آرشیو داستان

سهراب

نمایش مشخصات علی عطایی ...کمی تمرکز می کنم و ذوقم را بخاطر می آورم، امروز یک روز بهاری است هوا در منصافه ترین حالت خودش و اعتدال فقط واژه ایی است برای وصفش، چرا که اعتدال را فقط منی حس می کنم آفتاب دم چاشت بر صورتم می تابد و پیاده دنبال مادر، راهی خونه پدر بزرگیم.آسمان بهترین رنگش را برای همراهی انتخاب کرده

...اهل نامردی نیستم

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی از همان روزهای اول حسن‌آقا می‌گوید آقا "فضل‌الله" خوابی دیده که باید بشنوی. این دومین سفر است که به زاهد شهر می‌روم و آقا فضل‌الله مسافر احسان و صله رحم است و توفیق دیداراش نصیبم نمی‌شود. فضل‌الله هم سن و سال کریم است. از همان هم سن و سال‌هایی که مثل کریم پر و بال جبهه رفتن می‌زدند

باران كه مي بارد سردر گم مي شوم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري باران كه مي بارد سردر گم مي شوم . همينطور يكباره و آني ابرهاي ضخيم و كبود محاصره ام مي كنند وسقف آسمان بالاي سرم سنگين مي شود. قطره هاي باران كه روي سنگفرش پياده رو مي ريزند سرعت مي گيرم اما باران هم تند مي شود و سريع به من مي رسد .ثانيه اي بعد انگار از آسمان سيل مي بارد خيس كه مي شوم

"حلقه ی ازدواج"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" نگاهش کردم و با آنکه باران می بارید ولی از جایش تکان نخورد و مثل تمام پنجشنبه هایی که می دیدمش ، نشست و در خلوت خود فرو رفت . نزدیک یک ساعت نشست و بعد بلند شد که برود . به سمتش رفتم و سلام کردم . خیلی محترمانه جوابم را داد و در نگاهم خیره شد . نگاهش کردم و برای اینکه با او هم کلام شوم

دست و دلباز

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی وارد شرکت شدم جلوی اتاقم که رسیدم زیپ کیفم رو باز کردم تا کلید اتاقم رو از توش بردارم ، دیدم لواشکی که دیروز واسه پسر خواهرم خریدم نصفش تو کیفم هست ، یادم افتاد که همکار صمیمیم بدجور عاشق لواشک کیوی هست ، بدون اینکه در رو باز کنم رفتم سمت اتاقش بعد یه احوال پرسی لواشک رو در آوردم

آب- شام

نمایش مشخصات امیر یزدی حق بده در نگاه اول نشناختمت! موهای سفید شده ات و نگاه تکیه ات گویاتر از خبر بشیر بود. می دانم چه اتفاقی افتاده... به خاطر همین است که نمی پرسم چرا با برادرها رفتی و بی برادر برگشتی! حتی از فرزندهایم از تو سوال نپرسیدم. چون می دانم کجایند. از اول هم معلوم بود... بلاخره جنگ حق و باطل است دیگر

بوی آشنایی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) از شیشه کدر پنجره آپارتمان، پیاده‌رو خیابان را نگاه می‌کنم. عابران شتابان درحرکت‌اند؛ پیر و جوان، زن و مرد. ناگهان دختری با چادر مشکی و روسری لاجوردی از لابه‌لای ازدحام جمعیت، برق نگاهم را می‌رباید. چشمانم را گِرد می‌کنم و به او خیره می‌گردم. به یاد ندارم جایی او را ملاقات کرده

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پایان شب محمود برخاست و گفت: ببخشید استاد ! چگونه می شود فهمید که شب رو به پایان است. استاد مکثی کرد و گفت : هر گاه خروس ها آواز خواندند؛ بدان که صبح نزدیک می شود. محافظ ها پسر رو کرد به پدر و گفت : آیا دیکتاتورها می فهمند که روزی خواهند مرد.پدر تبسمی کرد و گفت : اگر می فهمیدند ؛ دیواری از محافظ ها برای خود نمی ساختند

آرام تر ار همیشه . . .

ناشر ( با اعتماد به نفس ) : توی داستانهاتون خیلی اغراق شده ، من توو فضای جنگ نبودم ولی مصنوعی بودن قصه های جنگیتونو حس می کنم . نویسنده ( در حالی که لبخند می زند ) : شما چه راهنمایی می فرمایید ؟ ناشر ( با غرور ) : به نظرم از آدمای جنگ دیده مشاوره بگیرید ؛ راستی اسمی برای مجموعه داستانهاتون

شیرین و فرهاد

نمایش مشخصات کامران غفوری شیرین و فرهاد زن با عجله از خواب بیدار می‌شود ساعت حدود 2 نصف شب شاید چند دقیقه مانده یا چند دقیقه گذشته. مکثی کوتاه می‌کند و برای چند ثانیه به این فکر می‌کند که چه اتفاقی افتاده یا چه چیزی او را اینگونه از خواب پرانده؟ " صدایی از آشپزخانه بلند می‌شود" گوش هایش را تیز می‌کند

گردش آخر

نمایش مشخصات م.ماندگار پشت پنجره ایستاده بودم و روشن شدن هوا را انتظار می کشیدم. خورشید که خودش را نشان داد از پنجره دست کشیدم. به سمت اتاقش رفتم و در زدم. جوابی نشنیدم. در را باز کردم و داخل شدم. خوابیده بود. کنارش نشستم. دستی روی سرش کشیدم و گفتم: خواب بسه! پاشو امروز می خوایم خوش بگذرونیم. چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد

دلتنگی

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی مامان مامان خیلی دل تنگم . حوصلم سر رفته . چرا ما هیچ کسی رو نداریم ؟ چرا جایی نمیریم؟ همه کنار هم جمع هستن .دوستام و دختر خاله هام هر کسی یه جای یا تو یه جمع شلوغی کنار خانوادش هست .ما چی؟ دستان گرمش رو روی سرم کشید و نگاهم به نگاه مهربونش . باران دخترم ما هم الان همه کنار هم هستیم من

سی سالگی

به سی سالگی ام فکر میکنم ، شبی سرد در اواخر آذر ماه .... از خانه تا کافه قدم زنان در حالیکه سیگار داغ کنار لبانم جان میدهد به گذشته ام فکر میکنم به اکنونم به روزهایی قدیمی تر به جوانی ام به عشق های نافرجامی که هرکدام سرنوشتی جدا گانه برایم رقم زد و به تو .... من از تو خبری نخواهم داشت از رویاهای بدست آمده و از دست رفته ات

حلقه و صدقه!

نمایش مشخصات آزاد معلم *لبش را می گزید. قدم می زد، حواسش به راهش نبود، برای فرار از سرما دستانش را در جیبش کرده بود. با سکه های ته جیبش بازی میکرد، خشمش را بر سر آن ها میریخت. در جیب دیگرش حلقه نامزدیش بود. حلقه را لمس میکرد، فشارش میداد... *به صندوق صدقه رسید، وقت خوبی بود تا از دست سکه ها خلاص شود. «صدقه عمر را زیاد می کند»، از روی صندوق صدقه خواند

یک شنبه ی آخر

با سلام و عرض ادب و احترام نامه ایی که برای شما می نویسم بسیار مهم است پس ممنون می شوم با دقت بخوانید. ازیکی از دانش اموزان شنیدم که می گفت سال چهار فصل دارد اما انسان ها سه نوع اند : دسته ی اول ادم هایی اند که زجر ها انها را پاک و مقدس می کند مثل بهار گویی تازه زنده شده اند. دسته ی دوم ادم هایی اند که زجر ها انها را می کشند و نابود می کنند مثل پاییز

هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست

روزهای زیادی گذشت که عادت کنم ! به رفتنش ... به نبودنش ... به زیر قول زدناش ... به خیلی چیزای دیگه ایی که ازش دیدم ... روزها و شب های زیادی گذشت تا فهمیدم همه اونقدر که نشون میدن هم نمیتونن خوب باشن ! یعنی کسی نمیتونه خوب مطلق باشه ! زمان طولانی ای از زندگیم سپری شد تا جمله ی « هیچ چیز

آزادی

نمایش مشخصات سروش جنتی تیغه‌ی آفتاب به چشمان نیمه بازش کشید. -صبح بخیر آقای فرامرزی. امروز دکتر اومد؟ -نه -این وضعیت اصلا به شما کمک نمی کنه. -کدوم وضعیت؟ -همین نا امیدی. - باشه. پرستار رفت بدون این که چک لیست را کامل کند. از تخت بلند شد. دو قدم برداشت. سرش گیج رفت. نشست. دوباره بلند شد. سیم سرم کش آمد و استند صدا داد

رمان عشق و نفرت

#Part_1 در رو باز میکنم میرم تو ،صدا میزنم -زنعموووو زنعمو کجایی من اومدم از جلوی اشپزخونه که رد میشم صداش در میاد -جونم عزیزم اومدی کم کم داشتم نگران میشدم از اشپزخونه میاد بیرون کمی من جلوتر میرم و کمی اون میاد طرفم دستاشو میزاره تو دو طرف صورتمو پیشونیمو

نیجریه مظلوم - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی نیمه شب از وسط یک کابوس پریدم ، بیرون رو نگاه کردم دلم شور میزد ، چیز خاصی نبود بغل بندر دو گربه با هم دعوا میکردند ساعت را نگاه کردم ساعت 3 نصف شب بود. دوباره خودم را روی قایق تکانی دادم و دوباره خوابیدم . و با نور آفتاب بیدار شدم ، دست و صورتم را شستم و قایق را سمت خانه هدایت کردم ، دلشوره ایی مرا از کابوس دیشب احاطه کرده بود

شیزوفرنی

ناخنهای ذهن فرسوده و‌مریضم که به دیواره های مغزم‌ چنگ می اندازد ، تنهایی عمیق و دنباله دار درون بیمارم .... سیگار با سیگار روشن کردن و‌ لم دادن بر روی تخت های تیمارستانی اتاقم .... کتاب های کافکا و هدایت و وولف و جویس اگزستانسیالیسم و نهیلیسم و ارمانگرایی انارشیسمیک عقایدم .... تنهایی و‌افسردگی و‌شیزوفرنی و مالیخولیا و خودکشی

چه کسی پرده ی من را جا به جا کرد؟

تاریخ مملو از موجوداتیست که به اشکال مختلف مورد سوءتفاهم قرار گرفته اند. فرضیه ی حساسیت داشتن به رنگ قرمز٫ سوءتفاهمیست که گریبان گاوهای اسپانیایی را در طول سالها گرفته و یکی از اصول پایه ای مسابقات گاوبازی است. اما این فرضیه اخیرا به وسیله ی آزمایش عملی رد شد. در این آزمایش ۳ پرده

آرزوی راز

دیگه بس بود باید یه جایی تمامش می کرد شاید امروز وقتش بود؟ در تمام عمرش در کودکی با اسرار , گریه ,و باج دادن سعی می کرد افراد فامیل را خانه ایشان نگه دارد تا دقایقی با انها بازی کند. وقتی نوجوان بود تمام تلاشش را می کرد تا هنگام مسافرت کسی آنها را همراهی کند . مسافرت تنهایی را دوست نداشت

جویندگان

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) با زنگ گوشی از خواب می‌پرم. دیشب خیلی دیروقت خوابیدم. چند خمیازه موزی کش‌دار کافی است تا از روی تخت فلزی خوابگاه برخیزم. تا طلوع آفتاب چیزی نمانده است. زود وضو می‌گیرم و نماز را می‌خوانم. نگاهم در اتاق به‌هم‌ریخته مجردی‌مان، غوطه‌ور می‌شود. خوابگاه، واقعاً خواب گاه شده است

مردی که می‌دانست

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد مرد می‌دانست باید چکار کند. او می‌دانست اگر بیشتر کار کند، حواسش را به نشانه‌ها جمع کند و امید داشته باشد شانس موفقیت بیشتری خواهد داشت. او می‌دانست هیچ چیز در زندگی آسان به‌دست نمی‌آید مگر آدم شانس بیاورد و می‌دانست شانس از عهده‌ی او خارج است. مرد می‌دانست باید با آدم‌ها

خانه های سنگی

خانه های سنگی ......................... هفته گذشته آنجا بودم ؛پشت بام خانه های سنگی خوابیده در تپه های میمند، دشت ،لباسی زرد از گون های خشک ودامنی خاکستری از درمنه های پراکنده کوتاه و بلند پوشیده بود. ریشه های چند تا درخت «داغوک» از دل سنگ ،کمی پایین تر از خانه های سنگی بیرون زده بود. سایه درختان بنه و بادام مهمان پذیرهای چندان خوبی نبودند

باران که بند آمد.

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف برفکرش پتک می کوبید و روحش در کوره آتش می سوخت، جانش را آب دیده می کرد. چشمانش رنگ سرخ گداخته به خود گرفته بود و دستانش ستبر می کوبید... می کوبید... می کوبید... در دلش وطن داشت وقتی که شب پر پر شد، وقتی که نفسش با عطر گلها وزیدن گرفت، وقتی که دنیا به سخن آمد در زیر نورافکن ماه

دلتنگی

دلم براش تنگ بود ... باید هر جوری شده بود این دل لعنتی که هر چند وقت یبار آشوب میشد رو آروم میکردم ! همه ی راه هارو امتحان کرده بودم ، سیگار ... موسیقی ... نوشتن ... انگار هیچکدوم نمیتونستن دردی که رو دلم سنگینی میکرد رو آروم کنن ! انگار یه چیزی تو وجودم گم شده بود ، دنبالش بودم اما پیداش نمیکردم ! خسته شده بودم

علم بهتر است یا ثروت ؟

خدا خیرش بدهد . پیرمرد نیکوکار با انگشت زدن بیعنامه ، کار خرید یک بنای دیگر را تمام کرد و به زودی ساخت یکصدمین مدرسه اش را شروع می کند . با تخریب بنای قدیمی ، مستاجر بی چاره با چند سر عائله اش آواره می شود . آموزگاری دلسوز که در طول خدمتش دست کم به هزار دانش آموز خواندن و نوشتن آموخته است

حیرت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سر چهارراه شلوغ شده بود !صدای بوق لحظه ای قطع نمی شد.صاحب خودروی گران قیمت مرتباً فریاد می زد و اجازه نمی داد کسی نزدیک ماشینش شود و فقط دو کلمه را تکرار می کرد : پلیس و خسارت ... ترافیک سنگین تر شد و هر کس که از راه می رسید، با دیدن صحنه تصادف علامت تعجب در مردمک چشمانش نقش می بست !!! افسر راهنمایی رسید

مثل آب

نمایش مشخصات قدسیه میرعظیمی مثل آب فکر کنم ۶ نه خدایا ٧سالم بود تو همون حیاط کوچیک خونمون یه حوض نقلی داشتیم که همیشه پر از آب بود ، گاهی وقت ها ماهی های عید مهمون این حوض بودن و اگه ماهی ها نبودن ما جای ماهی های کوچولو توش شنا میکردیم . آب بازی رو دوست داشتم بابام همیشه پیش ما کنار حوض می نشست و بازی ما روتماشا


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >