آرشیو داستان

كنار در ايستاده بودي...

نمایش مشخصات محمد مهدی کریمی كنار در ايستاده بودي و چشمانت، طنابي بر گردن قلبم انداخته بود و آن را به سمت خود مي كشيد. اما همچنان زورش نمي رسيد و قدم از قدم بر نمي داشتم. كنار در ايستاده بودي و جنگي از روي روي اجبار را نظاره ميكردي. درحالي كه چشمانمان به هم قفل بود و دستان مشت شده مان آغوش دستان يكديگر را طلب مي كرد، ميانمان ديوار برلين را ذره ذره بالا مي بردند

سِلنا-4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از کلاس همراه هنرجوهایم بیرون آمدم . سلنا کنار خیابان منتظرم بود . آنها با دیدن او به سمتش رفتند . و سلنا با گرمی آنها پذیرفت . گفتم : این سلناست و اینها هنرجویان کلاسم هستن . یکی از بچه ها گفت : اگه شما اجازه بدین و سلنا قبول کنه ، مدل طراحیمون بشه و باهاش عکس بندازیم . - خوبه ، سلنا : باشه

دختر چهارم

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی امروز دختر چهارم مرا كشتند. شك ندارم. چون به خانه بازنگشت. و اين يعني: مرگ. مي‌دانست، مرگش چه ميزان براي ما گران تمام مي‌شود؟ پس: دختر چهارم مرا كشته‌اند. چون بازنگشت. او سالم بود. تندرست. او را كشته‌اند. ولي مهم نيست، چگونه؟ يا كجا؟ امروز درنگاهش ماجرايي غيرمعمول موج مي‌زد. و چقدر احمق بودم، نفهميدم

سکوت

نمایش مشخصات شهرام شیبانی سكوت ميكنم... براي تمام چيزهايي كه دلم رو شكست! آنچه ناگفته ماند و پردرد آنچه آشوبم كرد و بي قرار سكوت ميكنم... سكوتي به رنگ چشمان روشن ات آه باز ياد رنگ چشمانت افتادم اين چه جادوگريست كه جادويي با من ميكند و باز هم سكوت ميكنم سكوتي به عمق فرياد قلبم كه تا زبان به شكوه باز كردم نه ديگران توانستند حالم را بفهمند و نه تو

بریم؟کجا؟

نمایش مشخصات محمد رضا بادره محمد بریم من:کجا؟ بریم پیش بچه هات من:نفس ول کن میگم بریم امروز مگه روز آخرمون نیست نمیخوای آرزوی من براورده کنی؟بریم اول تئاتر پیش دوستات و بعد بریم پیش بچهات میخوام بچه های آقامونو ببینم من:خانمی باشه اما امروز روز خوبی پیش بچها رفتن نیست نمیخوام اونا رو هم ناراحت کنم باهم

وقت ِ عزا

وقتِ عزا باد همراه من می پیچد توی کوچه و می رود جلوتر شاخه های تکیده ی درختان را می لرزاند کوچه شبیه کوره راهی خاموش مرا می بلعد دوسه گنجشک با صدا می پرند و حضور مرا جیک می زنند کسی نیست کوچه را باید تا انتها بروم و بازگردم کار هر روزه ام است ، می آیم می روم بازمی گردم می آیم می روم

ببر در زنجیر - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هِریس ،ساخت اردوگاه را با استفاده از برده ها و زندانیها ادامه می داد. نگهبانان همگی از افرادی بودند که همراه من به سینستا آمده بودند. تا هیچکس از این موضوع با خبر نشود. به هِریس دستور داده بودم که با برده ها و زندانیها خشن برخورد نکند ، و افراد مسن و ضعیف را هم به کار نگیرد ، تجربه

خاکستر-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کاترینا نگاهی به اطرافش انداخت . نمی دانست چه مدت در پناه دیوار مانده ؟ صدایی از پرواز اشیاء پرنده به گوشش نمی رسید . بدنش را به دیوار تکیه داد و به پاهایش فشار آورد ، تا توانست روی پاهایش بایستد . دست جدا شده اش را به وسیله طنابی به ران پایش بسته بود . به نمایشگر اسلحه نگاه کرد . 40 گلوله در خشابش داشت

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری گرگ ها میش رو کرد به قاضی و گفت : من از دست گرگ ها شکایت دارم .قاضی گفت : مگر آنها چکار کرده اند.میش گفت : آنها کاری می کنند که باعث بدنامی ما می شوند.قاضی خندید و گفت : چگونه ! میش گفت : با لباس های ما؛ که گرگ ها می پوشند. روباه مرغ در جایگاه شاکی قرار گرفت و گفت : آقای قاضی ! من روباه را می بخشم

نبرد واترلو

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی نبرد واترلو ضربه‌ای از پشت به کمرش خورد و تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. گرما و زبری آسفالت سوزش عجیبی در بدنش ایجاد کرد. نفسش بالا نمی‌آمد. در یک‌لحظه کوتاه، یک جفت پای لاغر و سیاه را دید که از کنارش گذشت. فکر اینکه این پسرک نحیف برود و کتاب‌ها را بردارد باعث شد درد و سوزش را فراموش کند

بگذر تا بگذرم!

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) من و ماهان هر دو از پرسنل تاسیسات یک شرکت خصوصی در بیرون شهر هستیم. هر روز راس ساعت 7:30 صبح کار ما شروع می شود و راس ساعت 15:30 کار تمام می شود. البته به خاطر اینکه هر روز 2 ساعت بیشتر می مانیم، پنج شنبه ها تعطیل است. وقتی کار تمام می شود هر دو سوار موتور سیکلت های مان می شویم و به سمت منزل به راه می افتیم

ببر در زنجیر-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با توضیح یکی از فرماندهان از روی نقشه ، تا حدود زیادی با موقعیت خانه و محل استقرار مارکوس ، آشنا شدم . او یکی از بهترین تربیت کنندگان گلادیاتور به شمار میرفت و زمانی خودش جزو فرماندهان رده بالا در امپراطوری بود ، تا اینکه استعفا داد و به سینِستا برگشت . حالا من باید پنجه در پنجه او می انداختم

آرزو_قسمت سوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) - از چی باید متاسف باشم، ممکنه طعنه زدن رو تمومش کنی! از معما خوشم نمییاد! - سپهر بر افروخته و نسبتا عصبانی گفت: هیچ معمایی وجود نداره، تو یا واقعا نمی بینی یا نمی خواهی که ببینی! آرزو به دیوار تکیه داد و گفت: باور کن دلم نمی خواد به روزهایی فکر کنم که با مریم خونمون درس می خووندیم

آهنگ زندگی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" تارش را برداشت و در حالی که چیزی به مسابقه ی موسیقی نمانده ، بود از خانه بیرون زد و به سمت رودخانه رفت . سوار قایق شد و در حالی که شروع به حرکت کرده بود ، سیگاری در آورد و شروع به پک زدن کرد . نگاهش را به آسمان برد و به تماشای کوچ دسته دسته جمعی پرنده ها ایستاد . همیشه از دیدن این صحنه

ببر در زنجیر-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اسب را به جلو راندم . به چهره های آنها که یا به سمت آسمان و یا به زمین دوخته شده بود ، کردم . بعضی از آنها هم از بالای صلیب نگا هی به من می کردند و دوباره سرشان روی سینه شان می افتاد . چهره هایی بی تفاوت و یا پر نفرت . به آخرین ردیف رسیدم . مدتی صبر کردم و سپس به کنار محافظین و فرمانده نگهبانان برگشتم

آه آناستازیا دخترم 13

نمایش مشخصات بهروزعامری آه آناستازیا دخترم (13) اگر قرار باشد در عربستان بنویسیم بایستی با شکل ها و آنچه که مانع پویایی می شود در بیفتیم، مردم مانند کتاب صحبت نمی کنندو دستور زبان را ونیز شکل قراردادی ، واژگان را بفراخور دستگاه گفتاریشان بیان می کنند زبانشناسان که بیشتر با مقوله های پویای زبانی درگیرند

آوای ماه وحشی - 3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جولین را از بچگی می شناختم . از من 3 سال بزرگتر بود. و برام مثل یه خواهر و دوست خیلی خوب و نزدیک به شمار می آمد. هیچ وقت به فکر ازدواج باهاش نبودم ، یه بار رُک و صریح بهش گفتم : که خیلی دوسِت دارم ، اما می خوام ،خواهر یا بهترین دوست من برای همیشه باشی ، عشق من به تو برای ازدواج یا دوست

همان گریه که آشناست

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی صدای گریه ی زنی میآید به گوشم آشناست همان گریه که بالای جسم بی جان پدرم بلند شد و بعد از پس همان گریه که لباس نو برای عید نداشتیم بلند میشد همان گریه که از دستان لت و پار شده از سوزن های فرو رفته در دستش که صاحب پیراهن با اکراه تحویلشان میگرفتند بلند میشد همان گریه که شب ها از تاول

بدون شرح

نمایش مشخصات خسرو شهنازی قراره امروز رو مث ی مرد کار کنم و خرتو پرتای تو انباری خونمون رو بریزم تو حیاط تا راننده وانت بیاد ببرتشون سمساری آخه قراره خونه رو تخلیه کنیم واز این محله بریم. با ترفیع که بابام گرفته به قول خودش داره به زندگیمون سرو سامون میده.داریم می ریم یه محله بهترمن یکی که خیلی دلم واسه

سلنا - 2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فردای آنروز با صدای در اتاق بیدار شدم . لیندا به سمت تختم آمد و رویش نشست. لیندا : سلام ، سفر چطور بود ؟ - سلام ، خوب بود . البته آنطور ی که می خواستم نشد ، اما راضیم . قرار تصمیم بگیرن که بیان پیش ما یا نه . امیدوارم سارا هم خوشحال بشه . جسیکا بعد از اون تصادف ، ماهها روی تخت بیارستان

داستان گنجشک

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در کنار جنگلی سرسبز و زیبا مزرعه ای قرار داشت، کشاورز صاحب مزرعه که زمینهای زیاد و حاصلخیزی در اختیارش بود برای محافظت محصولاتش از گزند جانوران جنگل که بسیار زیاد بودند تلاش زیادی کرده و با ایجاد حصارهای محکم و بلند مزرعه را از گزند چهارپایان جنگل مصون و برای پرندگان که از هوا

آرزو_قسمت دوم

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) سپهر به همراه دوستش، همون که می گفت صاحب کافه است، روی یه ماکت نیمه کاره خم شده بودن. مدادی که سپهر روی گوشش گذاشته بود با لباس رنگ و وارنگش به اضافه ی شلختگی محیط اطرافش باعث شد آرزو به این فکر کنه که سپهر می توونه یک تنه، بهترین عامل برای بهم ریختن منظره ی آروم، ساکت و با کلاس کافه

دروغ لعنتی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعد ظهرِ یک روز تابستان است و هیچ ابری در آسمان نیست. جوانان و نوجوانان با لباس های رنگارنگ ورزشی در حال دویدن به دنبال توپ هستند. دروازه بان ها با دقت از دروازه های آهنی و کوچک شان مراقبت می کنند. اگر بخوبی مراقب دروازه ها نباشند، گُل می خورند مثل سپهر که بخوبی از دروازه اش مراقبت نمی کند و زیاد گُل می خورد

خاکستر-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مگان وارد اتاق شد ، او رباتی قد بلند و از نظر بدنی قوی تر از سایر رباتها و رئیس گارد حفاظتی و اطلاعاتی شرکت بود . گفتم : حتما معنی حضور مگان رو فهمیدین ، با کاترینا بر می گردین ، مگان مسئول پشتیبانی شما هم هست ، غیر مگان همتون مرخصید ، موفق باشین. همگی باهم : بله رئیس ، ممنون رئیس !

فرو ریختن یک زن

مدتهای زیادی گذشته بود روز و شب های سخت و عذاب دهنده یک روز تلفن زنگ میخوره اسم و تصویرش روی صفحه نمایش داده میشه بدون هیچ واکنشی تلفن و جواب میده بعد از گذشت تمام اون برزخ کشنده طولانی در دلش میگه "خودش برگشت." باید در این موقع چکار می کرد خوشحال باشه؟ عصبانی باشه؟ گریه

ببر در زنجیر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هنگامی که حکم ، حکمرانی سینستا را از امپراطور گرفتم ، غرق در شادی و غرور بودم. بین آن همه نامزد منطقه ، بالاخره توانستم سینستا را به چنگ بیاورم ، سرزمینی وسیع در انتهایی ترین نقطه امپراطوری ، با آبشارها ، دشت و در یاچه های زیبا ؛ رقابت شدید برای به دست آوردن این قسمت از سرزمین امپراطوری

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سی سال پدرم مدتی است که نه روزنامه ای را می خواند و نه جدولی را حل می کند.وقتی که دلیلش را پرسیدم.گفت : پسرم ! سی سال در اداره کارم همین بود ؛ حالا نیاز به استراحت دارم .این را گفت و به رختخوابش رفت. وصیت مرد راضی شد که ماشین ؛ خانه و باغ را به زن بدهد تا بله را بگوید اما او قبول نکرد و گفت : هرگز وصیت مادرم را فراموش نخواهم کرد

سِلنا

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی هواپیما در حال نشستن در فرودگاه بود . به ساعت نگاه کردم ، 3 صبح را نشان می داد . وقتی از در خروجی هواپیما پایم را روی اولین پله گذاشتم ، باران شروع به باریدن کرد. قدمهایم را به سمت ترمینال تندتر کردم . کنار ریل بازرسی منتظر رسیدن چمدانم شدم . با دیدنش آنرا برداشتم و از ترمینال خارج شدم

زندگی در سایه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی احساس می‌کنم رفته! نه اینکه کامل رفته باشد ولی حداقل حضورش کمرنگ‌تر شده! مدتی بود که بدجوری سایه‌اش افتاده بود روی زندگی ما و دلم می‌خواست هر طوری شده از خودمان دورش کنم ولی موفق نشدم و فقط وقتی خودش خواست و اراده کرد کمی از ما دور شد. شاید هم همین نزدیکی‌ها باشد و دوباره بیاید و سایه‌اش را روی زندگی ما بیندازد

آقا معلم

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند آقا معلم وارد کلاس شد. مثل همیشه بدون آنکه نیمکت‌ها را نگاه کند، بدون آنکه به بچه‌هانگاه کند، پای تخته سیاه رفت و گچ را برداشت. شروع به نوشتن کلماتی برای موضوع انشاء کرد. جمله‌ای نوشت تا ما ادامه آن را بنویسم. امروز آقا معلم زودتر از همیشه به کلاس آمده بود. وقتی برگشت و فقط من را


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >