آرشیو داستان

خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا

نمایش مشخصات حسن ایمانی خداحافظ ستاره موسیقی آفریقا خانم پرستار بالای سرش آمد و گفت: - هنوز باور نمی‌کنم شما روی تخت بیوفیتد مانوی بزرگ... مانو دیبانگو نگاهی به پرستار انداخت و با صدای ضعیف و شکسته گفت: - دنبال خیلی چیزها بودم. نه برای خودم. برای همه مردم دنیا... صلح، آزادی، رفع گرسنگی، ماندلا... پرستار

زیبایی

روزهارامی توان زیباترکردباگلهای که بوی خوبی به مشام آدم می رسانند.وتلخی بوی دوداتومبیل وبوی تندی که درفضای پیچیده این فقط بوی باران ودرختان سربرفلک کشیده ای که برای هرکسی می تواندزیبایی رابه یادش بیاورد.زیباست بوی فصل خداوندکه درهمه روزهامی توان آن رادرقلب وروح احساس کرد. درتمام

برگ های دربند

برگ های دربند چراغ های رنگین شهر نمایان شده بود ،ابرهای خشم الود ماه را در میان خود پنهان کرده بودند ؛وبه مهمانی آسمان قدم زنان می امدند .با صدایی ک سراسر ذهنم رافرا گرفته بود ،لرزه به تنم افتاد،خودرا کناره کشیدم دستانم را در هفتیه لباسم فرو بردم وبه راهم ادامه دادم هرچه پیش میرفتم برگ های بیشتری هم قدم خود میدیدم

هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو

نمایش مشخصات علی ستارزاده هیچگاه از آدمهای این دنیا دلگیر نشو! حتی از آنهایی که در اوج نیاز رهایت میکنند! حتی از آنهایی که رؤیاهایت را مسخره میکنند! حتی از آنهایی که روی زخم هایت نمک میپاشند! حتی از آنهایی که جواب اعتمادت را باخیانت میدهند! حتی از آنهایی که با ژست صمیمیت از پشت خنجر میزنند! حتی از آنهایی

لحظه وداع

و لحظه وداع معشوق لحظه اش تلخ تر از زهر، تلخ تر از خنجر، تلخ تر از داغ عزیز باورش سخت تر از باور مرگ، باورش سخت تر از سخت ثانیه هایش دیر تر از قرن و آهسته تر چشم ها سوزان و گریان  حس و حالش بدتر از سیاهی و تاریکی و بامداد شروع میشود، چشم بی گناه به ریختن اشک، و دل ساده به بیتابی دوری، دستان به جراحت،  و منطقی که بی منطق میشود

بازگشت جاودانه

نمایش مشخصات ک جعفری اسیر جنگی بود.5 سال. برای 13 مرد؛ مردان جنگجو،مجاهد،چریک .چه فرقی می کند؟ مردان تفنگ به دست. آنان که می کُشند؛ آدم را ، حیوان را. خورشید و زمین و ستاره را. اما او را نکُشتند. بچه ها و شوهر را کُشتند. او را نکشتند. زیرا زیبا بود. در سرزمین های نفرین شده ، آنجای که تفنگ سلطان است، همه چیز

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری جدول ! پدرم آدم فهمیده‌ای بود و با افراد زیادی رفت و آمد داشت. دفتر یادداشتی داشت که جدولی در آن ترسیم کرده بود که دو ستون داشت که بالای آن نوشته بود. بته دار ! بی بته ! بعد از مراجعه از اداره‌ها اسامی افرادی را در آن می نوشت. من که معنای آن را نمی دانستم. هر بار که اسامی افراد را می شمردم تعداد بی بته‌ها زیادتر بودند

شعر نیما _ سبک نیما

نمایش مشخصات حسن ایمانی شعر نیما _ سبک نیما نیما چهارده سال سن داشت. عاشق شعر به سبک نیما یوشیج. چندتایی شعر سروده بود که یک روز حال و هوای مادر با شنیدن شعرهایش عوض شد. حال و روز دو تا داداش دیگر هم. ولی بابا قضیه‌اش فرق می‌کرد. مگر توی خانه پیدایش می‌شد که بخواهد حال و روزش با شعرهای نیماییِ نیما عوض شود

پنجره ای رو به قفس 3

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) زندگی اش را اگر به تولد ومرگ ودوره های کودکی جوانی میانسالی پیری محدودکنیم می توان گفت که ازجنگل آمارتون پا به دنیا نهادوحوصله اش ازآنجائیکه قبلا بودسررفته وخسته شده بود تا کاربه اینجا رسیدکه تصمیم اش راعملی کرد وبه دنیا پانهاد... از اول اول ازهمه بیزاربود تاآنجا که ازهمه دوری میکردوازهمه چیز وهمه کس گریزان بود

تنها ولی باوفا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟ لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید: "خیلی وقته." تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند

مرد درون آیینه

نمایش مشخصات علی ستارزاده گاهی چه غم آلود و نالان است مرد درون آینه بی‌مقدمه با لبخندی تلخ بسیار مرا مینگرد سپس مظلومانه بغض کرده و اندکی بعد به آهستگی تمام از چشمان ناآرامش قطرات اشک جاری میشود و در سکوت مطلق آینه با صدای بی صدایی متعدد و پی در پی می گرید؛ از اشک هایش می توان پی برد که چه فراوان حرف های نگفته

فراسوی حقیقت

نمایش مشخصات علی ستارزاده آری میروانا تو راست گفته بودی...! این زندگی یک بازی بیهوده ویک پوچی مطلق بود،اکنون به یقین رسیده ام که این دنیا بی ارزش ترین آفریده خداست! وسرانجام دراین ایام به این راستی پی بردم که حقیقی ترین اتفاق دراین دنیا تنها مرگی بی صداست... حال که موهایم به رنگ دندان هایم درآمده، حقیقت واحد

عشقم بگم تو فقط بگو جونم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره تو ای هر نفس بهانه ای منی سلام امروز میگم از قدرت های با ور نکردنی بعضی ها هستن کوه جا بجا میکنن بعضی ها هستن زمان نگه میدارن بعض ها هستن اتیش میخورن بعضی ها هم هستن که باد اب هوا رو کنترل میکنن الان حتما میگین من دیونه شدم اینا کار خداست باشه بابا من دیونه ولی منم این قدرت دارم

بخاطر یک پنجه پنیر!

نمایش مشخصات سالار منوری خیاوی در زمستانی نه چندان دور روباهی بی فریب و بی حیله، به طمع تکه ی بزرگی از پنیر با تملق های بی حد و بی اندازه، زاغکی را در رسیدن به مسند قدرت همراهیِ بسیار نمود. زاغک چون بر شاخه ی سبز و تنومند قدرت نشست، روباه به طمع تکه پنیر رویاهایش نزد او رفت. زاغک گفت:(( ای روباه مطابق معمول چشمانت

شهرسکوت

دانیال شروع به عوض کردن لباسهای خودکرد.ولباس کاررابه تن کرد.خیلی روزخوبی برای او بود.چون می توانست کارهای راکه یادگرفته به نمایش بگذاردولی همش به فکراستادمحمودبودکه دوست داشت .اوهم اینجابودکنارش تاباراهنماییهایی که اون می کرد.بااعتمادبه نفس کارخودراآغازکند.بنابراین شروع به کارکردن کرد

وارونگی سیال

نمایش مشخصات بهروزعامری وارد رستورانی می شوم سلام میکنم هنوز آواز بیان سلام بپایان نرسیده ،ضربه ی گیج کننده ای به پشت سرم می خورد وقتی برمی گردم لبخند جوانی از عصبانیتم می کاهد تا بخود می آیم که دلیل این کارزشتش را بپرسم با همان لبخند می گوید شاید شما اطلاع نداشته باشید مدتیست که این واژه بمنزله ی توهین

عشق مرز نمی‌شناسد

نمایش مشخصات حسن ایمانی عشق مرز نمی‌شناسد دیدارهای این چند روز با بقیه دیدارها فرق می‌کرد. شاید قبلاً می‌شد همدیگر را در آغوش کشید و بوسید اما این بار... خب سن و سالی از آن‌ها گذشته بود و به توصیه دوستان باید مراقبت می‌کردند. به خصوص دوستانی که آن‌ها را می‌شناختند. دیگر می‌رفت که دیدارهای این دو عاشق و معشوق، تیتر اول رسانه‌های جهان شود

عشق جنگ زده

نمایش مشخصات سید صالح فتوحی درست ۱۸ سال بود که او را می شناختم، دقیقا از دوران بچگی. بهترین دوست و همبازی من در دوران کودکی بود. خانه آنها در همسایگی ما بود در یک روستای کوچک در فرانکفورت آلمان. پدرش یک کشاورز زحمت کش بود و مادرش زنی مهربان و شجاع اما بیماری او را زود از پای در آورد و ماتیاس در سن ۹ سالگی مادرش را از دست داد

مرگ خبر نمی‌کند

نمایش مشخصات حسن ایمانی مرگ خبر نمی‌کند توی کوچه خیابان‌ها پُرشده از آدم‌های مریض! ویروس کرونا همه جا پخش شده است. در خانه می‌مانیم، همین!خانواده باید در قرنطینه باشند تا مرگ به سراغ ما نیاید و شرّ ویروس کرونا کنده شود. این یک دستور قطعی از سوی پدر خانواده بود. مادر خانواده هم بخاطر رهایی از بلا و مرگ با پدر هم عقیده بود

سرگردان

نمایش مشخصات لویذا هدایتی به خاطر قد کوتاهم هميشه احساس مي کنم مردم از بالا به من نگاه مي کنند. موهايم را کمي سيخ کرده ام تا ابهت بيشتري داشته باشم اما در عوض نگاه بد افراد را رويم احساس مي کنم. هميشه به خاطر اينکه مدل گوشهايم کمي زاويه دار است خجالت مي کشم. آنقدر به اين مسائل فکر مي کنم که ناگهان پايم پيچ مي خورد و داخل جوي آب مي افتم

* تسبیح صورتی *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده اولین باری که قرار بود تا به مشهد بروم، مادرم برایم چادری سفید دوخت با گل هایی قرمز که اگر دقیق می شدی می دیدی گل نیستند و انگار چند قطره ی قرمز پاشیده اند به روی پارچه. آن روزها از شوق به سر کردن چادر، پیش از خواب، صحن حرم را تجسم میکردم. می دیدم که چادرم را به سر کرده ام و مثل مادربزرگم

سالها دلتنگی

نمایش مشخصات علی ستارزاده یازده سال از ناپدید شدنش می‌گذشت و او همچنان در خیال من، لحظه ای فراموشش نکرده بودم و هر روز به پارکی می رفتم و روی نیمکتی می نشستم که خاطرات قرارها وتک تک حرف هایمان را برایم زنده میکرد، هر روز برایم تکراری بود جز آخرین روزی که به پارک رفتم، تاریخش را دقیق یادم نیست اما میدانم اواخر

دیدار در ریوولی

نمایش مشخصات علی ستارزاده آن روز بطور غیر منتظره ای خیابان ریوولی خلوت بود واین اتفاق یک منظره غیرطبیعی از میدان کنکورد تا موزه لوور ایجاد کرده بود، همانطور که آدریان در پیاده رو در حال قدم زدن بود و از دور باغ تویلری را مشاهده میکرد، یک لحظه بوی عطری آشنا مشامش را پر کرد، بویی که انگار سالهاست با آن خاطره

سالگرد ازدواج

نمایش مشخصات افشین یوسف پور به نام خدا روز به این قسمت: سالگرد ازدواج نویسنده افشین یوسف پور داخلی/ اتاق نشیمن / شب تصویر درب آپارتمان را می بینیم، درب باز می شود ،البرز سراسیمه و باهیجان وارد خانه می شود. البرز: مانی...آقا مانی!؟ سپس کیفش را گوشه ای در نزدیکی درب ورودی می گذارد .بانو با لبخند و ظاهری متفاوت و آراسته به سمت البرز می آید

هرمز بخش هشتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره یک لحظه احساس کرد چشمانش سیاهی رفت سرگیجه ای گرفت قبل ازبر زمین خوردن دستش را به دیواره غار تکیه داد او قوی تر از این حرف ها بود نباید از خود ضعف نشان میداد هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود محکم در جای خود ایستاد بطوری که ذره های نور از سوراخی از غار بدن تنومندش را شکوهمند تر به نمایش گذاشته بود رو به سرباز کرد اسمت چیست؟ من

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اجنبی ها ! هر بار که تلویزیون را روشن می کردم. پدرم گوش هایش را پر از پنبه می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت : نمی خواهم این خبرهارا بشنوم ! گفتم: کدام خبرها ؟ پدرم می گفت : همین خبرها که بیش از چند دهه می گویند و هیچ کدام حقیقت ندارد. یک روز با ناراحتی گفتم : مگر دکتر نگفت : این قدر در گوش هایت پنبه نکن مثل چشم هایت می شود

مسابقه از نوع منظوم

نمایش مشخصات لویذا هدایتی خدا بزرگان گذشته ي ما را که گفته اند:< ميراث پدر خواهي، علم پدر آموز>* بيامرزد. اما نمي دانم چرا به جاي علم، من کسب پدر را آموخته بودم تا اينکه در کتابي خواندم:< ميراث پدر خواهي، کسب پدر آموز> و پيش خود گفتم:< بيچاره اين بزرگان ما که احتمالاً خودشان هم نمي دانند چند جور حرف زده اند.> کسب و کار پدر خدا بيامرزم فحش خوردن از در و همسايه بود

گیوجینگ در ووهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی گیوجینگ در ووهان چقدر بد! اینکه شهر ناگهان در سکوت فرو برود. یک آن فرمان حکومتی صادر بشود که هیچ‌کسی حق ندارد بی‌جهت توی خیابان‌های ووهان بچرخد! برای گیوجینگ همه چیز عجیب به نظر می‌آمد. مگر یک ویروس چقدر می‌تواند ترسناک باشد؟ گیو کمتر از پانزده روز بود که وارد شهر ووهان شده بود

فریاد اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی فریاد اعتراض سن کمی نداشت. حوصله هم نداشت. مدتی می‌شد که خبری از کارهای جدیدش نبود. با این حال به چشم تماشاگران عرب هنوز، به پایانِ کار نرسیده است. هفتادویک سال، خیلی هم سن خوبی است! برای بسیاری از بازیگرها، این سن، سن پذیرفتن نقش‌های ماندگار است. هیچ غیرممکنی وجود ندارد. باید پذیرفت که در سن بالا هم می‌توان یک ستاره درخشان تلویزیون ماند

فستیوال بی زمانی

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده لحظه هماهنگ شده این بار و ساعتم صامت! فرش اتاقم شده همه کودکانم و خاموشند این تخمه ترکه هایی که بعضا تایپ شده اند. جیغی که از دیوار میشنوم،پایان میدهد در ذهنم تصویر مات رویای آینده ام را و لحظه ایی دیگر جیغش ضعیف تر میشود و من خوابم. میخوابم،نه چنانی که تو؛ دستهایم را با جوهر سیاه


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1