آرشیو داستان

شوخی شوخی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" این داستان یک نمایشنامه ی چند پرده ای است . نمایش : "شوخی شوخی" (محوطه ی زندان .....موقع هواخوری زندانیان) جوان لاغر اندامی که همیشه موقع هوا خوری برای دوستان زندانیش شیطنت و مسخره بازی می کرد ، ناگهان در هنگام نزدیک شدن به دو نفر از دوستان هم بندش با کمر بر روی زمین افتاد و دوستانش

زندگی زهرماری

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی در، نیمه باز است و نسیم ملایمی که از بین آن رد می شود، نقشه ای را که با یک نخ زرد به دیوار آویزان است، پس و پیش می کند. لقمه اول را می گیرم وبه آرامی در دهانم می گذارم، مزه زهر مار می دهد، همه ی نان پنیرها مزه زهر مار می دهند. من اولین کسی هستم که مزه زهر مار را در نان و پنیر کشف کردم. البته

عشق خیابانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده بود و با دقت به گل‌ها خیره شده بود. نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. فکر کرد در فیلم‌ها همیشه برای آشنایی یک شاخه رز سرخ هدیه می‌دهند. از این فکر خنده‌اش گرفت. زیر لب گفت: کجای زندگی من مثل فیلم‌هاست! ناگهان چشمش به یک شاخه رز صورتی افتاد. گلی ظریف و نیمه‌باز که رنگ لطیفش او را به یاد رنگ زیبای گونه‌های دخترک انداخت

من رازی دارم .... (2)

نمایش مشخصات سجاد طغرایی چه آورده او به سرم مدام سرگشته و حیرانم در قبال او، در قبال خودم، در قبال همه چیز. او شده کعبه آمالم انگار فقط اوست که می تواند آنچه را که می خواهم به من ارزانی کند همه آن چه نیاز من است یا حتی بیشتر . او اما راز من است بزرگ ترین رازم رازی که باید پنهان می بود به هر قیمت . ولی من می خواهم آن را با شما در میان بگزارم

فصل اول کتاب پایان نامه

فصل اول/صفحه1 از کتاب پایان نامه اثر سعید مبیّن شهیر/اولین کتاب در مکتب نمادگرایی جادویی بوی تلخی قهوه را هم می زند.. برهه ای زخم بر چشم خواهد گذاشت.. و اهریمن به آستینش شباهنگام،نیزه ای خواهد زد.. بغض و دلتنگی انسان را به خود می پیچاند و خون جوشانش او را متلاشی می سازد.. این بلا همیشگی انسان است

سرنوشت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دریا متلاطم شد ، وهر آنچه را که در درون داشت بیرون ریخت و با موجهای پی در پی به ساحل حواله داد ! بیچاره صدفهای کوچک که پناهی و جایی جز دل دریا نداشتند از پی آخرین موج دوباره بدنبال آب دوان دوان می دویدند ولی باز موج بعدی آنها را ازدریا میراند و به دورتر روانه می ساخت ؛ هنگامی

آدم برفی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی sتنهاتر شدم از وقتیکه زمستان رفت و تو پرکشیدی آدم برفی...!

پشت چراغ قرمز

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" موتور را روشن کردم و به سرعت از کوچه وارد خیابان اصلی شدم . چند متری نرفته بودم که یک ماشین شاسی بلند باکلاس ، از جلویم رد شد و اگر دیر جنبیده بودم و ترمز نمی کردم ممکن بود که با آن سرعتی زیادی که داشت ، دستم را در دست عزرائیل بگذارد و چه بسا به سینه ی قبرستان بفرستد . کمی که از من فاصله

مهربانی نامیرا

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) برخی از بستگان، دست به قلم بودنم را می‌دانند. خیلی مهم نیست ولی امان از یک کلاغ- چهل کلاغ. اگر بنده باشیم، شاه مان می‌کنند و اگر فقیر باشیم، غنی. این زبانِ کوچک، چه کارهای بزرگی که بلد نیست. وقتی کودکان یا نوجوانانِ فامیل را در دید و بازدید عید، مشاهده می‌کنم، با من درباره‌ی داستان و نوشتن صحبت می‌کنند

یک پایان بی پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی چرا همیشه باید از اول شروع کنیم؟ اول روز، اول هفته، اول ماه، اول سال، اول صبح و ... این بار من می خواهم از آخر شروع کنم... امروز بیست و نهم اسفند سال نود پنج است، آخرین روز سال، می خواهم از امروز دیگر بدبینی را کنار بگذارم. می خواهم مثل روانشناس ها فقط خوبی ها را ببینم، می خواهم به خودم دروغ های شاخدار بگویم

دغدغه های جناب مدیرکل

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی دغدغه های جناب مدیرکل چند روز بود که می خواستم جناب مدیر کل را ببینم و با ایشان در باب مساله ای بسیار مهم و حیاتی که به ادامه زندگی کاریم و البته به تبع آن زندگی خانوادگیم بستگی داشت، صحبت کنم. اما هر بار که جهت عرض ادب و بیان موضوع به دفتر ایشان مراجعه می کردم، خانم منشی که به دقت

حسرت‌به‌دل!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی به‌به مامان رفت! حالا می‌توانم هرچه دوست دارم بپوشم! اصلاً نمی‌فهمم مامان چرا این لباس‌ها را برای من می‌خرد. من دوست دارم همان لباس‌هایی که دارم بپوشم. مثلاً عاشق این بلوز و شلوار قرمز و مشکی هستم! وای چقدر خوشگل شدم! مثل‌اینکه واقعاً چاق شدم! این لباس این‌قدر تنگ نبود! چقدر

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی (پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت اخر *************** نیاز به یک مکان برای زندگی و درآمدی جهت تهیه غذا و پوشاک و... را دارم ، از طرفی تصمیم گرفتم شبانه درس بخوانم ، و وقتی این مشکلات را رفع کردم ،به دنبال هویتم باشم ، لذا ابتدا به ساکن تصمیم گرفتم جاهای مستعد که دارای این پتانسیل

از عشق ها و حسرت ها

نمایش مشخصات سیروس جاهد مرد آخرین قسمت از سایه روشن های تابلو را تمام کرد. بعد چند قدم فاصله گرفت؛ چشم هایش را ریز کرد و مدتی طولانی به تابلو نگاه کرد. اینطور بنظر می آمد که از نتیجه کارش راضی نیست. تابلو زنی زیبا را نشان می داد که کنار پنجره روی مبلی قرمز رنگ نشسته بود و کتاب می خواند. نور زرد رنگی به مانند

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

من رازی دارم ....

نمایش مشخصات سجاد طغرایی خواننده عزیز، نه، این خوب نیست... بیایید دوباره امتحان کنیم، هوووم دوست عزیز، نه هنوز هم به اندازه کافی خوب نیست... باشه بزار ببینم... آه، این یکی چطوره؟ " به نظر می رسد که داستان من ممکن است برای زمان های سخت و دشوار راهنمای خوب و جالبی باشد... " بله، این خودشه! اما صبر کن

پسرک دعا فروش

sشب بود ! سرما در شکستگی ناخن های دست پسرک زوزه می کشید ! بوی اسفند محرم در هوا، خاطرات کودکی را تکرار می کرد ! خیلی ها از او زیارت عاشورا خریدند... اما در این جمع کسی از او نپرسید : چرا اینجایی ؟! پ.ن : ظاهر !

حالم از احوالات صورتی مایل به کرم

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی دلم میخواهدهایم وقتی تمام میشود که در اوجم مانند گل سرخی که سر بلند میکند رو به افتاب این روز ها برایم معنی دوستت دارم زیبایی و خوشبختی یکی شده است اصلا این واژگان در خور معنای حقیقی خود جای نگرفته اند و مانند کلمه دیوانه و احمق و جود خارجی ندارند زیرا جهان زیباتر از این کلمات

چشم‌زخم

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) چند روز دیگر عید نوروز است. عیدِ خاطرات. عیدِ دید و بازدید. عیدِ گَرت گیری. آجیل، سبزه و ماهی. لباس‌های نو. پارسال خیلی تیپ و لباس برایم اهمیتی نداشت ولی امسال نه. روزهاست که به لباس‌های عید فکر می‌کنم. خریدن لباس مرحله آخر و آسان‌ترین کار است. مهم این است که چه باید خرید؟! نمی‌دانم؟! چه رنگی؟! چه جنسی؟! تمام بوتیک‌های شهر را زیر و رو می‌کنم

عصرفصل رنگ ها

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد ابرها به میهمانی آمده بودند ، موجی از ابر در آسمان حرکت می کرد ، در ختان لخت و بی برگ در سایه باغ در دل هم فرو رفته بودند ، و خورشید هنوز اشعه های زرد جانبخش خود را روی چتر در خت داشت و چراغ های خانه های اطراف یکی پس از دیگری درحال روشن شدن بودند ، پرندگان شهر عزم لانه داشتند وجیک جیک ها شروع شده بودند ، انگار یکدیگر را صدا می زدند

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر:قسمت اول

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی قسمت اول خرداد ماه سال 1368 ، من سال سوم راهنمایی بودم و به عبارتی سال سرنوشت من بود ، چون در این سال امتحانات نهایی داشتم و تمام دغدغه خودم و خانواده ام این بود که بتوانم از این امتحانات سربلند بیرون بیام تا در نتیجه بتوانم در دبیرستان رشته خوبی را انتخاب کنم ، از شانس بد ما تو این

عشق در نگاه اول

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی شب تولدم بود، یک سال بزرگتر شده بودم. اما این یک سال بزرگتر شدن با سال های دیگر خیلی فرق داشت؛ یعنی دیگه بزرگ شده بودم‌ شمع تولدم رو که فوت کردم، رقم تک و تنهای سنم، دوستی برای خودش پیدا کرد و به قول بزرگترها سنم دو رقمی شد. برایم خیلی عجیب بود؛ انگار تا آن لحظه نه پدر و مادرم را می شناختم و نه کس دیگه ای را، حتی هیچ حسی نسبت به هیچ کسی نداشتم

غرور

نمایش مشخصات محمد ملکی - کیه ؟ + نمیشناسمش - حتی نپرسیدی کیو میگم ، تو یه مهمونی 100 نفری ، بعد انتظار داری حرفتو باور کنم ؟ - نمیشناسمش ، واقعا + از کی نمیشناسیش - 5 سال و 2 ماه پیش + قبل اون چه قد میشناختیش ؟ - هیچی + تو چشمام نگاه کن - جانم ؟ + برام تعریف کن - نگاش کن ، چشم هاش رو نگاه کن + همه جارو نگاه میکنه

بوسه امید

آن روز ها عطر باران باروت، چکمه های مشکی جنگ را بوسه میزد! سفیدی گچ دیوار های خانه های صلح، ویران، زیر پاهای چکمه های جنگ لگدمال و سیاه می شد! سیاهی دود سوختن خاطرات نامه های عاشقانه ای در لبه طاقچه خانه ای، رنگ سیاهی به سفیدی دیوار های شب های عاشقی خانه میزد! و بوسه تلخ و خونین

(پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دوم

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی (پ) مثل باور ، تو تنها باوردنیوی م بودی پدر: قسمت دوم آبرومندی باشه ، قول میدهم دخترمون رو فرستادیم خونه بخت منم خیاطی را کلا تعطیل میکنم ، بابام وسط حرفش پرید و گفت حالا این مشتریت کی هست؟ مادرم گفت همسایه روبه روی خانم افشار با دو تا دختراش ، بابام که چایش را خورده بود داشت دست میکرد

دلقک سیرک

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی دلنوشته هایم را به مغز خسته دلشکسته ای تزریق کردم؛ به گونه ای غرق انها شده بود که پیوند دیده اش با کلمات شکسته نمی شد هر کلمه ای را که می خواندم، روح خاطرات در تنم دمیده می شدو جانی دوباره به من می داد؛ اما در آخر ناگهان با خواندن کلمه ای که به شدت بوی جدایی و تنهایی می داد؛ خود را دور از اطرافیان می دیدم

ایستاده در سیل

"این بار از همه چیز خواهم برید و به سمت ناکجا آباد می روم. به جان خودم تا جایی مه پاهایم جان داشته باشند می تازم و از هر جا که شد آذوقه ای گیر می آورم و فارغ از تمامی اطرافیان یک نعل تا خود نا کجا آباد می روم. بیشتر از نیمروزی در جایی نمی مانم تا راکد نشوم و گند نزنم.می روم تا نگویند همیشه می ماند، کسی که می ماند همان کسی است که احمق تر می شود

بازیگری

قهقه می زد. بی خود, الکی اما از ته دل پاهایش را همچون آدم شکست خورده دنبال خودش روی زمین می کشید . گویا پاهایش تحمل وزنش را نداشتند حس زن 150 کیلویی به او دست داده بود هرقدم که بر می داشت زانو هایش خم تر و خم تر می شد خسته و عصبی شالش را از سرش کند و به سویی پرتاب کرد . دوباره از ته دل قهقه ی دیگری زد

ضیافت

نمایش مشخصات آرش شهنواز عروس و داماد لا به لای سبدهای رز و ارکیده و لیلیوم ، چشم در چشم هم می دوزند. لبخند که رد و بدل می شود ، میهمانان به هیجان آمده کف می زنند و چند خانم کل می کشند. دختر برای تعویض رخت سفید با مانتو و روسری از میان جمعیت راه باز می کند و داماد همان کنار ، تی شرت و کالج را با کت و کراوات جایگزین می کند

عاشقانه های مجازی

به نام خدا عشق سر آغاز وجود هر روحی هست وقتی با تفکر و از روی عقل باشد نه از روی احساس، عشق هست . زندگی بدون عشق بی معنی هست عشق وقتی معنا دار هست که عاشق و معشوق با تمام وجود برای هم بسوزند نه برای مدتی گذرا بوده و به فراموشی سپرده شوداز عشقی میخواهم بگویم تا مرز رسوا شدن عاشق پیش رفت چون واقعا عاشق بود چون می میرد برای معشوقش


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1