آرشیو داستان

مسخ (نامه ای به: انسان کافکایی)

نمایش مشخصات حیدر شجاعی نخستین گام برای شکستن مسخ شدگی این است که تشخیص دهی مسخ شده‌ای! (ریچارد باخ) تماشاگران مرگ، فروریختن دیوار بازدارنده را دیدند؛ و روزگاری، تو را امپراطور بی‌اقلیم و جنگجویی بیمار نامیدند؛ تا از تو پیغامی بشنوند و آسان‌ترین راه را برای سینه‌ات؛ جایی که نشان خورشید می‌درخشد،

نکته های علی و فاطمه

نمایش مشخصات پریا چیت گر سلام بچه ها حتما همه شما اطلاع دارید که دخترها از سن 9 و پسرها از سن 15 سالگی به سن قانونی می رسند من الان 9 سال دارم و برادرم 15 سال دارد راستی اسم من فاطمه است و اسم برادرم علی ما به سن قانونی رسیده ایم من امروز چند نکته را از معلم خود آموزش دیده ام و می خواهم به شما آموزش دهم من دو

تنهایی

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دیگر شده بود تمام امید و تکیه گاه اش خصوصاً که این سالهای آخر روزی نبود که تنهایی جایی رفته باشد ؛ همیشه در کنارش بود و حالا مثل هر روز ، امروز صبح با هم به پارک آمده بودند بعد از آن اتفاق .... ناگهان تنها شده بود . غم و ماتم درون چهره ی پیرزن موج می زد ، در برابر حیرت رهگذران مانند کودکان مادر از دست داده اشک می ریخت

یک اشتباه بزرگ

تازه پشت لبم سبز شده بود... غرور نوجوانی از من یک پادشاه ساخته بود همه را یک درجه پایئن تر از خودم می دیدم چون باشگاه بدنسازی می رفتم و یک بدن خوب هم به کمک آمپول و پودر برای خودم ساخته بودم همه مردم و حتی دوستای نزدیکم را ریز می دیدم حس خیلی خوبی بود قد بلند و یک بدن پر از ماهیچه و یک

صداي عجیب

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري خیلی معلوم نبود حالش خوب است یا بد. انگشتهای باریکش را که همیشه به شکل عجیبی روی کیبورد می گذاشت برداشت و بعد به تند تند خاریدن سرش مشغول شد. با خودش هم حرفی نمی زد. از جایش که بلند شد فهمید پایش به خواب عمیقی فرورفته. نشست. کمی فکر کرد. چند قدم راه رفت مثل این که سگی پایش را گاز گرفته باشد

معرفی می کنم دوست خوب من مهتاب

نمایش مشخصات سانازرضایی امشب مهتاب پشت پنجره ی سیاه خانه ی ما مهمان شده است؛ اول فکرکردم قصد آزارم را دارد نگاه خشمناکی بهش کردم و محکم چشمهایم را بستم، اما فایده ای نداشت او باز با نور حیرت انگیزش اذیتم می کرد. بیشتر از این حرصم میگرفت که هروقت باتمام خشم به او نگاه میکردم که چرا مزاحم خواب شیرین شبم شده او فقط یک نگاه نورانی با لبخندی بر لب به من زل میزد

رویا

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی زندگی رو که خلاصه کنیم میشود محبت تست روانشناسی میگوید من انقدر ارامم که گاهی شاید به نحوی نگرانی را حس میکنم سالمم ولی دلو هوای مولا کرده ... قاطی کردم نه ولی دلم تنگه دکتر توی صندلی جابه جا میشود و میگوید دفترچه بیمه تو اوردی ..؟ -من دفتر چه بیمه ندارم ... -پس برات ازاد مینویسم

آوای ماه وحشی - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مشغول کندن علفهای هرز و تمیز کردن مسیرهای آب بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد. جولین وارد مزرعه شد ، از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم . او از ماشین پیاده شد. گفتم : سلام ، از این طرفا جولین گفت: روز بخیر ، این چند وقت سرم شلوغ بود ، دانشجوهام ازم کمک می خواستن که کمکشون کنم ، ولی بالاخره تموم شد ، هم خسته و هم تنها بودم

فقط یازده ماه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی استیک نیمه آماده! چه جالب باید خوشمزه باشه! این شرکت‌ها هرروز یک‌چیز جدید می‌سازند! خوبه دیگه! زود و سریع آماده میشه! دو تا بسته سوپ و ژله! این‌طوری بهتره! حالا شد یک سفره کامل! این چیه؟ چه خوشگله! وای جای دستمال کاغذیه! شکل گل آفتابگردان! خدایا! دلم ضعف رفت! فکر کن! این را بذارم روی

مرگ برای زندگی-2

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : نمی دونم، کی هستی ، ولی باید برای امیل خیلی مهم باشی که دارت زد ! اون زنو می شناسی؟ او سکوت کرد . به سمت امیل رفتم . : این کیه ؟ او خندید و گفت : برو به جهنم هَری. - الان اونی که داره می ره توئی ، وقتی رسیدی یه جا برای منم نگه دار. جسدت زیر این بارون می مونه و ممکنه طعمه حیوونای وحشی بشه ، حیف که گرگها لاشخور نیستن

داستان های آصف

آصف پسری 14 ساله است و در خانواده ای زندگی می کند که پدرش جلیل در ارتش بعثی ها فرمانده است. آصف پسری مذهبی و پدرش اسرائیلی است. پدرش همیشه آصف را کتک می زند چون جلیل نمی خواست موقعیت شغلی اش به خطربیوفتد روزی از روزهاجلیل به خانه می آید ولی آصف متوجه نمیشود او به اتاق آصف می رود و

حقیقت تلخ است...

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی پسر و دختر جوان تَنگِ هم روی نیمکت نشسته و حسابی گرم گرفته بودند. پیرمرد به آرامی پاهایش را روی برگ‌های خشک زمین می‌کشید که از کنارشان عبور ‌کرد. صدای خنده و پچ‌پچ عاشقانه‌ی آنها که گوشش را نواخت، پاهایش سست شد و چند قدم جلوتر روی نیمکت نشست. سرش را به عصا تکیه داد

تصمیم...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی sپدرم عراقی ست و مادرم ایرانی... گلوله ها یکی پس از دیگری از کنارم رد می‌شوند، من اما هنوز تفنگ به دست و مردد ایستاده‌ام!!!

« غیرمترقبه»

از نادره اتفاقاتی که می توانست از هر ده میلیون نفر برای یک نفر بیفتد؛ این بود که چند چیز غیر قابل پیش بینی و باور نکردنی نا خوشایند؛ همه با هم و یکدفعه و در یک زمان باهم رخ دهد. آن روزهم که این اتفاق افتاد ؛ از کو تاهترین روز های سال بود. یعنی هنوز قرار بود شب که شد ؛با عمه ها و خا

دوهفته مانده به عید

نمایش مشخصات سانازرضایی تا رسیدم خانه سریع بخاری را روشن کردم برای اینکه زودتر گرم شوم بهش تکیه دادم واز پنجره خیره شدم به سفیدی برف توی حیاط که انگار قصد آب شدن نداشت، داشتم به حرف های احمقانه امروز مهرداد فکر می کردم که به بهانه کارهای عقب افتاده پایان نامه مشتری ها صبح جمعه ای مرا به مغازه کشاند وشروع

صدایی که خاموش شد

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سنگینی بار خسته‌اش کرده بود. با یک دست کیسه بزرگ گل‌کلم و هویج را گرفته بود و با دست دیگر چادرش را. نگاهی به انتهای خیابان کرد و با خودش گفت: فقط دو تا چهارراه مانده! در ذهنش نگاه شاد شوهرش را تصور کرد که با دیدن دبه‌های ترشی خوشحال می‌شود. امیر عاشق‌ترشی بود و او هرسال شهریور و

کتابِ گردشگر

نمایش مشخصات حیدر شجاعی به وجود آورندة من، زمانی مرا پدید آورد که مردم وقت هنوز به من و امثال من وابسته بودند! من پانزده سال پیش به دنیا آمدم. دو سال قبل خانمی که عازم لندن بود مرا خریداری کرد. یک روز پیش از بازگشت او به ایران، وارد کافی شاپ ایرانیان شد و پشت میزی نشست و مشغول نوشیدن قهوه گردید. آنگاه مرا از جیب پالتویش درآورد

زلزله و خالق ان

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی حالا که بیشتر دقت می کنم تازه می فهمم چقدر ما از خدایمان دور شده ایم به حدی که برای رفع بلا، برای رفع زلزله به هر نحوی التماس زمین و زمان را می کنیم. ولی... ولی نیم نگاهی به خدا نمی اندازیم. خدایی که خالق این جهان است... خدایی که قدرتش به حدی از این زلزله بیشتر است که نمی توان به زبان اورد

سِلنا - 16

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلنا : می دونم ، سخته ، ولی هرچه زودتر حلش کنیم ، به خودمون کمک بزرگی کردیم . در این هنگام سارا با عجله و خوشحالی به کنار ما آمد . سارا : یه خبر خوب براتون دارم ، جسیکا تصمیم گرفته ، روی پاهاش بایسته . ما نگاهی به هم کردیم . با خوشحالی گفتم : خیلی خوبه ، یه نگرانی ام کم می شه . سلنا : باید کمکش کنیم که سر تصمیمش بمونه و موفق بشه

مادر

نمایش مشخصات ماریه آزاد مادر نویسنده : مریم سرگزی کدپرسنلی82970831 دستم را در دستان سرد و بی جان مادربزرگم گذاشتم.تمام رنجهایی که کشیده ،در خطهای پیشانی اش هویدا بود.هنوز سنش به چهارده نرسیده بود که به زور شوهرش دادند.چندی از ازدواجش نگذشته بودکه فرزند اولش احمد به دنیا امد.حالا احمد برای خود کسی شده بود و برو بیایی داشت

آه آناستازیا دخترم (15)

نمایش مشخصات بهروزعامری یک شاهد خوب در واژه شناسی کلاسیک گفته ی آولوس جنیوس محقق ادبی است. او می گوید: نویسندگان دو گونه اند : کلاسیک و عامه . نویسنده ی کلاسیک نویسنده ایست که آثارش مورد علاقه ی طبقات بالا است. دخترم :این گفته اساس صحبتهای من در آینده خواهد بود. اما علاوه برآن کلاسیک به اصولی گفته می شد که می شود در مکتب خانه به دانش آموزان آموزش داد

رسم

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار .. مات و مبهوت به آسمان و ستاره هایش خیره مانده بود ! و نمی دانست با رسمی که خود گذاشته بود ، چه کند ؛ چوپان ده هر بار که بره ی بدنیا می آمد ، خبرش را با نشان دادن ستاره ی در آسمان به صاحبش می داد . حالا هر کسی در آبادی صاحب چند ستاره بود. و اکنون حیران مانده بود که فردا شب در

رهیدن

نمایش مشخصات محمد قبادی کلبه‌ی سیاه...  فراسوی مادّیّات، مکانِ تلاقی خیر و شر، مکانی تاریک، مکانی که جسم و  روح درآن شانه به شانه قدم برمیدارند، هزار تویی بزرگ، بدون نقشه راه، بدون راهنما، تهی از هرگونه دروغ، راهرو‌هایی تنگ و طولانی،  پیاده‌روی های بی‌وقفه تنها برای یک هدف یافتن راه خروج... درب ورودی محکم پشت سرش بسته شد

آغوش تو

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی باری دیگر در این سن و سال عروسک های کودکیم را دور خود جمع کرده ام تا انکه تو را میان انها بیابم، اما نه خبری از تو هست و نه این عروسک ها مانند ان زمان ها جوانند. بزرگترین عروسک را میان عروسک هایم انتخاب می کنم، ان را در اغوش می کشم تا شاید، تا شاید گرمای اغوش تو را باری دیگر حس کنم اما افسوس که این عروسک نه جان دارد و نه گرمای وجود تو را

همين

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري همين ديگر حرفي ندارم كه بزنم . مي گويد: كي برمي گردي ؟ نگا ه اش كه مي كنم متوجه مي شود نمي توانم جواب اش رابدهم . از پشت پنجره نگاه مي كند . توجهي به او نمي كنم . مي دانم كه هنوز آنجا ايستاده است وگوشه پرده مخملي رابه دهان گرفته است . هوا كمي گرم تر شده ومن به عادت شب هاي قبل هنوز لباس گرم پوشيده ام به خيابان كه مي رسم آهسته بر مي گردم

بچه هاي زلزله

نمایش مشخصات سما قراگوزلو به نام خدا بچه هاي زلزله تقديم به بچه هاي در خاك رفته شهر عزيزمان كرمانشاه سلام زلزله؛ ديشب كه آمدي من و ليلا و حميد را در خواب بردي،‌ نمي دانم دفتر مشقم را از زير آوار پيدا مي كنند يا نه؟ تو به خانوم معلم بگو كه تكليفم را نوشته بودم. ديشب حميد هم كه قول داده بود كمتر شلوغ كند ديگر ساكت شد

مرگ برای زندگی-1

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی در اتاق و پشت میزم ، به عکسهایی که در دستم بود ، نگاه کردم ، یک مرد به اسم جوئل و حدودا 45 ساله، و زنی جوان تر و 35 ساله به اسم تِس . افرادم را به خاطر دزدی که از من کرده بودند ،به دنبالشان فرستادم ، ولی آنها توانسته بودند فرار کنند . با صدای در ،عکسها را روی میز پرت کردم . گفتم : بیا تو

رادیو ورشو

دلم میخواست وقتی از کافه میزنم بیرون سال لعنتی دوهزار نباشه سال۱۹۴۲ باشه، هوا ابری و مه زنها با کفش های پاشنه بلند و‌پالتو‌های خز دار دامنی ، مرد ها با کلاه های ادواردی و ‌کت های بلند مشکی عرض خیابون رو طی کنن و با دیدن زنی اشنا کلاهشونو بردارن و به نشانه احترام بهم روز بخیر بگن

کیهان

نمایش مشخصات سارا یاسمینی زری نگاهی به آسمان میندازد چشمانش برق میزند نگاه ذوق زده اش را به کیهان میندازد،میگوید حیرت انگیز نیست کیهان؟ به گمانم هست .کیهان دستانش را دور بازوی زری حلقه میکند ،زری متفکرانه به آسمان خیره میشود ،کیهان نگاهش میکند به زری میگوید، زری من چه میگذره توی ذهنت ؟ زری سرش را به سوی

یلدای ما

مردبا شور و شوق وسائل پذیرائی شب یلدا را خریداری کرد آجیل گرفت با انار وهندوانه آورد منزل وگوشه ای گذاشت به امید اینکه شب هنگام دو دختر ونوهایش با پسرش وهمسرش بیایند برای مراسم شب یلدا او فکرهائی در سر داشت وبرنامه ریزی هائی کرده بود میخواست به هر کدام یکحرفی بزند چون علاقه به


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >