آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

بچه...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ¤ بچه... "خالو رحمان" نفس نفس زنان کوچه های باریک ده رو می دوید و تمام فکر و ذکرش این بود که سریع خودش رو به "عمه خانوم" برسونه. "عمه خانوم" مامای ده بود. از وقتی که دختری نابالغ بود، وردست مادرش که اون هم ماما بود، فن و فوت کار را یاد گرفته بود و تقریبأ تمامی بچه ها و جوانان فعلی ده رو او به دنیا آورده بود

از غم خون دل من

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی sسرش را از روی بالش برمیدارد و بلند داد میزند گرچه ز محنت خارم کرده ای .. شوهرش شششویش از اتاق داد میزند :خموش بخور از شرب شراب انگورت چشمانش برق زده لیوان را بر داشته مینوشد سی دی میخواند شد خزان گلشن اشنایی آب لیوان را تف میکند ...

تی ریپ دهه ی شصتی

نمایش مشخصات رضا فرازمند کنار تابلوی اعلانات دانشگاه ایستاده بودم .چشمم به یک اعلامیه افتاد شروع کردم به نچ نچ کردن. آره خودش بود-خود خود خودش/// دست گرمی شانه ام را فشرد . کمی جلو تر آمد .استاد چی شده ؟؟؟/ از کنار تابلوی اعلانات پاورچین پاورچین دور شدیم وشروع کردم به تعریف کردن-...همیشه عادتم این بود که

قدرت عشق

نمایش مشخصات عاطفه مشرفی زاده پارت اول ماهیهارو از توی کاسه روی سینک برداشتم و با احتیاط توی تنگی که قبلا آماده کرده بودم ، انداختم و تنگ رو کنار قران توی سفره هفت سین گذاشتم دیگه کامل شد. دوباره نگاهی به هفت سین انداختم . تا چیزی و از قلم ننداخته باشم. آیینه وقرآن .سیب قرمزخوش رنگ, سماق, سیر ,سنجد , سبزه, سرکه , سکه ویه شاخه گل سمبل

پیرمردها عاشق نمی شوند

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی دکمه شماره 4 آسانسور را میزنم. همین طور که آسانسور مرا بالا میکشد به این فکر میکنم که شکل مطب دکتر چگونه خواهد بود؟ بعد میگویم چرا احمق شده ای؟ مثل همه مطبهای دکترهای دیگر. بعد باز سوال احمقانه دیگری طرح میکنم. یعنی مریضهای یک دکتر روانپزشک هم مثل همه مریضهای مطبهای دیگر است؟ جوابی ندارم

مجنون

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روزی جماعتی عاشق و شیفته خورشید به راه افتادند ، که از نزدیک به وصالش برسند. روزهای متمادی پیاده از کوهها و دشتها گذشتند ، تا روزی در ستیغ کوهی بلند به نزدیکی خورشید رسیدند و با تمام وجود آنچه را که اراده کرده بودند به سرانجام رساندند و خورشید را به روی زمین کشیدند! اما فقط برای

نمی خوام خاطره بفروشم!

نمایش مشخصات حسن ایمانی "نمی خوام خاطره بفروشم!"        خورشید تا آنجا که جا داشت پشت ساختمان های کوچه پنهان شد. با سرعت جت خود را به خانه رساند. یک ربع دیر تر از ساعت مشخص! درست مثل سه روز پیش! کلاسورش را پرت کرد کنار پشتی قرمزی که رنگ پریده تر از جلد کلاسور بود. یک متر آن ورتر از کرسی. آدامسش را فرستاد ته

چی ساختی از من...

نمایش مشخصات هادی هادوی s- سلام خوبی؟ کجا میری؟ +دارم میرم از این شهر -ااا چرا؟ توهم داغون کردی خودتو... کجا بهتراز اینجا سراغ داری؟ + سرمو بالا گرفتم اشکمو نبینه اروم گفتم: دیگ نمیکشم... لعنتی اینجا همش بارون میاد...

هم تئاتر، هم کنسرت!

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی اولی: به‌به! پیش‌فروش بلیت یه تئاتر جدید شروع‌شده! دومی: تئاتر چیه؟ کنسرت خوبه! نگاه کن! بیشتر بلیت هاش فروخته‌شده! اولی: ولی من تئاتر را بیشتر دوست دارم! حداقل یه ماه اجرا داره! سومی: ولی من هر دو را دوست دارم! کنسرت، تئاتر! دومی: نمی شه که دوتاش را رفت! سومی: چرا نمی شه! تئاتر ساعت

وقتی که تو سرطان نمی گیری!

نمایش مشخصات شیدا محجوب اولین باری که حس کردم باید با خودت صحبت کنم همان باری بود که توی ارایشگاه با دلی آشوب و سری گیج و منگ ، زیر دست ارایشگر تقلا می کردم. رد مداد غلیظ و مشکیِ چشم افتاده بود روی گونه هایم و چشم هایم اشک می امد. اخرش همه جمع شدند دور صندلی که چشم هایم را باز نگه دارند. همان وقت، میان دست و پا زدن ها و ریختن قطرات اشکی که حاصل نقاشی شان را می شُست، دیدمت

مالیخولیا

•• . غمگینم، گویی در وجودم جوانی بیست ساله را به دار آویخته اند. غم انچنان غنی مرا در بر میگرد که تمام تقلایم برای رهایی به پوچی میرسد به یک پوچی کشنده و بی سرانجام، آینه چیزی نیست جزتکرار چین و چروک روحٍ هفتاد ساله ام. به خودم نگاه میکنم....غم.....بجز یک بغض کهنه ی درداور، خستگی چشمانی خیس و پژمردگی چهره ی نحیفم چیزی نمیبینم

ملاقات در هفتادمین روز

نمایش مشخصات حسن ایمانی ملاقات در هفتادمين روز هنوز مهر عقدنامه اش خشك نشده بود كه هوايي شد زد توي كار ديپلم گرفتن! شنيده بود كه مي گفتن: _ بي سوادي خوب نيست. حتي اگه نو عروس خونه باشي. بعد دو سال دوندگي و اين ور آن ور رفتن ، ديپلمش را گرفت و قاب كرد گذاشت روي تاخچه تا مرادعلي گور به گور شده حال كند! يك سر

همه آدم ها مهم هستند...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) در رشته ی مددکاری در دانشگاه شهر کرمانشاه قبول شده بودم و برای ادامه تحصیل به این شهر زیبا رفتم. ترم اول بودم و چندان شناختی از همکلاسی ها و استادانم نداشتم. اما از روز اول علاقه ی شدیدی به یکی از استادانم به نام استاد "دارابی" پیدا کردم. جوانی سی و چند ساله با قدی نسبتا کوتاه اما

مادر...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) همسرم زنی زیبا، خوش برخورد، خانه دار و وفادار بود که بسیار در راه خوبختی ما در زندگی مشترکمان از خود گذشت و ایثار نشان میداد. روزی پس از 7 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد

آرزوی گرگی

از کودکی کارم چوپونی برای بابام بود . انقد حرفه ای بودم که نه گوسفندی گم کرده بودم نه گرگی اومده بود گله ام و حتی یه بار نشد گله گشنه بمونه و همیشه سیرشون میبردم خونه . چون همیشه حواسم جمع بود . ولی کسی ازم تشکر نمیکرد. یه روز که من کار داشتم و خونه موندم . داداش بزرگم گله رو برد چرا

مرد عابد...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عابدی به اشتباه؛ توسط فرشتگان به جهنم فرستاده شد. اما او جز کر الحمدالله کلمه بر زبان نیاورد و زیر شکنجه های نگهبانان جهنم جز این حرف، سخنی نداشت. - "الحمدالله... الحمدالله"!. زمان زیادی از این اشتباه نگذشته بود که شیطان فریاد بر آورد و با داد و بی داد، رو به فرشتگان محافظ جهنم کرد

قرباني

نمایش مشخصات حسن ایمانی " قرباني " خيلي وقت ها پيش توي هر چيزي همه را خبر مي كرد. آن وقت ها كه خيلي كوچك تر بود. حتي توي لاك زدن ناخن هايش هم همه را خبردار مي كرد. چه رسد به خريدهاي شب عيدش! چند بار بايد خاله زهرا گوشش را مي پيچاند كه ... به هر كسي هر چيزي را نگو. همه چيز رو كه به همه نمي گن! اصلا چه معني داره

مرگ تو قسمت سوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره ساعت هشت صبح بود که صدای زنگ من از رو صندلی بلند کرد به طرف در رفتم دیشب اصلا نخوابیدم چرا حس بدی دارم بهشت زهرا چرا بله لادن:داداش بیا پایین همه مشکی پوشیدن جریان چیه چرا حس میکنم بچه ها هم دیشب نخوابیدن بذار من خودم به قبراقی بزنم شاید بچه ها هم شاد بشن پس خودم زدم به پر انرژی

قهوه

غم برایم همانند همان فنجان قهوه ی اول روزم شده است، همان فنجانی که بلافاصله پس از بیدار شدن و جدا شدن از تخت خوابم به دست گرفته و خانه را دور میزنم. همان فنجانی که هربار موقع نوشیدن از پشت پنجره به خیابان های ساعت شش صبح زل میزنم. حجم سنگین تنهایی و اندوهی که وجودم را فرا گرفته است، دیوانه ام میکند

حقوق مردم بر حاکم...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سحرگاه که کمتر کسی از رختخواب برخواسته بود، علی(ع) از آغوش مهربان خواب دل گسسته بود و از رختخواب برخواست و وارد حیاط شد. قدم های کوتاه و شمرده و با تمأنینه ای بر میداشت در تمام اوقات... با همان وقار و متانت خاص اش و با آرامشی ویژه که مختص دل پر ایمانش بود از چاه آب کشید و وضو گرفت. با چاه قرابتی خاص داشت

زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت پایانی)

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی آبجی از این بحث بسیار ناراحت به نظر می رسید ، در حالی که قیافه گرفته بود داشت واسه خودش لقمه میگرفت . من هم از اینکه محسن سر خود عمل کرده بود عصبانی بودم ، از طرفی هم دلم به حال خواهرم میسوخت . صبحانه را در سکوت تمام کردیم و سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود . از سر میز بلند شدم و کنترل تلوزیون

پا

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) "مار" نگاهی پاهای کوچیک "مارمولک" انداخت و غمی جانکاه در چشمانش جا گرفت. "مارمولک" که به حسادت درونی "مار" پی برد؛ پایهایش را چند بار توی هوا تکان داد. - حال میکنی؟ جان من کیف میکنی؟ به اینا میگن پا! پا! بگو پا که یاد بمونه تو ذهنت!!! "مار" صورتش را به طرف دیگه چرخوند و خودشو به بی خیالی زد

پدر و مادر عزیز فراموش نکنید

نمایش مشخصات زهرا میرزایی پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و در خلوت خودش می گریست پسر بچه ای که در آن حوالی دست فروشی می کرد متوجه او شد، پا شد و با یه لیوان آب بطرف پیر مرد رفت. _ آقا بفرمایید مرد سرش را بالا گرفت و آب را گرفت و جرعه ای از آن نوشید . پسرک ازش پرسید: " آقا برای چه دارید گریه می کنید؟"، مرد با چشمان اشک آلود گفت:بخاطر عشقی که یک عمر به بچه هایم داشتم

رستاخیز دنیا قسمت پایانی

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی رستاخیز دنیا قسمت پایانی رو به من کرد و گفت : فرشته دیدی که اینقدر متعجب نگاهم میکنی ؟ گفتم هیچی ، نه فرشته دیدم و نه ملکه ، فقط نمیدانم چرا وقتی خانه هستیم اینقدر به خودت نمی رسی ، ما باید یک مهمانی دعوت بشویم تا خانم را تو این سر و شکل ببینیم ، خانمم گفت ، وا... چه حرفا... اگر به خودم می رسم دلیلش فامیل توست

مصائب الزمان

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - "آقا تو رو خدا ازم ی فال بخر... بخدا واقعی واقعی آینده رو برات پیش بینی میکنه". با خودم فکر کردم کاش واقعأ میشد آینده هر کسی رو از تو این کاغذ ها بیرون کشید اما افسوس میشه تنها شکم گرسنه ای را سیر یا دل کودکی را شاد کرد. یکی ازش خریدم. چند متر جلوتر دخترکی مو ژولیده پر بغلش گل بود و به شیشه زد و گفت: "آقا لطفأ ی شاخه گل بخرید

قرض عمدی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی ۸_ قرض عمدي! آقاي شلخته آدمي نبود كه همه بتونن باهاش ارتباط برقرار كنن. اصلا يه موجود عجيبي بود. از زيرآبي رفتن گرفته تا غيبت اينو اون! از بدقولي هاش گرفته تا زبون نفهميش! بچه ها خدا خدا مي كردن يه روز نياد سر كار! آخه چرا بايد يه آدم اينقدر مشمئز كننده باشه؟ از سر و وضعش بگم! فكر كنم

گنجشک و خدا

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) گنجشک و خدا 'گنجشک' با 'خدا' قهر کرده بود. چند روزی گذشت و گنجشگ با خدا هیچ حرفی نزد. فرشتگان سراغ 'گنجشک' را از 'خدا' می‌گرفتند و 'خدا' هر بار به فرشتگان این حرف را می‌گفت: "می‌آید؛ من تنها گوشی هستم که حرف هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردِدل هایش را در خود نگاه می‌دارد"…

"مسیر مخفی"

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" "با صدای زنگ ساعت که ساعت 3 نیمه شب را نشان می داد ، از جا برخواست و بعد از پوشیدن لباسها ، آبی به سر و صورتش زد و به حیات رفت . موتورسیکلت را روشن کرد و در حالی که پاکت سیگارش را درمی آورد با گوشی همراه شماره ی "سعید" را گرفت و مشغول حرف زدن شد : - چی شد سعید ؟ میای یا بیام دنبالت نه ، این نزدیکی نیای

روزگار

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار روبروی آینه ایستاد مثل هر روز صبح نگاهی انداخت، موهای بناگوشش رو به سپیدی گذاشته بودند تازه امروز متوجه شده بود ! ناخودآگاه نگاهش به کاغذ کاهی که از لای کتاب حافظ بیرون زده بود افتاد ! کاغذ رنگ پریده تا خورده را باز کرد : ..... در تاخت و تاز کودکانه , دست کودکی ام را در دست نوجوانی گذاشتم

مرگ تو قسمت دوم

نمایش مشخصات محمد رضا بادره چرا گریه میکنید؟ دارید اذیتم میکنید. بخندید ببینید من دارم میخندم. لادن: داداشی خنده های تو یه برچسبه که سالهاست داره اذیتمون میکنه. عاطفه:لادن هیچ معلوم هست داری چی میگی. لادن:بذار حرفم بزنم دارم میسوزم بدم میاد از دروغ های که بهش گفتیم تا کی میخوایم دروغ بگیم بذارید بدونه من: چیرو از من پنهون کردین چیرو بهم دروغ گفتین جریان چیه

دزد و خورجین

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) دزد و خورجین نیمه شب بود. دزد بسم الله الرحمن الحیم گویان از دیوار بالا کشید و خود را به داخل حیاط انداخت. برای اینکه هنگام سقوط صدای کفش هایش توجه صاحب خانه را جلب نکند؛ زیر کفه ی کفش هایش را با لایه ای پنبه زخیم پوشانده بود. از کنار دیوار حیاط تا در خونه ده قدمی فاصله بود. نیم خیز خود را به در رساند و خیلی آهسته وارد خونه شد

معمولا اتفاق نمی افتد!

نمایش مشخصات فرزاد جهانبانی فرنوش عینک دودی اش را از چشمش می چرخاند، بالای سرش و از بین جمعیت سیاه پوش، نگاهی به قد و بالای بلند و ورزشکاری مردی می اندازد و آرام به دخترعمویش می گوید: - وَو... مینو اونو باش، عجب تیپی، چه هیکلی + هیس! الانه که یکی بشنوه - برو بابا، من چی می گم اونوقت تو چی می گی، ببین چجوری راه

داستان تقیه فلسفه = سکوت

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی داستان تقیه فلسفه = سکوت *************************** سکوتم یک هجی دارد سکوتی به بلندای تمام بایدهای که نباید شد یا نباید های که باید شد و این نبایدها شد تقدیر ما و باید های که شد اقبال یا جبر ما فلسفه ی خیار و تعقل ما یا در باتلاق غفلت اسیر شده یا در خواب زمستانی بسر میبرد نمیدانم؟ این

سگ احمق

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) سگ جلوی قصابی ایستاده و به چشم های قصاب زُل زده بود. دو سه باری سگ را از جلوی مغازه دک کرد اما هربار چند قدمی دور میشد و باز جلوی قصابی بر میگشت. قصاب اینبار از مغازه بیرون آمد تا سگ را فراری دهد اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود: «لطفا سه کلیو گوشت بدین.» صد هزار تومان هم همراه کاغذ بود

رویا

نمایش مشخصات محمد ملکی ما یه اکیپ خیلی صمیمی بودیم خیلی همدیگرو دست مینداختیم ، شوخی میکردیم ، میخندیدم بی ریا بودیم ، دوستیمون دوستی بود هر از چند گاهی یکی رو سوژه میکردیم میخندیدم بهش بعد باز نفر بعدی یه بار ، نوبت نوبته اون شد هی بهش میگفتیم دماغ پفکی ، هوا سرد میشد دماغش قرمز میشد ، عصبانی میشد ، دماغش قرمز میشد ، خجالت میکشید و

شب های گالیک ( بخشی از کتاب)

انچه مرا ازرده خاطر میسازد سختی ها و ناهمواری ها زندگی ملال اورم نیست . بلکه بی فرجام بودن و تنهایی عمیقی که در درون خود احساس میکنم مرا به قتل میرساند. افکار واهی و پوچ، سیاهی مطلق روزهای نامفهموم من . اینده ای که نباشد بهتر است . کلمات سفت و سخت و افکار بی معنی . گذرگاه های ذهنم تاریک و سرد شده اند

انقلاب بیابان

نمایش مشخصات مبینا صادقی در روزگار قدیم رفتن به بیابان سخت بود در یک جنگ فردی به بیابان رفت و فهمید که قومیت برزاده آن تاثیر ندارد و رفت به سوی عماق فکر متراکم اندیشه ی فضیلت بخش خود و او در جان خیال بیابان به بیان کوچک تری از آینده ی تکامل رستاخیزی رسید که مردگان را به رستا خیزی بی پایان دعوت میکرد و در اعماق

امروز بهار است...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مردی نابینا که کاری برای امرار معاش جز گدایی از دستش ساخته نبود؛ او در روزهایی که هوا خوب بود و سرما یا بارندگی او را اذیت نمیکرد برای گدایی از اطراف به شهر می آمد و سر پله های ساختمانی در یکی از خیابان های شهر می نشست و منتظر میماند که مردم به او کمک کنند. او در جلوی خود جعبه ای مقوایی می گذاشت تا مردم پول ها و صدقات خود را داخل آن بریزند

كنكور جون! مجيد جون!

نمایش مشخصات حسن ایمانی " كنكور جون! مجيد جون! " با نگاه اول چیزی از سوال بيست و شش نفهمید. _در دنباله مثلثي ، مجموع هر دو جمله متوالي ، كدام دنباله را تشكيل مي دهند؟ مربعي ، حسابي ، هندسي ، فيبوناتچي بیشتر از قبل روي سوال زوم شد. مخش مثل لباس های توی لباسشویی مچاله شد! برای بار شصتم ته مداد را جوید!

این یکی از کجا اومد؟

رابطه مستقیمیه بین اختلاف سنی فرزند اول و آخر خانواده با هم و میزان ارزش و احترامی که پدر و مادر آن خانواده برای هم، فرزندانشان و دیگران قائل اند. عرض میکنم چگونه کوچک که بودیم سوال و پاسخ های کودکانه مان در یک جمع خودمانی کافی بود برای سرگرم نگه داشتن و خندیدن بزرگ ترها به حرفهایمان

امام جوانمرد

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) امام جوانمرد[1] سال 36 قمری بود و بعد از بیعت مردم در مدینه با علی(ع)؛ "معاویه" با علی(ع) سر باز زد و حاضر به واگذاری امارت شام هم نشد و علی(ع) هم اصرار داشت که "معاویه" فورأ از شام خارج شده و خود را به مدینه برساند و "سهل بن حنیف" را جانشین وی در شام کرد. معاویه به خونخواهی "عثمان" لشکری بذای مقابله با علی(ع) آماده کرد و علی(ع) هم از کوفه عازم جنگ شد

چشم‌به‌راه

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آرام و ساکت روی نیمکت فلزی نشسته بود و به همهمه اطرافش گوش می‌کرد. بعد از چند لحظه خسته شد. عصایش را برداشت و به عادت همیشه دست‌هایش را روی عصا گذاشت و صورتش را به دست‌هایش تکیه داد و چشم‌هایش را بست. حتی با چشم‌های بسته هم می‌توانست تشخیص دهد که چه کسانی آمده‌اند. صدای اطرافیان را به‌خوبی می‌شناخت

همه كاره! هيچ كاره!

نمایش مشخصات حسن ایمانی همه کاره! هیچ کاره! آقا مرتضی کم کسی نبود! یه اوستا کار به تمام معنا. می دونید چرا میگم اوستا کار؟ چون تا دلتون بخواد توی همه شغل ها تجربه داشت. از جوراب بافی توی بازار گرفته تا تخم مرغ برگردوندن توی سفره خونه حاج ولی! از جوشکاری توی آهنگری عمو رضا تا فروشندگی بلورجات آقا صابر! از

تدبیر حکیمانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) صدای همهمه ی جماعت در کوچه بلند بود که در این میان صدای شیون و فریاد زنی جلب توجه می کرد. در این زمان امیرالمومنین(ع) به همراه جمعی از اصحاب از آن محل گذر می کردند که توجه ایشان به آن ماجرا جلب شد و به طرف جماعت رفت... یکی از مردمان فریاد بر آورد: علی آمد!!! و صدای همهمه ی جماعت خوابید

زندگی جدید

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" قوری چای را از روی آتش در آورد و بعد از خوردن یکی دو استوان چای داغ ، از جایش بلند شد و به سمت مزارع گندم رفت . در حالی که در بین مزارع گندم می چرخید به یاد اتفاقهای چند ماه قبل افتاد . روزی که شرکت اسم او را در لیست مازاد گذاشته بود . چند بار به دفتر مدیر شرکت رفت و با او و مشاورانش حرف زد ولی حرف آنها تکرار حرفهای قبل بود

دزد كفش ها!

نمایش مشخصات حسن ایمانی دزد کفش ها! یکی از شیرین ترین تجربه های کبلایی احمد توی زندگیش ورود چند خواستگار ترگل مرگل واسه سهیلا خانوم - دختر بیست ساله ش - بود! اولین خواستگار که خیلی هم خوش قدو قامت بود ، بعد از کلی چاق سلامتی و اینا ، وقتی خواست با ایلو طایفه ش عزم رفتن کنه یهو با صحنه عجیبی روبرو شد! کفش

ارزش حکومت

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ارزش حکومت[1] به همراه امیرالمومنین؛ علی بن ابی طالب(ع) و حدود سه هزار نفر از سپاهیان در "ذیقار"[2] اردو زده و منتظر بودیم که سایر نیروهای مردمی به ما ملحق شوند. امیرالمومنین(ع) همانند اکثر سپاهیان با زبان روزه مسیر کوفه تا اردوگاه را طی کرده بود. ایشان "دُلدُل" اسب خود را به یکی از اصحاب مسن واگذاشته بود تا مشقت راه را کمتر حس کند

زندگی با بچه ها و دیگر هیچ ...( قسمت اول )

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی راست گویی افراطی ، اتحاد قلبی با یکدیگر ، اعتماد کردن افراطی ،نشان دادن واقعی احساسات خودشان و فراموش کردن کینه ها در عرض چند ثانیه و ساده بودن و ساده دیدن زندگی ، لذت بردن از همه چیز و این توصیفات ، گوشه ایی از گنجینه ایی است که بچه ها صاحب آن هستند . واقعا ثروتی عظیم دارند چه کسی

عدل علی(ع)

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) بعد از مرگ "عثمان"، مردم مدینه با گریه و زاری در خانه علی(ع) حاضر شدند و از ایشان خواهش کردند که خلافت را بپذیرند. علی(ع) حب حکومت در وجودش نبود و ابتدا با این خواسته مخالفت میکرد اما با اصرار مردم و با با قبول شروط علی(ع) از سوی نمایندگان مردم، ایشان امر خلافت را پذیرفت و بعد از بیعت

رستاخیز دنیا (قسمت 1)

نمایش مشخصات مرتضی حاجی اقاجانی رستاخیز دنیا (قسمت 1) سایش افکارم باعث شد گذر زمان را حس نکنم ، اما زمان و عقربه ها کار خودشان را میکنند ، چه زود گذشت این نیم ساعت ، در ماشین را باز کردم ، برای دومین بار رفتم پای آیفون و زنگ را فشار دادم ، دخترم آیفون را برداشت ، هنوز حرفی نزده بودم که گفت ، باشه دیگه ، میایم دیگه داریم حاضر میشیم ، هی زنگ می زنی

کفش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش - بریم روی اون نیمکت بشینیم، فعلا زوده. بازار تازه داشت جان می گرفت. هنوز تعدادی از مغازه ها باز نکرده بودند. "شوکت" دوباره گفت: هنوز پاساژ باز نکرده، یه کم خستگی در می کنیم، دوباره برمی گردیم. "مهری" سری تکان داد. بلند بالا بود و ترکه ای با صورت سفید و دهان و بینی خوش فرم و زیبا

آدم نمــــــــــــــــــــای یخی

نمایش مشخصات ماریا-لشکری جنس سرد و بی روح آوا و بانگ های مردم از آن سوی پنجره ناجی اتاقم به گوش می رسد! نسیمی گذرا همواره با ترغیب خود به سوی آبشار موهایم به این سردی و تلخی جان می بخشد! لیک من این سردی را دوست میدارم... تلخی اش طعم تلخ روزگار بسی پست و قصیر را یادآور می شود !سردی اش می فهماند که باید گداخت

صندوق های شیشه ای

روی پله اول بانک، پشت درِ چشمی آن دست در جیب ایستاده و کلاه را تا روی گوش هایم پایین داده بودم. با هر سرک کشیدنم درِ بیچاره تکلیفش را نمی دانست که باز بماند یا ببندد خودش را و دوباره از نو کش بیاید. تا نیمه بسته میشد و کمی که نزدیکتر میشدم دوباره نوار لاستیکی محافظش به شیشه میکشید و قیژ صدایی ممتد میداد و ورودم را التماس میکرد

کلاس 103 انسانی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند. دیپلم که گرفتیم هر کسی رفت سراغ زندگی و سرنوشت خودش... البته بعضی ها هم نتونستند دیپلمه بشن و برخی هم ترک تحصیل کردند

عید

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عید (با الهام از داستان عید فقرا صفا ندارد نوشته ی جان چیور) همیشه برای من عید روز غم انگیزی بود و هست و فکر کنم که بماند... صبح روز عید با صدای زنگ ساعت کوکی ام از خواب بیدار شدم. چهره ام گرفته و عبوس بود، اصلأ چیزی به ذهنم خطور نمی کرد. عید بود، به زحمت از رختخواب دل کندم و از جایم برخواستم

غاری در راه

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی غاری زیبا ... رهایی که در بند می اورد... یک کمد ... سرنوشتی گنگ ...ایا رها خواهم شد... به سرعت می دویدم سنگ های بزرگ و کوچک جنگل مانع سریع تر دویدنم می شد . نگاهی به پشت سرم انداختم تقریبا ان سرباز های سبز پوش پلیس با کلاه های قرمز رنگ چند صد متری از من دورتر بودند . جلوی درختی تنومند با شاخه های سبز رنگ سنگی بزرگ که از خزه پوشیده شده بود وجود داشت

عشق بی سرانجام...

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) عشق بی سرانجام.... محصل دوره دبیرستان بودم، درس خوان، کنجکاو و اهل ادب... دیوان های حافظ و سعدی و خیام و... زینت بخش کتابخانه ام بود و آثاری از "چه"، کاسترو، گاندی، مارکز، جبران و سروش را داشتم و خوانده بودم... از شریعتی نکته ها یاد گرفته بودم و با شاملو و فروغ و فریدون حشر و نشر داشتم

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری همزیستی مرغ های خانگی ایتدا با مرغابی که تازه به جمع آنها آمده بود می جنگیدند ؛ بعدها با هم کنار آمدند. امروز سر یک سفره با هم غذا می خورند.این صحنه را که دیدم به یاد خروشچف افتادم که می گفت : با همزیستی مسالمت آمیز می شود با دنیا کنار آمد. مدارا استاد روی تخته سیاه این بیت را نوشت

نامه به برادر خوبم که شهر دیگری بود

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري حمید برادر خوبم این نامه رو بارها بارها نوشتم و به صندوق انداختم تا بخونی اما جوابی واسم نیامد . دادش کجایی که دلم واسعت یه ذره شده کجایی که با تمام وجودم بگیرمت بغل بگم شهادتت مبارک حمیدم عزیزم دادش خوبم . حمید برادر بزرگتر بود. عاشق شهادت بود.جنگ تمام شد اما خدمت سربازی اش تمام نشده بود

قادر متعال 2

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بعضی حرف‌ها را نه می‌توان بیان نکرد و نه می‌توان برای کسی تعریف کرد. تشکیک مثل «آل» به جان آدمی می‌افتد. تردید بین افشای راز و سکوت. اگر بیان نشوند مثل لقمه‌ای که در گلو گیر کرده است، می‌تواند موکل مرگ انسان را فرابخواند و اگر هم ایراد شوند، اثباتشان باور نکردنی و لایعقل است. در عصر فناوری جایگاهی برای ماورا نیست

کمی مانده به نیمکت ابر و بادی

نمایش مشخصات شیدا محجوب این نیمکتی که انتخاب کرده ام ده بیست قدمی با دستشویی عمومی پارک_ باغ فاصله دارد.نه زیادی توی دید این وآن است نه خیلی مخفی و پنهان. پای انداخته روی این یکی پایم، یک ضرب تکان تکان میخورد و دستم گوشی بی شارژ را مدام بالا و پایین می برد. از وقت آمدنم باید یک ربع بیست دقیقه ای گذشته باشد اما مطمئن نیستم

"فری جنگلی"

نمایش مشخصات مرتضی عیدی زاده تولد عمه مری بود و خونه شون جای سوزن انداختن نبود.توجه همه به جشن بود ولی زیرچشمی یه نیم نگاهی هم به فریدون معروف به فری جنگلی نوه 4 ساله عمه مری داشتند .نه اینکه موهاش فر و پیچیده به هم بود بهش می گفتن فری جنگلی.به چشم به هم زدنی از دیوار راست بالا می رفت.هر جا که بود مثل یه نارنجک خرابی به بار می آورد و اقوام از دستش عاصی بودن

1383

نمایش مشخصات میثم جمشیدزهی زن جوان وقتي پس از ماهها آزار واذيت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته هاي آنها بدهدو با چشماني اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. اين زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگي براي اينکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذيت جن ها نجات يابد طلاق گرفت . ۲۱ تير ماه سال ۱۳۸۳ زن وشوهر جواني در شعبه ۱۷ دادگاه

تردید

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار s..... چند سالی بود که " روبراه " شده بود ، اما بعد از این همه مدت حالا نمی دانست راهی را که روبرویـش ایستاده است ؛ راه است یا " بیراه " !!!

قاتل دوست داشتنی1

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) هفده و بیست و چهار صدم. چشمانم گِرد می‌شوند. لب‌هایم را نیم‌دایره می‌کنم.سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: «حالا وقتشه!» بلندگوهای مخروطی نصب به دیوار. چند تا شیر آبخوری برنجی که یکی از آنها چکه می‌کند. صدای جیغ و فریاد دانش آموزان. قفلی که روکش سبز دارد را باز می‌کنم و سوار دوچرخه می‌شوم

پرچمهای سیاه

یکروز مردی از کوچه ای میگذشت که پرچمهای سیاهی را دید که روی دیوار یکی از خانه ها زده اند وحجله ای را در آن خانه گذاشته ونوار قرانی روشن است تعدادی آنجا ایستاده اند ومردم از راه میرسند به آنها تسلیت می گویند وهرکسی دارد به یک نحوی ازآنکسی که مُرده تعریف وتمجید میکند واز کارهای نیک

نیمه ی دیگرِ واقعه

نمایش مشخصات شیدا محجوب نیم ساعتی از پایان دنیا می گذرد و من یک جایی که نمی بینم کجاست، نشسته ام. احتمالا باید همان صندلیِ ولو شده یِ گوشه ی پارک باشد که اخرین لحظه رویش نشسته بودم و چیزهایی می نوشتم. خب همه چیز خیلی مسخره و ناگهانی بود. مثل یک پخ برای شوخی شوخی ترساندن یک بچه. شک ندارم هیچکس نمیدانست آنهمه اهن و تلپ تنها به یک مو بند باشد

محمد نابغه

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درختان تنومند و سربه فلک کشیده، رودهای جاری و خروشان، پرنده های رها در آسمان نیلگون و مردم شهری بزرگ. سهم محمد از همه این زیبایی ها و کائنات خداوند فقط صداهایی نامفهوم و گذرا بود. چشمان معصومش وقتی 15ماه بیش نبود، بر اثر بیماری آبله نابینا شدند. بعداز آن تنها ارتباط محمد با جهان، از طریق گوش هایش بود

رادیو موج اف ام

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی _وز وز میکنه...اه ع _چی؟ _رادیو....! _تو که رادیو جلوت نیست ...بازم؟؟؟ _رادیو ذهنم رو میگم دیروز یه مسیرو اشتباه سوار تبسی شدم باز شارژ گوشی ام تموم شده بود به زور یه جا پیدا کردم زدم شارژ بعد با خواهش و التماس از اسنپ خواستم که سفر رو لغو نکنه ،که من شارژ برق ندارم مسیرم بلد نبودم با

لیوان جادویی

نمایش مشخصات مسعود کوشانی در زمانهای قدیم زن و شوهری فقیری به همراه دو فرزند کوچک خود زندگی میکردنند، آنها با زحمت فراوان از پس خرج و مخارج زندگی بر می آمدند و روزهای زندگی به سختی می گذشت. زن و شوهر آرزوهای زیادی داشتند و روز و شب آنها را در ذهن خود مرور میکردند. در یکی از روزهای سرد زمستان مرد خانواده، در

کجام؟

sخواب بودم نمیدانستم بیدارم! بیدار بودم نمیدانستم خوابم! پس من کجام؟!

خصلت

نمایش مشخصات مسعود کوشانی مردی تنها در کلبه ای چوبی میان جنگلی دور افتاده زندگی میکرد. یکی از روزها که برای جمع کردن هیزم بیرون از کلبه رفته بود، بچه کفتاری نظرش راجلب کرد، که کنار جسد بی جان مادرش بی حرکت ایستاده بود. مرد نتوانست بی تفاوت باشد و او را تنها و گرسنه رها کند، بنابراین بچه کفتار را با خود به کلبه برد، تا از او مراقبت کند

دفترچه یادداشت - قسمت ششم

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی توی تاکسی ناگهام صدایش تغییر پیدا کرد با صدایی غم آلود گفت : آقای حاتمی تکرار نمیشه. انگار زمین و آسمان روی سرم خراب شد ، در حالی که او آرام حرف میزد و مدام مرا آقا صدا میکرد و همراه من حتی حرفم نمیزد .منه احمق خودم را بزرگ نشان دادم و او را پیش راننده تاکسی خراب کردم صندلی عقب نشسته

فرصت

نمایش مشخصات مجتبی صمدیار تازه متولد شده بود و با سرعت و اشتیاق به سمت کهکشان راه شیری نزدیک می شد . درطول راه از زبان شهاب سنگهایی که از کنارش می گذشتند شنیده بود ، که موجودات سیاره ای در منظومه شمسی وجود دارند که ساعت ها به آسمان خیره می شوند و به تماشای سو سو زدن ستاره ها می نشینند ، برای همین بود که ستاره ی کوچک می خواست هر چه زودتر به آسمان سیاره ی زمین برسد

آژیر

ببین! چطور بگم قشنگ بفهمی؟ آژیر دو جوره، یکیش، اولش میگه: شنوندگان عزیز توجه توجه! صدای آژیری که می‌شنوید زرد است و احتمال بمب‌باران وجود دارد. صداش کم و زیاد میشه و معمولا هم چند دقیقه بعد میگه: خطر رفع شده و وضعیت عادی است. گوش کن اینجوری؛ لبهایم را را روی هم فشار دادم، از تهِ گلو سعی کردم صدای آژیر دربیاورم

او تصمیم گرفت نویسنده شود

نمایش مشخصات ایمان ایران نژاد چهل سالی داشت که تصمیم گرفت نویسنده شود. چند باری در موردش خیال‌پردازی کرده بود ولی هیچ‌وقت کار جدی برایش انجام نداده بود. تصویری از یک نویسنده در خیالات خود داشت که او را سر ذوق می¬آورد. مردی میان سال با موهای جوگندمی. مردی که یک روبدوشام گرم و راحت به رنگ قهوه¬ای سوخته به تن دارد

صدای شلیک

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري لب پنجره نشسته ام و به غروب آفتاب نگاه میکنم.امروز هم دارد شب می شود و خبری از تو نیامده .نه تلفنی نه نامه ای،آن روز که می خواستی عملیات بروی زنگ زدی برای خداحافظی و گفتی : ده روز دیگر حتما زنگ می زنم ،اما 15 روز گذشته خبری از تو نیامده . دلواپسم، این 5 روز برایم به اندازه 5 سال ، نه نه اندازه 50 سال گذشت

مثلث

نمایش مشخصات علیرضااشرفی مهابادی خوابش نمی برد... در حالیکه زمان اصلا"نمی گذرد، وجودش را تمنای داشتن او فرا گرفته است. خدا کند قلب محمد تا فردا دوام بیاورد!دست و پایش را گم کرده ، ای کاش هر چه زودتر پیدا شود این آفتاب لعنتی! شبانه حرف های رفیقش طاها را مرور می کند... طاها می گفت شک نکن که خانم نصیری هم به تو علاقه دارد که اگر نداشت این همه نخ نمی داد پسر

بارانی که بوی خون می‌دهد

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) بانگ رعد و برق موهای تُنُک دستم را سیخ می‌کند. احساس می‌کنم آسمان می‌خواهد بر سرم خراب شود. دیوارهای گچیِ خانه، به لرزش در می‌آیند. لحظه‌ای ترسِ مرگ به جانم می‌افتد. نکند که خانه خراب شود و من زیر آوار زنده به گور شوم! وقتی سقف خانه که محتوایش چیزی جز تیرآهن و آجر نیست، روی سرم ریخته شود، مرگ به من نزدیک‌تر از رگ گردنم می‌شود

خانه ای برای آسایش

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی آخه این چه خونه ایه! از دست این حسن! برادرم هم خونه برای من پیدا می کنه! یک هفته است سه چهارتا خونه رفتم ولی هیچ‌کدام را نپسندیدم! هرکدام یه ایرادی دارند! اولی یک خونه ویلایی بود، فکر کنم دو هزار متری می‌شد با یک باغ بزرگ و استخر و هزار جور وسیله و خرت‌وپرت! آخه من اونجا چکار می تونم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1