آرشیو داستان

دزد و خورجین

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) دزد و خورجین نیمه شب بود. دزد بسم الله الرحمن الحیم گویان از دیوار بالا کشید و خود را به داخل حیاط انداخت. برای اینکه هنگام سقوط صدای کفش هایش توجه صاحب خانه را جلب نکند؛ زیر کفه ی کفش هایش را با لایه ای پنبه زخیم پوشانده بود. از کنار دیوار حیاط تا در خونه ده قدمی فاصله بود. نیم خیز خود را به در رساند و خیلی آهسته وارد خونه شد

معمولا اتفاق نمی افتد!

نمایش مشخصات فرزاد جهانبانی فرنوش عینک دودی اش را از چشمش می چرخاند، بالای سرش و از بین جمعیت سیاه پوش، نگاهی به قد و بالای بلند و ورزشکاری مردی می اندازد و آرام به دخترعمویش می گوید: - وَو... مینو اونو باش، عجب تیپی، چه هیکلی + هیس! الانه که یکی بشنوه - برو بابا، من چی می گم اونوقت تو چی می گی، ببین چجوری راه

داستان تقیه فلسفه = سکوت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تقیه فلسفه = سکوت *************************** سکوتم یک هجی دارد سکوتی به بلندای تمام بایدهای که نباید شد یا نباید های که باید شد و این نبایدها شد تقدیر ما و باید های که شد اقبال یا جبر ما فلسفه ی خیار و تعقل ما یا در باتلاق غفلت اسیر شده یا در خواب زمستانی بسر میبرد نمیدانم؟ این

سگ احمق

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سگ جلوی قصابی ایستاده و به چشم های قصاب زُل زده بود. دو سه باری سگ را از جلوی مغازه دک کرد اما هربار چند قدمی دور میشد و باز جلوی قصابی بر میگشت. قصاب اینبار از مغازه بیرون آمد تا سگ را فراری دهد اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود: «لطفا سه کلیو گوشت بدین.» صد هزار تومان هم همراه کاغذ بود

رویا

نمایش مشخصات محمد ملکی ما یه اکیپ خیلی صمیمی بودیم خیلی همدیگرو دست مینداختیم ، شوخی میکردیم ، میخندیدم بی ریا بودیم ، دوستیمون دوستی بود هر از چند گاهی یکی رو سوژه میکردیم میخندیدم بهش بعد باز نفر بعدی یه بار ، نوبت نوبته اون شد هی بهش میگفتیم دماغ پفکی ، هوا سرد میشد دماغش قرمز میشد ، عصبانی میشد ، دماغش قرمز میشد ، خجالت میکشید و

شب های گالیک ( بخشی از کتاب)

انچه مرا ازرده خاطر میسازد سختی ها و ناهمواری ها زندگی ملال اورم نیست . بلکه بی فرجام بودن و تنهایی عمیقی که در درون خود احساس میکنم مرا به قتل میرساند. افکار واهی و پوچ، سیاهی مطلق روزهای نامفهموم من . اینده ای که نباشد بهتر است . کلمات سفت و سخت و افکار بی معنی . گذرگاه های ذهنم تاریک و سرد شده اند

انقلاب بیابان

نمایش مشخصات مبینا صادقی در روزگار قدیم رفتن به بیابان سخت بود در یک جنگ فردی به بیابان رفت و فهمید که قومیت برزاده آن تاثیر ندارد و رفت به سوی عماق فکر متراکم اندیشه ی فضیلت بخش خود و او در جان خیال بیابان به بیان کوچک تری از آینده ی تکامل رستاخیزی رسید که مردگان را به رستا خیزی بی پایان دعوت میکرد و در اعماق

امروز بهار است...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مردی نابینا که کاری برای امرار معاش جز گدایی از دستش ساخته نبود؛ او در روزهایی که هوا خوب بود و سرما یا بارندگی او را اذیت نمیکرد برای گدایی از اطراف به شهر می آمد و سر پله های ساختمانی در یکی از خیابان های شهر می نشست و منتظر میماند که مردم به او کمک کنند. او در جلوی خود جعبه ای مقوایی می گذاشت تا مردم پول ها و صدقات خود را داخل آن بریزند

كنكور جون! مجيد جون!

نمایش مشخصات حسن ایمانی " كنكور جون! مجيد جون! " با نگاه اول چیزی از سوال بيست و شش نفهمید. _در دنباله مثلثي ، مجموع هر دو جمله متوالي ، كدام دنباله را تشكيل مي دهند؟ مربعي ، حسابي ، هندسي ، فيبوناتچي بیشتر از قبل روي سوال زوم شد. مخش مثل لباس های توی لباسشویی مچاله شد! برای بار شصتم ته مداد را جوید!

این یکی از کجا اومد؟

رابطه مستقیمیه بین اختلاف سنی فرزند اول و آخر خانواده با هم و میزان ارزش و احترامی که پدر و مادر آن خانواده برای هم، فرزندانشان و دیگران قائل اند. عرض میکنم چگونه کوچک که بودیم سوال و پاسخ های کودکانه مان در یک جمع خودمانی کافی بود برای سرگرم نگه داشتن و خندیدن بزرگ ترها به حرفهایمان

امام جوانمرد

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) امام جوانمرد[1] سال 36 قمری بود و بعد از بیعت مردم در مدینه با علی(ع)؛ "معاویه" با علی(ع) سر باز زد و حاضر به واگذاری امارت شام هم نشد و علی(ع) هم اصرار داشت که "معاویه" فورأ از شام خارج شده و خود را به مدینه برساند و "سهل بن حنیف" را جانشین وی در شام کرد. معاویه به خونخواهی "عثمان" لشکری بذای مقابله با علی(ع) آماده کرد و علی(ع) هم از کوفه عازم جنگ شد

چشم‌به‌راه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آرام و ساکت روی نیمکت فلزی نشسته بود و به همهمه اطرافش گوش می‌کرد. بعد از چند لحظه خسته شد. عصایش را برداشت و به عادت همیشه دست‌هایش را روی عصا گذاشت و صورتش را به دست‌هایش تکیه داد و چشم‌هایش را بست. حتی با چشم‌های بسته هم می‌توانست تشخیص دهد که چه کسانی آمده‌اند. صدای اطرافیان را به‌خوبی می‌شناخت

همه كاره! هيچ كاره!

نمایش مشخصات حسن ایمانی همه کاره! هیچ کاره! آقا مرتضی کم کسی نبود! یه اوستا کار به تمام معنا. می دونید چرا میگم اوستا کار؟ چون تا دلتون بخواد توی همه شغل ها تجربه داشت. از جوراب بافی توی بازار گرفته تا تخم مرغ برگردوندن توی سفره خونه حاج ولی! از جوشکاری توی آهنگری عمو رضا تا فروشندگی بلورجات آقا صابر! از

تدبیر حکیمانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) صدای همهمه ی جماعت در کوچه بلند بود که در این میان صدای شیون و فریاد زنی جلب توجه می کرد. در این زمان امیرالمومنین(ع) به همراه جمعی از اصحاب از آن محل گذر می کردند که توجه ایشان به آن ماجرا جلب شد و به طرف جماعت رفت... یکی از مردمان فریاد بر آورد: علی آمد!!! و صدای همهمه ی جماعت خوابید

زندگی جدید

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" قوری چای را از روی آتش در آورد و بعد از خوردن یکی دو استوان چای داغ ، از جایش بلند شد و به سمت مزارع گندم رفت . در حالی که در بین مزارع گندم می چرخید به یاد اتفاقهای چند ماه قبل افتاد . روزی که شرکت اسم او را در لیست مازاد گذاشته بود . چند بار به دفتر مدیر شرکت رفت و با او و مشاورانش حرف زد ولی حرف آنها تکرار حرفهای قبل بود

دزد كفش ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی دزد کفش ها! یکی از شیرین ترین تجربه های کبلایی احمد توی زندگیش ورود چند خواستگار ترگل مرگل واسه سهیلا خانوم - دختر بیست ساله ش - بود! اولین خواستگار که خیلی هم خوش قدو قامت بود ، بعد از کلی چاق سلامتی و اینا ، وقتی خواست با ایلو طایفه ش عزم رفتن کنه یهو با صحنه عجیبی روبرو شد! کفش

ارزش حکومت

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ارزش حکومت[1] به همراه امیرالمومنین؛ علی بن ابی طالب(ع) و حدود سه هزار نفر از سپاهیان در "ذیقار"[2] اردو زده و منتظر بودیم که سایر نیروهای مردمی به ما ملحق شوند. امیرالمومنین(ع) همانند اکثر سپاهیان با زبان روزه مسیر کوفه تا اردوگاه را طی کرده بود. ایشان "دُلدُل" اسب خود را به یکی از اصحاب مسن واگذاشته بود تا مشقت راه را کمتر حس کند

زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت اول )

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی راست گویی افراطی ، اتحاد قلبی با یکدیگر ، اعتماد کردن افراطی ،نشان دادن واقعی احساسات خودشان و فراموش کردن کینه ها در عرض چند ثانیه و ساده بودن و ساده دیدن زندگی ، لذت بردن از همه چیز و این توصیفات ، گوشه ایی از گنجینه ایی است که بچه ها صاحب آن هستند . واقعا ثروتی عظیم دارند چه کسی

عدل علی(ع)

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) بعد از مرگ "عثمان"، مردم مدینه با گریه و زاری در خانه علی(ع) حاضر شدند و از ایشان خواهش کردند که خلافت را بپذیرند. علی(ع) حب حکومت در وجودش نبود و ابتدا با این خواسته مخالفت میکرد اما با اصرار مردم و با با قبول شروط علی(ع) از سوی نمایندگان مردم، ایشان امر خلافت را پذیرفت و بعد از بیعت

رستاخیز دنیا (قسمت 1)

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی رستاخیز دنیا (قسمت 1) سایش افکارم باعث شد گذر زمان را حس نکنم ، اما زمان و عقربه ها کار خودشان را میکنند ، چه زود گذشت این نیم ساعت ، در ماشین را باز کردم ، برای دومین بار رفتم پای آیفون و زنگ را فشار دادم ، دخترم آیفون را برداشت ، هنوز حرفی نزده بودم که گفت ، باشه دیگه ، میایم دیگه داریم حاضر میشیم ، هی زنگ می زنی

کفش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده. بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم. "مهری" سری تکان داد. بلند بالا بود و ترکه ای با صورت سفید و دهان و بینی خوش فرم و زیبا

آدم نمــــــــــــــــــــای یخی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری جنس سرد و بی روح آوا و بانگ های مردم از آن سوی پنجره ناجی اتاقم به گوش می رسد! نسیمی گذرا همواره با ترغیب خود به سوی آبشار موهایم به این سردی و تلخی جان می بخشد! لیک من این سردی را دوست میدارم... تلخی اش طعم تلخ روزگار بسی پست و قصیر را یادآور می شود !سردی اش می فهماند که باید گداخت

صندوق های شیشه ای

روی پله اول بانک، پشت درِ چشمی آن دست در جیب ایستاده و کلاه را تا روی گوش هایم پایین داده بودم. با هر سرک کشیدنم درِ بیچاره تکلیفش را نمی دانست که باز بماند یا ببندد خودش را و دوباره از نو کش بیاید. تا نیمه بسته میشد و کمی که نزدیکتر میشدم دوباره نوار لاستیکی محافظش به شیشه میکشید و قیژ صدایی ممتد میداد و ورودم را التماس میکرد

کلاس 103 انسانی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند. دیپلم که گرفتیم هر کسی رفت سراغ زندگی و سرنوشت خودش... البته بعضی ها هم نتونستند دیپلمه بشن و برخی هم ترک تحصیل کردند

عید

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عید (با الهام از داستان عید فقرا صفا ندارد نوشته ی جان چیور) همیشه برای من عید روز غم انگیزی بود و هست و فکر کنم که بماند... صبح روز عید با صدای زنگ ساعت کوکی ام از خواب بیدار شدم. چهره ام گرفته و عبوس بود، اصلأ چیزی به ذهنم خطور نمی کرد. عید بود، به زحمت از رختخواب دل کندم و از جایم برخواستم

غاری در راه

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی غاری زیبا ... رهایی که در بند می اورد... یک کمد ... سرنوشتی گنگ ...ایا رها خواهم شد... به سرعت می دویدم سنگ های بزرگ و کوچک جنگل مانع سریع تر دویدنم می شد . نگاهی به پشت سرم انداختم تقریبا ان سرباز های سبز پوش پلیس با کلاه های قرمز رنگ چند صد متری از من دورتر بودند . جلوی درختی تنومند با شاخه های سبز رنگ سنگی بزرگ که از خزه پوشیده شده بود وجود داشت

عشق بی سرانجام...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عشق بی سرانجام.... محصل دوره دبیرستان بودم، درس خوان، کنجکاو و اهل ادب... دیوان های حافظ و سعدی و خیام و... زینت بخش کتابخانه ام بود و آثاری از "چه"، کاسترو، گاندی، مارکز، جبران و سروش را داشتم و خوانده بودم... از شریعتی نکته ها یاد گرفته بودم و با شاملو و فروغ و فریدون حشر و نشر داشتم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همزیستی مرغ های خانگی ایتدا با مرغابی که تازه به جمع آنها آمده بود می جنگیدند ؛ بعدها با هم کنار آمدند. امروز سر یک سفره با هم غذا می خورند.این صحنه را که دیدم به یاد خروشچف افتادم که می گفت : با همزیستی مسالمت آمیز می شود با دنیا کنار آمد. مدارا استاد روی تخته سیاه این بیت را نوشت

نامه به برادر خوبم که شهر دیگری بود

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري حمید برادر خوبم این نامه رو بارها بارها نوشتم و به صندوق انداختم تا بخونی اما جوابی واسم نیامد . دادش کجایی که دلم واسعت یه ذره شده کجایی که با تمام وجودم بگیرمت بغل بگم شهادتت مبارک حمیدم عزیزم دادش خوبم . حمید برادر بزرگتر بود. عاشق شهادت بود.جنگ تمام شد اما خدمت سربازی اش تمام نشده بود

قادر متعال 2

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف‌ها را نه می‌توان بیان نکرد و نه می‌توان برای کسی تعریف کرد. تشکیک مثل «آل» به جان آدمی می‌افتد. تردید بین افشای راز و سکوت. اگر بیان نشوند مثل لقمه‌ای که در گلو گیر کرده است، می‌تواند موکل مرگ انسان را فرابخواند و اگر هم ایراد شوند، اثباتشان باور نکردنی و لایعقل است. در عصر فناوری جایگاهی برای ماورا نیست


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >