آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

خاطرات(همیشه من)

نمایش مشخصات همراز محمدی سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید

فرشته های زمینی ،قسمت دوم

نمایش مشخصات زهرا میرزایی “این بچه اسمش ستاره و خیلی برام عزیزه ، اون پدر نداره و منم توان مالی ندارم برای بزرگ کردنش ،نمی تونم از عهده اش بر بیام، نمی خوام سرنوشت بچه ام مثل خودم خراب بشه ،فقط خواهش می کنم بچه امو خودتون بگیرین بزرگش کنین تا خیالم راحت باشه، اونا اول به خدا و بعد به شما می سپارم” شقایق

تاب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار درگوشه ای از ایوان چوبی ،دست هایش را همچون دستان عشاق برمیخی زنگار گرفته از روزگاران دور که دردل ستون چوبی نشسته بود، گره کرده بود . و هرازگاهی با تلنگر بادی ، تکانی می خورد تا فراموش نکند دراین سالها برای چه آنجا ایستاده است؛ شبهایی که ماه روی درهم می کشید و یا پشت ابرهای تیره گرفتارمی شد، او سو سو می زد تا بیراهه برای رهگذران راه جلوه نکند

چشمهاى آشنا!

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كلاس اول ابتدايى بودم كه پدر تصميم گرفت مدتى من، خواهرم مريم و مادر را به علت خطرات جنگ به روستاى پدربزرگ بياورد. حدود شش ماهى آنجا بوديم و خيلى چيزها از آنجا برايم آغاز شد. پدربزرگ بازنشسته ارتش بود و دوران بازنشستگى را در روستاى آرام خانوادگيش ميگذراند. اما آنجا همه چيز فرق ميكرد

هم نیمکتی

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی بی هدف سوار اتوبوس شدم ، نمیدانم کجا ،شاید چند ایستگاه بعد ، یا هر جا که دلم بخواهد ، پیاده خواهم شد . در اتوبوس ، در حال ایستاده ، قیافه ها را نگاه میکردم ، چشم هایی متفاوت ، از چشم بعضی ها میتوانستم بخوانم که در ذهنشان برای یکی نقشه میکشیدند و چشم بعضی ها نشان میداد که خودشان را

« دو دقیقه سکوت »

نمایش مشخصات آیدا فتوحی ابوابی وقتی می گفت: «راس ساعت پنج ِعصر منتظرتم...» یعنی: یه دقیقه اینور واونور، دلشو به آشوب مینداخت و بیقرارش میکرد! اونوقت، من خوب می دونستم اون لحظه توی دلش چی میگذره! چون هربار که دیرکرده بودم، ازهمون دم در که منو دیده بود با فریادگفته بود: « وای... دختر توکجا موندی اخه؟ هیچ میدونی، زمان

دعای عهد

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _دنبال چی تو گذشته ات میگردی ؟ وقتی مثل پیله ی کرم خورده دوره خودت پیله کردی وجز بوی گند چیزی از گذشته ات نمیاد.. _دنبال کسی که دوستم داشته باشه که... _تو. ، تو جاهای تاریک قلبت....تو گذشتت..نرگس کاشتی ،بذر نسترن ریختی... پاکش کردی گرچه زیبا نبودی ولی تونستی..گوش کن،، _من گذشتمو دوس ندارم

تاوان یک اشتباه

نمایش مشخصات مینا رسولی از وقتی که یادم میاد با طمانینه و ابهت خاص خودش قدم بر میداشت تو کوچه پس کوچه هایی که پر بود از ادم های ناپاک ...کوچه پس کوچه هایی که بی شباهت به خرابه های شام نبود همیشه آرامش گم کرده امو از آرامش صورت زیبا و چشم هایی که درد رو فریاد میزد پیدا میکردم... همیشه به بودنش به متانتش با وقار بودنش می بالیدم و تو دلم هزار بار قربون صدقش میرفتم

كوچه مردها

نمایش مشخصات سيدمحسن عظيمى كاش ميشد بعضى خاطرات را چندين بار زندگى كرد، كاش ميشد يك احساس را بارها تجربه كرد. اما حالا كه نمی‌شود، حالا كه اين گذرِ زورىِ زمان، همه‌چيز را با خود به دوردست‌ها ميبرد و به ورطه نابودى ميكشاند، شايد بشود تك‌تك آنها را از زمان بُريد و قاب كرد و جاى دنجى در خانه دل نصبشان كرد تا

فرشته های زمینی، قسمت اول

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پدرام و شقایق بعداز دو سال نامزدی بالاخره باهم ازدواج کردن، پدرام تو یه شرکت بعنوان مهندس مشغول به کار بود و شقایق هم تو خونه کارای طراحی شرکت را انجام میداد آنها خیلی همدیگه را عاشقانه دوست داشتن، اما از طرفی وضع مالی خوبی نداشتن و مستاجر بودند پدرام عاشق بچه بود ولی شقایق می خواست

نامه آخر

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه نازنین من، شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم: سلام امـروز کـه ایـن نامـه را برایـت مینویسـم حالـم خـوب شـده اسـت. قرصهایـم را کمتـر کـرده ام. کمـی بـه زندگـی برگشته ام. 3 سـال و  انــدی اســت کــه تــو رفتــه ای و مــن تــازه کمــی بــه زندگــی رو آوردهام. برایـت خنـده دار اسـت! مگـر

داداش کایکو

نمایش مشخصات عماد دهنوی آفتاب از لابلای شاخ و برگها میزد پشت گردنم و جای شیره های انجیر روی پوستم را حسابی می سوزاند.کلافگی ام را که دید دستش را دراز کرد طرفم گفت:«شیلَنگو بیار.» گفتم:«ولشون کن، بریم بالا انجیر بچینیم؟» گفت:«بیار بینَم بچه ننه.» سر شلنگ را کشیدم تا دم باغچه و دادم دستش.«به حسابشون می رسم» گفتم:«یه روز سوسک میره تو دمپاییت تلافیش در میاد

بدهکار

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) جمعیت نسبتا طویلی جلوی خودپرداز محله داخل صف ایستاده بودند. زن رفت و در ته صف جا گرفت . کارت ها به سرعت درون دستگاه فرو می رفتند و دستانی که بی وقفه کار می کردند تا یارانه ی دیشب واریز شده را بگیرند. چشمان زن با نگرانی مردم را می پایید، اضطراب را میشد به وضوح در چهره اش مشاهده کرد

پله برقی

نمایش مشخصات ماریه آزاد ترس از پله برقی از کودکی آزارش می داد.متاسفانه هرروز این ترس تکرار می شد. یک روز پله برقی از کار افتاده بود و خانم پیری که می خواست به طبقه بالا برود آنجا ایستاده بود نوشته ی روی پله برقی را که به زبان بیگانه بود نمی توانست بخواند.شاید منتظر مانده که راه بیاندازند. اما از بس منتظر ماند خسته شد و گوشه ی نیمکتی آن طرف سالن نشست و آهی کشید

زمین و زمان

نمایش مشخصات فرشید طریقی بابام آدم خوبی بود،بعدِ مردنش هیشکی بدشو نگفت،یه روز سر کار بودم،زنگ زدن گفتن مرده،نپرسیدم چی شد که مرد،چرا مرد،خیلی وقت پیش مرده بود،از همون روزایی که زمینش خشک شد،درختاش یکی یکی جون دادن،بابام جونش به همین باغ و زمینش بند بود،اینو همه می دونستن،بابام با زمینش خشک شد،با زمینش‌مرد

زندگی!!

نمایش مشخصات نگین پارسا ازخانه بیرون می ایم وشروع میکنم به قدم زدن به سمت مقصدم به خیابان زندگی میرسم کافه ای که قراراست بروم اخراین خیابان است ..به خیابان نگاهی میکنم تاکسی های فراوانی به اخر ان میروند و بی مسافربرمیگردند بعضی هاهم پرازمسافر!!بی توجه به انها راهم راادامه میدهم وخوشحال ازاینکه خودم دارم این مسیرراطی میکنم

کافه بن بست، قسمت اول

نمایش مشخصات مهناز اکبری یگانه یــک فنجــان قهــوه ی داغ بــرای خــودت دم کــن. پرده های اتاقــت را کنــار بــزن و پنجره ها را بــاز کــن نسیم بــه داخــل اتــاق میپیچــد و بــوی قهــوه تــرک اتاقــت را پــر میکنــد، تمــام آنــرا بــا ولــع داخــل ریه هایــت میفرســتی و بــه آســمان آبــی تــر از آبــی زل میزنــی

سکان ها و کشاله های خون

نمایش مشخصات مرتضی خبازیان زاده هیچ کدام از بچه‌ها، رفتارها و حرف‌ها، هیچ نشانی از خستگی و فشار طاقت فرسای دوره‌ی آموزشی نداشت. روزی که قرار شد پنج نفر از بهترین غواصان تیپ را برای یک دوره‌ی آموزشی خاص انتخاب کنم، تقریبا همه می دانستند چطور دوره‌ای خواهد بود. بچه‌ها به هم نگاه می‌کردند و هیچ کس پیش قدم نمی شد

غبار نبودنت

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري پرده را کنار می زند.می نشیند کنار پنجره.پای چپش را روی پای راستش می اندازد.خیابان دراز و خلوت رو به رویش پهن شده است.هیچ کس نیست.مردی با بارانی بلند و خیس می گذرد.قطره های باران پشت سر هم به شیشه می خورند.بی اختیار آه می کشد.درختها صبور و غم گین زیر باران ایستاده اند.دانه دانه برگ هایشان را به باد می سپرند

داستان " خانم نبوی" اثر پرستو زارعی

نمایش مشخصات پرستو زارعی بازم صبح شد. با اکراه از رختخواب پا شدم ، حتی یک ثانیه هم نمی تونستم قیافه شو فراموش کنم. اصلا همین یادآوری چهره ی درهم و برهمش باعث می شد روزم خراب بشه. وقتی دست و صورتم رو می شستم توی آینه زل زدم به صورتم. نمی دونم چی توش بود که اینطوری لج خانم نبوی رو در می آورد...با بی حوصلگی مسواکی

دورگه

نمایش مشخصات همراز محمدی پسرک نگاهی به مادرش می اندازد در نگاهش چه موج می زند ؟؟ نفرت , درد یا شایدمم ؟غم . نگاه پسرک عجیب شکل نگاه پدرش است . چیزی درونش فرو می ریزد اولین بار این نگاه رو در همین اتاق زمانی که ویلیام را به رسم مسخره ی قبیلیه شان مجبور کردند با او ازدواج کند دید. یکی از همان نگاه ها را پسرش امروز به او تحویل داد

هیولا

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد اتاق خواب نه بزرگ بود و نه خیلی کوچک. اما وقتی تخت دو نفره را در آن جا دادند دیگر فضای چندانی باقی نماند. مرد فکر کرد شاید بهتر باشد دیگر میز آینه را داخل اتاق نگذارند ولی قبل از اینکه آن را به زن بگوید از این فکر پشیمان شد. زن جایی لازم داشت تا لوازم آرایش و عطرهایش را بگذارد. کمد دیواری

نمایش مشخصات فرزاد خدنگ چرا باید به چیزی که دوستش ندارم فکر کنم؟ چیزی که آنقدر از آن بدم می‌آید که مثل چیزهایی که دوستشان دارم همیشه همراه من است. خسته کننده، ملال آور و اتفاقا همیشگی. مثل این می‌ماند بگوییم این شهر را لذت پر کرده است. شهری که در آن یک دختر اهل کارولینای جنوبی با یک سگ اهل داکوتای شمالی فقط دوست است

زندگی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی زندگی ****** یادمه هر وقت به قبرستان میرفتم با کنجکاوی تاریخ تولد و وفات را میخواندم و گاه ناراحت میشدم که جوان بوده و طفلک چند دهه بیشتر عمر نکرده، وچند تا سیزده سبزه بیشتر گره نزده ، و میدانم روزی خواهد امد که یکنفر تعداد گره های من را خواهد شمرد ، مهم تعداد گره ها نیست ، مهم کیفیت

آنائیل

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به تابلوی رو به رویم می اندازم سه زن با زیبایی های افسانه ایی . یکی از انها کوزه ایی زیبا بر سر دارد گمان می کنم این کوزه گویا از گل ساخته نشده است . دومی ظرفی انگور بر سر دارد انگور هایی درشتی که هر لحظه تو را وسوسه می کند که دانه ایی کوچک از ان بکنی و در دهانت بگذاری اگر از ان

صاف و صیقلی

نمایش مشخصات امیر قراچه من میگم زندگی مثل یه لوله ی صاف و صیقلی میمونه که عمودیه، همونقدر یکنواخت و سُر! دیروز که سوار اتوبوس شدم یه مرد سیبیلوی بانمک رو دیدم که سیبیلاش یه چیزی بین سیبیل دالی و بهنامِ بانی بود، کلاه سرش بود و دستش رو گرفته بود به میله ی صیقلی اتوبوس، یه لبخند از روی ترحم روی لباش نقش بسته

آزیر قرمز

نمایش مشخصات نادر آقازاده انگار نمیدانیم کدام گره را کورتر زدیم که سرنوشت ِآن ، قیچی بود. چه سخت است قیچی بودن ، جانکاه تر از بریدنو دوختن ، بریدنو ریختن ِ موهای دختری شش ساله ست که آیینه سالها تصویر ِ زیبایی هایش را به او بدهکارست. مگردردناک تر از بغض چیزی هست؟؟؟ چه میشود گفت اما چگونه بی تفاوت بود

من فرزندپاییز

نمایش مشخصات نگین پارسا زندگی کردن من مردن تدریجی بود انچه جان کندتنم عمرحسابش کردم من قربانی دنیاشدم.من دخترپاییز بودم اما زمستان مرابه فرزند خواندگی گرفت سردشدم_سنگ شدم اتش درونم به یکباره خاکسترشد وتوچه میدانی ازمن!!ازموهایی که به جای گیس شدن چیده شدندوتوحس نمیکنی سرمایی که تامغزاستخوانم

اندر عجایب دنیای مجازی

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) صبح که از خواب بیدار شدم ، هنوز سرم درد می کرد. پرده قهوه ای سوخته رنگ پنجره را محکم کشیدم تا از سوزش بی امان نور خورشید در امان باشم. چشم هایم را باز کرده و پیرامونم را نگاه کردم . اتاق خواب شلوغ را از نظر گذرانده و بعد نگاهم را به داخل هال پذیرایی سراندم . استکان و لیوان ها ی کثیف روی اپن آشپزخانه ، ملتمسانه نگاهم می کردند

راه نرفته

نمایش مشخصات مبینا صادقی در تمام مدت زندگی ام شاید دانستن یک چیز برایم سخت است دانستن اینکه چرا خداوند انسان ها را به وجود آورد هدف خلقت ان چه بود خلقتی گنگ که تمام مدت فکرم را مشغول می کرد هدفش چه بود ؟؟؟ پیچیده ترین سوال دنیا در تمام مدت فکر کنید ولی هیچ جوابی برای ان پیدا نمی کنید هدفی که مانند وجود

کلاه پشمی

نمایش مشخصات داود عزیزی صبح خیلی زود به امید اینکه یکی ازین بدهکارهایی که براشان مثل سگ کار کردم از پول خودم به من بدهند زدم بیرون ، هر چه فکر میکنم‌ میبینم آخر پول دستی که نمیخواستم ، کار کردم جان کندم ، از پول خودم هم که میخواستند بدهند ، انگار جانشان را میگرفتی ، با بی میلی تمام لباس کارم را تن کردم و

ویرایش

نور محبوس در حباب، خسته از نورافشانی های مکرر و یکنواخت، گاهی چشمانش را کوچک می کرد و با خنده های شیطانی، عکس سیاه و سفید پیری را که به فاصله چند سانتی متری اش در آغوش قابی میانسال آرمیده بود،مورد اذیت و آزار قرار می داد. آنقدر در خباثتش، پافشاری کرد که عکس بداقبال با قاب همدست شد و دست به عمل ریسک آمیزی زد

سوال

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار پسرک روز اول مدرسه اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد ، حیاط دبستان تازه اش بود که خط کشی نداشت ؛ خوشحال شد که دیگر درصف نمی ایستد . و اولین حرف ناظم مدرسه هم که گفت : بچه ها مدرسه خانه دوم شماست ! خوش آمدید !! درحالیکه صدای قهقه مدیر دبستان با دهان پرازشیرینی درفضای کوچک حیاط پیچیده بود،

امروز

هنوز هم خیره به کتاب در دستش بود.کی زمانش میرسید تا خواندن این کتاب به پایان برسد.هر زمان بهانه ای برای نخواندنش داشت اما امروز باید بیخیال بهانه ها میشد و تمرکزش را برای به پایان رساندن کتاب میگذاشت.صفحه لول کتاب را بازکرد تا شروع به مطالعه بکند اما ناگهان سر و صدای بچه های محله که مشغول فوتبال بازی کردن بودند بلند و بلندتر بگوش رسید

علاقه مندی به هنر

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا قسمت ششم وقتی به خانه برگشتم از حیاط آمدم خواهرم دید به مادرم گفت: چرا از حیاط میاید باز هم دسته گل آب داده مادرم پرسید تو که هیچ وقت از حیاط نمی رفتی حالا چی شده دو روزی هست که کار های عجیبی می کنی؛ خودت بگو چی شده کمی نگاه کردم به مادرم جواب نداده رفتم تو خونه دیدم پدرم

بد شانس - قسمت سوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی باز سوار اتوبوس شدم البته با این تفاوت که بلیط نداشتم و باید پول میدادم تنها دارایی م 5 تومن رو دادم به شاگرده از جیبش پول خرد در اورد -که بده بهم ، بعد یه نگاه کرد و گفت هارالی سان ؟؟ گفتم تبریز با یه نگاه که انگار گنج پیدا کرده گفت برو بشین پیاده شدنی بیا بقیشو بگیر. از داخل اتوبوس

توت تلخ

نمایش مشخصات محمد طحانی سعدی پدر از درخت توت خونه متنفر بود، مشکلی با خود درخت نداشت، دیگه از نگاه کردن به تنه باشکوهش و ایستادن زیر سایش خسته شده بود، با اینکه مزه توت سیاه رو دوست داشت، هربار که توت های روی زمین رو می دید عصبی میشد، یا نصف شب وقتی با سرو صدای گربه بیدار میشد و می دید که هیچ راه دیگه ای واسه

سرخ 2 پایان

نمایش مشخصات کامران غفوری سرت رو بالا گرفتی چشمت رو به جای خالی عکس‌های اسرین و نسرین روی دیوار، کنار‌عکسِ خودت دوختی که از همه چیز سفید تر به نظر می‌رسیدند......... دوباره سرت رو تو همون بالش سفیدت فرو بردی و صدات رو خفه کردی که اسرین با بچه‌ی توی بغلش اومد تو اتاق و کنارت نشست و دست تو موهای کم پشتت کشید و

خیابان کرم ها

نمایش مشخصات همراز محمدی امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند . گوشش را تیز

بد شانس - قسمت دوم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی هر چقدر بازی رو به جلو میرفت احساس غلط کردم خاصی تو وجودم داشت جوانه میزد ، تا اینکه دقیقه 35 مکزیک در عین ناباوری به آلمان گل زد . در حالی که عرق سردی رو پیشونیم نشست تو دلم گفتم تیم های فوتبالم مثل انسان ها یه اوجی دارن و یه نزولی همینجور سینوسی حرکت میکنیم. بازی داشت تموم میشد و

سرود ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی sبعد از سرود ملی یک بار دیگر همه دست گذاشتند روی لبه های صندلی سالن همایش و بلند شدند به احترام ورود کسی که دست و پایی نداشت!

جوانی

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی بهار آمده است و من همچنان رو به دیوار دست بر روی چشم نهاده ام، می شمارم ثانیه ها را، ثانیه هایی که اگر آن ها را به عقب بشماری؛ لحظات تنهایی ام را خوب نشانت می دهند چنان اعداد ثانیه ها بزرگ و طولانی هستند که قلم تاب نوشتنشان را ندارد. می شمارم تا که صدایت را بشنوم، چشم از دیوار بردارم و وقتی که پیدایت کردم، به جای ساک ساک کردن محکم در آغوش کشمت اما

وقت آموختن است...

نمایش مشخصات ماریا-لشکری با گذر زمان همراه میشوم؛ آن چنان مرا با خود میکِشَد گویی دیگر فرصتی باقی نیست ! با نسیم همراه شدم ؛چندی است که سرگردانم! کاش هیچ وقت با نسیم بی مقصود آشنا نمی شدم !! خورشید آن چنان دامن خود را بروی زمین پهن کرده گویی قصد رفتن ندارد! خوشه زارها و گندم زارها با باد سوزان میرقصند و آن

كارولين (فصل اول)

همه ي ماجرا از یک تصادف آغاز شد. این اتفاق زندگی او را کاملا عوض کرد. مو های بلند قهوه ای اش در هوا میجرخید، قطرات اشک او در زیر نور ماه میدرخشید. با چشمان بهت زده به رودخانه ی مواج نگاه میکرد. شاید در آن لحظه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان بود. از اینکه چرا تلاش کرده بود خودش را به سمت رود پرتاب کند

نظرمعلم

نمایش مشخصات نگین پارسا کم کم به دوازده اردیبهشت نزدیک میشدیم وازمن خواسته شده بود تا مجری و مدیرتدارکات جشن روزمعلم باشم...منم قبول کرده بودم...دوست داشتم برای روز معلم نظرمعلم هارو درموردشغل معلمی بدونم و بین برنامه هام قراربدم بخاطرهمین سوالمو تایپ کردم و به همه معلمادادم ...چندروزی گذشت و من ازکنجکاوی جوابا خوابم نمیبرد

خاطرات موش و خانواده هنگام دیدار هم

نمایش مشخصات مریم یانپی همه چیز آرام بود ، من مشغول انجام تکالیفم بودم ، برادر کوچکترم از تلوزیون برنامه کودک نگاه می کرد ،مادرم در کنار شومینه بافتنی به دست نشسته بود ، برادر بزرگترم در اتاق خود مشقول خواندن درس هایش بود و پدرم ورقه های دانش آموزان را که امروز صبح امتحان علوم گرفته بود صحیح می کردو مدام غر میزد که چرا دانش آموزانش درس نمی خوانند

رضایت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار سراسیمه وارد حیاط بیمارستان شد.پله ها را دو تا یکی بالا رفت. یک لحظه خود رامقابل پزشکی دید که مشغول توضیح دادن ماجرابود. چشمانش سیاهی رفت وفقط یک کلمه را از تصادف تنها فرزندش فهمید. مرگ مغزی !... از پشت پرده های نازک اشک و بغض در گلو مانده به ورق کاغذ زیردستش، خیره مانده بود! یاد حرف

در آستانه ی چهل و پنج سالگی

نمایش مشخصات همراز محمدی نگاهی به انگشتانش می کند انگشت حلقه اش در چهل و پنج سالگی خالیست . با حقوق این ماهش یادش باشد بخرد البته شیرینی نامزدی یش هم باید بدهد . لبخند محوی روی لبش می نشیند . یعنی می شد؟؟ برای اولین بار شیرینی ذهنش لبخندش را پرنگ تر کرد .کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و نگاهی به کت و دامن خوش دوخت

سیاهی

نمایش مشخصات مزان بهرام دکتربالبخندپرسید:چه حسی داری؟ نگارباهیجان گفت:حس می کنم قراره تازه متولدبشم دکتر:پس تولدت مبارک،می خوام قبل ازاینکه چشماتو بازکنی بگی که دنیای بیرونتو چطورتصورمی کنی؟ نگاردرحالی که لبخندروی لب هایش جاخوش کرده بودگفت:من چیززیادی نمی دونم مامانم میگه درخت سبزه من نمیدونم سبز

خطاکار

نمایش مشخصات مزان بهرام باکلافگی دستی روی موهایش کشید،ازهمه چیزبریده بود،دوست داشت زندگی اش روال عادی داشته باشداماافسوس که دیگرچیزی برایش باقی نمانده بود،به چه دلش راخوش می کرد؟خانواده ای که تردش کرده بودند؟دوستانی که رفاقت نیمه راهه رابرایش تمام کرده بودند؟یاشایدهم پلیس هایی که سایه اش را باتیر

تصادف

نمایش مشخصات مزان بهرام آخرین جیغ رابادیدن صحنه ی وحشتناک تصادف وآتش سوزی ماشین کشیدم وبه زمین افتادم،چه صحنه ی دلخراشی بود باناباوری به پلاک ماشین که بعدازآتش سوزی بانهایت سرعت کنده شده وروی زمین مقابلم افتاده بودنگاه کردم نمیدانستم چندبارپلاک ماشین راخواندم،دوبار،سه بار،چهاربار،صدبار،هزاربار

آری؛این است دردِ ....

نمایش مشخصات ماریا-لشکری در تاریکی شب سایه مردی تنها را میبینم که سرش را رو به آسمان سیاه مهتابی بلند میکند و به قرص سفیدرنگ شب می نگرد.گاه و بی گاه چنگی به موهای خود و پکی به سیگار در دستش که بروی زانوانش جا خوش کرده میزند و گه گاهی نسیمی که مقصودش نا معلوم است موهایش را در هوای خنک شب می رقصاند... همچنان که به درخت سرو بلند قامت تکیه کرده

یادبودی برای بانو

نمایش مشخصات وحید رضائی گاهی اتفاقات ملموسی در ذهنم رخ میدهد، مکان ها و اشخاص مختلف ،معشوقه های بیگانه با داستان های مزحک مربوط به خودشان؛ اما باران عزیز میدانی از همه عجیب تر اینست گاهی نمیتوانم تمییز دهم کدام شان رویا بوده و کدامشان مربوط به خاطره ای در واقعیت ! این ایام بسیار خیال میبافم، آنقدر که دیگر وسعتشان از حدود ذهنم وسیع تر شده

نظافت

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد امروز جمعست. همون هفت پاشدم ولی تا هشت تو رخت خواب موندم. کلی کار داشتم که انجام بدم ولی تقریبن تا ده هیچ غلطی نکردم. هیچ وقت نفهمیدم چطور بعضیا از همون اول که از خواب پا میشن میافتن دنبال کار و زندگیشون. من با اونکه هر روز طبق عادت هفت پا میشم زودتر نمیتونم از خونه بزنم بیرون و همیشه یه یه ساعتی دیر میرسم سر کار که البته مجبورم از اون ور جبران کنم

پیوند من و خانه

نمایش مشخصات ماریا-لشکری آنقدر در خانه مانده ام که از بیرون رفتن میترسم! معلوم نیست اگر من از این خانه بیرون بروم چه کسانی را ملاقات کنم ؟ممکن است باز هم مانند 15 سال پیش دلم شکسته شود!!! امروز خداوند زنجیره پیوند سی سالگی من این خانه را میشکند و من راهی جز تسلیم ندارم. تنها همسایه مان که هر روز برای من غذاهای

تولید ملی

نمایش مشخصات امیر یزدی پسرش دراز کشیده پای سریال کره ای تلویزیون #سامسونگ و با یه دستش داره با نخای نشان #آدیداس رو شلوارش ور میره... خانومش چادر محصول ترکش را رو سرش مرتب می کنه، برای بردن چایی آلبالو نشان ۱۰۰ درصد خارجی! آقای خونه گوشی اندرویدش را میگیره طرف دوستش و میپرسه؟ علی آقا تلگرام که داری! .

سرخ 1

نمایش مشخصات کامران غفوری در اتاقتون رو باز کردی هنوز لامپ رو روشن نکرده بودی ریسه ها و چراغ‌های رنگارنگ پشت سرت دلیلی بر این شدند که حتی سایه‌ی خودت هم با عجله ازت پیشی بگیره به دیوار روبه روت برخوردکنه و دست و پاش بشکنه و بشدت جراحت ببینه. خستگی و کسلی از دامان لباس قرمز ملیله دوزی و سنگ دوزی شُدَت بالا می‌رفت و همه‌ی وجودت رو زیر سلطه ی خودش گرفته بود

آخرین ایستگاه

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سپیده که دمید ، بیدار شدم . چشم هایم را باز نکرده و در مقابل فشار پلک هایم مقاومت کردم . دوست داشتم مثل همیشه یدالله بیدارم کنه ، همینطور هم شد ، چند لحظه بعد ، یدالله اومد و لحاف را از رویم به کنار کشیده و با صدایی که خشونت و مهربونی قاطی هم بود، گفت : طیبه ؛ طیبه بلند شو عزیز داداشی ؛ تا من برم نون بخرم تو هم سفره بندازیا

تفاوت مهربانی در شهر روستا

نمایش مشخصات مریم یانپی با صدایی چشمانم را باز کردم چون تازه از خواب بیدار شده بودم هنوزی هم احساس منگی می کردم برای همین یکی از دستانم را محکم روی ساعتی که روی میز کنار تختم قرار داشت و بی خبر از دنیا خوابیده بود ، کوبیدم ولی با هم صدا قطع نشد. به اطرافم نگاه کردم دیدم بعلله...... ای صدا ، صدای ساعت خراب من نیست بلکه صدای خروس همسایه است

هبوط

نمایش مشخصات مبینا صادقی خوب زندگی کردن نیازی به برطرف کردن تمام مشکلات ندارد و نیاز به هیچ واقع گرای .چه برسد به فرا واقعه گرایی پس عمر شیرین زندگی خود را به بر طرف کردن مشکلات زندگی خود تلف نکنید چون باید با مشکلات زندگی کرد و مشکلات تحمل زندگی ما را ندارند و در سراب زندگی کنار کشی می کنند و محو می شوند

دخترک تنها

نمایش مشخصات نگین پارسا دخترک باخوشحالی رتبه کنکورش رادردست گرفت و دوان دوان به سمت خانه میرفت تا ان خبررا به خانواده اش بدهد....دربین راه خاطرات دوران سخت یادش می امد ...حرفهایی که درمورد او گفته بودند تهمت های ناروا و این برگ خمیدگی کمر پدرش را راست میکند لبخند به لبهای مادرش می اورد و اشک شوق درچشمان خواهرش

زندگی و ......

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" دلم گرفته است . شامم را با بی میلی می خورم و از کافه بیرون می زنم . سیگاری روشن می کنم و به سمت خانه راه می افتم . چند قدمی دور نشده ام که صدایی مرا از حرکت باز می دارد . بر می گردم و به سمت صدا ، نگاه می کنم . "پریسا" را می بینم که دارد به سمتم می آید . می ایستم و منتظرش می مانم .نزدیک می شود و سلام می کند

کنجکاوی ۱

کنجکاوی امانم را بریده میخواهم در مورد تمام اجسام و جانداران زنده و بی جان و کهکشان و سیاره ها پرس و جو کنم. مخواهم در مورد یکی از این پدیده ها برایتان صحبت کنم. مغزو حواس یکی از همین پدیده هاست که بسیار توجه من را به خود جلب کرده . مغزو حواس انسان پدیده ای است که به طور باور نکردنی در حال عمل کرد است

رویای شیرین

نمایش مشخصات ماریا-لشکری پسرک آشفته است .گاه و بی گاه ضربه ای به تکه سنگ جلوی پایش میزند و گاهی انگشتانش را در هم گره میزند و می گشاید.منتظر مریم خواهر کوچکترش است.مدرسه اش دیر شده و هنوز پاهایش برهنه است.با خود فکر میکند اگر شماره پای او و مریم یکی نبود چه میشد؟؟؟دخترک دوان دوان از انتهای کوچه خود را به برادرش میرساند

زمستان زندگی

نمایش مشخصات مزان بهرام تصمیم خودراگرفته بود،میخواست آدمی دیگرشودمیخواست ازباتلاقی که به اسم زندگی برای خودساخته خلاص شود،درهمین افکارغرق بودکه یکی ازهمان دوستانی که موجب ازهم ریختن زندگی اش شده بودزنگ زدوازاو برای مهمانی دعوت کرد باخودگفت:این آخرین باراست،امشب بگذردازفردا آدمی دیگرخواهم شد آن

خود عاشورا

نمایش مشخصات امیر یزدی از همان شبی که عباس تصادف کرد، اضطراب و التهاب شدیدی دارم؛ هر صدای آرامی هم که می شنونم به دلم رعشه می افتد. این چند روز سخت ترین روزهای زندگی ام بوده، به آینه که نگاه می کنم چند سال پیر شدنم را می بینم. خدا هیچ کافری را به چنین روزی دچار نکند!! من اولین نفری بودم که سر جنازه داداش حسین رسیدم

شاید کمی اعتماد؟؟

نمایش مشخصات همراز محمدی استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود اگر می فهمید چه ؟؟ اگر شک می کرد ؟ مازیار پسر باهوشی بود زود می فهمید با صدای بهم خوردن در از جا پرید . مازیار عصبی بود نکند فهمیده بود از همین حالا خودش را باخته بود چند سیلی روی صورتش خواباند تا از رنگ پریدگی و حالت شک در آید . دستی به پیراهن سفید

بد شانس - قسمت اول

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی دارم فوتبال رو از تلوزیون ترمینال تهران جنوب نگاه میکنم فقط 50 هزار تومن پول همرام هست و اونم پسر خالم داده تا از شر من خلاص بشه . میخوام بازی آلمان و مکزیک رو از طریق سایت شرط بندی کنم فکر میکنم آلمان میبره ولی اگه آلمان ببازه چی ؟! بر سر دو راهی زندگی گیر کرده بودم واقعا تصمیم بزرگی

یلدا

نیم طبقه ی فوقانی خانه ای کوچک و قدیمی - آخرین شب پاییز اتاقی چند متری با دیوارهای تیره رنگ و سقفی کوتاه که با نور کم و دود سیگار پُر شده است . کنار سطل زباله ی گوشه ی اتاق که تعدادی سُرنگ استفاده شده و بطری خالی درون آن است ، انبوهی کتاب خاک می خورند . دختری جوان با اندامی کشیده

گذر زمان

نمایش مشخصات ماریا-لشکری صدای تیک تیک ثانیه شمار ساعت کابوس شب هایم شده. زمان که بگذرد،فراموش میکنی ؛ اماهنوز رد پایش باقیست... زمان که بگذرد؛برایت عادت میشود ،یک عادت بد... زمان که بگذرد؛کم کم عادتت را ترک میکنی ولیکن ؛ترک عادت مرض است... زمان که بگذرد؛دیدت نسبت به بعضی ها عوض میشود... زمان که بگذرد؛ زود میگذرد،من و تو ندارد

زندان فکر

نمایش مشخصات مبینا صادقی گفت گو کنید بخوانید بنویسد بگوید داد بزنید فریاد دلتان را باز گوکنید ار مغرتان دستور نگیرید مغز شما مرکز شما نیست قلبتان است که شما را در دست دارد کلید بند زندانتان را به دست عجایبات روز گارتان ندهید که این تمام فلاکت بشر است بنویسید تمام انچه در ذهن دارید همین زیباست پرده ی مشکی

سهراب

نمایش مشخصات علی عطایی ...کمی تمرکز می کنم و ذوقم را بخاطر می آورم، امروز یک روز بهاری است هوا در منصافه ترین حالت خودش و اعتدال فقط واژه ایی است برای وصفش، چرا که اعتدال را فقط منی حس می کنم آفتاب دم چاشت بر صورتم می تابد و پیاده دنبال مادر، راهی خونه پدر بزرگیم.آسمان بهترین رنگش را برای همراهی انتخاب کرده

...اهل نامردی نیستم

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی از همان روزهای اول حسن‌آقا می‌گوید آقا "فضل‌الله" خوابی دیده که باید بشنوی. این دومین سفر است که به زاهد شهر می‌روم و آقا فضل‌الله مسافر احسان و صله رحم است و توفیق دیداراش نصیبم نمی‌شود. فضل‌الله هم سن و سال کریم است. از همان هم سن و سال‌هایی که مثل کریم پر و بال جبهه رفتن می‌زدند

باران كه مي بارد سردر گم مي شوم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري باران كه مي بارد سردر گم مي شوم . همينطور يكباره و آني ابرهاي ضخيم و كبود محاصره ام مي كنند وسقف آسمان بالاي سرم سنگين مي شود. قطره هاي باران كه روي سنگفرش پياده رو مي ريزند سرعت مي گيرم اما باران هم تند مي شود و سريع به من مي رسد .ثانيه اي بعد انگار از آسمان سيل مي بارد خيس كه مي شوم

"حلقه ی ازدواج"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" نگاهش کردم و با آنکه باران می بارید ولی از جایش تکان نخورد و مثل تمام پنجشنبه هایی که می دیدمش ، نشست و در خلوت خود فرو رفت . نزدیک یک ساعت نشست و بعد بلند شد که برود . به سمتش رفتم و سلام کردم . خیلی محترمانه جوابم را داد و در نگاهم خیره شد . نگاهش کردم و برای اینکه با او هم کلام شوم

دست و دلباز

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی وارد شرکت شدم جلوی اتاقم که رسیدم زیپ کیفم رو باز کردم تا کلید اتاقم رو از توش بردارم ، دیدم لواشکی که دیروز واسه پسر خواهرم خریدم نصفش تو کیفم هست ، یادم افتاد که همکار صمیمیم بدجور عاشق لواشک کیوی هست ، بدون اینکه در رو باز کنم رفتم سمت اتاقش بعد یه احوال پرسی لواشک رو در آوردم

آب- شام

نمایش مشخصات امیر یزدی حق بده در نگاه اول نشناختمت! موهای سفید شده ات و نگاه تکیه ات گویاتر از خبر بشیر بود. می دانم چه اتفاقی افتاده... به خاطر همین است که نمی پرسم چرا با برادرها رفتی و بی برادر برگشتی! حتی از فرزندهایم از تو سوال نپرسیدم. چون می دانم کجایند. از اول هم معلوم بود... بلاخره جنگ حق و باطل است دیگر

بوی آشنایی

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) از شیشه کدر پنجره آپارتمان، پیاده‌رو خیابان را نگاه می‌کنم. عابران شتابان درحرکت‌اند؛ پیر و جوان، زن و مرد. ناگهان دختری با چادر مشکی و روسری لاجوردی از لابه‌لای ازدحام جمعیت، برق نگاهم را می‌رباید. چشمانم را گِرد می‌کنم و به او خیره می‌گردم. به یاد ندارم جایی او را ملاقات کرده

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری پایان شب محمود برخاست و گفت: ببخشید استاد ! چگونه می شود فهمید که شب رو به پایان است. استاد مکثی کرد و گفت : هر گاه خروس ها آواز خواندند؛ بدان که صبح نزدیک می شود. محافظ ها پسر رو کرد به پدر و گفت : آیا دیکتاتورها می فهمند که روزی خواهند مرد.پدر تبسمی کرد و گفت : اگر می فهمیدند ؛ دیواری از محافظ ها برای خود نمی ساختند

آرام تر ار همیشه . . .

ناشر ( با اعتماد به نفس ) : توی داستانهاتون خیلی اغراق شده ، من توو فضای جنگ نبودم ولی مصنوعی بودن قصه های جنگیتونو حس می کنم . نویسنده ( در حالی که لبخند می زند ) : شما چه راهنمایی می فرمایید ؟ ناشر ( با غرور ) : به نظرم از آدمای جنگ دیده مشاوره بگیرید ؛ راستی اسمی برای مجموعه داستانهاتون


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1