آرشیو داستان

روزمرگی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بر بالای یکی از قطورترین و بلند ترین شاخه های درختی تناور لانه داشت. مدتهای مدیدی بود که مانند پرندگان دیگر روی این درخت بلند لانه کرده بود و روزگار می گذرانید. فصل ها از پی هم می آمدند و سالها سپری می شدند . دیگر آن چشم انداز و ارتفاع برایش جذاب نبود؛ خودش نمی خواست،اما روزگار کم کم دل مردگی را به او تحمیل می کرد

ابوالفضل

مُحرّم‌ها کِیفش کوک بود و مشتریِ سر چراغیِ تعزیه رَجَزخوانی‌های عبّاس را از بَر بود و با چنان صلابتی تکرار می‌کرد که حسادتم را قلقلک می‌داد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شد ابوالفضل جای عبّاسخوان پا به سن گذاشته‌ی حسینیه را بگیرد و به آرزویش برسد اما غیر ممکن بود او دست نداشت

دفترچه یادداشت - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی امروز پارک خلوت هست ، فکر هایی در حال پیاده روی مرا احاطه کرده اند : چرا پول هم نمیتواند مرا خوشحال کند ؟! چرا وقتی بی پول و فقیر بودم خوشحال تر بودم ، واقعا دلم برای آن روزا تنگ میشود ، در آن زمان آنقدر انگیزه داشتم ، انرژی داشتم و در اوج بی پولی هایم شرکتم رو تاسیس کردم ، یک شرکت ساختمانی

یک قدم مانده به سقوط ...(امید؟ایمان؟باور؟)

نمایش مشخصات مینا رسولی مینا لطفا تمومش کن!!یک بار هم که شده محض رضای خدا به حرف من گوش کن ! 4 ماهه هر روز و هر شبمون شده دکتر,دکتر,دکتر ...کدومشون تونست کاری کنه ؟کدومشون دردشو فهمید که راه چاره اش بشه پیشکش ؟دکتر بی دکتر ... +ولی بابا بغض و گریه امانم نمیدهد و واژه ها نیامده غرق بغض و اشکهایم میشوند و یک به یک جان میدهند درست همانند امید هایم

فدای نگاه بابا

اوایل صبح روز پاییزی بود و رفتگری وارد اورژانس شد و دختر بچه ی ظاهرآ بی هوش و پر از خون روی دو دستش ، داد میزد دکتر کجاست ؟؟ این بچه داره میمیره .. زیاد کسی اهمیت نداد تا بالاخره برانکارد رو آوردند ، گفتند باید اتاق عمل برود ، پرستار به رفتگر گفت شما بروید پذیرش کارهای اداری مالی رو انجام بدهید

عشق واقعی

نمایش مشخصات زهرا میرزایی دختره تو پارک روی صندلی نشسته و سرش توی گوشی بود و به حال خودش اشک می ریخت خانمی مسنی که روبروش نشسته بود بلند شد و کنارش رفت و با لبخندی مهربانانه که بر لب داشت دستمالی بهش تعارف کرد، بفرمادخترم اشکاتو پاک کن ، حیفه صورته به این قشنگی نیست که اشکی بشه ، خب حالا اگه دوست داشتی، می تونم بپرسم علت گریه هات چیه

آه سرد

نمایش مشخصات سیروس لطفی نسب شب شده بود... باز هم تنهایی ،تنها مونس من شده بود... تقریبآ چند ماهی بود که دیگر با هم ارتباط نداشتیم... وقتی رفت ،فکرش را نمی کردم که این آخرین باری ایست که او را میبینم... بیماری سختی داشت.. همیشه یک خودکار و یک برگه کاغذ همراهش بود... هر چه را می خواست می نوشت... به خاطر بیماری بسختی سخن می گفت

غرور

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ابری سیاه با کلاف های به هم پیچیده از دوردست پیدا شد صخره آفتاب خورده ی کوه با چشمانی تار شده از شدّت گرما خیره بر حرکت مواج ابر مانده بود که اندکی بالاتر از اودرپهنه ی آسمان قرار داشت!! ابر سیاه از راه رسید، صخره با لبه ی تیز خود همراه با خشم از بالا نشینی ابر دل او را شکافت،دردی

زندگی عروسکی

نمایش مشخصات همراز محمدی لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار . جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره

دنیای وارونگی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری تو آرام آرام درونم نفوذ کردی، زمانی که گمانش برایم بسی دشوار بود تو بودی که روزنه ی امید را در دلم که حتی کوچکترین روشنایی برایش سم بود روشن کردی !! آنگاه که صدای شرشر سرنوشت ساز باران همچون رعدی در پندارم می‌پیچید فکرش را نمیکردم که اینک همان صدای رقت انگیز لالایی برای خواب هر

سلوک

نمایش مشخصات نیما فریبرزی به نام خدا داستان کوتاه... نیمه شب در بیابان به سوی خدا رهسپار شدم. جامه بر تن ،چاروق در پا و شالی پیچیده به گردن داشتم... چشمانم در طوفان شنزارکویر بیرون و نیمه باز بود... دستانم به سینه و گره درهم بود... آرام آرام پیش می راندم این اسب زخم خورده وجود را... مسیر ناجوانمردانه بود..

