آرشیو داستان

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی بوی ذرت مکزیکی،آش،صدای دست فروش،برای من حال و هوای بازار اپن هلندو داره سرزندگی این جا .... ولی همراه با الودگی هوا کتابفروشی ها سینما و کتاب فروشی ای که پاتوق ما بچه کوچولوهای سال اولی دانشگاس این گل را به رسم هدیه در بی ار تی گوش دادن حالی به ادم میده نه صبح از غرب تهران بزنی

دلم خیلی چیزها می خواهد.

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) یک جایی وسط حیاط، دست هایت را باز می کنی و دور خودت می چرخی. عین خیالت هم نیست که خنده هایت بند بند دلم را می لرزاند. رگ غیرتم بالا می زند، عتاب می کنم؛ رو بگیر از چشم های پشت پرده، خطا می رود! گوشت بدهکار نیست. راه نمی آیی با دل ما... خیز برمی دارم و هنوز بلند نشده تو پس می روی. سرجایم می نشینم و نگاهم را می دوزم به تو

نابغه نوجوان

باسمه تعالی روز تولد انسان یکی از بهترین و عزیزترین روزهای عمر اوست . شاید ترس ها و دلهره های لحظات قبل از تولد را به یاد نیاوری ‚ آن لحظه که در آغوش خدا بودی و تو را به جهان ناشناخته ای فرا می خواند ند و تو ‚ به نوری آرام بخش نگاه می کردی و چشم از او برنمی داشتی . شاید خدا با تو

خلاء موقت

هنوز برف مي باريد . جمعيت تو هم وول ميزدند و گريه ميكردند . گوركنها بسختي مشغول بودند و دو قبري كه مي كندند كم كم شكل مي گرفتند . دستم تو دست بابا بود . اين پا اون پا كردم : - ولشون كن بابا بريم، منتظرمون هستند ! بابام صورتشو به طرفم چرخوند . بعد از مدتها لبخند رو تو صورتش ديدم . - بريم پسرم

«65 لام»

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان بذاريد يه حکايتي بگم از خودم براتون که هر وقت جايي مي خوام از کوره در برم و با کسي درگير بشم و کارم به بد و بيراه و مشت و لگد بکشه بيدار ميشه ته کوزه ي سرم و از سوراخاي گوشام خودش رو مي کشه بيرون، اون بالا مثل غول چراغ جادو دست به سينه روبروم واي مي ايسته چشمکي مي زنه و با يه لبخند ملايم ترمزم رو مي گيره و مهارم رو مي کشه

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ک زلزله مادر با گریه دستی به موهای دخترش کشید و گفت : همین یک ساعت پیش آنها را شانه کردم ؛ اما زلزله ناگهان آمد و او را از من گرفت. کانال ابوالحسن اکبری: فرهاد خبرنگار رو کرد به پسر و گفت :اگر فرهاد این روزها بود و شیرین از دستش می رفت چه اقدامی انجام می داد . پسر خندید و گفت : پیامکی

از تاول پا تا تتوی دست!

نمایش مشخصات حسین شعیبی وقتی کرمانشاه لرزید، آوار تلخ خبر بر سر مردم ریخت. اندیشه آدم‌های خفته در زیر ویرانه‌های سرپل‌ذهاب دل هر انسانی را به درد می‌آورد. بیمارستانی که باید وجودش مرهمی باشد بر دردهای بازماندگان، آوارش زخمی شد به پیکر شهری که دیگر نشانی از شهر نداشت. اما زلزله واقعی پیش از این در زیر

اولین روز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دبیر ادبیات وارد کلاس سوم راهنمایی شد بعد از معرفی خودش از بچه ها خواست تا خودشان را معرفی و شغل پدرشان را نیز بگویند. یکی یکی برخاستند وهرکس چیزی گفت ؛ کاسب ، کارمند ، مهندس ، کارگر ، فرهنگی و ... تا نوبت به او رسید . خود را معرفی کرد و گفت : " خیاط " . آموزگار به شوخی گفت : پس خیاط کت و شلوار عیدمان را پیدا کردیم

جشن تولد

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده در کجا هستم من؟ حس سرما دارم! آه دستم، پایم! من چرا می‌لرزم؟ نکند بیمارم! وای ای وای چرا سنگینم؟ چشم‌هایم بسته‌ست؛ در فشارم انگار؛ نکند مرده‌ام؛ یا که کابوس بدی می بینم! نه نشد؛ آخ نشد؛ که تکانی بخورم؛ وا دریغ از حرکت؛ شده‌ام نقش زمین مادر جان! کاش می شد که صدایت بزنم؛ اما من

میلاد ترکه

نمایش مشخصات مصطفی زمانی توی مترو داشت فندک می فروخت، زیر چشمش کبود که چه عرض کنم، سیاه بود. انگشتان کشیده اش را که دیدم خاطرات چند ساله ام زنده شد! همه توی خوابگاه میلاد ترکه صدایش می زدند، اگرچه تا آنجایی که یادم می آید نه اصلیتش به ترک ها می رسید نه حتی اسمش میلاد بود. گیتارش را شب ها می گرفت، می رفت توی آشپزخانه

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باعرض سلام وخسته نباشید به تمام دوستانی که به داستان های این بنده ی حقیرسرزده و نظردادن از همه ی شما عزیزان متشکرم: این قسمت پایانی که بی سوادی مادر جبران ناپزیر بود اگر قسمت اول را خوانده باشید؛نوشته شده بودیک معلم داشتیم که سواد ابتدایی داشت و دو کلاس اول و چهارم را در یک کلاس جا داده بود

ببر در زنجیر - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی محافظ دیگری هم گفت : او نطرف هم هستند . امیل: اون در زیاد نمی تونه مقاومت کنه ، یکی از خدمتکاران به سمت آنها دوید و گفت : محاصره شدیم ، سربازا داخل قصرن و با افرادمون در گیر شدن. مارکوس : تا آخرین لحظه باید بجنگیم . ناگهان در، در هم شکست و به جای سربازان ، با تعداد زیادی سگ که به سمتشان می دویدند مواجه شدند

حاضر جواب

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان طنز «حاضر جواب» *********** حدود سالهای 1375 بود و من سال اول دانشگاه بودم یادمه با دوستام داشتیم تو فلکه دوم تهرانپارس بسمت دانشگاه میرفتیم که یکی از دوستای تهرانی مان را دیدیم و ایشان شهره بود به حاضر جوابی ، مخصوصا به دخترها خیلی متلک می انداخت و کلا ادعا زیاد داشت ، اونروز

داستان کندو و "اَسَل"

نمایش مشخصات علی نوری مطلق یکی بود یکی نبود-غیر از خدا هیچ کس نبود، یک کندو بود با یک عالمه زنبور و یک ملکه که همه کندو را زیر نظر داشت. زنبور های این کندو از وقتی به دنیا آمده بودن به غیر از کار کردن و تلاش چیزی توی خاطرشون نبود.هر زنبوری یک وظیفه ای داشت، یکی گرده می آورد، دیگری از بچه زنبورها مواظبت می کرد و آن یکی هوای ملکه را داشت

داستانک با 8 قاف

نمایش مشخصات رجبعلی باقری sداستانکی با 8 قاف. تقدیم به دوستان بویژه متولدین آبان ماه که هشتمین ماه سال است: قلم قهرمان قصه ی قلبم را قاپید! قرار ندارم! قهوه می نوشم و می نویسم برای عشق.........!

سلنا-13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا: چه برنامه ایی داری ؟ چیکار باید بکنیم . سلنا : اول باید با پدرت حرفم بزنیم ، که بفهمیم از بدهی و کارهای نیکلا خبر داشته یا نه ؟ دوم : باید بریم به خونه جسیکا ، دفتر و اتاق کار پدرشو بگردیم ، که دقیقا سر از نوع معامله وکسانی که باهاشون طرفیم ، در بیاریم . سارا مواظب باش حرفی نزنی ، باید به یه جای خوب و محکم برسیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نقطه ی مشترک مرد و زنی که با هم اختلاف داشتند نزد قاضی رفتند تا بین آنها قضاوت کند. قاضی شروع کرد به پند و اندرز دادند و به آنها گفت : شما روی نقطه های مشترکی که با هم دارید ؛ کنار بیایید تا زندگی تان شیرین شود.مرد گفت : آقای قاضی زن ها دو نقطه دارند اما مردها نقطه ای ندارند که با آنها

قسمت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دو روز گذشته بود. از دور دست خانه های آبادی پیدا بود. افسار گاوی را که تازه خریده بود با قوت بیشتری کشید . با دیدن مزرعه به یاد روزهایی افتاد که پدر خیش را به خود می بست و تمام زمین را شخم می زد . و حالا با ثمره پس اندازش می توانست این فشار را از روی شانه های پدرش بردارد. به در خانه رسید

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سلامی دوباره : قسمت چهارم : مدرسه ی روستا تا پنجم ابتدایی بیشتر نداشت که از سوم ابتدایی گلگز به همراه خانواده به شهر کرج آمدند و اینجا بود که ترس از بیگانگان و شلوغی مدرسه جدید به وحشت انداخته بود چند روز بعد به مدرسه رفتن برای ثبت نام مادرش با تعجب نگاه می کرد بله ترس گلگز به

خاله بازی

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه پیرمرد نگاهی به جعبه ی داروهایش انداخت و گفت : سفره ی بی آب یعنی سوال بی جواب . پیر زن همچنان که لیوان خالی در دستش می رقصید آرنجش را بالا آورد و آن را سر کشید، سپس با لبخند زیرکانه ای گفت : مثلا من آب خوردم . مرد لیوان پر از هوایش را برداشت و گفت: و من هم..... داروها در سکوتی عمیق شاهد بازی آنها بودند

سوگنامه

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سوگنامه اول: بعد از ظهر پنجشنبه بود ؛ مثل همه ی پنجشنبه ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه . اواخر پاییز بود . اتاق هنوز نم داشت . یک هفته پیش سیل آمده بود . بابام زیر کرسی خوابیده بود . آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می باخت ؛ دلم می خواست آفتاب نرود . هیچ وقت نرود و مشق هایم

از قلی تا کیانا

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه از قُلی تا کیانا درست درهمان شبی که کیانا چهل و پنج روزه شد، خانواده‌ی قربانقلی تصمیم به دیدار با کیانا را گرفتند. عصمت خانم زن قربانقلی اصرار داشت که تا چلّه‌ی کودک سرنرود، محال است به ملاقات زنِ برادرِ شوهرِ خود برود. و وقتی جابر پسر بزرگ خانواده از دانشگاه بازگشت و سرانگشتی شمرد متوجه شدند که پنج روز هم از چله گذشته است

سینه شرحه شرحه

نمایش مشخصات حسین شعیبی روباه پیر خیلی آهسته، با کمک عصا حرکت می‌کرد. چشمانش کم سو شده بود و با کمک نوه‌اش به محل قرار در زیر درخت رسید. به خواست او فرزند بزرگش، نیمکتی چوبی برای راحتی او ساخته بود. لرزان روی نیمکت نشست. _ «نوه عزیزم، تو دیگه برو» _ «باشه بابایی، دو ساعت دیگه میام دنبالتون» زاغی پیر درحالی‌که پنیری به منقار داشت، روی درخت کنار نیمکت نشست

عروسک باربی

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد بیشتر از اینکه شبیه یک دورۀ همی دوستانه باشد، شده بود فستیوال لباس و طلا و غذا و البته آرایش و به رخ کشیدن وزن و قد و تناسب اندام. من بودم و محدثه و خودش. دوران دانشجویی زینب صدایش می‌کردیم، اما شب ازدواجش همه فامیلش یکصدا شیوا صدایش می کردند، حالا شیوا اسم شناسنامه‌ایش بود یا زینب، بماند

آوای ماه وحشی - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون . آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند. با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه

صفی و قُراب

نمایش مشخصات علی حسینی چند فرسخ بیشتر تا کلابی نمانده و میرزا صفی خان که تازه رخت بر بسته و از شوشتر تا کازرون مسیر صعب العبوری را پیموده و دمادمِ صلات ظهر رسیده بود، از سواره و پیاده، پیِ عصمت الزمان را می گرفت. بخت برگشته همین دیروز، در مالبندانِ طهران، مکتوبه ای به دستش رسید که رنگ از رخش پراند و سر از پی اش دوان کرد، برای یافتن رد و ردایی از عصمت

اقتصاد مقاوم می شود

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی نیمه‌های شب بود،همگی ردیف به ردیف خوابیده بودیم و هر کدام با دیدن رویایی،لحظات نیمه هوشیاریمان را می‌گذراندیم.من خواب زرشک پلو با مرغ می‌دیدم،مادر برای نهار درست کرده بود.مرغی شکم پر توی یک سینی وسط سفره گذاشته بود و هر کس گوشه‌ای از آن را می‌کند.من ران مرغ را در دست داشتم و

فاصله‌ها...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام سیا، چطوری؟ باید خیلی خوب باشی، نه؟ دیشب که در آن برنامه پرطرفدار دیدمت حسابی جا خوردم. می‌دانی سیا، یعنی سیاوش؛ ببخش از اینکه اسمت را درست تلفظ نمی‌کنم، عادت است دیگر... یادت هست؟ مثل وقتی که روی برفها می‌خوابیدی و به آسمان نگاه می‌کردی و تا من حرف می‌زدم می‌گفتی ترک عادت موجب مرض است! چقدر دوست داشتی نگاه کردن به آسمان برفی را

حکم خدا

نمایش مشخصات رجبعلی باقری گمراه جوانکی باعربده و چاقوکشی موجب سلب آسایش مردم می شد. به هیچ صراطی مستقیم نبود. نه مواعظ و حرف های نرم اطرافیان دراو اثرگذار بود و نه تنبیه قانون. دریکی ازروزهای عصر پاییزی که چند جوان محله دور هم جمع بودند و خوش وبش داشتند خود را به جمع آنها زد و درگیری شروع شد. دراین نزاع دسته

فوبیا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی جلوی در می‌ایستم و برای آخرین بار به اتاقم نگاه می‌کنم. همه‌چیز مرتب و منظم است. هیچ‌وقت اتاقم این‌قدر مرتب نبوده! یعنی هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر مرتب نبوده است! بغض گلویم را می‌گیرد. فکر اینکه این آخرین بار است که اتاقم را می‌بینم دیوانه‌ام می‌کند. به آشپزخانه می‌روم. مادر


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >