آرشیو داستان

خاکستر- 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی جف ، اطرافش را زیر نظر گرفت و ماشین را متوقف کرد. پس از پهن کردن پارچه بر روی زمین ، به سراغ جعبه های پشت ماشین رفت . و از داخلشان اشیایی بسته بندی و پنهان شده را بیرون آورد . بقیه با تعجب به او نگاه می کردند. با باز شدن اولین پارچه که قسمت از زانو به پایین یه پا در آن قرار داشت ، کنجکاوی شان بیشتر شد

داستان باغ بلور

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم سالهای سال بود که در باغ بلور بلورهای زیبا زندگی می کردن، خدای اونها نور بود که به همشون می تابید و درخشانشون می کرد. بلورها هر کودوم به شکلی بودن و وقتی نور از اونها رد میشد به رنگهای زیبایی در میومد که این خصلت رو نور به اونها داده بود تا بیشتر خودش رو معرفی

رانده شده-40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی : این رو تریش هم اثر می کنه ، با اینکه خیلی قدرتمنده ، با این حال این می تونه اذیتش کنه ، زیاد بهش نزدیک نشو . میلر : تریش ، یه شیطانه ، درسته ، مواقعی که باهاشم ، گردنبند رو گردنم نمیندازم . آنی : فکر خوبیه ، ولی همیشه همرات باشه ، البته خود تریش هم می دونه چکار کنه ، من تا اومدن

آهنگ زندگی ........ قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گوشی را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون زد و به حیات رفت . به گلها و گیاهان باغچه آب داد و بعد از چیدن چند شاخه گل ، به آشپزخانه رفت و بعد از خوردن صبحانه و چای ، گلها را به دست گرفت و راهی بیمارستان شد . قبل ازآنکه به نزد مادرش برود به اتاق پزشک معالج رفت و با او به گفتگو نشست . آقای دکتر

آوای ماه وحشی - 6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شروع به خوردن شام کردم . بعد از شام به پشت میزم رفتم . نقشه شهر و اطرافش را روی آن پهن کردم ، سلیک شهری در میان جنگل و کوهستان و دارای چندین رو دخانه بزرگ و کوچک بود . جنگل در شمال و جنوب شهر و کوهستان در شرق و تا پشت جنگل در قسمت شمال امتداد پیدا می کرد . قسمت غرب دشت هموار ، که با آزاد راهی به سایر شهر ها متصل می شد

ببر در زنجیر-6

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی امیل یکی از چاقوها را از ریحان گرفت و گفت : دو نفرن ! ریحان : از اینجا خارج شین ، حتی ممکنه بیشتر از این باشن. مارکوس با کمک امیل و ریحان از ساختمان بیرون رفت . از ناراحتی لبانش را گاز گرفت . چاقوهایش نتوانسته بودند ، شکار را از پا در بیاورند . با خودش گفت : لعنتی ! باهوش تر از این حرفهاست

آن سوی رود ........قسمت1

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" با پدر سوار قایق شدیم و از رودخانه عبور کردیم و به آن سوی رود رسیدیم .جایی پشت یک تپه که بجز سنگ چیزی دیده نمی شد . هوا داشت تاریک می شد و من که خیلی ترسیده بودم به پدرم نگاهی کردم و از ترس به خودم می پیچیدم . پدر مرتب به این سمت و آن سمت می رفت و مرتب سیگار می کشید . چند دقیقه بعد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدا گفتم : شیخ هر روز در مسجد از خدا برای مردم می گوید.محمود گفت : او از خدای خویش می گوید.گفتم : مگر خدای شیخ با خدای ما فرق می کند. او گفت : آری ! قلم پسر قلم را از روی میز برداشت و با دقت آن را بررسی کرد و گفت : پدر! مگر داخل قلم غیراز جوهر چیز دیگری هم هست .پدر گفت : نه ! پسر گفت : پس چرا عده ای از آن می ترسند

آوای ماه وحشی - 7

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی من را به مقابل قفس مرگ بردند . یکی از نگهبانها در قفسم را باز کرد و نگهبان دوم هم در قفس اصلی را ، وارد شدم . مردی که رویم شرط بسته بود را در میان کسانی که نزدیک قفس بودند ، دیدم. برگه اش را نشانم داد . سر تکان دادم و لبخند زدم . او هم خندید . اطرافیانش به او نگاه کردند . یکی

زن بدون سرنوشت

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی در تابلوی فیروزه ای رنگ نوشته شده «کمالیه» . اما تنها اداره پست می داند آنجا کمالیه است. قدیم در آن محل که این همه خانه نبود گوسفند سلاخی می کردند . به خاطر همین، اسم سلاخی ها روی آن محل باقی مانده است. تا نگویی سلاخی ها کسی نمی داند آنجا کجاست! عاطفه تازگی ها به محله ی سلاخی ها کوچ کرده یا پناه آورده بود تا کسی نداند او کجا زندگی می کند

چشمانت...و ديگر هيچ

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی sچشمانت خرابم كرد،رسوايم كرد،بي كسم كرد،بي اعتبارم كرد،بي حواسم كرد،بي همه چيزم كرد ولي آرزويم است،لحظه اي با تو چشم در چشم شدن تا بگيرد بازم همه چيزم را تنها تورا داشتن خوب است و ديگر هيچ هيچِ هيچِ هيچ

❤️قلب خانه ی عشق❤️

نمایش مشخصات کوثر علیزاده ❤️به نام خالق عشق❤️ گاهی متوجه صدایش نمی شوی، انگار از کار افتاده و گاهی آنقدر می تپد که نمی توانی آرامش کنی.نیاز به آرامش دارد،به محبت ،به عشق.قلبی را می گویم که خیلی ها آن را شکستند و تو........ . آیا آن زمان که اجابتم کردی،شکرگذاری ات را نکردم؟ امروز آنقدر درمانده و دلگیرم که نمی دانم چگونه آرام و قرار یابم

تقلب

نمایش مشخصات محبوبه جعفرقلی  الکی نیست. زبان تخصصی رو بیست شده.  چطوری بیست شدی؟ ما فکر کردیم بردنت کمیته انضباطی. به هیچ کدام از حرف ها توجه نمی کنم. **** ما دخترها تا آخرین لحظه، برای آخرین امتحان این ترم، جزوه هایمان را می خواندیم. پسرها عین خیالشان نبود و راحت سر جایشان نشسته بودند.  این قسمت گرامر رو خوندی؟  ای وای نه

رانده شده-39

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی با احتیاط از ساختمان خارج شدند و به طرف ماشینها رفتند . به طرف گارد ملی به راه افتادند. تریش بالای سر آنها به دنبالشان حرکت کرد . ماشینها با تمام سرعت خیابانها را طی می کردند . افراد داخل آنها آماده شلیک به هر کسی که می خواست به آنها نزدیک شود ، بودند . وارد خیابان 52 شرقی شدند ، تعداد زیادی سگ و یه موجود بالدار راهشان را سد کرده بودند

آوای ماه وحشی - 5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی - یه گرگ ! اهلیه ؟ : نه ! وحشی وحشی ، اسم هم نداره ، خواستی یه اسم براش انتخاب کن ، چون باهاش همکار می شی ! البته هر اسمی به جز گرگی ، خیلی کلیشه اییه ! کیت خندید و گفت : آدم شوخی هم هستین . گفتم : با اخم و تخم و گرفتن خودت برای بقیه به جایی نمی رسی ، در عین قدرت باید با همه مهربون و صمیمی

آهنگ زندگی ........ قسمت 2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" چند دقیقه ای آنجا ایستاد و مشغول نگاه کردن به ساحل و رهگذرانی که در آن اطراف بودند ، شد . بعد بلند شد و دوباره به بیمارستان رفت . در راهرو بیمارستان دکتر معالج مادرش را دید ، به سمتش رفت و جویای حال مادرش شد . دکتر نگاهی به او کرد و گفت : سری به مادرت بزن و بعد به اتاقم بیا تا در مورد موضوعی با هم حرف بزنیم

یک شب بارانی

نمایش مشخصات میثم توسلی گوشی موبایلش زنگ خورد و بعد از مکثی طولانی و در آخرین لحظه جواب داد : ((بله؟)) ((سلام، نگارم )) ((سلام چطوری نگار؟)) (( خوبم، زنگ زدم حالت و بپرسم و سراغی ازت بگیرم)) (( من خوب نیستم ، دلم گرفته و دل و دماغ هیچ کاری ندارم )) (( دلت چرا گرفته ؟ میخواستم واسه فردا شب دعوتت کنم بیای خونم ، یه

فرار

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از همه طرف صدا می آمد . ترس عجیبی سرتاپا وجودم را گرفته بود . از شدت ترس جرات نفس کشیدن هم نداشتم . پشت علفها پنهان شدم و از سوراخ کوچکی به دور و بر نگاه می کردم . سر و صداها که خوابید تا حدودی احساس آرامش کردم ولی با این وجود هم هنوز کم و بیش ترس داشتم . برای احتیاط همان جا ایستادم و چون چیزی به تاریکی هوا نمانده بود ، خیالم تا حدودی راحت شد

ببر در زنجیر-5

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی چرخی به دور خانه مارکوس زد . خانه ایی بسیار بزرگ که درقسمت شمالی و جنوبی به خیابان اصلی و در شرق و غربش به کوچه های فرعی ختم می شد . روز را انتخاب کرده بود ، چون در صورت شکست می توانست به سرعت درمیان مردم و مغازه ها گم شود و روی کمک کسانی که کسی را در زندان داشتند و یا برده ها حساب کند

اسکیزوفرنی دو

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سرش رو از زیر پتو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش رو اورد بیرون چک کرد پاهاش بیرون نباشه دوباره سرش.... حالا نوبت پنهان بودن سرش زیر ملافه بود بعد از وارسی حسابی که همه جا زیر ملافه هست یانه ،چون که میدونست نباید جایی شو ببینه بالاخره نامحرمه ولی باید حرف میزدن زل زد

خاکستر-4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آنی پرسید : متعلق به کجایی؟ پایگاتون همین نزدیکیاست؟ کاترینا جوابی نداد . آنی از داخل آینه نگاهی کرد و گفت : کاترینا ؟! فرانک . فرانک تکانش داد ، و سپس دستش را مقابل صورت او به حرکت در آورد . کاترینا عکس العملی نشان نداد . فرانک : باید از کار افتاده باشه ، اصلا با انسانها مو نمی زنه ! اگه دستش قطع نشده بود ، هرگز نمی فهمیدیم یه رباته

رانده شده-38

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آزونا نگاهی به آنی کرد و لبخند زد.خون از گوشه لبش بیرون زده بود. تریش صاعقه هایش را قطع کرد . با دیدن این کار او، من هم عقب نشینی کردم . آنی به طرف آزونا آمد و دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد . او هنوز از درد به خودش می پیچید و به سختی روی پاهای پر از زخمش ایستاد ، گفتم : جونتو به آنی و بخشش تریش مدیونی ، دفعه بعد سر راهم قرار بگیری ، تیکه تیکت می کنم

حس خوب زن بودن

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی برای بار آخر نگاهی به چهره‌ام در آینه انداختم تا جایی که می‌شد شالم را پایین کشیدم و از همه خداحافظی کردم و از در آرایشگاه خارج شدم. پایم که به خیابان رسید، ضربان قلبم بالا رفت! احساس کردم همه به من و موها و ابروهای رنگ‌شده‌ام نگاه می‌کنند. خیس عرق شدم. آرام از کنار پیاده‌رو حرکت کردم

انعکاس صدا

نمایش مشخصات کوثر علیزاده پدر وپسري در كوه قدم مي زدند كه ناگهان پاي پسر به سنگي گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآي ي ي))!! صدايي از دور دست آمد: ((آآآآي ي ي))!!! پسر با كنجكاوي فرياد زد: ((كه هستي؟)) پاسخ شنيد: ((كه هستي؟)) پسر خشمگين شد و فرياد زد: ((ترسو!)) باز پاسخ شنيد: ((ترسو!)) پسر با تعجب از پدر پرسيد: ((چه خبر

در تاریکی شب

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" در تاریکی شب راه روستا را در پیش گرفتیم و از مسیر جاده ی کنار نیزار به راهمان ادامه دادیم . هوا خیلی سرد شده بود و در تاریکی هوا پیدا کردن جاده خیلی مشکل بود ولی با هر زحمتی که بود آرام آرام حرکت می کردیم و امیدوارانه به پیش می رفتیم . در حالی که حرکت می کردیم "آرش" صدایم کرد و گفت که دیگر خیلی خسته شده ام و نمی توانم ادامه دهم

نو شدن را آغاز می کنم

نمایش مشخصات کوثر علیزاده تابستان امسال با تمام شادی های بسیار و تفریحات فراوان برایم خسته کننده و سرد و بی روح بود واین من بودم که روزهای متفاوتی بر ای آن نساختم و تنها دلیل مهم آن افکاری بودند که ذهن مرا رها نمی کردند و من مدام درگیر آنها بودم.من نمی توانستم اتفاقات و روزهای بسیار بد و غم انگیز را فراموش

سِلنا-3

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی به سمت ماشین رفتم ، تا وسایلم را بردارم که لیندا هم به ما اضافه شد. بلافاصله گفتم : این سِلناست ، و از امروز برای ما کار می کنه. لیندا رو به من گفت : باهاش کجا آشنا شدی؟! - از فرودگاه ، منو آورد تا خونه ! : سوارش شدی؟! با لبخند گفتم : نه ! یه کالاسکه به شکل تاکسی داره ، سوار اون شدم. لیندا : منو بهش معرفی کن

رانده شده-37

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صدای آژیر و تیراندازی در تمام شهر شنیده می شد . میلر در کنار یکی از ماشینهای پلیس ایستاده بود . سروان به طرفش آمد و گفت : فکر نمی کردم دچار چنین کابوسی بشیم ، مردم به زندان پناه بردن و خلافکارها تو شهر حکمفرمایی می کنن ، وقتی ، اتفاقی رو که تو اون خیابون افتاد رو از زبان کسانی که توسط

کاش دستهایت را گرفته بودم...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سیزده سال و هفت ماه و دوازده روز؛ انگار همین دیروز بود فاطمه، اما نه، هر لحظه‌ای از لحظه‌های بی‌تو بودن برایم قدّ یک عمر گذشت نه یک روز... درست می‌گویم دیگر، می‌بینی، حتی یک روزش را هم جا نینداخته‌ام. همه‌ی این سالها، این ماه‌ها یک طرف، این یک ساعت هم یک طرف... پس چرا به تو نمی‌رسم؟

آوای ماه وحشی - 4

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی رو به جولین کردم و گفتم : خب ! حالشون چطور بود ؟ جولین : چیزهایی که بهت یاد داده بودم رو خوب اجرا کرده بودی ، زخمشون رو بخیه زدم ،خوبه که تیراندازیت اینقدر خوبه ، با اون اسلحه ، به جای دیگه ایی می زدی ، یا می مردن و یا فلج می شدن . - واسه همه چی ممنون ، اونا آدمای خوبین . : ولی یه چیزی به نظرم عجیب بود ، چیزی رو پنهان می کردن


تعداد صفحه:(40)
< 8  7  6  5  4  3  2  1  >