بغض غریب

پسرک وارد پرنده فروشی شد و با نگاه عمیقی به تمام پرنده هاچشمش به یک طوطی در قفس افتاد، دید که پایش انگار لنگ است ،به فروشنده گفت قیمت این طوطی چقدر است ؟ فروشنده جواب داد فروشی نیست ، یک پایش معیوب است. پسرک اصرار کرد... فروشنده گفت اگر خوب بود دویست هزار تومان ولی چون ناقص است و ارزش ندارد ده هزار تومان بده

آدم باید یه کم تحمل داشته باشه!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چی شده دختر؟ چرا دوباره چمدانت را بغل گرفتی اومدی خونه ما؟! عزیز من، دخترمن، زندگی بالا و پایین داره، باید یک کم بسازی، نباید تا دری به تخته خورد قهر کنی و برگردی خونه بابات! نکنه عکس های عروسی دختر عمه ات را دیدی، دوباره هوایی شدی؟ برای همینه که از این موبایل و تلگرام و این چیزها

جوجه کلاغ

نمایش مشخصات زهرا میرزایی یکی بود یکی نبود، زیر گنبدکبود ،روی درخت بلندی کلاغی برای خودش لانه ساخته بود و پنج تا تخم گذاشت ، کلاغ روزهای زیادی روی تخم هایش خوابیده بود به امید آن روز که جوجه ها از تخم بیرون بیایند. یک روز صبح که کلاغ روی تخم هایش خوابیده بود ، یکدفعه دید تخم هایش تکان می خورندکلاغ فهمید دیگر موقع در آمدن جوجه ها از تخم است و خیلی خوشحال شد

انتقام

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - وای مامان! اول صبحی چقدر بلند حرف می‌زنی! چند لحظه گذشت تا توانست حواسش را جمع کند. درحالی‌که چشمانش را می‌مالید، خودش را از میان انبوه لباس و کتاب و ظرف‌های یک‌بارمصرف که همه‌جا پخش‌شده بود، به تلفن رساند و دکمه‌اش را فشار داد تا دوباره پیام مادر را گوش کند. - مهدی جان خوبی!

افق اول

نمایش مشخصات محمد جعفری من پیامی دارم . از روی زمین . از عمیق ترین دره ها . از ساکت ترین نقطه جهان . از سرد ترین دست ها . از گرم ترین روز های تابستان . از خونین ترین غروب . از تلخ ترین طلوع . از تاریک ترین خانه . از بی ابر ترین آسمان. انتهای هستی مقصد من است . جایی که تابحال ، هیچ دخترک بازیگوشی به آن سرک نکشیده و بوی پستی و حتی عشق آدم ها تا آنجا بلند نشده

از تو فقط حسرت ماند و ...

نمایش مشخصات مینا رسولی نبودن هایت مرا به بی رحمانه ترین شکل ممکن زمین زد ...به بی رحمانه ترین شکل ممکن تمام وجود و هستی ام تکه تکه شد و از صدای دردها و شکستن هایم حتی حال دشمنانم هم بحالم سوخت ... روا نبود این چنین انتقام بگیری ...بخدا که روا نبود این چنین بروی و مرا آواره پیچ و خم نبودن هایت کنی ... روا نبود من صاحب عزا باشم و داغدارت

من به دنبال تو!

نمایش مشخصات نگین پارسا دلم هنوزم گرمه به امید اون روزی که باز با حافظ همقدم بشمو توی مهرماه روی برگای زردونارنجی رد بشم وصدای خش خش برگاقلقلک بده ذهنمو_اونقدر راه بریم که برسیم به بوستان!!و روی نیمکت های سعدی بشینیم واستراحت کنیم!اونجا هی حافظ غزل بگه ومن براش بخندم!بشم همون دلبرشیرین غزلهاش بشم نگین

طناب

نمایش مشخصات مصطفی باقرزاده #طناب حیاطمان کوچک بود و باغچه ای در دو سمت آن که بوی خوش و زیبایی آن آدمی را سرمست می کرد ، بهار خوابی گوشه ی آن می درخشید و حوض کوچک و کم عمقی وسط آن به طوریکه چند ماهی قرمز را می شد به راحتی شمرد، من بر روی بهار خواب روی بالشی لم زده بودم و داشتم مادرم را نگاه می کردم. تلفن همراهش

عشق مرگ

نمایش مشخصات مبینا صادقی اگر به شما بگویند که امروز آخرین روز عمرتان است چه کار می کنید ؟؟ فکر کردن به این موضوع سخت است چون وقتی عصبانی، یا با مشکلات رو به رو می شویم از خدا آرزوی مرگ می کنیم حال خبر دارید کی وکجا و چه زمان آیا هدفی برای زندگی کردن در خود یافت می کنید ؟؟ مرگ مشکل نیست مرگ یکی از اتفاقات

پیدا یا پنهان

sعشق در بعضی جاها پیداست ودر باطن بعضی کسان پنهان

فراموشی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sبا عشق شروع شده بود ، ولی بعد از سالها زندگی با عشقی یک طرفه ، پیرمرد در واپسین دقایق زندگی چشم گشود و به همسر پیرش گفت : تو یادت نیست ، من برای داشتن تو ، دلی را به دریا زدم که از آب هم " واهمه " داشت !! .... " واهمه "

خود 'کشی'

نمایش مشخصات سروش جنتی طناب را چندین بار بررسی کرد. اتصالش به سقف را هم با آویزان شدن از آن چک کرد که مبادا مثل مردی به نام اوه، یک افتضاح به بار بیاید. این بار خواهد رفت. _هیچ شرافتی در تحمل مشکلات نیست باید بتوان علیه جنگیدن بیهوده، طغیان کرد. اوج انتخاب انسان در 'نبودن' است. او هیچ گاه انسان نا امیدی نبود، هیچگاه نمی شد به او گفت بی انگیزه

محکوم به فراموشی

نمایش مشخصات مینا رسولی فکر فراموشی او را فراموش کرده بودم و او نیمی از من شده بود,همسرم را دوست داشتم اما عاشق او بودم ... و در مواقعی هم عاشقانه هایم را برای او میخواندم و به چشمان همسرم خیره میشدم ...و او چه دلبرانه در اغوشم جای میگرفت و گونه هایم را بوسه باران میکرد در حالی که نمیدانست مخاطب عاشقانه هایم او نیست

دنیا

نمایش مشخصات همراز محمدی دانش اموز با خواندن اسمش توسط معلم بالای کلاس می ایستد وبا تردید شروع به خواندن می کند :( به نام او چند روز پیش کتاب جدیدی رو که خریده بودم باز کردم هر صفحه که جلو تر رفتم چیزی درونم روشن تر می شد تازه فهمیدم دنیا واقعا جهان هستی ست . دنیافقط کشور من شهر من و محله ی من نیست دنیا خیلی

جشن_شهریور_پاییزی

نمایش مشخصات نیما فریبرزی داستان کوتاه... دوم شهریور بود... ساعت 19:07 دقیقه... یک عصر نیمه تابستانیه نیمه پوسیده... با کمی چاشنیه دل مردگی و عصاره پاییز زرد رنگ حزن آلود... صدای مرغای آسمان و پرندگان همسایه ها ،چرت عصرانه جیرجیرک های شب زنده دار را پاره کرده بود... صدای رفت و آمد پر سر و صدای ماشین هاای اتوبان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وکیل مدافع رو کردم به استاد و گفتم : ببخشید ! شما برای این که حرف دل مردم را بزنید در داستان هایتان از گاو ؛ گوسفند ؛ بز و....استفاده می کنید ؛ آیا منظور خاصی دارید ! .استاد گفت : این جا؛ از حیوانات هم نمی شوداسم برد. گفتم : چرا ؟ خندید و گفت : عده ای وکیل مدافع معترض می شوند که حقوق حیوانات

انضباط زیر خط فقر

نمایش مشخصات مینا رسولی سال اخر هنرستان بودم و به قول معروف داشتم دیپلم میگرفتم که ... که یه روزی خانم عسگری (مدیر مدرسه اینجانب) همین که داشتم از رو نرده پله های طبقه دوم منتهی به طبقه اول(که از شانس مضخرف بنده دفتر مدیر و معاون و خلاصه هر چی عزارائیله اون طبقه بود) سر می خوردم ,که یوووووهااااااااا دست به کمر و با یه اخم تصنعی ایستاده بود و داشت منو میخورد

زندگی کبوتری

تمثیل در لغتنامه دهخدا به “تشبیه کردن چیزی را به چیزی” معنا شده و بعضا در مباحثات برای قانع کردن افراد استفاده می شود. طوریکه وضعیت الف به وضعیت ب تشبیه شده و درنتیجه کاری که در وضعیت ب منطقی نیست٫ خود به خود در وضعیت الف مضحک می نماید. یکی از پرکاربردترین این تمثیلها ٫ تشبیه “جامعه“ به “کشتی“ است

جشن یک نفره

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >