آرشیو داستان

وقتی .

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی گاهی حس میکرد که کارها و اعمالش مطابق شرع نیست گاهی هم چنان مست میشد که تا دو سه ساعت اشک‌میریخت ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن براش شعر مبهمی بود که معناش توی کنکاش ها ی آبی تیره‌ زندگیش گم شده بود.. . نوزده رو. رد کرده بود که برای اولین بار عاشق شد شد خزان این بهار نافرجام

غیرت

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول کوچه نیمه شب بود و هنوز باران می بارید. بارانی بی وقفه که کمتر در شهر پر دودی چون تهران سابق داشت. بارانی که آلودگی ها را می شست و تمامی سیاهی ها را بر کف سرو و پر چین آسفالتها ، در پیچ و خم جوی ها و در تو در توی خیابانها و کوچه ها روان می کرد. بارانی نم نم ، همچون دوران کودکی

توکل

توکل به خدا شب سیزده بدر بود ؛ و من در پست نگهبانی بودم ، هوا بارانی بود به این فکر میکردم اگر هوا فردا خوب باشه و بچه هام بگن بریم بیرون چیکار کنم ؛ آخه بجز یک هزار تومانی هیچ پولی تو جیبم نبود . باران نرم نرم می‌بارید ، دعا میکردم فردا هوا بارانی باشه . شب قبلش برای صاحب کارم تماس

پنجره باز ، تاریکی ، سگ بی وفا

sپنجره باز ، تو ، گلدانی که میخندد. ...... تاریک بود . چشمانی افروخته مرا مینگریست . ...... سگی که دوستش داشت ، گلویش را درید .

سیگار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیگار از پشت پنجره‌ اتاق نگهبانی، به محوطه ی پارکینگ نگاهی انداختم. ماشین های توقیفی کناری و ماشین های تصادفی یک طرف دیگر، موتور سیکلت ها هم طرف دیگر به ترتیب و نظمی خاص پارک شده بودند. امروز چند خودروی جدید به پارکینگ منتقل شده بودند و طبق روال هم چند خودرویی هم ترخیص شده بودند

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﺎ ﺳﺮﺣﺪ ﻣﺮﮒ

نمایش مشخصات جواد علیپور + چی شده ؟ باز که ماتم گرفتی - ماتم نگیرم ؟ دارن عشقمو ازم میگیرن + هه دارن عشقتو ازت میگیرن ؟ - مرض این کجاش خنده داشت ؟ + عشق اگه واقعا عشق باشه هیشکی به جز مرگ نمی تونه ازت بگیرتش - اه چی میگی ؟ تو چه میدونی عشق چیه ؟ تا حالا عاشق شدی ؟ اصن تو زندگیت کسی عاشقت شده ؟ تا حالا

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بهار ! زن درخت های حیاط را که دید فریاد زد بهار آمد ! مرد از اتاق بیرون آمد و گفت : ما که بهاری نمی بینیم. زن گفت : درخت ها را نمی بینید که جوانه زده اند. مرد نیشخندی زد و گفت : با این جوانه ها خیال می کنید بهار می آید ! زن گفت : آری ! مرد گفت : تا وقتی که سفره ها خالی است و پرنده ها در قفسند بهاری نخواهد آمد

آه آناستازیا دخترم (33)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی از دوستان وقتی این مقاله را می خوانند برای اینکه کار خودرا توجیه کنند یا مرا از نگرانی بیرون بیاورند می گویند پست مدرن مکتب نیست نوعی اندیشه است من می خواهم بگویم نتنها اندیشه نیست بلکه ضد اندیشه هم نیست چیزیست که هر اندیشه یا ضد اندیشه ای را مهمل و تهی از هر اندیشه ای می کند

دخترم کجاست؟!!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ◇ دخترم کجاست؟!! نوشته ی سعید فلاحی(زانا کوردستانی) - دخترم کجاست؟! پرستار ذوق زده نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی بر لب از اتاق بیرون رفت و با دکتر برگشت. بین راه به دکتر می گفت: آقای دکتر ببینید لطفا! آقای نوری انگار حافظه شونه به دست آوردن!. - چی شده مگه خانم پرستار؟! - آقای نوری سراغ دخترشونو گرفتن! - بسیار عالیه

بعد از ظهر سرد اما گرم

یاد آن روزی افتاده بود که پدر خوانده و مادر خوانده اش میخواستند او را به فرزندی قبول کنند . آن روز دانه های برف به درشتی ذرت های بوداده اما به آرامی بر زمین فرو می افتادند و زمین را سفید پوش میکردند . خورشید زمستان که گرمای چندانی هم نداشت ، در حال رفتن به پشت تپه هایی بود که از خورشید زمستان هم سرد تر بودند

مترسک

همیشه در کنار پرچین های جالیز ایستاده بود . هیچ وقت نمی نشست و همیشه ایستاده بود . هیچوقت آن لبخندی را که روی صورتش دوخته بودند به ناراحتی و غم تبدیل نمیکرد و همیشه شاد بود . هیچ گاه نمیخوابید و هیچ وقت سرد یا گرمش نمیشد . پرنده ها روی دستش می ایستاند اما او هیچ وقت دستانش خسته نمیشد

وحشت زدگی

نمایش مشخصات مهدی ایزدخواه خدایا تو بگو چکار کنم این روزها حالم خیلی بده شده تا یک کاری کنم دست هام می لرزه ، تپش قلب و تنگی نفس دارم . هر روز از این وحشت دارم نکنه سکته قلبی بگیرم دمای بدنم متغییر میشه یک روز بدنم سرده یک روز گرم. دیگه فایده نداره فردا باید به یک روان شناس مراجعه کنم. مراجع : سلام خوبید؟

آیینه

نمایش مشخصات مهدی عزیزی حرمت کار هر ماه پدرم این بود که مبلغی از حقوقش را به نیازمندان می داد، این برایش تبدیل به عادت شده بود، عادتی که مرا آزار می داد، من همیشه در سودای ثروت اندوزی بودم به خصوص اینکه دلم نمی خواست مقابل هم کلاسی هایم کم بیاورم، با وجود اینکه پدرم در یک کارگاه فرش بافی کار می کرد، حقوقش کفاف

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاجره ساعت ها بین آنها مشاجره بود. پسر اعتقاد داشت تنها راهی که می شود تغییراتی در جامعه ایجاد کرد به خیابان آمدن است. پدر می گفت : نه ! با شلوغ کاری نمی شود کاری انجام داد. پسر از جایش بلند شد و گفت : باید دست روی دست گذاشت و ساکت ماند. پدر گفت : نه ! باید مردم را به کتابخانه ها کشاند ؛ تنها راه تغییر از میان کتاب ها می گذرد

عید گلباران

نمایش مشخصات ماریه آزاد عید امسال خیلی  دیدنی  است چون برای اولین بار همه  دور هم جمع می شوند جای هیچ کی خالی نیست.به یک فامیل پر جمعیت تبدیل شده خانواده ی ده نفره. عکس می گیریم بیشتر قیافه ها  تغییر کرده و اگر با رنگ و لعاب نباشند همه کمی پیر شدیم. میانگین سنی ما سی تا چهل سالگی ست.مادر و پدر هم شکسته تر

عطربهشت

نمایش مشخصات مهدی عزیزی حرمت نگاهم را به چهره اش دوخته بودم و چیزی نمی گفتم، فقط نگاه می کردم، به لباس های خاکی رنگش، به صورتش که مملو از ریش های تنک بود و به نورانیت خاصی که در نگاهش موج می زد، در همان زمانی که در اعماق ذهنم مشغول کند و کاو ظاهرش بودم، خم شد، دستانش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:«ما اومدیم براتون

آه آناستازیا دخترم(32)

نمایش مشخصات بهروزعامری برخی هنرمندان خارج از مهندسی هنر غرب اما با فرم قرض گرفته از پست مدرن محتوای اندیشه ی خودرا بزیبایی بیان داشته اند که نمی توان به آن پست مدرن گفت چون دارای محتوای مدرن اما با فرمی غیر عادی بیان شده اند این هنرهاهرگز پست مدرن نیستند حتی اگر در ابتدا آنطور بنظر آمده باشند در میهن ماهم

داستان زندگی من

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان زندگی من ********** زندگی گاهی اونطوری که میخواهی نمی‌شود بد از هر سربالایی بازم هم سر بالایی است اگر او بخواهد حرام هم حلال می‌شود و حلال حرام میشود قانون خداوند را نمی‌شود با نگاه بشری درک کرد زندگی سرشار از سوپرایزهای غافلگیرانه است..... . . . اهای تو نترس تکلیف تو

سوال در کلاس درس

نمایش مشخصات آرش شهنواز sآرزوت چیه پسرم؟ _ اینکه به بهشت برم و یکبار دیگه مادر و پدرم رو ببینم.

وقتی کسی رو دوست داری ...

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده روبروی آینه نشسته بود زل زده بود به تصویر داخل آینه و تو ذهنش شروع حرف زدنش رو تمرین می کرد. .. ببین من خیلی دوستت دارم ، ببخشید که اینقدر صاف میرم سر اصل مطلب ولی واقعیت رو دارم میگم ! دوست دارم تو هم حست نسبت به من همین باشه! .............اه نه ، نشد خیلی لوس و منت کشی بود !! خوشم نیومد.... خودش رو دوباره جمع و جور کرد و دوباره از اول

ایمان

نمایش مشخصات زهرا میرزایی هوا سرد بود. برف سنگین امانش را بریده بود،دیگر توان راه رفتن نداشت ،انگار پاهایش یخ زده باشد بیشتر از همه نگران کودکش بود که مثل یک گلوله نخ ، در آغوش مادر مچاله شده بود.یک دفعه از دور چشمش به روشنایی خانه ای افتاد ،گویا دنیا را به او داده باشند.با زحمت خود را به آن رساند و آخرین

پریدن از توی مشت!

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا پریدن از توی مشت! ■ ۱. دانش آموز اسدی 》 هیچ گرمایی که از گردنت هجوم‌بیاورد سمت گونه ها و گوشهایت و سرخشان‌کند، به نکبتی آتش شرمندگی و خجالت نیست؛ وقتی که کسی را ببینی در جایی که نباید می دیدی؛ وقتی که توی یک امتحان، گرماگرم تقلبی و فقط یک قدم تا پریدن به آنسوی نمره

مادر شدن چه‌ رنگیه شهرزاد؟

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی مادر شدن چه رنگیه شهرزاد؟ به نام خدا: کمی، قربان قد و قامتت ریخته‌ای در قابلمه که تفت بخورد، تفت خورده نخورده، سفره را چیده نچیده، برایش لقمه می‌گیری. بو می‌کند، بوی خون، شامّه‌اش را تیز کرده نکرده، می‌آیی می‌نشینی سر سفره‌ای که پهن شده نشده. داشتی لقمه‌ی دوم را می‌گرفتی

آه آناستازیا دخترم (31)

نمایش مشخصات بهروزعامری در گذشته مردم فرهیخته باصرف وقت بسیار می توانستند کلاف های سردرگم را باز کنند اما امروز هرگز کسی قادر نخواهد بود که کلاف درهم بافته ی هزار سر را که بیشتر شبیه سیم ظرفشوییست از هم بازکند متاسفانه این چنین است اثرهای پست مدرنیستی ایهاب حسن یکی از پرچمداران مصری - آمریکایی توصیه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مادر یک سال و نیم روی بستر افتاده بود.هر صبح که به بالینش می رفتم.می گفت : پسرم ! دعا کن تا راحت بشوم.من بغض گلویم را می گرفت و می گفتم : من با هوای شما حال می کنم هر روز با صدای شما حال می کنم ای مادرم که جهان فدای تو باد هر صبح با دعای شما حال می کنم حرف هایم را که می شنید دست هایش را بلند می کرد و می گفت : خدایا ! آرزوهای پسرم را اجابت کن

خوراک به سبک ایرانی

نمایش مشخصات آرش شهنواز کرکره را که دادند بالا ، زعفران قائنات و نبات یزد را در ظرفی چیدند . کیسه برنج آستانه و گل سرخ تبریز را کنار ورودی گذاشتند و عسل سبلان و خرمای بم را روی میز . دبه رب انار ساوه و شیره ملایر را نزدیک دخل قرار دادند و شیشه های گلاب کاشان و شربت بیدمشک شیراز را داخل قفسه . کره کرمانشاهی

عروس انار دزد

نمایش مشخصات مینا رسولی درب ورودی حیاط باز بود بی انکه تقه ای به در بزنم و کسی را متوجه کنم,وارد شدم .چندقدمی بر نداشته بودم که صدای دختر جوانی نگاه مرا به پنجره ای کشاند که پرده هایش از داخل جمع شده بودند و نمای اتاق کوچکی شاید 9متری نمایان بود و دختری که مدام عرض و طول اتاق را قدم میزد و حرفهایش را یکی پس از دیگری بر سر پسری جوان که همسرش بود,آوار میکرد

شاید

نمایش مشخصات علیرضاهزاره صدای قدم زدن فردی برروی برگ ها فضای پارک را پر کرده بود خش...خش...خش سایه ای همه جا را بلعیده بود همه چیز فقط صدا بود انگار اذبین رفتنی نبود از گردی دهان هیولای شب نوری می تابید خش...خش...خش بعد از هر چند قدم زوزه ای شنیده میشد هر بار از گوشه ای درختان هم تحمل نداشتند از ترس به خود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پاپ ها پدرم اهل مطالعه بود و می گفت : تا زمانی که پاپ ها نماینده ی خدا هستند ما پیشرفتی نخواهیم کرد.من خندیدم و گفتم : پدر! ما که مسیحی نیستیم.پدرم آهی کشید و گفت : پسرم می دانم ! تاریخ جنگ های صلیبی را بخوانید. الاغ الاغ رو به فرزندانش کرد و گفت : از محدوده ی جنگل خارج نشوید.آنها اعتراض کردند و گفتند باید دلیلش را بدانیم

من کنارتم

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی چشماتو آروم ببند. پاهاتو می‌بینی.. دستاتو دراز ‌کن و کفشاتو از پات در بیار و جفت کن و بذار کنار. ‏حالا اروم اروم روی خاکِ سرد قدم بردار. صدای جریان آب به گوشت می‌رسه. سرتو بلند کن و ‏رودخونه رو ببین. از اون بالا میاد و می ره این پایین اما تو قراره از وسطش رد شی. حالا پاچه‌ی ‏شلوارت رو بکش بالا و نگه دار


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >