آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

اصول فلسفه و روش نرجسیسم (من باب عشق)

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف شبی شیخ در عوالم خود سیر افاق و انفاس می کرد. مریدی که تازه به جمع مریدان اضافه بشده بود به دنبال موشی درافتاده بود .موش سر زده و بی هوا در پاچه شیخ وارد بشد. شیخ از خود بی خود شده و رقص کنان به حرکت در آمد. مرید به خنده همی در افتاد. شیخ تا این اوضاع را بدید چوب به دست به جان مرید بیفتاد

ماه و ماهى

نمایش مشخصات الهام آزده ‎چه همهمه اى بود آن شب ... كلاغ سياهِِِ محله هم سكوت اختيار كرده بود و تنها گوش ميسپرد به نواى چوپانِ قصه ... رقصِ ستاره ها آن شب عجب ديدنى بود وقتى كه ماه در طلبِ ماهى به سراىِ حوضِ خانهِ مادربزرگ شرف ياب شد! گوسفندها هم حتى آن شب دل از آخور بريدند ، آزاد شدند از بند و پا به پاى چوپان نِى نواختند

سردرگمی

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" امتحان آخری که تمام شد از دانشگاه بیرون زدم و در هوای آزاد و به دور از تمام دغدغه های فکری ، سیگاری روشن کردم و در حال سیگار کشیدن ، شروع به قدم زدن کردم . خسته که شدم بر روی صندلی نشستم و خودم را به دنیای فکر و اندیشه بردم . دو سه هفته ای که دور امتحانهای پایان ترم بودم خیلی سخت گذشت و بنظرم هیچوقت به این شکل دچار سردرگمی و استرس نشده بودم

پاییز جملات

نمایش مشخصات فاطمه زهرا یعقوبی زندگی،فلسفه ی پیچیده ی خندیدن؛جادوی مهر و محبت؛سرآغاز خوشبختی؛دریای آرامش.. و آنگاه که هستی به آرزویت غبطه خورد،عشق خود را نهان در آغوش یک غنچه پیدا خواهی کرد و آواز چکاوک سروده ی زندگی تو خواهد شد. و چه زود هنگام است ترک این کره ی خاکی؛ آنگاه که به اوج می رسی با کوله باری از هستی به سوی ابد خواهی شتافت

عشق یعنی...

نمایش مشخصات ماریه آزاد قدیما میگفتن عشق بین زن وشوهر بعد ازدواج به وجکد میاد.اون زمانی عشق میشه نامید که طرفت بویی از عشق برده باشه.من نمیدونم بعضیا کتک و بعد بوسه رو میگن عشق.فحش و ناسازا و بعدش نوازش اسمش عشقه.نمیدونم برام قابل درک نیست عقده هایی که تبدیل به دیوانگی و جنون میشه میگن عشق.ادمی که عشقش رو زیر غرورش له کنه علت دوستی بیش از حده

سایه ی خیس

نمایش مشخصات مصطفی زمانی امان از سفر! امان از سفر و امان از اتوبوس! خیلی ها عاشق سفرند اما من هرگز جزئی از آن دسته نبوده ام. من را زیادی خیالباف می کند. من را بگذارند توی خانه ای که دو تا پنجره داشته باشد کافیست. در هم اگر نداشت، نداشت! راستش یکی از دلخوشی های من در سفر با اتوبوس، توقف های بین راهی آن است. در اتوبوس را که باز می کنند جنی می شوم که زلفش را رها کرده اند

مغولها

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" به همراه دکتر "henkel" که تازه از آلمان آمده بود به هتل محل اقامتمان رفتیم . بعد از چند ساعتی استراحت ، هتل را ترک کردیم و با اتومبیل به سمت شیراز حرکت کردیم . نزدیکیهای غروب بود و به در خواست دکتر چند دقیقه ای در کنار جاده توقف کردیم و به کوه دماوند خیره شدیم . با او و همراهان چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به مسیرمان ادامه دادیم

انتحاری

نمایش مشخصات سعید بیک زاده دو مأمور پلیس از کنار مرد جوانی که جنب مغازه لوستر فروشی ایستاده است، می گذرند.با دور شدن آنها مرد نفس راحتی می کشد و در حالیکه همچنان ریموت کمربند انفجاری اش را که با سیم نازک سفید رنگی تا شکمش امتداد یافته است را در میان انگشتان عرق کرده دستش گرفته است، با دقت پیاده رو و بعد آنسوی خیابان را از نظر می گذراند

افیون ذهن

نمایش مشخصات الف . محمدی دستم‌را گرفته بود و کشان کشان از پله ها پایین می آورد . می دانست من اهل التماس کردن ،نیستم ! ولی سنگدل ، نیم‌نگاهی هم به عجز و لابه های مادرم نینداخت . حتا چند بار که او تن نحیفش را سپر بلایم کرده بود ،  او را با غضب دور می کرد . تا به حال صورتش را این طور ندیده بودم .صدایش می لرزید ،دست هایش هم

دروغ !!!

نمایش مشخصات قاسم محمودی همیشه سعی میکنه خودشو پشت دروغ هاش قایم کنه ، پرخاشگره وقتی میگم دروغ میگی با صدای بلند فریاد میزنه بهم حمله میکنه و همیشه پر اضطراب دنبال گرفتن پول از دیگران برای خرج زندگی شخصی خودشه ؛ بهش اعتماد ندارم نه من هیچکس اعتماد نداره ؛ تمام خصوصیات اخلاقی زشت رو که فکر کنی بهم نشون داده

نگاره چهارم

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا کابوس لشگر بزرگ انگار دارم از زمین جدا میشم / یه اسب سفید/ که تمام عضله هاشو میشه شمرد /روش یه دختر تراشیده تر از خودش نشسته/ با زره تمام تنش پوشیده شده / یه کلاه خوود سرشه /جلوی کلاه خوودش/ دریچه ای شبیه به یه صلیبه/ فکر کنم ازاون شیار صلیب مانند/ روبروش رو ببینه / نمی دونم منو دیده یا

عشق و بهار

نمایش مشخصات فاطمه زهرا یعقوبی در آنجا که سحرگاه جای نیمه شب را خواهد گرفت و خورشید مشرق خود را آغاز می کند به یادت هستم. سوگند به آن آرامش چشمانت در نسیم بیداری و سوگند به دیوار کلبه ی آشنایی که مرا فرسنگ ها به کیهان دور می رباید، عشقی از جنس نیلو در برگ های رقصنده نگاهی از جنس طوفان در آتش رخشنده تو را قسم که عشق است و بهار در این دل سوزنده

سکوت

نمایش مشخصات سیروس جاهد سکوت زن جلوی آینه آرایش می کرد. پوستی شفاف داشت که از سفیدی به مهتابی می زد، با چشم هایی سیاه و نافذ. بعد رفت کمد لباس هایش را باز کرد. چند لحظه ای به لباس های گران قیمتی که کنار هم چیده شده بودند نگاه کرد. انتخاب کردن یکی از میان آنها بنظر کار سختی می آمد. یکی را بیرون کشید و به تن کرد اما نپسندید

ماهمون عسل(قسمت دوم)

با لبخند جلویم نشست و بدون هیچ مقدمه ای گفت این هم لیست من ، نظر مثبت تو چیست؟ برای هر روز رمضان جای مختلفی را انتخاب کرده بود بجز روز اول..گفتم روز اول را خالی گذاشتی؟گفت تو که میدانی من عدالت را رعایت میکنم 29روز من 1یک روز تو روز اول هم مال تو..خب بعد از افطار کجا بریم؟ گفتم خب پس

گزارش یک قتل

نمایش مشخصات حیدر شجاعی دانستن برای گریختن از تنهایی. اما هر دانستنی، تنهایی خاص خود را می‌طلبد تا در هر جستجویی به گوشه‌ای از عزلت پناه ببریم؛ از تنهایی تا تنهایی. من از زندگی به ستوه آمده‌ام. دیگر نمی‌توانم حتی از خویشتن خویش درگذرم و به زمان حال راه یابم. من مرده‌ام! بعضی‌ها می‌میرند سپس به خواب عمیقی می‌روند و تا دوران رستاخیز بیدار نمی‌شوند

تنفس اجباری

نمایش مشخصات م.فرياد در حالی که رانندگی می کنم، غرق ترانه ی خاطره انگیز careless whisper جورج مایکل شده ام... لیلا کنارم نشسته است و گاهگاهی پسته ای پوست می گیرد و در دهانم می چپاند...احساس تردید شدیدی دارم... دیگر هرگز نخواهم توانست با کسی برقصم...پاهای گناهکار هیچ ریتمی ندارد... حمید که روی صندلی عقب نشسته است

کوله ای از عشق

نمایش مشخصات فاطمه زهرا یعقوبی در تلاطم اقیانوس جاییست برای اندیشیدن،اندیشه ای برگذشته و فالی نیک برای فردایی دل انگیز .... بر روی آن قایق و در اعماق سفر،سهراب کوله ای از عشق را بر دوش می کشد . آنگاه که فرهاد شیرین را شیرین بوسید و آنگاه که شیرین به عشق فرهادش زنده ماند و مرد،سهراب قایقش را نواخت و آنگاه که لیلی دل مجنون را برد،سهراب صدایش را پارو زد

صداى پاى پدر

نمایش مشخصات الهام آزده به نام پدر آغاز ميكنم ... واژه اى از بوى گذشت با عطر اقاقى هاى قرمز رنگِ باغچهِ به يادگار مانده از تمام سال هاى تنهايى.... صداى غريبيست كه به گوش ميرسد... سالهاست نوازش هاى دستى پر محبت برايم ناآشنا شده... تير نگاهش چه بلندايى داشت.... مثل رهگذر جا مانده از زندگى عجب خزانى بود عبورش.

پيانو

نمایش مشخصات الهام آزده پسرك سالها با پيانوى قديمى خاك خورده در گوشه انبار خانه پدربزرگ روياهايش را مى نواخت... سخت بود تعبير خواب هايى كه هر شب با نواختن لالايى هايش بارها و بارها با خود زمزمه ميكرد... گوشه اى از قاب عكس پدربزرگ گلبرگى از گل نرگس بى شرمانه به نگاهش چشمك ميزد و چشمانِ مُلتمسانه اش را خودخواهانه نيشخندى به رخ ميكشيد

انقلاب سایه

نمایش مشخصات سید رسول بهشتی ساختمان بزرگ تعمیرگاه در میانه ی راه خاکی دو شهر قرار داشت، تعمیرگاهی قدیمی که پر شده بود از ماشین های اوراقی که هیچ مشکلی نداشتند، تنها نقصشان سوراخ های متعدد گلوله های مختلف بود. در گوشه ای دیگر چند ماشین نظامی سوخته دیده می شد، ماشین های بیگانه ای که از مدتی پیش تمام کشور را در

دوست داشتن واقعی

نمایش مشخصات تیشکه رستاری محله ی ما در نخستین پاییز پس از سالها دوری از آن بسیار پر شور ، دل انگیز و زیبا بود . اواخر آبان ماه وزش بادهای سرد ، درختان را به کلی برهنه کرده بود و زمین سرد را با رقص برگها به رنگهای گرم پاییزی مُزین کرده بود . دستانم را درجیبهایم گذاشتم و در حال عبوراز کوچه های محله بودم . با صدای

لبخند طبيعت

نمایش مشخصات الهام آزده فارغ از هر روزمرگى كوله بار سفر بستم و ميهمانِ طبيعت شدم ... نفسى تازه كردن در آن همه هواى پاك با رودهاى خروشان طراوت تازه اى به جانم بخشيد كه تا چندى براى رويارويى با اين زندگى پرهياهو حال عجيبى توشه كرده بودم .... روز سوم از سفر ، حضورم را به سكوتى سرشار از حس آرامشِ جنگل متبرك كردم

ماهمون عسل(قسمت اول)

سه سال و نیم : کم نیست ،آدم است یکجا دیگر توانش را از دست می دهد کم می آورد و قبول می کند مرد میدان نیست.میترسی از این که آینده ات بدون او باشد و از آن ترسناکتر این است که فکر کنی مبادا بودن الانش با تو آینده اش را خراب کند.تصمیم خودم را گرفته بودم .با هم گرم صحبت بودیم از آن صحبتهای مجازی که یک هو میبینی سه ساعت یکجا نشستی و داری چت می کنی

فراسو

نمایش مشخصات محمد قبادی تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک... پایان همیشه جذاب است... عقربه های ساعت آرام آرام حرکت میکنند. حتی گاهی از حرکت می ایستند که پایان را از دست ندهند. لحظاتی پایانی کُند و حماسی طی میشوند، هر ثانیه تَجلی عمری سوخته است. پایان همیشه جذاب است... دستهایم یخ کرده، گوشهایم سرخ شده، قلبم

عشق زخم عمیقیه

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - ببین من تو رو خیلی دوست دارم ، اما خوب پدرم ... اون به گردنم خیلی حق داره اون پدرمه بالاخره هر چی بگه ... صلاح منه + یعنی چی ؟ یعنی جوابت منفیه؟ سمانه !! من همیشه به فکر خوشبختیت بودم حالا هم هستم و تا آخر عمر خواهم بود !! - ممنون !! من ... من .. .. چادرش رو جمع و جور کرد و رفت به سمت ماشین باباش

نگاره چهارم جایگاه هیچ

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا میشنوی صدامو ؟/باز نمیکنی چشمهای زیباتو ؟/این مژه های بلندی که بغیر از من هیچکس از این فاصله ندیده رو باز کن میخوام خودم رو توی مردمک چشمهات ببینم / بیدار شو /این صدا اینقدر دردناک و آشنا بود که مثل تیرچه فولادییکه انگار تازه از کوره آهنگری بیرون اومده باشه/ تا باریک ترین رگهای مغزش

مي‌خواهي براي شهر كوچك‌ات كاري كني

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مي‌خواهي براي شهر كوچك‌ات كاري كني، بارها شنيده اي كه بودجه هاي فرهنگي زيادي براي امور فرهنگي هزينه مي شود به اولين آشنايي كه در اداره داري مراجعه مي كني ساعت 10 صبح است آشنايت با دوستانش روي ميز بزرگ كنفرانس صبحانه مي خورند خجالت مي كشي مزاحم شوي ، كنار تابلوي ايستاده تكريم ارباب رجوع منتظر مي ماني

آخرین شب از هزار و یک‌شب

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خانه پر از گل است. مامان هرچه گلدان و پارچ و سطل داشته آورده و گل‌ها را توی آن‌ها می‌گذارد. حتی چند تا قابلمه هم پر از گل شده است. بی‌حوصله نشسته‌ام و به رفت‌وآمدهای مامان نگاه می‌کنم. یک‌ساعتی هست که با گل‌ها سرگرم است. حرفی نمی‌زنم. می‌دانم عاشق گل و گیاه است. مامان مشغول مرتب کردن دسته رزهای صورتی است

نگاره سوم ورودی دنیای ماطب

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا نگاره سوم ورودی دنیای ماطب یک ساعتی میشد که در حال حرکت بود / دیگه پاهاش نا نداشت / توی کوله هم چیزی برای خوردن نداشت / خب واقعا قرار نبود این سفر این شکلی بشه /خیلی خسته بود / دردعجیبی توی رگهای ورم کرده زیر کشکک زانوش حس میکرد که تا انتهایی ترین سلول مغزش رو خراش میداد/صدای قدمهاش

شکلی از بد بودن !!!

نمایش مشخصات قاسم محمودی تا حالا از دست رفتن خودتو دیدی ،ذره ذره آب شدن و . . . دیدن این واقعیت خیلی سخته، تنها عده ی کمی در جهان هستند که تحمل از دست رفتن خودشون رو دارن و این واقعیت رو قبول میکنن !!! میدونی من مثل بقیه نیستم ،فرق دارم ، فرق داشتن در انسان فقط به تفکر بستگی داره خیلی ریز به زندگی نگاه کردن ،ذربین

حیدر حیدری حیدر....

نمایش مشخصات عباس عابد یادم می آید جوان ترکه بودیم و بالطّبع جاهل تر، اگر یکی از بچه های محل از یکی دیگر در محله ای دیگر درگیری یا دلخوری داشت، به حمایت از او، جمع می شدیم می رفتیم محل آنها و در جایی که خالی بود و خلوت، می شد مانور داد. جمعی و با صدای بلند به می گفتیم:( حیدر حیدری حیدر، ما دعوا داریم حیدر

"جیب مردم"

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر از همون بچگی، شر بودم، هرجا که دعوا و کتک کاری بود امکان نداشت من اونجا پیدام نباشه. اون موقعها هم می دونستم که هیچ گوهی نمی شم! ننه و بابام خیلی حرصمو می خوردن همش زیر گوشم فک می زدن" اکبر، یکم آدم شو! بچسب به درسو مشقت، پس فردا پشیمون میشیا که اینقدر ول گشتی..." ولی گوشم پی این حرفا نبود

قاصدكم كو؟

نمایش مشخصات الهام آزده صورتم را كه چرخاندم پروانه اى زيبا مملو از رنگ هاى صورتى و كهربايى درست پشت سر من روى رز قرمز نشسته بود... لبخند مهمان ناخوانده اى بود كه بى اختيار روى لب هايم جارى شد... چكمه هايم را دوباره به پا كردم ، داسَم را برداشتم و از جا بلند شدم... خوشه هاى گندم چه ماهرانه در ميزبانى باد ميرقصيدند

پایانِ ریش سپیدی هایش

طرفای غروب بود که تلفن خانه به صدا درآمد هرسال این موقع ها گوش به زنگ بودیم.فردا اولین روز از ماه رمضان بود و طبق روال هرسال برای صرف افطاری خانه ی عزیز و آقاجان دعوت بودیم... آخ که چه ذوقی در وجودم هویدا میشد وقتی صدای زنگ را میشنیدم عزیز میگفت:((این چند صباح باقی مانده از عمرم را

عمر

نمایش مشخصات شهرام شیبانی به دهه چهارم عمرم نزدیک میشوم،وترسم بیشتر،که عاشقی نکرده بمیرم. می دانم که خواهی آمد اما،می ترسم زمانی بیایی که دیگر نه زمان برایم معنا داشته باشد، نه رمقی برای عاشقی بی وفا چه کسی میتوانست این همه عاشقانه برایت بنویسد،اصلا چه کسی بدون شعرهای من ،تو را خواهد شناخت. تو را من جاودانه کردم در نوشته هایم

اعلامیه 103: گزارش هواشناسی دل

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده همه اینجا قاتلن برگ زرد میگفت... ............ من و یک دوش آب گرم و حسی که از من فرار می کرد جای مجرم روی چوبه دار است قاضی آنطرف داشت سوال می پرسید و پائیز از درد می گفت اعلام شد: اینجا همه یک قدم کم ورمیدارند و محبت یک قدمی قتل است.... ............... یک دستبند و یک تخت برای شب اما برگ زرد روی زمین می خوابد

حکم جلب

نمایش مشخصات عباس عابد مردی بدهکار بود قصد نداشت بدهی را بپردازد، خود کشی کرد تا دست طلب کارها به او نرسد. روی پل سراط بود خبر دادند که، طلبکارها حکم جلب به دست در به در دنبالت می گردند تا دستگیرت کنند. گفت: آنها دستشان به من نمی رسد که دستگیرم کنند.» گفتند: چرا نمی رسد؟ با حکم جلب آن طرف پل ایستاده اند تا تورا جلب کنند

یک پروژه به‌دردنخور!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اینجا خیلی تاریکه، تاریک و ساکت و نمناک! البته اگر کمی کش‌وقوس بیام و خودم را اینطرف و اونطرف بکشم می تونم کمی از نور خورشید را ببینم. فقط یه کم و من اصلاً این مقدار کم را دوست ندارم. دلم می خواد کاملاً زیر نور خورشید باشم. اصلاً دلم می خواد یه جای دیگه باشم، یه جای شلوغ و پر سروصدا و پرنور

زن ها فرشته هستند و در جواب دوستان

نمایش مشخصات محمد رضا بادره سلام وقت بخیر باز هم من حححح دوستی به من گفت که: . . . سلام زن بودن افتخار نیست فقط زن بودن است چون جنسیت انسان دست خودش نیست وسهمی در انتخاب ان ندارد زن هم قطره ای از خدا نیست فقط زن است زن ومرد را خداوند مکمل هم قرار داده تا با هم تکمیل شوند هم جسمی هم روحی وبتوانند در کنار هم نسل

اتاق

نمایش مشخصات مسعود عباسپور اتاق .بالاخره راهی باید پیدا می¬کردم.چشم چرخاندم و تمام اتاق را زیرو رو کردم.چشمم که به لوله بخاری افتاد قلبم تندتر زد.خودش بود.مثل بقیه وسایل اتاق کهنه و پوسیده شده بود. کافی بود لوله را در بیاورم و خلاص.حتما به گوشش می¬رسید. در محل با این¬که هیچکس به رویش نمی¬آورد کسی نبود که داستان دوستی مارا نداند

چند قدم آنورتر

نمایش مشخصات الهام آزده ‎روى تختم ، كنارِ پنجرهِ اتاقم كه با گل هاى ميخك و رازقى آراسته ام، دراز كشيده بودم و قهوه روى اجاق براى خودش نم نم قُل ميخورد.... مثل هميشه راس ساعت ٤ ِ بعدازظهر طبق قرارمان با يارِ هميشگيم كتاب ، رمان مورد علاقه ام را مطالعه ميكردم كه ناگهان صدايى شبيه به پرت شدن تكه سنگى عظيم به آب تمركزم را برهم زد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری صلح پدر می گفت : وقتی که همه ی جنگ ها به صلح می انجامد چه لزومی دارد که با هم بجنگیم و بعد صلح کنیم .من که این حرف ها را شنیدم پیشانی برادرم را بوسیدم . الکل کار هرشب مادر بود که به پدر می گفت : بوی الکل می دهید.پدر خسته و کوفته فریاد می زد : خانم ! شما بفرمایید ما چگونه تزریق کنیم

بستنی یخی

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده نسیم خنکی موهای فرفری اش را تکان می داد.چند ساعتی بود که تو بالکن نشسته بود تا ببینه کی انتظارش به سر میاد.آخه مامانش گفته بود اگه خورشید بره خونه شون و غروب بشه با هم میریم بیرون! ... عروسک قشنگم اینقدر گریه نکن دیگه یه ذره دیگه بخوابی خورشید خانم میره خونه شون ! الان مامان خورشید

درد فروشی

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف ملافه رو از روی صورتم میزنم کنار. شکم اکبر آقا راه افتاده. تسبیح پیرزنی به صورت نا محسوسی دزدیده شده. یک ساعتی میشه یخچال توی فقر مطلقه. یکی ازتخت ها خالی شده و خانوم درد فروش رو با سر و صدای فراوان منتقل کردن به بخشی دیگه. تا صبح پلک هام از درد روی هم آروم و قرار ندارن ولی با این حال خیلی خوشحالم

حیاط برفکی خانه

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده "موج FM ، درجه ی 127 شب و یک کانال یابی دستی و حیاط خانه که برفکی می شد.... روحش شاد و یادش گرامی باد" چه ساده بود... چه بی ریا... دنبالمان آمده بود دوچرخه ای که یادش بخیر باری سوارش شدم که هی سرفه میکرد ............. چه شبهای سردی انگار کوچه ها زمستان را در زیرزمینی زنجیر کرده بودند خوش آمد گفت مردی با لباس گرد و خاکی با واژه های ارزان و بی اغراق

مرگ قطار

نمایش مشخصات الهام آزده مرگ قطار در حادثه ى ويرانىِ قطار ، تمام ريل ها بى پناه ماندند.... آنها ديگر چشم انتظار قطارى كه سالها هر صبحدم با صداى پايش از خواب بيدار ميشدند نبودند.... افسرده شده بودند ، گاه گاهى با بغض چشمان يكديگر را تسلى ميدادند.... نااميد مانده بودند از براى شايد روزى نوازشِ دوباره ى قطارِ بى حاصل

آخرین ساعات زندگی یک متحضر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده امروز صبح حالم بدتر شد.یهو افتادم.انگار تمام انرژیم تخلیه شده بود.احساس می کردم هیچ رمقی تو جونم نمونده.انگار خالیِ خالی شده بودم.سه چهار ماهی بود ناخوش بودم.ولی امروز فرق میکرد.بدنم عین یه تیکه چوب خشک ِخشک شده بود.حتی نمی تونستم بلند شم و روی تختِ خوابم بشینم. یا به پهلو برگردم

نگاره دوم اشعه های گم شده

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا انگارسالها بود که به خواب رفته بود وقتی با صدایی آرام پلکهاش رو از هم باز کرد / همه جا تاریک بود / خیلی خوابیده بود و اینرو از حالی که داشت می فهمید / اما هنوز تاریک بود چرا؟/این سوال بزرگی بود که شاید برای دونستن دلیلش کمی دیر شده بود /هیچ جا / هیچ چیز دیده نمیشد / تاریکی محض / شروع به

کُمدی : " معجزه ای که می توانست اتفاق بیفتد "

نمایش مشخصات سعید بیک زاده مرد جوان به درب اتاق می کوبد.بعد داخل می شود و سلام میکند.آقای دکتر در حال صحبت با تلفن با دست اشاره می کند ، بنشیند.بعد از لحظاتی گوشی تلفن رو پائین می گذارد.لای دفترچه ای را باز می کند و به تندی صفحات آن را ورق می زند.آنگاه لبخند زنان رو به مرد جوان میگوید: _آقای قاضی...مجید قاضی...درسته؟

حقوق بابا نجومی می شود

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی یخچال‌مان آه در بساط نداشت.مادر نمی‌توانست شام درست کند،به جایش نشسته بود وسط اتاق و به ته مانده پرزهای تک قالی خانه‌مان ور می‌رفت.من و برادر وخواهر کوچیکه مثل اجل معلق در صفی افقی دست به سینه روبرویش نشسته بودیم و به جای شام،غصه نداریمان را نوش جان می‌کردیم. غرق احوالات نامساعدمان

رفتنت سخت بود بانوجان

وی قُرمه سَبزی اش کُل کوچه رو بَرداشته بود.مِثل همیشه اجاق خونه اش روشن بود و یه قابلمه روش که ازش بخار بلند میشد.سرِظهر هیچکس از خونه اش گرسنه بیرون نمیرفت هم دِلتو گرم میکرد هم سیر... عزیز که کنار بخاری نشسته بود و داشت برای عمه هدی شال میبافت با دیدن من چشماش خندید و دندونای ریزش مقابل چشمم ردیف شد

نگاره اول پناهگاه سرد

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا همیشه برداشتم از جنگل این بود/ با جایی طرفم که پر از درخت و گیاه های مختلف باید باشه به همراه کلی حیوانات غیر اهلی که بعضی هاشون خطرناک هستن / اما اینجا .../خصوصا بعد از غروب آفتاب /انگار نیمه واقعیه / ولی برام مهم نیست / من باید تو خلوت خودم همه چیزو فراموش کنم / میخوام وقتی برگشتم زندگی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قطره ها استاد می گفت : ما می توانیم از قطره ها درس بگیریم . حسن بلند شد و گفت :چگونه ! استاد گفت : آنها به تنهایی به چشم نمی آیند اما اگر به هم بپیوندند می توانند دریایی شوند که سونامی ها ایجادکنند . حسن خندید و گفت : مثل همین جمعه ای که گذشت . 2حرداد وقتی که استاد روی تخته سیاه نوشت : 2خرداد ! دانشجویان بلند شدند و شروع کردند به کف زدن

تقدير

نمایش مشخصات الهام آزده با صداى ناقوسى عظيم به يكباره چشمانم را گشودم... وقتى به خود آمدم همه جا تاريك بود و من در دريايى بى كران كه با هاله اى شيشه اى احاطه شده بود غوطه ور بودم... به خود پيچيده بودم ، دستانم يخ زده و پاهايم روى شكم مچاله شده بود.... بى صداترين نواها را هم بخوبى ميشنيدم... آن طرف چه خبر است؟! صداى

دوئل درون

نمایش مشخصات ک جعفری می گویمش :« همیشه با او فاصله دارم؛ مثل فراق اسطوره ایی آدم از باغ عدن، مثل قهر کیهانی خورشید و ماه ، مثل لج بازی بی انتهای دو خط موازی . هیچ نمی دانمش ؛ مثل جهل ابدی آدم از آنسوی مرگ ، مثل بی خبری نابینا از الفبای نور و روشنایی ، مثل ناشناختگی اسرارآمیز حروف مقطعه قرآن . ولی می خواهمش

آشتی کوک زده

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور گوشی تلفن را به آرامی روی کاناپه گذاشت، و دستهایش را پشت گردن قفل، و پاهایش را روی میز دراز کرد و با لبخندی حاکی از رضایت به آخرین دیالوگ خواهرش اندیشید : _ بعد این همه سال قهر، کینه و نفرت، بهتره بیایی و بابا رو ملاقات کنی! حالش خیلی بده! شاید دیدارتون به قیامت بیفته! به تمام سالهای

سندرم ناشناخته ی بی شعوری

نمایش مشخصات قاسم محمودی روح انسان سرشار از لطافت و احساس است احساس میتواند شکل های مختلفی داشته باشد ، به طور ناگهانی ظاهر شود و زودتر هم سرکوب و نابود ،انگار نه انگار اصلا احساسی وجود داشته است ،اما جسم انسان تهی از هر گونه احساس و لطافت به شکلی دست نیافتنی تر از روح خودش را مستقل میکند که ضرر و آسیب جدی

وقتی زمستانمان خاکی شد

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی آب نداشتیم.بسته بودنش.از حالا داشتند برای ندیده‌هایمان ذخیره می‌کردند.به قول بابا«آینده‌نگر هستند وهمه چیز را با چشم‌انداز دراز مدت اداره می‌کنند.»برادر با سری که هنوز کف شامپو روی آن دست و پا می‌زد،جلوی بخاری چمباتمه زده بود،وقتی آب را رویمان قطع کردند او توی حمام بود.مادر قول داده بود برای شام لوبیا درست کند ولی نبود آب منصرفش کرده بود

هیس!

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده باسمه تعالی صدای دست و جیغ و کل کشیدن مهمان‌ها مدام بلند است و هرکس به‌نوعی ابراز شادی می‌کند. صدای بم عاقد که بلند می‌شود، سروصداها فروکش می‌کند و گوش‌ها تیز: عروس خانم برای بار دوم می‌پرسم، وکیلم؟ فریاد پرانرژی و شادی از بالا به سرم اصابت می‌کند: عروس رفته گلاب بیاره! نگاهی

نقاش ماهر

نمایش مشخصات عباس عابد لب جاده ساوه شهرکی بود به نام شاتره که از آنجا جاده ای جدا می شد به طرف روستای گلدسته. منزل ما در گلدسته بود. بیشتر همشهری ها آنجا ساکن بودند. بیکار بودم رفتم قهوه خانه محل که به محمود نامی تعلق داشت شاید کاری گیر بیاورم. پیر مردی نشسته بود چای می خورد. از لباس های رنگ خورده اش معلوم بود نقاش است

تنهایی

نمایش مشخصات شهرام شیبانی sاصلا نگاش نکنیم نگیم که دوستش داریم باهاشم ازدواج نکنیم بشینیم تو خونه قهوه تلخ سربکشیم و با لسان الغیب عاشقی کنیم کافکا بخونیم و کانت و راسل رو زندگی کنیم باخ گوش بدیم ومنقرض شیم به همین سادگی امضا : شهرام

خروج از لبه

«آدمی به امید زنده است.» این جمله ایست که در بدترین شرایط٫ افراد را به ادامه زندگی عادی وا می دارد. ولی منطق این جمله تا چه حد درست است؟ شاید جواب این سوال را مسافرین یک قطار ٫که از مسیر معمولش خارج شده و در کنار یک پرتگاه حرکت می کند بدانند. در یک سوی پرتگاه٫ لاشه ی قطارهایی دیده می شود که بخت بدتری داشته اند و از لبه سقوط کرده اند

دست فروش

سرمای شیشه روی پیشانی ام می لغزد مژگانم دست نوازشی بر تن شیشه می شوند نفسی تازه می کنم بخاری از گرمی عشق ، روی شیشه می ماند از نفس های داغ من و توست این رویا ها روی شیشه ی بخار گرفته ی بانک من و تو دستفروش چهارراهیم برای تازه کردن نفسی هم که شده روی شیشه ی بانک بخار می سازیم

نمایش مآتآرت

نمایش مشخصات امیر اکبری فصل اول:بازیگر نویسنده در حال نگاه کردن به تماشاگران است.بازیگر وارد صحنه می شود و به نویسنده خیره می شود... نویسنده:میتونی بشینی بازیگر:میشه نشینم؟ نویسنده:نه باید بشینی بازیگر:نمیتونم نویسنده:که چی؟ بازیگر:همینکه بشینم نویسنده:حالت خوبه؟ بازیگر:آره ولی استرس دارم نویسنده:موبایلتو

پایان

نمایش مشخصات محمد قبادی از فردای آنروز هیچ چیز دیگر رنگ‌‌ و بوی سابق را نداشت، خانه تاریک، ساکت و بی‌روح بود. ساعت ۷:۳۰ صبح با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم. کمی روی تخت این پهلو و آن‌ پهلو کردم، نمیخواستم از تخت جدا شوم، نمیخواستم نبودن‌ات را حس کنم، نمیخواستم بفهمم که دوباره تنها شده ام، تابِ پرت شدن به واقعیتِ بی‌رحم را نداشتم

نگاره دوم

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا ارواح /خادمان ملکه خاره اون خواهرملکه فیارو /فرمانروای دنیای ارواح سرگردان بود / خاره / ملکه خاره /میدونستم /تمام ارواح درتسخیرو خدمت اون هستند / چشمهایی که باور کردن مهربانی بی حدش / با شنیده هام درباره مجازاتهایی که برای ارواح در نظر میگرفت مطابق نبود / زنی ریز نقش /آرام / و چیزی که تا به حال در مورد تمام خواهر هاش احساس کرده بودم

زهرا خانوم تو رو با خودش برد

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا تازه مادرش به رحمت خدا رفته بود / من فقط چندماه می شناختمش /شبیه پرشا نبود/خیلی بدتر بود /کلا انگار نمیشد بهش دروغ گفت / باور کن میفهمید / بعد مثل پرشا نگاهت میکرد / لبخند عجیبی میزد و /میرفت /نه میگفت آره و نه میگفت نه / همه بهش میگفتن خانوم /ولی اسمش زهرا بود / چند سالی بود که با سرطان

گزارش هواشناسی دل

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده ............................... هیچ..... .............................. هیچ..... ........................... و هیچی...) ............ بعضی ها هیچ ندارند یادش بخیر من قبلا همسایه شان بوده ام یه وقت به سرم زده بود که فامیلی ام را هیچی زاده کنم آه...... ثبت احوال ها هم که سخت گیرند نمی بینند مگر یا کورند؟؟؟ که خانه ام در هیچ کده است و به یک هیچ بزرگ تکیه دادم

نمایش مشخصات حسین شعیبی بالای سر جنازه والتر جانسون، هفت‌تیرکش افسانه‌ای ایستاده بودند. کلانتر گفت: «مگه قرار نبود با شماره ده برگردید و شلیک کنید؟» تد گیلر کلاه والتر را از روی زمین برداشت، خاک آن را تکاند و روی سر خودش گذاشت و گفت: «ببین کلانتر! اگه این کار رو می‌کردم، امروز یه روز معمولی بود و ناتالی هم به جنازه‌ام افتخار نمی‌کرد

کف سرنوشت

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی خیلی آرام زیر گوشش نجوا کردم آیا امکانش هست که فردا هم شما را ببینم؟ گفت بلی حتما. قلبم پشتک زد خون تو صورتم دوید لبخندی رضایت بخش زدم وتمام نگاهم را در نگاهش ریختم و گفتم تا فردا با تکان سر تاییدم کرد ورفت **** بیماری تو بدنم وول میزد و درد ثانیه هایم را یک به یک برایم هجی میکرد

کلاس مداد رنگی ها (مداد رنگین کمان)

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی خیلی سخته متفاوت بودن، یعنی همه جوری رفتار کنن و تو یه جور دیگه، همه یه طوری حرف بزنن و تو یه طور دیگه، همه در یک خط باشن و تو در یه خط دیگه، همه در یک مسیر به سمتی برن و تو به سمت دیگه، خسته شده بود مداد سفید از متفاوت بودن و خسته شده بود از اینکه فکر کنه این همه فرقش با بقیه بالاخره

یک اتفاق ساده

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی چه اتفاقی افتاده؟ چرا این‌طوری شدم؟ چرا همه من را یک‌جوری نگاه می‌کنند؟ مثلاً این آقا تا چشمش افتاد به من زیر لب چیزی زمزمه کرد! انگار من جن هستم! یا این خانم تا من را دید چشم بچه‌اش را گرفت و بغلش کرد و تند رفت. خوب منم یکی هستم مثل شما! فقط یک‌کم حالم بده! جذام که نگرفتم! ولی جدی

نگاره اول

نمایش مشخصات مازیارملکوتی نیا بابکم من ، پرشا وقتی پلکامو باز کردم دوباره نور شدیدی /چشمهامو داشت سوراخ میکرد / اینهاجمله هایی بودند که پرشا با چشمان بسته/ روبه آینه میگفت /اون دختری با چشمان رنگی درشت/ و با مژه هایی بلند بود/ که به سمت بالا رفته/ و چشمها ش رو تبدیل به بزرگرترین نقطه تمرکز وجود پرشا کرده بود /واز

غُلومی

نمایش مشخصات عباس عابد غُلومی نویسنده:عباس عابد ساوجی به عنوان مسئول انبار مهمات تیپ در پایین بلندی های غرب کشور، به عنوان بسیجی قدیمی مشغول خدمت بودم. این قسمت سابق بر این معدن سنگ های ساختمانی بود. زمان جنگ بود و معدن تعطیل شده و به عنوان زاغه مهمات از آن استفاده می شد. عملیات در پیش بود و حدود سی

خفره

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی چند حفره یک میدان صخره ای و سکوت. یک حفره تنها منفذی بود که از آن آسمان دیده می شد آنجا گودال عمیقی بود بر بلندای یک کوه عظیم و بلند، معلوم نبود پای آدم چگونه به آنجا باز شده بود اما آنها در جامعه ای کوچک آنجا زندگی می کردند دور از تاریخ بشر، هیچکس از وجود آنها اطلاعی نداشت و

مراحل ۲۰ گانه ریخت شناسی و تیپولوژی یک دختر

نمایش مشخصات سعید بیک زاده ۱_اولین باری که تو شرکت دیدمت چندان توجه منو جلب نکردی.حتی کمی هم زشت بنظر میرسیدی.یه لحظه یاد دختر ترشیده آقای کرامتی افتادم.اِنقدر شباهت...عجیبه والله ۲_دفعه دوم که نیگام بهت افتاد ، حتی زشت تر از دفعه قبلی بنظر می اومدی...بابا صد رحمت به دختر آقای کرامتی...تو رو فقط میشد با دختر بزرگ عباس آقا شاطر مقایسه کرد

سه سکانس/ دو داستان/ یک برداشت

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سکانس اوّل: داخلی/خارجی_مغازه_روز جلوی مغازه تعمیر دوچرخه عده زیادی جمع شده اند.داخل مغازه بین دو مرد نسبتاً مسن جر و بحث تندی جریان دارد.مرد لاغر اندام در حالیکه دست های روغنی اش را با حالتی عصبی تکان میدهد رو به مرد شکم گنده میغرد : _... تا الآن چن برابر پولی که بهم دادی ازم گرفتی

زن بودن یک افتخار است

نمایش مشخصات محمد رضا بادره تو سال های ن چندان دور اینجا برای من زیبا ترین جا بود ولی الان حس نوعی به خودم دارم نمیدونم جریان چیه فقط میدونم سختم که برای فکر کردن راجب چیز های منفی تلاش کنم اگر به جای اینکه به چیز های منفی به چیز های مثبت فکر میکردم الان من شخص مهمی برای تو بودم نه یک نویسنده بیا تلاش کن چیز

قرار

نمایش مشخصات حسن شاد كاره هرشبم شده بود قدم زدناي طولاني؛ نفس كشيدناي له شده شده تو روزاي خوب...! روزاي بدش هم شكنجه كردن خودم تا انتخاب شدن نفسي كه زورش بيشتره. زل زدن به درو ديوارايي كه كدر شده بودن از بي تفاوتي، بي تفاوتي يا چشم و ابروهايي كه دنبال ميكردن بوي تلخ بهمني كه به دماغشون خورده بود. بعدم كه ميرسيدم به نيمكت هميشگيم

هوا سرد نبود اما...!

نمایش مشخصات سیدمصطفی سراب زاده (( تهران 1388/10/7 پرورشگاه ولیعصر... خدا اینجاست... روی نیمکت آبی کنار دیوار نشسته چه بادقت بازی والیبال دخترانمان را ناظر است... و نماز که از پاس نگین اسپک میزند ست آخر را همان رکعت آخر میداند... آری منتظر چه هستید....؟ وقتی خود خدا و نماز و محرم اینجایند دگر چه می خواهید....؟ اگر در تیم خدایید، آخر بازی ست بیایید


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1