آرشیو داستان

اشک آرزوها

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی دیشب خواب دیدم آرزوهایم با من آشتی کرده اند اما من پیر شده ام به آنها لبخند میزدم و گذشته در ذهنم سر میخورد چقدر دیر آمدن دیشب خواب دیدم اما شاید آنها برای وداع آمده بودند اندک فرصتی بیش به کف نبود نفسم لیز شده بود خوب بالا و پایین نمی شد در میان آنها دختر رویاهایم بود یادش

درخت بید روی تپه

بار اولم نبود که عاشق می شدم. این چند ساله هربار که زمین گرم می شد و بوی علفهای صحرایی و گلهای وحشی فضا رو پر می کرد، حس تازه ای در درونم جوونه می زد و رشد می کرد و منو به سوی لیلایی می کشوند که فکر می کردم آخرین لیلای زندگیمه، هربار به خودم می گفتم این دیگه لیلای واقعیمه، می خوام تا

کلاس مداد رنگی ها (سهمیه)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی تو کلاس مداد رنگیها چند سالی بود که هر ماه به مداد رنگی ها پولی می دادن تا بتونن بعضی از لوازم مورد نیازشون رو تهیه کنن و پولی که باهاش این کار رو انجام می دادن از عواید بوفه مدرسه، اجاره زمین بازی مدرسه، چاهی آب مدرسه که به یک منطقه آب می رسوند و چند تا چیز دیگه تامین می شد که قانوناً وقف تحصیل مداد رنگی هایی بود که در مدرسه درس می خوندن

مستاجر

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر گرفتاری پشت سرهم، مسخره بازی که نیست! از یه طرف پول آب، برق، گاز و از طرف دیگه هم باید جهیزیۀ دخترامو جفت و جور کنم، زنم هم چشمش به دستمه! خدا نکنه دست خالی بیام خونه، یه قشقرقی راه میندازه که بیا و ببین! زن و بچه که قربونش برم حالیشون نیست این پولا از کدوم قبرستونی میاد؟ فقط هم چشمی

بتِ چوبین

نمایش مشخصات ک جعفری اتوبوس که ایستاد، او که سوار شد و چنگ انداخت بر تکیه گاهیِ میله اتوبوس تا تلوتلو خوران، در جوار من و بر تنها صندلی خالی قرار بگیرد ، همه هوش و حواسم در تسخیرِ سنگین واژه های نیچه بود در اراده معطوف به قدرت! در بند هجای افکار نیچه دست و پا می زدم که بوی او مرا تکاند؛ بوی تند پشکل و پِهِن تلنبار شده و آمیخته با بوی ترشیدگی عرق تن

زن بودن

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی زنگ خانه چند بار به صدا در آمد،زن با عجله خودش را پای در رساند و با دستانی لرزان آن را باز کرد.چشمان بی‌رمقش با صورت آبله‌گون مرد طلاقی پیدا کرد.زبانش بند آمده بود و اضطرابی که در وجودش زار می‌زد،قدرت تکلم را از او سلب کرده بود.صورتش در عرق سردی غوطه‌ور بود، دستان خیسش را با گوشه لباسش خشک کرد

عاطفه

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام اسم من محمدرضاست اسم شما؟ عاطفه:بازم خل شدی وا چرا؟ عاطفه:اسم تو روبی منم آهو من:آهان ول کن امروز بریم بیرون دوتای بذار بزنگم بچه ها هم بیان من:نه دوتای خیلی وقته دوتای نرفتیم بیرون باشه برم صورتم بشورم بریم بیرون منتظرتم خانمی محمد بیا ریموت در ماشین باز کن تا بیام

هوک راست

نمایش مشخصات حسین شعیبی استیون روی تخت فلزی سلول، دراز کشیده بود و عکس‌های مجله پورنو را نگاه می‌کرد. در سلول باز شد. پدر آلبرتو، کشیش جوان با قبای بلند مشکی در حالیکه تسبیحی را در دو دست خود گرفته بود، همراه با نگهبان زندان وارد شد. نگهبان با دیدن زندانی با تحکم گفت: «بلند شو خودتو جمع‌وجور کن. صبح داری اعدام میشی، این عکس‌ها دیگه به کارت نمیاد

خداوندا

خداوندا تو به من ایسادن را هدیه دادی و احساسی برای شاد بودن وتفکری برای سیروسلوک با این همه چگونه می توان نادیده گرفت: قلبی را که دادی برای عشق وچشمانی را برای عبرت ودهانی برای خواندن از تو گوشی برای از توشنیدن و این همه نعمت برای فهمیدن و هنوز عظمتت در سایه ابهام ‍پروردگارم

تعویضی

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی مانسل ایستادگان منتظریم،توی صف دنیا به دنیا اومدیم و توی صف دنیا از دنیا میریم. مثل همه ی مردم با این تفاوت که، از زمانی که به دنیا اومدیم توی بغل مامان توی صف شیر خشک بودیم و درکنار پدر توی صف کوپن بازیگوشی کردیم. توی صف نون و کپسول گاز بزرگ شدیم و توی صف صبحگاه دبیرستان موقع ورود

داستان ما

آمدن ها و رفتن ما برای اثبات زندگی است وگرنه سر هر شاخه گلی هم می توان گریست و هم خندید در اندیشه گل سرخ جهان بس کوتاه است و دل نشین جور دیگر نمی توان تا ابد زیست جهان یعنی عطر خاطره و یاد ........ هرکس جهان را آنگونه یاد می کند که آن را س‍‍پری کرده است مادامی که زنده است خواه رنج

عروسک

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی روی نیمکت پارک نشسته‌ای و فکر می‌کنی، فکر می‌کنی... به مینا خواهر کوچکت و آن عروسک باربی که شده آرزویش. به ناله‌های نیمه‌شبانه مادرت که شبها از درد پا و کمر به خود می‌پیچد... فکر می‌کنی... فکر می‌کنی و به یاد اجاره عقب‌افتاده خانه‌اتان می‌افتی... به یاد اینکه صبح‌ها پله‌ها را آهسته طی می‌کنی تا صاحبخانه متوجه نشود و داد و فریاد نکند

عمليات وحشت در شهربازي

نمایش مشخصات مهدی علیزاده فخرآباد نويسنده مهدي عليزاده فخرابادي ترساندن مردم کار بسيار خوبي است اما نه براي کسي که مي ترسد،بلکه براي کسي که مي ترساند."پخ کننده"يعني همان کسي که سر بزنگاه کاري انجام ميدهد که شما بترسيد آدم زرنگي است.او هوشمندانه و با طراحي صحيح دقيقا سر وقت کاري مي کند که شما مي ترسيد و بعدآنقدر خوشش ميايد که با صداي بلند قاه قاه مي خندد

یک کوچه تا خاموشی

نمایش مشخصات سعید بیک زاده پیرمرد لحظه ای ایستاد تا نفسی تازه کند.پاهایش دیگر رمقی نداشتند.ساک سبز فام رنگ و رو رفته را زمین گذاشت و به زحمت کمر خمیده اش را راست کرد.در آن وقت روز آفتاب بشدت می تابید.دستمالی از جیب شلوارش در آورد و عرق صورتش را گرفت.با دقت اطرافش را نگاه کرد.کوچه تقریبا خلوت بود و جز تعدادی

نقاب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی - با توجه به این آمار و ارقام و مجموع گزارش‌هایی که در پوشه‌هایی که در اختیارتون گذاشتم هست، به این نتیجه می‌رسیم که شرکت ما با توجه به سابقه کاری و امکاناتی که در اختیار داره بهترین گزینه برای شماست تا این پروژه را با بهترین کیفیت و در کمترین زمان آماده کنه! هشت مردی که دور میز

خواستگاری

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی ماجرای خواستگاری‌های دوستم برای خودش سر درازی دارد،به طوری که کتاب چه عرض کنم،اگر تاریخ دنیا را هم بخواهند بنویسند به اندازه آن کاغذ مصرف نمی‌شود.انگار همین دیروز بود که پروژه خواستگاری دوست دوران بچگی‌ام ،مَمَلی،کلید خورد. هر دو تازه از سربازی برگشته بودیم،مَمَلی دو ماهی

«آسانسور»

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی همه چیز دست به یکی کرده اند تا امروز من بدبخت شوم. دکتر نظری، هفت نمره امتحان شفاهی اش را گذاشته درست این پنج شنبه که امتحان کنکور سراسری برگزار می شود. خدا کند که به امتحان برسم. اتوبوس های تندرو، ستاره هالی شده اند و پیدایشان نیست. اگر هم بعد از صد سال ظهور کنند، از ایستگاه های قبل مردم مثل مور و ملخ به داخلش هجوم برده اند و نمی توانم سوار شوم

عشق ودیگر هیچ

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ می خواهم از آن شب پراز غم و شادی ام بگویم.آری!غم در کنار شادی.. آن شب ،آسمان نیز چون من حسابی دلش گرفته بود،سیا سیاه بود.درست به خاطر می آورم،سیاه چون موهای همان دخترک کوچکی،که مرا در کنر این امامزاده،روشن کرد تا کنارش باشم.تا مبادا تنها اشک بریزد.می خواست من نیز در کنارش،قطره قطره اشک بریزم و آب شوم

سیب سرخ

نمایش مشخصات تیشکه رستاری شب بود و آسمان چه فراخ ! در ایوان خانه باغ چشم به قطره های الماس دامنش دوخته بودم و غرق در سکوت تنهایی . هوشیارتر که شدم آوای غوک و جیرجیرکها سراسر باغ را پُر کرده بودند و نسیم ، عطر گلهای باغ را جاری لحظه ها کرده بود . چراغ باغ همسایه روشن بود . باغی پُر از سیب های سبز رنگ و تُرش . عزمی

استحاله

نمایش مشخصات فرزانه بارانی تلفن قاطی کرده ...همیشه وسط حرف زدن هایم با مادر، وقتی دارد میگوید که برایش نان بخرم ،ناگهان تلفن خرخر میکند و بعد پیرمردی قوز کرده خیلی نالان به یکی از بچه هایش میگوید که درد دارد...زخمش خونریزی کرده و من یادم می رود مادر گفته بود چند تا نان بخرم!!....هنوز نفهمیده ام پیرمرد کجایش را

ببخش اگه اذیتت کردم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره این شاید داستان اخرم باشه شاید دیگه اسمی از من تو هیجا نباشه از تئاتر خداحافظی کردم از گیتار و پیانو هم همینطور تنها دلخوشیم نوشتن حرفای دلم بود تو این برنامه که خیلیا دوست ندارن من چیزی بنویسم تو نظرا دارن فوش کشم میکنن اینم اخرین داستانم شاید باشه امروز شش اردیبهشت ححح سالگرد

کفش های بارانی

نمایش مشخصات فرهاد جوان باران همچنان می بارید،گویی خیال تمام شدن نداشت،کسی چه میداند؟!شاید ابرها هم گاهی دلشان میگیرد...عده ای از پشت پنجره هایشان تنها نظاره گر بارش باران هستند و در پشت پنجرها هرکس به دنبال سرپناهی برای در امان ماندن از باران،اما در این میان گروهی حساب کارشان از بقیه جداست،جماعتی که

نیستی

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی زمین لرزه ی هشت ریشتری زمینم را خراب کرد. هیچ راهی برای ادامه ی زندگی نداشتم. به هر سو زدم . به کس و ناکس رو انداختم. به بقال و چقال. اوستا و نجار، اداره آب و برق و تلفن. کدخدا و فرماندار. از خنده و تمسخر ها خسته نشدم. بهم گفتند: شهیدگاه پر است. خسته ام که نمی دانم چه کنم؟ با اجساد پدر

معذرت میخوام

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ چقدر غمگین است اون لحظه که به من اخم میکنی، دیگه اخم نکن، ❤❤تو عشق منی،❤❤ ببخشید واسه اینکه باعث اخمت شدم، ❤❤❤با اخمم دوستت دارم ولی دیگه اخم نکن❤❤❤ سلام ، من دکترِ فریماه هستم ، خوب نیست حالِش اصلاً ایشون به آرامش بیشتری احتیاج دارن ، استرس اصلاً خوب نیست ایشون

همين که برسند به پشت بون، لگد مي زنند به نردبون

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان براي فرد بي ظرفيتي که تا به چيزي مي رسد يا فرصتي مي يابد جنبه آن را ندارد و از امکاني که برايش فراهم شده سوءاستفاده مي کند مي گويند: «نرسيده به بون، ري ـده به نَردوون»(1) اين سخن کوتاه و گيرا و گويا را مي توان با اندکي دستکاري براي نامزدهاي فعال در انتخابات، از شوراي روستا و شهر بگير

داستانک 20 کلمه ای (افعال فارسی)

نمایش مشخصات رجبعلی باقری sآمدم دیدم نیستی زنگ زدم جواب ندادی رفتم دیدم افتادی مردی........! بیدارشدم بگویم خوشحالم زنده ای فرصت داری.......!

پوچی

سکوت کرکننده، سکوتی که کل افکار آدم را بسان کاموایی گلوله و اندر کالبد جسمش خرد می کند. کاش کبوتر کلاه به سر فکرم در کویر خاکی اندیشه ام کمی بالهایش را بتکاند کتاب کوچک درونم را کم کم ورق میزنم و به اندکی دور تر از حالم می روم که منظره ای قشنگ نمایان می شود سرو سبزی وسط سرای اندیشه و مردی سیاه، ساک سیاهی در دست بسان مسافری دور می گشت

«خارش و توپ‌های بیلیارد»

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) شروع‌‌‌‌ش از خارش بود. دُرست این‌جا، روی سینه‌ا‌م. زیر این موهایی که توی هم پیچیده‌اند. محل‌اش ندادم.گفتم خارش است دیگر. خیلی‌ها، خیلی جاهاشان می‌خارد، ماله من روی سینه‌ا‌م می‌خارد. تازه هی مجبور نیستم به خودم پیچ‌و‌تاب بدهم تا جایی‌ا‌م را که ملاحظات اخلاقی مردم اجازه نمی‌دهد، در حضورشان نخارانم

خانواده ای که نمی شناختم

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی هم‌کلاس سابقم بود.تا آنجا که به خاطرم می‌آید آن زمان رابطه‌مان در حد یک همکلاسی بود و بس،ولی طی چند سال اخیر به واسطه‌ی یک دوست مشترک،ارتباط نزدیکی بینمان شکل گرفته بود.مدت‌ها بود وصف خانواده‌اش را از زبانش می‌شنیدم و همین امر سبب علاقه‌مندی‌ام برای دیدارشان شده بود. سرانجام یک روز به خانه‌اش رفتم

آرشه ای بر روی شقیقه

داشتن یک خانه کوچک،یک اتاق، کنج خلوتی که بتوان در آن سالها ماند و نوشت،برایم یک آرزوی دست نیافتنی شده است. هرسال بدلایلی باید خانه ام را عوض کنم؛این اثاث کشی و تغییر مکان، آفتی ست برای هر نویسنده! :« یک خونه حیاط دار،تک اتاق ، یک همسایه بی سر وصدا و صاحبخانه کم پیدا، وِیژه ی شما»


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >