آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

خبرهای مهم را فردا چاپ می‌کنند!

نمایش مشخصات حسین شعیبی پیرمرد به سختی از پلکان مارپیچ ساختمان بالا می‌رفت، به هر طبقه که می‌رسید می‌ایستاد و نفسی تازه می‌کرد. به طبقه پنجم که رسید، دستمال تاخورده و تمیزی را از جیب کتش درآورد، کلاهش را کمی بالا داد و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. زنگ آپارتمان شماره یازده را زد. آقای گابریل از داخل آپارتمان

عطش

نمایش مشخصات مهدی و بخشی از آسمان آتش می بارید. در آن برهوت هیچ پناهی از آتش نبود. چنگال داغ آفتاب بر روی زمین چنگ می انداخت و صورت هر جنبنده ای را میخراشید. همه خود را از تیر رس آفتاب پنهان کرده بودند غیر از یک مرد. آنچنان استوار و صبور در آن گرمای طاقت فرسا مشغول کارش بود که گویی با آفتاب دوستی دیرینه دارند

دست، هوا، پا

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یا لطیف چشماش شبیه یوز پلنگ هایی هست که رفته روی درختی خوابیده و فقط به طعمه فرداش فکر می کنه. تندی از زیر نگاهش فرار می کنم و تا می خواد به خودش بجنبه میرم سمت کمدها. حسش می کنم که داره همراهم میاد. می پرسه: «ببخشیدخانم کجا؟» همین طوری که دارم مانتو رو بیرون میارم میگم: «قصابی سرکوچه»

راهی

نمایش مشخصات روشنا جهانگیرفام ننه زبیده کاسه تلیت را هل داد سمت امیرو و از پشت پرده لرزان اشک رد کاسه را گرفت که امیرو با دست راست برش داشت و یک نفس سر کشید و ته مانده اش را با انگشت پاک کرد و سُرش داد وسط سفره! انگشت ها را لیسید و بعد جستی زد پاشنه ها را ور کشید و از سکوی بلند پایین پرید و دیگر پرده اشک ننه زبیده

تمثیل 1 - 4

1 تا حالا به این فکر کرده ای؟ یک چیزهایی هستند که ما هیچوقت متوجه وجودشان نشده ایم. چیزهایی که هر روز از کنارشان گذشته ایم بی آنکه حقیقتا متوجه اشان شده باشیم. هنگامی که دلاور بر میله های پیچک گرفته ی دروازه دست می کشید، دقیقا به همین چیزها فکر می کرد. چطور تمام این سال ها را از کنارش

بوسه ماه بر زندگی

اونروز خورشید موهایش را با دلبری روی صورتش ریخته بود و همه جا را نورافشانی می کرد. مدتی بود که بعد از انقلاب بق قطع می شد و آسانسور از کار می افتاد من هم در این مواقع چشمهایم را می بستم و پله ها را بالا و پایین می رفتم. همه می دانیم وقتی خورشید در آشمان است هیچ ستاره و سیاره ای جز ماه اجازه ماندن در آسمان را ندارد

سلنا-15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : منتظر شنیدن ، موضوع مهمی که گفتی ، نمی تونی تلفنی بگی و تا اینجا اومدی، هستم . سلنا ، پاکت را به دستم داد و گفت : در نبودنت ، اون شخص به سراغم اومد و این رو تو تاکسی ام گذاشت . البته نفهمیدم کی بود ؛ خودشو نشون نداد . شروع به خواندن نامه و سپس دیدن عکسها کردم. به سمت یکی از مبلها رفتم و نشستم

مأذنه

نمایش مشخصات حیدر شجاعی متن فيلنامه ي كوتاه "گلدسته" يا "مأذنه" شخصيت ها: 1- پسر نوجوان: سهيل 2- مادر سهيل 3- پدر سهيل 4- مسئول مسجد و استاد قرآن 5- دوست سهيل مكان ها: منزل، كوچه، حياط مدرسه، مسجد، داخل گلدسته، نانوايي 1) داخلي. شب. منزل. تاريكي صداي تيك تاك ساعت ، سپس صداي اذان از دور به گوش مي رسد. ناگهان زنگ ساعت به صدا در مي آيد

کمی شبیه آدم

نمایش مشخصات سلیمان عارفی به نام خدا داستان:گوسفند های آدم نویسنده:سلیمان عارفی ((فرض کنید آخرین آدمیزاده ای هستید که در این کره ی خاکی زندگی می کند...تک و تنها...بی آنکه حوا موایی در کار باشد و در حال انقراض. در این مدت با جفت چشمانتان که از حدقه در آمده،به معنی واقعی کلمه ، می بینید جهان به یک باره طبق سنت

واريته زمستاني

-عبدالله دير نياي بيرون ، ساعت يك و نيم در خونه تونم ها ! اين جمله رو گفتم و با سرعت به سمت خونه دوييدم ، هوا خيلي سرد بود و دونه هاي برف چرخ زنون پايين ميومدن و عجله داشتن زمين رو همرنگ خودشون كنن . روز اول ديماه بود ، اول زمستون . عجله داشتم زودتر برم خونه نهار بخورم و برم دنبال

پایان و آغاز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار sوقتی آخرین دم دیگر بازدم نشد ، قلبش از تپش افتاد ؛ ریسمان روح را از تن وا کردند. روح مبهوت و خیره مانده بر پیکر بی جان ، راهی آسمان شد. هاج و واج مانده بود که سرش به طاق ابر چسبید ! چه بلوایی بود درون ابر ... ! چه غوغایی بود دمی مانده به تولد باران ...... !!!!

یک خاطره ی تلخ از کودکی

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی در یک روز پاییز که هوا بسیار سرد بود؛ همه ی خانواده جمع بودیم پای کرسی و مادرم در حال غذا درست کردن و پدرم قرار بود برای ما کتابی که قول داده بود بخواندکه درخانه صدا داد مادرم جواب داد کیه کیه صدای مردی آمد که با پدرم کار داشت پدرم گفتم برمیگردم برایتان میخوانم و رفت ؛ چند ساعتی

برو كار كن مگو چيشت كار 2

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشيد و راهي مسجید شد. در راه كار مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي كار تلاش شد. در راه كارش و در همان نقطه مجدداً به زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و محل كارش برگشت

یک نقد و یک پیشنهاد!

نمایش مشخصات حیدر شجاعی کسی نمی‌تواند تجارب و گفته‌های پیشینیان را نادیده بگیرد، اما این دلیل نمی‌شود که آنچه گفته‌اند و به ما منتقل ساخته‌اند را بی‌چون و چرا بپذیریم! عادت کنیم در هر چیزی، کمی درنگ نمائیم و عمیق تأمّل کنیم و به خودمان جرأت دهیم تا بپرسیم «چرا؟!». در آغاز باید این جملات ر به کار نبریم

حماسه زن آقا 3

رسيده بودم پشت زن آقا ، ميدونستم حتي اگه منو حس هم كرده باشه ديگه وقتي براي دك كردنم نداره چون الان لات منطقه جلوش وايساده بود و ظرف چند ثانيه آينده ، آوازه يكيشون براي هميشه فروكش ميكنه . زن اقا دستي رو كه افتابه رو گرفته بود پشت لنگ دري كه باز بود قايم كرده بود و دست ديگه ش رو هم

اعتماد

نمایش مشخصات محمد روشنیان تیر سوم شلیک شد، با سرعتی باورنکردنی از پیچ کوچه گذشتم و با چالاکی خود را نجات دادم. دیگر داشتم نفس کم می‌آوردم که به یک شهرک با دربی شبیه به قلب رسیدم، وارد آن شدم، در آنجا با سازه‌های کوچکی که به المان‌های شهری بی‌شباهت نبود مواجه شدم، سازه‌هایی دو تا سه متری که با طراحی به سبک تایپوگرافی کلماتی را شکل داده بودند

دو خدا و یک عشق!

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی sگذشته ها را پاک کرده ام باری دیگر عاشقت می شوم اما این بار بدون انکه بفهمی اینگونه بهتر است یعنی این بار چه خواهد شد؟ زیرا این عشق را اول به دست خدای تو بعد به دست خدای خودم سپرده ام. دو خدا و یک عشق...!!! مطمئنم تو را به دست میاورم هه!! حالم خوب نیست از چیز های محال حرف میزنم :)

ببر در زنجیر -14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی هردو متوجه شدند ، حریفشان بالاتر از چیزی که فکرشو می کردند . میرنه ، با دو سر ابتدا و انتهایی نیزه ، ضربات سپر و شمشیر امیل را دفع می کرد ، سربازانی که در تعقیب مارکوس و امیل بودند ، با دیدن آنها و درگیری امیل و مارکوس با افرادی که قبل از آنها پیدایشان کرده بودند ، به مارکوس هجوم بردند و با او درگیر شدند

استاد

نمایش مشخصات محمد روشنیان استاد برنامه‌نویسی در حال تدریس بود و من حواسم به جای دیگری معطوف؛ آخر میدانی من تمام این‌ دروس تاریخ‌مصرف‌گذشته را از بر هستم، در همین فکر بودم که کسی مرا استاد خطاب کرد تا حواسم جمع شد خود را میان کلاس بازیگری یافتم که چند جفت چشم، منتظرِ سخنانی هستند که همیشه قبل از شروع تمریناتِ عملی از لبم جاری می‌شود

رقیق

نمایش مشخصات محمد روشنیان اینجا دیگر چه جهنم‌دره‌ای است؟ یک چهاردیواری نه یا دوازده متری را می‌بینم که دیوارهایش با رنگ‌ سبز لجنی تزیین‌شده است. سرم بسیار سنگین است، حالم دارد بهم می‌خورد. قدرت حفظ تعادل خود را ندارم. حواسم به زیر پایم معطوف می‌شود که کفشم روی مایعی چسبناک و چندش‌آور به رنگ سبز فسفری لیز می‌خورد

صندلی

سر خم کردم و ردیف منتظران را با نگاه دنبال کردم. به نظر می رسید راهرو هیچوقت به انتها نمی رسد و من روی یکی از هزاران هزار صندلی نشسته ام. و با خود می اندیشم چرا باید تعیین شود دیوانه ام یا نه. منظورم این است که.. چه اهمیتی دارد؟ به هر حال من رویایی دارم که خواب کردنش، کابوس ها را در ذهنم بیدار کرده

سکوت فروغ

قسمت اول نور آفتاب از پنجره زده بود داخل اتاق و افتاده بود روی صورتش. شاکی از خواب بیدار شد.تا چشماشو باز میکرد نمیتونست خوب دور و برشو ببینه و اخماش میرفت تو هم. دستشو گرفت جلوی صورتش تا نور اذیتش نکنه.هنوز گیج و منگ خواب بود و دلش میخواست تا دوباره سرشو بذاره روی بالشتشو خواب نیمه کارشو ببینه اما باید میرفت سر کار

فریب

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر قاضی، چکش را چند بار روی میزش کوبید و جلسه را رسمی کرد. زن و مرد در یک ردیف، روبروی میز قاضی نشسته بودند. زن با عصبانیت رویش را از شوهرش برمی گرداند و جوری خود را از او دور می کرد، اما مرد سعی می کرد با خوش زبانی او را از این کار پشیمان کند ولی انگار تلاشش بی فایده بود. قاضی چیزهایی روی

من نه منم

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی یالطیف شدم شبیه نقطه سرخط، دقیقا شبیه یه روز قبل از اون روزی که 100 تا کلمه گزایی رو نوشتم گذاشتم همین جا. اون روزی که فکر می کردم وز وز کردن چندتا مگس لامصب می تونه خیلی جذاب باشه. آخه یکیشون یه جوری دور سرم دور میزد انگار 10تا مدال جام جهانی و المپیک رو یه تنه صاحب شده و اصلا هم به پست تیم بعضی از کشورها نخورده

تا

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري تا منو می دید دنبالم میفتاد ، منم مجبور بودم از دستش فرار کنم . خیلی ازش میترسیدم ...قدبلند ، هیکل لاغر ، همیشه آب دهنش آویزون بود . دیگه کابوس زندگیم شده بود ... هر روز بعد از مدرسه تا سر چهارراه نزدیک خونه میرسیدم و اونو میدیدم ، پا به فرار میذاشتم . بخاطر اینکه خوب نمیتونست راه بره ، نمیتونست بهم برسه منم با سرعت تمام از دستش در میرفتم

ترشی خانگی

نمایش مشخصات نازنین کریمی _همیشه در خواب و خیال سیر میکنه. ...خواب و خیال بهترین زندگی بود که داشتم. مغزم درحال انفجار از این همه سر و صدا و آسیب تن خسته ام را به گوشه ای فرستاد.و دوباره خواب و خیال آغاز شد. پدرم فریاد می زد چقدر این بچه میخوابه و مادرم جواب می داد تنبله ...تنبل...مثل تو و دوباره سرو صدا بود و خشم و نارضایتی

يه تكيه قالب يخ بدون دستكش

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري عجب تابستان گرمي بود من عمو و دادشم تو راه شمال بودم نگهان ماشين خراب شده خوب تو گرما تا بخواد ماشين درست شه كلي زمان نياز بود يخ داخل كلمن اب تموم شد بود از دور صداي يخ فروش به گوش ميرسيد ميگفت يخ يخ دارام من يه هزار يرداشتم رفتم به سمتش اقاي يخ فروش يخ بمن داد اما من ظرفي با خودم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سرپیچی پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! هرگاه به میز و صندلی رسیدی و از قانون سرپیچی نکردی ؛ بدان فرزند من هستی وگرنه به آن شک کن ! پسر این نوشته را در اتاقش آویزان کرد و هر روز صبح آن را می خواند. حماقت رو کردم به دوستم و گفتم : اگر این مسئله برای شما پیش بیاید ؛ چه برخوردی با آن

شاگرد اول

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار بسیارآرام،ساکت والبته شاگرد ممتاز کلاس بود. فقط رفتارهای این بچه برای خانم معلم معمایی شده بود، خصوصا کیف بزرگتراز خودش را،که لحظه ای ازخود دور نمی کرد! گوشه ی پیاده رو پسربچه ای کنارترازوی وزن کشی اش ، به سرعت مشغول نوشتن مشق هایش بود . عقربه ترازو تکانی خورد، پسرک نگاهی انداخت؛ سرش را بالا گرفت و گفت: خانم 61

حماسه زن آقا قسمت 2

قدیما ظرف و ظروف خونه ها مسی بود ، یه جورایی هم یه سرمایه گزاری . یه خونواده که یه جورایی شاهین اقبالشون موتور می سوزند و سقوط آزاد می کرد حداقل با فروش ظرف و ظروف مسیشون یکی دو ماهی گذرون میکردن تا شاید خدا می کرد و این شاهین اقبال دوباره می پرید . خلاصه یادمه تو خونه ماهم از دیگ نذری

دزد

نمایش مشخصات منوچهر عزیزی sدختر روستایی ، به همراه مرد غریبه برای همیشه روستا را ترک کرد. گرفتار شد. برای نجات خود، گفت : این مرد مرا دزدیده است. همه باور کردند. قاضی در حکم نوشت مرد دزد نیست.

اگر سقفمان بلرزد...

داشتم فکر میکردم اگه همین امشب زلزله بیاد و خونه بلرزه تو اون موقعیت بحرانی چه چیزایی رو با خودم میبرم بیرون که هیچوقت از دست ندمشون. اول فکر کردم باید گردنبندی که خواهرم بهم هدیه داده رو بردارم گردنبند و برداشتم و از گردنم آویزون کردم... بعد فکر کردم دمپایی حوله ای صورتیمو بردارم

پسرک و شرایط

نمایش مشخصات حمید رضا مقسمی بسم الله الرحمن الرحیم. پسرک سالها بود که فرق داشت٬ فرق پسرک در شرایطش بود، شرایطی که پسرک رو متفاوت با بقیه هم سن و سالهاش کرده بود٬ اما پسرک تونسته بود از زیر شلاقهای شرایط خندون بیرون بیاد، چون دنیا رو در چیز دیگری دیده بود٬ شرایط نتونسته بود خودش رو ارباب پسرک کنه و این بود که

«باقر بزن به برق»1

«باقربزن به برق (1)» معلم بود؛ همان شغلی که تمام اجتماع به جای این که چیزی به او بدهکار باشند .از او طلبکارند!تعویض روغنی می گه :اگر معلم من خوب بود؛ که من الان دکتر بودم! نانوایی می گه :حداقل مهندس بودم !آپاراتی می گه: داروساز بودم ! حسنی می گه: بیکار نبودم !اصغری می گه: معتاد نبودم! و

آوای ماه وحشی - 14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی گفتم : خب ، این چه کاری بود که کردین ؟ میریام : کایوک به دیدنمون اومد و همه چی رو گفت ، من و جان تصمیم گرفتیم بیاییم کمکت ، به جای اینکه بگی متشکرم ، همش غر می زنی ! گفتم : متشکرم ! ، ولی تو بد وضعی گیرم انداختین ، فرض کنین پیداشون کردیم، چطوری بریم سراغشون، اگه تو جنگل زندگی کنن ، به

تشویش

نمایش مشخصات محمد روشنیان پاکت سیگارم ته کشیده است. فقط یک سیگاری که مصرفش دو پاکت در روز است می‌تواند حال الآن مرا درک کند. نداشتن سیگار در هشتادونه دقیقه گذشته از نیمه‌شب و بخوابی هراش انگیز! دهانم تلخ شده و معده همیشه‌ترش کرده‌ام نیز امشب قصد دارد سربه‌سرم بگذارد. از جایم بلند می‌شوم، دستی لای موهایم می‌کشم و وحشیانه شخمشان می‌زنم

باد بيجا

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان دهه ي شصت بود؛ سال هاي شصت و پنج، شصت و شش، سريال ژاپني «سال هاي دور از خانه» بد جور گل کرده بود ميان مردم، شنبه شب ساعت 9 که مي شد کوچه و خيابان خلوت مي شد، توي خانه همه کارهايشان را از همان اول صبح به گونه اي برنامه ريزي مي کردند و انجام مي دادند که سريال که شروع شد خيالشان آسوده باشد

حماسه تلخ

نمایش مشخصات مهدی و بخشی آه! صدای آه تو بود که در تمام دشت پیچید. در دشت پیچید و از آن عبور کرد. عبور کرد تا انتهای جغرافیای بشر. چه آه بلندی سردادی. مگر چه داغی بر دلت نشسته است که چنین آه کشیدی؟ سالها گذشته و روزها فاصله است تا جای تو؛ ولی آه تو رساتر از هر صدای دیگری به گوش میرسد. عجیب! عجیب این که عده ای در مقابل تو بودند و صدای این آه را نشنیدند

سؤال‌های بی‌جواب

نمایش مشخصات حسین شعیبی باورش نمی‌شد که ماجرای پرسیدن یک سؤال و اصرار به شنیدن پاسخ آن، این جوری حال او را دگرگون کند. بعد از خروج سریع از دبستان، سوار ماشین خود شده بود و پس از سیصد کیلومتر رانندگی خود را به جاده‌هایی در دل کویر رسانده بود. _ «خب مولایی، شغل پدر تو چیه؟» _ «اجازه آقا! بابامون آدم خیلی

حماسه زن آقا 1

بچه که بودیم تو هر محله ای یه بابایی واسه خودش گنده لات اون منطقه بود و روزا با نوچه هاش تو قهوه خونه میشست دورنا (تورنا )بازی می کرد. نوچه هاشم به نوبت روزانه از کاسبای محل باج می گرفتن . رسم بود بقال و قصابم خودشون پیش کشی می بردن در خونه آقا لاته . البته تو ردیف سن ما تقریبا آخرای این داستانا بود اما هنوز بودن این تیپ ادما

پیامک آخر شب

پیامک آخر شب اطاق خواب ما روبه دریاست ؛صدایش می زنم ؛ بیدار نمی شود!گفته بود که قبل از طلوع آفتاب، بیدارش کنم.شاید، صدایم را نمی شنود؛ شایدهم ،دوست ندارد ؛خواب خوش صبح را ،فدای دیدن طلوع آفتاب در یا کند.به نظرم می آید که خستگی هواپیما، هنوز از تنش بیرون نرفته؛ دیشب مان هم تا نزدیکی سحر طول می کشد

داستان امروز

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی به نام خدا امروز ۹۶/۸/۲۹به سفارش یکی از دوستان که دو هفته ای میشدحرفش بود با یکی از دوستان که تو کار بیمه هست رفتیم به یکی از فرهنگسراهای ماهدشت به خیالی که هماهنگ شده و ما برای ثبت نام مشکل نداریم. به اتفاق دوستم راهی ماهدشت شدیم جا داره همین جا از دوست خوبم خانم صالحی تشکر کنم

سلنا-14

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا ، آخرین روز آموزش ، قبل از رفتن به کلبه را برگزار و به همه اعلام کرد ، تا مدتی به علت مشکلات شخصی ، آموزشگاه تعطیل است . سارا و سلنا می خواستند ، عصر همان روز حرکت کنند ، که لیندا ، صبح روز بعد را پیشهناد کرد . هم به خاطر شرایط سلنا و هم اینکه به تاریکی برنخورند . آنها نظر او را قبول کردند

به‌به (به) اومده!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی از جلوی میوه‌فروشی گذشت. به های درشت پاییزی بارنگ زرد زیبا خودنمایی می‌کردند! صدای پدر در گوشش طنین انداخت: خانم بیا! (به) به بازار اومده! برق نگاه مادر و لبخند زیبایش جلوی چشمانش ظاهر شد! مادر عاشق به بود و پدر به این میوه به چشم یک داروی معجزه‌گر نگاه می‌کرد. وارد میوه‌فروشی شد و از میان به ها، یکی را جدا کرد و سمت فروشنده رفت

مهر مادری،دستی را وقف کرد

بسم الله الرحمن الرحیم نام موضوع:مهری مادری،دستی را وقف کرد. صبح زود تابستان که خورشید خود را هرچند گاهی هویدا و نمایان می کرد از خواب بیدارم کرد و دگر می بایست برای انجام کار پر مشقت کشاورزی آماده و مهیا میشدم دگر از کار در مزرعه خسته شده و زمین های زراعت را به فروش گذاشته بودم

آوای ماه وحشی - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی کیت : می خوای تعقیبشون کنیم ؟ چطوری؟ جنگل وسیعه ، هوا تاریکه ، سرعت و تعدادشون خیلی بیشتر ه ، اگه نقشه بکشن و تو دام و محاصرشون ، بیافتیم ؟ دیوونگیه ایه ! گفتم : آره دیوونگیه ! کایوک به همراه چند گرگ دیگر پیدایشان شد ، او هم نظر میریام و جان را تأیید کرد . گفتم : ما دو تا بین شما ها گیر

انقلاب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی بوی ذرت مکزیکی،آش،صدای دست فروش،برای من حال و هوای بازار اپن هلندو داره سرزندگی این جا .... ولی همراه با الودگی هوا کتابفروشی ها سینما و کتاب فروشی ای که پاتوق ما بچه کوچولوهای سال اولی دانشگاس این گل را به رسم هدیه در بی ار تی گوش دادن حالی به ادم میده نه صبح از غرب تهران بزنی

دلم خیلی چیزها می خواهد.

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) یک جایی وسط حیاط، دست هایت را باز می کنی و دور خودت می چرخی. عین خیالت هم نیست که خنده هایت بند بند دلم را می لرزاند. رگ غیرتم بالا می زند، عتاب می کنم؛ رو بگیر از چشم های پشت پرده، خطا می رود! گوشت بدهکار نیست. راه نمی آیی با دل ما... خیز برمی دارم و هنوز بلند نشده تو پس می روی. سرجایم می نشینم و نگاهم را می دوزم به تو

نابغه نوجوان

باسمه تعالی روز تولد انسان یکی از بهترین و عزیزترین روزهای عمر اوست . شاید ترس ها و دلهره های لحظات قبل از تولد را به یاد نیاوری ‚ آن لحظه که در آغوش خدا بودی و تو را به جهان ناشناخته ای فرا می خواند ند و تو ‚ به نوری آرام بخش نگاه می کردی و چشم از او برنمی داشتی . شاید خدا با تو

خلاء موقت

هنوز برف مي باريد . جمعيت تو هم وول ميزدند و گريه ميكردند . گوركنها بسختي مشغول بودند و دو قبري كه مي كندند كم كم شكل مي گرفتند . دستم تو دست بابا بود . اين پا اون پا كردم : - ولشون كن بابا بريم، منتظرمون هستند ! بابام صورتشو به طرفم چرخوند . بعد از مدتها لبخند رو تو صورتش ديدم . - بريم پسرم

«65 لام»

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان بذاريد يه حکايتي بگم از خودم براتون که هر وقت جايي مي خوام از کوره در برم و با کسي درگير بشم و کارم به بد و بيراه و مشت و لگد بکشه بيدار ميشه ته کوزه ي سرم و از سوراخاي گوشام خودش رو مي کشه بيرون، اون بالا مثل غول چراغ جادو دست به سينه روبروم واي مي ايسته چشمکي مي زنه و با يه لبخند ملايم ترمزم رو مي گيره و مهارم رو مي کشه

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری ک زلزله مادر با گریه دستی به موهای دخترش کشید و گفت : همین یک ساعت پیش آنها را شانه کردم ؛ اما زلزله ناگهان آمد و او را از من گرفت. کانال ابوالحسن اکبری: فرهاد خبرنگار رو کرد به پسر و گفت :اگر فرهاد این روزها بود و شیرین از دستش می رفت چه اقدامی انجام می داد . پسر خندید و گفت : پیامکی

از تاول پا تا تتوی دست!

نمایش مشخصات حسین شعیبی وقتی کرمانشاه لرزید، آوار تلخ خبر بر سر مردم ریخت. اندیشه آدم‌های خفته در زیر ویرانه‌های سرپل‌ذهاب دل هر انسانی را به درد می‌آورد. بیمارستانی که باید وجودش مرهمی باشد بر دردهای بازماندگان، آوارش زخمی شد به پیکر شهری که دیگر نشانی از شهر نداشت. اما زلزله واقعی پیش از این در زیر

اولین روز

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دبیر ادبیات وارد کلاس سوم راهنمایی شد بعد از معرفی خودش از بچه ها خواست تا خودشان را معرفی و شغل پدرشان را نیز بگویند. یکی یکی برخاستند وهرکس چیزی گفت ؛ کاسب ، کارمند ، مهندس ، کارگر ، فرهنگی و ... تا نوبت به او رسید . خود را معرفی کرد و گفت : " خیاط " . آموزگار به شوخی گفت : پس خیاط کت و شلوار عیدمان را پیدا کردیم

جشن تولد

نمایش مشخصات لیلا حسن زاده در کجا هستم من؟ حس سرما دارم! آه دستم، پایم! من چرا می‌لرزم؟ نکند بیمارم! وای ای وای چرا سنگینم؟ چشم‌هایم بسته‌ست؛ در فشارم انگار؛ نکند مرده‌ام؛ یا که کابوس بدی می بینم! نه نشد؛ آخ نشد؛ که تکانی بخورم؛ وا دریغ از حرکت؛ شده‌ام نقش زمین مادر جان! کاش می شد که صدایت بزنم؛ اما من

میلاد ترکه

نمایش مشخصات مصطفی زمانی توی مترو داشت فندک می فروخت، زیر چشمش کبود که چه عرض کنم، سیاه بود. انگشتان کشیده اش را که دیدم خاطرات چند ساله ام زنده شد! همه توی خوابگاه میلاد ترکه صدایش می زدند، اگرچه تا آنجایی که یادم می آید نه اصلیتش به ترک ها می رسید نه حتی اسمش میلاد بود. گیتارش را شب ها می گرفت، می رفت توی آشپزخانه

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی باعرض سلام وخسته نباشید به تمام دوستانی که به داستان های این بنده ی حقیرسرزده و نظردادن از همه ی شما عزیزان متشکرم: این قسمت پایانی که بی سوادی مادر جبران ناپزیر بود اگر قسمت اول را خوانده باشید؛نوشته شده بودیک معلم داشتیم که سواد ابتدایی داشت و دو کلاس اول و چهارم را در یک کلاس جا داده بود

ببر در زنجیر - 13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی محافظ دیگری هم گفت : او نطرف هم هستند . امیل: اون در زیاد نمی تونه مقاومت کنه ، یکی از خدمتکاران به سمت آنها دوید و گفت : محاصره شدیم ، سربازا داخل قصرن و با افرادمون در گیر شدن. مارکوس : تا آخرین لحظه باید بجنگیم . ناگهان در، در هم شکست و به جای سربازان ، با تعداد زیادی سگ که به سمتشان می دویدند مواجه شدند

حاضر جواب

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان طنز «حاضر جواب» *********** حدود سالهای 1375 بود و من سال اول دانشگاه بودم یادمه با دوستام داشتیم تو فلکه دوم تهرانپارس بسمت دانشگاه میرفتیم که یکی از دوستای تهرانی مان را دیدیم و ایشان شهره بود به حاضر جوابی ، مخصوصا به دخترها خیلی متلک می انداخت و کلا ادعا زیاد داشت ، اونروز

داستان کندو و "اَسَل"

نمایش مشخصات علی نوری مطلق یکی بود یکی نبود-غیر از خدا هیچ کس نبود، یک کندو بود با یک عالمه زنبور و یک ملکه که همه کندو را زیر نظر داشت. زنبور های این کندو از وقتی به دنیا آمده بودن به غیر از کار کردن و تلاش چیزی توی خاطرشون نبود.هر زنبوری یک وظیفه ای داشت، یکی گرده می آورد، دیگری از بچه زنبورها مواظبت می کرد و آن یکی هوای ملکه را داشت

داستانک با 8 قاف

نمایش مشخصات رجبعلی باقری sداستانکی با 8 قاف. تقدیم به دوستان بویژه متولدین آبان ماه که هشتمین ماه سال است: قلم قهرمان قصه ی قلبم را قاپید! قرار ندارم! قهوه می نوشم و می نویسم برای عشق.........!

سلنا-13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سارا: چه برنامه ایی داری ؟ چیکار باید بکنیم . سلنا : اول باید با پدرت حرفم بزنیم ، که بفهمیم از بدهی و کارهای نیکلا خبر داشته یا نه ؟ دوم : باید بریم به خونه جسیکا ، دفتر و اتاق کار پدرشو بگردیم ، که دقیقا سر از نوع معامله وکسانی که باهاشون طرفیم ، در بیاریم . سارا مواظب باش حرفی نزنی ، باید به یه جای خوب و محکم برسیم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نقطه ی مشترک مرد و زنی که با هم اختلاف داشتند نزد قاضی رفتند تا بین آنها قضاوت کند. قاضی شروع کرد به پند و اندرز دادند و به آنها گفت : شما روی نقطه های مشترکی که با هم دارید ؛ کنار بیایید تا زندگی تان شیرین شود.مرد گفت : آقای قاضی زن ها دو نقطه دارند اما مردها نقطه ای ندارند که با آنها

قسمت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار دو روز گذشته بود. از دور دست خانه های آبادی پیدا بود. افسار گاوی را که تازه خریده بود با قوت بیشتری کشید . با دیدن مزرعه به یاد روزهایی افتاد که پدر خیش را به خود می بست و تمام زمین را شخم می زد . و حالا با ثمره پس اندازش می توانست این فشار را از روی شانه های پدرش بردارد. به در خانه رسید

نگاهی به گذشته

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی سلامی دوباره : قسمت چهارم : مدرسه ی روستا تا پنجم ابتدایی بیشتر نداشت که از سوم ابتدایی گلگز به همراه خانواده به شهر کرج آمدند و اینجا بود که ترس از بیگانگان و شلوغی مدرسه جدید به وحشت انداخته بود چند روز بعد به مدرسه رفتن برای ثبت نام مادرش با تعجب نگاه می کرد بله ترس گلگز به

خاله بازی

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه پیرمرد نگاهی به جعبه ی داروهایش انداخت و گفت : سفره ی بی آب یعنی سوال بی جواب . پیر زن همچنان که لیوان خالی در دستش می رقصید آرنجش را بالا آورد و آن را سر کشید، سپس با لبخند زیرکانه ای گفت : مثلا من آب خوردم . مرد لیوان پر از هوایش را برداشت و گفت: و من هم..... داروها در سکوتی عمیق شاهد بازی آنها بودند

سوگنامه

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سوگنامه اول: بعد از ظهر پنجشنبه بود ؛ مثل همه ی پنجشنبه ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه . اواخر پاییز بود . اتاق هنوز نم داشت . یک هفته پیش سیل آمده بود . بابام زیر کرسی خوابیده بود . آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می باخت ؛ دلم می خواست آفتاب نرود . هیچ وقت نرود و مشق هایم

از قلی تا کیانا

نمایش مشخصات محمدمهدی قنبری مبارکه از قُلی تا کیانا درست درهمان شبی که کیانا چهل و پنج روزه شد، خانواده‌ی قربانقلی تصمیم به دیدار با کیانا را گرفتند. عصمت خانم زن قربانقلی اصرار داشت که تا چلّه‌ی کودک سرنرود، محال است به ملاقات زنِ برادرِ شوهرِ خود برود. و وقتی جابر پسر بزرگ خانواده از دانشگاه بازگشت و سرانگشتی شمرد متوجه شدند که پنج روز هم از چله گذشته است

سینه شرحه شرحه

نمایش مشخصات حسین شعیبی روباه پیر خیلی آهسته، با کمک عصا حرکت می‌کرد. چشمانش کم سو شده بود و با کمک نوه‌اش به محل قرار در زیر درخت رسید. به خواست او فرزند بزرگش، نیمکتی چوبی برای راحتی او ساخته بود. لرزان روی نیمکت نشست. _ «نوه عزیزم، تو دیگه برو» _ «باشه بابایی، دو ساعت دیگه میام دنبالتون» زاغی پیر درحالی‌که پنیری به منقار داشت، روی درخت کنار نیمکت نشست

عروسک باربی

نمایش مشخصات مریم ابراهیمی شهرآباد بیشتر از اینکه شبیه یک دورۀ همی دوستانه باشد، شده بود فستیوال لباس و طلا و غذا و البته آرایش و به رخ کشیدن وزن و قد و تناسب اندام. من بودم و محدثه و خودش. دوران دانشجویی زینب صدایش می‌کردیم، اما شب ازدواجش همه فامیلش یکصدا شیوا صدایش می کردند، حالا شیوا اسم شناسنامه‌ایش بود یا زینب، بماند

آوای ماه وحشی - 12

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون . آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند. با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه

صفی و قُراب

نمایش مشخصات علی حسینی چند فرسخ بیشتر تا کلابی نمانده و میرزا صفی خان که تازه رخت بر بسته و از شوشتر تا کازرون مسیر صعب العبوری را پیموده و دمادمِ صلات ظهر رسیده بود، از سواره و پیاده، پیِ عصمت الزمان را می گرفت. بخت برگشته همین دیروز، در مالبندانِ طهران، مکتوبه ای به دستش رسید که رنگ از رخش پراند و سر از پی اش دوان کرد، برای یافتن رد و ردایی از عصمت

اقتصاد مقاوم می شود

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی نیمه‌های شب بود،همگی ردیف به ردیف خوابیده بودیم و هر کدام با دیدن رویایی،لحظات نیمه هوشیاریمان را می‌گذراندیم.من خواب زرشک پلو با مرغ می‌دیدم،مادر برای نهار درست کرده بود.مرغی شکم پر توی یک سینی وسط سفره گذاشته بود و هر کس گوشه‌ای از آن را می‌کند.من ران مرغ را در دست داشتم و

فاصله‌ها...

نمایش مشخصات فاطمه زردشتی نی‌ریزی سلام سیا، چطوری؟ باید خیلی خوب باشی، نه؟ دیشب که در آن برنامه پرطرفدار دیدمت حسابی جا خوردم. می‌دانی سیا، یعنی سیاوش؛ ببخش از اینکه اسمت را درست تلفظ نمی‌کنم، عادت است دیگر... یادت هست؟ مثل وقتی که روی برفها می‌خوابیدی و به آسمان نگاه می‌کردی و تا من حرف می‌زدم می‌گفتی ترک عادت موجب مرض است! چقدر دوست داشتی نگاه کردن به آسمان برفی را

حکم خدا

نمایش مشخصات رجبعلی باقری گمراه جوانکی باعربده و چاقوکشی موجب سلب آسایش مردم می شد. به هیچ صراطی مستقیم نبود. نه مواعظ و حرف های نرم اطرافیان دراو اثرگذار بود و نه تنبیه قانون. دریکی ازروزهای عصر پاییزی که چند جوان محله دور هم جمع بودند و خوش وبش داشتند خود را به جمع آنها زد و درگیری شروع شد. دراین نزاع دسته

فوبیا

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی جلوی در می‌ایستم و برای آخرین بار به اتاقم نگاه می‌کنم. همه‌چیز مرتب و منظم است. هیچ‌وقت اتاقم این‌قدر مرتب نبوده! یعنی هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر مرتب نبوده است! بغض گلویم را می‌گیرد. فکر اینکه این آخرین بار است که اتاقم را می‌بینم دیوانه‌ام می‌کند. به آشپزخانه می‌روم. مادر

کوتاهی به بلندای صبر

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی کوتاهی به بلندای صبر ******************** بعضی وقت ها خسته ی و بدنت درد دارد انگار تمام عالم را شخم زده ای می خوابی و بعد آرام می شوی امان از دردی که نهفته تو قاب عکس روی دیوار افکارت را بدجور شخم می زند و تو ساعت ها زل میزنی به قاب عکس و خیره می مانی ..... بعضی وقت ها بعضی دردها همیشگی

خواب

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار یکباره چشم گشود و شروع کرد به دویدن. در تاریکی شب سر بالایی کوه را یک نفس و بی محابا بالا می رفت. قطرات اشک با عرقش همراه شده بود ولی همچنان می دوید. چهره تک تک آنها که فردا از او جواب می خواستند لحظه ای از جلوی چشمانش دور نمی شد. او مدام خود را لعن و نفرین می کرد که چرا خوابش برده است

پدربزرگ زنده میشود

نمایش مشخصات حدیث کوهی با رسیدن به خونه زنگ در رو زدم، کسی جواب نداد حدود دو بار و سه بار دیگه هم امتحان کردم ولی انگار نه انگار..... با صدای کسی به پشت برگشتم!!!!مرد: دخترم کسی خونه نیس زنگ نزن! با دیدن شخصی که مقابلم دیدم امکان نداشت باور کنم که پدربزرگ شهیدم جلوم ایستاده دو قدم به عقب رفتم... ولی او با لبخندی به من و عکس العمل هایم خیره شده بود

نیامدی،دیر کردم!

بعد از چند مدت طولانی قرار بود یکدیگر را ملاقات کنیم از چند روز قبل در تکاپو بودم لباس هایم را یک به یک تن زدم تا ببینم کدامشان بیشتر روی تنم می نشیند با هر جفت از کفش هایم زمین را متر کردم تا ببینم با کدامیک راحت تر میتوانم کنارش قدم بزنم تمام گل های گلفروشی را یک به یک بوییدم تا


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1