آرشیو داستان

آه آناستازیا دخترم (31)

نمایش مشخصات بهروزعامری در گذشته مردم فرهیخته باصرف وقت بسیار می توانستند کلاف های سردرگم را باز کنند اما امروز هرگز کسی قادر نخواهد بود که کلاف درهم بافته ی هزار سر را که بیشتر شبیه سیم ظرفشوییست از هم بازکند متاسفانه این چنین است اثرهای پست مدرنیستی ایهاب حسن یکی از پرچمداران مصری - آمریکایی توصیه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادر یک سال و نیم روی بستر افتاده بود.هر صبح که به بالینش می رفتم.می گفت : پسرم ! دعا کن تا راحت بشوم.من بغض گلویم را می گرفت و می گفتم : من با هوای شما حال می کنم هر روز با صدای شما حال می کنم ای مادرم که جهان فدای تو باد هر صبح با دعای شما حال می کنم حرف هایم را که می شنید دست هایش را بلند می کرد و می گفت : خدایا ! آرزوهای پسرم را اجابت کن

خوراک به سبک ایرانی

نمایش مشخصات آرش شهنواز کرکره را که دادند بالا ، زعفران قائنات و نبات یزد را در ظرفی چیدند . کیسه برنج آستانه و گل سرخ تبریز را کنار ورودی گذاشتند و عسل سبلان و خرمای بم را روی میز . دبه رب انار ساوه و شیره ملایر را نزدیک دخل قرار دادند و شیشه های گلاب کاشان و شربت بیدمشک شیراز را داخل قفسه . کره کرمانشاهی

عروس انار دزد

نمایش مشخصات مینا رسولی درب ورودی حیاط باز بود بی انکه تقه ای به در بزنم و کسی را متوجه کنم,وارد شدم .چندقدمی بر نداشته بودم که صدای دختر جوانی نگاه مرا به پنجره ای کشاند که پرده هایش از داخل جمع شده بودند و نمای اتاق کوچکی شاید 9متری نمایان بود و دختری که مدام عرض و طول اتاق را قدم میزد و حرفهایش را یکی پس از دیگری بر سر پسری جوان که همسرش بود,آوار میکرد

شاید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود خش...خش...خش سایه ای همه جا را بلعیده بود همه چیز فقط صدا بود انگار اذبین رفتنی نبود از گردی دهان هیولای شب نوری می تابید خش...خش...خش بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد هر بار از گوشه ای درختان هم تحمل نداشتند از ترس به خود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پاپ ها پدرم اهل مطالعه بود و می گفت : تا زمانی که پاپ ها نماینده ی خدا هستند ما پیشرفتی نخواهیم کرد.من خندیدم و گفتم : پدر! ما که مسیحی نیستیم.پدرم آهی کشید و گفت : پسرم می دانم ! تاریخ جنگ های صلیبی را بخوانید. الاغ الاغ رو به فرزندانش کرد و گفت : از محدوده ی جنگل خارج نشوید.آنها اعتراض کردند و گفتند باید دلیلش را بدانیم

من کنارتم

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی چشماتو آروم ببند. پاهاتو می‌بینی.. دستاتو دراز ‌کن و کفشاتو از پات در بیار و جفت کن و بذار کنار. ‏حالا اروم اروم روی خاکِ سرد قدم بردار. صدای جریان آب به گوشت می‌رسه. سرتو بلند کن و ‏رودخونه رو ببین. از اون بالا میاد و می ره این پایین اما تو قراره از وسطش رد شی. حالا پاچه‌ی ‏شلوارت رو بکش بالا و نگه دار

سایه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سریع قدم میزد صورتش را پوشانده بود لبه های پالتو را روی صورتش میکشید پراسترس . نیم نگاهی به اطراف میکرد و قدم هایش را بلند و تندتر برمیداشت . انگار نیمه شب بود چراغ ها نوبتی چشمک میزدند سایه ها شهر را دردست داشتند . هیولای ترس وجودش را فرا گرفته بود تیز تر به اطراف مینگریست صدایی می آید

ترس

نمایش مشخصات علیرضاهزاره ترس رهایش نمیکرد کنج اتاق زانوهایش را در بغل گرفته بود و ترس در اطراف قدم میزد سرش را پایین انداخته بود نفسش همانند مه ضربان قلبش بسیار بالا بود هیچ چیزی به فکرش نمی آمد ترس چیزی با خود زمزمه میکرد انگار ته دلش را خالی میکرد دستانش میلرزید ناخودآگاه دندان هایش را بروی هم میکشید ترس نزدیک نمی آمد!!!

"کتاب عشقی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده تو اتوبوس، فارغ از ولوله و سر و صدای حاضرین غرق در مطالعه بودم.جوونی که کنارم نشسته بود آروم سرکی کشید توی کتابم و پرسید : عشقیه؟گفتم نه.گفت:کلا حرفی از عشق توش نیست؟گفتم اونم نه و باز پرسید یعنی اصلا هیچ چیزی که سر و سری با عشق داشته باشه توی این کتاب دیده نمیشه؟بهش گفتم حالا چه اصراری

داستان دختري كه فكر مي كرد طلبكار برادرش عاشقش شده

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري از بچگي عاشق بودم اونم عاشق دوست برادرم رفت امدش به در خانه ما زياد بود و من بيشتر باورم مي شد كه يه عشق دو طرفه هست سال 67 بود دادشم به جنگ رفت درست همون سال من پيش دانشگاهي بودم كم كم سال 68 شد يه روز باران شديدي ميامد سقف خانه ما خراب بود و چكخ چكه باران به خانمان ميامد سطلي زيرش گذاشتم

دستهای قشنگ خدا

sدختر کو چولو به خدا گفت: خداجون خیلی دوست دارم دستهای قشنگ تو رو نقاشی کنم اما نمیدونم دستهای تو چه شکلیه؟! خدا لبخندی زد و گفت: دستهای من شکل دستهای مادر مهربونته! باشنیدن این حرف دخترکو چولو هورایی کشید و با خوشحالی شروع کرد به نقاشی کردن دستهای خدا

آخرین پرواز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار رعد خشمگین بالای سرش ایستاده بود و مرتب نهیب میزد. ابر بیچاره چهره اش از شدت بغض سیاه شده بود و دلش می خواست زودتر فرزندانش را به سوی زمین روانه سازد ، ولی قطرات آب دست های مادر را رها نمی کردند." چون سقوط همیشه و برای همه ترسناک بوده و هست." اشک در چشم های ابر و قطره کوچک جمع شده بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری کارانه کارمند به رئیس اعتراض کرد که چرا کارانه شامل او نمی شود.رئیس گفت : یکی از ملاک هایی که کارانه تعلق می گیرد داشتن محاسن است که شما متاسفانه هیچ گاه نداشته اید.کارمند گفت : داشتن محاسن چه ربطی به کارایی دارد.رئیس عصبانی شد و گفت : در قانون آمده است و من طبق آن با شما رفتار کرده ام

زلزله

نمایش مشخصات علیرضاهزاره بلند فریاد میزد نامفهوم زمزمه میکرد قدرتش را به رخ میکشید خانه ها زمین درختان از غرشش به لرزه افتاده بودند ماشین ها و آدم ها را هر یک به گوشه ای پرت میکرد گویی مانند پر سبک هستند دهان باز میکرد هرچه در توانش بود میبلعید . میبلعید . . . و به قعر درونش میکشید هرچه بیشتر آرام

قصاب یا قاتل؟

نمایش مشخصات بهار قمر خانم دکتر با یه فشار کوچیک اون ماسماسکُ کشید رو شکمش و پرسید: اینجاتم درد میکنه؟؟ وای اره خانم دکتر خیلی ..چیز خاصی متوجه شدین؟؟ الان یه هفتس این درد ول کنم نیس.. دکتر وسط حرفش پرید و با بی حوصلگی گفت: نه خانوم شما حامله ایی مبارک باشه. یهو خشکش زد ولی چند ثانیه نگذشت که لبخند زد

"اتفاقی"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" همه چیز .... اتفاقی ست . مثل آن روز که من پنجره را باز کردم و تو را دیدم . در خنکای عصر روز سه شنبه : ساعت 10 دقیقه به شش . چه لبخندی داشتی و چه شادمانه نگاه می کردی . من پنجره را باز کردم و در همین لحظه کفتر از پشت پنجره پرید و نگاه من و تو به هم گره خورد . با همان نگاه ، همه چیز شروع شد و مثل همه ی اتفاقها

رگ خواب

نمایش مشخصات مبینا صادقی روزی روزگاری در جنگی نا برابر رگ های خوابمان را به دست طغیان گر تاریخ دادیم . شاید درک این طغیان گر سخت باشد .مغز من بگذار بخوابم در خواب دیدم که فکر می کنی ولی من آسوده می خوابم و در واقعیت آرامشم را سلب می کنی . وجست جو می کنم کیست ؟که آرامش دهد، رگ خوابم را تا شب را در تاریکی چشمانم بگذرانم نه در تاریکی اتاق، آن

معشوق قناری

به نام خالق هستی قناری کوچکی وسط روستایی بی رحم زندگی میکرد.روستایی ک مردمانش پدر و مادرش را با بی رحمی تمام کشته بودند.چه روز های سختی را بدون پدر و مادرش پشت سر گذاشته بود.درقفس کوچک خود همیشه غصه میخورد و ناله میکرد.آواز غم میخواندو گریه میکرد.اما افسوس ک هیچ کس هم صحبت او نبود،هیچ کس متوجه غم آهنگ او نمیشد

مینی بوس

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مینی بوس مینی بوس سر گذاشت تو گوش اتوبوس و گفت : مامان جون ! از وقتی که پای این غریبه به شهر باز شده کسی محلی به ما نمی گذارد.اتوبوس دستی به سر و روی مینی بوس کشید و گفت : گریه نکن دخترم ! بگو این غریبه کیه تا بچه ها به حسابش برسند.مینی بوس اشک هایش را پاک کرد و گفت : اون که تو خیابون نمی یاد

ناهید

نمایش مشخصات حسن ایمانی ناهيد     شش تا آدم جورواجور برایش تصمیم می گرفتند. برای هیچ کدام از این شش تا آدم مهم نبود که این بچه بینوا دختر است. ده سال دارد و اسمش هم ناهيد است. چه بخواهد چه نخواهد بايد بزرگ شود. مهم انگار چیز دیگری بود.      یکی از این شش آدم اسمش مدینه بود. يك مادر همیشه داغون و تودار. آدمی که سه تا بچه قد و نیم قد غیر از ناهید هم داشت

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بستری دکتر پدرم را که دید گفت : این داروها را که برایش تجویز می کنم باید همه ی اعضای خانواده آن را مصرف کنند.با تعجب پرسید آقای دکتر یعنی مادر ؛ برادر و خواهرانم همه!. دکتر گفت : بله ! گفتم : اگر آنها مصرف نکنند چه مشکلی ایجاد می شود.دکتر گفت : اگر امتناع کردند همه باید بستری شوند.گفتم

لاتاری

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد مجبور شد استراحت ناهارش را کمی دیرتر داشته باشد چون سرآشپز تصمیم گرفته بود او اتاق سردکن را تمیز کند. زیر آفتاب گرم پشتبام مرکز خرید هنوز لاله گوشهایش و نک بینیاش از سرما زقزق میکرد. وقتی روی نیمکت منطقهای که برای سیگار کشیدن مشخص شده بود نشست درد لذتبخشی در رانهای پایش احساس کرد

عطر باران، عطر شعر

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود و سعی می‌کرد نوشته‌های تکه کاغذ قدیمی که در دستش بود را بخواند. هر کلمه آن بریده مجله قدیمی مثل یک پتک بر سرش فرود می‌آمد. احساس ضعف کرد. روی تخت نشست و گیج‌وگنگ به اطرافش نگاه کرد. فکر کرد چند سال است در این خانه هستم؟ چند سال است در این اتاق می‌خوابم؟! ناگهان فکری به ذهنش رسید

نارنگی

نمایش مشخصات مسعود رضایی پاییز زمستون که میشه، همیشه باید تو یخچالمون نارنگی باشه. یعنی از نون واجبتره، تازه از کارم تموم شده بودم و داشتم لباسامو عوض میکردم که برم خونه یهویی گوشیم زنگ خورد، مادرم بود بعد سلام و احوال پرسی ازم پرسید: علی مادر نارنگی ها تموم شده؟ گفتم آره،اتفاقا الان تو مغازه میوه فروشیم داشتم میخریدم

تمنـــای رستن!!!

نمایش مشخصات ماریا-لشکری مینویسم به آنچه ک باید بدانند و نمیدانند همانانی که در خلوت و فضیحت خود یارای عاروننگ بی گمان خود هستند. همانانی که میدانند ولیک خویش را به حماقت و تسامح زدند. آنانی که انقدر مستمند تعشق و شیفتگی هستند که به هر خاشاک عاطفه ای دست دراز میکنند آری گدایی عشق! من از همانانم ولیک نه

قیامت

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای آژیر بلند و بلند تر میشد فریاد ها بیشتر و بیشتر صدای غرش رگبار ها دیوانه کننده بود بیرون که آمد از میان آتش ها نورهایی به آسمان پرواز میکرد آسمان خونین بود نعره میزد طاقت نداشت مردم در خیابان ها به هر سویی میدویدند کودکان زیر پاها اشک میریختند و آتش افرادی را می بلعید قیامت

سکوت پر صدا...

نمایش مشخصات نیما فریبرزی #داستان_کوتاه_کوتاه وقتی صدات رو می شنوم... دیگه نمی تونم چیزی گوش کنم. مثل سوت ممتد قطار می مونه که میپیچه توی تمام ریل ها و من فقط اون لحظه چشمام رو می بندم و به صدات گوش میدم. تمام ستون های خونه هم اعتراض می کنند زمان حرکت قطار... دود و بخاراز دودکش قطار بلند میشه و مه تمام مسیر و دید رو می پوشونه

ساعت ملاقات

نمایش مشخصات آرش شهنواز sپیرمرد با زحمت ملحفه سفید را از روی پاهایش کنار زد . چشم به سقف دوخت و آرام نجوا کرد : "بچه که بودم مادرم داد می زد خواب به خواب بری. نمی دانستم چه می گه اما حالا می فهمم دعام می کرده."

غوغا

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دم اذان بود که هراسان از خواب پريدم، نفسم بند آمده بود، گلويم از خشکى ترک برداشته بود... از همه بدتر خوابى بود که ديدم؛ خواب ديدم عاشوراست و يک لشگر آدم سرخ پوش سرازير شدند توى کوچه. از کوچه پشتى مسجد سيلى از مردم و نعشى که مثل قايق روى شانه مردم، در تلاطم بود، روانه گورستان شده بودند


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >