آرشیو داستان

خفره

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی چند حفره یک میدان صخره ای و سکوت. یک حفره تنها منفذی بود که از آن آسمان دیده می شد آنجا گودال عمیقی بود بر بلندای یک کوه عظیم و بلند، معلوم نبود پای آدم چگونه به آنجا باز شده بود اما آنها در جامعه ای کوچک آنجا زندگی می کردند دور از تاریخ بشر، هیچکس از وجود آنها اطلاعی نداشت و

مراحل ۲۰ گانه ریخت شناسی و تیپولوژی یک دختر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده ۱_اولین باری که تو شرکت دیدمت چندان توجه منو جلب نکردی.حتی کمی هم زشت بنظر میرسیدی.یه لحظه یاد دختر ترشیده آقای کرامتی افتادم.اِنقدر شباهت...عجیبه والله ۲_دفعه دوم که نیگام بهت افتاد ، حتی زشت تر از دفعه قبلی بنظر می اومدی...بابا صد رحمت به دختر آقای کرامتی...تو رو فقط میشد با دختر بزرگ عباس آقا شاطر مقایسه کرد

سه سکانس/ دو داستان/ یک برداشت

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سکانس اوّل: داخلی/خارجی_مغازه_روز جلوی مغازه تعمیر دوچرخه عده زیادی جمع شده اند.داخل مغازه بین دو مرد نسبتاً مسن جر و بحث تندی جریان دارد.مرد لاغر اندام در حالیکه دست های روغنی اش را با حالتی عصبی تکان میدهد رو به مرد شکم گنده میغرد : _... تا الآن چن برابر پولی که بهم دادی ازم گرفتی

زن بودن یک افتخار است

نمایش مشخصات محمد رضا بادره تو سال های ن چندان دور اینجا برای من زیبا ترین جا بود ولی الان حس نوعی به خودم دارم نمیدونم جریان چیه فقط میدونم سختم که برای فکر کردن راجب چیز های منفی تلاش کنم اگر به جای اینکه به چیز های منفی به چیز های مثبت فکر میکردم الان من شخص مهمی برای تو بودم نه یک نویسنده بیا تلاش کن چیز

قرار

نمایش مشخصات حسن شاد كاره هرشبم شده بود قدم زدناي طولاني؛ نفس كشيدناي له شده شده تو روزاي خوب...! روزاي بدش هم شكنجه كردن خودم تا انتخاب شدن نفسي كه زورش بيشتره. زل زدن به درو ديوارايي كه كدر شده بودن از بي تفاوتي، بي تفاوتي يا چشم و ابروهايي كه دنبال ميكردن بوي تلخ بهمني كه به دماغشون خورده بود. بعدم كه ميرسيدم به نيمكت هميشگيم

هوا سرد نبود اما...!

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده (( تهران 1388/10/7 پرورشگاه ولیعصر... خدا اینجاست... روی نیمکت آبی کنار دیوار نشسته چه بادقت بازی والیبال دخترانمان را ناظر است... و نماز که از پاس نگین اسپک میزند ست آخر را همان رکعت آخر میداند... آری منتظر چه هستید....؟ وقتی خود خدا و نماز و محرم اینجایند دگر چه می خواهید....؟ اگر در تیم خدایید، آخر بازی ست بیایید

خانه قدیمی

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی خیلی دیر وقت شده بود،اظطراب داشتم،اصلا نمی تونستم تمرکز کنم انگار همه چیز تعقیبم می کرد کجا داشتم میرفتم؟ اصلا کجا دارم میرم؟ اینجا کجاست؟ دور و برم را نگاه کردم هیچ چیز برام آشنا نبود همه چیز غریب بنظرم میآمد از مرحله اظطراب به مر حله ترس رسیدم کمی ناخنهای دستم را جویدم سعی

دهنتو ببند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی به هلال ماه خیره شد. نرده پل را گرفت. سرد بود. دست در جیب کتش کرد. خالی بود. بار دیگر ارتفاع پل را حدس زد. این دفعه بیست‌وسه متر. رودخانه سکوت کرده بود. «چه غلطی می‌کنی؟» مردی ژنده‌پوش از پشت یکی از ستون‌های پل که خانه‌اش بود، ظاهر شد و سلانه سلانه به سمتش آمد. پتویی به دور خودش پیچیده بود

واکس زدن کفش های باران خورده

با بی حوصلگی خودت را مخاطب قرار می دهی:«مایه تاسف است اگر نتوانی خودت را به لبخندی وادار سازی!زمانی که در اسارت خشم، لبخند همیشگی ات را از کودکت که به تو زل زده، دریغ می نمایی!»این تاسف به حال خود پابرجا می ماند و تو خانه را ترک می کنی، در حالیکه حتی به دلیل دعوا با همسرت هم نمی اندیشی

کلاس مداد رنگی ها (کلید بنفش)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی یه چند وقتی بود که تب و تاب عجیبی کلاس مداد رنگی ها رو فرا گرفته و اون شور هیجان به خاطر زمان انتخاب مبصر کلاس مداد رنگی ها بود، از چند روز قبل از انتخاب مبصر کلاس چند تا مداد رنگی که همه از بچه درس خون های کلاس بودن خودشون رو نامزد انتخاب مبصر کردن که مداد سیاه و مداد بنفش و مداد خاکستری

اعلام عمومی یک فاجعه

نمایش مشخصات امیر اکبری اعلام عمومی یک فاجعه مغزم درد میکند.مغزم در هجوم فاجعه ها در انفجار حوادث که تلافات آن فقط مغز من است ازمن درخواست مرگ دارد.پرنده یک پای این مغز تنها خواستار عزل من از زندگیست.بزرگترین فاجعه در من اتفاق افتاده است.من میخواست من نباشم. حال من در صدای مشتریان کافه بود.حال من حالا اینجا

احترام

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده بی‌مقدمه پرسید: به کی میخوای رأی بدی؟ ریاست جمهوری رو میگما، شورای شهر که حالا... دوست داشتم جوابش را بدهم؛ ولی حرفی نزدم و فقط نگاهی عمیق به صورتش انداختم طوری که معذب شد و ادامه نداد. سرم را پایین انداختم و به کارم ادامه دادم. دوباره پرسید: چیه؟ مگه حرف بدی زدم؟ خوب نظرت برام مهمه!

ایستگاه آخر

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی باید دوباره یک تمرین ساده را شروع می کردم کمی خنده دار و احمقانه خخخخخخخ تمرین بودن من وپنجره با هم تنها بودیم اون کمی بالاتر بود من بیرون را نمی دیدم چهار دیوار هم بودن ما با هم بودیم خیلی وقته من براشون اسم گذاشته بودم دیوار بی پنجره و خالی دیوار با در آهنی دیوار پنجره و

جنگ با یک دانه کبریت شروع می شود

نمایش مشخصات عباس عابد جنگ با یک دانه کبریت شروع می شود هر اندازه به مغزم فشار می آورم چیزی قبل از سه سالگی یادم نمی آید. آنهم مربوط می شود به مسایل خصوصی خانواده که آرامش را دستخوش آشوب کرده بود. بزرگتر که شدم به شوخی می گفتم، جنگ پدر مادر از آنجا شروع می شود که پدر می گوید:« کبریت روشن سوخته خاموش شده.» مادر می گوید:« هنوز روشن نشده، می شود با آن خانه ای را به آتش کشید!

تیمارستان لحظه ها

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده دکمه ای آن طرف زمین قل می خورد........ ............ می رفت و می رفت ............ ............ تا بلاخره آن طرف کوچه یه جا افتاد آنروز یکی آنرا برداشت و داد زد این مال کیست....؟ ........... .......... من آنطرف کوچه غلام را دیدم که پرسید چرا آن دگر قل نخورد و افتاد.......؟ سر افتادنش دعوا می کرد و پریشان بود و این طرف آن طرف می دوید

نوستالژی

نمایش مشخصات سیروس جاهد نوستالژی اندیشید: این دهکده من است، میان این تپه های سبز. سرزمین خیال انگیزی که سالها در غربت با یادش زندگی کرده ام. با همان سادگی و به همان زیبایی. از بیراهه می رفت تا با کسی روبرو نشود. بوته های تمشک را کنار می زد و پیش می رفت با احساسی از شادی که قلبش را به طپش وا می داشت

مگس صورتی

نمایش مشخصات امیر اکبری همه شکلات دوست دارند همه چیزهایی را دوست دارند که همه دوست دارند. ولی من از شکلات متنفرم البته بعد از کیک تولد و طناب و راز بقا و پنسیلوانیا و هرمان هسه و لامپ کم مصرف و فضای مجازی و روبان دور گل و چراغ قرمز سر چهار راه و علف هرز و خونه مجردی و پارچ شیشه ای گلدار و سیسمونی و رنگ صورتی و قتل و مگس

کوچه‌علی‌چپ

نمایش مشخصات حسین شعیبی پاپ فرانسیس از اینکه یانکی‌ها برروی بمب عظیم خود نام "مادر همه بمب‌ها" گذاشته بودند، احساس شرمندگی کرد؛ چرا که "مادر" زندگی می‌بخشد. وزیر دفاع آمریکا هم قول داد در بازطراحی این بمب که در مرحله تحقیقات نهایی بود و وزن آن دوازده درصد کاهش و قدرت تخریب آن بیست‌وسه درصد افزایش می‌یافت، نام "نابودگر شر" را بگذارند

من زن نیستم

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام من زن نیستم: کلید را به سختی توی قفل چرخاند، در را هل داد و بدون اینکه کفش هایش را در آورد یک نفس رفت تا آشپزخانه.خرید ها را رها کرد روی کف سرامیکی آشپزخانه که بعد از شست و شوی دیشب حالا برق میزد! و دوید سمت اتاق! در را باز کرد و نگاهش صاف رد بچه ها را گرفت که روی تخت هر کدوم به شکلی هنوز

جنون شیرین نقاش رو به موت

نمایش مشخصات سیروس جاهد جنون شیرین یک نقاش رو به موت ون گوگ روبرویم نشسته و پیپ می کشد. به نقطه ای نا معلوم خیره شده. نمی دانم به چی فکر می کند. به راشل یا به اولین عشقش آگنی. پیپ می کشد و بوی پیپ تمام فضای خانه را پرکرده است. من از بوی پیپ خوشم می آید. دوست داشتم من هم پیپ می کشیدم ، مثل ون گوگ، اما پیپ به من نمی سازد

صفحه آخر

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی یک روز بیشتر فرصت نداشتم آخرین صفحه تقویمم بود انبار خاطره هایم جز حسرت حرف دیگری نداشتند پنجره منقوش بخار فرسوده کتری پیرم بود حنجره احساسم لال شده بود و سایه عشقم بر صورت مغزم می دوید نمی خواستم اشک بریزم باور هایم کهنه بودند و با من با مرگ دست و پنجه نرم می کردند سعی می کردم

وقتی بابا نماینده مجلس شد

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی تلویزیون قدیمی و درب و داغانمان روشن بود.اخبار پخش می‌شد.گوینده چند خبر را اعلام کرد تا اینکه رسید به این خبر دسته اول و آب و نان دار«طی تصمیمات اتخاذ شده،زمان نام‌نویسی از داوطلبان مجلس،ماه آینده در تاریخ سیزده‌ام اردیبهشت ماه اعلام شد...» مادر انارها را دو نیم کرده بود و دانه

نیمه روشن

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی روحم داشت تبخیر می شد،نفسم سر در گم بود،درد در حلق وجودم می پیچید و تاریکی غالب بود،سعی می کردم مغلوبش کنم به خود می پیچدم اما انگار فایده ای نداشت چشمهایم را به زور باز می کردم باز تاریکی بود و یا نهایت چند نقطه نیمه روشن، حس کردم دیگه رو زمین نیستم ،هیچ چیزی را نمی تونستم لمس

این یک داستان نیست

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی دلم می‌خواهد فریاد بزنم. دلم می‌خواهد تمام شهر را بدوم و هرکس سر راهم قرار گرفت دستش را بگیرم و بگویم که موفق شدم. ولی می‌دانم که نمی‌شود! پس خیلی متین و موقر لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم و بعد مثل همیشه که خیلی ناراحت هستم یا خیلی خوشحال هستم، جلوی کامپیوتر می‌نشینم تا همه انرژی که در بدنم جمع شده را از راه انگشتانم به کیبورد منتقل کنم و بنویسم

من روانی نیستم...

نمایش مشخصات هستی مهربان می نویسم:من روانی نیستم فقط تشنه ام...رژ لب که از دستم به زمین می افتد،آینه هم ترک می خورد... جیغ می کشم:مهدخت...مهدخت... صدای پاهای مهدخت را می شنوم که هراسان از پله ها به سمت اتاق می دود...در را باز می کندو نفس نفس زنان می گوید:چیه خانم؟!چی

فقط سوت می زدم

نمایش مشخصات عباس عابد فقط سوت می زدم... نویسنده: عباس عابد ساوجی بار اول هیچ ردپایی ازخودم باقی نگذاشته بودم. دو قوطی کمپوت را که درشان را جدا کرده بودیم از قسمت پایین سوراخ کرده، نخ محکمی به انتهای آن گره زده بودیم. از فاصله دور از طریق تلفن دست ساز با هم صحبت می کردیم. صدای دوستم ازآن طرف به وضوح شنیده می شد

عفو

Please wait⏳: شده ام حبس درین خانه ی تنگ... تکه خشتی بر سر و درین ظلمت ترسناک زمین خانه ای خاکی و از جنس خودم... جامه ام بس زیبا و به رنگ دلها شده ام حبس درین خانه ی تنگ... ناگهان پنجره ای رو به حیات دل من و از آن سبزه نگاری پیدا شاد و خرم ز میان آنها، بود بس زیب و شبیه دریا خنده ای زد به

دل نوشته

نمایش مشخصات محمدبیگلری آخیش ,تموم شد... امروز هم مثل هر روز کاری گذشت , پرکار و گرم ... هیچی مثل لخت خوابیدن تو گرمای شب تابستان لذت بخش تر برایم نیست, البته کمی جک و جونورهای موذی حضورشان بیشتر حس میشه که کاریش نمیشه کرد, آنها هم زمستان انتظار کشیدن تا بزم شبهای تابستانشان فرا رسد , ...مشکل و مسئله مهمتر واق

دست در دست آفتاب

سفیدی صبح در دامن تاریکی سجده زده بود قدم زنان به سمت حیاط مرکزی می رفتیم و هر ازگاهی زیر لب زمزمه وار شعر می خواندیم تاریکی که دست از دامان صبح برکشید مولود صبح دلنشین تر گشت . نسیم چون مادری که شیرخوارش را می جوید به هر سو سر می کشید و فضای باغ را عطر بهار آغشته کرده بود از نورستنی ها

خروس

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده بانگ خروس را که می‌شنوم، حرکتی به خودم می‌دهم و بدون اینکه چشم‌هایم را باز کنم، دستم را به این‌طرف و آنطرف می‌چرخانم و دیگر صدایش نمی‌آید. نفس راحتی می‌کشم و سرم را در متکا فرو می‌برم. هنوز چند ثانیه نگذشته دوباره صدایش بلند می‌شود... خروس فرار کرده و چند قدم آن طرف‌تر، روی سنگ سیاه صاف کنار حوض نشسته و همچنان می‌خواند


تعداد صفحه:(40)
< 10  9  8  7  6  5  4  3  2  1  >