آرشیو داستان

پا

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) "مار" نگاهی پاهای کوچیک "مارمولک" انداخت و غمی جانکاه در چشمانش جا گرفت. "مارمولک" که به حسادت درونی "مار" پی برد؛ پایهایش را چند بار توی هوا تکان داد. - حال میکنی؟ جان من کیف میکنی؟ به اینا میگن پا! پا! بگو پا که یاد بمونه تو ذهنت!!! "مار" صورتش را به طرف دیگه چرخوند و خودشو به بی خیالی زد

پدر و مادر عزیز فراموش نکنید

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و در خلوت خودش می گریست پسر بچه ای که در آن حوالی دست فروشی می کرد متوجه او شد، پا شد و با یه لیوان آب بطرف پیر مرد رفت. _ آقا بفرمایید مرد سرش را بالا گرفت و آب را گرفت و جرعه ای از آن نوشید . پسرک ازش پرسید: " آقا برای چه دارید گریه می کنید؟"، مرد با چشمان اشک آلود گفت:بخاطر عشقی که یک عمر به بچه هایم داشتم

رستاخیز دنیا قسمت پایانی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی رستاخیز دنیا قسمت پایانی رو به من کرد و گفت : فرشته دیدی که اینقدر متعجب نگاهم میکنی ؟ گفتم هیچی ، نه فرشته دیدم و نه ملکه ، فقط نمیدانم چرا وقتی خانه هستیم اینقدر به خودت نمی رسی ، ما باید یک مهمانی دعوت بشویم تا خانم را تو این سر و شکل ببینیم ، خانمم گفت ، وا... چه حرفا... اگر به خودم می رسم دلیلش فامیل توست

مصائب الزمان

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - "آقا تو رو خدا ازم ی فال بخر... بخدا واقعی واقعی آینده رو برات پیش بینی میکنه". با خودم فکر کردم کاش واقعأ میشد آینده هر کسی رو از تو این کاغذ ها بیرون کشید اما افسوس میشه تنها شکم گرسنه ای را سیر یا دل کودکی را شاد کرد. یکی ازش خریدم. چند متر جلوتر دخترکی مو ژولیده پر بغلش گل بود و به شیشه زد و گفت: "آقا لطفأ ی شاخه گل بخرید

قرض عمدی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی ۸_ قرض عمدي! آقاي شلخته آدمي نبود كه همه بتونن باهاش ارتباط برقرار كنن. اصلا يه موجود عجيبي بود. از زيرآبي رفتن گرفته تا غيبت اينو اون! از بدقولي هاش گرفته تا زبون نفهميش! بچه ها خدا خدا مي كردن يه روز نياد سر كار! آخه چرا بايد يه آدم اينقدر مشمئز كننده باشه؟ از سر و وضعش بگم! فكر كنم

گنجشک و خدا

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) گنجشک و خدا 'گنجشک' با 'خدا' قهر کرده بود. چند روزی گذشت و گنجشگ با خدا هیچ حرفی نزد. فرشتگان سراغ 'گنجشک' را از 'خدا' می‌گرفتند و 'خدا' هر بار به فرشتگان این حرف را می‌گفت: "می‌آید؛ من تنها گوشی هستم که حرف هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردِدل هایش را در خود نگاه می‌دارد"…

"مسیر مخفی"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "با صدای زنگ ساعت که ساعت 3 نیمه شب را نشان می داد ، از جا برخواست و بعد از پوشیدن لباسها ، آبی به سر و صورتش زد و به حیات رفت . موتورسیکلت را روشن کرد و در حالی که پاکت سیگارش را درمی آورد با گوشی همراه شماره ی "سعید" را گرفت و مشغول حرف زدن شد : - چی شد سعید ؟ میای یا بیام دنبالت نه ، این نزدیکی نیای

روزگار

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روبروی آینه ایستاد مثل هر روز صبح نگاهی انداخت، موهای بناگوشش رو به سپیدی گذاشته بودند تازه امروز متوجه شده بود ! ناخودآگاه نگاهش به کاغذ کاهی که از لای کتاب حافظ بیرون زده بود افتاد ! کاغذ رنگ پریده تا خورده را باز کرد : ..... در تاخت و تاز کودکانه , دست کودکی ام را در دست نوجوانی گذاشتم

مرگ تو قسمت دوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره چرا گریه میکنید؟ دارید اذیتم میکنید. بخندید ببینید من دارم میخندم. لادن: داداشی خنده های تو یه برچسبه که سالهاست داره اذیتمون میکنه. عاطفه:لادن هیچ معلوم هست داری چی میگی. لادن:بذار حرفم بزنم دارم میسوزم بدم میاد از دروغ های که بهش گفتیم تا کی میخوایم دروغ بگیم بذارید بدونه من: چیرو از من پنهون کردین چیرو بهم دروغ گفتین جریان چیه

دزد و خورجین

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) دزد و خورجین نیمه شب بود. دزد بسم الله الرحمن الحیم گویان از دیوار بالا کشید و خود را به داخل حیاط انداخت. برای اینکه هنگام سقوط صدای کفش هایش توجه صاحب خانه را جلب نکند؛ زیر کفه ی کفش هایش را با لایه ای پنبه زخیم پوشانده بود. از کنار دیوار حیاط تا در خونه ده قدمی فاصله بود. نیم خیز خود را به در رساند و خیلی آهسته وارد خونه شد

معمولا اتفاق نمی افتد!

نمایش مشخصات فرزاد جهانبانی فرنوش عینک دودی اش را از چشمش می چرخاند، بالای سرش و از بین جمعیت سیاه پوش، نگاهی به قد و بالای بلند و ورزشکاری مردی می اندازد و آرام به دخترعمویش می گوید: - وَو... مینو اونو باش، عجب تیپی، چه هیکلی + هیس! الانه که یکی بشنوه - برو بابا، من چی می گم اونوقت تو چی می گی، ببین چجوری راه

داستان تقیه فلسفه = سکوت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تقیه فلسفه = سکوت *************************** سکوتم یک هجی دارد سکوتی به بلندای تمام بایدهای که نباید شد یا نباید های که باید شد و این نبایدها شد تقدیر ما و باید های که شد اقبال یا جبر ما فلسفه ی خیار و تعقل ما یا در باتلاق غفلت اسیر شده یا در خواب زمستانی بسر میبرد نمیدانم؟ این

سگ احمق

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سگ جلوی قصابی ایستاده و به چشم های قصاب زُل زده بود. دو سه باری سگ را از جلوی مغازه دک کرد اما هربار چند قدمی دور میشد و باز جلوی قصابی بر میگشت. قصاب اینبار از مغازه بیرون آمد تا سگ را فراری دهد اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود: «لطفا سه کلیو گوشت بدین.» صد هزار تومان هم همراه کاغذ بود

رویا

نمایش مشخصات محمد ملکی ما یه اکیپ خیلی صمیمی بودیم خیلی همدیگرو دست مینداختیم ، شوخی میکردیم ، میخندیدم بی ریا بودیم ، دوستیمون دوستی بود هر از چند گاهی یکی رو سوژه میکردیم میخندیدم بهش بعد باز نفر بعدی یه بار ، نوبت نوبته اون شد هی بهش میگفتیم دماغ پفکی ، هوا سرد میشد دماغش قرمز میشد ، عصبانی میشد ، دماغش قرمز میشد ، خجالت میکشید و

شب های گالیک ( بخشی از کتاب)

انچه مرا ازرده خاطر میسازد سختی ها و ناهمواری ها زندگی ملال اورم نیست . بلکه بی فرجام بودن و تنهایی عمیقی که در درون خود احساس میکنم مرا به قتل میرساند. افکار واهی و پوچ، سیاهی مطلق روزهای نامفهموم من . اینده ای که نباشد بهتر است . کلمات سفت و سخت و افکار بی معنی . گذرگاه های ذهنم تاریک و سرد شده اند

انقلاب بیابان

نمایش مشخصات مبینا صادقی در روزگار قدیم رفتن به بیابان سخت بود در یک جنگ فردی به بیابان رفت و فهمید که قومیت برزاده آن تاثیر ندارد و رفت به سوی عماق فکر متراکم اندیشه ی فضیلت بخش خود و او در جان خیال بیابان به بیان کوچک تری از آینده ی تکامل رستاخیزی رسید که مردگان را به رستا خیزی بی پایان دعوت میکرد و در اعماق

امروز بهار است...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مردی نابینا که کاری برای امرار معاش جز گدایی از دستش ساخته نبود؛ او در روزهایی که هوا خوب بود و سرما یا بارندگی او را اذیت نمیکرد برای گدایی از اطراف به شهر می آمد و سر پله های ساختمانی در یکی از خیابان های شهر می نشست و منتظر میماند که مردم به او کمک کنند. او در جلوی خود جعبه ای مقوایی می گذاشت تا مردم پول ها و صدقات خود را داخل آن بریزند

كنكور جون! مجيد جون!

نمایش مشخصات حسن ایمانی " كنكور جون! مجيد جون! " با نگاه اول چیزی از سوال بيست و شش نفهمید. _در دنباله مثلثي ، مجموع هر دو جمله متوالي ، كدام دنباله را تشكيل مي دهند؟ مربعي ، حسابي ، هندسي ، فيبوناتچي بیشتر از قبل روي سوال زوم شد. مخش مثل لباس های توی لباسشویی مچاله شد! برای بار شصتم ته مداد را جوید!

این یکی از کجا اومد؟

رابطه مستقیمیه بین اختلاف سنی فرزند اول و آخر خانواده با هم و میزان ارزش و احترامی که پدر و مادر آن خانواده برای هم، فرزندانشان و دیگران قائل اند. عرض میکنم چگونه کوچک که بودیم سوال و پاسخ های کودکانه مان در یک جمع خودمانی کافی بود برای سرگرم نگه داشتن و خندیدن بزرگ ترها به حرفهایمان

امام جوانمرد

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) امام جوانمرد[1] سال 36 قمری بود و بعد از بیعت مردم در مدینه با علی(ع)؛ "معاویه" با علی(ع) سر باز زد و حاضر به واگذاری امارت شام هم نشد و علی(ع) هم اصرار داشت که "معاویه" فورأ از شام خارج شده و خود را به مدینه برساند و "سهل بن حنیف" را جانشین وی در شام کرد. معاویه به خونخواهی "عثمان" لشکری بذای مقابله با علی(ع) آماده کرد و علی(ع) هم از کوفه عازم جنگ شد

چشم‌به‌راه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آرام و ساکت روی نیمکت فلزی نشسته بود و به همهمه اطرافش گوش می‌کرد. بعد از چند لحظه خسته شد. عصایش را برداشت و به عادت همیشه دست‌هایش را روی عصا گذاشت و صورتش را به دست‌هایش تکیه داد و چشم‌هایش را بست. حتی با چشم‌های بسته هم می‌توانست تشخیص دهد که چه کسانی آمده‌اند. صدای اطرافیان را به‌خوبی می‌شناخت

همه كاره! هيچ كاره!

نمایش مشخصات حسن ایمانی همه کاره! هیچ کاره! آقا مرتضی کم کسی نبود! یه اوستا کار به تمام معنا. می دونید چرا میگم اوستا کار؟ چون تا دلتون بخواد توی همه شغل ها تجربه داشت. از جوراب بافی توی بازار گرفته تا تخم مرغ برگردوندن توی سفره خونه حاج ولی! از جوشکاری توی آهنگری عمو رضا تا فروشندگی بلورجات آقا صابر! از

تدبیر حکیمانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) صدای همهمه ی جماعت در کوچه بلند بود که در این میان صدای شیون و فریاد زنی جلب توجه می کرد. در این زمان امیرالمومنین(ع) به همراه جمعی از اصحاب از آن محل گذر می کردند که توجه ایشان به آن ماجرا جلب شد و به طرف جماعت رفت... یکی از مردمان فریاد بر آورد: علی آمد!!! و صدای همهمه ی جماعت خوابید

زندگی جدید

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" قوری چای را از روی آتش در آورد و بعد از خوردن یکی دو استوان چای داغ ، از جایش بلند شد و به سمت مزارع گندم رفت . در حالی که در بین مزارع گندم می چرخید به یاد اتفاقهای چند ماه قبل افتاد . روزی که شرکت اسم او را در لیست مازاد گذاشته بود . چند بار به دفتر مدیر شرکت رفت و با او و مشاورانش حرف زد ولی حرف آنها تکرار حرفهای قبل بود

دزد كفش ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی دزد کفش ها! یکی از شیرین ترین تجربه های کبلایی احمد توی زندگیش ورود چند خواستگار ترگل مرگل واسه سهیلا خانوم - دختر بیست ساله ش - بود! اولین خواستگار که خیلی هم خوش قدو قامت بود ، بعد از کلی چاق سلامتی و اینا ، وقتی خواست با ایلو طایفه ش عزم رفتن کنه یهو با صحنه عجیبی روبرو شد! کفش

ارزش حکومت

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ارزش حکومت[1] به همراه امیرالمومنین؛ علی بن ابی طالب(ع) و حدود سه هزار نفر از سپاهیان در "ذیقار"[2] اردو زده و منتظر بودیم که سایر نیروهای مردمی به ما ملحق شوند. امیرالمومنین(ع) همانند اکثر سپاهیان با زبان روزه مسیر کوفه تا اردوگاه را طی کرده بود. ایشان "دُلدُل" اسب خود را به یکی از اصحاب مسن واگذاشته بود تا مشقت راه را کمتر حس کند

زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت اول )

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی راست گویی افراطی ، اتحاد قلبی با یکدیگر ، اعتماد کردن افراطی ،نشان دادن واقعی احساسات خودشان و فراموش کردن کینه ها در عرض چند ثانیه و ساده بودن و ساده دیدن زندگی ، لذت بردن از همه چیز و این توصیفات ، گوشه ایی از گنجینه ایی است که بچه ها صاحب آن هستند . واقعا ثروتی عظیم دارند چه کسی

عدل علی(ع)

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) بعد از مرگ "عثمان"، مردم مدینه با گریه و زاری در خانه علی(ع) حاضر شدند و از ایشان خواهش کردند که خلافت را بپذیرند. علی(ع) حب حکومت در وجودش نبود و ابتدا با این خواسته مخالفت میکرد اما با اصرار مردم و با با قبول شروط علی(ع) از سوی نمایندگان مردم، ایشان امر خلافت را پذیرفت و بعد از بیعت

رستاخیز دنیا (قسمت 1)

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی رستاخیز دنیا (قسمت 1) سایش افکارم باعث شد گذر زمان را حس نکنم ، اما زمان و عقربه ها کار خودشان را میکنند ، چه زود گذشت این نیم ساعت ، در ماشین را باز کردم ، برای دومین بار رفتم پای آیفون و زنگ را فشار دادم ، دخترم آیفون را برداشت ، هنوز حرفی نزده بودم که گفت ، باشه دیگه ، میایم دیگه داریم حاضر میشیم ، هی زنگ می زنی

کفش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده. بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم. "مهری" سری تکان داد. بلند بالا بود و ترکه ای با صورت سفید و دهان و بینی خوش فرم و زیبا


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >