم

مردی خوش سیما

در جنگلی گم گشته بودم . ابشاری همان نزدیکی ها بود ارام با قدم های پیوسته به سمت جلو حرکت کردم که ناگهان اب از وسط به دو نیم شد. در طرفی اب گرم ودر طرف دیگر اب سرد که در اخر ابشار با هم امیخته می شدند.در وسط فرق ابشار غاری بود ترس اور و وحشت امیز اما اما....... مردی با صدایی نالان از من درخواست

چند روز بعد...

نمایش مشخصات مینا رسولی قصه شروع شد ... هر دو سوار بر یک اتوبوس زوار در رفته ... او در قسمت اقایان و من هم در قسمت خانم ها ,مدام بر میگردد و نگاه میکند و من خجالت زده نگاه از او میدزدم نتوانست تاب بیاورد و پیامکی زد: سلام خانوم زیبا سعید هستم و من با شیطنت همیشگی ام :سلام من هم مجید هستم زیر چشمی نگاهش


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >