آرشیو داستان

رانده شده-36

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مِری را احضار کردم ، تا میلر و نیروهایش را به اینجا بیاورد . بقیه افراد داخل قصر هم به ما ملحق شدند . نمی توانستیم بدون آسیب رساندن به مردم با شیاطین مقابله کنیم . باید آنها را از دیوارها دور نگه می داشتیم و دیواری محافظ به دورشان می کشیدیم . پس از مدتی سر و کله نیروهای پلیس به همراه تعداد زیادی اتوبوس پیدا شد

تنهایی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "دور که باشی ، سراغت را نمی گیرند . اصلا کسی نمی داند زنده ای یا مرده و مرده و زنده بودنت ، برای کسی فرق نمی کند . انگار قانون دور افتاده ها در هیچ کتابی نوشته نشده است و هر چه که هست به آدمهای دور و بر و نزدیک مربوط می شود . قانون نانوشته ی دور افتاده ها در هیچ کتابی ثبت نشده است و تمامی

قایقی در مِه

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی انگار عجله دارد دستم می¬گیرد و می¬برد گوشه¬ای خلوت، اطراف را می¬پاید و آهسته می¬گوید: حسن¬جان بعضی از روزها صبحِ بعد از طلوعِ آفتاب، مهِ غلیظی روی رودخانه می¬گیرد، بیا تا با قایق بریم اونور اروند! : قاسم جان بریم چیکار؟! : هم رأس¬البشه را از نزدیک ببینیم، موانع و خورشیدی¬هایی که

آرزو_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) دوباره بارون گرفته بود، از پنجره بیرون رو نگاه می کرد اما قطرات بارون رو نمی دید. خیلی عجیب بود اما، ابرای در هم گره خورده ی آسمون و رعدی که خبر از بارون بیش تر و بیش تر می داد، تغییری در چهره اش ایجاد نمی کرد! حتی متوجه ی گرمای کافه نبود، صدای رفت و آمد آدم های اطرافش نمی شنید و بوی

آوای ماه وحشی - 2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح آماده رفتن به کلانتری شدم . رو به میریام و جان گفتم : جولین امروز می یاد ، تا نگاهی به زخمتون بکنه ، من فقط در آوردن گلوله رو یاد گرفتم . یه موقع نترسونیدش و نذارین به هویت مخفی تون پی ببره ، فعلا زوده . جان : باشه . ادامه دادم : اینجا رو خونه خودتون بدونین ، من تا غروب برنمی گردم

نی لبک پسین دمان

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از دشت رو به دِه دارد. ابر مخلوطی از تیره و آبی رنگ. در هم پیچیده و آسمان را پوشیده. دخترک به بهانه بردن بادیه خاله جیران. که صبح دوغ تازه آورده. از خانه می¬زند بیرون. خانه خاله جیران نزدیک ورودیِ غربی دِه است. از بد حادثه. خاله جیران و عمه نازی و بی بی نوشی. درِ حیاط ایستاده¬اند، گرم حرف¬های زنانه و چشم¬شان مثل چشمان عقاب در اطراف می¬چرخد

همه میمیرند

نمایش مشخصات محمد رضا بادره گروسی: محمد ببین ماشین اون پسر رو چرا اون باید سوار اون ماشین بشه من با پای پیاده تو این شهر قدم بزنم من:بیخیال داداش چند روز بد محمد خونه ها رو ببین چی میشد خونه منم همچین جای بود من : بیخیال داداش چند روز بد محمد چی میشد پول داشتم و منم مثل سعید میرفتم اون ور آب من: بیخیال داداش

بايد برم...2

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) خميازه اى کشيدم و چشم دوختم به مسعود که از روى ساعت درست نيم ساعت بود داشت يک بند حرف مى زد؛ از کجا مى آورد اينهمه حرف را نمى دانم... من يک غلطى کردم گفتم حرف بزن پدرآمرزيده؛ نگفتم که هر چه کتاب توى اين سى و چند سال خواندى، برايم تعريف کنى! يک جايى وسط بحث روانشناختى بنيان خانواده

آوای ماه وحشی

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از اداره پلیس بیرون آمدم و سوار ماشین شدم به طرف خانه ام رفتم. سلیک شهری جنگلی بود و من در همین شهر به دنیا آمده بودم . همه مردم شهر را می شناختم . نظم و امنیت شهر با همکاری خود مردم قابل قبول بود . هر چند شهر را هاله ایی از شایعات و افسانه ها در برگرفته بود . با ماشین پلیس آرام حرکت می کردم

خاکستر-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وارد اتاق کنترل شدم . اپراتورها مشغول رد یابی و هدایت عملیات ها بودند . به سمت آخرین اپراتور که در انتهای سالن قرار داشت رفتم . نگاهی به صفحه مانتیور کردم و پرسید : خبری نشد ؟! اِدی : نه ! هیچ ردی ازش نیست ، نمی تونیم پیداش کنیم . - یعنی چی ؟ پس این همه ماهواره و این لوازم واسه چیه ؟

نمایش مشخصات حسین شعیبی نامه اول: پسرعموی عزیزم سلام با دیدن آخرین عکست که انسانها به پایت افتاده بودند و عبادتت می‌کردند، نه تنها غبطه نخوردم بلکه با دیدن حال نزارت، دلم برایت سوخت. حتی خدایی کردن هم بلد نیستی. خیلی مایلم چند صباحی مهمانم باشی و مزه بهترین علوفه آندلسی را بچشی. چند عکس همراه نامه از طویله‌ای که در آن زندگی می‌کنم را برایت می‌فرستم

دلم می خواهد از آتنا دخترکی که غریبانه مرد بنویسم

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی اتفاقا" هفت ساله بوده ، سالی که خندیدن با قهقهه را یاد گرفته و با یار دبستانی اش هم می دویده و هم می خندیده . و اتفاقا" زیبا هم بوده و قطعا چون دخترک بوده معصوم هم بوده است. واای چه موهبتی، دخترک زیبای معصوم با قهقه های بلند. چه قدر خوشبخت بوده که همه را باهم برده است و ما چه قدر بدبختیم

,تابلو

نمایش مشخصات داود عزیزی ساعقه بود ، رگ های دست و پایش ، محکم روی کاناپه کنار بوفه نشست ، وانگشتان بلندش را در هم گره زد و آرنجش را روی زانو هایش تکیه داد . مهری خاتون که موهای گندمی اش را شانه میکرد ، بهار روی پاهایش تاب میخورد. صدای جیر جیر از دشت جلو خانه ، هوای طاقت فرسای اتاق را گرم تر کرده بود ، قباد

میم ...مثل

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان میم ... مثل چی میتونه باشه؟؟ خیلی سخت پاسخ دادن به سوالی که حتی خودم جواب سوالش نمی دونم..! میم مثل چی آخ میتونه باشه؟؟صدای ثپش های قلبی بگوش میرسه این قلب چه بیقرار تاپ تاپ میکند. گوش جان سپردم به این صدا که یه طنینی ازیه موجود زنده آمیخت میشد . تاپ تاپ بازم همان سوال اول وآخر میم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فلسفه گفت : فلسفه چیست ؟ گفتم : پلک هایم من که باز و بسته می شوند.خانم دکتر خندید و گفت : من هم می خواستم به همین پی ببرم .گفتم : حالا که پی بردید ؛ منطق ایجاب می کند که جواب فلسفه را بدهید. خدای خویش سر در گریبان خود فرو برده بودم که شیخ گفت : چه کار می کنید؟ گفتم : به خدا فکر می کنم ! شیخ فریاد زد : در کار ما دخالت نکنید

سالن انتظار

نمایش مشخصات روح الله شیخزاده در میدان هوایی* بامیان منتظر پروازی نشسته بودم که قرار بود به کابل بیاید. دو پیرمرد با ظاهری عجیب به طرفم آمدند و در کنارم نشستند. یکی شان یک چینی با ریش دراز، چشمان ریزه و پیشانی بلند بود مثل کاهنان فرزانه معبد شائولین. دیگری یک سیاه پوست با کت و شلواری سیاه و مستعملی در تن و یک کلاه

داستان دخترک و سرباز

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گروهبان آروم سرش رو آورد پایین و یه نگاه بهم کرد و گفت: تی هفتاد دوهه، آر پی جی رو بذار زمین و بازوکا رو بردار. بازوکا رو با پام کشیدم سمت خودم و پرش کردم، باید دقت کنم که زیر برجکش بزنم چون ممکنه گلوله بازوکا رو هم منحرف کنه، نمیدونم این عراقیهای لعنتی این تانکها رو از کجا آوردن؟

آتنا

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند هادی، با لنگی که در دست داشت به لباس‌ها و وسایلی که روی گونی آبی‌رنگی چیده بود می‌زد: «بدو حراجش کردیم... آتیش زدم به مالم»! دختر کوچولویی؛ کتابی که روی آن نوشته شده بود "فارسی اول دبستان" در دستش بود، کنار مرد نشست و به او نگاه ‌کرد. دستش را دراز کرد و پشه‌ای را که مقابل صورت هادی در حال پرواز بود را دور کرد

اساسا ظاهر به ما "نیامده"

نمایش مشخصات سروش جنتی نسیم ملایمی که امروز می وزید مرا ترغیب کرد تا برای پیاده روی به پارک محله بروم، آخر تابستان های شیراز هر دو هفته شاید این هوا اینچنین خنک می‌شود. امیدوار بودم تا شاید بتوانم امروز کمی از اضافه وزنم را تفریق کنم و با غلبه بر معضل چاقی، تغییری ظاهری در خودم ایجاد کنم و اگر امروز خوب پیش رفت، برای بعد هم برنامه بریزم

مرگ در می زند

نمایش مشخصات سیروس جاهد شب بود. یک شب گرم تابستان. مرد داخل اتاق روی صندلی نشسته بود و تند و تند می نوشت گویی فرصت زیادی برای نوشتن نخواهد داشت. مدت زیادی نبود که بازنشست شده بود. بعد از سی سال کار مداوم در قسمت بایگانی اداره، سرانجام صبح یک روز بازنشستگی اش به او ابلاغ شده بود. با دریافت یک نیم سکه و یک جعبه خودکار نفیس از اداره بیرون بیرون آمد

خاطرات کودکی من

نمایش مشخصات معصومه هوشمندیان زمانی که یادی ازخاطرات شیرین کودکی یادمیکنم لبخندملیحی برروی لبانم نقش می بنند.درست که شایدبعضی ازخاطراتم به شیرینی عسل وبعضی هم به شوری نمک بود.الان 18سالم شده و18سال ازاون دوران شیرین گذشته است .الان که دارم این خاطرات رامینویسم سیل عظیمی ازخاطرات درذهنم جرقه زد. سلام مامان

رمان چایی سرد قسمت اول

نمایش مشخصات سحر حیدری دفتر خاطراتشو باز کردم بدون هیچ هدفی شروع به خوندن خاطراتش کردم البته شاید هم هدفم این بود که به اسم خودم توی این دفتر برسم اما مثل اینکه اون دیو شرور اصلا به من اهمیتی نمیداد اه یلداساکت باش اون رئیس تو هست اون کارخونه داره پولداره اما تو فقط خدمتکاری دفتر خاطراتشو برداشتی که چی

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده به نام خالق بهترین ها.... قلبت که سیاه باشد دنیا را هم سیاه می بینی و نسبت به همه اطرافت بدبین تر می شوی و نگاهت متفاوت است با زمانی که قلبت همچون بلور پاک باشد،تفاوت دارد با زمانی که افکارت درگیر بیهودگی ها باشد،یا پاکی.

پایتخت ایران

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" خواندن انشایم به پایان رسید . نشستم و منتظر عکس العمل آقا معلم بودم که صدای خنده ی کلاس جفتی تمام مدرسه را پر کرد . من و دوستان همکلاسی خیلی دلمان می خواست علت خنده ی بلند بچه های کلاس چهارم دبستان را که کنار کلاسمان بود ، بدانیم . به محض اینکه زنگ تفریح زده شد به سمت بچه های کلاس

همیشه عاشق تنهاست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با نگرانی به ساعت نگاه کرد. ساعت یک بعدازظهر بود. فکر کرد کم‌کم از راه می‌رسد! حتی این فکر هم باعث شد ضربان قلبش بالا برود. نگاهی به دور و برش کرد. همه‌چیز مرتب بود. میز ناهار باسلیقه خاصی چیده شده بود، عطر چند غذا در خانه پیچیده بود. جلوی آینه ایستاد و به چهره خودش خیره شد. فکر کرد شاید این لباس را دوست نداشته باشد

دیدن خدا از چشمانی پر گناه

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ادامه داستان:آن شب تا صبح خوابم نبرد،نمی دانم دلیلش شادی بود یا عذاب وجدان؟! با طلوع خورشید روزی دیگر برای من آغاز شد.روزی پر اضطراب و سخت.تا شب از ترس اینکه مبادا پلیس من را پیدا کند از خانه بیرون نرفتم؛ساعت 12 شب بود به شدت خسته بودم و از خستگی بسیار به سرعت خوابم برد،اما،اما چه

معشوقه ی با وفا

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ....به نام تک نوازنده ی گیتار عشق.... من در خلوت تنهایی خود ، هنگامی که نگاهم به افق دوخته شده و افکارم از افق های دور خاطره می سازد به او می اندیشم ، به دوری ام از او ،و انتظار

در قاب عکسم میجویمت...

نمایش مشخصات سارا کوثری کِنار پنجره ایستاده بود و زُل زده بود به بدن لخت درختایی که تا طبقه چهارم ساختمون قد کشیده بودن.انگشترمو آروم زدم به در تا متوجه حضورم بشه.سلام کشیده و بلندی گفتم و نشستم روی صندلیِ کنار پنجره نرگس هایی که براش گرفته بودم رو یکی یکی تو گلدونِ روی میز گذاشتم مثل همیشه به عطر نَرگس واکنش نشون داد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری مشاورش بحث سیاست که پیش آمد؛ استاد گفت : در دنیای امروز؛ شیری موفق خواهدبود که روباهی ؛ مشاورش باشد. کاپیتان دوستم را معرفی کردم و گفتم : سال های زیادی کاپیتان بوده است. پسرم گفت : آبی یا قرمز.دوستم خندید و گفت : من ورزشکار نبوده ام.پسرم گفت : مگر می شود کسی ورزشکارنباشد؛ اما کاپیتان باشد

باور کن

نمایش مشخصات رضا فرازمند دو دستی سرم را گرفته ام - می پرسی چرا؟؟/ امروز سخت ترین کار دنیا به من محول شده بود باید یک حرف جدید الفبا کشف می کردم مثل - پ- ر- ف -هم آن را می نوشتم- هم تلفظ می کردم-اول که این پیشنهاد به من شد بود فکر کردم خیلی آسان است-ولی نتوانستم که نتوانستم. فقط فردا متنی نوشتم وگفتم


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >