آرشیو داستان

کلاه

نمایش مشخصات آزاد معلم sپسرک نگاهی به مرد انداخت و از جایش بلند شد. در ازدحام اتوبوس پسرک جایش را به مرد داد. مرد گفت می‌ایستم، پسرک جواب داد به احترام موی سفیدتان بلند شدم. مرد روی صندلی نشست و کلاهش را روی سرش کشید.

هندسه عقل

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا نامرد بی معرفتم خودتی آخرین وضعیتم رو که خودت تو دانشگاه میدیدی ژولیده ی خسته ی له هنوزم همونم و هیچ انرژی ندارم داغونم پس نباید بیش از این ازم انتظار داشته باشی میدونم هم که نداری ولی چیکار کنم خسته م انرژی سابق رو ندارم شاید پیر شدم شاید روحم بزرگسال شده و دیگه جوون نیست

گوش میکنم

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی زبانم دیگر به سخن باز نمی شود.سکوت میکنم و به اطراف نظاره میکنم هر کسی را که می بینم چهره اش غمگین است. من گوش میدهم به حرفهای اطرافیانم به دل های خونشان چرا هیچکس آرام نیست؟ یکی آسایش دارد ولی آرامش ندارد و دیگری چون آسایش ندارد پس آرامش بی معنی می باشد.بازهم گوش می دهم. هیچکس دیگر

کپه

sاز آخرین کپه هم بالا رفتند مورچه عرق پیشانیش را کمی پاک کرد بادی به غبغب انداخت و گفت : _ نگاه کن ،چقد بلنده! به نظرت، این آخرین قلۀ دنیاست؟ _ نمی دونم، شاید! _ یعنی ما فاتحان بلندترین قلۀ دنیا هستیم؟! و پرندۀ کوچک نزاری که روی شاخۀ لرزان بیدی نشسته بود لبخندی به لب داشت.

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده #پارت_سوم وقتی عکس بزرگ شده ام رو روی دیواردیدم لبخندی از خوشحالی زدم وبه این فکر کردم که علی چقدر دوستم داره که این کارو انجام داده اصلا کی این کارو کرده که من نفهمیدم؟ این عکس متعلق به زمانی بود که رفته بودیم شمال اصلا علی کی این عکس و ازم گرفته بود که من متوجه نشده بودم؟

آدم رو سگ بگیره ولی جو نه!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) پول ندارم ولی جایِ پول های مامان را بلدم. کنار دیوار، زیر لبه ی قالی می گذارد که به سراغشان می روم. داخل حیاط در حال شستن لباس های کثیف است و حواسش به من نیست. قالی را بالا می آورم که برق اسکناس پنجاهی، صدی و دویست تومانی چشمانم را می زد. برای کلوپ داش عباس، اسکناس صدی نو و پنجاهی که گوشه ی آن چسب دارد را بی سر و صدا داخل جیب شلوارم سُر می دهم

چرخه شگفت

نمایش مشخصات محمد علی قجه دنیا چه چرخ شگفتی است ، چرخه ای که ابتدا و انتهایش یکی است . در کودکی با دستانی لرزان ، ناتوان از غذا خوردن ، با پوشک ، محتاج پناه و آغوش ، بی آنکه قادر به راه رفتن باشی ، خوابیده در کالسکه خردسالان ... در پیری با دستانی لرزان ، ناتوان از غذا خوردن ، با پوشک ، محتاج پناه و آغوش ، بدون آنکه قادر به راه رفتن باشی ، لمیده در کالسکه بزرگسالان

چوپان

چوپان صورتش را نزدیکِ کتری سیاه بُرد، چشمانش را بست، محکم و پُرزور هیزم کم‌جان را فوت کرد. آتش زیر کتری، دوباره گُر گرفت. سرش را بلند کرد، بره سفید و سیاه، زل زده بود به سفره پهن شده‌. کلوخ برداشت تا بزند، دلش نیامد. زیبای دوست داشتنی! انگار نقاشی شده بود، پشم سیاه مخملی با لکه‌های سفید

کفتار خیس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کوچه آسفالت است ولی چاله هم دارد. وسط آن با بلوک سیمانی، جدول بندی شده. خانه ها نمای مرمر یا آجری دارند با درهای بسته. جلوی هرخانه ماشینی خوابیده است. هر چه نمای خانه چشم نوازتر، ماشین هم مدل بالاتر و هر چه ماشین قراضه... کوچه ای باریک و دراز که سرش دکه ی روزنامه فروشی با آهن ساخته شده و سقفش مثل سر قارچ به رنگ سفید و لاجوردی

غرق در خون

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) از مرخصی به منطقه‌ی خدمت ام برگشته بودم. سرباز مرزبانی بودم و در یکی از پاسگاه های مرزی خدمت میکردم. برای رسیدم به پاسگاه باید مسیری در حدود ۷ کیلومتر را پیاده از کوه بالا می رفتم. خسته و کوفته و گرما زده رسیدم. روی سکوی جلوی ساختمان پاسگاه نشستم تا استراحتی کرده باشم. پوتین های گرد و خاک گرفته ام را از پا بیرون کشیدم و جوراب هایم را کنارم گذاشتم

پَر

نمایش مشخصات مسلم نوری sکوچک که بودیم کلاغ :پر گنجشک: پرر مرغ : پر ...اِ نخیرم مرغ که نمی پره ماشین: پرر..ماشین نمی پره بزرگ که شدیم خونه: پرررر مرغ :پرررر ماشین :پررررر کار : پرررررررررر بیشتر از این هم بگیم خودمونم میشیم پَر پَر

هدف بزرگ

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سربازها مانند برگ درختان برروی زمین می افتادند، چینه هایی که به هدف افتادن برنامه ریزی شده بودند، فروریختنی با هدفی بزرگ، بی ارزش، شاید باارزش اما، اما، کم توجه، هدفی بزرگ، شاید بزرگ، شایدهم کوچک، که انسان های زیادی را از آغوش خانواده هایی میکشد، زندگی هایی که نابود میشود، عروس و داماد ها، پسران و دختران چشم به راه

راه و رسم خوبی

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا ما اگر تمام تلاشمان را به کار ببندیم می توانیم اندکی خوب باشیم چون خوب بودن را به چشم دیده ایم و اگر اندکی بتوانیم خوب ادا در بیاوریم میشود در نگاه دیگران خوب بود. این که در نگاه دیگران خوب بودیم معنایش این است که به دیگران کمتر آسیب رسانده ایم و این شده است که فکر میکنند ما خوبیم

بیدار شو لعنتی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sاز خواب پا شود نگاهی به دور برش کرد بلند شود و گوشه گوشه خانه چرخی زد یادش امد که دیگر رها نیست دختری که قربانی بوی مواد پدرش شود و بغض تمام وجودش را گرفت و ارام با خود گفت...

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بازگشت مرد آشفته و نگران بود از این که همسرش خانه را ترک کرده بود. او هرچه پیغام می فرستاد بی فایده بود. یک روز از ( آ ) که بزرگ خاندان الفبا بود خواهش کرد تا با گروهی به دیدار زن بروند و هر طور شده زن را به خانه باز گردانند. آنها ساعت ها با هم مذاکره کردند اما بدون نتیجه بازگشتند

سماور طلایی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پیرزن کنار سماور طلایی رنگ خود نشسته بودو به باغچه کوچک حیاط که تنها مشتی خاک در ان باقی مانده بود خیره شده بود. زیر لب ذکر می گفت وتسبیح دستش را تکان می داد ... تسبیح را کنار گذاشت و یک استکان چای برای خود ریخت دختری بامانتوی بلند مشکی رنگش از در اتاق داخل شد چشمانش را به پیر زن دوخت

انتظار

نمایش مشخصات علیرضا تاریوردی هیچوقت صبر نکردی من هم با تو بیایم. سعی می کردی در را آرام ببندی اما با صدای بسته شدن آن من بیدار می شدم. با عجله لباس می پوشیدم، کفشهایم را پایم می کردم و با بندهای باز به دنبال تو تا کوچه می دویدم اما هیچ اثری از تو نبود. من می ماندم و حسرت تو و سکوت مرگبار خانه و شمردن لحظه هایی که نمی گذشت

فقیر غنی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مشهدی الیاس صف اول رکوع کرده که حاج نبی از نمازگزاران برای فقیری پول جمع می کند. وقتی به او می رسد از کنارش می گذرد ولی مشهدی در حال قنوت، دست داخل جیب شلوار مندرسش می کند و با یک تراول صد هزاری برق از چشمها دیگران می پراند. حاجی نمی داند پول را بگیرد یا نه؟! چند نفر از پیرمردهای صف اول چشمهایشان را به سوی آنها تنگ می کنند

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده پارت دوم وارد اتاق کار علی که شدم با دفتر خاطرات مشترکمون روبرو شدم. دفتر خاطرات با روکشی مخملی قرمز رنگ با روبانی طلایی تعجب کردم که چرا علی این دفتر رو روی میزکارش گذاشته شاید هم یادش رفته.. دفتر خاطرات در اصل مال من بود از وقتی 16 ساله بودم این دفتر خاطرات با من بود و من خاطراتم رو مینوشتم

بی انتها

نمایش مشخصات ابوالفضل آقامحمدی دردهایش تمامی نداشت انگار، او زندگی را با درد آغاز کرده بود و هم چنان در این غم ها غرق بود. حالم مث یک معتاد مرفینی است که مصرف یک بار آن زیاد و هزار با آن کم است. دوباره به آسمان خیره میشوم به دور دست ها ، چندین سال هست که منتظر یک اتفاق خوب هستم اتفاقی از جنس شادی اتفاقیفارغ از تمام غم ها

دوست داشتن های عجیب و غریب او

نمایش مشخصات مصطفی حکیمی پارسا دیشب که درب یخچال را مثل همیشه باز کردم و دوباره مثل همیشه چیزی در او نیافتم جعبه صورتی رنگی در آن خود نمایی می کرد ابتدا فکر کردم شیر تک نفره است ولی خانمم توجهم داد که خامه صبحانه است. پیش تر دانسته بودم که یاد گرفته چطور می شود با خامه صبحانه خامه فرم گرفته درست کند منظور از خامه فرم گرفته همان خامه پف کرده و سبک مورد استفاده در قنادی هاست

موجودات نیمه شب

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا - : پدر الان وقتشه ؟ -: شاید پسرم ، ولی هرشب این اتفاق نمی افته ! -: سالها قبل اینجا چطوری بود ؟ خونه ما الان کنار رودخانه است ولی همیشه شلوغه روی اون پل تازه که زدن پرچمهای بزرگ نصب کردند و ماشین های زیادی از اینجا رد میشن وبه جز اون مغازه های تعمیر ماشین وسروصدای زیادی که هست . -: سالها قبل اینجا یه جنگل بزرگ بود و رودخانه بزرگ تر وزیباتر

یادبود

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول آتش سحر کوچولو با ترس از خواب پرید ... و آنچه که دید برایش غیر قابل درک بود ، اطرافش در اتاق هیچ کس نبود و دود و آتش همه جا را پر کرده بود . آنچنان که هیچ جا را نمیشد دید . دخترک بی پناه در آنحال ناباورانه چشمانش را مالید تا شاید در خواب باشد و از این کابوس ترسناک برخیزد . و دوباره سرذرگم به اطراف خیره شد

چشم و هم چشمی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول طلاق محمود شناسنامه اش را باز کرد . امروز 44 ساله شده بود . اما همسرش نبود تا به او تولدش را تبریک بگوید . چرا که در صفحه میانی شناسنامه بر نام همسرش شیرین عمادی مهر طلاق خورده بود . آنچه که روزی حتی تصورش را هم نمیکرد ، اویی که چقدر عاشقانه و ساده زندگی اش را آغاز کرده بود

عقل و عشق

نمایش مشخصات نگین پارسا عقل حاکم منطق است و عشق حاکم احساس!یکی برمغز فرمانروایی میکند ودیگری برقلب عشق:انگار همین دیروز بود که دیدمش انهمه زیبایی در یک فرد غیر ممکن است!چه کرد بامن ان تو گوی عسلی که لشکری سیاه ازاومراقبت میکرد عقل:دراین سن و سال هنوز هم دم از عاشقی میزنی؟دیدی که بارهادرمقابل من شکست خوردی

سیب سرخ

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی سیبی سرخ از شاخه ای بلند بر زمین افتاد ، بر خاک غلتید ، از جمن گذشت و در رود افتاد . رود خروشان بود و او را در میان تلالو طلایی آفتابی که در رقص آبی و زلالش می لولید به میان مزرعه ای برد . مزرعه تشنه بود و از آن آب هستی بخش نوشید و سیب اما همانجا ماند ، میان دشتی پهناور ، یکه و تنها

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

عشق و نفرت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري چنین شد که عشق و نفرت پیوند مقدس را با هم خواند وخواستار زندگی ابدی شدند. سالها گذشت عشق ، عشقش ربه به نفرت هر ثانیه ابراز می کرد ومی دانست که نفرت تنفرش فراتر از عشقش است روزها امدند وعشق دو شادوش نفرت کار می کرد وبه درستی بذرهای ، مهربانی ، امید ، خوشحالی زندگی را در مزرعه قلب ها

رهایی از عقاید پوشالی

زندگی از آن جایی شروع می شه که تصمیم میگیری تمام عقایدی که از نوزادی در گوشت خوانده اند را دور بریزی. از آن جایی که وقتی تار های موهای طلایی ات از زیر روسری سرخت نمایان شد نگران این نباشی که بعد از مرگ موهایت زنجیری می شود تا تو را عذاب دهد . از آن جایی که تصمیم میگیری عاشق بشوی و در

دل دیوونه

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی رفت سوار ماشین شد و درب رو محکم کوبید از این که گیس خانمی را که بد جور پارک کرده بود کشیده بود شدیدا خرسند بود ،دستمالی از داشبورد برداشت و موهای مانده از کلاه گیس خانم محترم را پاک کرد سوار مغزش شد :غلط کردی ،،،،،خیلی هم خوب کردم،،،،،کلاه گیسشو کندی اخه،،،اها چی شد نرم شدی،،،،خودت میدونی


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >