آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

ساخت گروه

نمایش مشخصات محمد رضا بادره اخرین اجرا بود میدونستم بعدش قرار برم خدمت و دوسال از تئاتر دور باشم پس دوست داشتم اخرین اجرام پر انرژی تر از قبل باشه و کلی دعای خیرپشت من و گروه انار باشه دوست داشتم همیشه اسم بازی اخرم تو دهنا باشه وصیت نامه یه کار بسیار عالی بود که میتونست دل افراد زیادی بخندونه یادم نمیره چطور

روز تولدم

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ امروز تولدمه... روزي كه پا به اين دنياي بي رحم گذاشتم. روزي كه چشمامو باز كردم و به خيال خودم به دنيايي رسيدم كه از دنياي قبليم هزاران بار بزرگتر بود. وقتي آدماي اطرافم رو ميديدم كه منو بغل ميكردن و مي بوسيدن، با خودم ميگفتن چه آدمايمهربوني.چقدر خوشحالن.چقدر دوستم دارن. فكر ميكردم آدما هميشه خوشحالن

ترازو

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی پاییز هنوز گرمای تابستان را همراه خود داشت،برگ‌های زرد درختان روی کف پیاده‌رو جولان می‌دادند و با باد ملایمی که می‌وزید این سو و آن سومی‌رفتند. پسرک طبق معمول گوشه‌ای نشسته بود و چشمانِ در انتظارش نظاره‌گر مردمی بود که هر کدام در پی کاری روانه بودند. نیم ساعتی می‌‌شد آمده بود، گوشه پیاده‌رو،روی پله‌های یک پاساژ نشسته بود

تنهاي تنهايي

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی كنج ديوار مينشينم اين روزا خبري از جمع دوستانم نيست،ولي تو هم نيستي مگه نگفتي كنارشان بگذارم تا تو هميشه كنارم باشي ميبيني،الان ديگه تو هم نيستي،آنها هم نيستند خرده نميگريرم ازشان،كي يك آدم رواني را تحمل ميكند كسي كه فقط به يك نقطه نا معلوم آنسوي پنجره خيره ميشه و اشك از چشمانش

دستان مسیح

نمایش مشخصات سید رسول بهشتی پرتوهای نور از پنجره دایره ای شکل سقف به داخل اتاق زیرشیروانی می تابید اما قدرت این را نداشت تا تمام محیط را روشن کند، ذرات گرد و غبار معلق در فضا ستونی نامرئی از نور را میان پنجره سقف و کف اتاق آشکار می ساخت. تاریکی مجالی برای خودنمایی به نقاشی های آویخته شده بر روی دیوارهای کثیف و زمخت را نمی داد نقاشی های که روح خالقش در آن ها موج می زد

ننفهم

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری نفهم خیلی عصبانی بود که اربابش او را نفهم صدا می زد.هر کاری می کرد بی فایده بود اصلن این لقب با او عجین شده بود.چندین بار در صدد انتقام برآمد ؛ حتی تا مرحله ی تشکیل گروه و حزب پیش رفت که به طور اتفاقی لو رفت و ارباب از توطئه ی او با خبر شد و با شلاقی به جانش افتاد و تا ساعت ها در طویله

فرزند غبار

نمایش مشخصات سنامحمودی سلام داره نوروز میشه و همه جا رو گرد گیری می کنن ... گرد و خاک رو دور میریزن و دلارو پاک و تازه می کنند ... شاید خیلیا حسش نکرده باشن که بعضی گرد و خاکا با زندگی ما پیوند خورده ...انگار از بین رفتنی نیست ... واقعا هیچ کاری نمیشه کرد؟؟! شاید اگر یه جای دیگه بود درستش می کردن...من خسته شدم

احساسات رنگی

نمایش مشخصات غزل غفاری هر چیزی برای کسی رنگی دارد! زندگی هم همراه با کمی چاشنی،رنگ هایش زیبا تر می شود. اما زندگی من که چاشنی هایش تمام شده است،دیگر هیچ رنگ و بویی ندارد. تمام این زندگی مثل تلویزیون های قدیمی شده است!به جز سیاه و سفید و خاکستری،رنگ دیگری ندارد. همان دریایی که برای همه رنگی دارد،دریایی

اوازسهره

آواز سهره به آواز سهره ای برشاخه ی صنوبری، به رقص نرم درختان باوزش نسیم ، به بوی کاه نم خورده ،هوشیارشد.غنچه بیدارتابستان آوازپرندگان کنار پاچلاقی می ایستد.سرسبزی حیاط خانه ،سایه خالی بی رمق زیتون وخرزهره وگلهورو گیلاس ویاس وسروشیراز کرتهای آن وهیاهوی گاه وبی گاه پرستوها آرامشی وصف نشدنی رابربندبنداستخوانهایش مانوس میگرداند

رانده شده-35

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی شهر فرشتگان در حال تسخیر شدن به دست شیاطین بود. تریش به یه گروه شیطان پرست نفوذ کرده بود تا شیطان اصلی را پیدا کرد. ارغوان و نینا هم ایمن شده بودند و این کار کلارا و سندی را راحت تر کرده بود . من هم توانسته بودم ، متحد جدیدی را پیدا کنم . شهر از حالت عادی در حال خارج شدن بود، در گیرهای مسلحانه در تمام نقاط شهر جریان داشت

همه برایم تو شدند..

