آرشیو داستان

دو راهی( قسمت آخر)

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کارت را از کیفش بیرون آوردم . تاریخش 2 ماه پیش تمام شده بود . گفتم : می خواستم وقتی دکترا می یان وسوسم کنن ، چه تصمیمی باید بگیرم ، حالا که تاریخش تموم شده ، همون موقع جوابم : نه ! خودمم هم حاضرم تموم بدنم زیر خاک بپوسه تا با بدن تیکه پاره خاکم کنن . وقتی سالم از اینجا بیرون رفتی ، خواستی می تونی تمدیدش کنی

داستان غار

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم وقتی سنگ در چاه رو یه تنه برداشتم و صدای صلوات دادا به هوا بلند شد فهمیدم که بزرگ شدم و باید خودم رو برای کشتی شب عید آماده کنم، آخه تو ده ما هر سال شب عید یه کشتی محلی برگزار میشه و برنده تا یک سال پهلوان ده به حساب میاد که برای خودش بعد از کدخدا عنوان مهمیه

بايد برم...1

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) اخم که کرد! ته دلم گفتم باختى؛ کارت در آمد دختره ى احمق... اگر آن طور خيره نگاهم نمى کرد، حتما دو دستى مى زدم توى سرم! آخر کى با اخم عاشق مى شود، که من شدم؟ فردا روزى اگر بچه ام زل مى زد توى چشمانم و مى پرسيد؛ مادر من چه جور عاشق پدرم شدى... چى مى گفتم؟ مى گفتم درست لحظه اى که شده بود عين ميرغضب، يک چيزى ته دلم وول خورد و به همين سادگى فهميدم بدبخت شدم

چگونه بخوابم

نمایش مشخصات سروش جنتی در اين كشور كه نمى شود يك دلِ سير،آسوده خوابيد آخر من كه تا دير وقت مى نويسم چرا؟ صبح ساعت ٥:٣٠ با صداىِ زنگِ كوك كرده ى همسايه ى سمتِ راستى،از خواب مى پرم كه معلمى مذهبى و زنى خانه دار با چهار بچه در آن زندگى مى كند. ساعت ٦ دوباره با صداى همسايه ى سمتِ چپى از خواب مى پرم كه زن و شوهرى كارمند در آنند كه بعد از ٨ سال ازدواج هنوز بچه اى ندارند

صبح یک روز زمستانی سرد

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" پول غذا را روی میز گذاشتم و با عجله از کافه بیرون زدم . خودم را برای یک نبرد نابرابر آماده کرده بودم ، برای همین در انتهای کوچه ایستادم و منتظر شدم . چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشی همراهم زنگ خورد و بلافاصه جواب دادم . سعید در حالی که به شدت عصبانی بود ، گفت : سریع خودت را به کافه برسان و منتظر باش تا بیایم

پنالتی در دقیقه 94

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ایستاده‌ام و به روبه‌رو خیره شده‌ام! نقطه سرنوشت‌ساز زندگی من! قلبم به‌شدت می‌تپد! همه سرنوشت من به این چند لحظه بستگی دارد. فقط به آن نقطه نگاه می‌کنم! نقطه عطف زندگی‌ام! فکر می‌کنم تابه‌حال چند نفر توانسته‌اند نقطه عطف زندگی‌شان را به چشم ببینند! ولی سریع این فکر را ازسرم بیرون می‌کنم

دو راهی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از 2 سال زندگی ، با اینکه با بچه دار شدن مخالف بودم ، اما بالاخره تسلیم شدم ، دکتر بچه دار شدمان را تأ یید کرد . او بسیار خوشحال بود ، ولی من در دل راضی نبودم . با این حال به خاطر اینکه او را ناراحت نکنم ، همیشه در مقابل تعریف و حرف زدن از بچه لبخند می زدم و در کارها کمکش می کردم . مدتی

یک دقیقه و چهل و هفت ثانیه

نمایش مشخصات محمد ملکی صدای شلیک در ها باز شد گارد ها نشانه ها رفتنتد گارد ها تفنگ را پایین آوردند اتاق بعدی اتاق بعدی و سر انجام گارد هایی که همچون دیو بودند تفنگ هارا روی زمین گذاشتند و تسلیم شدند در آخر باز شد مبل هایی که خارق العاده زیبا و شیک طراحی شده بود میز وسط خالی ، یک صندلی سلطنتی ی طلا

اسمی نمیتونم بذارم

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان رنگ آسمان مثل رنگ دریا هرترگه های دریا شده بودمثل آسمان طوری که آسمان نبودش دریا بود. سلام ...خانم دکتر به دادم برسین بچم داره میمره ازدردوشدت تب توروخدا کمکم کنید. دکتر:بیارش داخل صدای غلغله مردم های داخل معطب دکتر:اه بی نوبت بی انظباطی این نشد کارنمیشه که هرکی درحال مرگ ذودبره داخل که

آزاد

باقدم هایم خط سفیدخیابان راطی میکنم وبی هدف به اطرافم می نگرم،عظمت کوه هاوگستردگی آسمان مراباخدایم همدل میسازدوازتمام وجودپروردگارم راستایش می کنم امادنیایی که من درآن زندگی میکنم همیشه زیباست.؟ کمی که بادقت بیشتری به اطرافم نگاه کردم پسرکی باتمام وجودشیشه های ماشین راتمیز

نگاره اول

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت موژه هام رو به هم چسبونده باشه /سعی کردم دستمو بلند کنم ولی حالتی مثل خواب رفتگی داشت /تقریبا تمام

سالگرد جدایمون مبارک

نمایش مشخصات محمد رضا بادره دیگر نمیدانم کدامین نفس روزگارم ... آن نفس بی پروای دیروزم که هر لحظه با هر نفس حسرت بر دلش آموخت یا نفسی که حال با هر نفسش حسرت می آموزد . . برو بگیرش فرار کنه میمیرم نترس در بستست کجا میخوای بری آوردمت اینجا تا بهت یه چیزای یاد بدم که به دردت میخوره ولم

باغ مرموز

نمایش مشخصات سعید بیک زاده حدود چهل سال پیش بود.هنوز ده سالم نشده بود.تقریباً سیصد، چهار صد متر بالاتر از خونه ما باغی قرار داشت که بین اهالی محل به باغ ننه سرهنگ مشهور شده بود.ننه سرهنگ که صاحب باغ و البته تنها ساکن اونجا هم بود، زن واقعاً عجیب و غریبی بود.هیچ جا رفت و آمد نمی کرد.با هیچ کس حشر و نشر نداشت.همیشه گرفته و ناراحت بنظر میرسید

زیر پوست شهر

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر از تمام حرکاتش استرس و ترس می بارید، نوک کفش پاشنه بلندش را دائم روی کف موزایک ضرب می زد و صدای تق تقش را بلند می کرد. زنی که کنارش نشسته بود در حالی که با ناخن های لاک زده اش بازی می کرد، با بی حوصله گی گفت: « وای سرم رفت حدیث! چته تو؟ اینقدر صدا نده!...» اینبار حدیث به لبان پوسته پوسته

مسافر قطار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صدای سوت قطار و مسافری که باز هم جا مانده است . بار اول نیست که به قطار نمی رسد و بارها و بارها این صحنه برایش تکرار شده است . چمدانش را به دست می گیرد و از ایستگاه بیرون می زند . مسیر قطار را می گیرد و به راهش ادامه می دهد . یکی دو ساعتی که راه می رود خسته می شود و بر روی جاده ی قطار می نشیند

" روزی که گمان کردم نویسنده شده ام ! "

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی به نام خدا / هر چه زنگ ریاضی ضعیف و ذلیل بودم، زنگ انشا در آسمان ها پرواز می کردم. زنگ انشا، چه دبستان، چه راهنمایی و چه دبیرستان، معلم که وارد کلاس می شد، چشم می چرخاند به جستجوی من. خوشحال از اینکه هستم، با اشاره ی انگشت و همراهی لبخند، مرا برای خواندن انشا فرا می خواند. البته پیش

مطهره نفس بابایی

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام دخترم خوبی نفس بابا دخترم امشب اسمون دلش اینجا گرفته امشب آسمونم خستست فکر کنم آسمونم دلش تنگ شده مثل من که دلم هم برای تو و هم برای مامانیت تنگه مطهره امشب کمی درد و دل میکنی با بابای امشب بابا محمد دسسته دخترشو تو دستاش میخواد بابای بابا ممکنه تن به کاری بده که خودش هرگز

سرزمین افسانه ای

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" روز اول مدرسه بود . خانم معلم که خیلی دلش خوش بود و معلوم بود که از جایی سود زیادی نصیبش می شود ، گفت : ما مردمی هستیم که به خونگرمی معروف هستیم و در دنیا خیلیها آرزو دارند که در کشور ما زندگی کنند . امیدوارترین مردم در دنیاییم و مردم به خوبی و خوشی ...... که اجازه ی حرف زدن را به او ندادم

جنون منطقی

نمایش مشخصات فرشید طریقی همین امروز عصر از دیوانه خانه برگشتم.به هر حال دیوانه بودم که برم داشتند و بردند دیوانه خانه.خودم هم هیچ مقاومتی نکردم.اگر به آنجا نمی رفتم باید می رفتم سرکار.از اینکه این همه منطقی انتخاب بهتری انجام دادم به خودم می بالم.اصلا شاید دیوانه شدم که از این کار لعنتی خلاص شوم.فکر می کنم منطقی باشد،چون تنها راه خلاص از آنجا دیوانگی بود

خواب

نمایش مشخصات مصطفی زمانی همه خواب می بینند، ما هم خواب می بینیم! دیشب خواب دیدم که مرده ام. قبرم سوراخ شد و توی راهرویی که درست زیر مدفنم بود افتادم. انتهای راهرو دری قرار داشت که راستش را بخواهید خودم هم درست و حسابی در خاطر نیست که اتومات باز شده بود یا خودم بازش کرده بودم. به هر حال وارد اتاقی شدم که در گوشه ای روی یک مبل، مرد جوانی سرش توی گوشی بود

بابا برنامه ریز می شود

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی من و مادر و خواهر کوچیکه با دستی پر به خانه آمدیم.بیش از نیم ساعت کل بازار را دوره کرده بودیم تا بتوانیم مایحتاج مورد نیازمان را با نازل‌ترین قیمت خریداری کنیم.از کَت و کول افتاده بودیم،تلوتلو خوران خودمان را توی اتاق هل دادیم و روی زمین ولو شدیم.چشمان‌مان تازه داشت با نور کم سوی اتاق خو می‌گرفت که هیکل بابا و برادر جلومان قد علم کرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری 2 هیچ ! زن سیب را برداشت و گفت : گور بابای سیاست ! مانباید نه به این و نه آن کاری داشته باشیم و برای هیچ کس مرگ را نخواهیم.مرد عصبانی شد و گفت : مگر دلت آب خنک را می خواهد که این حرف را می زنید ! زن گفت : کدام حرف ! مرد گفت : همین که برای دشمنان مرگ را نمی خواهید.زن خندید و گفت : دشمن ! مرد

اصول فلسفه و روش نرجسیسم (من باب عشق)

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف شبی شیخ در عوالم خود سیر افاق و انفاس می کرد. مریدی که تازه به جمع مریدان اضافه بشده بود به دنبال موشی درافتاده بود .موش سر زده و بی هوا در پاچه شیخ وارد بشد. شیخ از خود بی خود شده و رقص کنان به حرکت در آمد. مرید به خنده همی در افتاد. شیخ تا این اوضاع را بدید چوب به دست به جان مرید بیفتاد

ماه و ماهى

نمایش مشخصات الهام آزده ‎چه همهمه اى بود آن شب ... كلاغ سياهِِِ محله هم سكوت اختيار كرده بود و تنها گوش ميسپرد به نواى چوپانِ قصه ... رقصِ ستاره ها آن شب عجب ديدنى بود وقتى كه ماه در طلبِ ماهى به سراىِ حوضِ خانهِ مادربزرگ شرف ياب شد! گوسفندها هم حتى آن شب دل از آخور بريدند ، آزاد شدند از بند و پا به پاى چوپان نِى نواختند

سردرگمی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" امتحان آخری که تمام شد از دانشگاه بیرون زدم و در هوای آزاد و به دور از تمام دغدغه های فکری ، سیگاری روشن کردم و در حال سیگار کشیدن ، شروع به قدم زدن کردم . خسته که شدم بر روی صندلی نشستم و خودم را به دنیای فکر و اندیشه بردم . دو سه هفته ای که دور امتحانهای پایان ترم بودم خیلی سخت گذشت و بنظرم هیچوقت به این شکل دچار سردرگمی و استرس نشده بودم

پاییز جملات

نمایش مشخصات فاطمه زهرا یعقوبی زندگی،فلسفه ی پیچیده ی خندیدن؛جادوی مهر و محبت؛سرآغاز خوشبختی؛دریای آرامش.. و آنگاه که هستی به آرزویت غبطه خورد،عشق خود را نهان در آغوش یک غنچه پیدا خواهی کرد و آواز چکاوک سروده ی زندگی تو خواهد شد. و چه زود هنگام است ترک این کره ی خاکی؛ آنگاه که به اوج می رسی با کوله باری از هستی به سوی ابد خواهی شتافت

عشق یعنی...

نمایش مشخصات ماریه آزاد قدیما میگفتن عشق بین زن وشوهر بعد ازدواج به وجکد میاد.اون زمانی عشق میشه نامید که طرفت بویی از عشق برده باشه.من نمیدونم بعضیا کتک و بعد بوسه رو میگن عشق.فحش و ناسازا و بعدش نوازش اسمش عشقه.نمیدونم برام قابل درک نیست عقده هایی که تبدیل به دیوانگی و جنون میشه میگن عشق.ادمی که عشقش رو زیر غرورش له کنه علت دوستی بیش از حده

سایه ی خیس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی امان از سفر! امان از سفر و امان از اتوبوس! خیلی ها عاشق سفرند اما من هرگز جزئی از آن دسته نبوده ام. من را زیادی خیالباف می کند. من را بگذارند توی خانه ای که دو تا پنجره داشته باشد کافیست. در هم اگر نداشت، نداشت! راستش یکی از دلخوشی های من در سفر با اتوبوس، توقف های بین راهی آن است. در اتوبوس را که باز می کنند جنی می شوم که زلفش را رها کرده اند

مغولها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" به همراه دکتر "henkel" که تازه از آلمان آمده بود به هتل محل اقامتمان رفتیم . بعد از چند ساعتی استراحت ، هتل را ترک کردیم و با اتومبیل به سمت شیراز حرکت کردیم . نزدیکیهای غروب بود و به در خواست دکتر چند دقیقه ای در کنار جاده توقف کردیم و به کوه دماوند خیره شدیم . با او و همراهان چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به مسیرمان ادامه دادیم

واقعه بعدالظهر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده دو مأمور پلیس از کنار مرد جوانی که جنب مغازه لوستر فروشی ایستاده است، می گذرند.با دور شدن آنها مرد نفس راحتی می کشد و در حالیکه همچنان ریموت کمربند انفجاری اش را که با سیم نازک سفید رنگی تا شکمش امتداد یافته است را در میان انگشتان عرق کرده دستش گرفته است، با دقت پیاده رو و بعد آنسوی خیابان را از نظر می گذراند


تعداد صفحه:(40)
< 11  10  9  8  7  6  5  4  3  2  >