آرشیو داستان

داستان کوتاه بن بست

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول بوسه های برگ سالها قبل در دشتی زیبا و دل انگیز ، در پهنه ای سرسبز و پر طراوت ، آنجا که کران تا کرانش زندگی بود و زندگی ، درست جایی که به آبگیرهای رنگارنگ منتهی می شد ، نهر آبی بود زلال و خروشان . نهری پر جنب و جوش که از پیچ و خم های فراوان می گذشت ، نهری که از بالای کوه تا

داستان کوتاه افسانه

نمایش مشخصات محمد علی قجه در افسانه ها آمده است که سه مرد دوشاودش شیطان برای ستیز با خدا و دنیایش رهسپار راهی طولانی شدند. از دریاها گذشتند ، کوهها را درنوردیدند و سرانجام به کارزار نبرد رسیدند ... و سپس هر یک به سویی رفتند تا با یاری شیطان در این جنگ خونبار پیروز شوند ! فصل اول مغاک اولین مرد در حالیکه

بادام های تلخ برگرفته از رمان کمینگاه جلد سوم اثر محمد علی قجه

نمایش مشخصات محمد علی قجه سنگ محکم و استوار بود . آنقدر که هیچ طوفان و سیلابی بر آن تاثیری نداشت و قادر نبود تا حرکتش دهد . اما روزی پرستویی خونین بال ، بر روی سنگ افتاد و کمی بعد از فرط خونریزی جان داد . جسدش توسط کلاغ های وحشی دریده و خورده شد و از این تاراج ، خون گرمش بر سنگ ریخت . و این دل سنگ را لرزاند و غمگینش کرد ، چرا که او خون نداشت

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

فقط به خاطر تو

مژه های شکسته پلکهایش روی هم می نشیند وچشمانش ،متمایل به تاریکی می شود. آتش شومینه در کنار برفی که در پشت شیشه پای کوبی می کند،عشوه گری می نماید ودل می رباید. هر آن رنگ می بازد وطیف رنگ نارنجی را به نمایش می گذارد. شالی سبز،نیمی از موهای شرابی اش را جلوه داده است .در گونه هایش سرخی

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول من و پیرزن با عجله دویدم تا بتونم به قطار مترو برسم ولی بد شانسی آوردم و قطار درست جلوی پای من حرکت کرد و رفت . کلافه شدم و خودم رو روی صندلی ایستگاه انداختم و هدفونم رو تو گوشم محکم تر کردم تا از سر و صدا و هیاهوی مردمی که اطرافم بودن فرار کنم. که حس کردم یه زن کنارم روی صندلی نشست

امدادهای غیبی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای صوت متوالی خمپاره ها گوش رزمندگان مجروح داخل سنگرها را می خراشد. معلوم نیست که در و دیوارِ سنگرها رنگ خون گرفته اند یا خون، رنگ در و دیوار. سنگرها، شباهت کم نظیری به گورستان های دسته جمعی پیدا کرده است؛ بوی خون، صداهای آه و ناله و گاهی شهادتین. فرمانده، تنها در سنگری سرد و نیمه تاریک با صورتی خون آلود نشسته است

دنیا

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدستانت را به سوی آسمان بگیر مشت کن و ببین که چگونه خورشیدی بزرگ در مشت تو جای می گیرد پس چگونه ما برای دنیایی که از خورشید هم کوچکتر است اینکونه گریه می کنیم ؟

عیدی یک فرشته

(عیدی یک فرشته) چیزی به سال تحویل نمانده بود ؛ مدت ها بود که کار درست و حسابی برای تامین امرار و معاش نداشتم ؛ همین تازگی کار نگهبانی شب از طرف یک مهندس که قبلا بهش سپرده بودم ، بهم پیشنهاد شد ؛ من هم از سر ناچاری دوری از خانواده را قبول کردم تا کاری داشته باشم. شب قبلش خوابی دیدم برای

آرزو

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کتابفروشی پسرک ژنده پوش در حالیکه از فرط سرما بدن نحیفش را میان کارتنی بزرگ پنهان کرده بود ، مانند همیشه گوشه دیوار ، کنج یک کوچه قدیمی ، درست جایی که همه تا مدرسه شان می دویدند بساط کوچکش را پهن کرد و ترازوی کهنه اش را هم مقابل عابرین روی زمین گذاشت. اما در آن وقت صبح همه با عجله و بی اهمیت از کنارش می گذشتند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری تبصره ! دکتر رو کرد به مرد و گفت : چه به روز دست هایت آورده ای ؟ مرد آهی کشید و گفت : این زخم ها به خاطر شستن ظرف ها است. دکتر گفت : مگر همسرت این کار را نمی کند. مرد گفت : خیر ! دکتر گفت : چرا ؟ مرد گفت : روزی که همسرم را انتخاب کردم پیشنهاد داد به جای مهریه ظرف ها را بشویم . من هم قبول کردم بهتر از هزار و سیصد و هفتاد سکه بود

وقتی .

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی گاهی حس میکرد که کارها و اعمالش مطابق شرع نیست گاهی هم چنان مست میشد که تا دو سه ساعت اشک‌میریخت ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن براش شعر مبهمی بود که معناش توی کنکاش ها ی آبی تیره‌ زندگیش گم شده بود.. . نوزده رو. رد کرده بود که برای اولین بار عاشق شد شد خزان این بهار نافرجام

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کوچه نیمه شب بود و هنوز باران می بارید. بارانی بی وقفه که کمتر در شهر پر دودی چون تهران سابق داشت. بارانی که آلودگی ها را می شست و تمامی سیاهی ها را بر کف سرو و پر چین آسفالتها ، در پیچ و خم جوی ها و در تو در توی خیابانها و کوچه ها روان می کرد. بارانی نم نم ، همچون دوران کودکی

توکل

توکل به خدا شب سیزده بدر بود ؛ و من در پست نگهبانی بودم ، هوا بارانی بود به این فکر میکردم اگر هوا فردا خوب باشه و بچه هام بگن بریم بیرون چیکار کنم ؛ آخه بجز یک هزار تومانی هیچ پولی تو جیبم نبود . باران نرم نرم می‌بارید ، دعا میکردم فردا هوا بارانی باشه . شب قبلش برای صاحب کارم تماس

پنجره باز ، تاریکی ، سگ بی وفا

sپنجره باز ، تو ، گلدانی که میخندد. ...... تاریک بود . چشمانی افروخته مرا مینگریست . ...... سگی که دوستش داشت ، گلویش را درید .

سیگار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیگار از پشت پنجره‌ اتاق نگهبانی، به محوطه ی پارکینگ نگاهی انداختم. ماشین های توقیفی کناری و ماشین های تصادفی یک طرف دیگر، موتور سیکلت ها هم طرف دیگر به ترتیب و نظمی خاص پارک شده بودند. امروز چند خودروی جدید به پارکینگ منتقل شده بودند و طبق روال هم چند خودرویی هم ترخیص شده بودند

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﺎ ﺳﺮﺣﺪ ﻣﺮﮒ

نمایش مشخصات جواد علیپور + چی شده ؟ باز که ماتم گرفتی - ماتم نگیرم ؟ دارن عشقمو ازم میگیرن + هه دارن عشقتو ازت میگیرن ؟ - مرض این کجاش خنده داشت ؟ + عشق اگه واقعا عشق باشه هیشکی به جز مرگ نمی تونه ازت بگیرتش - اه چی میگی ؟ تو چه میدونی عشق چیه ؟ تا حالا عاشق شدی ؟ اصن تو زندگیت کسی عاشقت شده ؟ تا حالا

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بهار ! زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد

آه آناستازیا دخترم (33)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی از دوستان وقتی این مقاله را می خوانند برای اینکه کار خودرا توجیه کنند یا مرا از نگرانی بیرون بیاورند می گویند پست مدرن مکتب نیست نوعی اندیشه است من می خواهم بگویم نتنها اندیشه نیست بلکه ضد اندیشه هم نیست چیزیست که هر اندیشه یا ضد اندیشه ای را مهمل و تهی از هر اندیشه ای می کند

دخترم کجاست؟!!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ◇ دخترم کجاست؟!! نوشته ی سعید فلاحی(زانا کوردستانی) - دخترم کجاست؟! پرستار ذوق زده نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی بر لب از اتاق بیرون رفت و با دکتر برگشت. بین راه به دکتر می گفت: آقای دکتر ببینید لطفا! آقای نوری انگار حافظه شونه به دست آوردن!. - چی شده مگه خانم پرستار؟! - آقای نوری سراغ دخترشونو گرفتن! - بسیار عالیه

بعد از ظهر سرد اما گرم

یاد آن روزی افتاده بود که پدر خوانده و مادر خوانده اش میخواستند او را به فرزندی قبول کنند . آن روز دانه های برف به درشتی ذرت های بوداده اما به آرامی بر زمین فرو می افتادند و زمین را سفید پوش میکردند . خورشید زمستان که گرمای چندانی هم نداشت ، در حال رفتن به پشت تپه هایی بود که از خورشید زمستان هم سرد تر بودند

مترسک

همیشه در کنار پرچین های جالیز ایستاده بود . هیچ وقت نمی نشست و همیشه ایستاده بود . هیچوقت آن لبخندی را که روی صورتش دوخته بودند به ناراحتی و غم تبدیل نمیکرد و همیشه شاد بود . هیچ گاه نمیخوابید و هیچ وقت سرد یا گرمش نمیشد . پرنده ها روی دستش می ایستاند اما او هیچ وقت دستانش خسته نمیشد

وحشت زدگی

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه خدایا تو بگو چکار کنم این روزها حالم خیلی بده شده تا یک کاری کنم دست هام می لرزه ، تپش قلب و تنگی نفس دارم . هر روز از این وحشت دارم نکنه سکته قلبی بگیرم دمای بدنم متغییر میشه یک روز بدنم سرده یک روز گرم. دیگه فایده نداره فردا باید به یک روان شناس مراجعه کنم. مراجع : سلام خوبید؟

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاجره ساعت ها بین آنها مشاجره بود. پسر اعتقاد داشت تنها راهی که می شود تغییراتی در جامعه ایجاد کرد به خیابان آمدن است. پدر می گفت : نه ! با شلوغ کاری نمی شود کاری انجام داد. پسر از جایش بلند شد و گفت : باید دست روی دست گذاشت و ساکت ماند. پدر گفت : نه ! باید مردم را به کتابخانه ها کشاند ؛ تنها راه تغییر از میان کتاب ها می گذرد

عید گلباران

نمایش مشخصات ماریه آزاد عید امسال خیلی  دیدنی  است چون برای اولین بار همه  دور هم جمع می شوند جای هیچ کی خالی نیست.به یک فامیل پر جمعیت تبدیل شده خانواده ی ده نفره. عکس می گیریم بیشتر قیافه ها  تغییر کرده و اگر با رنگ و لعاب نباشند همه کمی پیر شدیم. میانگین سنی ما سی تا چهل سالگی ست.مادر و پدر هم شکسته تر

آه آناستازیا دخترم(32)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی هنرمندان خارج از مهندسی هنر غرب اما با فرم قرض گرفته از پست مدرن محتوای اندیشه ی خودرا بزیبایی بیان داشته اند که نمی توان به آن پست مدرن گفت چون دارای محتوای مدرن اما با فرمی غیر عادی بیان شده اند این هنرهاهرگز پست مدرن نیستند حتی اگر در ابتدا آنطور بنظر آمده باشند در میهن ماهم

داستان زندگی من

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان زندگی من ********** زندگی گاهی اونطوری که میخواهی نمی‌شود بد از هر سربالایی بازم هم سر بالایی است اگر او بخواهد حرام هم حلال می‌شود و حلال حرام میشود قانون خداوند را نمی‌شود با نگاه بشری درک کرد زندگی سرشار از سوپرایزهای غافلگیرانه است..... . . . اهای تو نترس تکلیف تو

سوال در کلاس درس

نمایش مشخصات آرش شهنواز sآرزوت چیه پسرم؟ _ اینکه به بهشت برم و یکبار دیگه مادر و پدرم رو ببینم.

وقتی کسی رو دوست داری ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده روبروی آینه نشسته بود زل زده بود به تصویر داخل آینه و تو ذهنش شروع حرف زدنش رو تمرین می کرد. .. ببین من خیلی دوستت دارم ، ببخشید که اینقدر صاف میرم سر اصل مطلب ولی واقعیت رو دارم میگم ! دوست دارم تو هم حست نسبت به من همین باشه! .............اه نه ، نشد خیلی لوس و منت کشی بود !! خوشم نیومد.... خودش رو دوباره جمع و جور کرد و دوباره از اول

ایمان

نمایش مشخصات زهرا میرزایی هوا سرد بود. برف سنگین امانش را بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به روشنایی خانه ای افتاد ،گویا دنیا را به او داده باشند.با زحمت خود را به آن رساند و آخرین


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >