آرشیو داستان

جواب "نه!"

نمایش مشخصات حسن ایمانی جواب "نه!" وقتي با يك جواب "نه!" دلش شكست با حالتي عصباني از پله ها بالا دويد. هنوز پا روي پله آخر نگذاشته بود كه زمين خورد و دستش شكست! از فرط فشارِ درد، سرش را به ديوار كوبيد سرش شكست! با تقلاي زياد از جا برخاست اما توي يك چشم بر هم زدن از روي پله ها سُر خورد پايين پاي راستش هم شكست!!

رنگ آميزي قو!

نمایش مشخصات حسن ایمانی رنگ آميزي قو! بين ده كودكِ مهد ده تا كاغذ پخش شد كه روي كاغذها طرحي از قو كشيده شده بود. مربي مهد گفت:_با مداد رنگي اين قوي سفيد رو رنگ كنيد! بچه ها همه مشغول شدند! بعد از ده دقيقه كاغذها كه جمع شد مربي از پدر و مادرها درباره هوش بچه هايشان پرسيد و همه يك جواب دادند: _بچه ما نابغه ست!

داستان‌واره‌ی «گاو شدن محال است!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی دیدم ناراحت وارد طویله شد؛ من داشتم علفمو می‌خوردمو عین خیالم نبود؛ ولی انقدر مثل دیوونه‌ها وِر وِر کرد و ازین‌طرف به اون‌طرف سَرَک کشید که صبرم سر اومدو روانیِ‌روانی شدم، زدم به سیم آخر، با عصبانیت گفتم: «ماااا، چته بابا؟ مگه کِشتیات غرق شده؟» اومد نزدیکمو دستی به سرم کشید؛

پيشنهاد به پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی پيشنهاد به پادشاه شاهزاده هجده ساله تاج پادشاهي بر سر گذاشت! يك روز وزير اعظم پرسيد:_مي دونيد چرا پدر شما گردن خيلي از آدم هارو زد؟... پادشاه جوان گفت:_واسه اينكه اونها بيشتر از پدر مي دونستند! وزير اعظم بعد از اين پاسخ به همه درباري ها دستور داد دست از هر نظر و پيشنهادي به پادشاه

یخ زدم

نمایش مشخصات طراوت چراغی کتابچه کاهی سبز را برای چندمین بار باز کردم ، به دنبال چه می گشتم ؟ ورق زدم ، ورق زدم آه یادم آمد ، دختری با موهای بلند یافته شده ، صورتی لاغر ، پوستی زرد و چشمانی بس جذاب .... یاد قهوه سرد افتادم خودم را به شوفاژ نزدیک کردم ، هنوز هم با به یاد آوردن او یخ می زنم . قهوه ای که دیگر تلخ

سه، چهار، دوازده؛ یک

یک داستان: توی ِ پستوی ِ سه‌در‌چاری ِ اتاقم گنجه‌ای دارم که از بی‌بی به مامان به ارث رسیده. و توی ِ گنجه چاقو دارم. چاقوهای ِ بسیار. از همه نوع‌. همه‌گی اصیل و سنّتی. پدرم کابینت‌ساز است و معتاد به افیون و مخدّر. پدرم آدم ِ عبوثی‌ست که چاک ِ یقه‌اش تا ناف باز است و هیچ‌وقت کفش ِ چرم ِ خاکی ِ نوک‌تیز-اش را کامل نمی‌پوشد

پسرک معتاد

نمایش مشخصات سید محسن جاویدکار آن روز پسرک معتاد خیلی بدحال به نظر می‌رسید. رفتم کنارش و ازش پرسیدم: "کمک نمیخوای داداش؟" چشمهایش را باز کرد و نگاه عجیبی بهم کرد. با کمی مکث گفت: "امروز خیلی مراقب ماشینها باش." بعد پوزخندی زد و ادامه داد "هرچند دیگه فرقی نمی کنه، یک ماه و نیم دیگه هممون میمیریم." دلم برایش سوخت. انگار بدجوری توهم زده بود

ایستگاه آخر

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیروز وسط خاطرات کودکی و نوجوانیم ایستاده بودم ؛ آرام از پله های رنگ و رو رفته بالا رفتم صدای جیرجیر آهن و چوب بهم آمیخته بود ، هر پله را که بالا میرفتم تصویری محو شده در ذهنم با بوی کاهگل نقش می بست به یاد آن روزها ، آن صفا و طراوتی که مادربزرگم به آن حیاط و خانه میداد . گلهای شمعدانی

کفش هایم کو.............

به نام خداوند قلم: بعد از دقایق طولانی انتظار در ایستگاه اتوبوس به قصد رفتن به مدرسه من وتعداد ی دیگر از مسافران با هر زحمتی که بود وارد اتوبوس شدیم. راستش اتوبوس انقدر شلوغ بود که مجال نفس کشیدن هم نبود. هوف...................... دیگر حوصله ام از این مسافت طولانی سر رفته بود که پسر بچه

هرمز بخش هفتم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فرمانده... فرمانده... شما زنده اید خدا را شکر دیگر ناامید شده بودم هرمز فقط نگاهش میکرد باور نمی کرد آنها دنبالش آمده بودند سرباز با خنجری هرمز را آزاد کرد هرمز محکم بر زمین خورد توان بلند شدن نداشت سرباز که موضوع را فهمیده بود از کیسه بارش مقداری نان در دهان هرمز گذاشت و مشک

بی تو نمیشود ماند

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان *به نام خاطراتی که موندگاریش مانندعطرست * لحظه ی حال مراببین... که چگونه بیقرارت شدم...مانندکسی هستم که ندانم درکجای روزگارقرار دارد...دلگیرم ازتمام لحظه های که بی توسپری میشود ... شب شده: ستاره وماه رقص کنان دربغل آسمان قرارمی گیرند . ومن درست لحظی که شیشه الکل روبه روم ودردفتری

قفسه خالی ...

در یک گوشه از دنیا ، خیلی آرام نشسته بودم نه فریاد میزدم و نه فریادی میشنیدم ؛ با تماشا کردن درخشش نور آفتاب لبخند میزدم ، با آمدن ابر سیاه لبخند میزدم ، با نم نم باران شاد تر بودم حتی در سیاهی شب هم لبخند میزدم . زندگی را بی هدف پر از آرامش میدیدم و در لحظه لحظه ی زندگی قدم میزدم ؛

داستان : فرصت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان فرصت ************* سخنی نغز ******** از محدودیت ها برای خود فرصت بساز هر چند فرصت ها هم محدودیت دارند (مرتضی حاجی آقاجانی) ****** همیشه محدودیت باعث میگردد از بعضی موهبت ها فاصله بگیری و لذت استفاده از آنها عملا از تو ساقط میگردد ، در صورتیکه نتوانی با این موضوع کنار بیایی ودر گام

اسكناس كهنه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اسكناس كهنه يك اسكناس كهنه و بي ارزش در يك گوشه از پياده روي بانك مركزي شهر افتاده بود. رهگذرهاي زيادي از كنارش مي گذشتند بدون آنكه خم شوند و اسكناس را بردارند. چند لحظه بعد مردي از بانك خارج شد و با ديدن اسكناس، آن را برداشت و توي جيب گذاشت. او يكي از ميلياردرهاي معروف شهر بود!!

جعبه

نمایش مشخصات آزاده اسلامی مانده بودم به پیرزن بیچاره چه بگویم؟! انگار همین دیروز بود که آمد پیشم و گفت اون قطعه زمین لب جاده را بفروش و پولش را بفرست برای احمد. حالا چشمهایش کم سو شده بود و گونه¬هایش ترک برداشته بود. تا دلش هوای احمد را می کرد، خودش را تا خانۀ ما می¬کشانید. می¬نشست کنار مادرم و آنقدر از احمد می¬گفت تا گونه¬هایش صورتی می شد و چشمهایش سو می گرفت و پاهایش جان

کابوس

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار همچون قطره آبی در وسط دریا دستم از ساحل کوتاه است به زور روی دوش موج غول پیکر می نشینم تا به سمت ساحل بروم هر چه تقلا میکنم باز پس و پیش می شوم به قعر دریا میروم تاریکی مطلق نفسم بند می آید سرم گیج میرود نگاه میکنم وسط گرداب در حال چرخیدنم ؛ روی آب می آیم وای از ساحل دور شده ام . نفس

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نصیحت ! شیر رو کرد به فرزندانش و گفت : برای بقای خویش ساکت و آرام نباشید. هر از گاهی سر و صدایی کنید ! نعره ای بکشید ! یکی از شیرها پرسید سروصدا چه فایده ای دارد ؟ شیر غرید و گفت : باعث می شود که شغال ها از شما حساب ببرند و به قلمروتان نزدیک نشوند. یکی از شیرها به یاد نصیحت پدرش افتاد و گفت : اگر به آن عمل می کردیم امروز در این قفس های سیرک نبودیم

نقطه سياه

نمایش مشخصات حسن ایمانی نقطه سياه توي جلسه مديرها، رئيس شركت روي يك كاغذ سفيد نقطه اي سياه كشيد و از همه پرسيد:_ چه چيزي توي كاغذ مي بينيد؟ همه يكصدا گفتند:...نقطه سياه. رئيس گفت:_ متاسفم كه اين يك نقطه را ديديد اما ميليون ها نقطه سفيد داخل كاغذ را نديديد! خوب است بجاي ديدن نقطه ضعف يك آدم، نقطه قوت هايش

روزی که یک پسر مَرد شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی در گذر از هجده سالگی بودم که تمام اهالی کوچه به مراسم ختم بیبی خاتون رفتند غیر از من. در خانه بودم و با تخیلات بی حد و مرزم از تمام خطوط ممنوعه و قرمز میگذشتم که ناگهان کسی شتابزده و سراسیمه به زنگ خانه مان هجومی ناباورانه آورد و بی وقفه زنگ خانه را میفشرد تمام افکارم نخکش

امید

نمایش مشخصات آناهیتامقیمیان زن و شوهرجوانی غرق در افکار نشسته بودند و گاهی زن آهی از ته دل سر می داد و گاهی هم شوهر آهی از نهادش بلند می شد. شوهر با چهره و صدایی غمگین روبه زن گفت :حالا به نظرت چی کارباید بکنیم؟ زن دوباره آهی غمگین کشید وبا ناراحتی و چهره ای درهم گفت:نمی دونم من که دیگه عقلم به جایی نمیر سه

نجات یافته

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) نجات یافته نفس‌ نفس‌ زنان در تاریکی بیابان می‌دوید. گاهی با اضطراب و پر از ترس به پشت سر، نگاهی می‌انداخت. پاهای برهنه‌اش پُر از تیغ و خار و خاشاک شده بود. زخم‌های بسیار، پاهای لطیف و سفیدش را خراشیده و خون‌آلود کرده بود. با هرچه توان در بدن داشت، می‌دوید. صدای نفس‌های بریده بریده‌اش، سکوت شب سیاه بیابان را می‌شکست

پادشاهی دنیای تو

با هر بار نفس کشیدن نا امید تر میشوی ، با هر بار نا امیدی خسته تر ؛ از روی خستگی است یا چیزی دیگر که هر روز آه و ناله هایت بیشتر میشود . در ذهن پریشان تو دنیا خاکستری رنگ است و احساسات پوچ و یخ زده شاید زندگی برایت بی مفهوم باشد اما دنیا رنگارنگ و زندگی لبریز از احساسات پر مفهوم است

زيباترين مخلوق

نمایش مشخصات حسن ایمانی زيباترين مخلوق با همسر وارد نمايشگاه گل و گياه شد و به همه غرفه ها سر زد. توي يكي از غرفه ها دسته گلي خريد و به همسر هديه داد. وقتي از نمايشگاه برگشتند به همسر گفت:_چيزهايي كه ديديم زيباترين مخلوقات خدا بودند! همسر دسته گلش را بو كرد و گفت: _نه به زيبايي گل هايي كه بهم دادي!

برگ

نمایش مشخصات آزاده اسلامی برگ دوشنبه حسابی خیس شده بود. پاییز بارانش گرفته بود و چکه چکه روی پنجره¬های کلاس می بارید. زن روی صندلی چوبی نشسته بود و به سایۀ کنار تخته سیاه زل زده بود. صدای سایه توی چک چک باران می پیچید. انگار باران شعر می¬گفت. کلاس حافظ بود. سایۀ کنار تحته سیاه غزل می خواند و تخته پر می شد از واژه¬ها: «ساقی»، «عشق»، «شراب»، «عشق»، «زن»، «عشق»

قصه پادشاه

نمایش مشخصات حسن ایمانی قصه پادشاه (... توي يك سرزمين دور پادشاهي زندگي مي كرد كه دو پسر داشت. يك روز كه پادشاه براي جنگ با دشمن آماده مي شد دو پسر پادشاه سوار بر اسب ...) دختر كوچولو گفت:_قصه بسه! راستي بابابزرگ، شما چرا پادشاه نشديد؟!! بابابزرگ بعد از كمي مكث گفت:_واسه اينكه نه وقت داشتم نه حوصله و نه پسر!!

بخاطر فروش بالا

نمایش مشخصات حسن ایمانی بخاطر فروش بالا با انفجار در نيروگاه، شهر ساعت ها در خاموشي شبانه فرو رفت. توي نيم ساعت، شمع هاي تمام مغازه ها غارت شد. يك هفته بعد، در مراسم تجليل از صنعتگرها، مدير كارخانه شمع سازي به خاطر فروش بالا جايزه گرفت. مدير شمع سازي تا رفت پشت تريبون، گفت: _جايزه ام را تقديم مي كنم به

داستان‌واره‌ی «پیرزن پرحاشیه!»

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی چندشب پیش همگی رفتیم روستا، خانه‌ی بابابزرگم؛ جای شما خالی! داخل حیاط داشتیم کباب می‌پختیم؛ چه‌کبابی! چه‌دودی راه انداختیم! دود کلّ روستا را برداشته بود! مردم فکر کردند خانه آتش گرفته؛ یکی هم آمد درِ خانه را زد و داشت در را از پاشنش در می‌آورد؛ سریع در را باز کردم؛ دیدم پیرزنی‌پرحاشیه

روزهای خاکستری (قسمت اول)

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده کسی نبود که بی بی طاهره را نشناسد.هیکل تقریبا چاق و صورت گرد و سفید با اون چارقد سفید که سر می کرد و غبغش می زد بیرون برای همه اهالی روستا جذاب بود.چند سالی می شد که شوهرش به رحمت خدا رفته بود.پنجشنبه ای ندیده بودم که بی بی طاهر سر خاک شوهرش نرفته باشد.با او حرف میزد ، گاهی می خندید و گاهی گریه می کرد

برفی که عاشق خورشید شد.

نمایش مشخصات طراوت چراغی چشمان زغالی اش را آرام آرام باز کرد، به دنبال ردی از او می گشت ، به اطرافش خیره شد، هراسان به آسمان خیره شد که شاید ردی از صورت سرخ و تپلی اش را ببیند. برق چشمانش سخت او را گرفته بود ؛در هوای سرد با دهانش بخاری قلبی به وسعت تمام زمین ساخت و روانه آسمان کرد ، که شاید باز هم باز هم بعد از چندی او را ببیند

نصف ، نصف

نمایش مشخصات حسن ایمانی نصف ، نصف پشت شيشه آرايشگاه كاغذي نصب شده بود با اين جمله:"به يك شريك نيازمندم"... يك روز مرد كارتن خوابي وارد آرايشگاه شد و درخواست شراكت كرد! آرايشگر با عصبانيت فرياد زد:_واسه چي بايد با يه كارتن خواب شريك بشم؟ كارتن خواب گفت: _جلوي مغازه تو بشينم كفش واكس بزنم... نصف ف نصف!


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1