آرشیو داستان

فوبیا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی جلوی در می‌ایستم و برای آخرین بار به اتاقم نگاه می‌کنم. همه‌چیز مرتب و منظم است. هیچ‌وقت اتاقم این‌قدر مرتب نبوده! یعنی هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر مرتب نبوده است! بغض گلویم را می‌گیرد. فکر اینکه این آخرین بار است که اتاقم را می‌بینم دیوانه‌ام می‌کند. به آشپزخانه می‌روم. مادر

کوتاهی به بلندای صبر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی کوتاهی به بلندای صبر ******************** بعضی وقت ها خسته ی و بدنت درد دارد انگار تمام عالم را شخم زده ای می خوابی و بعد آرام می شوی امان از دردی که نهفته تو قاب عکس روی دیوار افکارت را بدجور شخم می زند و تو ساعت ها زل میزنی به قاب عکس و خیره می مانی ..... بعضی وقت ها بعضی دردها همیشگی

خواب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار یکباره چشم گشود و شروع کرد به دویدن. در تاریکی شب سر بالایی کوه را یک نفس و بی محابا بالا می رفت. قطرات اشک با عرقش همراه شده بود ولی همچنان می دوید. چهره تک تک آنها که فردا از او جواب می خواستند لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمی شد. او مدام خود را لعن و نفرین می کرد که چرا خوابش برده است

پدربزرگ زنده میشود

نمایش مشخصات حدیث کوهی با رسیدن به خونه زنگ در رو زدم، کسی جواب نداد حدود دو بار و سه بار دیگه هم امتحان کردم ولی انگار نه انگار..... با صدای کسی به پشت برگشتم!!!!مرد: دخترم کسی خونه نیس زنگ نزن! با دیدن شخصی که مقابلم دیدم امکان نداشت باور کنم که پدربزرگ شهیدم جلوم ایستاده دو قدم به عقب رفتم... ولی او با لبخندی به من و عکس العمل هایم خیره شده بود

نیامدی،دیر کردم!

بعد از چند مدت طولانی قرار بود یکدیگر را ملاقات کنیم از چند روز قبل در تکاپو بودم لباس هایم را یک به یک تن زدم تا ببینم کدامشان بیشتر روی تنم می نشیند با هر جفت از کفش هایم زمین را متر کردم تا ببینم با کدامیک راحت تر میتوانم کنارش قدم بزنم تمام گل های گلفروشی را یک به یک بوییدم تا

یک تجربه - درباره داستان "روشن-خاموش"

نمایش مشخصات حسین شعیبی سال‌ها قبل؛ در حدود بیست و چهار-پنج سال پیش، کتابی می‌خواندم به نام "سینما به روایت هیچکاک" ترجمه پرویز دوایی، که مصاحبه فرانسوا تروفو با آلفرد هیچکاک بود در مورد فیلم‌هایش. هیچکاک ماجرای نوازنده فلوتی را تعریف می‌کرد که در ارکستر سمفونیک وقتی نوبتش می‌شد فقط یک نت می‌نواخت

کبریت هوشمند

نمایش مشخصات رجبعلی باقری دست تک پسر هفت ساله اش را محکم گرفته بود و از صحن حرم امام رضا (ع) به سمت مسافرخانه ای که در همان نزدیکی جوار آقا گرفته بودند در حرکت بود. هنوز چشمانش خیس اشک بود و دلش حسابی گرفته بود. سال 85 بود. همسرش در حادثه ی تصادف رانندگی عمرش را به او و تنها یادگارشان افشین داده بود... سر کوچه متوجه جمعیتی شد که دور خانم فالگیری را گرفته بودند

پیدا می شود

نمایش مشخصات رها تمیمی بالاخره سر و کله اش پیدا می شود از میان دل شکستگی ها و دل دل زدن هایت وسط روزمرگی و‌ تکرارهای طاقت فرسایت روبروی ناباوری ها، باورهای درست یا نادرستت کنار قلب یخ زدهٔ متروکت، بی احساسی های مزمنت به جای ساعت خواب رفتهٔ بی شوقت، زنگ بیدارباش در تک تک ثانیه هایت می زند آغاز می شود،

دیوارها فرو میپاشند.

نمایش مشخصات سارینامعالی : وقتی تو هم دختر شدی،انگار بلای آسمونی اومد تو جونم، با اومدن تو من بدبخت تر شدم...باباتو راضی کرده بودن اگه این یکیم دختر شد....بره سراغ یکی دیگ.... روزایی که باهم تنها بودیم...کلی التماست کردم پسر باشی... مینا زانوهایش را بغل گرفته بود با صدای گرفته گفت:اگه به من بود اصلا دنیا نمیومدم مامان

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی قسمت سوم ثبت نام انجام شد . با مدیر خدا حافظی میکند و از مدرسه خارج میشوند . برادر گلگز تعجب میکند چرا سوالی نپرسید !!! سوال میکند ٬چرا ساکتی جوابی نمیدهد از مدرسه به خانه میروند و گلگز نه سوالی میکندنه چیزی می خورد ٬میرود از برادر بزرگش میپرسد ؟ساده نباشد یعنی چی برادرش جواب میدهد یعنی زرنگ باشد گول کسی رو نخورد باهوش باشد

انقراض دایناسورها 3

حدود سي سال از اون زمان ميگذره . از پدر بزرگ جز مشتي پوست و استخون چیزي به جا نمونده بود كه اونم دو سال پیش به آغوش سرد گوری یخ زده در كوهپایه مملو از برف كه روزگاری یونجه زار بر گرفته از دستان قوي و پینه بستش بر دامنه اش بوسه میزد سپرديم . وقتي تنش رو به آغوش گرفتم تا داخل خاكي بذارم که همیشه بهش میباليد از سبك وزنيش تعجب كردم

انقراض دایناسورها 2

سلامي دوباره , يكي از كارهايي كه پدر بزرگم خیلی باهاش حال میکرد اين بود كه دم غروبا وقتي كار يونجه زار تموم ميشد با بقيه روستاييها ميشستن پای چشمه کاغذ و چوب سیگار و توتونو در ميآ وردن, سیگراشونو میپیچیدن و با فندكاي بنزينيشون سيگارارو میچاقیدن . بعد تعدادي از اوناهم كه معمولا

داستان گل و آفت

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی گل تنهاست و جز خودش کسی رو نداره و احساس تنهایی میکنه، آرزوش داشتن یه هم دمه تا بتونه با اون لحظات کوتاه زندگیش رو زیباتر کنه. گل که در تمام عمرش با کسی همصحبت نبوده فکر میکنه اگه موجودی بجز خودش باشه اونهم زیبا رو و زیبا باطن هست. با همین افکار روزها رو به شب و شب ها رو به روز میرسونه

سلنا - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم . لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش

ببر در زنجیر - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی بعد از آن بود که به او گفتم : باید در 100 مسابقه پیروز بشی ، تا آزادت کنم . او در روزی که می خواست آخرین مسابقه اش را بدهد ، در چشمانش درخشش خاصی دیده می شد . وقتی دروازه بالا رفت ، او با قدمهایی بسیار مطمئن و محکم وارد میدان شد . در گوشه دروازه ایستادم ، مبارزه شروع شد ، حرکاتش بسیار

نسل به نسل تا کجا؟

نمایش مشخصات پریناز.ک بازهم شب شد. فرداصبح روزتازه ای نیست. همه چیز ازنو آغاز نمی شود.اتفاق جدیدی درراه نیست! همان آدمهای تکراری با افکارپریشان، خلق وخوی تند و فکر بسته! یک جوان دهه شصت که در یک محیط کاردولتی باافراد به اصطلاح سابقه دار و مسن تر مشغول به کار شده است. همان هایی که درحال حاضر فرزندانشان هم قد و قواره ی او هستند

داستان صخره سیاه و آب

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی در سرزمینی خشک و بیابانی صخره ای سیاه زندگی میکرد که سالهای سال در گوشه ای تنها افتاده بود و هر روز هزارن بار شکر می کرد که مرگ به سراغش نمی آید و او میتواند به زندگی خود ادامه دهد٬ در این سر زمین مرگ حاکم قدرقدرت بود و همه از او سخت می ترسیدند، زیرا هر کس که فرمانیش میکرد را نابود

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خداوندهر دو جهان قسمت اول امیدوام این چند سالی که از خداوند عمر گرفتم پروردگار یکتا از این بنده کوچک خود راضی باشد یا حق برای من دنیا خیلی زیباست٬ فاطمه گودرزی هستم از استان البرز شهر کرج روستای دروان روستای دروان قدمت دیرینه دارد ٬ از دختر که در این روستا در سال

انقراض دايناسورها 1

سلام باز افتاديم تو وادي هذیون گویی و دنبال يه گوش بیکار. يه چیزي هست كه هميشه منو ميترسونه و اين ترسو هميشه با خودم يدك ميشكم . نميدون اسم اين ترسو چی بذارم . شايد انقراض دايناسورها . بچه که هستی همیشه فکر میکنی بابات قویترین مرد روي زمينه و هر كاري از دستش بر ميآد. مادر آدمم كه مهربون ترين و يه پناهگاه

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت دوم امید وارم از قسمت اول داستان لذت برده باشید دختر کوچک خانواده در کنار خانواده مهربان خود کم کم بزرگ میشود ۵ساله شد و خانواده توان جواب دادن به سوالات اورا دیگر نداشتند زیاد سوال میکند و اگر جواب نمیدادند گلگز گریه میکرد و میخواست هرسوالش جوابی داشته

دنیای فانی

نمایش مشخصات امیر محمدرنجبر بعضی چیزا با عقل جور در نمیاد . بعضی چیزا سرجاش نیست. بعضی حرفا درست زده نمیشند و اما بعضی کارا حساب و کتاب ندارد . گربه از بالا پشت بوم میپرد. زرافه بچه میزاید. دنیای خالی پر هیاهو . پر از حجمه ی عقل و منطق و فکر و ذهن در سرابی از اندیشه و خیال و چنین برمیگزینیم.که چی چیزو چی، لایق ماست ولی گزاف است و گزاف است و گزاف

داستان نامه مادر

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی صدای توپهای روسی چند دقیقه ای هست که قطع شده و ما برای مختصر استراحتی به سنگرهای پشتیبانی برگشتیم. من جوری که کسی متوجه نشه آخرین نامه مادر رو از جیبم در میآرم و برای چندمین بار میخونمش «اشتفان عزیز سلام، امیدوارم هر کجا که هستی حالت خوب باشه٬ حال من خوبه و هیچ مشکلی ندارم و با رفتن

برای فردا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی با عجله در کمد را باز کرد. دستانش به سرعت درمیان لباس ها و کیف ها و کفش ها جستجو می کرد. نگران بود دیر برسد و پسرش دچار مشکل شود. به سرعت کیف چرمی مشکی را باز کرد. خدا خدا می کرد سند خانه آنجا باشد ولی نبود. با عصبانیت کیف را گوشه کمد پرت کرد. این کار باعث شد، جعبه کفش قدیمی که کنار کمد بود پایین بیفتد و محتویاتش روی زمین پخش شود

دیوارها فرو میپاشند

نمایش مشخصات سارینامعالی ... از دور و نزدیک کنارش میایند تا واسطه ای شود بین خدا و بنده هایش ! مظلومی ک زیر حکم اوست،از حساب کتاب دنیا خاطر جمع میشود،... زمین او را طوری در آغوش گرفته بود که انگار آخرین فرزندش است. ........................ در خانه را که باز کرد کاغذ تا خورده ای از لای در زیر پایش افتاد؛ خم شد و نامه را گرفت

چرا نمی نویسم؟!

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي یک فایل باز آماده برای تایپ؛ یک فنجان چای خوشرنگ در ماگ قرمز با آرم نسکافه و یک سکوت دلپذیر مهیاست. اما نمیدانم چرا ترجیح می دهم کنترل تلویزیون را در دست بگیرم و ساعتها و بی وقفه کانالها را بالا و پایین کنم؟! نمیدانم چرا انگشتم روی صفحه موبایل روی تلگرام مدام میلغزد؟! چه خوب است

زندگی

لبِ پنجره نشستم و به اندازه چهار انگشت پنجره را باز کردم که هم صدای باران را واضح تر بشنوم و هم بوی خاک تازه را حس کنم. خدا را شکر، خانه از خیابان اصلی دور افتاده وگرنه الان به جای صدای باران، صدای بوق و سر خوردن چرخ های ماشین و گهگاه دشنام راننده ها را می بایست می شنیدم و احتمالا بوی

روشن-خاموش

نمایش مشخصات حسین شعیبی ساعت شش‌وبیست‌وپنج دقیقه با زنگ ساعت از خواب بیدار شد. به مدت هفت دقیقه مسواک زد. به حمام رفت و ریش یک‌روزه‌اش را تراشید. به صورتش ادکلن زد. موهایش را سشوار کرد و با ژل به آن حالت داد. جلوی آیینه ایستاد و با قیچی موهای زائد بینی و گوش خود را گرفت و ابروی خود را مرتب کرد. صبحانه خود را در آرامش خورد

دعام مستجاب شد،عشقم خوشبخته!

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی خفه شدم! خفه شدم،هيچي نگفتم نگاهمو انداختم پايين اشكامو با پشت دستم پاك كردم رومو برگردوندم دستامو تو جيبم كردم نفس عميق كشيدم راهمو گرفتمو رفتم خونه كه رسيدم شمارشو گذاشتم ريجكت ليست تو تلگرام هم يه پي ام دادم گفتم پسر بدي به نظر نميومد خوشبخت بشي بعدش بلاكش كردم از اون

هدیه تولد

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی قدمهایش را آهسته برمی داشت و گاهی به اطرافش نگاه می کرد ، مرغان دریایی ، صدای برخورد امواج با اسکله ، نگاهی به پولهایی که بابت کارش داده بودند کرد ، برای خرید هدیه ، کم بود . مدتی بعد صدای نواختن سازی توجهش راجلب کرد ، دنبال مکانش گشت . مردی در گوشه ساحل روی نیمکتی نشسته بود و آکاردئون می نواخت ، می دانست که می تواند هم به او و هم خودش کمک کند

"علی جوبی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده سر و کله علی جوبی وقتی پیدا می شد که بهش خبر می دادن یه سکه 5 زاری یا یه تومنی افتاده توی جوی آب و صاحبش یا ازدست کردن تو لجن عقش می گیره و یا اینکه از خیر اون سکه گذشته.اسم سکه و جوب که کنار هم قرار می گرفت مثل اجنه ای که موشو آتیش زده باشن پیداش می شد.یه چهره آفتاب سوخته که کمتر ردپایی از لبخند می شد توش پیدا کرد


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >