آرشیو داستان

چینی بر چهره ی آب

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عنکبوت گوشه دیوار تارکوک می کرد و من در آینه چشمانت به دنبال خودم می گشتم. واژه هابا زبانم نامحرم بودند. تو برای اینکه سکوت احساس تنهایی نکند با خودت حرف می زدی. نور از لابه لای پرده ای که نسیم او را به رقص وادار می کرد در کنار خلوتمان، روی میز، صندلی، کتاب ها، تخت و موهای مشکی ات می نشست

سری که درد نمی کند،دستمال نبندید!

نمایش مشخصات رجبعلی باقری امتحان حساب وجبر داشتند.... و او که لای کتاب را باز نکرده بود، فکر بکری به ذهنش رسید! سری را که درد نمی کرد با یک روسری بست و...... و همین تمارض کافی بود تا او به لطف دبیرمهربانش از امتحان جان سالم بدر کند ولی بس که آخ و واخ کرد واقعا سردرد امانش را برید و راهی بیمارستان شد و زنگ ورزش

درمیان آتش -79

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آریا : من ماریا ، فرمانده ارشد فالاران و ملکه والرین هستم ريال شما و سربازاتون محاصره شدین و شهر سقوط کرده ، به جز سرباز و اونهایی که مقاومت کردند ، خون از دماغ کسی نیومده ؛ شما یا تسلیم می شین و یا همتون از دم تیغ می گذرین . انتخاب کنین . لرد مارتن نگاهی به صورت و شمشیر خون آلود ماریا

بغض

نمایش مشخصات شهرام شیبانی و باز هم بغض و باز هم مغزسنگينم و دستان ناتوانم امروز... خاطراتت را سوزاندم، اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد!!! اتفاق تازه ای نیست... دوباره دلتنگت شدم... ميداني چگونه عاشق تر ميشوم ميداني چه اتفاقي ميافتد كه بيشتر ميخواهمت وقتي غريبه اي رادر اغوش ميگيرم تازه ميفهمم تجلي معشوقيت

خیال

نمایش مشخصات غزل غفاری sخیال خالی خسته ام,خموش خفته بود. خوشه های خشکیده ی خاطرات خمره خردم را خدشه دار می کردند و آن سایه ی سیه پوش,سفیدی کفن را در خلال خوردن خرده ای خیال,بر بدنم خراماند. و چه زیباست آسوده خفتن در خلال خوردن خرده ای خیال! -پایان- به قلم:غزل.غ

در میان آتش - 80

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روهان آماده ضد حمله به اروبان و دیفرل بود . بیشتر قسمتهای آریانا ویران شده بود ، ولی به خاطر انبارهای زیر زمینی ، شهر کمبود جدی نداشت . آنها باید خودشان را به آرکدیا و جنگلهای اطراف تهلیسا می رساندند و منتظر می ماندند . چندین لشکر از شهر های مختلف امپراطوری به طرف جنوب در حال حرکت بودند

کاراکتر

نمایش مشخصات همایون طراح من ترجمه ی یک رمان روسی هستم. سرد و بی روح! با مرگ تلخ شخصیت اصلی داستان که بر روی نیمکت پارکی یخ می زند. یک شب در یک داستان کوتاه خودم را از طبقه دهم ساختمانی پرت کردم وسط خیابان. در فصل دوم رمانی دیگر ، کودک خوابی بودم بر روی دوش پدرم که گریه های او در تاریکی خیابان هرگز مرا بیدار نکرد

ببرک

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" دود غلیظی جنگل کاج را در بر گرفته بود و شدت دود و آتش ، لحظه به لحظه بیشتر می شد . ببرک با آنکه خیلی خسته بود ولی به محض دیدن دود ، به سرعتش افزود و خودش را به جنگل رساند و با کمک دوستان همراهش به جستجوی دوستان جنگلی اش پرداخت و تا نزدیکی های شب به جستجو ادامه داد و بعد از بی نتیجه بودن

یادش بخیر ...5

نمایش مشخصات محمدبیگلری 5 پدرم کارمند اداره بیمه بود مرد بسیار ساده و خانواده دوست , حقوقش کم بود , اما بد هم نبود چهار شونه وخوش استیل بود,شاسی روستایی و یوف خیلی قشنگی داشت ,موهای سرش ریخته بود اما صورت جذابی داشت,نیم رخش خیلی قشنگ بود(شایدم چون بابام بود به چشمم اینطور میآمد)در مجموع از کل هیکل وتیپ من به اون 18از 20نمره میدم

این روزها

نمایش مشخصات رضا فرازمند sهر گاه می خواستیم از آزادی-پرواز-مهاجرت در قید آب ودانه نبودن بگوییم از پرندگان می گفتیم آه از دست تو -ای انفلونزای پرندگان لعنتی- تمام افکار م رامغشوش کردی من این روزها از پرندگان مهاجر پرواز-مهاجرت ورهایی هم می ترسم

مرا درک کنید!

نمایش مشخصات رجبعلی باقری لرزش نامطبوعی در اعصابش پیدا شده ... انگارکاردی یا جسم نوک تیزدیگری را برشیشه ای می کشند.. یاحالتی نامطبوع که از دیدن جراحتی صعب در او ایجاد شده است! کودک دبستانی را می گویم که تا به منزل می آیدو هنوز کیف و کفش خودرا در نیاورده، مادرش جلو می آید و می گوید:"سلام عزیزم ،امروز املاء

یادش بخیر ...

نمایش مشخصات محمدبیگلری 2 پا برهنه امدم بیرون حیاط و مادرم رو دیدم,... گفت چرا پابرهنه ایی؟ گفتم دمپاییم نیست گفت: قشنگ گشتی ؟ گفتم: اره زیر لب یه بی عرضه ایی نثارم کرد و بعد گفت اون چیه دستت ,گفتم: مال سیده باید برشگردونم, گفت: به جای این اگه حواست به دمپایت بود خیلی بهتر بود. گفت برو یه جفت دیگه بپوش تا خونه بریم

سکوت

نمایش مشخصات شهرام شیبانی سكوت ميكنم... براي تمام چيزهايي كه دلم رو شكست! آنچه ناگفته ماند و پردرد آنچه آشوبم كرد و بي قرار سكوت ميكنم... سكوتي به رنگ چشمان روشن ات آه باز ياد رنگ چشمانت افتادم اين چه جادوگريست كه جادويي با من ميكند و باز هم سكوت ميكنم سكوتي به عمق فرياد قلبم كه تا زبان به شكوه باز كردم نه ديگران توانستند حالم را بفهمند و نه تو

رز خونین -2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مری رو به من کرد و گفت : بریم . وقتی به محل رسیدیم ، آنها منتظر ما بودند . جان : چه اتفاقی افتاد ؟! مری : یه مورد سوخته ، قبل از ما خارج شده بود . آنی : کشتنش یا خود کشی کرده ؟! گفتم : وقت نداشتیم ، پلیسا رسیدن ، مجبور شدیم فرار کنیم . نا تالیا : با رابط تماس گرفتین ؟ مری : آره ! ولی جواب نمی

بلندگو

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخراباد جليل کافر بلندگو را به عبدالله داد و گفت: با باطري کار مي‌کند. به اين زودي‌ها هم باطري‌اش تمام نمي‌شود. اين چند باطري را هم براي اينکه کارت لنگ نماند مجاني مي‌دهم به تو. فقط يادت باشد قبل از اينکه باطري‌هايش تمام شود به من بگو تا از شهر برايت باطري جديد بياورم

رز خونین - قسمت آخر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مری بوسیله تماس با تلفن گری ، محل ساختمان را پیدا کرد. به آنجا رفتیم. یه ساختمان 20 طبقه . مری کارت امنیتی گری را در دستش گرفت . پرسیدم : تا کجا ما رو می بره ؟! مری : داخل ساختمون می برمتمون ! وارد شدیم . جان کاغذی را بین قفل الکترونیکی و جایش داخل دیوار قرار داد تا در قفل نشود . مری به مکان دوربین ها اشاره کرد

زندگی نه چندان نباتی

سبزیجات اصولا به عنوان موجوداتی که حس ندارند شناخته می شوند و در پزشکی حتی عبارتی به عنوان "زندگی نباتی" وجود دارد که برای بیماران فاقد علامت حیاتی استفاده می شود. شاید این عبارت واقعا درست به کار می رود، به هر حال کسی تا به حال ندیده که مثلا یک هویج وقتی در جایی که کاشته شده خوب رشد نمی کند، از جایش بلند شود و کمی آنورتر برود

"منِ او"

نمایش مشخصات شمس فارسی يكى دو روزى بود كه به جمع ساكنين ساختمان 42 اضافه شده بود؛ موهاى پريشاني داشت و پي در پي سيگار مي كشيد؛ چندباري خواستم تا سر صحبت را با او باز كنم و از احوالاتش جويا شوم كه با پاسخ سردي اعلام مي كرد تمايلي به هم صحبت شدن با من را ندارد! گرگ و ميش صبح كه مي شد دربِ بالكن را باز مي كرد

در میان آتش- 78

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنها پس از 3 روز به بلاتونا رسیدند ، تا جایی که شد از بیراه و راهها متروک آمده بودند ، ارین در جاهایی که ممکن بود در طول روز دیده شود ، آنقدر بالا پرواز می کرد که اندازه یه عقاب معمولی به نظر بیاید . نیمه اژدها هم نامرئی و همرنگ محیط می شدند . نیروهای امپراطوری به ندرت تا اعماق جنگل

نانوا

نمایش مشخصات میثم فکوری احمد جان انقد بدم میاد از اون پسره که دمه در مسجد وایساده،ریش گذاشته یقشو تا گلو بسته که خودشو شیرین کنه پیش فرمانده های جنگ،آخه یکی نیس بگه معتاد عملی تو ریختو قیافت معلومه کی هستی دیگه دکمه یقتو باز کن، احمد:معتاد؟ازکجا میدونی معتاد رضا؟ یه نگاه بهش کن،،،حالا هفته ی بعد یدفه

انشا ذهني در مورد رو دخانه به درخواست دوستاي كو چلو

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري سطح همه رودخانه پر بود از عروسك . ديشب همه عروسك ها راعمو نوروز با هواپيما از هوا انداخته بود. دخترها همه امده بودند كنار ساحل رودخانه و هر كدام يك عروسك توي دستشان بود . عمو ن.روز درست لحظه تحويل سال نو عروسك ها را انداخته بود . بابا بزرگ مي گفت عمو نوروز بيشتر دخترها را دوست دارد چون دخترها در اينده مادر مي شوند و بچه تربيت مي كنند

رُز خونین

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در مقابل آینه خودم را برانداز کردم . گل سرخ مصنوعی را داخل جیب پیراهنم گذاشتم و بارانی بلندم را پوشیدم . یکسال از آخرین باری که همدیگر را دیده بودیم ، گذشته بود . رمز دیدار ما یه گل سرخ مصنوعی بود که بوسیله پست به در خانه می آمد . گل مصنوعی پلاسیده نمی شد و همیشه مثل روز اولش سرزنده و شاداب می ماند

دعوت

نمایش مشخصات كوروش جعفري زاده دعوت/کوروش جعفری زاده دخترگوشه چادر سیاهش رابه دندان گرفت ,جمع کرد بالا کشیدوزد زیر بغلش وبه زحمت از اتوبوس پیاده شد. راننده داد زد: یکساعت دیگه همه اینجا باشن .کسی دیر بیاد به من ربطی نداره....نرین اینور اونور کم و گور بشین من حوصله درد سر ندارم. دختراز لحن راننده بدش آمدوچادر ش را کشید روی صورتش تا چهره کریه راننده را نبیند

در میان آتش - 76

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اِما گفت: بودن در کنار شما ، مایه افتخا ر و خوشحالیه ؛ تا به حال در کنار یه الف نبود م ، وقتی پرواز می کنم ، گاهی صدای آواز خوندنشون می شنوم و یا وقتی مثل باد در حال دویدنن ، مسافتی رو باهاشون همسفر می شم . موقعی که ذهنم با اونها مرتیط می شه ، چون می دونن نمی خوام وارد ذهنشون بشم و خطری براشون ندارم ، به من نگاه می کنن و لبخند می زنن

من و تنهایی

نمایش مشخصات غزل غفاری اینجا هستیم! من و تنهایی اینجا هستیم.تنهایی گاهی آن قدر مهربان می آید و می رود و آن قدر مهربان دست نوازشش را بر گونه ام می کشد که خود نیز باورم نمی شود. آری؛این تنهایی است که هر شب به من سر می زند و مرا به آغوش می کشد. تنهایی هر شب برایم اشک های داغی را هدیه می آورد که نسیم مهربان با

غیرت فروش

نمایش مشخصات رجبعلی باقری سه ماهی می شود نامزدکرده است... هرروز شال و کلاه می کندو موهایش را روغن می زندو باموتورگازی اش جلوی دبیرستان دخترانه حاضر می شود .... هر بامداد و هر ظهر ..... برگه هایی کوچک را یواشکی و مثلا دور از انظار بقیه به زور به چند دختر به طور تصادفی می دهد و برخی ازآنان نیز همان جا کاغذها را مچاله کرده و دور می اندازند

گنجشکک اشي مشي

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد مهدي عليزاده فخرابادي عاقد با صداي بلند دوباره ازم پرسيد:عروس خانم وکيلم؟ مي خواستم فرياد بکشم "نه" ولي اين همان مرد روياهاي من بود که کنارم نشسته بود و لبخند تمام صورتش را پوشانده بود.مامان و بابا با ذوق به من نگاه مي کردند.يک پارچه سفيد روي سر من و "سهيل" بود و رويش قند مي سابيدند

در میان آتش -77

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی لشکر موردو به دروازه های شرقی بالارون رسید و بدون هیچ مقاومتی وارد شهر شد . فرنیک ، به خاطر این کار حاکمان و مردم باقی مانده، دستور داد : به کسی غیر از مخالفان باقیمانده کاری نداشته باشند . او نمی خواست مثل ساروس عمل کند ؛ بزرگترین ساختمان شهر را در اختیار گرفت و به اورگها دستور داد ، تغییرات کلی در آن ایجاد کنند

یادش بخیر...

نمایش مشخصات محمدبیگلری یادش بخیر... کوچکتر که بودم تازه به محلی جدید رفته بودیم ,اوایل دهه محرم (تابستون بود)مادرم دست منو گرفت برد دم در مسجدابوالفضل.دم در مسجد شلوغ بود و منو سفت به خودش چسبونده بود,هر کی به هر کی بود ,نمیدونم از کجا و چطور یه اقایی جلوی مادرم ظاهر شد و مادرم بهش گفت اقا سید ساعت 9 میام دنبالش و دست منو گذاشت تو دست سید

روزشماری برای پنجشنبه وجمعه

نمایش مشخصات رجبعلی باقری sحالش بدجور گرفته است.... حالت تهوع دارد...... درست مانند کسی که داخل ماشین، دچار "ماشین گرفتگی" شده ومی خواهد هرچه زودتر پیاده شود! کودکی را می گویم که ناگزیراست هر روز به کودکستان برود .... ودیروز که شنبه بود از مادرش پرسید: " ماماااااان کی پنجشنبه می شود؟!"


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1