آرشیو داستان

قراری عاشقانه در یک کافه خواب زده

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی خواب دیدم به خواستگاری دوست چندین ساله ام رفته ام که تغییر جنسیت داده و تبدیل به یک دختر زیبا شده. بعد از خوش و بش اولیه و خوردن چایی، بزرگترها می گویند برویم در اتاقی و حرفهایمان را بزنیم. نمی دانستم قرار است چه حرفی بزنیم. ولی انگار حرف زدن عروس و داماد در جلسه خواستگاری از ملزومات جلسه است

"مگر کله ام را خر کنده؟!"

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی "مگر کله ام را خر کنده؟!" ................................ -حالا بهتره یا حالا...؟ -الان بهتره...! - یکباردیگه ... -این یکی بهتره یا اون یکی؟! -این یکی بهتره. -دست بذار روی چشم چپت ! -حالا بهتره یا حالا؟ -یکبار دیگه... -این یکی بهتره یا اون یکی؟! -اون یکی. لابد این را می دانید که در این مملکت تعیین نمره عینک کار بسیار سخت و هزینه بر و وقت تلف کنی است

کلوچه هایی با طعم مرگ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی داستانک ( کلوچه ها یی با طعم مرگ ) در یک دهکده ای پیرمردی بود مغازه کوچک بقالی داشت ، پیرمرد با اینکه تو مغازه اش وسایل زیاد نداشت ولی بخاطر خوشرویی همیشه مشتری های زیادی داشت ، در کنار مغازه پیرمرد، مرد جوانی بود با کلی وسایل بیشتر اما زیاد مشتری نداشت ،بخاطر اخلاق بدش ،مشتری

رهايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی رهايي در اولين برخوردي كه با من داشت ، خيلي چيزها دستگيرم شد. اينكه بدجوري از درون داغون شده است. اينكه كنترل خيلي چيزها از دستش در رفته و اينكه يك وقت هايي به فكر خودكشي مي افتد! مچاله گي از سر و رويش پيدا بود. كوفتگي هم از يك طرف. كوفتگي نه آن كوفتگي اي كه همه فكرش را مي كنند

الآن بهش بگم؟

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اوه اوه! چقدر عصبانیه! یعنی چی شده؟ انگار از چشمش آتیش می زنه بیرون! الآن وقت مناسبی نیست. خوبه برم بادمجان‌ها سرخ‌کنم تا مهدی یه کم آروم بشه! باید شعله اجاق گاز را کم کنم. مهدی هرقدر بوی بادمجون سرخ کرده را دوست داره، از صدای جلز و ولز روغن بدش میاد! فکر کنم اوضاع یه کم بهتر شد! چهره

عبور

نمایش مشخصات حسن ایمانی "عبور" ترس را می فهمید. درست مثل ترس آدم هایی که یک جای کارشان می لنگد! تا پنجه های منحني اش به سنگریزه های حاشيه جاده خورد ، تن مچاله اش لرزید. حس نبود که به او فرمان ایست می داد ، غریزه بود. چه کارهایی که از دست غریزه بر می آید! كارش را خوب بلد است. نیشگونی از تو می گیرد که فریاد مخمورت به هوا بر می خیزد

مرده های متحرک

نمایش مشخصات نگین پارسا سراپا گوش میشوم در فریاد سکوت هایم!انجا که نامی اشنادر تمامشان است!انجا که فقط جسمی از من است وروانی که در پی نامی اشنا میگردد!چشمانم میچرخند به دنبال ساعتی که زمان را نشانشان بدهد دریغ از یک ساعت و چند عقربه گویا باز ساعت را شکسته ام چون برای به دنبال خویش بودن زمان نمیخواهم! ارام

بچه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ¤ بچه... "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از وقتی که دختری نابالغ بود، وردست مادرش که اون هم ماما بود، فن و فوت کار را یاد گرفته بود و تقریبأ تمامی بچه ها و جوانان فعلی ده رو او به دنیا آورده بود

از غم خون دل من

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sسرش را از روی بالش برمیدارد و بلند داد میزند گرچه ز محنت خارم کرده ای .. شوهرش شششویش از اتاق داد میزند :خموش بخور از شرب شراب انگورت چشمانش برق زده لیوان را بر داشته مینوشد سی دی میخواند شد خزان گلشن اشنایی آب لیوان را تف میکند ...

تی ریپ دهه ی شصتی

نمایش مشخصات رضا فرازمند کنار تابلوی اعلانات دانشگاه ایستاده بودم .چشمم به یک اعلامیه افتاد شروع کردم به نچ نچ کردن. آره خودش بود-خود خود خودش/// دست گرمی شانه ام را فشرد . کمی جلو تر آمد .استاد چی شده ؟؟؟/ از کنار تابلوی اعلانات پاورچین پاورچین دور شدیم وشروع کردم به تعریف کردن-...همیشه عادتم این بود که

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده پارت اول ماهیهارو از توی کاسه روی سینک برداشتم و با احتیاط توی تنگی که قبلا آماده کرده بودم ، انداختم و تنگ رو کنار قران توی سفره هفت سین گذاشتم دیگه کامل شد. دوباره نگاهی به هفت سین انداختم . تا چیزی و از قلم ننداخته باشم. آیینه وقرآن .سیب قرمزخوش رنگ, سماق, سیر ,سنجد , سبزه, سرکه , سکه ویه شاخه گل سمبل

پیرمردها عاشق نمی شوند

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی دکمه شماره 4 آسانسور را میزنم. همین طور که آسانسور مرا بالا میکشد به این فکر میکنم که شکل مطبِ دکتر چگونه خواهد بود؟ بعد میگویم چرا احمق شده ای؟ مثل همه مطبهای دکترهای دیگر. بعد باز سوال احمقانه دیگری طرح میکنم. یعنی مریضهای یک دکتر روانپزشک هم مثل همه مریضهای مطبهای دیگر هستند؟ جوابی ندارم

مجنون

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند به سرانجام رساندند و خورشید را به روی زمین کشیدند! اما فقط برای

نمی خوام خاطره بفروشم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی "نمی خوام خاطره بفروشم!"        خورشید تا آنجا که جا داشت پشت ساختمان های کوچه پنهان شد. با سرعت جت خود را به خانه رساند. یک ربع دیر تر از ساعت مشخص! درست مثل سه روز پیش! کلاسورش را پرت کرد کنار پشتی قرمزی که رنگ پریده تر از جلد کلاسور بود. یک متر آن ورتر از کرسی. آدامسش را فرستاد ته

چی ساختی از من...

نمایش مشخصات هادی هادوی s- سلام خوبی؟ کجا میری؟ +دارم میرم از این شهر -ااا چرا؟ توهم داغون کردی خودتو... کجا بهتراز اینجا سراغ داری؟ + سرمو بالا گرفتم اشکمو نبینه اروم گفتم: دیگ نمیکشم... لعنتی اینجا همش بارون میاد...

هم تئاتر، هم کنسرت!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: به‌به! پیش‌فروش بلیت یه تئاتر جدید شروع‌شده! دومی: تئاتر چیه؟ کنسرت خوبه! نگاه کن! بیشتر بلیت هاش فروخته‌شده! اولی: ولی من تئاتر را بیشتر دوست دارم! حداقل یه ماه اجرا داره! سومی: ولی من هر دو را دوست دارم! کنسرت، تئاتر! دومی: نمی شه که دوتاش را رفت! سومی: چرا نمی شه! تئاتر ساعت

وقتی که تو سرطان نمی گیری!

نمایش مشخصات شیدا محجوب اولین باری که حس کردم باید با خودت صحبت کنم همان باری بود که توی ارایشگاه با دلی آشوب و سری گیج و منگ ، زیر دست ارایشگر تقلا می کردم. رد مداد غلیظ و مشکیِ چشم افتاده بود روی گونه هایم و چشم هایم اشک می امد. اخرش همه جمع شدند دور صندلی که چشم هایم را باز نگه دارند. همان وقت، میان دست و پا زدن ها و ریختن قطرات اشکی که حاصل نقاشی شان را می شُست، دیدمت

مالیخولیا

•• . غمگینم، گویی در وجودم جوانی بیست ساله را به دار آویخته اند. غم انچنان غنی مرا در بر میگرد که تمام تقلایم برای رهایی به پوچی میرسد به یک پوچی کشنده و بی سرانجام، آینه چیزی نیست جزتکرار چین و چروک روحٍ هفتاد ساله ام. به خودم نگاه میکنم....غم.....بجز یک بغض کهنه ی درداور، خستگی چشمانی خیس و پژمردگی چهره ی نحیفم چیزی نمیبینم

ملاقات در هفتادمین روز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات در هفتادمين روز هنوز مهر عقدنامه اش خشك نشده بود كه هوايي شد زد توي كار ديپلم گرفتن! شنيده بود كه مي گفتن: _ بي سوادي خوب نيست. حتي اگه نو عروس خونه باشي. بعد دو سال دوندگي و اين ور آن ور رفتن ، ديپلمش را گرفت و قاب كرد گذاشت روي تاخچه تا مرادعلي گور به گور شده حال كند! يك سر

همه آدم ها مهم هستند...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) در رشته ی مددکاری در دانشگاه شهر کرمانشاه قبول شده بودم و برای ادامه تحصیل به این شهر زیبا رفتم. ترم اول بودم و چندان شناختی از همکلاسی ها و استادانم نداشتم. اما از روز اول علاقه ی شدیدی به یکی از استادانم به نام استاد "دارابی" پیدا کردم. جوانی سی و چند ساله با قدی نسبتا کوتاه اما

مادر...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) همسرم زنی زیبا، خوش برخورد، خانه دار و وفادار بود که بسیار در راه خوبختی ما در زندگی مشترکمان از خود گذشت و ایثار نشان میداد. روزی پس از 7 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد

آرزوی گرگی

از کودکی کارم چوپونی برای بابام بود . انقد حرفه ای بودم که نه گوسفندی گم کرده بودم نه گرگی اومده بود گله ام و حتی یه بار نشد گله گشنه بمونه و همیشه سیرشون میبردم خونه . چون همیشه حواسم جمع بود . ولی کسی ازم تشکر نمیکرد. یه روز که من کار داشتم و خونه موندم . داداش بزرگم گله رو برد چرا

مرد عابد...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عابدی به اشتباه؛ توسط فرشتگان به جهنم فرستاده شد. اما او جز کر الحمدالله کلمه بر زبان نیاورد و زیر شکنجه های نگهبانان جهنم جز این حرف، سخنی نداشت. - "الحمدالله... الحمدالله"!. زمان زیادی از این اشتباه نگذشته بود که شیطان فریاد بر آورد و با داد و بی داد، رو به فرشتگان محافظ جهنم کرد

قرباني

نمایش مشخصات حسن ایمانی " قرباني " خيلي وقت ها پيش توي هر چيزي همه را خبر مي كرد. آن وقت ها كه خيلي كوچك تر بود. حتي توي لاك زدن ناخن هايش هم همه را خبردار مي كرد. چه رسد به خريدهاي شب عيدش! چند بار بايد خاله زهرا گوشش را مي پيچاند كه ... به هر كسي هر چيزي را نگو. همه چيز رو كه به همه نمي گن! اصلا چه معني داره

مرگ تو قسمت سوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره ساعت هشت صبح بود که صدای زنگ من از رو صندلی بلند کرد به طرف در رفتم دیشب اصلا نخوابیدم چرا حس بدی دارم بهشت زهرا چرا بله لادن:داداش بیا پایین همه مشکی پوشیدن جریان چیه چرا حس میکنم بچه ها هم دیشب نخوابیدن بذار من خودم به قبراقی بزنم شاید بچه ها هم شاد بشن پس خودم زدم به پر انرژی

قهوه

غم برایم همانند همان فنجان قهوه ی اول روزم شده است، همان فنجانی که بلافاصله پس از بیدار شدن و جدا شدن از تخت خوابم به دست گرفته و خانه را دور میزنم. همان فنجانی که هربار موقع نوشیدن از پشت پنجره به خیابان های ساعت شش صبح زل میزنم. حجم سنگین تنهایی و اندوهی که وجودم را فرا گرفته است، دیوانه ام میکند

حقوق مردم بر حاکم...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سحرگاه که کمتر کسی از رختخواب برخواسته بود، علی(ع) از آغوش مهربان خواب دل گسسته بود و از رختخواب برخواست و وارد حیاط شد. قدم های کوتاه و شمرده و با تمأنینه ای بر میداشت در تمام اوقات... با همان وقار و متانت خاص اش و با آرامشی ویژه که مختص دل پر ایمانش بود از چاه آب کشید و وضو گرفت. با چاه قرابتی خاص داشت

زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت پایانی)

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی آبجی از این بحث بسیار ناراحت به نظر می رسید ، در حالی که قیافه گرفته بود داشت واسه خودش لقمه میگرفت . من هم از اینکه محسن سر خود عمل کرده بود عصبانی بودم ، از طرفی هم دلم به حال خواهرم میسوخت . صبحانه را در سکوت تمام کردیم و سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود . از سر میز بلند شدم و کنترل تلوزیون

پا

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) "مار" نگاهی پاهای کوچیک "مارمولک" انداخت و غمی جانکاه در چشمانش جا گرفت. "مارمولک" که به حسادت درونی "مار" پی برد؛ پایهایش را چند بار توی هوا تکان داد. - حال میکنی؟ جان من کیف میکنی؟ به اینا میگن پا! پا! بگو پا که یاد بمونه تو ذهنت!!! "مار" صورتش را به طرف دیگه چرخوند و خودشو به بی خیالی زد

پدر و مادر عزیز فراموش نکنید

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و در خلوت خودش می گریست پسر بچه ای که در آن حوالی دست فروشی می کرد متوجه او شد، پا شد و با یه لیوان آب بطرف پیر مرد رفت. _ آقا بفرمایید مرد سرش را بالا گرفت و آب را گرفت و جرعه ای از آن نوشید . پسرک ازش پرسید: " آقا برای چه دارید گریه می کنید؟"، مرد با چشمان اشک آلود گفت:بخاطر عشقی که یک عمر به بچه هایم داشتم


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >