آرشیو داستان

کلاه پشمی

نمایش مشخصات داود عزیزی صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

ویرایش

نور محبوس در حباب، خسته از نورافشانی های مکرر و یکنواخت، گاهی چشمانش را کوچک می کرد و با خنده های شیطانی، عکس سیاه و سفید پیری را که به فاصله چند سانتی متری اش در آغوش قابی میانسال آرمیده بود،مورد اذیت و آزار قرار می داد. آنقدر در خباثتش، پافشاری کرد که عکس بداقبال با قاب همدست شد و دست به عمل ریسک آمیزی زد

سوال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار پسرک روز اول مدرسه اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد ، حیاط دبستان تازه اش بود که خط کشی نداشت ؛ خوشحال شد که دیگر درصف نمی ایستد . و اولین حرف ناظم مدرسه هم که گفت : بچه ها مدرسه خانه دوم شماست ! خوش آمدید !! درحالیکه صدای قهقه مدیر دبستان با دهان پرازشیرینی درفضای کوچک حیاط پیچیده بود،

امروز

هنوز هم خیره به کتاب در دستش بود.کی زمانش میرسید تا خواندن این کتاب به پایان برسد.هر زمان بهانه ای برای نخواندنش داشت اما امروز باید بیخیال بهانه ها میشد و تمرکزش را برای به پایان رساندن کتاب میگذاشت.صفحه لول کتاب را بازکرد تا شروع به مطالعه بکند اما ناگهان سر و صدای بچه های محله که مشغول فوتبال بازی کردن بودند بلند و بلندتر بگوش رسید

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت ششم وقتی به خانه برگشتم از حیاط آمدم خواهرم دید به مادرم گفت: چرا از حیاط میاید باز هم دسته گل آب داده مادرم پرسید تو که هیچ وقت از حیاط نمی رفتی حالا چی شده دو روزی هست که کار های عجیبی می کنی؛ خودت بگو چی شده کمی نگاه کردم به مادرم جواب نداده رفتم تو خونه دیدم پدرم

بد شانس - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی باز سوار اتوبوس شدم البته با این تفاوت که بلیط نداشتم و باید پول میدادم تنها دارایی م 5 تومن رو دادم به شاگرده از جیبش پول خرد در اورد -که بده بهم ، بعد یه نگاه کرد و گفت هارالی سان ؟؟ گفتم تبریز با یه نگاه که انگار گنج پیدا کرده گفت برو بشین پیاده شدنی بیا بقیشو بگیر. از داخل اتوبوس

توت تلخ

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی پدر از درخت توت خونه متنفر بود، مشکلی با خود درخت نداشت، دیگه از نگاه کردن به تنه باشکوهش و ایستادن زیر سایش خسته شده بود، با اینکه مزه توت سیاه رو دوست داشت، هربار که توت های روی زمین رو می دید عصبی میشد، یا نصف شب وقتی با سرو صدای گربه بیدار میشد و می دید که هیچ راه دیگه ای واسه

سرخ 2 پایان

نمایش مشخصات کامران غفوری سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکس‌های اسرین و نسرین روی دیوار، کنار‌عکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر می‌رسیدند......... دوباره سرت رو تو همون بالش سفیدت فرو بردی و صدات رو خفه کردی که اسرین با بچه‌ی توی بغلش اومد تو اتاق و کنارت نشست و دست تو موهای کم پشتت کشید و

خیابان کرم ها

نمایش مشخصات همراز محمدی امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند . گوشش را تیز

بد شانس - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی هر چقدر بازی رو به جلو میرفت احساس غلط کردم خاصی تو وجودم داشت جوانه میزد ، تا اینکه دقیقه 35 مکزیک در عین ناباوری به آلمان گل زد . در حالی که عرق سردی رو پیشونیم نشست تو دلم گفتم تیم های فوتبالم مثل انسان ها یه اوجی دارن و یه نزولی همینجور سینوسی حرکت میکنیم. بازی داشت تموم میشد و

سرود ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی sبعد از سرود ملی یک بار دیگر همه دست گذاشتند روی لبه های صندلی سالن همایش و بلند شدند به احترام ورود کسی که دست و پایی نداشت!

جوانی

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی بهار آمده است و من همچنان رو به دیوار دست بر روی چشم نهاده ام، می شمارم ثانیه ها را، ثانیه هایی که اگر آن ها را به عقب بشماری؛ لحظات تنهایی ام را خوب نشانت می دهند چنان اعداد ثانیه ها بزرگ و طولانی هستند که قلم تاب نوشتنشان را ندارد. می شمارم تا که صدایت را بشنوم، چشم از دیوار بردارم و وقتی که پیدایت کردم، به جای ساک ساک کردن محکم در آغوش کشمت اما

وقت آموختن است...

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست ! با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !! خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد! خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن

كارولين (فصل اول)

همه ي ماجرا از یک تصادف آغاز شد. این اتفاق زندگی او را کاملا عوض کرد. مو های بلند قهوه ای اش در هوا میجرخید، قطرات اشک او در زیر نور ماه میدرخشید. با چشمان بهت زده به رودخانه ی مواج نگاه میکرد. شاید در آن لحظه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان بود. از اینکه چرا تلاش کرده بود خودش را به سمت رود پرتاب کند

نظرمعلم

نمایش مشخصات نگین پارسا کم کم به دوازده اردیبهشت نزدیک میشدیم وازمن خواسته شده بود تا مجری و مدیرتدارکات جشن روزمعلم باشم...منم قبول کرده بودم...دوست داشتم برای روز معلم نظرمعلم هارو درموردشغل معلمی بدونم و بین برنامه هام قراربدم بخاطرهمین سوالمو تایپ کردم و به همه معلمادادم ...چندروزی گذشت و من ازکنجکاوی جوابا خوابم نمیبرد

خاطرات موش و خانواده هنگام دیدار هم

نمایش مشخصات مریم یانپی همه چیز آرام بود ، من مشغول انجام تکالیفم بودم ، برادر کوچکترم از تلوزیون برنامه کودک نگاه می کرد ،مادرم در کنار شومینه بافتنی به دست نشسته بود ، برادر بزرگترم در اتاق خود مشقول خواندن درس هایش بود و پدرم ورقه های دانش آموزان را که امروز صبح امتحان علوم گرفته بود صحیح می کردو مدام غر میزد که چرا دانش آموزانش درس نمی خوانند

رضایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سراسیمه وارد حیاط بیمارستان شد.پله ها را دو تا یکی بالا رفت. یک لحظه خود رامقابل پزشکی دید که مشغول توضیح دادن ماجرابود. چشمانش سیاهی رفت وفقط یک کلمه را از تصادف تنها فرزندش فهمید. مرگ مغزی !... از پشت پرده های نازک اشک و بغض در گلو مانده به ورق کاغذ زیردستش، خیره مانده بود! یاد حرف

در آستانه ی چهل و پنج سالگی

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به انگشتانش می کند انگشت حلقه اش در چهل و پنج سالگی خالیست . با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی یش هم باید بدهد . لبخند محوی روی لبش می نشیند . یعنی می شد؟؟ برای اولین بار شیرینی ذهنش لبخندش را پرنگ تر کرد .کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و نگاهی به کت و دامن خوش دوخت

سیاهی

نمایش مشخصات مزان بهرام دکتربالبخندپرسید:چه حسی داری؟ نگارباهیجان گفت:حس می کنم قراره تازه متولدبشم دکتر:پس تولدت مبارک،می خوام قبل ازاینکه چشماتو بازکنی بگی که دنیای بیرونتو چطورتصورمی کنی؟ نگاردرحالی که لبخندروی لب هایش جاخوش کرده بودگفت:من چیززیادی نمی دونم مامانم میگه درخت سبزه من نمیدونم سبز

خطاکار

نمایش مشخصات مزان بهرام باکلافگی دستی روی موهایش کشید،ازهمه چیزبریده بود،دوست داشت زندگی اش روال عادی داشته باشداماافسوس که دیگرچیزی برایش باقی نمانده بود،به چه دلش راخوش می کرد؟خانواده ای که تردش کرده بودند؟دوستانی که رفاقت نیمه راهه رابرایش تمام کرده بودند؟یاشایدهم پلیس هایی که سایه اش را باتیر

تصادف

نمایش مشخصات مزان بهرام آخرین جیغ رابادیدن صحنه ی وحشتناک تصادف وآتش سوزی ماشین کشیدم وبه زمین افتادم،چه صحنه ی دلخراشی بود باناباوری به پلاک ماشین که بعدازآتش سوزی بانهایت سرعت کنده شده وروی زمین مقابلم افتاده بودنگاه کردم نمیدانستم چندبارپلاک ماشین راخواندم،دوبار،سه بار،چهاربار،صدبار،هزاربار

آری؛این است دردِ ....

نمایش مشخصات ماریا-لشکری در تاریکی شب سایه مردی تنها را میبینم که سرش را رو به آسمان سیاه مهتابی بلند میکند و به قرص سفیدرنگ شب می نگرد.گاه و بی گاه چنگی به موهای خود و پکی به سیگار در دستش که بروی زانوانش جا خوش کرده میزند و گه گاهی نسیمی که مقصودش نا معلوم است موهایش را در هوای خنک شب می رقصاند... همچنان که به درخت سرو بلند قامت تکیه کرده

یادبودی برای بانو

نمایش مشخصات وحید رضائی گاهی اتفاقات ملموسی در ذهنم رخ میدهد، مکان ها و اشخاص مختلف ،معشوقه های بیگانه با داستان های مزحک مربوط به خودشان؛ اما باران عزیز میدانی از همه عجیب تر اینست گاهی نمیتوانم تمییز دهم کدام شان رویا بوده و کدامشان مربوط به خاطره ای در واقعیت ! این ایام بسیار خیال میبافم، آنقدر که دیگر وسعتشان از حدود ذهنم وسیع تر شده

نظافت

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد امروز جمعست. همون هفت پاشدم ولی تا هشت تو رخت خواب موندم. کلی کار داشتم که انجام بدم ولی تقریبن تا ده هیچ غلطی نکردم. هیچ وقت نفهمیدم چطور بعضیا از همون اول که از خواب پا میشن میافتن دنبال کار و زندگیشون. من با اونکه هر روز طبق عادت هفت پا میشم زودتر نمیتونم از خونه بزنم بیرون و همیشه یه یه ساعتی دیر میرسم سر کار که البته مجبورم از اون ور جبران کنم

پیوند من و خانه

نمایش مشخصات ماریا-لشکری آنقدر در خانه مانده ام که از بیرون رفتن میترسم! معلوم نیست اگر من از این خانه بیرون بروم چه کسانی را ملاقات کنم ؟ممکن است باز هم مانند 15 سال پیش دلم شکسته شود!!! امروز خداوند زنجیره پیوند سی سالگی من این خانه را میشکند و من راهی جز تسلیم ندارم. تنها همسایه مان که هر روز برای من غذاهای

تولید ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی پسرش دراز کشیده پای سریال کره ای تلویزیون #سامسونگ و با یه دستش داره با نخای نشان #آدیداس رو شلوارش ور میره... خانومش چادر محصول ترکش را رو سرش مرتب می کنه، برای بردن چایی آلبالو نشان ۱۰۰ درصد خارجی! آقای خونه گوشی اندرویدش را میگیره طرف دوستش و میپرسه؟ علی آقا تلگرام که داری! .

سرخ 1

نمایش مشخصات کامران غفوری در اتاقتون رو باز کردی هنوز لامپ رو روشن نکرده بودی ریسه ها و چراغ‌های رنگارنگ پشت سرت دلیلی بر این شدند که حتی سایه‌ی خودت هم با عجله ازت پیشی بگیره به دیوار روبه روت برخوردکنه و دست و پاش بشکنه و بشدت جراحت ببینه. خستگی و کسلی از دامان لباس قرمز ملیله دوزی و سنگ دوزی شُدَت بالا می‌رفت و همه‌ی وجودت رو زیر سلطه ی خودش گرفته بود

آخرین ایستگاه

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سپیده که دمید ، بیدار شدم . چشم هایم را باز نکرده و در مقابل فشار پلک هایم مقاومت کردم . دوست داشتم مثل همیشه یدالله بیدارم کنه ، همینطور هم شد ، چند لحظه بعد ، یدالله اومد و لحاف را از رویم به کنار کشیده و با صدایی که خشونت و مهربونی قاطی هم بود، گفت : طیبه ؛ طیبه بلند شو عزیز داداشی ؛ تا من برم نون بخرم تو هم سفره بندازیا

تفاوت مهربانی در شهر روستا

نمایش مشخصات مریم یانپی با صدایی چشمانم را باز کردم چون تازه از خواب بیدار شده بودم هنوزی هم احساس منگی می کردم برای همین یکی از دستانم را محکم روی ساعتی که روی میز کنار تختم قرار داشت و بی خبر از دنیا خوابیده بود ، کوبیدم ولی با هم صدا قطع نشد. به اطرافم نگاه کردم دیدم بعلله...... ای صدا ، صدای ساعت خراب من نیست بلکه صدای خروس همسایه است

هبوط

خوب زندگی کردن نیازی به برطرف کردن تمام مشکلات ندارد و نیاز به هیچ واقع گرای .چه برسد به فرا واقعه گرایی پس عمر شیرین زندگی خود را به بر طرف کردن مشکلات زندگی خود تلف نکنید چون باید با مشکلات زندگی کرد و مشکلات تحمل زندگی ما را ندارند و در سراب زندگی کنار کشی می کنند و محو می شوند


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >