آرشیو داستان

دو خدا و یک عشق!

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی sگذشته ها را پاک کرده ام باری دیگر عاشقت می شوم اما این بار بدون انکه بفهمی اینگونه بهتر است یعنی این بار چه خواهد شد؟ زیرا این عشق را اول به دست خدای تو بعد به دست خدای خودم سپرده ام. دو خدا و یک عشق...!!! مطمئنم تو را به دست میاورم هه!! حالم خوب نیست از چیز های محال حرف میزنم :)

ببر در زنجیر -14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی هردو متوجه شدند ، حریفشان بالاتر از چیزی که فکرشو می کردند . میرنه ، با دو سر ابتدا و انتهایی نیزه ، ضربات سپر و شمشیر امیل را دفع می کرد ، سربازانی که در تعقیب مارکوس و امیل بودند ، با دیدن آنها و درگیری امیل و مارکوس با افرادی که قبل از آنها پیدایشان کرده بودند ، به مارکوس هجوم بردند و با او درگیر شدند

استاد

نمایش مشخصات محمد روشنیان استاد برنامه‌نویسی در حال تدریس بود و من حواسم به جای دیگری معطوف؛ آخر میدانی من تمام این‌ دروس تاریخ‌مصرف‌گذشته را از بر هستم، در همین فکر بودم که کسی مرا استاد خطاب کرد تا حواسم جمع شد خود را میان کلاس بازیگری یافتم که چند جفت چشم، منتظرِ سخنانی هستند که همیشه قبل از شروع تمریناتِ عملی از لبم جاری می‌شود

رقیق

نمایش مشخصات محمد روشنیان اینجا دیگر چه جهنم‌دره‌ای است؟ یک چهاردیواری نه یا دوازده متری را می‌بینم که دیوارهایش با رنگ‌ سبز لجنی تزیین‌شده است. سرم بسیار سنگین است، حالم دارد بهم می‌خورد. قدرت حفظ تعادل خود را ندارم. حواسم به زیر پایم معطوف می‌شود که کفشم روی مایعی چسبناک و چندش‌آور به رنگ سبز فسفری لیز می‌خورد

صندلی

سر خم کردم و ردیف منتظران را با نگاه دنبال کردم. به نظر می رسید راهرو هیچوقت به انتها نمی رسد و من روی یکی از هزاران هزار صندلی نشسته ام. و با خود می اندیشم چرا باید تعیین شود دیوانه ام یا نه. منظورم این است که.. چه اهمیتی دارد؟ به هر حال من رویایی دارم که خواب کردنش، کابوس ها را در ذهنم بیدار کرده

سکوت فروغ

قسمت اول نور آفتاب از پنجره زده بود داخل اتاق و افتاده بود روی صورتش. شاکی از خواب بیدار شد.تا چشماشو باز میکرد نمیتونست خوب دور و برشو ببینه و اخماش میرفت تو هم. دستشو گرفت جلوی صورتش تا نور اذیتش نکنه.هنوز گیج و منگ خواب بود و دلش میخواست تا دوباره سرشو بذاره روی بالشتشو خواب نیمه کارشو ببینه اما باید میرفت سر کار

فریب

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر قاضی، چکش را چند بار روی میزش کوبید و جلسه را رسمی کرد. زن و مرد در یک ردیف، روبروی میز قاضی نشسته بودند. زن با عصبانیت رویش را از شوهرش برمی گرداند و جوری خود را از او دور می کرد، اما مرد سعی می کرد با خوش زبانی او را از این کار پشیمان کند ولی انگار تلاشش بی فایده بود. قاضی چیزهایی روی

من نه منم

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یالطیف شدم شبیه نقطه سرخط، دقیقا شبیه یه روز قبل از اون روزی که 100 تا کلمه گزایی رو نوشتم گذاشتم همین جا. اون روزی که فکر می کردم وز وز کردن چندتا مگس لامصب می تونه خیلی جذاب باشه. آخه یکیشون یه جوری دور سرم دور میزد انگار 10تا مدال جام جهانی و المپیک رو یه تنه صاحب شده و اصلا هم به پست تیم بعضی از کشورها نخورده

تا

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري تا منو می دید دنبالم میفتاد ، منم مجبور بودم از دستش فرار کنم . خیلی ازش میترسیدم ...قدبلند ، هیکل لاغر ، همیشه آب دهنش آویزون بود . دیگه کابوس زندگیم شده بود ... هر روز بعد از مدرسه تا سر چهارراه نزدیک خونه میرسیدم و اونو میدیدم ، پا به فرار میذاشتم . بخاطر اینکه خوب نمیتونست راه بره ، نمیتونست بهم برسه منم با سرعت تمام از دستش در میرفتم

ترشی خانگی

نمایش مشخصات نازنین کریمی _همیشه در خواب و خیال سیر میکنه. ...خواب و خیال بهترین زندگی بود که داشتم. مغزم درحال انفجار از این همه سر و صدا و آسیب تن خسته ام را به گوشه ای فرستاد.و دوباره خواب و خیال آغاز شد. پدرم فریاد می زد چقدر این بچه میخوابه و مادرم جواب می داد تنبله ...تنبل...مثل تو و دوباره سرو صدا بود و خشم و نارضایتی

يه تكيه قالب يخ بدون دستكش

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري عجب تابستان گرمي بود من عمو و دادشم تو راه شمال بودم نگهان ماشين خراب شده خوب تو گرما تا بخواد ماشين درست شه كلي زمان نياز بود يخ داخل كلمن اب تموم شد بود از دور صداي يخ فروش به گوش ميرسيد ميگفت يخ يخ دارام من يه هزار يرداشتم رفتم به سمتش اقاي يخ فروش يخ بمن داد اما من ظرفي با خودم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سرپیچی پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! هرگاه به میز و صندلی رسیدی و از قانون سرپیچی نکردی ؛ بدان فرزند من هستی وگرنه به آن شک کن ! پسر این نوشته را در اتاقش آویزان کرد و هر روز صبح آن را می خواند. حماقت رو کردم به دوستم و گفتم : اگر این مسئله برای شما پیش بیاید ؛ چه برخوردی با آن

شاگرد اول

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بسیارآرام،ساکت والبته شاگرد ممتاز کلاس بود. فقط رفتارهای این بچه برای خانم معلم معمایی شده بود، خصوصا کیف بزرگتراز خودش را،که لحظه ای ازخود دور نمی کرد! گوشه ی پیاده رو پسربچه ای کنارترازوی وزن کشی اش ، به سرعت مشغول نوشتن مشق هایش بود . عقربه ترازو تکانی خورد، پسرک نگاهی انداخت؛ سرش را بالا گرفت و گفت: خانم 61

حماسه زن آقا قسمت 2

قدیما ظرف و ظروف خونه ها مسی بود ، یه جورایی هم یه سرمایه گزاری . یه خونواده که یه جورایی شاهین اقبالشون موتور می سوزند و سقوط آزاد می کرد حداقل با فروش ظرف و ظروف مسیشون یکی دو ماهی گذرون میکردن تا شاید خدا می کرد و این شاهین اقبال دوباره می پرید . خلاصه یادمه تو خونه ماهم از دیگ نذری

دزد

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sدختر روستایی ، به همراه مرد غریبه برای همیشه روستا را ترک کرد. گرفتار شد. برای نجات خود، گفت : این مرد مرا دزدیده است. همه باور کردند. قاضی در حکم نوشت مرد دزد نیست.

اگر سقفمان بلرزد...

داشتم فکر میکردم اگه همین امشب زلزله بیاد و خونه بلرزه تو اون موقعیت بحرانی چه چیزایی رو با خودم میبرم بیرون که هیچوقت از دست ندمشون. اول فکر کردم باید گردنبندی که خواهرم بهم هدیه داده رو بردارم گردنبند و برداشتم و از گردنم آویزون کردم... بعد فکر کردم دمپایی حوله ای صورتیمو بردارم

پسرک و شرایط

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم. پسرک سالها بود که فرق داشت٬ فرق پسرک در شرایطش بود، شرایطی که پسرک رو متفاوت با بقیه هم سن و سالهاش کرده بود٬ اما پسرک تونسته بود از زیر شلاقهای شرایط خندون بیرون بیاد، چون دنیا رو در چیز دیگری دیده بود٬ شرایط نتونسته بود خودش رو ارباب پسرک کنه و این بود که

«باقر بزن به برق»1

«باقربزن به برق (1)» معلم بود؛ همان شغلی که تمام اجتماع به جای این که چیزی به او بدهکار باشند .از او طلبکارند!تعویض روغنی می گه :اگر معلم من خوب بود؛ که من الان دکتر بودم! نانوایی می گه :حداقل مهندس بودم !آپاراتی می گه: داروساز بودم ! حسنی می گه: بیکار نبودم !اصغری می گه: معتاد نبودم! و

آوای ماه وحشی - 14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : خب ، این چه کاری بود که کردین ؟ میریام : کایوک به دیدنمون اومد و همه چی رو گفت ، من و جان تصمیم گرفتیم بیاییم کمکت ، به جای اینکه بگی متشکرم ، همش غر می زنی ! گفتم : متشکرم ! ، ولی تو بد وضعی گیرم انداختین ، فرض کنین پیداشون کردیم، چطوری بریم سراغشون، اگه تو جنگل زندگی کنن ، به

تشویش

نمایش مشخصات محمد روشنیان پاکت سیگارم ته کشیده است. فقط یک سیگاری که مصرفش دو پاکت در روز است می‌تواند حال الآن مرا درک کند. نداشتن سیگار در هشتادونه دقیقه گذشته از نیمه‌شب و بخوابی هراش انگیز! دهانم تلخ شده و معده همیشه‌ترش کرده‌ام نیز امشب قصد دارد سربه‌سرم بگذارد. از جایم بلند می‌شوم، دستی لای موهایم می‌کشم و وحشیانه شخمشان می‌زنم

باد بيجا

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان دهه ي شصت بود؛ سال هاي شصت و پنج، شصت و شش، سريال ژاپني «سال هاي دور از خانه» بد جور گل کرده بود ميان مردم، شنبه شب ساعت 9 که مي شد کوچه و خيابان خلوت مي شد، توي خانه همه کارهايشان را از همان اول صبح به گونه اي برنامه ريزي مي کردند و انجام مي دادند که سريال که شروع شد خيالشان آسوده باشد

حماسه تلخ

نمایش مشخصات مهدی و بخشی آه! صدای آه تو بود که در تمام دشت پیچید. در دشت پیچید و از آن عبور کرد. عبور کرد تا انتهای جغرافیای بشر. چه آه بلندی سردادی. مگر چه داغی بر دلت نشسته است که چنین آه کشیدی؟ سالها گذشته و روزها فاصله است تا جای تو؛ ولی آه تو رساتر از هر صدای دیگری به گوش میرسد. عجیب! عجیب این که عده ای در مقابل تو بودند و صدای این آه را نشنیدند

سؤال‌های بی‌جواب

نمایش مشخصات حسین شعیبی باورش نمی‌شد که ماجرای پرسیدن یک سؤال و اصرار به شنیدن پاسخ آن، این جوری حال او را دگرگون کند. بعد از خروج سریع از دبستان، سوار ماشین خود شده بود و پس از سیصد کیلومتر رانندگی خود را به جاده‌هایی در دل کویر رسانده بود. _ «خب مولایی، شغل پدر تو چیه؟» _ «اجازه آقا! بابامون آدم خیلی

حماسه زن آقا 1

بچه که بودیم تو هر محله ای یه بابایی واسه خودش گنده لات اون منطقه بود و روزا با نوچه هاش تو قهوه خونه میشست دورنا (تورنا )بازی می کرد. نوچه هاشم به نوبت روزانه از کاسبای محل باج می گرفتن . رسم بود بقال و قصابم خودشون پیش کشی می بردن در خونه آقا لاته . البته تو ردیف سن ما تقریبا آخرای این داستانا بود اما هنوز بودن این تیپ ادما

پیامک آخر شب

پیامک آخر شب اطاق خواب ما روبه دریاست ؛صدایش می زنم ؛ بیدار نمی شود!گفته بود که قبل از طلوع آفتاب، بیدارش کنم.شاید، صدایم را نمی شنود؛ شایدهم ،دوست ندارد ؛خواب خوش صبح را ،فدای دیدن طلوع آفتاب در یا کند.به نظرم می آید که خستگی هواپیما، هنوز از تنش بیرون نرفته؛ دیشب مان هم تا نزدیکی سحر طول می کشد

داستان امروز

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا امروز ۹۶/۸/۲۹به سفارش یکی از دوستان که دو هفته ای میشدحرفش بود با یکی از دوستان که تو کار بیمه هست رفتیم به یکی از فرهنگسراهای ماهدشت به خیالی که هماهنگ شده و ما برای ثبت نام مشکل نداریم. به اتفاق دوستم راهی ماهدشت شدیم جا داره همین جا از دوست خوبم خانم صالحی تشکر کنم

سلنا-14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا ، آخرین روز آموزش ، قبل از رفتن به کلبه را برگزار و به همه اعلام کرد ، تا مدتی به علت مشکلات شخصی ، آموزشگاه تعطیل است . سارا و سلنا می خواستند ، عصر همان روز حرکت کنند ، که لیندا ، صبح روز بعد را پیشهناد کرد . هم به خاطر شرایط سلنا و هم اینکه به تاریکی برنخورند . آنها نظر او را قبول کردند

به‌به (به) اومده!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی از جلوی میوه‌فروشی گذشت. به های درشت پاییزی بارنگ زرد زیبا خودنمایی می‌کردند! صدای پدر در گوشش طنین انداخت: خانم بیا! (به) به بازار اومده! برق نگاه مادر و لبخند زیبایش جلوی چشمانش ظاهر شد! مادر عاشق به بود و پدر به این میوه به چشم یک داروی معجزه‌گر نگاه می‌کرد. وارد میوه‌فروشی شد و از میان به ها، یکی را جدا کرد و سمت فروشنده رفت

مهر مادری،دستی را وقف کرد

بسم الله الرحمن الرحیم نام موضوع:مهری مادری،دستی را وقف کرد. صبح زود تابستان که خورشید خود را هرچند گاهی هویدا و نمایان می کرد از خواب بیدارم کرد و دگر می بایست برای انجام کار پر مشقت کشاورزی آماده و مهیا میشدم دگر از کار در مزرعه خسته شده و زمین های زراعت را به فروش گذاشته بودم

آوای ماه وحشی - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کیت : می خوای تعقیبشون کنیم ؟ چطوری؟ جنگل وسیعه ، هوا تاریکه ، سرعت و تعدادشون خیلی بیشتر ه ، اگه نقشه بکشن و تو دام و محاصرشون ، بیافتیم ؟ دیوونگیه ایه ! گفتم : آره دیوونگیه ! کایوک به همراه چند گرگ دیگر پیدایشان شد ، او هم نظر میریام و جان را تأیید کرد . گفتم : ما دو تا بین شما ها گیر


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >