آرشیو داستان

خاکستر - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دیوید : ما اونو تو یکی از خرابه ها پیدا کردیم، همراه چند سایبورگ بود ، توی یه درگیری ، اینها به دستمون افتاد . جعبه های دیگه تکه ایی از بدن و سلاحهای سایبورگ هاست . سونیا: جاشو، نشونمون بده . دیوید : هی ! ما نوکر شما نیستیم ! سونیا به سمتش رفت و ناگهان با پشت دست ضربه ایی به صورتش زد

فانوس

نمایش مشخصات رها تمیمی سوز بدی از لابلای درزها به داخل خانه می آمد. بافت پشمی و کلاه شالگردنش را برداشت، چکمه هایش را پا کرد. - من رفتم حوری، برو زیر کُرسی، یکی دو ساعت دیگه میام. - آخه داری کجا میری این وقت شب گل نسا! خیلی هوا سرده. ببین گُرگا چه زوزه ای می کشن خطرناکه خواهر من. خودش هم به خوبی می دانست سردی هوا چقدر استخوان سوز است، اراده اش دست خودش نبود

گمشدگان

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی ما گم‌شده‌ایم! باور کردن این موضوع خیلی سخت است ولی باید واقع‌بین بود. هیچ شکی نیست که ما همه باهم گم‌شده‌ایم و امیدی نیست که کسی ما را پیدا کند. اینجا، در این فضای غریبی که نمی‌دانیم کجاست غرق در تاریکی و سکوت و سکون چه کسی می‌تواند ما را پیدا کند! یک روز و دو روز نیست، اگر اشتباه

ارزش ها

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sمدرسه که میرفتم میگفتن ادم کثیفی هستی ... به یکی از بچه ها که کمی باهاش مشکل داشتم رو کاغذ نوشتم که من کثیف نیستم دقیقا همین جمله بود دیدم زنگ تفریح که کاغذ رو انداخته زیر پاش رو زمین..

ببر در زنجیر - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی میرداس : مارکوس حاضره بمیره ، اما این کار رو نکنه ! اجازه بدین ، من هم همراه فرمانده هریس به اونجا برم . گفتم : بودن تو یه جور اعلام جنگ و سوءتفاهم رو القا می کنه ، نمی خوام حادثه بازار تکرار بشه ، زودتر اقدام کن فرمانده ؛ میرداس تو هم آماده باش ، به موقعش می خوام جهنم رو به مارکوس نشون بدم ، اینبار شکست بخوری ، خودتو باید بالای صلیب تصور کنی

اونی که همش باهامه ، پاهامه

نمایش مشخصات حسن ایمانی اونی که همش باهامه ، پاهامه ... علی تا دید میوه فروشی آقا ماشالله پرنده پر نمی زند ، فوری نیسانش را گوشه ای _که به قول خودش فحش خور نباشد _ پارک کرد و چپید توو!... چند دقیقه ای نگذشته بود که یکی از درد پیری گفت و یکی هم از درد جوانی! آقا ماشالله عینک ته استکانی اش را روی چشم ها بالا پایین کرد و خیره شد به نوشته روی دیوار

پرواز بدون بال

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی نمی دانم تا چه اندازه ای از پرواز کردن، اوج گرفتن و این جور چیزها می دانید، اما مطمئنم آن چیزی که در ادامه می خوانید؛ شاید تا به الان به آن فکر نکرده باشید ولی آن چیزی است که می دانید. چند روز پیش که در کوچه پس کوچه های محله مان قدم میزدم مردی را دیدم که خیلی عصبانی به آسمان نگاه می

آوای ماه وحشی -10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : کیت کجایی؟ - سلام کلانتر ، دارم صبحونه می خورم ، شما هم می خواین ؟ : ممنون راحت باش من صبحونه خوردم . رو به گرگ کردم و گفتم : بابت دیشب معذرت می خوام ، اولین شبی بود که آرامش داشتم ، وجود میریام و جان خیلی بهم کمک می کنه ، امشب ما سه تا می ریم به جنگل و جاهایی که حمله رخ داده می زنیم

تو منو دوست داری؟

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sراز زمینی خواستم گشتم گفتن تفکر و هر انچه به آن فکرکنی همان میشود مشاور گفت همت میخواهد خدا گفت تو منو دوست داری؟ گفتم السابقون السابقون اولئک المقربون صدای بالی صورتی کنار گوشم چراغ رو روشن کردم

پژواك پروانه ها

بسم الله الرحمن الرحيم «پژواك پروانه ها» «نويسنده : الهام احمدى (گرگينه)» صداى دستگاه هاى مختلف پزشكى توى اتاق طنين انداخته بود. تنها بوق ممتد يكى از اون ها بود كه مثل ناقوس توى سرم كوبيده مى شد و فقط يك چيز رو برام تداعى مى كرد:«مرگ!» نورى كم سو از شكاف كنار در به داخل اتاق سرك كشيده بود

وقتی برای عاشقی ......

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" صابر خوشبین صفت: وقتی برای عاشقی ..... گلدان را درون پنجره گذاشت و کمی به گلها آب داد . گلها جان تازه ای گرفتند . شاخه ای از گلهای رز در آورد و چند بار بو کرد . شاخه ی گل را کنار تخت همسرش گذاشت و آماده شد که برود اما انگار دوست داشت هنوز هم بماند و ...... که در باز شد و کسی را که فکرش را هم نمی کرد ، وارد شد

خاکستر - 10

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرانک و آنی نگاهی به هم کردند . فرانک به دنبال دنی رفت و با او برگشت . کاترینا سرش را به اطراف گرداند و رو به دنی کرد و گفت : تو دنی هستی ، ازت متشکرم که کمکم کردی . فرانک : خدای من ! تو تموم این مدت می تونسته مارو ببینه و حرفامونو بشنوه ! دنی با لبخند گفت : تو برگشتی ، من دانشجوی علوم رباتیک

ستاره ای روی اب

اب پاهای لختش را نوازش میداد و ماسه های را از روی انها میشست. یک صدف سه صدف ...دریا را دوست ندارم اما ستاره کوچولو همیشه کنار دریا صدف جمع میکند .دخترک چشم های اسمانیش را به من دوخت و گفت :« مامان فقط یازده تا شد.» لبخند زدم و گفتم :«بسه دیگه . بدوبریم خونه ...بعدا دوباره میایم پاهایش را روس ماسه ها کوبید و گفت:«نه

عشق و مرگ

نمایش مشخصات مسعود رضایی در یک محله زندگی می کردیم،هر روز با یک دختر به خانه می آمد،اسمش را هیچکس نمیدانست،همه در مورد او نظر مختلفی داشتند،ولی هیچکس نمیدانست او که بود از کجا آمده بود و خانواده اش چه کسی بودند. چشم هایی آبی و چهره ای دلربا داشت و یک پسر خوشتیپ و خوش قیافه بود ،همه دختر های محله مات و مبهوتش بودند

میرزا

نمایش مشخصات داود عزیزی پلک هایش کرکره ی نیمه باز مغازه ها بود ، وقتی لاالاالله میگفتند ، باد موهای جو گندمی کم پشتش را تکان میداد ، یاد حرف میرزا افتادم ، میگفت:فقط کلاهت را به احترام برای کسی که غرق میشود بردار و از آنجا رد شو . سایه های دیواری که پیر مرد پشتش دراز به دراز افتاده بود ، زیر زانوهایش بود

شیشه صبر_ قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) . - لطف دارین. شقایق حرف ها در گلوش گره می خورد و بر زبون آوردنش براش سخت بود، مهتاب هم یه حس ششم قوی بهش می گفت که قرار هست باهاش راجع به چی حرف بزنه! اتاققش از همیشه به نظرش تاریک‌تر و کشیده‌تر میومد نگاهش رو به شقایق دوخته بود و شقایق بعد از کمی مکث گفت: راستش چون بحث یه زندگی هست و تشکیل یه خانواده به خودم این اجازه رو دادم که اول با شما صحبت کنم

دنباله داری - قسمت سوم

خانم پرستار وارد اتاق شد. تازه به هوش اومده بودم. دور و برم خیلی چیزا میدیدم که انگار قبلا دیده بودم. همون بیمارستانی بود که قبلا برای عیادت از داود اونجا رفته بودم، ولی این بار با این تفاوت که خودم هم کنار تخت داود یه تخت داشتم و روی تخت دراز کشیده بودم. وقتی به هوش اومدم، پرستار سریع دکتر رو خبر کرد تا بیاد و چند تا اخطار بهم بده

سینما ایران

نمایش مشخصات محمد رضا بادره میخوام با حرفام کمی وقتتون بگیرم چند وقت پیش به پرورشگاه رفتم تا باز هم با بچه هام تنها باشم و راجب چیز های جدید بحث کنم تا اینکه گزارشگری تمام برنامه های من را خراب کرد با سوالات الکیش که ببخشید سلام اقای بادره میتونم وقتتون بگیرم بفرماید میخوام بدونم نظرتون راجب سینمای ایران

خاکستر - 8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در چادر بزرگ فرماندهی ، روی جعبه هایی که به عنوان صندلی قرار داده شده بودند، نشستند . دیوید و افرادش با کنجکاوی به سونیا ، کِلی ، آلیس و بقیه نگاه می کردند . به خصوص آلیس و کلی که کمترین صدمه را دیده بودند . دوید : واقعا رباتهای بینظیری داری جف ! وقتی به این دوتا نگاه می کنم ، اگه بقیه

دایی عیسی

نمایش مشخصات مصطفی زمانی دم ظهر بود و خودمان را به زور چپانده بودیم، زیر سایه ی دیوار کاه گلی خانه. خواستگاری خواهرم بود و سنم قد نمی داد جایی در محفل داشته باشم؛ اما چرا دایی عیسی هم توی آن گرما آمده بود بیرون، و همراه با من 'خاک بازی' می کرد، خدا می داند! آن موقع ها عقلش را هنوز از دست نداده بود. ریشش را خاراند

روباه محاکمه می شود

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی بالاخره بعد از کش و قوس فراوان ، قانون جنگل روی برگ نارگیل نوشته شد و به فرمان شیر رسید . شتر ، که همیشه در خدمت و مورد اعتماد شیر بود آن را به درخت کاج بزرگی که وسط جنگل بود چسباند تا همه حیوانات آن را بخوانند. شتر در راه برگشت به نزد شیر بود که دید کرگدن ، روباه را دست بسته به خدمت

ببر در زنجیر-8

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی وقتی آنها وارد اتاق شدند ، مارکوس روی تختی که برایش آورده بودند ، قرار داشت . او نگاهی به امیل و دو نفری که دستگیر کرده بودند کرد و گفت : بالاخره موفق شدی ؟ امیل : آره ، تو ساختمون مرگ گیرشون انداختم . مارکوس : باید به اون زخمت برسی ، ممکنه عفونت کنه . با اینها می خوای چیکار کنی ؟ - چیزهایی تو ذهنم هست

موهای دور من

نمایش مشخصات مصطفی زمانی اگرچه به کمر می رسید موهایش، اما موهای من بلندتر از موهای او بود. بلندتر و حتی نرم تر! غروب که می شد به شکل دایره پخش می کردیم روی علف های توی حیاط خانه شان! سرم را میگذاشتم روی موهای بورش، سرش را می گذاشت روی موهای خرمایی م. یکبار همانطور که خیره به آسمان دراز کشیده بودیم از مادرم

سلنا - 9

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مدت زیادی از آخرین باری که به اینجا آمده بودم، می گذشت ، خانه ، حصارها ، اصطبل ، هم در میان علفهای بلند گم شده بودند . در بچگی کنار ، دریاچه نزدیک کلبه می نشستم و درخیالم دوست داشتم به جای ماهی ، یه پری دریایی در قلابم بیافتد ، به پری دریایی نرسیدم ، ولی با موجود دیگری به اسم سلنا آشنا شدم ، او هم مانند پری دریایی، نیمی انسان و نیمی حیوان بود

بی نظیر بوتو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی تو خونه ی دوستم بودیم که پدرش امد داخل سراسیمه خطاب به همسرش گفت :تلویزیون رو روشن کنید بی نظیر بوتو رو ترور کردن، تلویزیون رو روشن کنید اون موقع نمیشناختمش ،،،تو دوران راهنمایی بودم از این قضایای پاکستان یادمه که هتلی رو تو اسلام اباد زدن و خواهرم شب خواب بد میدید الان تقریبا

خاکستر - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هرچه نزدیکتر می شدند ، صدای تیراندازی و فریاد و واضح تر می شد. ماشینها را در گوشه ایی متوقف کردن ، سلاحهایشان را برداشتند و ماشینها را با تورهای مخصوص استتار در صحرا پوشاندند . صدای انفجار بلند شد .منطقه جای چندانی برای پنهان شدن نداشت . همگی با سرعت می دویدند . آنها ، می توانستند

منتخب

نمایش مشخصات سارا یاسمینی دخترک متین و آرام روی صندلی نشسته بود. موهای خرمایی رنگش را که پایینش فر درشت میخورد به خوبی شانه زده بود ؛و منتظر ورود بود.ساعت ۱۰.۲۲دقیقه اجازه ورود یافت. در را باز کرد و با نگاهی معمولی به مرد روبرویش سلام کرد، مرد اما با نگاهی مشتاق و تحسین شده نگاهش کرد ،مرد می دانست هیئت ارزیابی

شیشه صبر_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) نفس زنان پله ها رو دو تا یکی اومد بالا خیلی خسته بود، طبق معمول آسانسور خراب بود! با خودش فکر کرد کی از این جهنم خلاص میشم؟ و بعد لبخند تلخی زد و گفت: هیچ وقت! باز با صدای بلند حرف زده بود! اطرافش رو نگاه کرد کسی نبود فقط شاید دوربین مدار بسته هر از گاهی قیافه اش رو در حال با خودش حرف زدن شکار می کرد که اونم براش مهم بود و نبود

آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه) نوشته‌ی: حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آن کلاغ، کلاغِ سفید (داستان کوتاه ایرانی) نوشته‌ی: حسین خسروی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرد هر روز صبح زود با یک خر و دو گاو به مزرعه‌اش در پای کوه می‌رفت. آنقدر راهش زیاد بود که نمی‌توانست ظهر برای ناهار خوردن به خانه برگردد؛ برای همین ناهاری مختصر همراهش می‌برد

مدال و بهرام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی این داستان تخیلی ، با تغییر در اسم اعضا و در مورد روزهای اخر هیتلر میباشد. امروز سال یک ،یک ، یک هزار وصد ویازده میباشد ،اینجانب مهشید غلام زاده برای شما از وقوع جنگ ومطالب مهم آن خبرداده و سخن میگویم امروز جنگ المان و شوروی اغاز شد،هیتلر در اتاق خود بر خود میلرزد و به من دستور


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >