آرشیو داستان

تصميم گيري

نمایش مشخصات حسن ایمانی تصميم گيري كنار حوض پارك – لاي چهار پيرمرد – دو پيرمرد شطرنج بازي مي كردند. پيرمرد مهره سياه با خنده گفت: _ چه خوب! توي خونه زنم تصميم مي گيره ولي توي شطرنج خودم! پيرمرد مهره سفيد با ناراحتي گفت: _ چه بد! توي خونه زنم تصميم مي گيره ، توي شطرنج هم آدم هايي كه دورم حلقه زدند!!

مرد پرتقالی-قسمت دوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی کشاورز بعد از گذشت یک شبانه روز پوست هسته ها را به آرامی کند و از خاتون خواست تا پارچه نازکی از بغچه اش دربیاورد. خاتون به کشاورز با تعجب نگریست و پس از اندک زمانی به سمت بغچه ای که گوشه دیوار قرار داده بود رفت. دستمال نخی چند تیکه ای که سال قبل با باجی سکینه از پارچه های اضافی خیاطی شب عید دوخته بودند ، به کشاورز داد

مرد پرتقالی -قسمت سوم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی خاتون نانوای زنان ده فداییه بود. گرمای تنور پوست دستانش را ضخیم و تیره کرده بود. وقتی بساط تنور را راه می اتداخت ، بوی نان داغ گندم و جوی او تمام فضای اطراف خانه گلی آن ها را پر می کرد. مشت علی و خاتون دو پسر را به حضرت احدیت در جنگ با دشمن بعثی و شهیدان مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیه تقدیم کرده بودند

در آرزوی مدرسه

در روزگار خیلی دور دختر فقیری زنده گی می کرد که خیلی فقیر بودند به جز یک اسپ که اون اسپ هم خیلی برایشان مهم بود دختر فقیر اسمش آلیسا بود خیلی دختر خوبی بود با هرکی مؤدبانه صحبت می کرد و با بزرگتر از خودش احترام می کرد اما بابای آلیسا خیلی بدجنس بود اصلا در فکر خونه وادش اش نبود . روزی

مرد پرتقالی-قسمت چهارم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی زن جواد سیده صفیه 12 سالگی به نکاح او درآمد. زیر دست باجی سکینه آشپزی و خیاطی و جمع آوری محصولات درختانشان را به خوبی فرا دیده بود. پشتبان خانه کوچک باصفای آن ها در تابستان مملو از زرد آلوهای قیسی و توت سفید شیرین پهن شده روی پارچه در معرض مستقیم نور خورشید بود. او با هسته زرد آلو

من که براش کم نذاشتم

نمایش مشخصات امیرحسین زند با هم‌دیگه همکار بودیم تو یک دفتر کار می‌کردیم اما سمت‌های مختلف داشتیم و تو بخش‌های مختلفی می‌نشستیم. به هر بهونه‌ای بود از اتاق می‌آمدم بیرون تا ببینمش حتی در حد یک چشم تو چشم شدن! حتی بخاطر این‌که بهونه داشته باشم واسه دیدنش چای زیاد می‌خوردم و یا با همکارای دیگه چالش

مرد پرتقالی-قسمت پنجم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی عروس آقا جواد سیده صفیه در زیر زمین خانه روستایی مشت علی دار قالی به پا کرده بود و البته به پیشنهاد پدرشوهر او این بار طرح درخت پرتقال را به همراه خاتون و راهنمایی های او پیاده می کرد. آن ها دو دختر داشتند ، صفورا و سوگول هر دو دبستانی 7 و 11ساله روستای فداییه به همراه دو روستای مجاور

مرد پرتقالی قسمت ششم

نمایش مشخصات نعیمه مرادی مرد کشاورز مشت علی ، با دقت و توجه زیادو آب پاشی روی آن ها ازبذرها داخل پارچه خاتون محافظت کرد تا در نهایت جوانه زدند چشمانش از نظاره جوانه بذرهای پرتقال برق می زدو اشک گوشه چشمانش از قدرت خداوند بزرگ چون مروارید های ریزی پایین آمد. سریع خاتون را صدا زدو از او خواست تا پیت حلبی روغن بزرگی را برای او بیاورد

* دلم یک خواب کودکانه می خواهد *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده همیشه نخستین ها به یاد آدم می ماند، مثل نخستین خوابی که دیده ایم، من نیز اولین خواب کودکی هایم را به یاد دارم، عکسی بود از خروسی غول پیکر به روی مجله ای که در رویای من جان گرفته بود. خروس با دمی رنگ رنگ در تمام خوابم می دوید و خاک به آسمان بلند می کرد، آن روز تفاوت میان واقعیت و رویا

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسفند ! رو کردم به اسفند و گفتم : ‌این چه مصیبتی بود که برایمان درست کردی ؟ همه راخانه نشین کردی ؟ دید و بازدید ها را به هم زدی ؟ اسفند آهی کشید و گفت : ‌به کی قسم بخورم تا باور کنید که تقصیر من نیست. لازم نیست قسم بخوری ؛ مثل مسئولین به گردن این و آن می اندازی !. اسفند این

گوک کل بخش سوم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است گوک،کل (gok”kol) معمولا گوک کل را هم با خودمان می بریم چون تمام این دعوا یا بیشتر این دعوا بین پدر ومادر جوان مربوط به اواست گوک کل توی ماشین مدتها زل می زند به راننده تا شاید نگاهش کند برایش مهم است اما راننده که سرگرم رانندگیست متوجه نمی شود من سکوت را

مینا

نمایش مشخصات المیرا یادمند وقتی دیدم دیگه همه جوره اونو از دست دادم... وقتی باورم شد محال ممکنه مال من بشه... و همون روزی که اونو روی صندلی جلوی یه ماشین اعیون سفید رنگ کنار یارش دیدم اصلا ناراحت نشدم... گریه هم نکردم! خشم و عقده همه ی وجودمو دربرگرفت. دلم میخواست سر هرچیزی الکی داد و بیداد راه بندازم و هوار بکشم

مادرِ تنها

نمایش مشخصات حسن ایمانی مادرِ تنها مادر با اينكه هفت پسر و دو دختر داشت اما در خانهِ قديمي خود تنها زندگي مي كرد! گاهي پسر سوم مي آمد برايش خريد مي كرد. گاهي پسر پنجم مي آمد او را به گردش مي بُرد. گاهي دختر دوم مي آمد به سر و وضعش مي رسيد. گاهي پسر اول... در يك شب باراني مادر مُرد. بيكس و تنها! از كتاب

بهتر از من!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sبهتر از من! پادشاه در حال قدم زدن با تنها دخترش گفت: _خواستگار تو بايد دو خصلت خوب داشته باشه! دختر فوري جواب داد: _مهربان ترين و زيباترين مرد باشه!! پادشاه با خنده گفت: _نه! اون بايد بهتر از تو براي من و بهتر از من براي مردم باشه! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

کوچه های خیال

نمایش مشخصات محمد علی قجه کم‌کم فهمیدم که باید برم و برای همیشه این خونه و خاطراتشو توی ذهنم بسپرم. آروم برگشتم سمت دیوارای اتاق و زمزمه کردم: ببخش که این‌همه سال اذیتت کردم. تو برام پناه و آرامش بودی و حالا دارم رهات می‌کنم. شاید اونی که میاد باهات مهربون نباشه و از این بابت متأسفم، ولی اینو بدون که دیگه هیچ جا برام مثل تو خاطره‌انگیز نمیشه

لحظه ای در غربت

نمایش مشخصات اصغر محمودی کنکاش . کنکاشی دوباره، جستجویی دیگر در گذشته های دور، گذشته ای که کاش نمی گذشت و به پایان نمی رسید . گذشته ای که ذهن می پروراند و آینده ای که رغم زده شد . گذشته ای که لحظه لحظه ی شیرینش ناگاه به تلخی ناکامی انجامید . سرابی که به واقعیت پیوست و واقعیتی که هیچگاه حضورش حتی برای لحظه ای ، ثانیه ای و یا دمی درک نشد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ماهی قرمز ! ماهی قرمز سر از آب بیرون آورد و گفت: خدا پدر و مادر کرونا را بیامرزد !‌ ماهی زرد با تعجب پرسید ! شما خوشحال هستید. ماهی قرمز گفت : آره ! ماهی زرد با دهان باز گفت : از این که آدم ها از بین می روند. ماهی قرمز آهی کشید و گفت : نه ! خوشحالم به خاطر فرزندانم که امسال قتل عام نمی شوند

فالِ _ زندگی بشر بعد از کروناً

نمایش مشخصات رضا فرازمند درحیاط بزرگ خانه ی روستایی پیرزن جمع‌شده بودند ومنتظر شدن آخرین فال پیرزن فالگیر بودندپیرزن عصا بدست اهسته وخرامان از اتاق بیرون آمدروی ایوان سنگی خانه اش که حدود یک ونیم متر بلندتر ازحیاط بود ایستاد نگاهی به مردم انداخت مردم مانندجوجه گنجشک های که منتظر رسیدن مادرشان بالقمه

تصادم

نمایش مشخصات بهروز علی پور • صدای اژیر امبولانس و صدای جیغ زنی که در شهر می پیچید، پری را مضطرب می کرد.شاید فکر اینکه دیر وقت وسط ناکجا اباد که نه کسی را می شناسد و نه جایی را که در انجا در امان باشد او را بیشتر وحشت زده می کرد.هر چند دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد. بی هوا در محدوده کمی که برای ایستادن انتخاب کرده بود

«سرفه های اکبر آقایی»

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی داستان طنز «سرفه های اکبر آقایی» ............................. یک هفته بعد از اینکه کرونا وارد ایران شد،کوچه ما یک میهمان ناخوانده داشت.آن شب از شدت حساسیت نسبت به این موضوع وکنجکاوی خاصی که همیشه این مواقع سراغ من می آید تا صبح بیدار ماندم ،هر کسی که توی کوچه ما ازوروداین میهمان ناخوانده

بلا و عذاب

نمایش مشخصات حسن ایمانی sبلا و عذاب وقتي ازدواج كرد به دوستانش گفت:_به بلاي بدي دچار شدم! ازدواج!!... وقتي بچه دار شد به دوستانش گفت:_به بلاي بدي دچار شدم! بچه داري!!... وقتي زن و بچه اش را در تصادف از دست داد به دوستانش گفت: _به عذاب بدي دچار شدم. تنهايي!!... از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

حادثه

پدربزرگم ، بزرگترین الگوی من بود اون همیشه درست ترین کار رو انجام می داد اما نمی دونم چجوری؟!!! اون خیلی با اراده و سرسخت بود به اصلیت خانوادگی که داشتیم افتخار می کرد اما از وقتی که مادرم خودکشی کرد عوض شد دیگه با من و همسرم حرف نمی زد ،دوست داشت بیشتر اوقات تنها باشه، یه چند روز

هرمز بخش پنجم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره به سختی چشمانش را باز کرد چشمها باز و بسته می شدند همه جا را تار می دید ولی شن را در زیر پایش حس می کرد بعد از چند دقیقه همه جا تاریک بود چشمانش مشکل پیدا کرده بود اما چند دقیقه پیش در تاری دیدش همه جا روشن به نظر می آمد بدنش به شدت درد می کرد آرام و به سختی در میان تاریکی مطلق حرکت

آرتور

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" برف سنگینی باریده بود . محل اسکان ما درست وسط جنگل بود و با رودخانه فاصله ی زیادی نداشتیم . نیمه های شب ، وقتی که همه به خواب رفته بودیم ، با شنیدن صدایی از خواب بلند شدم . اسلحه را به دست گرفتم و به سمتی که صدا می آمد ، حرکت کردم . چیزی نرفته بودم که دوستان همراه هم پشت سر من راه افتادند

خريد ويلا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خريد ويلا خريدار آمده بود ويلاي خريداري شده را از فروشنده تحويل بگيرد كه ناگهان جلوي چشم هر دو، طوفان سهمگيني وزيد و ويلا در هم شكسته شد! فروشنده بر سرش كوبيد در حاليكه خريدار گفت: _آه خداي من! از كجا دانستي مي خواهم اين ويلا را ويران و بازسازي كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن

درخت سربه هوا

خوابی که دیده بودم با همه خوابهای زندگیم تفاوتی به میزان فاصله زمین تا آسمان فرق داشت و حتی برای خودم هم قابل تصور و ترسیم در عالم واقعیت نبود حتی به گونه‌ای که از بازگو کردن ان در پیش دیگران شرم و حیا داشتم پیش خودم گفتم شاید بزرگترین معبران هم از تعبیر خواب من عاجز باشند راستش

داستان کوتاه جوان باغیرت

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور راننده جوانی بالباس مشکی به تن ، عادت داشت غروب ها بعد ازخستگی کار روزانه پشت به یکی ازصندلی های دورمیدان محله خود، همراه بادوستان خودبنشینه وبادوستان خود خوشُ بش کنه وبه تماشای تردد ماشین هاخصوصاً ماشین های خارجی نگاه کنه ،ناخودآگاه شاهد یک حرکت ناهنجار راننده تاکسی می شه که

آقا معلم کلاس ما

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" نیمه های سال تحصیلی بود و معلم کلاس پنجم ما که مرد نسبتا آرامی بود و به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود ، در یک صبح سرد زمستانی به کلاس آمد و بعد از سلام و احوالپرسی ، آخرین درس آن روز را هم داد و زنگ دوم با حالتی گرفته و ناراحت رو کرد به ما و گفت : بچه های عزیز ، همانطور که خودتان هم

خاکستری مایل به سیاه

نمایش مشخصات حسین خسروی خاکستری مایل به سیاه داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی شب بود. داشتم از تلویزیون فوتبال می‌دیدم. پشت به دیوار، روی صندلی نشسته بودم. سمت راستم تلویزیون بود که صدایش را بسته بودم و سمت چپ پنجره‌ی نیمه باز. گاهی به مسیر توپ چشم می‌انداختم و گاهی از پنجره بیرون را می‌دیدم، درخت‌ها و گل‌های جلوی اتاق را

شانس و باور

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشانس و باور از بس هر چيزي را باور مي كرد توي خيلي چيزها و خيلي جاها سرش كلاه مي رفت! از شانس خوبش، برنده شصت هزار دلار جايزه بليط بخت آزمايي شد! باورش نمي شد. آنقدر باورش نشد تا مسئول تحويل جايزه به سراغش آمد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >