آرشیو داستان

پارتی شبانه قسمت دوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره نفر 9 کی میتونه باشه ... همه بچه ها حتی سعید که تو گروه نبود دور میز جمع شدن انگار همه میدونن اون کیه بجز من و همه برا اروم کردن من نشستن چون حرف های میزنن که ترکشش به منه ، من از دست دو نفر خیلی ناراحت بودم که سالهاست ندیدمشون و امید وارم برگردن دوباره از نوع شروع کنیم این رفاقت کهنه رو میگن همیچی نوش خوبه اما رفیق کهنش خوبه

آه آناستازیا دخترم(22)

نمایش مشخصات بهروزعامری آه آناستازیا دخترم (22) شاعر و هنرمند عضو حساس جامعه است ، اوهم مانند همه می بیند ، نه اینکه نشانه ها و سایه هاو اتفاقهای گریزنده از ذهن و عاطفه ی اوبلکه رابطه ی پیچیده ی جامعه و نهفته بین آن و مهمتر علت نهایی . اگر می شد هنر را تعریف کرد کافی بود فرد هنر جو این تعریفها را بیاموزد و

حکایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تنها در کنار گاردیل جاده ای متروک مابین بوته های خار رویده بود ! هر از گاهی ، پس ازآنکه غنچه هایش چشم باز می کردند به جزآسفالت داغ و بیابان نه چیزی می دیدند ، نه دیده می شدند ! و چند روز بعد گلبرگ های از خشم خورشید سوخته رها در میان خار و خاشاک بیابان ..، و تکرار و تکرار

کوشش

نمایش مشخصات آسیه خلیلی 62 _ بگو: ش.... نه. بگو: ش... ش... ش... گفت‌وگوی دختر پنج ساله‌ام با دکتر را می‌بینم و به ناگاه، خیالات سال‌های گذشته، افکارم را در خود غرق می‌کند... من و فرهاد، هر دو ناشنوا بودیم و همدیگر رو دوست داشتیم و می‌خواستیم ازدواج کنیم. قبل از ازدواج در آزمایش ژنتیک، مشاور به مادر چیزی گفت.

جدول ضرب

نمایش مشخصات مینا رسولی +یه سوال ازت بپرسم قول میدی جواب بدی؟ _حتی اگه تلخ و ناراحت کننده باشه؟ +اره حتی اگه تلخ باشه,حتی تلخ تر از اون شربتی که 20سال پیش من به جای تو خوردم _باشه اما اگه سوالت سخت نباشه +سخت؟؟!!! سوالم سخته اما نه به سختی 16سال انتظار ... سخته اما نه به سختی امید در عین نا امیدی ... 16سال

لالایی گندمزار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از ماشین پیاده شدم و بعد از درآوردن وسایل ، به برادرم گفتم که برو .می خواهم چند روزی دور از آدمها و همهمه ی زندگی ، با خودم خلوت کنم و در تنهایی و خلوت خودم بمانم و فکر و خیالم را از زندگی و آدمها دور کنم و چند روزی راحت و آسوده باشم . برادرم رفت و من در حالی که وسایلم را به دست گرفته

روزنامه فروش

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sروزنامه، روزنامه " جسد جوانی در کنار زندان شهر پیدا شده " روزنامه، روزنامه... روزنامه فروش دوره گرد دو ساعت می کشید تا به خانه ای که پایین شهر داشت برسد. مهری در را باز کرد: آقا رحیم آمدی! امیر از دیروز خونه نیامده نگران شده ام...

آغاز داستان با عشق

امروز مانند خیلی از روز های بهاری باران آرام آرام می بارد ولی شاید این اولین باری است که پنجره را بسته ام واز هوای زیبای بهاری و بوی دلپذیر خاک های شسته شده لذت نمیبرم. پشت میز نسبتا شلوغم نشسته ام و در اعماق افکارم غرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و چند ساعت است که دارم درباره ی موضوع اولین داستانم فکر میکنم

پارتی شبانه قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام محمد خوبی کجای؟ سلام مرسی فاطیما جان خونه. کی رسیدی؟ دیشب. فاطیما: بیا بیرون ببینمت دل تنگتم میای؟ من: چرا که نه . پس میام دنبالت. نه نیای دهن مردم نمیشه بست فکر بد میکنن. میام سرکوچتون نمیام تو. من: باشه بیا شما خانما حرفی میزنید روش ما مردا نمیتونیم بحرفیم ده دقیقه دیگه بیرونم فاطیما:ححح باشه پس سر کوچتون منتظرم

چـــــهار راهــــــ

نمایش مشخصات ستوده غلامی هیچ چیزم شبیه کودکانِ کار نیست .... نه سیاستشان را دارم... و نه می توانم چشم های پر محبتت را لحظه ای به اسم خود کنم ! ولی با تمام این ها.... سال هاست سر چهار راه پیراهنت بساط کرده ام و تـــــو.... هر روز با یک پیرهن چهارخانه ، بی تفاوت از کنار گُل های دامن من رد می شوی ... هیچ چیزم شبیه کودکانِ کار نیست

فرار

شراره . هوی شراره با توم ؟ کری الحمد الله؟ مردی؟ می دانست تا پنج ثانیه دیگر در اهنین حیاط باز میشود . فقط پنج ثانیه وقت داشت ان سیگار سفید رنگ را جایی قایم کند . بهترین جا زیر بلوز ش بود . صدای جیر جیر در را که می شنود می داند دیگر حق انتخاب ندارد پس با هول و ولا همان جا می چپاندش دلارام

شروع یک "من"

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود

ضامن آهو

احساس خیلی بدی بود. خسته و درمانده. احساس غربت، تنهایی، نمیدانم تمام احساسهای بد در وجودم رخنه کرده بود. اما حس تنهایی بیشتر از هر چیز عذابم می داد. شب تولد امام رضا (ع) بود. ناراحت و غمگین بودم. از تلویزیون صدای نقاره های حرم حضرت به گوش می رسید. دلم برای زیارتش پرکشید. یادم آمد که خیلی وقت است لیاقت زیارتش را پیدا نکرده ام

شوخی شوخی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" این داستان یک نمایشنامه ی چند پرده ای است . نمایش : "شوخی شوخی" (محوطه ی زندان .....موقع هواخوری زندانیان) جوان لاغر اندامی که همیشه موقع هوا خوری برای دوستان زندانیش شیطنت و مسخره بازی می کرد ، ناگهان در هنگام نزدیک شدن به دو نفر از دوستان هم بندش با کمر بر روی زمین افتاد و دوستانش

زندگی زهرماری

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی در، نیمه باز است و نسیم ملایمی که از بین آن رد می شود، نقشه ای را که با یک نخ زرد به دیوار آویزان است، پس و پیش می کند. لقمه اول را می گیرم وبه آرامی در دهانم می گذارم، مزه زهر مار می دهد، همه ی نان پنیرها مزه زهر مار می دهند. من اولین کسی هستم که مزه زهر مار را در نان و پنیر کشف کردم. البته

عشق خیابانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده بود و با دقت به گل‌ها خیره شده بود. نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. فکر کرد در فیلم‌ها همیشه برای آشنایی یک شاخه رز سرخ هدیه می‌دهند. از این فکر خنده‌اش گرفت. زیر لب گفت: کجای زندگی من مثل فیلم‌هاست! ناگهان چشمش به یک شاخه رز صورتی افتاد. گلی ظریف و نیمه‌باز که رنگ لطیفش او را به یاد رنگ زیبای گونه‌های دخترک انداخت

درد شیرین زندگی

نمایش مشخصات سروش جنتی این بار از نزدیک دو بام و هوا بود و نمی دانستم از باران لذت ببرم یا آفتاب را تماشا کنم. گاهی اینطوری میشوم که می ایستم گویی همه ی دنیا می ایستد. وزوزی درون گوشم می پیچد و بعد از چندین ثانیه به خود می آیم. این به "خود آمدن" بعضا با فریاد یک نفر همراه است. یا رفیقم یا استاد یا راننده ای

من رازی دارم .... (2)

نمایش مشخصات سجاد طغرایی چه آورده او به سرم مدام سرگشته و حیرانم در قبال او، در قبال خودم، در قبال همه چیز. او شده کعبه آمالم انگار فقط اوست که می تواند آنچه را که می خواهم به من ارزانی کند همه آن چه نیاز من است یا حتی بیشتر . او اما راز من است بزرگ ترین رازم رازی که باید پنهان می بود به هر قیمت . ولی من می خواهم آن را با شما در میان بگزارم

فصل اول کتاب پایان نامه

فصل اول/صفحه1 از کتاب پایان نامه اثر سعید مبیّن شهیر/اولین کتاب در مکتب نمادگرایی جادویی بوی تلخی قهوه را هم می زند.. برهه ای زخم بر چشم خواهد گذاشت.. و اهریمن به آستینش شباهنگام،نیزه ای خواهد زد.. بغض و دلتنگی انسان را به خود می پیچاند و خون جوشانش او را متلاشی می سازد.. این بلا همیشگی انسان است

سرنوشت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دریا متلاطم شد ، وهر آنچه را که در درون داشت بیرون ریخت و با موجهای پی در پی به ساحل حواله داد ! بیچاره صدفهای کوچک که پناهی و جایی جز دل دریا نداشتند از پی آخرین موج دوباره بدنبال آب دوان دوان می دویدند ولی باز موج بعدی آنها را ازدریا میراند و به دورتر روانه می ساخت ؛ هنگامی

آدم برفی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی sتنهاتر شدم از وقتیکه زمستان رفت و تو پرکشیدی آدم برفی...!

پشت چراغ قرمز

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" موتور را روشن کردم و به سرعت از کوچه وارد خیابان اصلی شدم . چند متری نرفته بودم که یک ماشین شاسی بلند باکلاس ، از جلویم رد شد و اگر دیر جنبیده بودم و ترمز نمی کردم ممکن بود که با آن سرعتی زیادی که داشت ، دستم را در دست عزرائیل بگذارد و چه بسا به سینه ی قبرستان بفرستد . کمی که از من فاصله

مهربانی نامیرا

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) برخی از بستگان، دست به قلم بودنم را می‌دانند. خیلی مهم نیست ولی امان از یک کلاغ- چهل کلاغ. اگر بنده باشیم، شاه مان می‌کنند و اگر فقیر باشیم، غنی. این زبانِ کوچک، چه کارهای بزرگی که بلد نیست. وقتی کودکان یا نوجوانانِ فامیل را در دید و بازدید عید، مشاهده می‌کنم، با من درباره‌ی داستان و نوشتن صحبت می‌کنند

یک پایان بی پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی چرا همیشه باید از اول شروع کنیم؟ اول روز، اول هفته، اول ماه، اول سال، اول صبح و ... این بار من می خواهم از آخر شروع کنم... امروز بیست و نهم اسفند سال نود پنج است، آخرین روز سال، می خواهم از امروز دیگر بدبینی را کنار بگذارم. می خواهم مثل روانشناس ها فقط خوبی ها را ببینم، می خواهم به خودم دروغ های شاخدار بگویم

دغدغه های جناب مدیرکل

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی دغدغه های جناب مدیرکل چند روز بود که می خواستم جناب مدیر کل را ببینم و با ایشان در باب مساله ای بسیار مهم و حیاتی که به ادامه زندگی کاریم و البته به تبع آن زندگی خانوادگیم بستگی داشت، صحبت کنم. اما هر بار که جهت عرض ادب و بیان موضوع به دفتر ایشان مراجعه می کردم، خانم منشی که به دقت

حسرت‌به‌دل!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به‌به مامان رفت! حالا می‌توانم هرچه دوست دارم بپوشم! اصلاً نمی‌فهمم مامان چرا این لباس‌ها را برای من می‌خرد. من دوست دارم همان لباس‌هایی که دارم بپوشم. مثلاً عاشق این بلوز و شلوار قرمز و مشکی هستم! وای چقدر خوشگل شدم! مثل‌اینکه واقعاً چاق شدم! این لباس این‌قدر تنگ نبود! چقدر

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی (پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر *************** نیاز به یک مکان برای زندگی و درآمدی جهت تهیه غذا و پوشاک و... را دارم ، از طرفی تصمیم گرفتم شبانه درس بخوانم ، و وقتی این مشکلات را رفع کردم ،به دنبال هویتم باشم ، لذا ابتدا به ساکن تصمیم گرفتم جاهای مستعد که دارای این پتانسیل

از عشق ها و حسرت ها

نمایش مشخصات سیروس جاهد مرد آخرین قسمت از سایه روشن های تابلو را تمام کرد. بعد چند قدم فاصله گرفت؛ چشم هایش را ریز کرد و مدتی طولانی به تابلو نگاه کرد. اینطور بنظر می آمد که از نتیجه کارش راضی نیست. تابلو زنی زیبا را نشان می داد که کنار پنجره روی مبلی قرمز رنگ نشسته بود و کتاب می خواند. نور زرد رنگی به مانند

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

من رازی دارم ....

نمایش مشخصات سجاد طغرایی خواننده عزیز، نه، این خوب نیست... بیایید دوباره امتحان کنیم، هوووم دوست عزیز، نه هنوز هم به اندازه کافی خوب نیست... باشه بزار ببینم... آه، این یکی چطوره؟ " به نظر می رسد که داستان من ممکن است برای زمان های سخت و دشوار راهنمای خوب و جالبی باشد... " بله، این خودشه! اما صبر کن


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >