آرشیو داستان

صلح کل

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) -گریه نکن، الان اینجا نشسته و داره می خنده. تنهایی، تنها دوستش بود. نمی دانم او تنهایی را دوست داشت یا تنهایی او را. ستاره ی سهیلی بود حتی در وادی سلام. انگار آب می شد و در زمین فرو می رفت. ولی او آب نبود... نه! حکایت او، حکایت دریا بود. دریایی بی ساحل. ولی نمی دانم چرا همیشه عطش داشت. خودش می گفت از درون می سوزم

تاکسی ران

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی خورشید پاییزی که زمان زیادی از طلوعش نگذشته بود ،گرمای بی‌رمقش را بر سر مردمی می بارید که برای شروع اول هفته‌ای پرانرژی،از همان دم‌دمای صبح،برای کار و تلاش از خانه بیرون آمده بودند. ایستگاه تاکسی هنوز آنقدرها شلوغ نشده بود.جمعیت اندک بود و تاکسی ران‌ها در انتظار مسافر بودند

بافنده

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) از عادت خوشم نمى آيد، از تکرار هم. يکبار که به تله شان بيفتى! بعدش ديگر قل و زنجير مى شوند به دست و پاى آدم. درست سر ساعت؛ نه يک دقيقه اينطرف تر نه يک دقيقه آن طرف تر؛ هر جاى زمين که باشى مى آيند و صاف مى افتند وسط مغزت. بعد مثل روز برايت روشن است که نشسته توى شرقى ترين کافه ى شهر، کنج

کلاس مداد رنگی ها (روزنامه دیواری)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی زنگ خورد و خانوم معلم وارد کلاس شد و گفت: بچه ها یه خبر خوب دارم براتون، قراره کلاس شما یه روزنامه دیواری داشته باشه تا شما بتونید حرفها و مطالب و نوشته هاتون رو توش بنویسید و اون رو در راه روی مدرسه بچسبونید تا بقیه بتونن بخونن، بچه ها خیلی خوشحال شدن چون همه اونها برای خودشون حرفی

ضعیفه

نمایش مشخصات محدثه نعیمی نگاه کن که چه ساده زندگی رو باختم : یادمه بهم می گفتی ضعیعه ام ، جام توی پستو و اندرونی دنیای مردونته ؛ همون جا بود که تصمیم گرفتم بهت اثبات کنم ضعیفه کیه من یا تو ؟دیگه دامن نپوشیدم ، حالا مثل تو شلوار پوشیده بودم ، روز به روز پاشنه کفش هام کوتاه تر شد تا بتونم مثل تو برای زندگی بدووم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مناظره خبرنگار رو کرد به مرد و گفت : شما طرفدار مناظره ی زنده هستید یا غیر زنده ! مرد گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ! آ غا زنده کیلو چند، غیر زنده کیلو چند ! خبرنگار گفت : ببخشید شما چه شغلی دارید ! مرد گفت : بنده محمود قصاب هستم .خبرنگار خندید و گفت : خیال کردم دکتری ! قصاب با ناراحتی گفت : یعنی اونا قصاب نیستند

در آینه هم تو را می بینم!

نمایش مشخصات م.ماندگار چشمانم را که باز می کنم شادی هایم فرار می کنند و رویاهایم همانند همیشه رخت می بندند. بالای سرم نشسته و آرام آرام گریه می کند. به زنده بودنم شک می کنم که ناگهان اشک چشمانش روی صورتم می چکد. نگاهش می کنم. از چشمان بارانی اش هزاران سوال می بارد! نای حرف زدن ندارم. چشمانم را می بندم و بی رمق می خوابم

گنج نهان

نمایش مشخصات رجبعلی باقری با آب و تاب تعریف می کرد! کارت عابر بانکم همیشه همراهمه ولی نیست.......! پرسیدم :چطور هم هست ، هم نیست؟! جواب داد "رمزش را بعد ازچند بار استفاده فراموش می کنم، وبا تکرار اشتباه باعث باطل شدن آن می شوم ، دوباره صدور کارت جدید و باز بعد از جند مدت همین آش و همین کاسه! واین داستان همچنان

روشن...فکر

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور روی نوک پاهام ایستادم تا بسته ی ماکارونی رو از داخل قفسه بالایی وردارم!خشکم زد! از پنجره آشپزخونه دیدمش که چتر به دست! به سمت خونه ی من می اومد! دلم غنج رفت! این اولین بار نبود که می دیدمش ولی اولین بار بود که خونه ی من می اومد! استاد عزیزی که عاشقش بودم! کنارش که می نشستم خود خودم بودم!

خیلی نزدیک

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای آخرین مرتبه پول‌های توی کیفش را شمرد و در ذهنش با موجودی کارتش جمع زد. بعد با اطمینان دست همسرش را گرفت و به سمت مغازه رفت. فروشنده وقتی مشتری‌ها را دید، ریموت را زد و درباز شد. زن و مرد وارد مغازه شدند. فروشنده به گرمی به آنان خوش‌آمد گفت. زن با اشتیاق به ویترین‌ها نگاه می‌کرد

عشق نیمه کاره

نمایش مشخصات سعید بیک زاده فرامرز کلید را داخل قفل درب ِچوبی چرخاند. داخل خانه شد و در را محکم پشت سر خود بست.خانه شمالی بود و ورودی خانه ، حیاط نه چندان بزرگ اما نسبتا تر و تمیز و شسته و رفته ای بود که وسط آن حوض آب نسبتا کوچکی با فواره ای در میانه آن خودنمایی میکرد. دو طرف حوض دو درخت خشکیده بلند بالایی سر به آسمان سائیده بودند

منهای زندگی

نمایش مشخصات مهدی براهویی شبی شورانگیز کنار شیشه ی شکسته ی اتاقم به شمع خیره، شعری شورانگیز تر از آن شب می سرودم امشب شبی است شبیه رویاهای شیرینم که هر شب می دیدم صدای ساکت سرود شب گوشم را نوازش میکند من خیره به شمع، شمع خیره به پروانه ی دورش، پروانه شادی کنان به دور شمع می چرخد و در گوش شمع شعری زیبا میخواند،

میز

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی از روزی که منشی گفت:«زیرِ میز کارتو راه میندازه.»تمام فکرم را روی این موضوع متمرکز کرده بودم،که آنجا ماجرا از چه قرار است که این قدر با آب و تاب به تعریف و تمجید از آن می‌پردازد و تاکید اکید دارد که از دستش ندهم.از آنجایی که ما حتی یک نصفه میز هم در خانه‌مان نداشتیم،طبیعی بود از معجزات و حسنات این شی گران ارزش بی‌اطلاع باشم

رنگم کن ،صورتی کم رنگ

دلش گرفته بود چند روزی بود نتوانسته بود درست وظیفه های زندگی اش را که کارهایی تعریف شده بود انجام دهد با انجام ندادن چند وظیفه از خیر کل اش گذشته بود ...شب با خداوندش حرف زد خدایش میدانست دل بنده اش از تنبلی های خودش گرفته ،شروع کرد به حرف زدن نه حرف درباره مشکلاتش بلکه درباره احساساتش

درد دل

نمایش مشخصات شهرام شیبانی ميگويند چرادرددل نميكني... كمي فكرميكنم وميبينم كه دراين مدت بيشترين درد دلهايم شايدبا خودم بوده است. دوستان وآشنايان گرچه به ظاهرنزديكند ولي... ميدونيدچون ضرروزيان زيادديدم هميشه ترجيح دادم كه دردم را با خودم واگویه كنم،گاهي اوقات قلم به دست ميگيرم و چندسطري مينويسم ،شعري ميخونم

خانم جان

خانم جان از آن آدم هایی بود که قبل از انقلاب شال و کلاه می کرد میرفت لاله زار. فیلم میدید و لبو میخورد و روزنامه می خرید. به قول خودش از آن لوندهایی بود که زن های محل چشم دیدنش را نداشتند. حتی یک بار در یک مسابقه ی رقص نفر اول شده بود و آنقدر کمرش را لرزانده بود و برای مردهای محل قر داده

آواز سار

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری هر روزِ هر روز می‌آمد روی بالکن پیچک گرفته‌ی خانه‌ی ویلاییشان، روزی نمی‌شد که او را حداقل یک بار در آنجا نبینی؛ همیشه می‌آمد و روی آن صندلی چوبی می‌نشست و به افق و دور‌ دست‌ها خیره می‌شد. یک سار خوش‌آواز روی درخت سیب حیاطشان لانه داشت، هر روز که پسرک افق را نظاره می‌کرد، گوش‌هایش

بخواب لئو با آرامش

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا چشم ها باید نیمه باز باشند هر لحظه ممکنه یکی سر برسه ؛ به خاطر نرده ها از پنجره نمیتونن بیان داخل ، باید از پنجره ها به هر حال دور باشم پنجره ها آشیانه تک تیراندازها هستند . جلوی در ورودی با فاصله کنار دیوار روبه رویی طوری می نشینم که هر لحظه آمادگی مقابله را داشته باشم ؛ همیشه اینطور

روزگار گردون

نمایش مشخصات ماریه آزاد بالاخره دست تقدیر رقم زداز اداره ماموریتم  به یزد خورد و باجمعی از دوستان برای بازدید از طرحهای عمرانی راهی شدیم. روز اول که ازیکی دو منطقه بازدید داشتیم خسته به مهمانسرابرگشتیم. روز دوم به یک طرح درحال ساخت رفتیم خیلی از ما جلوتر نبودند اما از هماهنگی و درستکاری  پیمانکار ها میشد فهمید تنهاعامل پیشرفت انهادر کاربودند

کلاس مداد رنگی ها (صدای رنگین کمان)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی اون روز از معدود روز هایی بود که تمام مداد رنگی ها بدون غیبت سر کلاس حاضر شده بودن، از مداد سیاه گرفته تا مداد سبز و آبی و قرمز و نارنجی و صورتی و خلاصه همه، خانوم معلم که کمتر می شد سر کلاس همه مداد رنگی ها رو با هم ببینه به جای درس دادن شروع کرد به صحبت کردن برای بچه ها و نصیحت کردن

کاراگاه

نمایش مشخصات سعید بیک زاده ...سرهنگ در حالی که اشک از چشمانش جاری بود ادامه داد: _حالا اعتبار من به دَرَک...نُه نفر آدم بی گناه کشته شدند...اونم کجا،تو حوزه استحفاظی من چند برگ از دستمال کاغذی که معاونش سرگرد فتاحی مقابل او گرفته بود برداشت .چشم و بینی اش را پاک کرد و ادامه داد: _اعتبار سی سال، خدمت صادقانه من داره میره زیر سوال

نتیجه حسادت

روزی سلطان جنگل مسابقه ای برگذارکرد دراین مسابقه هر حیوانی که برنده می شد جایزه ای مفید می گرفت . مسابقه شروع شدٰ مسابقه نقاشی هرکس بتواندشیر را بهتر رسم کند برنده مسابقه میشود شروع به کشیدن می کنند زمانی که سوت پایان مسابقه به صدا در می آید شیر به طرف نقاشی ها می رود ازمیان نقاشی

رودآیلند دو نفر...!

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی تاحالا شده سعی کنید فرصت های طلایی که تو زندگی باهاش مواجه میشید رو از دست ندید؟! خب لااقل مطمئنم که پدرم خیلی سعی میکنه که از دستش نده،آخه من الان توی دادگاهم چون داره از مامان جدا میشه!چرا؟ چراشو الان بهتون میگم اسم من پیمانه و نه سالمه،دلیل اینکه اسم من پیمانه اینه که زمانی که

دیگر به او فکر نمی کنم!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی امروز اولین روز از فصل جدید زندگی منه! چون تصمیم گرفتم دیگه به کسری فکر نکنم. سه ماه تموم نشستم و غصه خوردم چی شد؟ خوبه برم استخر! مشاورم گفت ورزش خیلی خوبه! ولی نه! کسری استخر دوست نداشت! هر وقت می‌رفتم استخر می‌گفت همه خونه بوی کلر گرفته! شوخی می‌کرد! ولی ورزش که فقط شنا و استخر

صندلی چرخدار

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر لپم را زبان زدم و یکی در میان سبیل درازم را قیچی می کردم. وقتی کارم تمام شد به تصویر خودم در آینه لبخندی از سر رضایت زدم و تابی به سبیل بلندم دادم. نگاهی به عقربۀ ساعت دیواری انداختم، ساعت 4:30 بود. با خودم گفتم: « ای بابا، قرار بود ساعت 4 بیاد! عجب آدمای بدقولی پیدا میشن...» برای گذراندن

بهار

نمایش مشخصات ماریه آزاد بهار راببین زیبایی خاص خودش رادارد انقدر هوابوی عشق می دهد که از هر جایی عشق جوانه می زند. همه عاشقان در بهار عاشق شده اند ویااوج عاشقی شان در بهار وماه اردیبهشت است . باران بهاری می رویاند. سبز می کند. عطرمحبت می پراکند. عاشقان به قاصدک پیام میدهند ودست باد می سپرندگاهی ارزوهایشان را

مردی در باران

نمایش مشخصات سعید بیک زاده باران همچنان می بارید.منوچهر با قدم های تند طول خیابان را طی می کرد.هوا کمی سوز داشت و خیابان در آن ساعت شب خلوت تر از همیشه بنظر می رسید.تک و توک ماشین هایی بوق زنان از کنارش رد می شدند. لحظه ای ایستاد، داخل پیاده رو شد وبه ساعتش نگاه کرد.درست ده شب بود.دوباره راه افتاد.با دست آب صورتش را گرفت

کلاس مداد رنگی ها (بی نظمی)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی یک روز صبح وقتی مداد سفید وارد کلاس شد متوجه شد که هیچکس سر کلاس نیست! اولش تعجب کرد و فکر کرد شاید اون روز تعطیل رسمی بوده و اون از تعطیل بودن مدرسه بی خبره، ولی متوجه شد که کلاس های دیگه برگزار شدن و معلمهاشون سر کلاس دارن به بچه ها درس میدن، برای همین رفت سمت دفتر و از ناظم مدرسه

حق انتخاب

نمایش مشخصات رجبعلی باقری تازه از خدمت سربازی آمده است.... خدمت را با تحمل دلتنگی های زیاد و مشقت دوری راه به پایان رسانده است. اکنون دوباره خود را در یک کارگاه چاپ خانه مشغول کرده است . با وجود مخالفت شدید خانواده تصمیم به ازدواج با زنی می گیرد که از همسر خود جدا و یک پسر دوساله دارد! مادرش سکته می کند وراهی

کرم کوچولو

روزی روزگاری کرم کوچکی متولد شد در همان زمان پروانه ای هم بدنیا اومد همه ی حشرات دور و بر پروانه جمع شدن و کسی حواسش به کرم کوچولو نبود . کرم کوچولو ناراحت بود میگفت چرا پروانه انقدر زیباست و من انقدر زشتم ؟ چرا پروانه انقدر مغروره چون قشنگه؟ ای کاش من پروانه بودم و اون روز رفت و


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1