آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری فاتحه ! پای صحبت هایش که نشستم. با ناراحتی گفت: به آنهایی که آخر کلاس می نشستند. با اشاره می گفتم : اگر روزی به پست و مقامی برسید فاتحه‌ی مملکت را باید خواند ! فکر کنم ! امروز ؛ روزی است که باید این کار را کرد. پرواز ! به پرواز فکر می کرد. از قضا بارانی بارید و به آرزویش رسید. وقتی این خبر به مورچه های دیگر رسید

آفتاب هم آرزوست

تکیه زدم بر دیوار سرد خیالم ، خاموش است صدای اطراف تنها صدا تپش قلب من است که بیشتر میشود . چشمانم را میبندم تا تاریکی دنیا در ذهنم رخنه نکند ارام نفس میکشم تا ارام آرامش بگیرم. هر روز و هر لحظه شاهدم شاهد روح هایی که پرواز میکنند و بدون وقفه به سمت اسمان می شتابند . هر روز هر و هر لخظه می بینم گل هایی را که با نبود گلستان هر دم پژمرده تر میشوند

عاشق که باشی

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور عاشق که باشی دراوج دلتنگی حواست سرجاش نیست بهونه می گیری همه ش تو فکری کی می بینش الان چکار می کنه دلت می خواد ازخواب وبیداریش باخبر باشی همیشه چشم براهی وانتظار دیدنش داری بهش که می رسی چشمات توی چشماش که می خوره تازه زبونت قفل می شه براچی این همه راه امدی چرا

یکی از روزهای چهل و چند سالگی

نمایش مشخصات آرش شهنواز آفتاب مرداد تهران بی رمق شده بود و مثل هر روز عصر موقع برگشت درختان حاشیه اتوبان صدر را برانداز می کردم . باد البرز در شاخه ساران زیرفون ، نارون ، توت ، اقاقیا ، زبان گنجشک و چنار می پیچید و برگ هایشان را آرام آرام پیچ و تاب می داد . صدای sezen aksu از پخش می آمد که Unuttun mu Beni ( فراموشم کردی؟ ) را زمزمه می کرد

ماجراي شوهر بيمار

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي شوهر بيمار بسكتباليست مشهور با رفقايش توي كافه نشسته بود كه زن فقيري وارد شد و براي مداواي شوهر بيمارش طلب پول كرد. بسكتباليست فوري يك چك با مبلغ بالا به زن داد! دو روز بعد يكي از رفقا به بسكتباليست گفت كه آن زن كلاهبردار بوده است!... بسكتباليست با خنده جواب مي دهد: _ چه خوب!!

پیامک خالی

نمایش مشخصات کیوان محمدی همین‌جوری یک پیامک خالی فرستاده بود. البته گویا چند تایی فرستاده بود که یکی‌اش به صورت اتفاقی به دست من رسید. اول به نظرم رسید مزاحم است اما نبود. فقط می‌خواست با یکی حرف بزند. حتی وقتی فهمید که مثل خودش پسر هستم و اصلا در یک شهر دیگر زندگی می‌کنم تفاوتی ایجاد نشد. فقط می‌خواست حرف بزند

گل پامچال رسوایی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی کودکی ام را میبینم، در انبوهه درختان باران خورده ، پسربچه ای را کنجکاو خیره به گل های سرخ انار میابم، که محو شکوفه ی کوچک و سرخ آتشین گل اناری از شاخه جدا شده، صدای قدمهای نگران مادر سکوتش را به دلهره می اندازد، پسرک گل انار را از متن سنگ فرش حیاط می رباید تا مبادا مادرش سقوط

يك عدد درشت بر باد رفته

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك عدد درشت بر باد رفته بعد از هفت سال به طور ناگهاني طلبكارش را توي خيابان ديد! دست و پايش را گم كرد و بريده بريده گفت:_...چهار هزار لير بهت بدهكارم. مي خوام هفتاد لير ديگه امروز بهم قرض بدي و سي لير هم فردا! اون هفتاد لير رو سه روز ديگه و اون سي لير رو ده روز ديگه بر مي گردونم. روي هم چقدر ميشه؟

وصیت پدر

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی روزی پدری به پسرش گفت: پسرم زمانی که من مردم ,وصیتی را برای تو نوشته ام و آن وصیت را همراه ثروتی عظیم در صندوقچه ای  که زیر درخت بزرگ در بالای کوهستان چال کرده ام گذاشته ام, بعد مرگم به کوهستان برو و آن را در بیاور تا به ثروت کلانی برسی ; چند روز بعد پدر میمیرد و فردای آن روز پسرش

ساعت مچی

نمایش مشخصات حسین مولایی ساعت‌ها همیشه روی دیوار آویزان هستند، این دیگر برایم جذابیت ندارد؛ من دوست دارم که ساعت همیشه همراهم باشد. ساعت مچی اختراع خیلی جالب و دوست‌داشتنی است، پول داشتن همیشه جزء آرزوهای بزرگم بود اما خوب همیشه به خاطر وضعیت درآمد پدرم، بی‌پول بودیم. اون روز شنبه بود، سر کلاس ریاضی

به یادتم سرباز فصل دو

نمایش مشخصات نرجس اکبری بی قراریای دلم بیشتر شد. انگاری با یاد اوری شب بیشتر از قبل دلتنگ بهرام شدم. هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز صبر کردن. درست یک ربع بعد رسیدم سر قراربا رها وسایه وبعد از احوال پرسی کردن سایه گفت: _چه عجب بالاخره عروس خانم رسید. لبخندی زدمو گفتم: _واقعا معذرت میخوام بچه ها.واقعا میزون نبودم و بدتر از اون یادم نبود کجا باهم قرار داشتیم

مستاجر و جنس هايش

نمایش مشخصات حسن ایمانی مستاجر و جنس هايش مستاجر همكف واحدش را انبار كرده بود! به حدي هم جنس هايش زياد بود كه توي حياط تلنبار مي شد! چند بار به او تذكر دادم اما افاقه نكرد تا اينكه به سرايدار ساختمان شكايت بردم. دو روز بعد با كمال تعجب جنسي توي حياط نديدم! وقتي تحقيق كردم فهميدم سرايدار توي آن دو روز با

ماه و ماهی

شب بود.. مثل همیشه و تقریبا،همین ساعت،وقتی دلش میگرفت،می آمد و کنار حوض مینشست. کنارش دو فنجان چای بود یکی پُر و دیگری خالی.. مادرش همیشه می گفت:«هیچ وقت چای سرد شده ارزش گرم کردن ندارد» شاید،به همین خاطر فنجان دوم همیشه خالی بود. همان طور که فنجان چای را در دستش گرفته بود به حوض نگاه می کرد

* رویای ماه *

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده شب بود، ماه پشت ابر بود و هنگام اخبار شبانگاهی. " زمین کم آمده می خواهند روی ماه هم ویلا بسازند" این را مادرم گفت. یک خبر نشان از شنیده شدن همهمه ی انسان به روی ماه می داد. بیچاره ماه! چایم را نوشیدم و دیگر هیچ نشنیدم. خسته از قیل و قال ذهن پناه آوردم به بستر خواب. رویای عجیبی دیدم.

دعواي خانوادگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی دعواي خانوادگي روز و شب به كيسه بوكس مشت مي زد. به سر و صورت مربي مشت مي زد. توي رقابت هاي قهرماني كشور صد و سي و دو تا مشت خورد، دويست و پانزده تا مشت زد! هيچ مشت زني توان مقابله با او را نداشت. يك ماه بعد، توي دعواي خانوادگي تا نامزدش گفت: _بابام، كل هيكل تو رو مي خره مي فروشه!!...

خواب.خواب.خواب....

نمایش مشخصات دانیال فریادی از پله ها پایین رفتم خواستم بدون هیچ توقفي پایین بروم فراموشی در ته پله ها مرا به خود می خواند فراموشی همه چیز حتی او..... در تاریکی مطلق خود را به ته پله ها رساندم یک نفس و بدون توقف! زیر زمین سیمانی و مرطوب حس غریبی داشت! بوی نمناک و مرطوب اینجا حس جدا شدن از همه چیز حتی زندگی و

خشم و مرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی خشم و مرد بدجور با رئيس اداره زد و خورد كرد! شبيه فيلم هاي اكشنِ هاليوودي! وقتي با دخالت همكارها قائله خوابيد يكي از كارمندها نامه اخراج را به دستش رساند و يواشكي بيخ گوشش گفت: _آفرين!... عليه زور وايسادي و نشون دادي مردي! سر و رويش را مرتب كرد و با ناراحتي گفت: _اگه خشمم رو كنترل

آزمون وفاداری بشرط چاقو

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی آنچه گذشت پیش از این..... صفحه 02 (بقلم شین براری) #اثر داستان بلند تست وفاداری بشرط چاقو صفحه 002/408 شرمین گواهینامه نداری به درک، اما این ابوتیاره حتی بیمه نامه نداره... شرمین موههایش را زیرکلاه کاموایی پنهان کرد و از ایینه دیواری برای لحظه ای چشم برداشت و سمت مادر چشم دوخت و پوزخندی زد و گفت ؛ خب که چی؟ بیمه نداره که نداره

کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را

نمایش مشخصات منوچهر فتیان پور کلفتی نان را بگیر و نازکی کار را . یک سرکارگری بود بنام استادمحمد ایشون سرکارگر بچه های بود که سرکوره آجر پزی کار می کردندو وقتی این کامیون می اومد برای بار ایشون کارگر براش پیدا می کرد تا آجر بارکنن یه روز یک کامیون آمد واستا محمد رفت 4نفر پیدا کرد که ماشین بار کنن دونفر می فرستا

لبخند

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی گله از پوزه کوه پیچید. رسیدم لب دیواره گدار. نگاه دوختم به دور دست ها. هیچ کس نبود. لبخند زد و من نی لبک جا دادم روی دندانم میان کوشه لب ها. گله سر به جوی گذاشت و من لب به نی لبک. خندید و خندید. رفت و دست تکان داد. صدای خنده هایش بلند و بلندتر می شد. من آهسته می کردم صدای نی را. ...کار هر روزم است

فالِ زندگی بشر بعد از کرونا

نمایش مشخصات رضا فرازمند ادامه داستان:پیرزن نگاه عجیبی به خطوط ککتاب فالگیری خود انداخت.وگفت می بینم عدد ۵ را فالتان.یعنی بعد از کرونا جمعیت جهان آنقدر کم می شودکه به هر نفر۵ هکتار زمین تعلق می گیرد.فاصله اجتماعی افراد بعلت کم‌‌بود جمعیت ۵ کیلومتر مربع می شود.به هرنفر ۵ ویلا بزرگ تعلق می گیردبه هرنفر۵

ثروت بي مشقت!

نمایش مشخصات حسن ایمانی ثروت بي مشقت! ميلياردر بعد از صحبت درباره مشقتهايي كه كشيده بود از حضار پرسيد:_ كي ميخواد ثروت منو داشته باشه؟... همه حضار دست بلند كردند! ميلياردر اين بار پرسيد:_كي دوست داره سختي هايي كه به جون خريدم رو به جون بخره؟... همه حضار سكوت كردند! ميلياردر گفت:_من براي افرادي كه بي مشقت دنبال ثروت هستند حرفي ندارم

آدرس گلی

نمایش مشخصات زهرا بارانی از پلیس راه عبور کردم. در حاشیه جاده، خانه¬های مخروبه ای پیدا بود. به کوچه ای وارد شدم. ماشین در فراز و فرودهای زمین بالا و پایین میرفت و گاهی کف ماشین با زمین اصابت میکرد. باران دیشب با خاک زمین هم بستر شده و گل های نرم متولد شده بود. در کوچه، دم گل های زمین چرخ های ماشین را به اسیری

شش تاداستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ممنوع ! محمود با آب و تاب می گفت : اگر می خواهید جامعه درست شود. باید این تابلورا همه جا نصب کرد. سرچها‌رراه‌ها؛داخل بازارها؛ اتوبان ها ؛ میدان ها ؛ اتاق مدیر ها ؛ سر کوچه ها .....! خلاصه هر جا که آدم ها رفت و آمد دارند ! یکی از حضار پرسید این تابلو چیه ! محمود تابلو را بلند کرد و گفت : دروغ ممنوع ! همه‌ ی حضار خندیدند

ماجراي گلِ سر

نمایش مشخصات حسن ایمانی ماجراي گلِ سر تا گلِ سر را توي ماشين ديد قاطي كرد! فحش بود كه از زير زبانش بيرون مي جهيد. اصلا نگذاشت شوهر چيزي بگويد. هنوز ساك و چمدانش را نبسته بود كه تلفن خانه به صدا درآمد. دويد و گوشي را برداشت. صداي نرمي از پشت گوشي شنيده شد: _سلام زن دايي جان... خواستم از دايي تشكر كنم منو از دانشگاه

مروارید

نمایش مشخصات زهرا بارانی با صدای قطره های آب که خود را مستانه به شیشه و سقف خانه میکوبیدند از خواب پریدم. تگرگ می آمد، خبری از نور آفتاب نبود و ابرهای تیره شهر را برای خود کرده بودند. در دلم ملتی رقص کنان پا به صحن دلم میزدند. صدای تلفن خانه مانند کلاغی قارقار کرد. صدای فرهاد در پشت خط بود. لیوان آب با شنیدن کلمات فرهاد خود را زمین رساند و رودی در کف خانه جاری شد

هست ولي نيست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی هست ولي نيست! پسر ماسك را روي صورت چسباند و فرياد زد:_من سوپرمنم!... مادر گفت:_منم مرد عنكبوتي!... دختر كوچولو گره شنلش را سفت كرد و گفت:_منم بَتمَن!... پسر دويد گوشي تلفن را برداشت و به پدر زنگ زد: _من سوپرمنم، مامان مرد عنكبوتي، آبجي بَتمن!... تو كي هستي؟ پدر فوري گفت:_اوني كه هست ولي

از ترس نفرت کن قسمت ۲

نمایش مشخصات نوریه هاشمی آلسا به خونه جادوگر رسید. و درب را زد جادوگر مهربان درب را باز کرد و به آلسا، گفت خوش آمدی آلسا جون .آلسا گفت:شما اسم من را از کجا میدانید. جادوگر پاسخ داد :کار ما جادوگرها اینکه هر کی که پیش ما میاد اسم اش را دریابیم. آلسا حیرت زده شده بود جادوگر اون را به اوتاق صالون راهنمای کرد و آلسا

خط شکن

نمایش مشخصات حسین مولایی شب قبل عملیات بود، احمد باذوق و شوق روی تپه نشسته بود، نگاه‌هایش را به پوتین‌هایی که تازه داده بودند خیره کرده بود؛ با خودم گفتم حتماً دلش نمی‌آید آن‌ها را برای عملیات بپوشد! مدت‌زمان زیادی بود که از پوتین‌های نو خبری نبود، عملیات باقدرت شروع‌شده بود و به یک محور حساس رسیده

نقاشی

نمایش مشخصات حسین مولایی دخترک سخت مشغول نقاشی کشیدن است، نقاشی زیاد تعریفی ندارد؛ چند تا کوه و درخت و یک‌خانه ساده.گاه‌گاهی نیم‌نگاهی هم به پدرش که روی مبل نشسته می‌اندازد.نقاشی تقریباً تمام‌شده و فقط رنگ‌آمیزیش مانده است.دخترک بلند می‌شود و از اتاقش یک بسته مداد رنگی می‌آورد. بهترین و خوش‌رنگ‌ترین

بي اجازه!

نمایش مشخصات حسن ایمانی بي اجازه! مهندس فرزان يك دفتر خصوصي توي مجتمع اداري صدف اجاره كرد. يك روز كه با يك تاجر آلماني براي عقد قرارداد جلسه گذاشته بود، ناگهان مالك دفتر بدون هماهنگي وارد جلسه شد و مثل طلبكارها روي صندلي نشست. مهندس فرزان با تعجب گفت: _شما عادت داريد بي اجازه وارد جلسه خصوصي بشيد؟ خدارو

گلفروش

نمایش مشخصات حسین مولایی خارجی/روز/کنار خیابان //چراغ قرمز شده است و تعداد زیادی ماشین پشت سر هم متوقف شده اند. //صدای بوق ماشین ها شنیده می شود و تا جایی که چشم می بیند چیزی جز شلوغی خیابان از انبوه ماشین ها و بچه هایی که بین ماشین ها در حال تردد و کار کردن هستند را نمی بیند. //مردی در کنار پسر نوجوانی ایستاده و تعدادی شاخه گل به او می دهد

من قانع نمی شوم!!

نمایش مشخصات دانیال فریادی من قانع نمی شوم من قانع نمی شوم صدای سرفه های پی درپی زمین مرا ترساند! در طاقچه ی خانه مادر بزرگ پی شربت سینه می گردم پی یک قاشق استراحت پی فنجانی پر از خرناسه من گیج شده ام من گیج شده ان تن بیمار زمین هیچ طبيب ی را قبول نمی کند! تن بیمار زمین حتی از آفتاب م بیزار است این روز ها

او

نمایش مشخصات فرناز بابایی استرس داشت. مدام از اینور اتاق به اونور حرکت میکرد. چشمش پی پرزهای قالی بود. ناخن هاشو می جوید. یهو وایمیساد. به پوست کنده شده ی کنار ناخن هاش نگاه میکرد. انگشتاشو به کنار پیرهنش میمالید تا رطوبت آب دهان و خونی که از کنار ناخن ها با هم مخلوط شده بود را پاک کند. دستاش عرق کرده بود. چنتا نفس عمیق کشید

این نیز می گذرد .

نمایش مشخصات طراوت چراغی *افرادی که آرام و با احتیاط از کنار یکدیگر رد می شوند ، نگاهی به آسمان انداختم هوا بدون آلودگی لبخندی روی لبم نمایان شد بی احتیاط دستم را به ماسکی که احاطه شده بود بر روی صورتم زدم، ولی باز یادم آمد .آه نمیشود که... الکل جیبی را از جیب پایینی شلوارم بیرون آوردم دستانم را با ترس و دلهره تمیز کردم به راهم ادامه دادم

هرمز بخش ششم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره با سردردی شدید آرام آرام چشمانش باز شد همه جا را تار میدید نه واضح نه کاملا مبهم فقط از یک چیز مطمئن بود او وارونه بود چیزی دورتادور بدنش پیچیده بود بجز سرش و او را در هوا نگه داشته بود به سقف غار آویزان بود گرمای نوری که به صورتش میتابید بسیار لذت بخش بود از کجا

به یادتم سرباز

نمایش مشخصات نرجس اکبری با صدای زنگ گوشیم از تموم فکر رو غصه هام رها شدم. درست عین یه ماهی که یه قلاب باعث جدا شدن از اقیانوس ارزوهاش میشه. _الوو _عاطفه خانم قصد امدن نداری؟! _سلام.. اگه بگم یادم نبود باهم قرار داشتیم دعوام میکنی؟! صدای نچ نچ کلافه ی رها کاملا معلوم بود که از دستم عصبیه اما چیزی نگفت

عامه پسند

نمایش مشخصات نیلوفر سبزواری مینویسم به نام روان و قداست آن که هر جسمی را می لرزاندازگناهان،آرام خوابیدم و دیر، گویی که بوم های وحشی جنگل های گیلان به خواب میروند با دردی عمیق به تیزی عشق و اشکی پرچگال به سنگینی کفرآور تقاص ،هیچ نمی تواند درد مرا التیام بخشد همچون نوحه سرایان بداهه گوی عاشورا میگریم و هیچ نیست

نجوای روح درون

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی لیوان جام بلورین عمر از دست کسی افتاد و زندگی صد لحظه شد. از آبی روان بر کویر، آسمان هم سبزه شد. خویشتن خویش را دیدم ، پشت فرمان خوابش برده بود و سرش خونین و جاده جای مانده بود و سر پیچ کوهستان از ماشین رها گشته بود، جاده به سمت تونل پیش میرفت و به غربت میرسید ، آما ته دره یک منه بی من، از دنیا بار سفر بسته بود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری آقای مهربان ! هر روز جلو قفس می ایستاد و برای قناری ها گریه می کرد. زن با ناراحتی گفت : این مسخره بازی ها چیست که از خودت درمی آوری‌ ! مرد گفت‌: دلم برای آنها می سوزد. زن لبخندی زد وگفت: آقای مهربان! آنها را آزاد کن ! مرد گفت : نمی توانم ! من با آنها اُنس گرفته ام ! زن گفت : آنها را بفروش تا این قدر عذاب وجدان نداشته باشید

چوب دستی....

نمایش مشخصات دانیال فریادی از درختی که افتاد ولی عاشق تبر شد چوب دستی ساخته ام معجزه می کنند من معجزه ش را در خواب دیده ام! امروزچوب دستی بدست سراسیمه وارد ایستگاه مترو شدم قطار آمد سوار شدم به یکباره خود را درایستگاه کهریزک دیدم پیاده شدم آسایشگاه سالمندان از دور چشمک میزد! پیر زن ها همه در صف بودند

گل نرگس

نمایش مشخصات زهرا بارانی دود اتوبوس قدیمی وارد حلقم شد. در حالی که سرفه میکردم فریاد زدم این بی صاحاب شده رو خاموش کن. راننده سرش رو که خرمنی از موهای فر بود از پنجره ی اتوبوس بیرون اورد و گفت: چی؟ چه غلطی کردی؟ از اتوبوس پیاده شد و دستمال قرمز رنگش را از گردنش کشید و دور دستش پیچاند. یک لحظه توی دلم خالی شد

من خالص نیستم

نمایش مشخصات دانیال فریادی من چرخ می زنم من چرخ می زنم من به گرد کائنات چرخ می زنم من خالص نیستم من خالص نیستم نا خالصی هایم نود ونه درصد است کاش به زیر صفر برسد به مانند برودت قلبم به مانند این دستان سیمانی من مثبت اندیشی را از کلاغ یاد گرفته ام زیرا هیچکس دوستش ندارد! من اه های طویل را از پشت شیشه های

انار شب یلدا

نمایش مشخصات نعیمه مرادی ناگهان با شنیدن سروصداازخواب پریدم ، نوجوانانی که قهقهه می زدند جیغ و گریه خردسالان بوی هیزم و کباب سرم رابه سمت بالکن برد کنجکاویم گل کرده بود چادر گلدار که آقاجانم از بازار کنار حرم امام رضا (ع) برای من خریده بود روی سر انداخته و با هیجان دویدم بله حیاط خانه همسایه قریب به اتفاق مملو از 70 نفر بود

نبرد پادشاهان

نمایش مشخصات حسن ایمانی نبرد پادشاهان سه لشگر از سه پادشاهيِ مختلف به جنگ با هم پرداختند. اولين لشگرِ شكست خورده متعلق به شاه پيري بود كه با آغاز جنگ پا به فرار گذاشت! دومين لشگر شكست خورده متعلق به جنگجوي جواني بود كه بر اثر جراحت كشته شد. لشگر سوم يا همان لشگر پيروز، متعلق به شاهزاده نوجواني بود كه دوشادوش سربازها مي جنگيد

حال خوب تو

نمایش مشخصات نرجس اکبری دنیایی که توش زندگی میکنیم تازگیا پر شده از مشکلات. خیلی از ماها توی خونه یا بیمارستانا مریض هستیم و سعی میکنیم تا حالمون خوب بشه. ولی هیچ کدوم از ما خبر نداریم که دنیامون مریض شده. دنیای ماها پر از ویروس‌‌. ویروسی که باعث شده خیلی از ماها ناراحت و افسرده باشیم. هیچ ادمی توی دنیا به فکرخوب کردن حال ادما و از بین بردن این ویروس نیس

وصيت پيرمرد

نمایش مشخصات حسن ایمانی وصيت پيرمرد پيرمرد هشتاد و سه ساله توي جمع هشت پسرش وصيت كرد: _بعد از مرگم خيلي بايد مراقب مادرتون باشيد... بر خلاف انتظار، يك هفته بعد، مادر مُرد! چند روز پس از مرگ مادر، پيرمرد جلوي آينه ايستاد و گفت: _از حالا به بعد خيلي بايد مراقب خودت باشي پيرمرد!! از كتاب "سه خط قصه!"

دور باطل

نمایش مشخصات حمید جعفری هر روز این جمله تکراری مثل پتک بر سرم کوبیده می شود: «چرا زن نمی گیری؟» هر جا هم می روم این عبارت کذایی را می شنوم ولی دانشجوی ترم سوم ادبیات فارسی چطور ازدواج کند با جیبی که شپش ته آن پارکور می زند. حالا بعضی از ناصحین تند تند تکرار نمی کنند ولی امان از دست مشهدی حشمت که مثل سیریش

از ترس نفرت کن

نمایش مشخصات نوریه هاشمی دختری از خواب بر شدت بر می خیزد و به گریه کردن آغاز می کند این دختر اسمش آلسا بود و در کشور روسیه زنده گی می کرد همراه با خونه واده اش اقامت می کردن آلسا با ترس اش مشکل داشت و هیچ راهی برای گم کردن ترسش پیدا نکرد . روزی رفت به دنبال لوحه های لباس وقتی اونجا متوجه شد که در یک لوحه به

کودک درون

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sمشاور: کودک درونت رو بیدار کنی شادی هم بیدار می‌شه. زن: بیدار کردن یه دست فروش شادی آوره؟! افسانه بختیاری‌نژاد

غلط املايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sغلط املايي از داخل نوشته هاي روزنامه سي و شش غلط املايي گرفت! فوري زنگ زد به دفتر روزنامه و قضيه را گفت. منشي دفتر جواب داد: _تازه ديروز از روزنامه اخراج شدي آقا! صبر كن يه هفته بگذره بعد شروع به تخريب كني!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ترش لیمو ترش 2

نمایش مشخصات نعیمه مرادی سالار با خان رحیم که ارباب ده بود ،پس از تلاشو مشقت بسیار صحبت کرد. و خان رحیم صد متر زمین را برای رعیتی به او داد. و سالار به همراه پسرانش ، به ارباب قول و تعهد دادند تا باغ لیمو ترشی در عرض پنج سال ایجاد کنند. خان نیز به آن ها وعده مبلغ هنگفتی برای حقوق رعیتی داد. حمایت او سالار و فرزندان را با انگیزه و پر رمق کرده بود

كينه

نمایش مشخصات حسن ایمانی كينه با اولين تير مغزش را تركاند! بعد، ده تا تير ديگر خالي كرد. يكي توي قلب، يكي توي شانه، يكي توي سينه، يكي توي صورت، يكي توي پا، يكي توي... هفت تيرش را كه بالا گرفت و رو به جسد گفت: _توي قضاوت با كينه راي دادي! با تير كينه هم سوراخ سوراخ ميشي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايما

هم نام تو

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سالها می گذرد در پارک قدم میزنم برگ ها میریزند قلب ها می تپد اما دست ها تنهاست روزگاریست که دل آهی دارد غمی دارد زجری دارد عشقی دارد که رفته می شنوم صدایش را نگاهش را اسمش را آرام دل شکسته صبری دارم دخترتنهایی دارم دوستش دارم زمزمه اش می کنم هم نام تو صدایش می کنم هم نام

۱ سال و ۳ ماه و ۱۵ روز پیش

نمایش مشخصات امید محترم 1 سال و 3 ماه و 15 روز پیش ... برف میامد ...پارسال زمستان ... اصلا برف می آمد یا باران ... نمیدانم ... اصلا مگر ایا زمستان پارسال برف هم آمد ...مگر خشکسالی نبود ... نمیدانم ... اصلا بیخیال سرمای زمستان یکسال پیش ... مهم این هست که الان تابستان است و سرریز از عرقم ... اصلا نمیدانم دیروز دیشب زیر کدام کولر خوابیدم

او و یک کتاب حرف

نمایش مشخصات امید محترم این کتاب چند آقا ... همیشه عاشق کتاب و شعر بود همیشه ادمای ته استکانی ژولیده رو دوس داشت ... ساده بودم ساده میپوشیدم ساده رفتار میکردم عین این کارمندایی که ساده و اتو کشیده میرن اداره و برمیگردن و کل زندگيشون فقط همینه ؛ گرفتار یک روزمرگی شده بودم ... میگفت مرد باید مجنون باشه لیلی بدون

پارک زندگی

نمایش مشخصات نرجس اکبری توی دنیایی که آدما بدون عشق زندگی میکن. حرف های ناگفته ای وجود داره که هنوز هیچ کس نمیدونه بگه یا سکوت اختیار کنه! دنیابازی در پارکی است که به اختیار خودمون حضور نداریم. ولی چاره ای هم جز حضور نداریم. در این پارک لحظه هایی وجود دارن که ما سوار بر سرسره ی هیجان انگیزی میشویم که پیچ

آلزايمر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلزايمر مي گفت:_ يادم مي مونه! مي گفتند:_يادتون نمي مونه پدر! شما آلزايمر داري... مي گفت:_آلزايمر چي هست؟ خوب ميشم؟... مي گفتند:_ فراموشي... سه ساعت در ميان مي پرسيد: _اسم اون بيماري لعنتي چي بود؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

مهربانو، لیلی، مجنون صفت

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پس از مرگ شهریار ، مهربانو در دره ای از جنس ناباوری ها سقوط کرد زندگی و روزگار برایش بی مفهوم گشت __مهربانو ، در امتداد شوم‌ترین و کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش حرکت کرد و طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت

او دریا بود.....

نمایش مشخصات زهرا بارانی چتر رو داخل کیفم گذاشتم. امروز بارون نیومد ولی چرا این ابرهای سیاه کنار نمیرن تا یکم نور رو ببینم. نزدیک های خونه که رسیدم صدای داد و فریاد رو شنیدم. از خونه ی ما بود. صدای فریاد های بابا به راحتی قابل تشخیص بود. صدای ناله ی ضعیف زنانه ای رو که شنیدم خودم رو به خونه رسوندم. بابا پشت

پرنده ای که عاشق قفس شد

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی مشکل مریم السادات از آنجایی آغاز شد که فردی قانونمند و سختگیر بعنوان رییس جدید آسایشگاه روحی روانی منصوب گشت و..... تقویم چهار برگ دیواری به اواسط اسفند رسید و رشت سردش شد. در سکوت غمزده ی شبهای آسایشگاه ، مریم سادات نجوایی آشنا را میشنید گویی روح پسرک خردسالش از پشت بیست تقویم

راز بقا

نمایش مشخصات افسانه بختیاری‌نژاد sتلویزیون راز بقا نشان می‌داد.  زن از آشپزخانه داد زد: «بمیرم الهی! خوردش» و بعد ماهیِ درون تابه را گرداند.

اثیری نیلیا

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی پارت دوم از پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی               خزان  همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان

نشانه باران

نمایش مشخصات زهرا بارانی نشانه باران "خورشید ناپدید گشت. ابرها در هم غلتیدند. آسمان به میدان جنگ ابر و باد و باران مبدل گشت . به ناگاه خورشید در پشت قبای مشکی رنگ خون گریه کرد. باران امد.... شکوفه ها در هوا رقصیدند. اخه و برگ های باغ به جنون رسیدند و در ان لحظه از زمان خدا نعره ای زد و مرا از زمین به اسمان فرستد

دیوانه

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی شبی را در کنار دوستان نشسته بودم,فردی از دور سمت ما می آمد یکی یکی از صندلی بلند شدند و گفتند ای وای فلانی داره میاد, گفتم مگه کیه?گفتند:دیوونه است ما بریم تا فحشمون نداده, همه رفتند و من نشستم چون برام جالب بود که چرا اون دیوونه است,اومد پیشم و روی صندلی کنارم نشست و گفت سلام میتونم

نفس_قسمت اول

نمایش مشخصات فاطمه خجسته(بچه گیام) رمان نفس_قسمت اول پشت میز قهوه ای سیر آشپزخونه با حالتی بلاتکیف به صندلی تکیه زده بود و مردد قهوه داخل فنجان مقابلش رو هم می زد و لحن بی تفاوتی گفت: - تو واقعا انتظار داری من این شرایط رو باور کنم؟ - نه! ازت انتظار دارم این شرایط رو درک کنی! - چی رو درک کنم؟ چیزی که نمی توونم باورش کنم!

پیراهن مشکی

نمایش مشخصات مجید حجاری تقریبا یک سالی هست پیراهن مشکی تو تنم هست. راستش با شلوار و کفش مشکی بهم میاد. هرکی بهم میرسه میگه کسی مرده؟ منم میگم آره اونها میگن خدا رحمت کنه. راستش نمیدونم آخر جمله ها چرا به اینجا ختم میشه. راستش خیلی ها مرده اند و من از مرگ هیچکدوم خبر ندارم. شاید هم نمیخوام بدونم. از دور دیدمش دیگه اون آدم قبلی نبود

منظم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی منظم! خيلي منظم بود. خيلي منظم با رتبه 15 وارد دانشگاه تهران شد. خيلي منظم از دانشگاه تكزاس مهندسي برق گرفت. خيلي منظم از دانشگاه بركلي دكتراي فيزيك گرفت. خيلي منظم به استخدام آزمايشگاه ناسا درآمد. خيلي منظم در نبرد ايران با عراق "ستاد جنگ هاي نامنظم" را تاسيس كرد! خيلي زود در جنگ هاي نامنظم كشته شد

فرمول مخترع

نمایش مشخصات حسن ایمانی فرمول مخترع زن تا شوهر مخترعش را در حال شمارش دانه هاي انار ديد گفت: _ خدا يه عقل به تو بده يه خرده پول به من! در اين لحظه مخترع فرياد زد:_ يافتم!!... يافتم!! روز بعد، آقاي مخترع فرمولي كه يافته بود را به يك شركت توليد مواد غذايي به قيمت سي و دو هزار دلار فروخت و همه آن پول ها را به زنش

دمکراسی ِ داستانی

نمایش مشخصات ک جعفری رمانم رو به انتهاست. فقط یک فصل باقی مانده. فصلی که فرجام همه شخصیت ها را دربردارد. اما مدتی است که نمی توانم نگارش فصل پایانی را آغاز کنم. زیرا به یاد خاطره ایی افتادم از سالهای دور که برای تئاتر مدرسه ، نمایش نامه می نوشتم . یادم هست که در پرده آخرِ یکی از اجراها ، دانش آموزی روی

تئاتر پدر

نمایش مشخصات بهروزعامری در کارگاه نمایش بازشد و هیکل پیر مردی خمیده با کلاه و لباس مندرس و عصایی در دست نمایان شد نور بیرون فقط یک شَبَهِ زنده از یک پیرمرد را نشان می داد که برای دیدن جزئیات قامتش، نور داخل سالن کافی نبود با قدمهایی لرزان که سعی می کرد آنرا در فضای نیمه روشن سالن با احتیاط جلو بگذارد و عصایش

تعطيلات

نمایش مشخصات حسن ایمانی تعطيلات "... تعطيلات چيز خوبي است. اگر تعطيلات نباشد آدم ديوانه مي شود. نمي توان روي تعطيلات قيمت گذاشت. چه خوب است مدرسه تعطيل باشد كار تعطيل باشد و همه روزها تعطيل باشد. آدم تا ظهر مي خوابد..." تا معلم اين متن از انشاي من را شنيد دفترم را قاپيد و پاي انشايم نوشت: "نمره 2 ... بخاطر

گوک کُل بخش پنجم

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است gok،kol بخش پنجم خلاصه ی چهاربخش : خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می خواستم مطمئن شوم که پایش

کالبد اشتباهی

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی داستان اول قسمت اول #اسم داستان اول؛ کالبد اشتباهی   ﺳﺎﮎ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﺳنگینی ﻣﯿﮑﺮﺩ، ،ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ سراسیمه و پیوسته ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ، نفس نفس زنان از صحنه ی تراژدی میگریخت، کتابی

زندانبان

نمایش مشخصات مسعود رضایی خیلی سال پیش یک شاعری رو به جرم اشعار ضد حکومتی که نوشته بود میندازن زندان،شاعره هر روز پای دیوار یکی از برجک ها وایمیستاده و شعر هاشو میخونده. یکی از نگهبانای زندان شیفته ی شعرای این شاعر میشه ،کم کم باهم حرف میزنن و رفیق میشن. یه روز صبح شاعره تصمیم میگیره فرار کنه ،از همون دیواری که رفیقش زندان بانه

گور کنها

نمایش مشخصات بهروزعامری شاید من اولین کسی بودم که رفتم بالاسرشون و ازشون پرسیدم این قبرهارو برای کی می کنید گفتند: برای بندگان خدا پرسیدم می دونید اینا این بندگان خداکی و در چه وضعی هستن ؟ کمی فکر کردن و باز شروع کردن بکار، دیگه نمی تونستن مثل اول کار کنن دچار تردید شده بودند پرسیدم ممکنه زنده باشن ؟

عشق لجباز من

نمایش مشخصات نرجس اکبری هیاهو و سرو صدای زیادی اطرافم بود. گوشه ای نشسته بودم و باد موهایه شینیون باز شده ام را به بازی گرفته. چشمانم را آرام می‌بندم و بدون هیچ توجهی به هیچ کسی در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست. میروم با او به خانه در خیابانی که نیست. صدای زنگ گوشی هراسان مرا از فکر و خیال خارج میکند

آخرین تصویر / حسین خسروی

نمایش مشخصات حسین خسروی آخرین تصویر داستان کوتاه نوشته‌ی: حسین خسروی از مجموعه داستان: رونویسی از حافظه‌ی درختان سیب سرما بی‌حسم کرده بود. بدنم سِر بود؛ سرد بود؛ سنگین بود. از سستی نمی‌توانستم سرم را بلند کنم و بیرون از سوراخ لانه را ببینم. سه ماه در سکون و سکوت سرکردم تا زمستان رفت و سستی رفت و حس گرفتم

شکوفه های درخت سیب

نمایش مشخصات نعیمه مرادی شکوفه های درخت سیب درحیاط خانه پسربچه با هیاهو می دوید و بازی می کرد. ناگهان شکوفه های سفید درخت سیب گوشه باغچه توجهش را جلب کرد ، به سمت او دوید و دستش را به سختی به سمت یکی از شکوفه ها برد او فقط پنج ساله بود و کوچک بود ،شکوفه را کند. مادربزرگ را خیلی دوست داشت مادربزرگ مادربزرگ

نامه ای به رنگ برف ها

نمایش مشخصات محمد علی قجه به یاد آن روزهای بارانی، زیر چتر تو کنار جوی باریک آب. به یاد آن روزهای برفی، در آغوش تو با شالی بلند. یادم آمد که چه می گفتی. از آرزوها و رویاها، آنچه که دیدیم و بر آن لبخند زدیم. حتی ساعتش را به ذهنمان سپردیم. نیمه شب یا سپیده دم. فرقی نداشت که کجا باشد و کی باشد. کنار تو بودن همه چیزش بود


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1