آرشیو داستان

تباهی

نمایش مشخصات مختار محمدیان اتفاقات باغ برایم خاطره ای بسیار تلخ شد . استخری با دیواره های سبزرنگ پر از برگهای زرد درختان اطراف که بروی آب شناور بودند ، ظهر بود از میان درختان بلند خورشید را می دیدم ، آنطرف استخر مشغول جمع آوری برگها بود ، پیرمردی کارگر ، فکر میکنم باغبان بود چون یک قیچی باغبانی که یک دسته

آتریسا2

نگاهی به خودش در آینه می اندازد همه چی اش کامل بود موهای فر کرده اش را توی شال فرو برد شال سفید, مانتوی سبز لجنی و شلوار کتان سفید با علامت دست یار کارگردان پایش را روی صحنه گذاشت . نگاهی گذرا به دوربین های فیلم برداری انداخت.خب مثل اینکه نقش بازی کردن شروع شد. با تعارف مجری که احساس می کرد خیلی توان مند است روی صندلی نشست

پیانو

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با ناراحتی وارد زیرزمین شد . نگاهی سرد به پیانو کرد و از ناراحتی ، پایش را بلند کرد که به پیانو لگد بزند که صدای مادرش را شنید که در پشت سرش بود . پسرم برایت چای و کلوچه آورده ام . نگاهی به مادر و سینی چای کرد و خواست آنها را بگیرد ولی یادش آمد که دستهایش تا بازو در گچ هستند . مادر که متوجه موضوع شد ، رو به او کرد و گفت : سینی را روی میز می گذارم

صدا-تصویر-حرکت

نمایش مشخصات سروش جنتی نشسته است. حرکت را تماشا می کند. به سمت راست می نگرد. مردی میانسال به سختی درحال هل دادن جعبه ای است. دست مرد قوه‌ای کافی ندارد. شاید جعبه زیادی سنگین است. چه چیز درون آن است؟ شاید... صدای تصادف می آید. به سمت چپ می نگرد: -کدوم خری به تو گواهینامه داده گوساله -گوساله باباته توله سگ

فرمانده2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بلند شدم و سری به انبار زدم ولی خبری از آن مرد نبود . تمام انبار را گشتم ولی باز هم خبری نشد . سری به انتهای انبار زدم و در خروج اضطراری را نگاه کردم .قفل آن شکسته بود و معلوم بود که از آنجا فرار کرده است . خیلی زود به اتاقم آمدم و اسلحه برداشتم و با موتور به سمت انتهای تونلی که به پشت تپه می رسید ، رفتم

پشت آینه 5

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی به اطرافم نگاه کردم مه داشت کم کم ناپدید میشد از روی زمین بلند شدم جاده را کمی آنظرف تر میدیدم ولی اثری از خرابه ها و خانه های متروکه نبود دشتی خالی از حتی یک بوته - به سمت جاده رفتم و در حال حرکت به خوابم فکر میکردم . فکر میکردم که خوابی که دیده بودم بسیار آرامبخش بود . حسی در وجودم

آتریسا

_سلام مهدی خجول و خجالت زده سلامی آهسته می دهد و می گوید خوبین شما؟؟ پوزخندی روی لبش می نشید . حجب و حیا ؟ ان هم برای پسر امکان نداشت . درست بود سال ها ایران نبود اما از بیتا شنیده بود پسر ها پرو نشده باشند با حیا هم نشده اند اصلا امروز ظهر خودش در دبیرستان پسرانه دید که چه حرف هایی به هم می زدند

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دیکتاتور حسن از معلم تاریخ پرسید دیکتاتور یعنی چه ؟ معلم گفت : کسی که فقط حرف خودش را می زند. حسن خندید و گفت : شما که همین کار را می کنید.معلم که این حرف را شنیدعصبانی شد و فریاد زد ؛بفرما بیرون ! دیالوگ بازیگر این دیالوگ را خواند ( زمان با سرعت حرکت می کند ؛ ما در قرون وسطی مانده ایم و چرخ های گاری مان را تعمیر می کنیم

پشت آینه 4

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بعد از بیرون آمدن از فروشگاه چیزی بسیار عجیبی را دیدم یک دستگاه عابر بانک -از روی کنجکاوی یک دکمه آن را فشار دادم ناگهان از دستگاه پول هایی بیرون ریخت همینطور پول بیرون میریخت ، جلوی عابر بانک پر از پول بود یکی از اسکناس ها را برداشتم . طرح اسکناس مثل دلار بود ولی وسط آن بجای عکس فرانکلین عکس دو اسلحه کلاشینکیف بود

شیطان، ابلیس، فرشته

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخی! چقدر حالم خوبه! مدت‌ها بود آبگوشت نخورده بودم! دلم بادکرده! الآن می‌ترکم! چقدر خونه تمییز و قشنگ شده! چقدر پیرهنم خوشگله! اصلاً همه‌چیز امروز قشنگ تره! مینا هم خوشگل‌تر شده! طفلک مینا خسته شد این مدت از بس این‌طرف اونطرف رفتیم! دوساله! من که خیلی خوب یادم نیست! ولی مامان‌بزرگ

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی علاقه مندی به هنر: به نام خدا قسمت سوم: از آن روز که باغچه ی خواهرم را خراب کرده بودم؛ عشق به بافت جاجیم رفته رفته برای من شده بود یک آرزو؛ یک هدف ؛برای خودم داستان سرایی میکردم . یک روزاین هنر رامیبافم و به بچه ها هم یاد خواهم داد؛به همه نشان میدهمکه بچه ها هم میتوانند جاجیم ببافند

دیگران

روزها از پی هم می آیند و من ماهها و سالهاست که خود را از «دیگران» جدا کرده ام تا بدون مزاحمت کسی، به قصد کشفی، تنها و تنها بیندیشم.چیزی همانند مکاشفه! این «دیگران» که می گویم خانواده ام هستند وگرنه دیگران که برایم موجودیت ندارند! با اینکه با «دیگران» زندگی می کنم ولی حصاری برای خود ساخته ام تا که کسی با من کاری نداشته باشد

رزیتا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در را باز کرد و وارد خانه شد . کیف و کتابهایش را زمین گذاشت و به آشپزخانه رفت تا با مادرش ناهار بخورد . بر روی میز غذاخوری نشست و منتظر مادر شد تا بیاید و با هم غذا بخورند اما هیچ خبری از مادر نشد . چند بار صدایش کرد ولی باز هم خبری نشد . سری به حیات و باغچه زد ولی آنجا هم نبود . نمی دانست چه کار کند

فاصله

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تا جنوب شهر کلی راه بود وخیلی دیرش شده بود ! با عجله از راهروی دبستان غیر انتفاعی شمال شهر بیرون آمد . مادر شاگردش را دید که با اصرار به دنبال بچه اش می دوید تا تکه ای ..!؟ بله درست دیده بود ،شبیه پیتزا بود البته بسیار پرملات تر از آنچه خود تابحال دیده بود، را دردهان پسرک بگذارد. ناگهان چند هفته ی پیش را بخاطرآورد

گرگ زشت‌رو

نمایش مشخصات حسین بازپور در زمان‌های قدیم، گرگ جوانی با صورتی نسبتا زشت، در جنگل‌های سرسبز و زیبای شمال زندگی می‌کرد. به خاطر اینکه صورتش زیبا نبود، هیچ دوستی هم نداشت و کسی به او توجهی نمی‌کرد. همین مسئله باعث شده بود که همیشه تک و تنها باشد و نتواند به شکار برود. می‌دانیم که گرگ‌ها گروهی شکار می‌کنند

باکو

نمایش مشخصات مصطفی زمانی وی پله نشسته بودند و دایی عیسی متوجه نشد که کی سوزی سیگارش را روشن کرد. با نگرانی چشم دوخته بود به بچه ها که روی درخت، مشت مشت دهانشان را پر از توت می کردند. سوزی سیگارش را گذاشت روی لبه ی ایوان و در حالی که با سوراخ آستینش بازی می کرد گفت:" تو باکو را می شناختی؟ نمی دانم چرا امروز

یاسمینا

نمایش مشخصات فاطمه غفاری در فرودگاه در صف مخصوص تحویل بار منتظر ایستاده بودم ، صف کنارم مخصوص پرواز تهران- شیراز بود اما در واقع هیچ کس توی صف نبود تا این که یک دختر جوان با احوال پریشان و آشفته آمد جلوی مسئول تحویل بار ، حدودا بیست و دو سه ساله شاید کمی بیشتر، شال سرش کرده بود و یک مانتو مدل گشاد ، موهایش

"یک کمی دست بذارید رو دلتون"

"یک کمی دست بذارید رو دلتون" .......................................... مشغول نا هار خوردن بودند که : زنگ موبایل باجناق1 به صدا در آمد: -الو... ازبانک ملی مزاحمتان می شوم؛ آقای حسنی شما هستید؟! -بله بفرمایید.! -آقا ببخشید صداتون را ندارم؛ باجناق1 از پشت میز ناهار خوری بلند می شود و کنار پنجره می رود؛ -الو حالا صدای منو دارید؟ -بله

فرمانده

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خسته شده بودم . از انبار بیرون زدم و به سمت تپه ی پشت انبار رفتم و چند دقیقه ای به قدم زدن مشغول شدم . هوا خیلی سرد شده بود . به سمت انبار برگشتم و در حال وارد شدن بودم که ماشینی ایستاد و راننده اش صدایم کرد . این آقا چند ساعتی پیش شما می ماند و بعد ، ماشینی می آید و او را می برد . و مرد درشت اندامی از ماشین پیاده شد

«تاریخ تبری»: چند ورق از زندگیِ دکتر حقیقت و بانو و دختری که شعر شد!

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «بانو» توی خواب غلتی زد، دست‌اش چشم‌بسته دنبال دکتر «حقیقت» گشت، وقتی کنارش نبود، نفس‌اش بند آمد و یکباره روی تختخواب نیم‌خیز شد، هنوز بعد از عمری زندگی زناشویی به این غیب‌شدن‌های ناگهانیِ دکتر در بعضی نیمه‌شب‌ها عادت نکرده بود، زیرنورِ کم‌رمقِ چراغ‌خواب به بالشِ دکتر

پشت آینه 3

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دوباره به فروشگاه برگشتم ، فروشگاه تقریبا نیمه سوخته بود و سقف بعضی قسمت ها ریخته بود ، بعد از جستجوی بسیار آینه بزرگی را پیدا کردم ولی خیلی تاریک بود ناگهان احساس کردم که من در یک جایی کبریتی پیدا کرده بودم ولی من کجا کبریت پیدا کرده بودم ؟؟ در خرابه ها ؟؟ گیجی خاصی را تجربه میکردم ، داستان کبریت را ذهنم ساخته بود من چنین چیزی را ندیده بودم

پشت آینه 2

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بعد از جستجو در چندین خانه , به فروشگاهی نیمه متروکه رسیدم. تابلوی مغازه برعکس نوشته شده بود شبیه دیدن کلمه ها در آینه بود , کم کم نا امیدی در وجودم رخنه میکرد و به این اعتقاد پیدا میکردم که من واقعا پشت آینه اسیر شده ام . وارد فروشگاه شدم بعد از چند قدمی ناگهان چشمم به یک روزنامه

مهدی زاغی

نمایش مشخصات مسعود عباسپور مهدی زاغی هر سه نفر در حالی که مدام سر میچرخاندند به سر و ته کوچه،جلوی کرکره های بسته طلافروشی شاپورخان ایستاده بودند.جز نور بی رمق بستنی فروشی سر کوچه و سوسوی یکی از چراغهای خیابان،که مدام نورش کم و زیاد میشد، بقیه خانه و مغازه ها در تاریکی لنگر انداخته بودند.رضا هول هولکی ریموت را زد و درب کرکره ای با صدای خشکی شروع کرد به بالا رفتن

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

ابدی

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دانه های برف،مثل گلوله های پنبه ای نرم،آرام آرام روی زمین فرود می آمدند. همه کاشی های حیاط و بوته ها و درخت قدیمی توت را،برف فراگرفته بود. چشمانش رابست و سرش را بالاگرفت،خیسی دانه های برف را روی صورتش احساس کرد و غرق در خاطرات شد... هفت یا هشت سال پیش بود،یاد اولین نگاه معصومانه

"هدیه ای سبز"

"هدیه ای سبز" با تبسم همیشگی نشسته بود کنار شون و باهاشون درد دل کرد .... حواستون باشه توی هرخونه ای که رفتین انقدر جلوه کنید که عاشقتون بشند، همه فضای زندگی شون را از عطرتون پر کنید عالی میشه عالی و آهی کشید..... صلواتی فرستاد و دستشو به پهنای صورت نورانیش کشید. مرواریدی روی گونه هاش غلتید ودر گوش دل، نجوا کرد انوقت دلاشون شاد میشه شاد شاد

کروموزوم اضافه مثل یک فرشته

نمایش مشخصات آسیه خلیلی 62 حرف (ش) را با دخترِ کوچولو کم شنوایی کار کردم تا بالاخره بعد از چند جلسه توانست بگوید: : «ش...» باورش نمی شد و از خوشحالی می خندید. عروسک کوچولویی را بهش دادم. مادرش هم خوشحال شد و از من تشکر کرد و با هم از مطبم خارج شدند. آنها بدرقه کردم که خانم منشی مسن از حیاط وارد سالن شد. دستهایش را با دستمال خشک می کرد و از من پرسید: چای براتون بریزم؟ -بله بریز

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد قصه باغ و باغبان . . . در سرزمینی کوهستانی ، که سایه کوه های بلند چون چتری نگاهبانش بود ، سرشار از درختان سرسبز و سر به فلک کشیده ، چشمه ها و رودخانه ها روان بودند و پیوسته آبادی را زیر خنکای آب جاری خود داشت ، این آبادی در ته دره ای ، مشرف به سایر آبادی های کوچک و بزرگ . . . آبادی پر از

بهار و پرنده ها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با تقدیم و احترام : به دوست عزیزم ، جناب "همایون به آیین " عزیز صدای پرنده ها ، دشت و صحرا را پر کرده بود . هوا کمی گرمتر شده بود و فصلها در کنار هم نشسته بودند و با همدیگر حرف می زدند . زمستان شاد و خندان بود و با پاییز و تابستان سر به سر بهار می گذاشت . بهار برای مرگ مادرش ناراحت بود و حواسش به حرفهای زمستان و فصلهای دیگر نبود

پشت آینه 1

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی وقتی که میخواستم کلید را روی در بندازم ناگهان متوجه شدم که ساعتم خوابیده است - چطور ممکن هست ؟! این ساعت که باطری ندارد با دستم چند ضربه بر روی شیشه اش زدم و با فکری ناراحت کننده وارد خانه شدم . رفتم دستشویی و چند بار به سر صورتم آب زدم واقعا عجیب بود بی حسی خاصی تمام بدنم رو احاطه کرده بود


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >