آرشیو داستان

ستاره‌ی دنباله دار

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دو مرد به اصطلاح فیلسوف که هرگز تحمّل دیدن یکدیگر را نداشتند، سرنوشتشان به گونه‌ای رقم خورد که پس از مرگشان کنار یکدیگر دفن شوند! از آن موقع به بعد هر دو مجبور شدند هر روز هنگام غروب آفتاب، ساعتی بر روی قبر ظاهر شوند و روبروی هم بنشینند. از تاریخ مرگشان یک قرن گذشت و همچنان آن

«با قر بزن به برق» قسمت 2

به این ترتیب نام اجباری « زلفعلی »روی او گذاشته شده بود.چون بهتر از آن توی ذهن کد خدای ده پیدا نمی شد. معلمی به تیپش نمی خورد ؛ وقتی هم که معلم ده شد همه تعجب کردند که چه کسی این شغل را برایش پیدا کرده ؛مدیرها و معاون ها یکی پس از دیگری می آ مدند و می رفتند.ولی او همچنان معلم مدرسه راهنمایی رازی بود

از یاد رفته

بسم الله الرحمن الرحیم صبح، پشت چراغ قرمز، شیشه های ماشین ما با ضرباهنگ ترانه ی محبوب من می‌لرزید. ترانه تکرار مکرر یک تمنا بود : تو رو می‌خوام ... تو رو ... تو رو... این ترانه پوچ ترین مضمون تاریخ بشریت را داشت، البته به عقیده ی نورا. و برای من هزار معنا داشت. شیشه ها با ضرباهنگ " تو رو" می لرزید

یک اشتباه کوچک

تو یک شرکت کارمی کردم شرکت قدری بود هم خوب حقوق می داد و به کارمندانش خوب رسیدگی می کرد ولی در قبال این همه لطف کار هم می خواست کار خوب نه بزن دررو...اون روز اصلا حاله خوبی نداشتم بچه شهرستان بودم و تک و تنها تو تهران درن دشت تو یک اتاق اجاره ای زندگی می کردم نمی دونم چرا آنروز اینقدر

ببر در زنجیر -15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با دیدن آنها لبخند زد و گفت : عالیجناب بهتون تبریک می گم . گفتم : تو هم کارت رو خوب انجام دادی . میرداس نگاهی به آنها کرد و گفت : دو نفر از اعضای خونوادش نیستن ، ماریا ، دخترش و آتنا ، همسرش ! رو به میرنه گفتم : اون دو نفر کجان ؟ از دستتون فرار کردن ؟ میرنه : خیر کسی رو پیدا نکردیم ! میرداس : فراری شون دادی ، آره ، گیرشون می یارم

روان درمانی اگزیستانسیال

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف شب بود و شیخ بر تاقچه احساس خود لمیده بود و به اندرون خویش خزیده و سر به گریبان در افکار خویش بودکه فردی هراسان درحجره شیخ را بکوفت و سراسیمه وارد بشد. چون به اندرون آمد شاعر شیرین سخن سعدی شیرازی بود و تا از راه برسید و داد سخن در داد که یا شیخ "دل دوستان آزردن، مراد دشمنان برآوردن است" مرا عجب است ازانجام این کار آن هم توسط تو که هم کیش منی

بازگشت به صفحه اول

نمایش مشخصات حسین شعیبی مورفی با چهره‌ای گرفته کنار پنجره ایستاده بود. تا خرخره در قرض فرورفته بود. برگشت و نگاهی به روزنامه پراکنده روی میز انداخت. احساس می‌کرد به آخر خط رسیده است. سی‌وهفت سال در قامت یک آدمکش اجاره‌ای زندگی را گذرانده بود. عادت منحصربه‌فردی داشت؛ بعد از هر قتل، روزنامه فردای آن روز را می‌خرید تا خبر مربوط به کشته شدن قربانی خود را بخواند

یار

نمایش مشخصات محمد میرزاده خیلی ساده شروع شد... با یک نگاه... میدونی خیلی خوبه ک ادم یکیو داشته باشه ک مثلا وقتی میبینه توهم رفتم، محکم بزنه بهم و بگه پاشو، پاشو لباساتو تنت کن بریم ی دوری بزنیم. منم خودمو لوس کنم و بگم بیخیال فردا باید بریم سر کار، الانم ک دیروقته، بعدشم الان تو این هوا کی بیرون میره اخه، بگیر بخاب

تلاطم

هر شب کمی غذا براش می بردم آخه نا بینا بود تو این دنیا فقط یک برادر داشت که اونم چند سالی می شد غیبش زده بود زمستان از راه رسیده بود و بارش برف امان همه را بریده بود سوز سرما تا مغز استخوان را می سوزاند هر وقت با ظرف غذا به سمت خانه گلی ودر حال خراب پیرمرد نابینا می رفتم نیم نگاهی هم

اثنا

نمایش مشخصات نازنین کریمی s_ میدونی چی از همه مسخره تره اینکه مجبورم تا آخر عمرم باهات بمونم.هیچ راه فراری از تو ندارم....دارم؟ روی پل ایستاده بود و به رفت و آمد ماشین ها خیره شده بود.....دارم؟ صدای برخورد و جیغ ترمز و کشیده شدن لاستیک چند خودرو او را به خود آورد. دختری در همین اثنای فکر او پریده بود.

آوای ماه وحشی - 15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترین با لبخند گفت : خیلی با حاله ، یه مادر و دختر صمیمی ! گلادیس : جولین ، واقعا مثل دخترم می مونه ، از بچگی به فروشگام می یاد و این نوع آبنبات وشکلات رو خیلی دوست داره . کاترین : آه ! متأسفم ! جولین : شما یه خبرنگاری درسته ؟ - آه ، ببخشید ، کاترین ترنر هستم ، بله خبرنگارم . : از آشناییت

«بیماری خود اشتغالی »

بیماری«خود اشتغالی» .ظهر تابستان است،گرمای هوا توی شهر ایستاده . «آقا اسماعیل تابان» درانتظار مسافراز شدت گرما به داخل ماشینش پناه برده؛ اگر لنگ روی فرمان را بردارد دستش تاول میزند. به سقف و در های ماشین هم نمی توان دست زد.لنگ خیسی دور تا دور کله آقای «تابان » پیچیده شده؛عرق همراه

خود من با خود من میزد حرف

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی +بگو ديگه از غمات بگو خودتو خالي كن -مگه تو خود من نيستي؟! +چرا بابا تو اين دوره زمونه مگه جز خودت كسي ميمونه؟ -پس چرا تو نميگي +اي بابا من كلي حرف دارم كوه دردم تمومي نداره كه تو بگو -منم مثل تو +پس بيا ساكت باشيم -حوصلمون سر نميره +چرا تازه همين نيست كه دلامونم تنگ ميشه -براي

دو قطب هم نام

پیرزن بود و همانند دیگران،در روزگار جوانی اش علاقه ی خاصی به صندلی داشت.یک روز در آن ایام خوش پیش از بازنشستگی،در اداره پشت میز کارش نشسته بود که یکهو خود را خم کرد و بی دلیل صندلی ای را که رویش نشسته بود،گاز گرفت.گویا در آن لحظه حس زامبی بودن به او دست داد. خاطره ای تلخ و وحشتناک

خبرهای مهم را فردا چاپ می‌کنند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی پیرمرد به سختی از پلکان مارپیچ ساختمان بالا می‌رفت، به هر طبقه که می‌رسید می‌ایستاد و نفسی تازه می‌کرد. به طبقه پنجم که رسید، دستمال تاخورده و تمیزی را از جیب کتش درآورد، کلاهش را کمی بالا داد و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. زنگ آپارتمان شماره یازده را زد. آقای گابریل از داخل آپارتمان

عطش

نمایش مشخصات مهدی و بخشی از آسمان آتش می بارید. در آن برهوت هیچ پناهی از آتش نبود. چنگال داغ آفتاب بر روی زمین چنگ می انداخت و صورت هر جنبنده ای را میخراشید. همه خود را از تیر رس آفتاب پنهان کرده بودند غیر از یک مرد. آنچنان استوار و صبور در آن گرمای طاقت فرسا مشغول کارش بود که گویی با آفتاب دوستی دیرینه دارند

دست، هوا، پا

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف چشماش شبیه یوز پلنگ هایی هست که رفته روی درختی خوابیده و فقط به طعمه فرداش فکر می کنه. تندی از زیر نگاهش فرار می کنم و تا می خواد به خودش بجنبه میرم سمت کمدها. حسش می کنم که داره همراهم میاد. می پرسه: «ببخشیدخانم کجا؟» همین طوری که دارم مانتو رو بیرون میارم میگم: «قصابی سرکوچه»

راهی

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام ننه زبیده کاسه تلیت را هل داد سمت امیرو و از پشت پرده لرزان اشک رد کاسه را گرفت که امیرو با دست راست برش داشت و یک نفس سر کشید و ته مانده اش را با انگشت پاک کرد و سُرش داد وسط سفره! انگشت ها را لیسید و بعد جستی زد پاشنه ها را ور کشید و از سکوی بلند پایین پرید و دیگر پرده اشک ننه زبیده

تمثیل 1 - 4

1 تا حالا به این فکر کرده ای؟ یک چیزهایی هستند که ما هیچوقت متوجه وجودشان نشده ایم. چیزهایی که هر روز از کنارشان گذشته ایم بی آنکه حقیقتا متوجه اشان شده باشیم. هنگامی که دلاور بر میله های پیچک گرفته ی دروازه دست می کشید، دقیقا به همین چیزها فکر می کرد. چطور تمام این سال ها را از کنارش

بوسه ماه بر زندگی

اونروز خورشید موهایش را با دلبری روی صورتش ریخته بود و همه جا را نورافشانی می کرد. مدتی بود که بعد از انقلاب بق قطع می شد و آسانسور از کار می افتاد من هم در این مواقع چشمهایم را می بستم و پله ها را بالا و پایین می رفتم. همه می دانیم وقتی خورشید در آشمان است هیچ ستاره و سیاره ای جز ماه اجازه ماندن در آسمان را ندارد

سلنا-15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : منتظر شنیدن ، موضوع مهمی که گفتی ، نمی تونی تلفنی بگی و تا اینجا اومدی، هستم . سلنا ، پاکت را به دستم داد و گفت : در نبودنت ، اون شخص به سراغم اومد و این رو تو تاکسی ام گذاشت . البته نفهمیدم کی بود ؛ خودشو نشون نداد . شروع به خواندن نامه و سپس دیدن عکسها کردم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم

مأذنه

نمایش مشخصات حیدر شجاعی متن فيلنامه ي كوتاه "گلدسته" يا "مأذنه" شخصيت ها: 1- پسر نوجوان: سهيل 2- مادر سهيل 3- پدر سهيل 4- مسئول مسجد و استاد قرآن 5- دوست سهيل مكان ها: منزل، كوچه، حياط مدرسه، مسجد، داخل گلدسته، نانوايي 1) داخلي. شب. منزل. تاريكي صداي تيك تاك ساعت ، سپس صداي اذان از دور به گوش مي رسد. ناگهان زنگ ساعت به صدا در مي آيد

کمی شبیه آدم

به نام خدا داستان:گوسفند های آدم نویسنده:سلیمان عارفی ((فرض کنید آخرین آدمیزاده ای هستید که در این کره ی خاکی زندگی می کند...تک و تنها...بی آنکه حوا موایی در کار باشد و در حال انقراض. در این مدت با جفت چشمانتان که از حدقه در آمده،به معنی واقعی کلمه ، می بینید جهان به یک باره طبق سنت

واريته زمستاني

-عبدالله دير نياي بيرون ، ساعت يك و نيم در خونه تونم ها ! اين جمله رو گفتم و با سرعت به سمت خونه دوييدم ، هوا خيلي سرد بود و دونه هاي برف چرخ زنون پايين ميومدن و عجله داشتن زمين رو همرنگ خودشون كنن . روز اول ديماه بود ، اول زمستون . عجله داشتم زودتر برم خونه نهار بخورم و برم دنبال

پایان و آغاز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sوقتی آخرین دم دیگر بازدم نشد ، قلبش از تپش افتاد ؛ ریسمان روح را از تن وا کردند. روح مبهوت و خیره مانده بر پیکر بی جان ، راهی آسمان شد. هاج و واج مانده بود که سرش به طاق ابر چسبید ! چه بلوایی بود درون ابر ... ! چه غوغایی بود دمی مانده به تولد باران ...... !!!!

یک خاطره ی تلخ از کودکی

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی در یک روز پاییز که هوا بسیار سرد بود؛ همه ی خانواده جمع بودیم پای کرسی و مادرم در حال غذا درست کردن و پدرم قرار بود برای ما کتابی که قول داده بود بخواندکه درخانه صدا داد مادرم جواب داد کیه کیه صدای مردی آمد که با پدرم کار داشت پدرم گفتم برمیگردم برایتان کتاب میخوانم و رفت ؛ چند ساعتی

برو كار كن مگو چيشت كار 2

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشيد و راهي مسجید شد. در راه كار مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي كار تلاش شد. در راه كارش و در همان نقطه مجدداً به زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و محل كارش برگشت

یک نقد و یک پیشنهاد!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی کسی نمی‌تواند تجارب و گفته‌های پیشینیان را نادیده بگیرد، اما این دلیل نمی‌شود که آنچه گفته‌اند و به ما منتقل ساخته‌اند را بی‌چون و چرا بپذیریم! عادت کنیم در هر چیزی، کمی درنگ نمائیم و عمیق تأمّل کنیم و به خودمان جرأت دهیم تا بپرسیم «چرا؟!». در آغاز باید این جملات ر به کار نبریم

حماسه زن آقا 3

رسيده بودم پشت زن آقا ، ميدونستم حتي اگه منو حس هم كرده باشه ديگه وقتي براي دك كردنم نداره چون الان لات منطقه جلوش وايساده بود و ظرف چند ثانيه آينده ، آوازه يكيشون براي هميشه فروكش ميكنه . زن اقا دستي رو كه افتابه رو گرفته بود پشت لنگ دري كه باز بود قايم كرده بود و دست ديگه ش رو هم

اعتماد

نمایش مشخصات محمد روشنیان تیر سوم شلیک شد، با سرعتی باورنکردنی از پیچ کوچه گذشتم و با چالاکی خود را نجات دادم. دیگر داشتم نفس کم می‌آوردم که به یک شهرک با دربی شبیه به قلب رسیدم، وارد آن شدم، در آنجا با سازه‌های کوچکی که به المان‌های شهری بی‌شباهت نبود مواجه شدم، سازه‌هایی دو تا سه متری که با طراحی به سبک تایپوگرافی کلماتی را شکل داده بودند


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >