آرشیو داستان

آن روز بارانی

سلانه سلانه و به اکراه به سمت خانه می رفت. به اطراف نگریست، مه غلیظی فضا را پوشانده بود. بجز صدای گام های خود روی زمین یخ زده، صدایی دیگر نمی شنید. سوزی که مغز استخوانش را می سوزاند، آزارش می داد. سر را در زیر یقه ی پالتو کرده و کلاه پشمینش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. دستهایش در

دردِ بزرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرد ِ بزرگ! پيرمردِ غمگين به دكترش گفت: _ هزارتا درد دارم! گوش درد ، چشم درد ، پا درد ، سر درد ، كمر درد ... دكتر چشم هايش را تنگ كرد و گفت: _ درد بزرگ منم اينه كه واسه سي و هفت ميلياردم هيچ برنامه اي ندارم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درد و درمان

روزی روزگاری، یه درد ی داشتم ته قلبم یه نفر از راه رسید و ادعا کرد که همدرد است، من هم که در پی همدم! دردم را که فهمید، نقطه ای به آن اضافه کرد و شد 'دزد' از سادگی ام سو استفاده کرد و دزدید... یکی دیگر آمد، مدعی مرام و معرفت...گفت دزد را میگیرم دزد را که نگرفت هیچ، 'دال' را پاک کرد و 'میم' گذاشت، دزد شد مزد، مزد کاری که نکرده بود را گرفت و رفت

نگارین یار بی وجدان

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی سلام علی! نمی دانم این چندمین نامه ای است که برایت می‌نویسم. حتی نمی‌دانم این نامه را می‌دهم بهت یا مثل نامه‌های قبلی آتش شان می زنم. در این سال‌ها نامه‌های زیادی نوشتم که عاقبت تمامشان یکی بود. مثل عاقبت من و تو... مثل عاقبت بچه ای که من و تو با هزار امید و آرزو به این زندگی دعوتش کردیم

تو بگو دوستت دارم

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - بابایی؟ + جانم! - فردا تعطیلی؟ + نه عزیزم ، فردا هم سر کار میرم. 2 تا دیگه بخوابیم تعطیل میشم - دوتا خیلی زیاده، من تو خونه حوصله ام سر میره ، مامان هم که هیچ وقت حوصله بازی کردن با من رو نداره ! + اشکال نداره ، عوض وقتی تعطیل بشم به اندازه همه روزها که رفتم سر کار باهات بازی می کنم

پالتو

نمایش مشخصات حسن ایمانی پالتو هوا سرد بود. تا پسرِ دستفروش به مترو رسيد ، مرد جواني پالتويش را درآورد و روي دوش او انداخت. با رسيدن قطار هر دو سوار شدند. مرد جوان در دهمين ايستگاه پياده شد. نرسيده به ايستگاه يازدهم ، پسرِ دستفروش پالتو را به دست گرفت و گفت: _ پالتو دارم پالتو! از پوست خرس!... از

کمک کن تا خودم را بشناسم(۲)

«کمک کن تا خودم را بشناسم ادامه ی داستان قسمت دوم روزها می گذشت و جوجه تیغی کوچولو تنها وتنهاتر می شد،او دوستان مهربان خودش را از دست داده بود و حالا تنها گوشه ی اتاق غمگین می نشست و ساعت ها به نقطه ای خیره می شد یک روز گرم آفتابی تیغی کوچولو تصمیم گرفت تا کنار رودخانه برود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری طلوع ! راوی صحنه ها را که دید اشک هایش جاری شد و بر زمین نشست .از دور نیزه ها را دید که می درخشند. آهی کشید و گفت : خورشیدی که بر نیزه طلوع کند هرگز غروب نخواهد کرد. نصیحت ! پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! باید سرت به سنگ بخورد تا از این راه برگردی. پسر خندید و گفت : پدرجان ! این نصیحت

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی قسمت دوم که همون خانومه با لبخندی که رو لبش نقش بسته بود. نزدیکم شد و گفت : نترس عزیزم ..... آب دهنمو به سختی و البته با یه کم ترس قورت دادم، و تلاش خودمو کردم که واسه یه بارم شده اولین جمله ای که به ذهنم رسیده رو بگم به سختی کلماتو کنار هم چیدم،و گفتم اینجا کجاست؟ لبشو باز کرد که

توهم

نمایش مشخصات اصغر محمودی عید داشت می رسید و همه تو حال و هوای خرید بودن .منم واسه اینکه بگم هستم . رفتم خرید . تو مسیر لیست خرید و مرور میکردم : پسته ، فندق،بادوم ، بادوم هندی و تخمه ژاپنی همه رو جدا جدا می خرم بعد تو خونه مخلوط میکنم تا چشه مهمونا چارتا شه . مخصوصا طرف زنم . فکرشو بکن وقتی مادرزنت بیاد و چشش به همچین آجیلی بیفته دیگه کور نشه حتما چشاش از کاسه میزنه بیرون

بزغاله ها

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) بسمه تعالی یکی بود یکی نبود، توی یک کوهستان دور، میون کوه های بلند، یک کلبه بود. توی اون کلبه خانم بزی با بزغاله هاش زندگی می کردند. خانم بزی، مادر سه بزغاله ی زبر و زرنگ و خیلی قشنگ به اسم های شنگول و منگول و حبه ی انگور، بود. شنگول و منگول، دو قلو بودن و حبه انگور کوچیک‌ترین بزغاله خانم‌بزی بود

به کجا؟

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فریاد میزد کسی صدایش را نمی شنید تنها بود در چاهی در شلوغ ترین خیابان شهر زمزمه میکرد نام ها را افراد را قیافه هارا لباس هارا اما کسی جوابگو نبود توجهی نبود نگاهی نبود فقط می رفتند که بروند به کجا؟ جایی نبود ساعتها وقت عقربه ها می رفتند خورشید باد ابرها می رفتند عمر می رفت اما به کجا؟ مقصد کجاست؟

سوغات کربلا

تا محرم چیزی نمانده بود ، یک شب بعد از نماز مغرب و عشا دیدم همه نماز گزاران با یکی از زائرین عازم کربلا خداحافظی میکردند ، من هم نزدیک رفتم بعد از احوال پرسی گفتم وقتی به زیارت آقا امام حسین ع رفتید سلام بنده حقیر را برسانید ، و خداحافظی نمودم. مدتی از این ماجرا گذشته بود یک روز از

تونل

نمایش مشخصات مسعود رضایی چند وقت پیش بهم زنگ زد گفت داش علی اعصابم داغونه خسته ام از همه چی گفتم مگه من مرده باشم داداشم بد باشه پاشو بیا تهران خودم میسازمت فرداش دیدم گوشیم زنگ خورد حامد بود گفت علی داداش تهرانم...ترمینال ازادی منتظرتم.... باور نمیکردم بیاد....ولی اومده بود. سریع پاشدم لباسامو پوشیدم .

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام یزدان به نام ایران قسمت 1- من متعلق به نسلی گمشده هستم و تنها در حضور کسانی که گمشده و تنها هستند راحت هستم. با صدا هایی که اطرافم به گوش می رسید، چشمامو باز کردم همه چیز جلوی چشمان مبهم و تار بود. که یه نفر خیلی آروم نزدیکم شد و گفت:حالت خوبه!!!! خز خز سینه ام اجازه صحبت کردنو ازم گرفته بود

سفارش مدیر

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سرانجام به جایی خواهیم رسید. من سعید، یک جوان 27 ساله و جویای کار هستم. از شاگردان ممتاز تحصیلی بودم که فوق لیسانسِ نرم افزار را از دانشگاهِ دولتی گرفتم. بعد از آن عازم اجباری شدم و 21 ماه در مریوان خدمت کردم. آنجا یکی از بهترین دوستانم را وقتی روی مین رفت، از دست دادم. از اجباری همین خاطره ی بد، در ذهنم ماند

دیوانه

هر روز او را از پنجره¬ی اتاق کارم می¬بینم¬. برنامه¬ی هر روز او این است که، کتِ کرم رنگ به تن می¬کند. پیراهنِ خود را تا بالاترین دکمه می¬بندد، درحالی که شلوارک به پا کرده است. بعد دست¬هایش را در کتونی¬های خود می¬کند و پای برهنه شروع به دویدن می¬کند. رضا دیوانه را می¬گویم. اسم او را سید آبدارچی شرکت می¬دانست

کمک کن تا خودم را بشناسم

قصه ی« کمک کن تا خودم را بشناسم » قسمت اول روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و در کنار رودخانه ای زیبا عده ای از حیوانات خوش و خرم زندگی می کردند. کلاغ خبر چین،جغد پیر،موش با هوش،خرس مهربان ، خرگوش مادر با بچه‌های قد ونیم قدش،روباه مکار،جوجه تیغی زرنگ ولاک پشت دانا، حتی شیر بزرگ که سلطان جنگل بود

بهشت همین جاست

نمایش مشخصات محمد علی قجه پیرمرد بارکش آن روز نتوانسته بود پولی درآورد ... به ناچار با جیب خالی به سوی خانه راه فتاد . در راه به نانوایی رسید . پولش به یک قرص نان کفاف نمی داد . پس کنار دیوار تکیه زد و غرق در حسرت آنهایی را که راحت نان می گرفتند و می رفتند نظاره کرد . حتی کبوتر ، کبجشگ و گربه هر کدام تکه نانی بر دهان گرفتند و رفتند

خردهِ پول

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخردهِ پول كارمندِ بانك گوشي را چسباند لب دهان و گفت: _ توي حسابتون ششصدو چهارده ميلياردو صدو پنجاه ميليونو خرده اي داريد! صداي پشت گوشي گفت: _ از بس خرده پول هارو به حساب نياوردي يه كارمند بيچاره موندي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

بهار قمر

نمایش مشخصات بهار قمر چه بلایی سرم اومد؟همه چی داشت خوب پیش میرفت تا تو اومدی...جوری با اومدنت توی یه لجن زار گیر کردم که تا همین لحظه نتونستم خودمو نجات بدم..اون موقع ها که امید به نجات داشتم پیش روانشناسی میرفتم که میگفت:کسی رو مقصر ندون و مقصر خودم هستم ولی من نمیتونم تو رو مقصر ندونم...این حرفا چرته

گیسو (6)

نمایش مشخصات بهروزعامری حالا دیگه میرم که حاج نعمتو ببینم انگار دیگه این سکه آخرین سنگرمه اگه ازدستش بدم دوباره سیخ و خماری ، زیر پل و شرشر قدمها و بازم کرختی اما میرم اینطوری بهتره شاید سکه دومم پیدا کردم اما نه آدم وقتی سکه پیدا میکنه که بفکر پیدا کردنش نیست اما وقتی بفکر پیدا کردنش باشم عمرا دیگه سر

شخص مورد نظر

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس با معرفی نامه وارد محل کار جدیدم شدم،و با احوالپرسی سراغ اطاق سرپرست قسمت را گرفتم مرا راهنمایی کردند. با خوش رویی معرفی نامه را تحویل دادم و منتظر شدم تا محل کارم مشخص شود،بعد از چند دقیقه راهنمایی راجع به محل کار جدید در انتهای جلسه یک تذکر بمن داد که با یک نفر از پرسنل محل کار

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دریا ! مرد هر روز با دریا حرف می زد تا سر به راه شود. دریا یک روز دست هایش را باز کرد و مرد را در آغوش گرفت تا بچه های گرسنه اش را سیر کند. شکارچی ! مرد رو کرد به شکارچی و گفت : اوضاع خیلی خوب نیست . گرگ ها به جان هم افتادند. شکارچی مکثی کرد و گفت : طبیعت گرگ هاست نمی شود کاری کرد . وقتی گرگی به قلمرو آنها تجاوز می کند

تابلو برفی

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امسال زمستان سردی است. چند سال بود که زمستانی به این سردی سابقه نداشت. امروز در این هوای سرد و نفس گیر عصر باید با اتوتوس برم سرکار تقریبا 400 گیلو متر مسافت است. سر ساعت رفتم ترمینال و منتظر شدم تا اعلام کردند که برویم سوار اتوبوس شویم. مسافران با چمدانها و لوازم مورد نیاز خود به مررور آمدند و سوار شدند

تنبيه كارمند

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتنبيه كارمند آقاي بطحايي كارمند ساده يك اداره در جشنواره بزرگ كشوري "نويسنده برتر" شد. يك روز پس از بازگشت از جشنواره ، دستنويسي از رئيس اداره به دستش رسيد: "آقاي بتايي شما زياد غيبت داريد. دو روز كسر حقوغ مي شويد تا تنبيح شويد"!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ناهید

ناهید هر وقت که دلش تنگ میشد میآمد. اول پاورچین پاورچین میرفت توی اتاق خواب ناهید. اگر رفته بود دانشگاه خیالش راحت میشد. حالا وقت داشت که کمی به خانه برسد. رختخواب آشفته اش را مرتب میکرد و ملافهی چروک شده و خیس از عرق را توی ماشین میانداخت. حتما دیشب باز کابوس دیده.. طفلکم! باز هم چراغ لپ تاپش چشمک می زند

مترسک

نمایش مشخصات طراوت چراغی تا به حال قصه ام را شنیده ای ، قصه ی آن نگهبان قلابی تنها .با چشم های دکمه ایم به پرندگانی که هراسان از من پرواز میکردند.و به دور دستها ميرفتند مینگریدم .به شنل سیاهرنگی که تنم بود خیره شدم این شنل من را تر سناک تر از هر دیو و دد ویا هر حیوان وحشی دیگری شبیه کرده بود. با لباس های پاره

تابلوي هشدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتابلوي هشدار كارگرِ پارك رفت روي چهارپايه و با ارّه برقي چهار شاخه درخت را بريد. وقتي جا باز شد با چهار ميخِ بزرگ روي تن درخت يك تابلوي هشدار كوبيد. تابلويي كه رويش نوشته شده بود: ... "لطفا به درخت ها آسيب نرسانيد" از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درخت انجیر

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی - منوچهر! - جونم آقا جون - رحم داشته باش پسر، این چراغ خواب یک عمر بالای سر من و مادرت روشن بوده. چرا انقدر بی توجه پرتش می کنی تو کارتن؟! بابا جان! - ببخشید آقا جون - می بینی مصیب؟! این هم وضع زندگی من که افتاده دست اینا. تا وقتی اون خدا بیامرز بود، اینجا نظم و قانون داشت. بعد از اون،


تعداد صفحه:(40)
< 12  11  10  9  8  7  6  5  4  3  >