نمایش مشخصات بهار قمر حال بدی دارم...نمیدانم...چرا دستانی نامرئی گلویم را فشار می دهند و من کاری از دستم بر نمی آید..اشک هایم تمام شده اند و دیگر چیزی برای خالی کردن خود ندارم!بدنم تحمل این همه نامردی را یکجا با هم نداشت...تحمل این همه بی اعتمادی...دورویی...را نداشت!چه کردی با من؟ به حالی رسیده ام که در خیابان ها که راه میروم همه را شبیه تو میبینم!همه را با تو اشتباه میگیرم

دوشیزه خانم

دوشیزه خانم من بزرگتراز خواهروبرادرم هستم وعروس وار.پدرم روی سبزچمنهای کرتهایمان کنارآبگیر،زیردرخت افراشته ی بلوط مرادرآغوشش گرفته بود ودست به خرمائی موهایم میکشید.دوبلبل خرمای دمگاه سرخ که برشاخه ی پربارزیتون چهچهه میزدند روح رارزین میکردند.ملوس که مثل برف بود خودش رابه

«خاطراته یک ماهی قرمز فلک زده»

نمایش مشخصات حسین شعیبی پنجشنبه پنجم فروردین فکر کنم چند ساعتی می‌شود که به پهلو شده‌ام. چشم‌هایم را ببندم بهتر است. یک چشم توی آب، یک چشم بیرون آب! حالت تهوع دارم. ای کاش می توانستم از این رو به آن رو بشوم. یکشنبه اول فروردین این آدم های منحنی چقدر الکی خوش هستند. بیخود و بی جهت یکدفعه همدیگر را بغل کردند

مردِ کنار خیابان

نمایش مشخصات توران زارعی قنواتی سرگرم گپ و گفت‌‌‌وگو با سهراب،مغازه‌دار کناری‌ام بودم که سر و کله‌اش پیدا شد.موتورش را کنار خیابان پارک کرد و آمد بغل مغازه‌ای که چند وقت پیش درش را تخته کرده بودند،ایستاد.دستش را توی جیبش برد،پای راستش را به دیوار تکیه داد و زُل زد به روبرو. سهراب اندکی روی چهارپایه‌اش جابه‌جا شد و گفت:«اگه بدونم این بابا اینجا چی کار داره خوب بود

برگزیده سلام

نمایش مشخصات علی رفیعی پریش برگزیده سلام... گفته اند زنده اید هنوز...من در ابتدای جاده ی تردیدم؛ امیدوارم زودتر به شهر یقین برسم...چه بهتر که قبل از رسیدن به شهر یقین، ملاقاتی داشته باشیم با هم... اگر ببینمت تردید هایم باور خواهند شد...ای شهید... مقدمه کافی است...اگر مشکلی ندارد کمی صمیمانه تر درد و دل کنم که برایم بهتر و راحت تر خواهد بود

مادر

نمایش مشخصات نیما موذن بالای مرقد پسرش رفت.شهید علی یوسفی.شهیدی که برای ملتش چیزی کم نگذاشته بود.سطل آب رو گرفت و روی مرقد مطهر پسر عزیزش ریخت و اون رو شست. _حاج خانم!میشه ازتون بپرسم چرا شما مادرا هر روز میاید و سنگ قبر فرزنداتونو می شورید؟ اونا که مردن چیزی رو نمی بینن

دلگیر

نمایش مشخصات رکسانا کویره گاه چه دلگیرم..... از چه و از چه کس هنوز نمیدانم! شاید قانون زندگی ست... که دلت گیر شود پای کسی که دیگر نیست! من دختر خودخواه ومغروری بودم که نه به آمدن کسی دلخوش بودم ونه از رفتن کسی دلگیر..... حال نمیدانم چرا دلم گرفته انگار...! می خندم شیطنت هایم را می کنم تا شاید فراموش کنم...... باز ترانه ای، باز هوایی می آید اینوری حالم را بهم میریزد ومی رود

سین ثانیه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان نمي دونم اين دم عيدي حوصله اوسنه گوش کردن داريد يا نه، از کجا شروع کنم از کجا بگم، آي دل پردردي دارم. کاش نبودم تو دار دنيا يا اگه بودم مثل همون قديم نديما بودم و ديگه اينطور خوشگل و ظريف و ترگل برگل نبودم، ديگه اين همه کاري نمي شدم و اين قدر دقيق نبودم، شما راحت بوديد و من هم آسوده،

تسبیحی میلیونی

نمایش مشخصات علی رفیعی پریش وقت نماز است... وقت ذکر گفتن است... ذکر گفتن با تسبیحی میلیونی... ایران ما تسبیحی میلیونی است...هر ایرانی، یکی از دانه‌های این تسبیح است؛ و بی گمان نخی که ما را کنار هم نگه داشته است، رهبری بصیر و بیناست...چپ و راست ندارد، ما دانه های یک تسبیحیم...تسبیحی از جنس عشق؛ تسبیحی از جنس نور

تو اینجا هستی...حست میکنم..

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی تو اینجا هستی... حست میکنم... از میان آن جمعیت...تنها تو را.... دستانت هنوز گرم و لطیف است حیف دیگر نمیتوانم در دستانم بگیرمشان کاش گریه هایت برای من بودند نه برای دلتنگی خودت خیلی مراقب خودت باش هوا بدجوری سرد کرده من جایم بدک نیست زیر خاک گرم است دیگر نمیتوانم با آغوشم گرمت کنم

اون یارو رو میشناسی که؟! من دوست دارم اون باشم

نمایش مشخصات امیر قراچه از آن ها بترس! از آن هایی که غالباً تلویزیون نگاه می کنند، موسیقی پاپ گوش می کنند، فقط بعد از عرق سیگار می کشند، ادکلن لالیک می زنند و دوستان زیادی دارند. آن ها همان هایی هستند که روابط اجتماعی دختر همسایه برایشان مهم است، همان هایی که از تو در باره ی تحصیل و کار و علاقه مندی هایت و برنامه هایت برای آینده سوال می کنند

روز های دلتنگی

نمایش مشخصات زهرارهبر کلاه کاپشنم را تا بالا کشیده بودم.هوا خیلی سرد بود.به صورتم می خورد و در عرض یک ثانیه با من خداحافظی میکرد و میرفت.نمی دانم حس عجیبی داشتم.آن هارا خیلی زود از دست می دادم و دیگر تکرار نمیشدند.چند ماه دیگر عید بود و این فصل هم تمام میشد.یک فصل دیگر از سال،یا شاید زندگی.نمی دانم اسمش را چه بگذرام ؟ روز های دلتنگی! شاید بهترین اسم برایش باشد

"نگاه زمستان"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" باد شدیدی در حال وزیدن بود و هوا به شدت سرد شده بود . مواد غذایی مان در حال تمام شدن بود و بخاطر سرد شدن ناگهانی هوا که لحظه به لحظه هم بیشتر می شد ، مجبور شدیم ساعتهای زیادی در چادر بمانیم . یکی از همراهانمان حالش بد شده بود .مقداری دارو به او دادیم و با گرم نگه داشتن چادر تا حدودی توانستیم وضعیت خراب او را بهبود بخشیم

انفجار یک خواب

نمایش مشخصات پروین صیادی دستان سیاهی رشد کرد از درون خاک سوخته ایی ;مرا فوت کردن میشنیدم نفس بکش... نفس بکش ادامه بده رسیدم به آن درخت همه چیز مثل همیشه درلحظه ایی تغییرکردمثل آن روزها که فقط گوش دادم ناکام ماندم از زیستنم... همه چیزعمودی بودحرکتها روبه سمت بالا کمی قدمهایت را بلندترمیگرفتی به آسمانش نزدیک

پیام رنجبران

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) قبرستان جدید شهر بر قله‌‌ی تپه‌ای‌ بنا می‌شد؛ بر بلندای شهری که جوانان‌ش زیاد نبود و سنگ در سوز و سرمای زمستان‌هایش می‌ترکید. قبرستان قدیمی شهر دیگر پُر شده بود، و قبرها تمام شده بود و آدم بود که روی آدم دفن شده بود و دیگر گوری برای مردن در آن‌جا خالی نبود. قبرستان جدید بر بلندی‌هایی

خدا (قسمت چهارم)

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) عینک مطالعه را بر چشمش گذاشته ناخن هایش را گرفت و به دقت سوهان کشیده به طرف یخچال رفت . بطری را برداشته آب انار آن را یکنفس سرکشیده در یخچال بست و ماهی های دکوری ریز صورتی رنگ روی در یخچال را مرتب کرد و در همان حال آرزو کرد : کاش یک ماهی بودم ..... به اتاق خواب برگشت نگاهی به سرهنگ انداخت که در رختخواب درازکشیده بود

دختری که اراده داشت

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی دختری که اراده داشت... عاطفه چاق بود. آنقدر چاق که اگر فقط ده متر پیاده روی می کرد، به نفس نفس می افتاد. بی بیف اش همیشه به او می گفت اراده ندارد تا وزنش را کم کند. برادر بزرگش هم وقتی می خواست عصبی اش کند به او می گفت خپل. داخل مدرسه هم دخترهای مدرسه لپشان را باد می کردند و زل میزدند به صورت گر گرفته اش

رانده شده -30

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تریش با خنده گفت : اگه بخوام جای دنیل به من ایمان بیاری و پاداش بزرگ تری از او بهت می دم ، اون وقت چیکار می کنی ؟ اون دعایی که در مورد شیطان خوندی رو در مورد من می خونی ؟! ولدمور : هیچکس نمی تونه قدرت دنیل رو زیر سئوال ببره ! اون یه شیطان قدرتمنده ، خیلی گستاخی که خشم اونو به جون می خری

حرفهایی برای ملیکا.......قسمت 4

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" روز جمعه صبح ، عده ی زیادی از قوم و خویش مادری به اهواز آمدند و به ملاقات مادرت رفتند ولی بخاطر شرایط بیماری ، بجز مادر جان و یکی دو نفر دیگر به کس دیگری اجازه ی ملاقات ندادند . چون دایی حمید بخاطر شرایط کار و درس نمی توانست مرتب به کارهای بیمارستان مادرت برسد و پدرت هم در دنیای رفیق

چشم هايت را ورق مى زنم ...

نمایش مشخصات امید اسدی چشم هايت را ورق مى زنم و موهايت را شانه اين روزها چقدر شبيه پاييز شده اى!!! سردى نگاهت ، انجماد برف را به تبسم نشسته است. تو انتشار عطر شقايقى تو بوى خوش بهار نارنج در بهار و اسفند چشمان تو بوده است كه چشم زخم ها را كور كرده است برخيز و چاى گرمى بريز و من چاى ميخورم و تو دست هايت

رانده شده - 31

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تریش و مری و آنی اینبار به صورت مرئی در مقابل ماشین و چشمان میلر ظاهر و سوار ماشین شدند . میلر : چی دستگیرت شد ؟! تریش : با قدرتی که بهشون داده شده احساس امنیت می کنن ، ولی بیشترشون ، همون اول میدون رو خالی می کنن ! این مری و این آنیه . میلر : چند لحظه به چهره آنی کرد و گفت : تو همون دختری

پشت نگاه شهر

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" از دفتر روزنامه بیرون زدیم . ته مانده ی سیگارم را پرت کردم و بلافاصله سوار ماشین شدم . دو سه نفر همراهم خیلی مشتقاق نوشتن واققیتهای جامعه نبودند و به خاطر سرانجام بدی که داشت ، دوست داشتند سرسری موضوع را سر هم کنیم و برای چاپ فردا به دفتر روزنامه بدهیم ولی من با آنها موافق نبودم

خر درونم امروز دلش خريت ميخواست

نمایش مشخصات سميه اخوان طباطبايي خر درونم امروز دلش خريت ميخواست . اونم نه از اين خريت هاي الكي ! نه دلش يه خريت حسابي ميخواست ! منم كه هميشه خرِ خر درنم هستم مثل يه بچه خوب دنبال دلش راه افتادم . آخه شما بگيد كسي دلش مياد خر كوچولو و نانازي درونش بهش رو بندازه و بعد عمري هوس خريت كنه ،بعد بهش نه بگه ! زدم از خونه بيرون

عروسک موطلایی

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی مادر که از اتاق بیرون رفت سریع دستان کوچکش را دراز کرد و موهای طلایی را که در زیر انبوه عروسک‌های خروس و سگ و اردک بود را گرفت و بیرون کشید. عروسکی بود به شکل یک دختر زیبا با لب‌هایی خندان و موهایی طلایی. دلش ضعف رفت. عروسک را بوسید و محکم در آغوش گرفت. دستانش را که در میان موهای لطیف عروسک فروکرد، سوزش انگشتان از یادش رفت

رانده شده- 32

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی صدای در زدن بلند شد . کیمیا به طرف در رفت و آن را باز کرد ، مانند مجسمه در بین در بی حرکت ماند . بقیه به هم نگاه کردند . سورنا : کیمیا ؟ کیه ؟ چرا خشکت زده ! کیمیا بی هیچ حرفی در را باز کرد و از جلوی آن کنار رفت . نینا ، کیت و ارغوان با دیدن دو نفری که وارد شدند ، همان احساس کیمیا را پیدا کردند

حوصله ی ابری

نمایش مشخصات رجبعلی باقری و امروزبرگ دیگری ازکتاب زندگانی ام ........ هوا ابری است و هوای حوصله ام ابری تر..... زنگ فارسی است و ارزشیابی از روخوانی .... برخی چون بلبل تند و روان می خوانند و برخی بسان حرکت چرخ های ماشین در گل و لای آرام ولی باامید مسیر را می پیمایند و زمان طولانی تری می طلبد برای رسیدنشان به مقصد

«تولّد داریم، متولّد نداریم!»

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) هیچ‌وقت، هیچ‌زمان روزِ تولّدِ هیچ‌‌کس به خاطرم نماند. نه این‌که تعمدی در کار باشد یا بخواهم یک‌جور ژست مردانه بگیرم، نه! بیشتر شبیه یک رازِ ناشناخته بود که با وجودِ همه‌ی تلاش‌هایم هیچ‌گاه به حکمت آن پی نبردم. ممکن بود چندین سال با یک زن زندگی کنم ولی این‌که روزِ تولّدش به خاطرم بماند و آن روز با یک شاخه‌ گل ولبخندزنان داخل خانه شوم، هرگز

"وقتی پرستوها بیایند"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" چشمهایم را باز کردم . انگار راست گفته بود .رفته بود و انگار ..... اشک از چشمانم سرازیر شد و بیاد حرفهایش افتادم : "سعید یا دست از این دود و دم بر می داری یا من و پریسا قید این زندگی نکبت بار را می زنیم و برای همیشه می رویم ." اصلا باور نمی کردم پرستو از پیشم برود .من و او انگار برای هم ساخته شده بودیم

رانده شده - 33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی تریش : امیدوارم که از کلارا و سندی با بهترین غذاها پذیرایی کنین ! اگه ازتون گله کنن ، من ناراحت می شم ! ارغوان : نه ! ما جونمون رو به اونها مدیونیم ، از بهترین غذاهای مخصوص گربه ها استفاده می کنیم ! آنی خنده ایی کرد و سر تکان داد . کلارا و سندی به سمتش خرُخُر کردند. تریش آنها را نوازش کرد و گفت : خوبه ، پس واقعا آشغال نمی خورن

"آرزوی زیادی"

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر با پاهای برهنه روی چمن نم خورده راه می رفتم. برای لحظه ای چشمم به دور دست ها، سرخی چیزی افتاد. قدم هام را تندتر برداشتم. نفس زنان روبروی گل سرخی ایستادم زیبایی اش وادارم می کرد آن را بچینم. هنوز شاخۀ نازکش را جدا نکرده بودم که صدای ریزش در فضا پیچید: _ آخ چیکار میکنی دردم میگیره!؟ _ ببخشید

کابوس فرهاد

نمایش مشخصات محمد رضا بادره صداش فقط به گوش میرسید که برگرد عقب نیا جلو جلو خطر ناکه اما نمیتونستم نمیتونستم ببینم بدونه من داره میپره من فقط میخواستم دستاش بگیرم بنظرت کارم اشتباه بود هرچی میرفتم جلو بیشتر دور میشد اما باید بهش میرسیدم وایسا لعنتی دستات میخوام چیه دستای ذخمی منو چرا نمیگیری یادت باشه

کسی جاتو نمیگیره،هر چقدر هم که تنها باشم

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی صدای باران بر خوابم چنگ می کشید.چه طوفانی! پله هارو دوتا یکی پشت سر گذاشتم تا به خیابان برسم.باورم نمیشد اینقدر از دیدن باران تند خوشحال شوم.روزی که رهایم کردی هم باران میآمد،سنگین تر از همیشه،یادته...من دیگر صدایی نمیشنیدم و فقط به شیشه ی کافه ی همیشگی مان که آب از رویش به پایین

رانده شده - 34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی داناوان : اون دختره یونا ، چطوری باید باهاش تماس بگیریم؟! همین اول تو درد سر افتادیم . صدایی گفت : من کمکتون می کنم ! همه به دنبال صاحب صدا گشتند . یه موجود بالدار دیگه . لینکل : تو دیگه کی هستی ؟! - من رِمم . لینکل : رِم ، تو یونا رو می شناسی ؟ - آره با ما با هم هستیم . مایکل : خوبه ! تو چیکار

در میان آتش - 88

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سربازانی که چشمانشان از حدقه در آمده و با درد شدید و بی هدف ، را ه می رفتند و گاهی توسط تیر و نیزه و زوبین از پا در می آمدند . شارلوت تا به حال چنین خشونتی را ندیده بود ؛ به تعدادی از افرادش دستور داد تا آنها را قبل از کشته شدن به در مانگاه ببرند و چشمهایشان را ببندند ، تا کمی از دردشان

هتل کازینو

نمایش مشخصات مصطفی زمانی "...تنها زمان است که تعیین خواهد کرد فاصله ی گور من و او، از یکدیگر چقدر باشد!" سرش را به آرامی بلند کرد و حس سنگینی لب هایش به او فهماند بیشتر از حد معمول نوشیده است. تلاش می کرد اندکی روی صندلی جا به جا شود و مستی اش را سبک سنگین کند که عاجز ماند. اگرچه ناهید می دانست شیرینی ماجرایی

شيرينى کشمشى

نمایش مشخصات زهرا نيازى (بانو) دخترک مودب کنار مادرش جا خوش مى کند. نگاه کنجکاوش گوشه گوشه ى خانه عمو را مى کاود. مثل اينکه همه چيز مثل دفعه آخر است... که چشمانش با ديدن جعبه شيرينى روى اپن درشت مى شوند. لبش را بى اختيار به دندان مى کشد و توى دلش قند آب مى کنند. خدا خدا مى کند داخل جعبه پر باشد از آن شيرينى هاى گردالى

لی لی یا لیلا

نمایش مشخصات مریم صیاد آموز وارد خانه که شدم مثل همیشه لی لی خودش را برایم لوس کرد.بغلش کردم و او هم مثل همیشه سرش را روی شانه ام گذاشت .تماس بدن لطیف او مثل همیشه یک آرامش خاصی به من داد . به سمت مبل رفتم و نشستم ،لی لی هم خودش را از آغوشم رها کرد و بدن دوست داشتنیش هنگام بیرون رفتن از آغوشم سر خورد و لذت خاصی به من داد

جشن نیکوکاری

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی خیلی خسته بود. هفت هشت روز بود که از صبح ساعت شش می‌آمد سرکار تا شب ساعت یازده دوازده! ولی خوشحال بود. وقتی به اتاق خالی نگاه کرد، خستگی‌اش دررفت. همیشه همین‌طور بود. آخرهای اسفند خیلی سرشان شلوغ می‌شد. او سه سال بود که استخدام‌شده بود ولی کارمندان باسابقه‌تر می‌گفتند که سال‌هاست این جریان ادامه دارد

در میان آتش- 89

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سربازان و نیرو های امپراطوری این بار خشم و نفرت می جنگیدند . والرین هم به میدان نبرد برگشت ، سربازان بسیاری در آتش او و اژدهاهایش خاکستر شدند . گرگ ها هم به شِرگ ها ملحق شدند . روهان در حال تماشای یک قتل عام وسیع بود . برای محافظت از پایتخت و ملکه والریا ، باید سربازان را از میدان دور می کرد

مادرِ باران

مادرِ باران در رستوران نشسته ام و روزهای گذشته همچون قطار سوت می کشند و از جلوی چشم هایم رد می شوند. اولین سالگرد ازدواجم است و بنا بر قراری که با هم گذاشتیم در همان رستورانی که همیشه می آمدیم جشن گرفته ام. پیراهن نارنجی را پوشیده م که دوستش داشتی و عطری را زده ام که تو برایم خریده بودی

در میان آتش -90- قسمت آخر

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی اورگها و اورگالها از طریق تونل وارد شهر شدند و هرکس را که در برابرشان قد علم می کرد ، از سر راه برمی داشتند . بعضی از اورگالها از اورگها بلند قدتر و تنومند تر بودند . و با تبرهایشان سربازان امپراطوری را مانند ساقه های گندم درو می کردند . دروازه به روی خیل عظیم سربازان باز شد. والرین

«او» که گذشت...

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) می‌دود، می‌دود، هر چه خون در بدن دارد می‌دود در رگ‌ها و ماهیچه‌ها و عضلات پاهای‌اش تا سریع‌تر بدود و «او» می‌دود. گلوله‌ها بی‌وقفه‌‌‌ پیشِ پای‌‌اش، کنارش، پشت‌سر، این‌طرف، آن‌طرف به زمین می‌خورند، به خاک که برمی‌خیزد زیر تیغِ آفتاب، به خارها به خاشاک، به سنگ‌ها،

"حرفهایی برای ملیکا" .....قسمت3

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" بعد از رفتن "برزو" ، دایی با او تماس گرفت و بخاطر شرایط بحرانی وضعیت مادرت که دکتر معالجش گفته بود اگر تا دو سه روز آینده روند رو به بهبودی بیمار بهتر شد ، امیدی به زنده بودن او هست ولی اگر این روند جواب نداد باید خود را برای ادامه ی کار آماده کنید . برای همین دایی ها در این مورد با

«زن بر نقد» یا «دیالکتیکِ احساسات یک منتقد»

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من از ریشه با این حرف مخالفم؛ تا همیشه تا ابد، این‌که وِرد زبان بعضی‌هاست و می‌‌گویند: منتقد‌ها یک عده آدمِ عقده‌ای هستند، و این منفوران چون خودشان استعداد آفرینش و ساخت فیلم نداشته‌اند، تلافی‌اش را با نقد‌های چَکُشی سر فیلم‌های دیگران درمی‌آورند. چقدر کشمکش و بحث و جدل

پُل شکسته

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ماشینهای حمل اسبها آماده حرکت بودند ، پس از انجام آخرین بررسی ها ، زیر لیست را امضاء کردم ، کاروانی به سمت مزرعه می آمد . شورلت در مقابل حصار خروجی توقف کرد ، جیمز از آن پیاده شد و به طرفم آمد . پس از دست دادن گفت : امیدوارم ، امروز فروش خوبی داشته باشیم . گفتم : امیدوارم ، این دفعه چندتا

کِریم

نمایش مشخصات محسن اسماعیلی هیچی بابا من بودم و رونالدو و مارسلو و دانیلو و کازمیرو آره و اینا خعلی بودیم، کِریم آقامونم بود... - کِریم؟ کدوم کِریم؟! کِریم بنزما، میشششناسیش... اره از ما نه از اونا اره که بریم ال کلاسیکو، یکی کنار راننده یکی صندوق عقب یکی رو باربند جا جور شد رفتیم دم برنابئو، تو نمیری به موت

مشاهدات یک مرده

sبالای بالا بودم از بس که تکون میخورم حالم داشت به هم میخورد از ارتفاع میترسیدم با حرص ولع پاینم گذاشتن و پرتم کردن توی گودال و هرلحضه تاریک و تاریکتر میشد برام فقط تا اینجا میتوانم بنویسم اولین بیل خاک پر و پیمون را پسرم رویم ریخت و تاریکی

درمیان آتش -83

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی ارتش اصلی امپراطوری به سمت جنوب در حال حرکت بود . والریا، ناسودا را به عقب رانده بود . نزدیک دره روئن گارد ، نیروهای والرین به ناسودا و افرادش رسیدند . اژدهاها با حمله به نیروهای امپراطوری آنها را متوقف کردند . اما جادوگران هم به مقابله با آنها پرداختند ، اژدهاها با برخورد نیروهای جادویی به آنها ، دچار درد و شوک می شدند ، نعره شان فضا را پرمی کرد

در میان آتش -84

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی فرنیک بعد از مرگ نمسیس خودش ، فرماندهی کل را برعهده گرفت ، اورگها در حالیکه شمشیر های پهن ، پُتک و سپر در دستهایشان بود ، با دستور فرنیک از جا کنده شدند و مانند لشکر مورچه گان ، شروع به دویدن کردند . در کنار آنها سواران ، کمانداران و نیزه داران به حرکت در آمدند . آرایش نیروها موردور

در میان آتش - 85

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی حالا نوبت نیروهای بریجیت بود که جهنم را جلوی چشمان سربازان جیسون مجسم کنند . صدها اژدها با ستونهای آتش سربازان را تبدیل به خاکستر می کردند . جیسون و باقیمانده نیروهایش به سمت شمال فرار کردند . نا سودا ، بدنش خیس عرق شده بود و نفس میزد . بازو و چندین نقطه ازدست و پایش زخم برداشته بودند

پنج به علاوه ی یک

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی پنج به علاوه ی یک مرد روی صندلی، مقابل میز پزشک معالج نشسته بود. پزشک خم شده بود روی میز و چیزی یادداشت می کرد. مرد نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و سر چرخاند و به نیم رخ رنگ پریده ی همسرش خیره شد. همسرش انگار متوجه ی سنگینی نگاهش شد که به سرعت چرخید و نگاهشان در یکدیگر تلاقی کرد. مرد تلاش کرد نگاهش را بدزدد اما نتوانست

دکترها

نمایش مشخصات غزل سادات پورنسایی آقام خدا بیامرز، همیشه می گفت "مسلمون گره از کار یه نفرم وا کنه جاش تو بهشته". با این حساب جای من طبقه ی هفتم بهشت بود، طی این چهل سالی که از خدا عمر گرفته بودم، گره از کار خیلی ها باز کردم. عبید آقا چرخچی که همیشه از بی خوابی می نالید، با داروهایی که به او می دادم اوضاعش بهتر شده بود،

در میان آتش - 86

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی خبر حضور والرین در میدان نبرد ، به شاه و ملکه هم رسید . و خبر دوم، بعضی از فرماندهان نشان گل رز و شمشیر را شناخته بودند ، همه به پایان راهی که 15 سال پیش قدم در آن گذاشته بودند ، رسیدند . و پرده ها در حال کنار رفتن بود . استفان رو به والریا کرد و گفت : رازها دیگه راز نخواهند ماند . 15 سال

"حرفهایی برای ملیکا" .....قسمت2

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" گریه می کردی و سراغ مادرت را می گرفتی . مادری که در تمام این سالها به او وابستگی شدیدی داشتی و دوری از او خیلی برایت سخت می گذشت . البته در تمام این سالها و با وجود وابستگی ، خیلی وقتها هم بخاطر شرایط کاری و درس مادرت ، پیش مادر جان بودی . مادر جان هم در نبود دخترش از تو که نوه ی اولش بودی ، به خوبی نگهداری می کرد

جا به جایی خیال یا خیال جا به جایی؟

نمایش مشخصات غزل غفاری باران می آید!چشمانم را از خواب می دزدم و به چشمان پر مهر دانه های مهربان باران می دوزم. پنجره ها را باز می کنم تا بو بکشم. چه خوب است بوییدن درختان خیس و نمناک،بوییدن زمینی پاک،بوییدن چهچه بلبلان خوش صدا که در پشت بام خانه ی چوبی ام جا خوش کرده اند! نگاه می کنم،بخار دهان آسمان مِه وار در فضا می دَود،اما چشمانم را وادار می کنم تا آن سویش را ببیند

قبض جریمه!

نمایش مشخصات رجبعلی باقری بدجور به جاده خاکی زده است! زبانش را می گویم..... پس از بازگشت از اردوی یک روزه ی تفریحی وگرفتن یک دوش درست ، حسابی که حسابی هم به او چسبیده بود،احساس نسبتا خوشایندی داشت اما ناگهان چهره اش تغییر کرده و حالش ناخوش می شود.... یادآوری مطالبی که در محفل دوستانه گفته ، بخصوص حرف هایی که

راننده تاکسی

نمایش مشخصات سنامحمودی به نام خدا صندلی پشتی تاکسی نشته بودم... صدای پسرکی 12-13 ساله باعث ترمز تاکسی شد ... یه پسر تکیده با شلوار کهنه که با دست روی یه سوراخ رو پوشونده بود کسی متوجه نشه ... بغل راننده نشست ... -آقا چند تومن میشه ؟ 900 تومن پسرم. تو جیبش یه مشت پول خورد سکه ای بیرون آورد و 900 تومن جدا کرد ... راننده

در میان آتش -87

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی روهان : پرنسس والرین ، الان یه ملکه قدرتمنده و کسانی رو در اختیار داره که هر کاری براش می کنن ، مردمش خیلی دوستش دارن ، شاید اگر در امپراطوری می موند ، امپراطوری وارثی بسیار قدرتمند داشت . استفان نگاهی به روهان کرد و گفت : می گی تصمیم من و ملکه اشتباه بود ؟! روهان : شما پادشاه هستین

ترانه

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سهیل یقه ی کتش را مرتب کرد کیف سامسونگش را برداشت و به دنبال ترانه او هم از شرکت خارج شد. ترانه کنار خیابان ایستاد و منتظر توقف تاکسی بود که سهیل با قدم های تندش به او رسید: ترانه خانوم... ترانه خانوم! ترانه: بله! سهیل: ببخشید میشه چند دقیقه باهم صحبت کنیم؟ ترانه: در چه مورد؟ سهیل: در مورد

درمیان آتش -81

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی مردم داخل شهر ، با هشداری که به آنها داده شد ، به خانه هایشان رفتند ، نیروی اشغالگر تا این لحظه هیچ کاری علیه آنها انجام نداده بود ، حرفهای هلن و رفتاری که از آنها در شب و روز بعد از حمله دیده بودند ، نوعی اعتماد را در بین مردم ایجاد کرده بود که اشغالگران تا لازم نباشد ، دست به کاری نمی زنند و با مردم کاری ندارند

حرفهایی برای ملیکا

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام ملیکا آن شب ، مادرت رفت و تو خواب بودی . داشتی در دنیای اسباب بازیهای کودکانه ات بازی می کردی و هزار و یک نقشه برای آینده ی در راهت می کشیدی و بیرون از اتاق و بیرون از خواب و در دنیای واقعی چیزی غیر از چیزهایی که تو می خواستی ، رقم می خورد . صدای مادرت که داشت در آتش می سوخت هر

ازدواج اجباری

نمایش مشخصات عبدالباسط امل قسمت اول از عصر به اینسو بیرون دانه دانه برف می بارید حرارت بخاری خانه را خوب گرم کرده بود، همه گرد هم بودیم. شبهای زمستان که طبق معمول برق نداریم وقتی همه جمع باشد، رسم ما برین است که اکثر بزرگتر جمع قصه ی از گذشته ها بکند خاطرات خوب و تلخ را که در ذهن دارد بیان می کند. من هم که چندبار

اشتباهی!

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر بوی ادکلن مردانه مشامم را نوازش می کرد. پا روی پا انداخته بود و نگاه جادویی اش را به هر طرف می چرخاند. چشمهای درشت و نافذی داشت که مخلوطی از رنگهای سبز و طوسی در آن می درخشید. لای لبان قلوه اش نیمه باز مانده بود و کمی از دندانهای سفیدش دیده می شد. بینی اش قلمی و خوش تراش بود و فرمش آنقدر زیبا بود که جراحان پلاستیک را حیرتزده می کرد

راز

نمایش مشخصات اعظم شریفی مهر ...دیروز دوباره همان زن را دیدم کنار خیابان اصلی ایستاده بود؛نگاهم نکرد اما من مدام حواسم به او بود تا وقتی که اتوبوس از راه رسید از او چشم برنداشتم...رضا پک محکمی به سیگارش زد و همانطور که دودش را بیرون می داد گفت:چندبار او را دیده ای؟ به کنار پنجره می روم نگاهی به بیرون می اندازم ومی گویم:بار دوم بود

آخرین روز یک پیرمرد

نمایش مشخصات علیرضا بهتویی دندانهای مصنوعی ام را دهانم گذاشتم و تکه کیک محلی ای را که دخترم درست کرده بود به عنوان صبحانه خوردم.آخ که دلم چقدر هوس کیک های حاج خانوم رو کرده ، این دختر که ظاهرا آشپزیش به من رفته و رانندگیش به مادرش.به عکس حاج خانم نگاهی انداختم لبخندی غیر ارادی صورتم را پوشاند الان هفت سال میشود که بین ما نیست

در میان آتش -82

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی پس از مدتی منجنیق ها متوقف شدند ، واکنشی از طرف شورشیها دیده نمی شد . هنگامی که دیوار آتش از میان رفت ، چیزی جز خانه های در حال سوختن دیده نمی شد . والریا ، نیزه داران و کماندران را برای بررسی شرایط اعزام کرد. 5000 هزار نفر به حرکت در آمدند. دهکده خالی از سکنه بود، سربازان در حالیکه نیزه

چینی بر چهره ی آب

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی عنکبوت گوشه دیوار تارکوک می کرد و من در آینه چشمانت به دنبال خودم می گشتم. واژه هابا زبانم نامحرم بودند. تو برای اینکه سکوت احساس تنهایی نکند با خودت حرف می زدی. نور از لابه لای پرده ای که نسیم او را به رقص وادار می کرد در کنار خلوتمان، روی میز، صندلی، کتاب ها، تخت و موهای مشکی ات می نشست

سری که درد نمی کند،دستمال نبندید!

نمایش مشخصات رجبعلی باقری امتحان حساب وجبر داشتند.... و او که لای کتاب را باز نکرده بود، فکر بکری به ذهنش رسید! سری را که درد نمی کرد با یک روسری بست و...... و همین تمارض کافی بود تا او به لطف دبیرمهربانش از امتحان جان سالم بدر کند ولی بس که آخ و واخ کرد واقعا سردرد امانش را برید و راهی بیمارستان شد و زنگ ورزش

درمیان آتش -79

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی آریا : من ماریا ، فرمانده ارشد فالاران و ملکه والرین هستم ريال شما و سربازاتون محاصره شدین و شهر سقوط کرده ، به جز سرباز و اونهایی که مقاومت کردند ، خون از دماغ کسی نیومده ؛ شما یا تسلیم می شین و یا همتون از دم تیغ می گذرین . انتخاب کنین . لرد مارتن نگاهی به صورت و شمشیر خون آلود ماریا

بغض

نمایش مشخصات شهرام شیبانی و باز هم بغض و باز هم مغزسنگينم و دستان ناتوانم امروز... خاطراتت را سوزاندم، اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد!!! اتفاق تازه ای نیست... دوباره دلتنگت شدم... ميداني چگونه عاشق تر ميشوم ميداني چه اتفاقي ميافتد كه بيشتر ميخواهمت وقتي غريبه اي رادر اغوش ميگيرم تازه ميفهمم تجلي معشوقيت


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1