آرشیو داستان

مزد

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار ..... بعد از تحمل چندین روز تاریکی، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ،

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری معتاد دخترک می گفت : پدرم معتاد بود؛ هر روز مردهای زیادی را به خانه می آورد و با مادرم تنها می گذاشت و از حیاط خارج می شد. دلار شیخ رو کرد به باغبان و گفت : چه کار می کنید؟ باغبان گفت : انگورهای خراب را شراب می کنم .شیخ عصبانی شد و گفت : می دانید که کار حرامی را انجام می دهید.باغبان گفت : بله ؛ می دانم !

گدایی

عرق سردش را با آستین پیراهن گل گلیش از روی پیشانی اش پاک کرد اینقدر عجله کرده بود که اصلا نفهمید چه پوشید. تنها یادش بود که چادرش را بر سر انداخته و به کوچه دوید . پاهایش خود به خود تیک عصبی گرفته و روی زمین همچون اسبی تیز پا کوفته می شدند ناخن هایش از جویدن زیاد, خون بالا می آوردند اما او بی توجه, منتظر شنیدن اسمش بود

وطن

وطن ما دوست ماست،نگه دار ماست،مال ماست و یادگاریست گوهر نشان که از قدیم بر جای مانده. میتوانم حس کنم که سوالاتی در ذهن شما به وجود امده که فکرتان را درگیر کرده . وطن ما دوست ماست.چگونه؟دوستا با وطن نشانه ی ایمان بلند بالای ماست.وطن ما سرشار از دوستی بین مردمان و ملت هاست. نگه دار ماست

متن ادبی ( از مسیر غم به سوی خوشبختی)

غم چیز عجیب و منحصر به فردی است ...اگر آدم ها نتوانند غم شان را باهم تقسیم کنند غم آن ها را تقسیم خواهد کرد... شاید منبع امتحان ما این است که بر هر چه که نمی خواهیم برسیم.اما این نمی خواهم ها چیست؟ چگونه اند که با ورودشان آدمی را به هم می ریزند و غم های زیادی را نصیبش می کنند ....می بینم که مردم عادی به آن می گویند مصیبت یا بلاو بدبختی

آنشرلی

یکی رو ,یکی زیر, یکی رو, یکی زیر نگاه متعجبش , روی دستان پریسا کشیده شد . خسته نمی شد ؟ چند ساعت؟ چند روز ؟ یا شایدم ؟ چند هفته بود که پریسا حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود . عادت خواهرش را می دانست هر گاه عصبی میشد کاموا دست می گرفت اینقدر تند تند می بافت که در ارض دو یا سه روز یک کت و دامن یا بلوز شلوار را آماده می کرد

کلاه پشمی

نمایش مشخصات داود عزیزی صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

گریپ‌فروت

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) - حمید، امروز نوبتته. لبخندی تصنعی می‌زنم. کیف قهوه‌ای سوخته‌ام را برمی‌دارم. از بچه‌های اتاق خداحافظی می‌کنم. کلاسم ساعت ۸ صبح شروع می‌شود. ناگزیرم از سرعت. از مقابل حراست خوابگاه می‌گذرم و از خوابگاه بیرون می‌آیم. در این ساعت، انبوه دانشجوها هستند که از خوابگاه به‌سوی دانشگاه گسیل می‌شوند

پیرمرد

نمایش مشخصات حسین جعفری در راه مدرسه بودم. برای خودم شعری سرودم و زیر لب خندیدم. نگاهم به پیرمردی با پشتی قوز کرده افتاد که عصایی فرسوده به دست داشت. ناگهان پیرمرد به زمین افتاده. به سرعت به طرف او دویدم. مشکلی برای او پیش نیامده بود. با دستانی پینه بسته اما دلی آرام نشسته بود. وقتی او را بلند کردم به من گفت: "الهی پیر شوی پسرم! " و من را نگاه کرد و لبخندی زد

پشت هفتم

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان سال ها همين جور مي آيند و مي روند، پي در پي، و قطار زندگي بي ايست بر ريل زمان مي تازد، جايي نگه نمي دارد که کسي پايين شود، يا کسي سوار گردد، مسافران در آن به دنيا مي آيند و در آن بزرگ مي شوند، کسي به مقصد نمي رسد، همه در نقطه اي، دير يا زود، خواسته يا ناخواسته، با پيري و ازکارافتادگي،

شاید این تابلو فرصت آخرین ترسیم باشد

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه: شاید این تابلو آخرین فرصت ترسیم باشد... ********** رو به افقی اریب نشسته ام و تابلوی گذشته را نگاه میکنم نمیدانم زمین کج است و یا نگاهم در حال سقوط... هر سال که میگذرد اریب تر می شود ، این خط سیر یاد دارم اوایل که معنای بوم و رنگ را درک کردم این سایه روشن تابلو در دور

نسبیت ماورایی

نمایش مشخصات حسین شعیبی کمی درنگ لازم بود. این بار مرگ را نزدیک‌تر از همیشه به خود می‌دیدم، قلبم تیر می‌کشید، فرمان را محکم در دستانم فشردم. پانزدهم اسفند سال چهل‌وهفت، درست روز درخت‌کاری. نمی‌دانم چرا تاریخ تولدم به خاطرم آمد، کنار خیابان زیر سایه یک درخت توقف کردم و پیشانی‌ام را روی فرمان گذاشتم، زیر لب گفتم «چیزی نیست رد میکنه»، در ماشین باز شد و او کنارم نشست

کف استخر

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی ماه فروردین بود و ما برای گذراندن تعطیلات عید نوروز به ولایت پدرم رفته بودیم من هم تازه لیسانس را گرفته بودم و در ولایت به همه توضیح میدادم که لیسانس گرفتن چقدر سخت هست - و همه هم مرا خوب تحویل میگرفتند و من وقتی میدیدم که همه مجذوب من شده اند چند جمله ایی از بزرگان که از اینترنت

حیران

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار صبح اولین روز بهار ، 1/1/1397 شد . دخترک دفتر خاطرات گل منگولی اش را باز کرد تا به توصیه معلم شان خاطرات عیدش را بنویسد. ساعات بعد از تحویل سال را نوشت وقتی خواست زیر امضای بچه گانه اش تاریخ بزند ، همچون گلهای آفتابگردان در یک روز ابری سرگردان بود که دیروز قسمتی از آخرین روز سال

مغالطه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) زنگ ریاضی است. معلم ریاضی‌مان در حال نوشتن، یک‌ضرب چهار رقمی بر روی تخته‌سیاه گچ آلود کلاس است. صدای تق‌تق گچ و کشیدن آن روی تخته، در لابه‌لای ولوله بچه‌ها، گم می‌شود. وقتی آقا معلم، یک‌لحظه نگاهش را از بچه‌ها بر می‌دزدد، این ولوله‌ها موزی کشدار شروع می‌شوند. کمربند چرمی شلوارم را شل‌تر می‌کنم

تحویل سال1392

نمایش مشخصات مینا رسولی امروز اصلا روز خوبی نیست حتی در اوج نبودن هایت هم هستی ...تا کی باید سراغ تورا از من غریبه بگیرند؟ چرا هیچ کس باورش نمیشود دیگر تو را ندارم ... لعنت به تو ..لعنت بمن به گمانم همه عاشقت شده اند ازبس از تو زیبا نوشته ام ...زیبا گفته ام. تقصیر تو که نیست ,تقصیر من است که از تو دلبرانه مینویسم

" باکره ی مقدس" از "پرستو زارعی"

نمایش مشخصات پرستو زارعی باکره ی مقدس (توهمات یک شیزوفرنی) بیدار که شدم سرم درد می کرد. البته سر دردهایم چندان بی سابقه هم نیست. از زمان بچگی همین اوضاع رو داشتم. یادمه ازکله ی سحر شروع می شد و گند می زد به کل روزم. بعدها متوجه شدم سردردم رابطه ی اسرارآمیزی با کابوس هام داره. به یاد ندارم هیچ وقت خواب خوب دیده باشم

سراب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پنجره را باز کرد و آرام وارد ایوان شد. آفتاب تازه طلوع کرده و هوا نیمه‌روشن بود. عصایش را به دیوار ایوان تکیه داد و روی صندلی نشست و مثل هرروز به ساختمان قدیمی که دو کوچه با خانه‌اش فاصله داشت خیره شد. دوست داشت روز را با خیره شدن به خانه و ایوان و ستون‌های بلند و گچ‌بری‌های زیبایش شروع کند

از پارک لاله تا حال و هوای بهار

نمایش مشخصات مینا رسولی برای رفتن به پارک لاله به پیشنهاد تو مترو را انتخاب میکنیم و من حواسم به تمام حرکات تو در آن قطار شلوغ میان همهمه آدم هاست حواسم هست بدون اینکه مرا لمس کنی احاطه ام کردی تا کسی نزدیک من نشود ... حواسم هست برای تعادل بیشتر من گوشه ی پیراهنت را اشاره میکنی تابگیرم حواسم هست که حواست هست

مرجان من

نمایش مشخصات مینا رسولی به لطف مادر جان و هوای بهار و خانه تکانی پنجره ها عریان بودند گرچه زیبا نبود اما میشد خیابان ها را بدون فیلترشکن به تماشا نشست. میشد آرام بودن هوای اسفند چمدان بسته را دید... طبق عادت همیشگی روی کابینت آشپزخانه نشسته و پاهایم را تکان میدادم و به جابه جایی اشیا منزل نظارت میکردم

افسردگی

شاید نوشتن حالم را خوب می کند شاید هم فکر می کنم هیچ چیزی درجهان بجز نوشتن نمی تواند این حجم عظیم از دردهایم را تسکین دهد و شاید هم من تنها تر از انم که بخواهم با کسی در مورد تنهایی عمیقی که در درونم غوطه ور است حرف بزنم و شاید نمی توانم از ان حرف بزنم ، من نمی توانم حرف بزنم و همیشه

وفاي گوسفندان

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در دل شب سه دزد با وانت پيکان خود به روستايي وارد شدند و سراغ خانه ي پيرمرد پيرزن تنهايي رفتند که چند روز قبل نشان کرده بودند، از ديوار خانه بالا رفتند و از بيست ميش و بره هشت تا جدا کردند، بار وانت زدند و بردند، از خاکي به جاده ي آسفالت، و بيست کيلومتر دورتر دوباره به خاکي زدند و

امر و نهی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی انسان هایی که استعداد عجیبی به امر و نهی کردن دارن و با دیدن افراد خطا کار شروع به نصیحت کردن میکنند خود شان اگر زمینه فراهم شود آن فرد خطا کار را میگزارند به جیب پشتشان و در مسابقه ایی باور نکردنی فرد مفعول یا مسئول را شکست میدهند. همین پسر عمویم وقتی پدرم را میدید که سیگار میکشید

عمونوروز

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی پیرزن تنها، در خانه کوچک و اساطیری‌اش در رفت‌وآمد بود. از صبح زود مشغول خانه‌تکانی بود. تشک‌ها و متکاهایش را به ایوان آورده بود تا هوا بخورند. فرش‌ها را جارو کرده بود. گردوغبار شیشه‌ها را زدوده بود. پرده‌ها را شسته بود. حیاط را جارو کرده بود و حوض را شسته بود. خاک گلدان‌ها را عوض کرده بود و گل‌های تازه در آن‌ها کاشته بود

سبد

نمایش مشخصات هلیا حسنلو نصف شب بود.دوباره در فکر فرو رفتم.خوابم نمی برد.فردا دوباره باید به گدایی می پرداختم.جیب هایم پر از خالی بود.قرونی برای تهیه نانی نداشتم.آب خانه را شش ماهی می شود قطع کرده اند و من و فرزندم از لوله ی ترک خورده ای که در باغ کنار خانه مان داریم استفاده می کنیم.خانه ای که محل سکونت ما

اب سرد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري یکی دو مشت آب سرد که به صورتم می زنم تازه چشم های پف کرده ام باز می شود و می توانم درست و حسابی خودم را از توی آیینه دستشویی نگاه کنم . از توی لیوان بغل آیینه دارد با دندان های ردیف سفید و براقش بهم می خندد و وسوسه ام می کند اگر می خواهم مثل او جذاب باشم و هر وقت که می خندم بدرخشم و همه

مین

نمایش مشخصات صغرا آقایی باران بند نمی آمد . جاده گل ولای گرفته بود. کوله بارهایمان خیلی سنگین بود ، کار تخریب مین را با سینه خیز شروع کردیم . تیر انداز های عراقی همچنان می زدند . همه جا از مین پر شده بود و جایی برای استتار نبود . سینه خیز می رفتیم و تلفاتمان خیلی زیاد شده بود . ناگهان در حین پیشروی ، پایم به مین خورد

آه آناستازیا دخترم (21)

نمایش مشخصات بهروزعامری حواسم نبود ،از چارراهی که روز اول به اشتباه گذشتیم خیلی دور شدیم ،بهترست به عقب برگردیم؛نمی دانم چقدر زمان می برد راستی زمان هم مقوله ایست،مقوله ای که هستی بدون آن بی معنیست یعنی زمان یکی از بعد های هستیدن است همه ی سه طرف یک جسم درازی،بلندی،پهنی با خود بعد زمان را دارد یعنی حرکت

رابطه

رابطه شجاعت میخواهد... زندگی در یک رابطه مشترک انسانی شجاعت میخواهد،تمام دلسوزی یا به معنای واژه کلمه ؛تمام پرستاری یک قلب مهربان را میطلبد،سالها وقرنهاست بشر تنهاست،چه آنهایی که خودشان تنهایی را برگزیدند به معنای نبود شخص دیگر،چه آنهایی که بهشان تحمیل شد وچه آنانی که درجمع

از نهال تا درخت

مردی بود که به پرورش گل و گیاه علاقه زیادی داشت.روزی دشمنش که همه چیزش را ازشگرفته بود برایش گلدانی فرستاد و گفت:دراین گلدان گلی زیبا کاشته ام.مرد بارهاان گلدان را پس فرستاد اما همان مرد بد جنس دوباره برایش میفرستادومرداز سر ناچاری مجبور شد گلدان گل را قبول کند.اصلا ان گیاه را دوست نداشت اما از سر دلسوزی هر از گاهی به ان اب میداد


تعداد صفحه:(40)
< 7  6  5  4  3  2  1  >