آرشیو داستان

عشق بی منت

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد

خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست

نمایش مشخصات زهرا میرزایی سارا با مادرش خداحافظی کرد و با خواهر کوچیکش راهی مدرسه شد مادرش بهش مقداری پول داد تا تو راه برگشت از مدرسه برای خونه خرید کنه ، سارا می دونست که چیز زیادی نمی تونه باهاش بخره، از پشت ویترین مغازه یه عروسک زیبایی به چشم خواهر کوچیکش( سارینا) خورد ، دوید به سمت مغازه ، محو نگاه عروسک

زشت، بد، خوب!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خسته ام! گشنه ام! داغونم! اینم شد زندگی؟ صبح ساعت شش از خونه رفتم بیرون الان ساعت ده شبه برگشتم! از صبح یک سره کار کردم! از این آموزشگاه به اون آموزشگاه! از این خونه به اون خونه! هی با این آدم های خنگ سرو کله بزن شاید دو کلمه انگلیسی یاد بگیرن! الانم باید تا صبح بشینم و مزخرفاتی که یکی

کلیشه برعکس

نمایش مشخصات مهدی محمودی شاید وقتش خوب نبود. گوشِت با منه؟ شاید بهتر بود می‌ذاشتم به موقعش! احساس می‌کنم عجله کردم. اگه به موقع این اتفاق می‌افتاد؛ شک ندارم که قبول می‌کردی. اون ‌وقت ما هم می‌شدیم مثل این زوجای جوون سرخوش! سر‍ِ بهاری چمدونامونو می‌بستیم؛ می‌رفتیم فرانسه. از فرودگاه مستقیم قبل از هتل

پسر فال فروش

نمایش مشخصات زهرا میرزایی خیلی خسته بودم به محض اینکه پلک هایم را روی هم گذاشتم خوابم گرفته بود، با صدای پسربچه از خواب بیدار شدم دیدم دارد طرف من می آید لبخندی بهم زد و گفت: خاله یه فال ازمن می خری؟ با خود گفتم : این فال چه دردی از مشکلاتم کم می کند ، گفتم نه عزیزم نمی خواهم برو، پسرک با ناراحتی سرش را پایین انداخت به راهش ادامه داد

جنس قاچاق

نمایش مشخصات رضا فرازمند ...سلام حاجی جنس های قاچاق ما را بده از راه دور آمده ایم می خواهیم زود برویم مرد گفت کدام جنس قاچاق مرد حسابی می خواهی برامون حرف دربیاوری گفت همون شربت وقرص متادون رامیگم گفت نه اینها عزیزم برای ترک اعتیادست راننده سری تکون داد ولبخند تلخی زد و گفت ای آقا کدوم ترک؟/ این معتادها

دوباره برخیز

اسمان افق چشم توست و میلرزی با هر صدا و لرزش . زمین تکیه گاه تمام وجودت است و با نگاه به اسمان هر لحظه خود را در هوا حس میکنی ترس همراه تو ترس حکمرانه تو و تو ترسان از اتفاقی جدید سقوط یا مدفون شدن بین خاک . دوباره برخیز برای خود کشتنت و دراز و زمین خوردنت زمان نمی ایستد برای به اسمان

حجاب

نمایش مشخصات حامد اکبری(حانا) حجابم بد نبود از وقتی به دانشگاه رفتم تحت تاثیر جو قرار گرفتم و به نوعی جوگیر شدم و آروم آروم داشتم تبدیل میشدم به یک آدم دیگه . حجابم به جایی رسیده بود که حس میکردم ملت دارن میان دنبالم یا نگاه بدی بهم میکنن دو سه ترمی که گذشت یه جا رفتم سخنرانی گوش میکردم که درباره حجاب بود و تو سرچای اینترنم و جاهای مختلف دیدم که واسم جالب بود

برای او که نیست

نمایش مشخصات مهدی محمودی گاهی وقت‌ها یادت می‌کنم. گلدان اطلسی‌ات را می‌گردانم؛ آبش می‌دهم؛ تو را در آن می‌بینم که روی صندلی راحتی‌ات نشسته‌ای؛ زل زده‌ای به من، می‌‌خندی، با چشمانت قربان صدقه‌ام می‌روی. زیر چشمی نگاهت ‌می‌کنم و به محض اینکه متوجه می‌شوی نگاهت را از من می‌دزدی و به کتابت می‌دهی

نگرانی نرگس

نرگس با ترس از جوب وسط خیابان پرید،چادرش را روی دست های کوچک زهرا کشید که از سرما سرخ شده بود،زیر لب با خود زمزمه کرد الان می رسیم،غروب شده بود صدای اذان از آن دور دست به گوش می رسید لب های کوچک زهرا از سرما خشک شده بود اما نرگس هنوز نگران آمدن حمید بود،اگر حمید زودتر از او برسد مثل همیشه قشقرقی به پا می کند

سهمگین و سخت

سهمگین وسخت اون روز هم مثل روز های قبل نشسته بودم و به نوشتن متن بوسیله لپتاپ میپرداختم مادر و پدرم درحال انجام کار های روزمره خود بودند و خواهرم نیز کارهایش را انجام می داد دقیقا مثل یک روز کاملا معمولی مثل بقیه روز ها کمی دلواپس بودم اما بی دلیل بود و دلیلی برای ان نمیافتم پس با بیتوجهی به ان ادامه متنم را نوشتم

داستان تولد

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تولد *********** فردا یعنی امروز ، یک روز متفاوتی برای من خواهد بود ، روزی که من متولد شدم ، احتمالا همه ی انهایی که نزدیکم هستند برایم اذین میبندند ، اذین که توقع زیادی است! ، از یک هفته قبل اعلام کرده بودم لابه لای حرفام ، هیچی هم نگویند یک تبریک گرم را فراموش نمی کنند ، حالا

الاغ و من!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی یک روز میان عَلَف‌ها دراز کشیده بودم و به آسمان و حرکت آهسته‌ی اَبرها نگاه می‌کردم. ناگهان الاغی نزدیکم شد. تا مرا دید، جا خورد! بعد خنده‌ی تلخی زد و با حالتی تمسخر آمیز گفت: مثل این که ما را جا به جا کرده‌اند. تو قیافه‌ات اصلاً به آدم‌ها شباهت ندارد! الاغ در ادامه گفت: البته

بارانی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) در زندگانی لحظاتی هستند که هیچ‌وقت، از یاد انسان نمی‌روند. هراندازه ثانیه‌ها می‌گذرند و روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شوند، فایده‌ای ندارد و آن لحظات خاص، هرگز از ذهن انسان فراموش نمی‌شوند و تا ابد همچون سنگ‌نوشته باقی خواهند ماند. پدرم باغبان یک خانواده‌ی اشرافی است که آن خانواده، جَداندرجَد از بزرگان و اکابر هستند

زندگی من

نمایش مشخصات پریا چیت گر sریشه اصلی زندگی من افکار است. من با فکرهایی که دارم می توانم داستانی پر از عشق و جنون , پر از آرامش و داستانی که پر از لحظات زندگی من است.

دل, آرام

حالم خوب بود اما واسه خوب تر شدن پالتو و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون که قدم بزنم... هوا سرد بود شاخه های درخت ها بهم میخوردن و یه حس عجیب و ترسناک رو به خیابون میدادن اونقدر بد که دلم میترسید و پام می رفت یه چند قدمی که رفتم و سرما رو حس کردم یهو تو فکرام غرق شدم نه عاشق بودم

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی با سلامی دوباره و عرض ادب ادادمه داستان علاقه مندی به هنر؛ در جایی که مادرم هنر جاجیم رو نداشت. از دست من خسته شده بود.نمی دانست چطور از دست من خلاص شود؛ یک روز مادرم رفته بود باغ ؛ خواهرم مدرسه ؛ و برای لباس زمستانه مادرم نخ ریسیده بود؛ کمی نخ برداشتم و رفتم حیاط چند تک چوب پیدا کردم

خانه کوچک و تاریکم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خانه کوچک و تاریکم، در کوچه ای تاریک قرار داشت، و من هر شب، کورسویی از فانوسی بی جان، در ذهن تاریکش روشن میکردم، گاه پروانه ای کوچک، در لذت نورش، چون عاشقی وا رفته میچرخید و سرودی اینچنین میخواند... . تو ای روشنایی،! در سیاهی ظلمات، چرا خاموش بودی..!؟ در اندیشه رقص شعله هایت، چه روزگاری است، که در کنج این سیاهی ها انتظارت را میکشم

دل

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار با خواندن وصیت نامه تکلیف همه چیز معلوم شد. پیرفرزانه ،هیچ کس وهیچ چیز را از قلم نیانداخته بود ، خصوصاً آن یک برگ کاغذ را ! .. فیش حج واجب پدر، به ناخلف ترین پسرو بهت و حیرت این تصمیم به سایر وراث رسیده بود . پیرمرد پشت فیش جمله ای نوشته بود که به نظر پسر بی دین و شرور، بی معنی می

من در کجا هستم(سخنی با ژان ژاک روسو)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دارم می اندیشم و به مغزم فشار می آورم که در این جهان خاکی، چگونه می‌توانم دریابم که من در کجا هستم؟! نه به دنبال پاداش خوشی های خویش بلکه من در این ناکجا آباد، دارم مجازات می شوم. این گمگشتگی مرا بیمناک کرده است. بیگانه ای میان دیگر بیگانگان، گویی مثل تو از سیاره ای که در آن می زیستم، به اختری ناشناخته و بیگانه افتاده ام

جمهوری داد

........ ساعت هفت و نیم صبح، یک تاکسی رو به روی پارک دادفر توقف کرد. راننده زد به شانه ی عماد: -آقا! عماد از خواب پرید. کرایه را حساب کرد و پیاده شد. یاسی پیاده شد و پرسید: -راز تو اینجاست؟ -بله. عماد با گامهای تند از میان درختان برهنه می گذشت و می رفت به سمت قلب پارک. یاسی نفس زنان خودش را می کشید: -یواش تر

محمد (ص)*

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی پریشان حال و درمانده بودم. در بیابان خودم بودم و خودم، هنگامی که پاهایم را بر روی شن ها می گذاشتم؛ چنان اتشی به جانم می زدند که گویی پا بر اتش جهنم نهاده ام. پاهایم دیگر تاب و توان قبل را نداشتند، از فشار درد و حرارت همانند اسفنجی کهنه شده بودند. به گمانم افتاب دلش نمی خواست، کمی مهربان تر بر تن بی جانم بتابد

سرنوشت

نمایش مشخصات مسلم یزدانی الله خالِقٌ الرِزق خاِلقٌ ِنعمَهُ والله علیمٌ حکیم نام داستان: سرنوشت نویسنده : مسلم یزدانی ویراستار: محسن یزدانی شماره تماس : 09139521570 سینا هر روز به هر بهانه ای که بود سوار دوچرخه ای می¬شد که تازه پدرش برایش خریده بود و به محض اینکه مادرش فرشته خانم برای رسیدگی به

ناگهان

نمایش مشخصات بنیامین پناه در پیاده رو، همراه با سایه ی خود،درحال قدم زدن بودم. هیچ صدایی و هیچکسی جزء خودم،سایه و سوزِ سرما نبود. گاهی به بخاری که از شدت سرما؛از دهانم خارج می شد، گاهی سرم را پایین انداخته،و به راه رفتن خود، گاهی سرم را بالا بِرده،و به حرکت ماه که از لآبه لآیِ اَبرها رَد میشد، خیره می شدم

آنجا تو را خواهم دید

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری آن سوی این دیوار، جایی بلندتر از ارتفاع هر دیواری، جایی که بر آن هیچ دیواری احاطه ندارد، جایی در آن سوی دست‌های زندگی، جایی که امتداد اقیانوس ما به ساحل من ختم می‌شود، جایی که از ما و شما و آن‌ها، فقط من می‌مانم و‌ خدا. جایی است بسیار دور، در یک قدمی ما ، من و تو؛ جایی است که یک

قاتل دزد

نمایش مشخصات علی نوری مطلق خبر آن روز صبح زود در شهر پیچیده بود.«قاتل دزد رو اعدام می کنن». این خبر پیش از آنکه خورشید بالا بیاید، ابتدا به وسیله پیرزنها ی محله پخش و سپس توسط بچه های شیطان مهر تایید خورده بود. هنگامی که من به پل رسیدم، قاتل دزد را به طناب آویزان کرده بودند و او دیگر مرده بود.مردم اما همچنان همهمه و شلوغی به پا کرده بودند که گویی حالا حالاها قصد رفتن ندارند

شیرینی که روزگارم را تلخ کرد

نمایش مشخصات فیلوسوفیا نگام می کنه ... نه باز خیالاتی شدم باز توهم... کاش این توهما واقعی بود کاش می شد لمست کنم هوا برفیه مثل همون روز ... حرف میزد اما من نمی شنیدم حواسم به لب های قلوه ایش بود به حرکات صورتش به چشم های پر امیدش نگاش می کنم،لبخند میزنه از اون لبخند ها که من ضعف می کنم براش هفته دیگه قراره

مهربان نکویی

نمایش مشخصات مهربان نکویی فرد یکی از شب هایی بود که بوی مرگ را به خوبی می شد استشمام کرد .اهریمن مرگ در یکی از جاده های متروکه اطراف شهر فانوس به دست قدم می زد. امتداد نگاهش به خانه ای کاه گلی حوالی دریاچه ارومیه بود. در آن خانه پیر زنی گوژپشت با چارقدی مشکی ،پیرهنی گشاد و تار و پود در رفته و بندی در زیر پستانهایش

بهار تا بهار

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی غیژ ترمز تندش عابران را میخکوب کرد. از شیشه پایین آمده سمت راست، نگاهش چراخاند درون شلوغی پیاده رو. از قد بلندش مطمئن بود که می بیندش. ده قدم قبل دیده بودش، چشمش درست می دید، شاسی بوق ماشین رو فشار داد. خودش بود. با دست اشاره کرد بیا. پرید پایین و رفتند توی آغوش هم، معلوم است دیداری کهنه داشته اند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مصادره پیرمرد می گفت : خداوند روزی همه را می رساند ؛ اما عده ای آن را مصادره می کنند.گفتم : منظورت از آن عده چه کسانی است.پیرمرد آهی کشید و گفت : آقای خبرنگار برایم دردسر ایجاد نکنید. گل های بیشتری زن رو کرد به مرد و گفت : اگر ؛ در باغی گل نباشد ؛ بلبل ها چه می کنند.مرد گفت : آه و فغان به پا می کنند


تعداد صفحه:(40)
< 16  15  14  13  12  11  10  9  8  7  >