آرشیو داستان

جوانی

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی بهار آمده است و من همچنان رو به دیوار دست بر روی چشم نهاده ام، می شمارم ثانیه ها را، ثانیه هایی که اگر آن ها را به عقب بشماری؛ لحظات تنهایی ام را خوب نشانت می دهند چنان اعداد ثانیه ها بزرگ و طولانی هستند که قلم تاب نوشتنشان را ندارد. می شمارم تا که صدایت را بشنوم، چشم از دیوار بردارم و وقتی که پیدایت کردم، به جای ساک ساک کردن محکم در آغوش کشمت اما

وقت آموختن است...

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست ! با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !! خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد! خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن

كارولين (فصل اول)

همه ي ماجرا از یک تصادف آغاز شد. این اتفاق زندگی او را کاملا عوض کرد. مو های بلند قهوه ای اش در هوا میجرخید، قطرات اشک او در زیر نور ماه میدرخشید. با چشمان بهت زده به رودخانه ی مواج نگاه میکرد. شاید در آن لحظه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان بود. از اینکه چرا تلاش کرده بود خودش را به سمت رود پرتاب کند

نظرمعلم

نمایش مشخصات نگین پارسا کم کم به دوازده اردیبهشت نزدیک میشدیم وازمن خواسته شده بود تا مجری و مدیرتدارکات جشن روزمعلم باشم...منم قبول کرده بودم...دوست داشتم برای روز معلم نظرمعلم هارو درموردشغل معلمی بدونم و بین برنامه هام قراربدم بخاطرهمین سوالمو تایپ کردم و به همه معلمادادم ...چندروزی گذشت و من ازکنجکاوی جوابا خوابم نمیبرد

خاطرات موش و خانواده هنگام دیدار هم

نمایش مشخصات مریم یانپی همه چیز آرام بود ، من مشغول انجام تکالیفم بودم ، برادر کوچکترم از تلوزیون برنامه کودک نگاه می کرد ،مادرم در کنار شومینه بافتنی به دست نشسته بود ، برادر بزرگترم در اتاق خود مشقول خواندن درس هایش بود و پدرم ورقه های دانش آموزان را که امروز صبح امتحان علوم گرفته بود صحیح می کردو مدام غر میزد که چرا دانش آموزانش درس نمی خوانند

رضایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سراسیمه وارد حیاط بیمارستان شد.پله ها را دو تا یکی بالا رفت. یک لحظه خود رامقابل پزشکی دید که مشغول توضیح دادن ماجرابود. چشمانش سیاهی رفت وفقط یک کلمه را از تصادف تنها فرزندش فهمید. مرگ مغزی !... از پشت پرده های نازک اشک و بغض در گلو مانده به ورق کاغذ زیردستش، خیره مانده بود! یاد حرف

در آستانه ی چهل و پنج سالگی

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به انگشتانش می کند انگشت حلقه اش در چهل و پنج سالگی خالیست . با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی یش هم باید بدهد . لبخند محوی روی لبش می نشیند . یعنی می شد؟؟ برای اولین بار شیرینی ذهنش لبخندش را پرنگ تر کرد .کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و نگاهی به کت و دامن خوش دوخت

سیاهی

نمایش مشخصات مزان بهرام دکتربالبخندپرسید:چه حسی داری؟ نگارباهیجان گفت:حس می کنم قراره تازه متولدبشم دکتر:پس تولدت مبارک،می خوام قبل ازاینکه چشماتو بازکنی بگی که دنیای بیرونتو چطورتصورمی کنی؟ نگاردرحالی که لبخندروی لب هایش جاخوش کرده بودگفت:من چیززیادی نمی دونم مامانم میگه درخت سبزه من نمیدونم سبز

خطاکار

نمایش مشخصات مزان بهرام باکلافگی دستی روی موهایش کشید،ازهمه چیزبریده بود،دوست داشت زندگی اش روال عادی داشته باشداماافسوس که دیگرچیزی برایش باقی نمانده بود،به چه دلش راخوش می کرد؟خانواده ای که تردش کرده بودند؟دوستانی که رفاقت نیمه راهه رابرایش تمام کرده بودند؟یاشایدهم پلیس هایی که سایه اش را باتیر

تصادف

نمایش مشخصات مزان بهرام آخرین جیغ رابادیدن صحنه ی وحشتناک تصادف وآتش سوزی ماشین کشیدم وبه زمین افتادم،چه صحنه ی دلخراشی بود باناباوری به پلاک ماشین که بعدازآتش سوزی بانهایت سرعت کنده شده وروی زمین مقابلم افتاده بودنگاه کردم نمیدانستم چندبارپلاک ماشین راخواندم،دوبار،سه بار،چهاربار،صدبار،هزاربار

آری؛این است دردِ ....

نمایش مشخصات ماریا-لشکری در تاریکی شب سایه مردی تنها را میبینم که سرش را رو به آسمان سیاه مهتابی بلند میکند و به قرص سفیدرنگ شب می نگرد.گاه و بی گاه چنگی به موهای خود و پکی به سیگار در دستش که بروی زانوانش جا خوش کرده میزند و گه گاهی نسیمی که مقصودش نا معلوم است موهایش را در هوای خنک شب می رقصاند... همچنان که به درخت سرو بلند قامت تکیه کرده

یادبودی برای بانو

نمایش مشخصات وحید رضائی گاهی اتفاقات ملموسی در ذهنم رخ میدهد، مکان ها و اشخاص مختلف ،معشوقه های بیگانه با داستان های مزحک مربوط به خودشان؛ اما باران عزیز میدانی از همه عجیب تر اینست گاهی نمیتوانم تمییز دهم کدام شان رویا بوده و کدامشان مربوط به خاطره ای در واقعیت ! این ایام بسیار خیال میبافم، آنقدر که دیگر وسعتشان از حدود ذهنم وسیع تر شده

نظافت

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد امروز جمعست. همون هفت پاشدم ولی تا هشت تو رخت خواب موندم. کلی کار داشتم که انجام بدم ولی تقریبن تا ده هیچ غلطی نکردم. هیچ وقت نفهمیدم چطور بعضیا از همون اول که از خواب پا میشن میافتن دنبال کار و زندگیشون. من با اونکه هر روز طبق عادت هفت پا میشم زودتر نمیتونم از خونه بزنم بیرون و همیشه یه یه ساعتی دیر میرسم سر کار که البته مجبورم از اون ور جبران کنم

پیوند من و خانه

نمایش مشخصات ماریا-لشکری آنقدر در خانه مانده ام که از بیرون رفتن میترسم! معلوم نیست اگر من از این خانه بیرون بروم چه کسانی را ملاقات کنم ؟ممکن است باز هم مانند 15 سال پیش دلم شکسته شود!!! امروز خداوند زنجیره پیوند سی سالگی من این خانه را میشکند و من راهی جز تسلیم ندارم. تنها همسایه مان که هر روز برای من غذاهای

تولید ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی پسرش دراز کشیده پای سریال کره ای تلویزیون #سامسونگ و با یه دستش داره با نخای نشان #آدیداس رو شلوارش ور میره... خانومش چادر محصول ترکش را رو سرش مرتب می کنه، برای بردن چایی آلبالو نشان ۱۰۰ درصد خارجی! آقای خونه گوشی اندرویدش را میگیره طرف دوستش و میپرسه؟ علی آقا تلگرام که داری! .

سرخ 1

نمایش مشخصات کامران غفوری در اتاقتون رو باز کردی هنوز لامپ رو روشن نکرده بودی ریسه ها و چراغ‌های رنگارنگ پشت سرت دلیلی بر این شدند که حتی سایه‌ی خودت هم با عجله ازت پیشی بگیره به دیوار روبه روت برخوردکنه و دست و پاش بشکنه و بشدت جراحت ببینه. خستگی و کسلی از دامان لباس قرمز ملیله دوزی و سنگ دوزی شُدَت بالا می‌رفت و همه‌ی وجودت رو زیر سلطه ی خودش گرفته بود

آخرین ایستگاه

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سپیده که دمید ، بیدار شدم . چشم هایم را باز نکرده و در مقابل فشار پلک هایم مقاومت کردم . دوست داشتم مثل همیشه یدالله بیدارم کنه ، همینطور هم شد ، چند لحظه بعد ، یدالله اومد و لحاف را از رویم به کنار کشیده و با صدایی که خشونت و مهربونی قاطی هم بود، گفت : طیبه ؛ طیبه بلند شو عزیز داداشی ؛ تا من برم نون بخرم تو هم سفره بندازیا

تفاوت مهربانی در شهر روستا

نمایش مشخصات مریم یانپی با صدایی چشمانم را باز کردم چون تازه از خواب بیدار شده بودم هنوزی هم احساس منگی می کردم برای همین یکی از دستانم را محکم روی ساعتی که روی میز کنار تختم قرار داشت و بی خبر از دنیا خوابیده بود ، کوبیدم ولی با هم صدا قطع نشد. به اطرافم نگاه کردم دیدم بعلله...... ای صدا ، صدای ساعت خراب من نیست بلکه صدای خروس همسایه است

هبوط

نمایش مشخصات مبینا صادقی خوب زندگی کردن نیازی به برطرف کردن تمام مشکلات ندارد و نیاز به هیچ واقع گرای .چه برسد به فرا واقعه گرایی پس عمر شیرین زندگی خود را به بر طرف کردن مشکلات زندگی خود تلف نکنید چون باید با مشکلات زندگی کرد و مشکلات تحمل زندگی ما را ندارند و در سراب زندگی کنار کشی می کنند و محو می شوند

دخترک تنها

نمایش مشخصات نگین پارسا دخترک باخوشحالی رتبه کنکورش رادردست گرفت و دوان دوان به سمت خانه میرفت تا ان خبررا به خانواده اش بدهد....دربین راه خاطرات دوران سخت یادش می امد ...حرفهایی که درمورد او گفته بودند تهمت های ناروا و این برگ خمیدگی کمر پدرش را راست میکند لبخند به لبهای مادرش می اورد و اشک شوق درچشمان خواهرش

زندگی و ......

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" دلم گرفته است . شامم را با بی میلی می خورم و از کافه بیرون می زنم . سیگاری روشن می کنم و به سمت خانه راه می افتم . چند قدمی دور نشده ام که صدایی مرا از حرکت باز می دارد . بر می گردم و به سمت صدا ، نگاه می کنم . "پریسا" را می بینم که دارد به سمتم می آید . می ایستم و منتظرش می مانم .نزدیک می شود و سلام می کند

کنجکاوی ۱

کنجکاوی امانم را بریده میخواهم در مورد تمام اجسام و جانداران زنده و بی جان و کهکشان و سیاره ها پرس و جو کنم. مخواهم در مورد یکی از این پدیده ها برایتان صحبت کنم. مغزو حواس یکی از همین پدیده هاست که بسیار توجه من را به خود جلب کرده . مغزو حواس انسان پدیده ای است که به طور باور نکردنی در حال عمل کرد است

رویای شیرین

نمایش مشخصات ماریا-لشکری پسرک آشفته است .گاه و بی گاه ضربه ای به تکه سنگ جلوی پایش میزند و گاهی انگشتانش را در هم گره میزند و می گشاید.منتظر مریم خواهر کوچکترش است.مدرسه اش دیر شده و هنوز پاهایش برهنه است.با خود فکر میکند اگر شماره پای او و مریم یکی نبود چه میشد؟؟؟دخترک دوان دوان از انتهای کوچه خود را به برادرش میرساند

زمستان زندگی

نمایش مشخصات مزان بهرام تصمیم خودراگرفته بود،میخواست آدمی دیگرشودمیخواست ازباتلاقی که به اسم زندگی برای خودساخته خلاص شود،درهمین افکارغرق بودکه یکی ازهمان دوستانی که موجب ازهم ریختن زندگی اش شده بودزنگ زدوازاو برای مهمانی دعوت کرد باخودگفت:این آخرین باراست،امشب بگذردازفردا آدمی دیگرخواهم شد آن

خود عاشورا

نمایش مشخصات امیر یزدی از همان شبی که عباس تصادف کرد، اضطراب و التهاب شدیدی دارم؛ هر صدای آرامی هم که می شنونم به دلم رعشه می افتد. این چند روز سخت ترین روزهای زندگی ام بوده، به آینه که نگاه می کنم چند سال پیر شدنم را می بینم. خدا هیچ کافری را به چنین روزی دچار نکند!! من اولین نفری بودم که سر جنازه داداش حسین رسیدم

شاید کمی اعتماد؟؟

نمایش مشخصات همراز محمدی استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود اگر می فهمید چه ؟؟ اگر شک می کرد ؟ مازیار پسر باهوشی بود زود می فهمید با صدای بهم خوردن در از جا پرید . مازیار عصبی بود نکند فهمیده بود از همین حالا خودش را باخته بود چند سیلی روی صورتش خواباند تا از رنگ پریدگی و حالت شک در آید . دستی به پیراهن سفید

بد شانس - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دارم فوتبال رو از تلوزیون ترمینال تهران جنوب نگاه میکنم فقط 50 هزار تومن پول همرام هست و اونم پسر خالم داده تا از شر من خلاص بشه . میخوام بازی آلمان و مکزیک رو از طریق سایت شرط بندی کنم فکر میکنم آلمان میبره ولی اگه آلمان ببازه چی ؟! بر سر دو راهی زندگی گیر کرده بودم واقعا تصمیم بزرگی

یلدا

نیم طبقه ی فوقانی خانه ای کوچک و قدیمی - آخرین شب پاییز اتاقی چند متری با دیوارهای تیره رنگ و سقفی کوتاه که با نور کم و دود سیگار پُر شده است . کنار سطل زباله ی گوشه ی اتاق که تعدادی سُرنگ استفاده شده و بطری خالی درون آن است ، انبوهی کتاب خاک می خورند . دختری جوان با اندامی کشیده

گذر زمان

نمایش مشخصات ماریا-لشکری صدای تیک تیک ثانیه شمار ساعت کابوس شب هایم شده. زمان که بگذرد،فراموش میکنی ؛ اماهنوز رد پایش باقیست... زمان که بگذرد؛برایت عادت میشود ،یک عادت بد... زمان که بگذرد؛کم کم عادتت را ترک میکنی ولیکن ؛ترک عادت مرض است... زمان که بگذرد؛دیدت نسبت به بعضی ها عوض میشود... زمان که بگذرد؛ زود میگذرد،من و تو ندارد

زندان فکر

نمایش مشخصات مبینا صادقی گفت گو کنید بخوانید بنویسد بگوید داد بزنید فریاد دلتان را باز گوکنید ار مغرتان دستور نگیرید مغز شما مرکز شما نیست قلبتان است که شما را در دست دارد کلید بند زندانتان را به دست عجایبات روز گارتان ندهید که این تمام فلاکت بشر است بنویسید تمام انچه در ذهن دارید همین زیباست پرده ی مشکی


تعداد صفحه:(40)
< 9  8  7  6  5  4  3  2  1  >