آرشیو داستان

«تاریخ تبری»: چند ورق از زندگیِ دکتر حقیقت و بانو و دختری که شعر شد!

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) «بانو» توی خواب غلتی زد، دست‌اش چشم‌بسته دنبال دکتر «حقیقت» گشت، وقتی کنارش نبود، نفس‌اش بند آمد و یکباره روی تختخواب نیم‌خیز شد، هنوز بعد از عمری زندگی زناشویی به این غیب‌شدن‌های ناگهانیِ دکتر در بعضی نیمه‌شب‌ها عادت نکرده بود، زیرنورِ کم‌رمقِ چراغ‌خواب به بالشِ دکتر

پشت آینه 3

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دوباره به فروشگاه برگشتم ، فروشگاه تقریبا نیمه سوخته بود و سقف بعضی قسمت ها ریخته بود ، بعد از جستجوی بسیار آینه بزرگی را پیدا کردم ولی خیلی تاریک بود ناگهان احساس کردم که من در یک جایی کبریتی پیدا کرده بودم ولی من کجا کبریت پیدا کرده بودم ؟؟ در خرابه ها ؟؟ گیجی خاصی را تجربه میکردم ، داستان کبریت را ذهنم ساخته بود من چنین چیزی را ندیده بودم

پشت آینه 2

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بعد از جستجو در چندین خانه , به فروشگاهی نیمه متروکه رسیدم. تابلوی مغازه برعکس نوشته شده بود شبیه دیدن کلمه ها در آینه بود , کم کم نا امیدی در وجودم رخنه میکرد و به این اعتقاد پیدا میکردم که من واقعا پشت آینه اسیر شده ام . وارد فروشگاه شدم بعد از چند قدمی ناگهان چشمم به یک روزنامه

مهدی زاغی

نمایش مشخصات مسعود عباسپور مهدی زاغی هر سه نفر در حالی که مدام سر میچرخاندند به سر و ته کوچه،جلوی کرکره های بسته طلافروشی شاپورخان ایستاده بودند.جز نور بی رمق بستنی فروشی سر کوچه و سوسوی یکی از چراغهای خیابان،که مدام نورش کم و زیاد میشد، بقیه خانه و مغازه ها در تاریکی لنگر انداخته بودند.رضا هول هولکی ریموت را زد و درب کرکره ای با صدای خشکی شروع کرد به بالا رفتن

ارواح تشنه

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی ارواح تشنه بالای سنگ قبر خودش نشسته بود و با نوک انگشتان چروکیده و پینه بسته اش به گلایول هایی که روی سنگ چیده شده بودند، آب می داد. قطرات آب به زحمت خودشان را از میان شیارهای عمیق انگشتانش بیرون می کشیدند و بعد از چند لحظه دل دل کردن، روی برگ های پلاسیده ی گل می چکیدند. دوباره دستش

ابدی

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن دانه های برف،مثل گلوله های پنبه ای نرم،آرام آرام روی زمین فرود می آمدند. همه کاشی های حیاط و بوته ها و درخت قدیمی توت را،برف فراگرفته بود. چشمانش رابست و سرش را بالاگرفت،خیسی دانه های برف را روی صورتش احساس کرد و غرق در خاطرات شد... هفت یا هشت سال پیش بود،یاد اولین نگاه معصومانه

"هدیه ای سبز"

"هدیه ای سبز" با تبسم همیشگی نشسته بود کنار شون و باهاشون درد دل کرد .... حواستون باشه توی هرخونه ای که رفتین انقدر جلوه کنید که عاشقتون بشند، همه فضای زندگی شون را از عطرتون پر کنید عالی میشه عالی و آهی کشید..... صلواتی فرستاد و دستشو به پهنای صورت نورانیش کشید. مرواریدی روی گونه هاش غلتید ودر گوش دل، نجوا کرد انوقت دلاشون شاد میشه شاد شاد

کروموزوم اضافه مثل یک فرشته

نمایش مشخصات آسیه خلیلی 62 حرف (ش) را با دخترِ کوچولو کم شنوایی کار کردم تا بالاخره بعد از چند جلسه توانست بگوید: : «ش...» باورش نمی شد و از خوشحالی می خندید. عروسک کوچولویی را بهش دادم. مادرش هم خوشحال شد و از من تشکر کرد و با هم از مطبم خارج شدند. آنها بدرقه کردم که خانم منشی مسن از حیاط وارد سالن شد. دستهایش را با دستمال خشک می کرد و از من پرسید: چای براتون بریزم؟ -بله بریز

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد قصه باغ و باغبان . . . در سرزمینی کوهستانی ، که سایه کوه های بلند چون چتری نگاهبانش بود ، سرشار از درختان سرسبز و سر به فلک کشیده ، چشمه ها و رودخانه ها روان بودند و پیوسته آبادی را زیر خنکای آب جاری خود داشت ، این آبادی در ته دره ای ، مشرف به سایر آبادی های کوچک و بزرگ . . . آبادی پر از

بهار و پرنده ها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با تقدیم و احترام : به دوست عزیزم ، جناب "همایون به آیین " عزیز صدای پرنده ها ، دشت و صحرا را پر کرده بود . هوا کمی گرمتر شده بود و فصلها در کنار هم نشسته بودند و با همدیگر حرف می زدند . زمستان شاد و خندان بود و با پاییز و تابستان سر به سر بهار می گذاشت . بهار برای مرگ مادرش ناراحت بود و حواسش به حرفهای زمستان و فصلهای دیگر نبود

پشت آینه 1

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی وقتی که میخواستم کلید را روی در بندازم ناگهان متوجه شدم که ساعتم خوابیده است - چطور ممکن هست ؟! این ساعت که باطری ندارد با دستم چند ضربه بر روی شیشه اش زدم و با فکری ناراحت کننده وارد خانه شدم . رفتم دستشویی و چند بار به سر صورتم آب زدم واقعا عجیب بود بی حسی خاصی تمام بدنم رو احاطه کرده بود

پارتی شبانه قسمت دوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره نفر 9 کی میتونه باشه ... همه بچه ها حتی سعید که تو گروه نبود دور میز جمع شدن انگار همه میدونن اون کیه بجز من و همه برا اروم کردن من نشستن چون حرف های میزنن که ترکشش به منه ، من از دست دو نفر خیلی ناراحت بودم که سالهاست ندیدمشون و امید وارم برگردن دوباره از نوع شروع کنیم این رفاقت کهنه رو میگن همیچی نوش خوبه اما رفیق کهنش خوبه

آه آناستازیا دخترم(22)

نمایش مشخصات بهروزعامری آه آناستازیا دخترم (22) شاعر و هنرمند عضو حساس جامعه است ، اوهم مانند همه می بیند ، نه اینکه نشانه ها و سایه هاو اتفاقهای گریزنده از ذهن و عاطفه ی اوبلکه رابطه ی پیچیده ی جامعه و نهفته بین آن و مهمتر علت نهایی . اگر می شد هنر را تعریف کرد کافی بود فرد هنر جو این تعریفها را بیاموزد و

حکایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تنها در کنار گاردیل جاده ای متروک مابین بوته های خار رویده بود ! هر از گاهی ، پس ازآنکه غنچه هایش چشم باز می کردند به جزآسفالت داغ و بیابان نه چیزی می دیدند ، نه دیده می شدند ! و چند روز بعد گلبرگ های از خشم خورشید سوخته رها در میان خار و خاشاک بیابان ..، و تکرار و تکرار

کوشش

نمایش مشخصات آسیه خلیلی 62 _ بگو: ش.... نه. بگو: ش... ش... ش... گفت‌وگوی دختر پنج ساله‌ام با دکتر را می‌بینم و به ناگاه، خیالات سال‌های گذشته، افکارم را در خود غرق می‌کند... من و فرهاد، هر دو ناشنوا بودیم و همدیگر رو دوست داشتیم و می‌خواستیم ازدواج کنیم. قبل از ازدواج در آزمایش ژنتیک، مشاور به مادر چیزی گفت.

جدول ضرب

نمایش مشخصات مینا رسولی +یه سوال ازت بپرسم قول میدی جواب بدی؟ _حتی اگه تلخ و ناراحت کننده باشه؟ +اره حتی اگه تلخ باشه,حتی تلخ تر از اون شربتی که 20سال پیش من به جای تو خوردم _باشه اما اگه سوالت سخت نباشه +سخت؟؟!!! سوالم سخته اما نه به سختی 16سال انتظار ... سخته اما نه به سختی امید در عین نا امیدی ... 16سال

لالایی گندمزار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از ماشین پیاده شدم و بعد از درآوردن وسایل ، به برادرم گفتم که برو .می خواهم چند روزی دور از آدمها و همهمه ی زندگی ، با خودم خلوت کنم و در تنهایی و خلوت خودم بمانم و فکر و خیالم را از زندگی و آدمها دور کنم و چند روزی راحت و آسوده باشم . برادرم رفت و من در حالی که وسایلم را به دست گرفته

روزنامه فروش

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sروزنامه، روزنامه " جسد جوانی در کنار زندان شهر پیدا شده " روزنامه، روزنامه... روزنامه فروش دوره گرد دو ساعت می کشید تا به خانه ای که پایین شهر داشت برسد. مهری در را باز کرد: آقا رحیم آمدی! امیر از دیروز خونه نیامده نگران شده ام...

آغاز داستان با عشق

امروز مانند خیلی از روز های بهاری باران آرام آرام می بارد ولی شاید این اولین باری است که پنجره را بسته ام واز هوای زیبای بهاری و بوی دلپذیر خاک های شسته شده لذت نمیبرم. پشت میز نسبتا شلوغم نشسته ام و در اعماق افکارم غرق شده ام. نمی دانم ساعت چند است و چند ساعت است که دارم درباره ی موضوع اولین داستانم فکر میکنم

پارتی شبانه قسمت اول

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام محمد خوبی کجای؟ سلام مرسی فاطیما جان خونه. کی رسیدی؟ دیشب. فاطیما: بیا بیرون ببینمت دل تنگتم میای؟ من: چرا که نه . پس میام دنبالت. نه نیای دهن مردم نمیشه بست فکر بد میکنن. میام سرکوچتون نمیام تو. من: باشه بیا شما خانما حرفی میزنید روش ما مردا نمیتونیم بحرفیم ده دقیقه دیگه بیرونم فاطیما:ححح باشه پس سر کوچتون منتظرم

چـــــهار راهــــــ

نمایش مشخصات ستوده غلامی هیچ چیزم شبیه کودکانِ کار نیست .... نه سیاستشان را دارم... و نه می توانم چشم های پر محبتت را لحظه ای به اسم خود کنم ! ولی با تمام این ها.... سال هاست سر چهار راه پیراهنت بساط کرده ام و تـــــو.... هر روز با یک پیرهن چهارخانه ، بی تفاوت از کنار گُل های دامن من رد می شوی ... هیچ چیزم شبیه کودکانِ کار نیست

فرار

نمایش مشخصات همراز محمدی شراره . هوی شراره با توم ؟ کری الحمد الله؟ مردی؟ می دانست تا پنج ثانیه دیگر در اهنین حیاط باز میشود . فقط پنج ثانیه وقت داشت ان سیگار سفید رنگ را جایی قایم کند . بهترین جا زیر بلوز ش بود . صدای جیر جیر در را که می شنود می داند دیگر حق انتخاب ندارد پس با هول و ولا همان جا می چپاندش دلارام

شروع یک "من"

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود

ضامن آهو

احساس خیلی بدی بود. خسته و درمانده. احساس غربت، تنهایی، نمیدانم تمام احساسهای بد در وجودم رخنه کرده بود. اما حس تنهایی بیشتر از هر چیز عذابم می داد. شب تولد امام رضا (ع) بود. ناراحت و غمگین بودم. از تلویزیون صدای نقاره های حرم حضرت به گوش می رسید. دلم برای زیارتش پرکشید. یادم آمد که خیلی وقت است لیاقت زیارتش را پیدا نکرده ام

شوخی شوخی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" این داستان یک نمایشنامه ی چند پرده ای است . نمایش : "شوخی شوخی" (محوطه ی زندان .....موقع هواخوری زندانیان) جوان لاغر اندامی که همیشه موقع هوا خوری برای دوستان زندانیش شیطنت و مسخره بازی می کرد ، ناگهان در هنگام نزدیک شدن به دو نفر از دوستان هم بندش با کمر بر روی زمین افتاد و دوستانش

زندگی زهرماری

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی در، نیمه باز است و نسیم ملایمی که از بین آن رد می شود، نقشه ای را که با یک نخ زرد به دیوار آویزان است، پس و پیش می کند. لقمه اول را می گیرم وبه آرامی در دهانم می گذارم، مزه زهر مار می دهد، همه ی نان پنیرها مزه زهر مار می دهند. من اولین کسی هستم که مزه زهر مار را در نان و پنیر کشف کردم. البته

عشق خیابانی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده بود و با دقت به گل‌ها خیره شده بود. نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. فکر کرد در فیلم‌ها همیشه برای آشنایی یک شاخه رز سرخ هدیه می‌دهند. از این فکر خنده‌اش گرفت. زیر لب گفت: کجای زندگی من مثل فیلم‌هاست! ناگهان چشمش به یک شاخه رز صورتی افتاد. گلی ظریف و نیمه‌باز که رنگ لطیفش او را به یاد رنگ زیبای گونه‌های دخترک انداخت

درد شیرین زندگی

نمایش مشخصات سروش جنتی این بار از نزدیک دو بام و هوا بود و نمی دانستم از باران لذت ببرم یا آفتاب را تماشا کنم. گاهی اینطوری میشوم که می ایستم گویی همه ی دنیا می ایستد. وزوزی درون گوشم می پیچد و بعد از چندین ثانیه به خود می آیم. این به "خود آمدن" بعضا با فریاد یک نفر همراه است. یا رفیقم یا استاد یا راننده ای

من رازی دارم .... (2)

نمایش مشخصات سجاد طغرایی چه آورده او به سرم مدام سرگشته و حیرانم در قبال او، در قبال خودم، در قبال همه چیز. او شده کعبه آمالم انگار فقط اوست که می تواند آنچه را که می خواهم به من ارزانی کند همه آن چه نیاز من است یا حتی بیشتر . او اما راز من است بزرگ ترین رازم رازی که باید پنهان می بود به هر قیمت . ولی من می خواهم آن را با شما در میان بگزارم

فصل اول کتاب پایان نامه

فصل اول/صفحه1 از کتاب پایان نامه اثر سعید مبیّن شهیر/اولین کتاب در مکتب نمادگرایی جادویی بوی تلخی قهوه را هم می زند.. برهه ای زخم بر چشم خواهد گذاشت.. و اهریمن به آستینش شباهنگام،نیزه ای خواهد زد.. بغض و دلتنگی انسان را به خود می پیچاند و خون جوشانش او را متلاشی می سازد.. این بلا همیشگی انسان است


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >