آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

مترسک

نمایش مشخصات طراوت چراغی تا به حال قصه ام را شنیده ای ، قصه ی آن نگهبان قلابی تنها .با چشم های دکمه ایم به پرندگانی که هراسان از من پرواز میکردند.و به دور دستها ميرفتند مینگریدم .به شنل سیاهرنگی که تنم بود خیره شدم این شنل من را تر سناک تر از هر دیو و دد ویا هر حیوان وحشی دیگری شبیه کرده بود. با لباس های پاره

تابلوي هشدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتابلوي هشدار كارگرِ پارك رفت روي چهارپايه و با ارّه برقي چهار شاخه درخت را بريد. وقتي جا باز شد با چهار ميخِ بزرگ روي تن درخت يك تابلوي هشدار كوبيد. تابلويي كه رويش نوشته شده بود: ... "لطفا به درخت ها آسيب نرسانيد" از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درخت انجیر

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی - منوچهر! - جونم آقا جون - رحم داشته باش پسر، این چراغ خواب یک عمر بالای سر من و مادرت روشن بوده. چرا انقدر بی توجه پرتش می کنی تو کارتن؟! بابا جان! - ببخشید آقا جون - می بینی مصیب؟! این هم وضع زندگی من که افتاده دست اینا. تا وقتی اون خدا بیامرز بود، اینجا نظم و قانون داشت. بعد از اون،

دکترای اسنپ

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) می خواستم یک روز شهره ی عالم شوم و اسمم در همه جا پخش. هر جا که بروم، برایشان آشنا باشم. از گمنامی متنفر بودم. تصورِ شهرت، حس خوبی برایم داشت. سال ها درس خواندم. از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان، شاگرد ممتاز بودم. هر سال جوایز مدرسه را درو می کردم. گاهی آنها را داخل جعبه های شیشه ای می گذاشتند تا ما را ترغیب به درس خواندن کنند

یک روز جمعه

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امروز جمعه است ،همه افراد خانواده در خانه هستدبرای صرف صبحانه دور سفره نشسته و منتظر تا مادر چای را بریزد و از کنار هم بودن لذت ببریم. در طول هفته بابا زودتر همه صبح از خانه خارج میشود من و برادرم هم که میرویم با هم مدرسه،ولی امروز قرار است با بابا برویم سید ملک خاتون سر خاک مادر بزرگ برای ما خیلی جالب و هیجان انگیز است

فرشته

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد با صورتی در هم ریخته اما لباس هایی تمیز و مرتب فرشته ای به تمام معنا آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند اورا نمیدیدند شاید بسیار کوچک بود شاید برایشان اصلا مهم نبود شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

سه پيرمرد - سه كودك

نمایش مشخصات حسن ایمانی سه پيرمرد _ سه كودك روي نيمكت پاركي سه پيرمرد نشسته بودند. سه كودك هم روبروي آن ها مشغول بازي. پيرمرد اول مي گفت و مي خنديد ، پيرمرد دوم از گذشته مي ناليد و پيرمرد سوم چيزي يادش نمي آمد!... كودك اول مي دويد و مي خنديد ، كودك دوم نِق مي زد و كودك سوم پيِ دعوا!! كتاب "سه خط قصه!"

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

قصه ی یحیی کوچولو 2

قسمت دوم که یک دفعه صدای تالاپ تالاپ افتادن خال خالی تو چاه میان دشت پیچید.گاو شروع کرد به ماع ماع.یحیی سریع به طرف خال خالی رفت اما کار از کار گذشته بود،گاو سنگین بود و میان گل و لای دست و پا می زد ونیمی از بدنش میان چاه افتاده بود. یحیی گفت:کمی تحمل کن،الان می روم و کمک می آورم

مرگ زنده است

به نام الله مرگ ارزو هایم را به چشمانم دیدم. حال خودم را دیگر نمی فهمم،در اولین دود احساسم رفت؛ شدم یک مجسمه بی روح. در دومین دود خانواده ام و اموالم؛. زهرا کوچولو دیگر به من نمی گوید بابا؛ می گوید شرمش می شود از من. در سومین دود خود را در دادگاه دیدم، زنم طلاق گرفت از من در دادگاه قضایی

گیسو(5)

نمایش مشخصات بهروزعامری چرا فاصلمو اینقدر دور کردم منکه دیگه طاقت ادامه ی این راه طولانی رو ندارم کاش حواسمو جمع می کردم از همون راه همیشگی میرفتم اما مگه میشه چیزی که برات نمیمونه حسه چه برسه به حواس اونم حواس جمع ما کجا حواس جمع کجا ، آه چه دخترکی !چقدر قشنگه پا برهنه نشسته جلو در خونه داره کیک می خوره

داستان کوتاه : زمین پرواز یا سقوط پرواز

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان کوتاه : زمین پرواز یا سقوط پرواز *************************************** از دور چراغ های شهر پیدا بود همچون ریسه ی خوش نقش و نگار خود نمایی میکرد از بالا که نگاه میکردی غرق نور بود شهر و چون کهکشان راه شیری شکل هارمونیک و هندسه زیبایی را داشت و تابلوی بی بدیلی را اشرف مخلوقات به تصویر

پاییز

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام زیباترین راز آفرینش من محالم تو به ممکن شدنم فکر نکن _از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداختم امروز یکم مهره،و فصل پاییز عروس فصلها شروع به هلهله و غوغا کرده. انگار آقای بادم عجله داشت که خودشو به عروسی برسونن. که مبادا جا بمونه. تند تند و با شتاب هوهو میکشید. سرم رو از پنجره

ترازو

نمایش مشخصات ف. سکوت جمعیت درست کنار دهانه غار منتظر بود. ناگهان بی هیچ دلیل مشخصی به آرامی و با موجی از سرهای افکنده حرکت کرد. با جمعیت به جلو رانده شدم. داخل غار تاریک بود. بوی کهنگی و رطوبت به مشام می رسید. مجسمه ای ایستاده با دستان تا شده بر روی سینه و خطوط دالبر بر روی لباسش توجهم را جلب کرد. ایستادم

گیسو(4)

نمایش مشخصات بهروزعامری وقتی کلمه ی خونواده رو شنیدم چیزی مثل یک زخم سر بازنکرده یک آن به ذهنم اومد و فوری هم رفت همیشه همینطور بوده، دیگه از خانواده چیزی غیر ازین زخم سربسته برام نیست که سعی میکنم اونو با دنیای تهوع که تو روحم لونه داره و گاهی بسراغم میاد باهم علاجش کنم علاج که نمیشه ولی یک گوشه قایمش کنم

آرزوی سرخ و سفید

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) گروهی از بچه ها در آن دور دست ها ، فوتبال بازی می کنند ... اینجا اما در کف ترافیک خیابان و در لا به لای شلوغی جمعیت ، جسمی بی شکل ، در زیر پارچه ی سفیدی که با رنگ قرمز تزیین شده است ، قرار گرفته است . در کنار آن جسم ، یک جفت کفش نو سفید رنگ در کنار جعبه ای وارفته ، بر روی زمین ولو شده است

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری لاف! پسر رو کرد به پدر و گفت : پدر جان ! این خال هندو چقدر ارزشمند بود که جناب حافظ می خواست به خاطر آن سمرقند و بخارا را ببخشد. پدر خندید و گفت : این را باید از مادرت بپرسی . مادر که این حرف را شنید گفت : پسرم ! پدرت هم قرار بود باغ هایی را به من بدهد اما خبری از آن نشد. پسر خندید و گفت : یعنی بابا هم مثل حافظ اهل لاف بود

امپراتور

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید: "پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم" هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود... اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم "چون کشورمان زنده بماند" فرزندم

مراسم تجليل

نمایش مشخصات حسن ایمانی مراسم تجليل يك شركت توليدي براي تجليل از كارگرهايش مراسم باشكوهي ترتيب داد. در اين مراسم ، سخنران مشهوري رفت روی سن و شروع كرد به نطق هاي آتشين! در پایان فرياد زد: _ آدم باید با صداي بلند خواسته هاشو بگه! ناگهان کارگرها از جا برخاستند و یک صدا فریاد زدند: _حقوق ما سرِ وقت ، پرداخت باید گردد!

گیسو(3)

نمایش مشخصات بهروزعامری اوه اوه چه می درخشه گمونم ازین سکه های بدلیه کسی دلش برا یک دختر فقیر سوخته جواهر بدلیشو انداخته تو صندوق لابد فقط همینو داشته با گوشه کتم که زبرو کثیفه تمیزش می کنم وااای مثل طلا می درخشه شاید پنج تومن بخرن باید از کسی بپرسم بدلی فروش که این دوروبرا نیست برم اونور خیابون بنظرم چندتا

قصه ی یحیی کوچولو

قصه های خواب تقدیم به کودکان خوب وطنم قصه ی یحیی کوچولو یحیی کوچولو یک پسر روستایی بود.یک پسر کوچولوی خوب و مهربان. پسر کوچولوی قصه ی ما هر صبح که از خواب بیدار می شد بعداز شستن دست وصورتش و خوردن صبحانه گله ی گاوها را با خود به صحرا می برد و وقتی که آفتاب غروب می کرد به طرف ده بر می گشت

چه زود می گذرد

نمایش مشخصات محمد علی قجه چه زود می گذرد آن روزها که قدرت تکان دادن دستهایمان را نداشتیم ... و کم کم غریزه مان گفت که دست کوچکمان را در انگشتان مادر گره بزنیم ... سپس به چند سالگی رسیدیم و آرزو کردیم که ای کاش بزرگ شویم ... و آنگاه بزرگ شدیم و پرمشغله ، با هزاران آروز و درد بی درمان ... و سرانجام پیر شدیم و اندوهگین مرگ را بر بالای سرمان دیدیم

همین حالا همین جا

نمایش مشخصات محمد علی قجه عمری برای آرزوهایمان دویدیم ، غم گذشته ها را خوردیم و از آینده هراسیدیم ، با هر نفس بیمار شدیم و با هر کنکاش پزشکی به احتمال مرگ خود رسیدیم ، از تنهایی ها رنج بردیم و از با هم بودنها حسادت . پوشیدیم ، خوردیم و خندیدیم ... شاید هم گریه کردیم . اما هرگز در اندیشه این نبودیم که حال را دریابیم ، که اکنون را ببینیم

راي

نمایش مشخصات حسن ایمانی راي پدر و پسری نامزد انتخابات ایالتی شدند. پدر با رای بالا نماینده شد ولی پسر با راي پايين شكست خورد. یک هفته بعد ، پسر به پدر گفت: _ حدود بیست هزار رای آوردم به علاوه یک رای به خودم! پدر گفت: _ حدود صد هزار رای آوردم منهاي رایِ خودم که به تو دادم! كتاب "سه خط قصه!" حسن ايمان

منزل جانان

نمایش مشخصات عباس عابد 1 ـ منزل جانان مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینی او را در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت با تعجب پرسید: « اینجا

گیسو(2)

نمایش مشخصات بهروزعامری ای بابا بخشکی شانس مردمم شیر ریخته رو نذر امامزاده میکنن بیچاره اوناییکه این پولارو نوش جان می کنن چقدر بهشون سخت می گذره عیبی نداره هرچند کسی اونو برام عوض نمی کنه حتی بانک ،اصلا راه نمیدن بمحض دیدنم خود رییس میاد بیرونم میکنه ،دمشون گرم یکبار یکیشون یه هزاری بهم داد و بیرونم

گیسو(1)

نمایش مشخصات بهروزعامری تمام توانم رو جمع کرده بودم توی دستام و تمام دقتم رو گذاشته بودم نوک سیخ بلندی که وارد جعبه صدقه کرده بودم با اینکه چشام کمی خمار بودو دیدم تار سعی میکردم تکان نخورم و چشم از سوراخ صندوق برندارم جمعیت زیادی می رفتند وشمار زیادی هم میامدند معمولا کسی چیزی نمی گفت فقط صدای شلپ شلپ

محاکمه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) محاکمه داستانی از سعید فلاحی{زانا کوردستانی} دادستان؛ با لحنی محکم و قاطع شروع به قرائت کیفرخواست کرد و برای اینکه قاضی و حضار را تحت تاثیر قرار بدهد با قرائت هر بند از کیفر خواست با دست به سوی متهم اشاره می کرد و می گفت: همین قاتل رذل!. متهم مردی است حدودا 45 ساله، با موهای جوگندمی

تپش

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری صدای جیغ ترمز، صدای برخورد خودرو به تیر برق، خرد شدن شیشه و خوردن سَرَم به کیسه هوایی که از درون فرمان خارج شده بود، آخرین چیزی که یادم می‌آید از لحظه‌ای که حواسم به تو پرت شد و ماشین از جاده خارج شد. چشمانم را که باز کردم، نور به شدت اذیتم می‌کرد، کم‌کم که چشم‌هایم به نور عادت

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اهدای عضو ! مرد فرم اهدای عضو را پر کرد و گفت : بعد از مرگ مرا به دریا بیندازید. مسئول اهدای عضو پرسید چرا دریا ؟ مرد خندید و گفت : آخه می گن دریا را به چینی ها داده اند همه چی را صید می کنند . دیگه آذوقه ای برای ماهیان نیست. فرشته ! هرچه اصرار کردم بی فایده بود. آنها حاضر نمی شدند و هر بار بهانه ای می آوردند که ما نمی توانیم او را توصیف کنیم

سیل

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سیل اسم شهر ما معمولان است. شهری کوچک در استان لرستان که بیشتر مردم به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. یک رود پر آب و خروشان و زیبا به اسم «کشکان» از شهر ما عبور دارد. اسم پدر من «عباس» بود!. (خودتون آخر داستان میفهمید چرا بود؟!) او کارگر معدن سنگ بود. صبح ها با صدای عنتر ( اسم خروس

اعتراض

نمایش مشخصات حسن ایمانی اعتراض ماشین وزیر میان توده ای از معترضان جلیقه نارنجی ایستاد. گوجه و تخم مرغ بود که به سمت ماشین پرتاب شد! زرد و قرمز لولیدند به هم. وزیر از ماشین پیاده شد و پشتِ سر بادیگاردها ایستاد و گفت: _اول از همه جلوی واردات بی رویه گوجه و تخم مرغ رو مي گيرم! كتاب "سه خط قصه!" حسن

نوستالژی

نمایش مشخصات محمد علی قجه نوستالژی های ما چه زیبا بودند ... خوابیدن در پشت بام با رختخواب های خنکی که با شیطنت در آن می خزیدیم و نیمه های شب که صدای دوردست اذان حس عجیبی داشت . آدامس خرسی با عکس های خاصش با بوی توت فرنگی و هر بار اضطراب دیدن عکس تخیلی جدید . پاک کن های رنگارنگ با شکل های مختلفی که بویش اضطراب کودکانه مدرسه را به یادمان می انداخت

گناه

نمایش مشخصات محمد علی قجه فصل اول قرمز سمیرا جوان بود ، جوان و زیبا ، خوش لباس و جذاب ، سرشاز ار انرژی و هیجان و ... البته مهربان و خوش قلب. دختری جوان که در کنار همه این ها براستی عاشق یک چیز بود ، آراستگی با رنگهای زنده و تندی که همه را به هیجان می آورد . او حتی با لاکهای فریبنده ای که به ناخن هایش میزد ، در

سوال

نمایش مشخصات حسن ایمانی سوال از استاد يك سوال پرسید اما تا استاد شروع كرد به جواب ، وسط حرفش پرید و گفت: _ استاد جان ، راستش این سوال چند روزه ذهنمو درگیر کرده. از هر کی می پرسم جواب درستی نمی ده. واسه همین پیش شما اومدم. تعریف شمارو زیاد شنیدم!. راستش استاد... استاد با خشم گفت: _ تو چیزی درباره من نشنیدی!

جشن یک نفره؛تندباد ( قسمت اول )

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده چند ماهی می شد که در دفتر مهندس کار می کرد و حسابی از شغلش راضی بود بارها خودش را تحسین کرده بود ولی هیچ وقت مغرور نشده بود، آبدارچی دفتر را مثل حودش می دید و هرگز به او دستور نمی داد هرچند که مهندس بارها گفته بود که یه کم پرستیژ داشته باش تا پرسنل از تو حساب ببرن! ولی نه نمی تونست گه گاهی حس می کرد که مهندس می خواد اونو امتحان کنه ولی نه

واقعیت تلخ

به نام تک ستاره قلبم : نظر فراموش نشه.مرسی نمی دونم دقیقا از کجا شروع کنم.خوابیده بودم یا شاید هم نشسته بودم. ناگهان زمین لرزیدهمه وسایل خانه تکان خوردندو نهایتا شکستند،همه چیز گنگ شد همه جا تیرو تار شد مثل دامن شب؛ باید برم ولی نه پایی برای رفتن است و نه توانی برای حرکت. فقط توانستم بگم خددددددددددااااااااااااااا

عشق ناتمام

به نام خدا" نظر فراموش نشه. قصه ها برایمان حرف می زنند،گاهی گریان و گاهی خندانندقصه امروز قصه درد است آری. عاشقش شدم ؛عاشقم شد دل دادم،مهر دادم،محبت هایم را خریدار بود؛هر روز گل بوسه ای نرم بر دستانم می کاشت،زیبا بود اخم هایش،لبخند هایش،شاید جذاب ترین نبود،اما برای من همه دنیا بودو دیگر هیچ

آه آناستازیا دخترم (41)

نمایش مشخصات بهروزعامری دخترم ! در گفتگوهای روزانه و نوشته هایمان بهترست بجای آنکه بگوییم یا بنویسیم در مورد فلان موضوع اعتقاد من اینست ، بگوییم یا بنویسیم (در این لحظه در مورد فلان موضوع بهترین این است) یا (بنظر من این بهترین است که:...)چون اندیشه و اعتقاد همیشه پشت سرهم می آیند اعتقاد یک لحظه در روند اندیشه

گیسو کمند

نمایش مشخصات سیاوش ذالنوری خواب هفت پادشاهش رو به پایان بود؛ شبنم صبحگاه بر غنچه گل می‌غلطید، چشم بند خواب از صورتش بر می‌خاست؛ خواب هر چه که بود، خواب بود؛ همه چیز داشت اما واقعیتش اندک بود. وقتش رسیده بود که دوباره بیدار شود، بر رخ صبح سرمه چشمانش را بکشد. باید دوباره بیدار می‌شد، موهای بر شانه ریخته‌اش

پُرچونه گي

نمایش مشخصات حسن ایمانی پُرچونه گي مثل نابغه ها نظر مي داد! توي هر چيزي كه فكرش را كنيد ، علامه دهر بود! توي هر شهر و كشوري هم دوست و فاميل داشت! كافي بود يكي ذهنش درگير باشد. فوري گره ذهني اش را شناسايي و نسخه اش را مي پيچاند! همكار چندين ساله اش گفت: _اين پُرچونه گي تقصير خودش نيست ، تقصير رفقاي بيكارشه!

غروب

نمایش مشخصات محمد علی قجه 1 «برف» ساموئل پشت فرمان اتومبیل خسته وامانده از ترافیک سنگین عصر به چراغ قرمزی که روبرویش به‌کندی می‌گذشت خیره شد، هرروز غروب هنگام بازگشت به خانه باید این گره خوردگی ماشین‌ها را در خیابان‌ها و بزرگراه‌ها تحمل می‌کرد، یک ازدحام آزاردهنده از ماشین‌ها و انسان‌ها، یک گرداب فروخورنده دردآورد از زندگی صنعتی، از عصر آهن و ماشین

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری احساس اسب شدن ! روی چهار دست و پا راه می رفت و شیهه می کشید. دکتر این صحنه را که دید رو کرد به مرد و گفت : از کی احساس اسب شدن دارد. مرد گفت : از یک هفته پیش ! دکتر گفت : قبل از این مشکلی نداشت . مرد مکثی کرد و گفت : چند ماهی خروس بود و هر صبح با صدایش مزاحم همسایه ها می شد. دکتر گفت : باید بستری شود

اولین و اخرین سفر

یادم می اید چند سال پیش در روستای کوچک ما پیرزنی به نام خانم گل، زندگی می کرد که هر روز صبح خروس خوان از خانه اش بیرون می امدو جلوی خانه اش را اب و جارو می کرد. تنها بود،خیلی تنها هر وقت بهش می گفتم بی بی بیام ازتنهایی بیرونت بیارم می گفت همین که خدارو دارم واسم بسه. گویا بچه ای نداشت تا این اخر عمری بشه عصای دستش

عاشقانه

به نام خدا: لطفا نظر فراموش نشه چون برام خیلی ارزشمنده. گاهی حال ما ادم هارا حتی خودمان هم نمی فهمیم. عشق واژه ی غریبیست"اما هر واژه اش گویی هزاران حرف را به دوش می کشد. ناگهان خود را میبینی که در میان صد ها هزار نفر،دلت را به دست اویی می دهی،که روزی دنیایت نبود اما امروز او همه دنیایت است

عذاب وجدان

نمایش مشخصات محمد علی قجه 1 "نشان افتخار" پیرمرد با غروری خاص مال های رنگارنگ و درخشانش را که در لوحه بزرگی جمع آوری کرده بود به یک به یک نوه هایش نشان می داد و توضیح میداد که چگونه با شجاعت و ذکاوت توناسته است آنها را مستقیما" از رایش سوم ، هیتلر دریافت کند. مدال ها زیبا بودند ، مدال هایی که در پس آن ها روزهای سخت و طاقت فرسای جنگ جهانی دوم یادآوری می شد

فوت

نمایش مشخصات حسن ایمانی فوت دو تا شمع به شكل عدد روي كيك روشن شد. بابابزرگ سرش را خم كرد تا شمع هاي هشتاد و دو ساله گي اش را فوت كند. او هر چه كرد شمع ها خاموش نشد. حس و حال فوت بود ، ناي فوت نبود! كارِ فوت را سپردند به نوه سيزدهم. نوه دو ساله هر چه فوت كرد نشد! حس و حال فوت بود ، ناي فوت هم بود... انگار چيزي اين جا كم بود

زنی که روی هلال ماه سُر خورد

نمایش مشخصات متین یحیی زاده ساعت هشت شب است.خستگی کارگاه را گذاشته ام در جاکفشی و با عجله آمده ام سراغ کشوی سوم که جز من هیچکس بازش نمی کند. داخل کشو را بهم میریزم. از همان وقتی که از کارگاه زده ام بیرون نمی دانم چگونه یک ماهی زنده پریده است داخل معده ام. به این ماهی های انزلی اگر رو بدهی می آیند داخل و تا مدت ها نمی روند

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قورباغه ها ! پیرترین قورباغه پشت تریبون قرار گرفت و گفت : دوستان ! ما امروز جمع شده ایم تا ثابت کنیم قورباغه ها موجوداتی هستند که می توانند دنیا را در سیطره ی خود داشته باشند ؛ به شرط آن که با هم متحد باشیم. ما دو ویژگی خاص داریم که برتری ما را از موجودات دیگر نشان می دهد. ما دوزیست هستیم !

اقا بزرگ

انگار دوباره صبح شده است.باز هم روز از نو وروزی از نوع. اتاق را سکوت سردی فرا گرفته است.از جای برمی خیزم وپنجره را می گشایم. صدای گنجشک ها سکوت اتاق را در هم می شکند .به گل های شمدانی لب پنجره نگاهی می اندازم و پر می کنم ریه هایم را از عطر بهاری این هوای دلپذیر. انگار صدای تلفن از طبقه ی پایین می اید

اسکناس پنج تومانی

به نام خدا: عشق را چشیدم با شاخه گلی که در نبود شبنم بیداد ها می کرد. سلام من تکه کاغذی ام که از نظر خویش بی ارزشم"به من می گویند اسکناس پنج هزار تومانی. روزی از روز ها در دست دخترکی قرار گرفتم"او مرا مدام از کیف خود بیرون می اوردو برای هدف های خاصی تصمیم می گرفت تا مرا خرج کند. اما انگار وسط کار پشیمان می شد

تسخیر (1)

نمایش مشخصات علی علیزاده فصل 1 مقدمه تسخیر نوشته ای با ژانر ترسناک و هیجان انگیز است که مربوط به پسری به نام جک میشود که مورد اذیت و ازار از سوی یک موجود موذی قرار میگیرد. این رمان که در مواردی برگرفته از conjuring (احظار) است شامل سه فصل میباشد. هرکدام از این سه فصل در بردارنده یکی از مراحل مربوط به تسخیر روح است

برف گردنبند ننه سرما

سلام دوستان اولين داستانك رو براي شما مي گذارم لطفا حتما نظر بدهيد خواب بود ،خواب شيريني بود .خواب بعد ناهار آن هم وقتي خسته اي خيلي لذت دارد. در همين لحظات لذت بخش يك دفعه صداي داد و فرياد دو تا زن بلند شد اول فكر كردم باز صداي اين همسايه هاي بي ملاحظه است اما بعد از كمي دقت فهميدم صداي اين دو زن اصلا شبيه صداي زن هاي همسايه نيست باز هم دقت بيشتر

آه آناستازیا دخترم (37)

نمایش مشخصات بهروزعامری گاهی ملتها برای رسیدن به خود حتی اگر بنظر بینندگان اشتباه باشد، مبارزه می کنند این پیشامد بیشتر در جامعه های عقب نگهداشته شده رخ می دهدآنها فکر می کنند اگر به اصل و سنتهای اجتماعی خود قبل از یورش فیزیکی و فرهنگی بیگانگان باز گردند ، می توانند بهتر زندگی کنند ممکنست از مدرنیسم و

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری وصیت مادرم ! زن خیلی از خودش تعریف می کرد. مرد نابینا لبخندی زد و گفت : اگر این قدر قشنگی هستی ! چرا زودتر از این ها ازدواج نکرده ای ؟ زن مکثی کرد و گفت : من به وصیت مادرم عمل کرده ام . مرد گفت : مگر مادرت چه وصیتی کرده بود . زن به حرف های مادرش اشاره کرد و گفت : دخترم با مردهای نابینا ازدواج کن

آه آناستازیا دخترم (36)

نمایش مشخصات بهروزعامری عمده ی هنر و ادبیات امروز ،دنباله ی هنر و ادبیات دهه سی چهل و پنجاه نیست بلکه بگمانم دو سو دارد و در دوشاخه ی بی ربط پیش می رود نخست گروهی که به گذشته کوچیده اند مخصوصا در سرودن شعر و پس از مدتی توقف در آن سرزمین ،دیوار قافیه را شکسته و بدنبال شاعران نو سرا روانه شده اند برخی حتی از

پنجره ای روبه قفس 2

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) بعداز اتمام مراسم ،بایکی ازدوستهای هنری تصمیم گرفتیم به خانه ما برویم..... پاییز بود،ریزش برگها وصدای پرنده های پاییزی. بعداز مدتی پیاده روی به در خانه رسیدیم،بوی عجیب ودرعین حال تهوع آور فضای بیرون خانه را گرفته بود،هرچه سعی کردم کلیدراازجیبم دربیاورم ،نمی شد شایداصلاکلیددر

کیف زنانه

نمایش مشخصات عباس عابد کیف زنانه لباس اش را پوشید. عینک ته استکانی ذره بینی را به چشم زد. از دوست چشم پزشک اش چند بار وقت گرفته بود اما بد قولی کرده نرفته بود. بار آخری که تماس گرفت منشی گوشی را به دکتر داد. خود را معرفی می کرد دکتر حرف او را قطع کرد گفت:« شما مجاز هستی در تمام ساعات کاری من بدون اینکه وقت قبلی گرفته باشی مراجعه کنی معاینه ات می کنم

آه آناستازیا دخترم (35)

نمایش مشخصات بهروزعامری آنچه بیشتر بعنوان ساختار شکنی در پست مدرن هدف است دگر گونی در محتوا نیست بلکه در فرم است سردمداران این جریان اینرا بارها بعنوان اصل عنوان کرده اند یعنی ضدیت با آنچه تابحال بوده تا بحال محتوا مهم بوده و بعد فرم ،پست مدرن فرم را اصل می داند چون بزعم خود می خواهد نو آفرینی کند و ساختار

اله بابا

نمایش مشخصات مصطفی زمانی شب که می شد توی آبادی کم کم همه به خانه هایشان می رفتند. سفره می انداختند، شام می خوردند و جومونگ تماشا می کردند. به جز اله بابا، پیرمردی که شب ها، سیگار به دست توی آبادی قدم می زد. نیمه های شب آبادی هر چقدر هم که ساکت می شد باز هم می شد صدای سرفه های اله بابا را در عبور از پشت پرچین خانه ها شنید

شغل آزاد

_نازنین بهرامی بابام وکیل _زهرا عبدی خانم بابامون لباس فروشی داره _ندا هاشمی پدرم پلیس _بهنوش جمالی خانم اجازه بابامون تو هواپیما کار میکنه _مریم صادقی گوشه ی چادر مادرش گرفته بود و مثل همیشه با چشمای گرد شده صف طولانی آدما رو نگاه میکرد.. اکثر ادمای داخل صف دفترچه هایی یک اندازه با جلد قرمز دستشون بود

پنجره ای رو به قفس

نمایش مشخصات علیرضارضایی(سورنا) بایدکمی به تاریکی ایمان بیاوریم, سیاهی رنگ شب, رنگ ترس, رنگ سرما. وهمچون یک گرسنگی واقعی شاه دردان, بی نام و نشان ونه همانند زندگی سرخ ودر جریان ونه مانند مرده های پیش سرطان بی وجود وناتوان... گاهی وقتها از همه موجودات زنده وغیر زنده وحتی همین اجسام بی شعور دروبرم خسته که می شوم به

آه آناستازیا دخترم (34)

نمایش مشخصات بهروزعامری انگار دنیا دیگر حرفی برای گفتن ندارد این از هنر شبه مدرن که فرم را بطور اتفاقی باز سازی می کندو این هم از غذاهای رستورانها که فقط بدنبال طعم و مزه های جدید هستند حالا محتوا باشد یا نباشد فرقی نمی کند می خواهد این نشاسته از گندم یا سیب زمینی یاهر نشاسته ی ارزان دیگرباشد مهم طعم است

الماس گمشده بنام محبت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستانک : الماس گمشده بنام محبت ********************* نزدیک هفته دولت بود ، کارفرما اداره راه و تمام مسئولین ریز و درشت مثل مور و ملخ ریختن تو پروژه و کلی جلسه و نمودار و گزارش و برنامه زمانبندی از من خواستند چون مدیریت کارگاه با من بود و مدیر پروژه در جریان دتایل ریز کارهای پروژه نبود و یک

ده به اضافه ده

نمایش مشخصات محمد علی قجه sدیروز چه سخت بود تا یاد بگیریم (( ده به اضافه ده )) چقدر می شود ... و امروز چه سخت است تا درک کنیم (( ده به اضافه ده )) چه زود می گذرد !

دریا

نمایش مشخصات محمد علی قجه دریا ... ساحل ... طوفان ... موجی بلند آمد ... کودک را برد ... پدر فریاد زنان بر میان امواج کف آلود پرید ... موجی دیگر بازگشت ... آن دو را در آغوش هم به ساحل پس داد ... فردای آنروز پرچمی قرمز بر لب ساحل گذاشته شد ... پرچمی که با رقصی دیوانه وار بر فراز صدفها می گفت : بر این فریبکار جذاب نباید اعتماد کرد

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری شاعرها ! آن روز که مثل سربازها شده بودی چقدر گریه کردم. دکتر وقتی که این قضیه را فهمید خندید و گفت : مردها که گریه نمی کنند. اشک هایم را پاک کردم و گفتم : آقای دکتر ! شاعر ها نمی توانند زنی را در بستر ببینند. آش ! پدر هر بار که از اوضاع امروز می گفت. پسر عصبانی می شد و می گفت : این آشی است که شما برایمان پخته اید

عاشق دریای مواج

صبح روز بعد زودتر از همیشه از خواب بلند شد، میز صبحانه را چید، لباس‌هایش را پوشید و برخلاف همیشه وقتش را برای صاف کردن موج‌های روی موهای فِرَش تلف نکرد. مدام جمله‌ای را که سعید، شب گذشته در گوشش نجوا کرده بود به یاد می‌آورد. سعید درحالی‌که دستانش را مثل زنجیر دور او قلاب کرده

عروج

نمایش مشخصات محمد جهاني نسب مرد آرام شنل سیاهش را از چوب رخت بیدهای مجنون ، قرض گرفت و فکر پریشانش را لابلای بوی برگهای چنار سوخته به حلقة تاریک و ولنگار شنل سپرد . کفشهای تنهایی اش را با هزار یا علی مدد از گوشة زیلوی افکارش به پیاده روی کهکشانها دعوت کرد و بی آنکه از بودن کنار دریاچه احساسی به قلب انگشتان پایش وارد آید راه مرداب را در پیش گرفت

نباشی، نمی شود!

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) داستان کوتاه: ???? نباشی، نمی شود: [با عشق به عشق ام...لیلایم] فراموش کرده بودم که با خودم چتر ببرم. وسط راه باران گرفت و تا رسیدم به دانشکده خیس باران شدم. از باران متنفر بودم. خیس بودم. کلافه و عصبی رفتم کلاس. هنوز کسی نیامده بود. تنها توی کلاس نشستم. بلوزم را روی شوفاژ کنار دیوار پهن کردم

جای خالی تو

طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند

ان فرد

باران امروز میزند اخرین تقلایش را بر پیکره ی نیم جان زمین و سوقلمه ای گاه اهسته بر ذهن چتربازان خاکی تا که با چتر هایشان ان قدر زیر باران خودنمایی نکنند ومن اری من که خودم را در زیر اسمان خاستری شب به بند افکارم کشیده ام چونان شنل پوشی با کلاه تردید در زیر این تازیانه ژرف باران

تعبیر رویای پریشان

نمایش مشخصات ساراولی موج موهای پریشانم را برای بار هزارم زیر مقنعه دادم و همزمان لعنتی به خودم فرستادم که چرا زیر این مقنعه را اینقدر گشاد کرده ام،با یک دستم مقنعه را روی سرم نگه داشته و با دست دیگر کیف بزرگ و سنگینم را گرفته بودم و به سمت باجه خرید بلیت مترو میدویدم،سه دقیقه وقت داشتم خودم را به قطار

کی دوست داره بمیره؟

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده آفتاب وسط آسمون بود و گرمایش رو مثل نیزه های داغ بر تنش فرود می آورد ! عرق روی شقیقه اش رو پاک کرد و نگاهی به آسمون کرد ! خدایا ، خودت می دونی چقدر برای خانواده ام جنگیدم و کم نیاوردم ، من بلد نیستم خوب حرف بزنم و درخواستم رو بصورت دعا بگم ! نیازی هم نیست ، چون خودت از دلم خوب خبر داری

17 دقیقه بد

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري 17 دقیقه بد دو سال بود که تو دانشگاه همو میشناختم به طوری که همه ما رو عروس داماد خوشبخت میدند بالاخره احمد به خواستگاریم امد هیجان زده بودم همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد و روز عقدمون شد من احمد چند دقیقه بعد عقد از پدر مادرامون خداحفظی و تعصیم گرفتم بریم قم زیارات درست 17 دقیقه گذشت

زندگی

نمیدانم قانون دنیاست؟ عاشق هر کسی باشی تورا تنها میگذارد!.. فک کنم باشد، تا قبل از اینکه بفهمد عاشق او هستی تورو بسیار دوستت دارد؛ اما تا اینکه میفهمد بدون او نمی توانید زندگی کنید شما را تنها میگذارد! کسی که مثل خون در تمام بدن شما در جریان است؛ یک گونه خنجری زهرآلود بر شکم شما

« کش روی پول»

نمایش مشخصات سید محمد علی وکیلی شهربابکی نام داستان: «کش روی پول» ..................................... همین چند روز پیش ،به خیابان همتی رفتم تا با آقای پورداوود صاحب سوپر مارکت شاندیز تسویه حساب کنم . شاندیز نزدیک ترین سوپری در همسایگی ما بود و بچه ها بی حساب و کتاب از او خرید می کردند و او هم فقط در دفتر مخصوصی یاد داشت می کرد . به قول

با من حرف بزن

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sدخترک تنها گوشی از خانه نشسته بود و مدام با خودش خاطرات دوران که پدر و مادرش با هم بودن زمزمه میکرد نگاهی به عقرب های ساعت کرد سالها بود چنین حس تنهایی را تجربه نکرده بود صدای تیک یک عقربه های ساعت روحش را ازرده تر میکرد حس رفتن عزیزانش تلخ ترین تجربه او بود ...

شیطنت

نمایش مشخصات علیرضا تاریوردی راننده ماشین پسر جوانی بود که با دوستش به دنبال سوژه می گشتند. سرگرمی آنها این بود که در خیابانها بگردند و با ویراژ و صدای بوق، عابران و راننده های دیگر را بترسانند. همینطور که در حال حرکت بودند، پسر، عابری را دید که داشت به آرامی عرض خیابان را طی می کرد. ناگهان به سرعت و با بوق ممتد به سمت او رفت

کلاه

نمایش مشخصات آزاد معلم sپسرک نگاهی به مرد انداخت و از جایش بلند شد. در ازدحام اتوبوس پسرک جایش را به مرد داد. مرد گفت می‌ایستم، پسرک جواب داد به احترام موی سفیدتان بلند شدم. مرد روی صندلی نشست و کلاهش را روی سرش کشید.


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1