آرشیو داستان

کمی مانده به نیمکت ابر و بادی

نمایش مشخصات شیدا محجوب این نیمکتی که انتخاب کرده ام ده بیست قدمی با دستشویی عمومی پارک_ باغ فاصله دارد.نه زیادی توی دید این وآن است نه خیلی مخفی و پنهان. پای انداخته روی این یکی پایم، یک ضرب تکان تکان میخورد و دستم گوشی بی شارژ را مدام بالا و پایین می برد. از وقت آمدنم باید یک ربع بیست دقیقه ای گذشته باشد اما مطمئن نیستم

"فری جنگلی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده تولد عمه مری بود و خونه شون جای سوزن انداختن نبود.توجه همه به جشن بود ولی زیرچشمی یه نیم نگاهی هم به فریدون معروف به فری جنگلی نوه 4 ساله عمه مری داشتند .نه اینکه موهاش فر و پیچیده به هم بود بهش می گفتن فری جنگلی.به چشم به هم زدنی از دیوار راست بالا می رفت.هر جا که بود مثل یه نارنجک خرابی به بار می آورد و اقوام از دستش عاصی بودن

1383

نمایش مشخصات میثم جمشیدزهی زن جوان وقتي پس از ماهها آزار واذيت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته هاي آنها بدهدو با چشماني اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. اين زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگي براي اينکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذيت جن ها نجات يابد طلاق گرفت . ۲۱ تير ماه سال ۱۳۸۳ زن وشوهر جواني در شعبه ۱۷ دادگاه

تردید

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار s..... چند سالی بود که " روبراه " شده بود ، اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که روبرویـش ایستاده است ؛ راه است یا " بیراه " !!!

قاتل دوست داشتنی1

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) هفده و بیست و چهار صدم. چشمانم گِرد می‌شوند. لب‌هایم را نیم‌دایره می‌کنم.سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «حالا وقتشه!» بلندگوهای مخروطی نصب به دیوار. چند تا شیر آبخوری برنجی که یکی از آنها چکه می‌کند. صدای جیغ و فریاد دانش آموزان. قفلی که روکش سبز دارد را باز می‌کنم و سوار دوچرخه می‌شوم

پرچمهای سیاه

یکروز مردی از کوچه ای میگذشت که پرچمهای سیاهی را دید که روی دیوار یکی از خانه ها زده اند وحجله ای را در آن خانه گذاشته ونوار قرانی روشن است تعدادی آنجا ایستاده اند ومردم از راه میرسند به آنها تسلیت می گویند وهرکسی دارد به یک نحوی ازآنکسی که مُرده تعریف وتمجید میکند واز کارهای نیک

نیمه ی دیگرِ واقعه

نمایش مشخصات شیدا محجوب نیم ساعتی از پایان دنیا می گذرد و من یک جایی که نمی بینم کجاست، نشسته ام. احتمالا باید همان صندلیِ ولو شده یِ گوشه ی پارک باشد که اخرین لحظه رویش نشسته بودم و چیزهایی می نوشتم. خب همه چیز خیلی مسخره و ناگهانی بود. مثل یک پخ برای شوخی شوخی ترساندن یک بچه. شک ندارم هیچکس نمیدانست آنهمه اهن و تلپ تنها به یک مو بند باشد

محمد نابغه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درختان تنومند و سربه فلک کشیده، رودهای جاری و خروشان، پرنده های رها در آسمان نیلگون و مردم شهری بزرگ. سهم محمد از همه این زیبایی ها و کائنات خداوند فقط صداهایی نامفهوم و گذرا بود. چشمان معصومش وقتی 15ماه بیش نبود، بر اثر بیماری آبله نابینا شدند. بعداز آن تنها ارتباط محمد با جهان، از طریق گوش هایش بود

رادیو موج اف ام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _وز وز میکنه...اه ع _چی؟ _رادیو....! _تو که رادیو جلوت نیست ...بازم؟؟؟ _رادیو ذهنم رو میگم دیروز یه مسیرو اشتباه سوار تبسی شدم باز شارژ گوشی ام تموم شده بود به زور یه جا پیدا کردم زدم شارژ بعد با خواهش و التماس از اسنپ خواستم که سفر رو لغو نکنه ،که من شارژ برق ندارم مسیرم بلد نبودم با

لیوان جادویی

نمایش مشخصات مسعود کوشانی در زمانهای قدیم زن و شوهری فقیری به همراه دو فرزند کوچک خود زندگی میکردنند، آنها با زحمت فراوان از پس خرج و مخارج زندگی بر می آمدند و روزهای زندگی به سختی می گذشت. زن و شوهر آرزوهای زیادی داشتند و روز و شب آنها را در ذهن خود مرور میکردند. در یکی از روزهای سرد زمستان مرد خانواده، در

کجام؟

sخواب بودم نمیدانستم بیدارم! بیدار بودم نمیدانستم خوابم! پس من کجام؟!

خصلت

نمایش مشخصات مسعود کوشانی مردی تنها در کلبه ای چوبی میان جنگلی دور افتاده زندگی میکرد. یکی از روزها که برای جمع کردن هیزم بیرون از کلبه رفته بود، بچه کفتاری نظرش راجلب کرد، که کنار جسد بی جان مادرش بی حرکت ایستاده بود. مرد نتوانست بی تفاوت باشد و او را تنها و گرسنه رها کند، بنابراین بچه کفتار را با خود به کلبه برد، تا از او مراقبت کند

دفترچه یادداشت - قسمت ششم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی توی تاکسی ناگهام صدایش تغییر پیدا کرد با صدایی غم آلود گفت : آقای حاتمی تکرار نمیشه. انگار زمین و آسمان روی سرم خراب شد ، در حالی که او آرام حرف میزد و مدام مرا آقا صدا میکرد و همراه من حتی حرفم نمیزد .منه احمق خودم را بزرگ نشان دادم و او را پیش راننده تاکسی خراب کردم صندلی عقب نشسته

فرصت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تازه متولد شده بود و با سرعت و اشتیاق به سمت کهکشان راه شیری نزدیک می شد . درطول راه از زبان شهاب سنگهایی که از کنارش می گذشتند شنیده بود ، که موجودات سیاره ای در منظومه شمسی وجود دارند که ساعت ها به آسمان خیره می شوند و به تماشای سو سو زدن ستاره ها می نشینند ، برای همین بود که ستاره ی کوچک می خواست هر چه زودتر به آسمان سیاره ی زمین برسد

آژیر

ببین! چطور بگم قشنگ بفهمی؟ آژیر دو جوره، یکیش، اولش میگه: شنوندگان عزیز توجه توجه! صدای آژیری که می‌شنوید زرد است و احتمال بمب‌باران وجود دارد. صداش کم و زیاد میشه و معمولا هم چند دقیقه بعد میگه: خطر رفع شده و وضعیت عادی است. گوش کن اینجوری؛ لبهایم را را روی هم فشار دادم، از تهِ گلو سعی کردم صدای آژیر دربیاورم

او تصمیم گرفت نویسنده شود

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد چهل سالی داشت که تصمیم گرفت نویسنده شود. چند باری در موردش خیال‌پردازی کرده بود ولی هیچ‌وقت کار جدی برایش انجام نداده بود. تصویری از یک نویسنده در خیالات خود داشت که او را سر ذوق می¬آورد. مردی میان سال با موهای جوگندمی. مردی که یک روبدوشام گرم و راحت به رنگ قهوه¬ای سوخته به تن دارد

صدای شلیک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري لب پنجره نشسته ام و به غروب آفتاب نگاه میکنم.امروز هم دارد شب می شود و خبری از تو نیامده .نه تلفنی نه نامه ای،آن روز که می خواستی عملیات بروی زنگ زدی برای خداحافظی و گفتی : ده روز دیگر حتما زنگ می زنم ،اما 15 روز گذشته خبری از تو نیامده . دلواپسم، این 5 روز برایم به اندازه 5 سال ، نه نه اندازه 50 سال گذشت

مثلث

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی خوابش نمی برد... در حالیکه زمان اصلا"نمی گذرد، وجودش را تمنای داشتن او فرا گرفته است. خدا کند قلب محمد تا فردا دوام بیاورد!دست و پایش را گم کرده ، ای کاش هر چه زودتر پیدا شود این آفتاب لعنتی! شبانه حرف های رفیقش طاها را مرور می کند... طاها می گفت شک نکن که خانم نصیری هم به تو علاقه دارد که اگر نداشت این همه نخ نمی داد پسر

بارانی که بوی خون می‌دهد

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود

خانه ای برای آسایش

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخه این چه خونه ایه! از دست این حسن! برادرم هم خونه برای من پیدا می کنه! یک هفته است سه چهارتا خونه رفتم ولی هیچ‌کدام را نپسندیدم! هرکدام یه ایرادی دارند! اولی یک خونه ویلایی بود، فکر کنم دو هزار متری می‌شد با یک باغ بزرگ و استخر و هزار جور وسیله و خرت‌وپرت! آخه من اونجا چکار می تونم

مرگ تدریجی

نمایش مشخصات مینا رسولی باران بشدت میبارید و ادم های به خیالم غریبه نمایشی از پاتند کردن هایشان برای گرفتن سرپناهی به راه انداخته بودند که مرا از اوهام خویش می رهانید. مانده بودم من نیز چون آن ها باید پا تند کنم یا نه ؟گرچه هیچ کدامشان راه چاره من بیچاره نبود !!من اینجا درست وسط چهاراه ولیعصر زیر باران با

درخت بی ثمر

دریک دشت سر سبز یک درختی دیدم روئیده که پراز میوه و برگ است من به نزدیک آن درخت رفتم تا از میوه های آن بخورم وقتی نزدیک درخت رسیدم وخواستم میوه ای بچینم ناگهان متوجه شدم که درخت دارد بمن نگاه میکند وبعد شنیدم آه سردی از درخت بلند شد گفتم این آه سرد از که بود ؟ که درخت گفت من بودم .من

پارتی شبانه قسمت سوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با عجله به سمت ماشین رفتم. کیمیا:وایسا وایسا گوش کن. چیرو ها نامردیدتو رفتنتو گوشی خاموشتو گریه های هرشب رو چیرو چیرو توضیح بدی ها بدون اینکه گوش کنم سوار ماشین شدم فقط حرکت کردم رفتم رفتم رفتم چشام باز کردم دیدم بدون تو تک و تنها بغل خاطراتمونم حح خاطراتی که تو اون مکان گریم در میاورد

دعا میکنم.!

نمایش مشخصات رقیه ئیلانی دعا میکنم..! روز و شب.! شب و روز.! برای تو، برای خنده هایت ، برای چشمان روشن تر از عسلت.! برای دل و حالت ، برای همه چیز.! دعا میکنم ، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی ، اول از همه ، قبل از اینکه به ساعت نگاه کنی ، بخندی.! دعا میکنم هر روزت بهتر از دیروزت باشد.! دعا میکنم تو باشی و یک دنیا خوشحالی ، تو باشی و یک راز نهان من که تو میدانی و خدایت

دفترچه یادداشت - قسمت پنجم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ساعت 12 بامداد شده بود، دو تا ساندویچ ژامبون رو با هم خوردیم و بعد گفتم باید میز و صندلی ها رو به تراس ببریم. انصافا بچه حرف گوش کنی بود سریع به کمک همدیگه میز چوبی واسه لپ تاپ و منقل کباب پزی رو به تراس آوردیم و من لپ تاپ خودم رو روی میز گذاشتم و با صدای بلند گفتم : جوجه رو با فیلمی

بالهای من پله ی توست

نزدیکای ظهر بود رفتم دم در مغازش و سلام کردم کارت و نشونی رستوران و بهش دادم و گفتم هرکی اومد سراغ یه غذای خوب گرفت بفرستش پیش من فقط بهش بگو که کی هستی تا بدونم از طرف کی اومده. یکم نگام کرد و چشماشو انداخت روی کارت رستوران لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم نگران نباش منم

مرگ تو قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره با کیمیا به سمت کرج راه افتادیم یه چیزی تو گلوم گیره نمیدونم چیکار کنم شاید همه این ها بخاطر منه شاید باید گروه ترک کنم واسه همیشه کیمیا همین طور داشت از خودش و کاراش حرف میزد دوست داشت هرچه زود تر کیا رو ببینه . کاش چشم آهوی منم اینطوری بود برمیگشت دیگه باید برم سراغش از دور ببینمش

برگرد ...

نمایش مشخصات لعیا زارعی تو آمدی. زودتر از قرارمان آمدی. درست شبیه پاییز که زودتر از قرارش آمد. یادت هست برایت شعر نوشته بودم برگها قانون جاذبه را نمی دادنند اما می ریزند. تو لبخند زدی. لبخند تو زیباتر از شعر من بود. خیابان جای پاهایمان را می شناخت.همان خیابانی که با هم سمفونی کلاغ ها را می شنیدیم و می خندیدیم

اندوه

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sدفتر خاطراتش را ورق می زد مردمک چشمانش روی این سطر گیر کرد که برای او نوشته بود ؛ " .... هیچ وقت،هیچ کس،هیچ کجا به اندازه دیدن تو ، دل بی دست و پای مرا دستپاچه نکرد !! " حالا او زیر خروارها خاک آرام گرفته بود و پیرمرد تنها مانده با دلی بیقرار ....

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری بینوایان استاد رو کرد به کلاس و گفت : کدام یک از شما ؛ بینوایان را دیده است. خیلی از دانشجویان دست شان را بلند کردند.استاد گفت ؛ محمود شما بگویید ! محمود گفت : امروز صبح که از خانه خارج شدم ؛ سر خیابان چند نفر از آنها را دیدم که گدایی می کنند.استاد لبخندی زد و گفت : منظورم آنها نبود! کاوه پدرم کاوه را خیلی دوست داشت


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >