آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

دختری که دیگر نبود

لباسش را پایین کشید و مرتب کرد ،نگاهش در آینه اذیتش می کرد، نگاهی که او را یاد دختر قبلی می انداخت . همیشه از آینه فرار می کرد، اما اینبار به نتچار جلویش قد راست کرده بود! دعا می کرد کاش چشمان کم سویی داشت و نمی توانست این قیافه را باری دیگر در آینه ببیند حالش به معنای واقعی به هم می خورد

قرمز

نمایش مشخصات ف. سکوت کافه چی نوشیدنی گل گاوزبان را آورد. یادش مانده بود که زن نبات نمی خورد. برایش به جای نبات، دو عدد بیسکویت کوچک شکلاتی گذاشته بود. نوشیدنی را از قوری کوچک در لیوان ریخت. رنگ بنفش سیاه نوشیدنی جذبش کرد. لیمو را برداشت و به آرامی چند قطره در لیوان چکاند. معجزه رخ داد: رنگ بنفش تبدیل به صورتی مایل به قرمز شد

هرمز بخش چهارم

نمایش مشخصات علیرضاهزاره موجود عجیب خنده بلندی کرد با مشت یکی از ملوانان را به بیرون از کشتی پرتاب کرد بعضی از ملوانان چند قدم به عقب رفتند هرمز فریاد زد: (بکشیدش ، او موجود خبیثی ست) ملوانان به سمتش دویدند غول با حرکات دستش هر یک را به گوشه ای پرتاب میکرد هرمز به سمتش حرکت کرد دستش را برای زدن هرمز چرخاند

دختر همسایه

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان همین که درب خانه را باز کردم مهتاب را دیدم ،مثل هرروز همین لحظه یعنی ساعت هفت و پانزده دقیقه،جلو رفتم و سلامی دادم ،او هم با همان چهره ی بشاش وخندانش جواب سلام مراداد .تا ایستگاه اتوبوس با هم پیاده رفتیم مثل همیشه ، من کلاس چهارم دبیرستان بودم ولی مهتاب با اینکه یک سال از من کوچکتر

دوستی دیرینه

روزی روزگاری دو دوست بودند به نام های امید و حامد ، هر دو در یک کلاس درس می خواندند و دوستان صمیمی هم بودند . یک روز حامد کتاب امید را گرفت و زیر مطالب آن خط کشید، وقتی امید کتابش را دید خیلی ناراحت شد ولی به حامد چیزی نگفت. روزی وقتی همه بچه ها به حیاط رفته بودندامید برای کاری به کلاس

کفاش

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد... کفش بلّا! تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد

فراموشی

نمایش مشخصات محمد علی قجه غصه ام وقتی عمیق تر شد که دیدم بابام داره دنبال در خونه می گرده و سعی داره بر خلاف مسیری که می بردمش بره ... که من با مهربونی راه رو نشونش دادم و در حالیکه بغض گلومو گرفته بود بهش گفتم : بابایی ... نور خونه رو می بینی ؟ اون خندید و جواب داد : آره. من گفتم : خیلی قشنگه ، درست مثل موقعیکه من بچه بودم و تو راهو نشونم می دادی

سربازِ مرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسربازِ مرگ! به "سربازِ مرگ" مشهور بود! وارد ميدان كه شد حمام خون راه انداخت. توي دو ساعت كلي سرباز دشمن را كشت. دو روز بعد جسدش پشت خاكريز پيدا شد با يك لشگر مورچه سرباز كه روي تنش رژه مي رفتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

تخم مرغ فروش

نمایش مشخصات ایمان فلاح کاظمی دوستی داشتم که سواد کمی داشت یه روز به من گفت قصد کار کردن دارد از او پرسیدم چه کاری? گفت فروش تخم مرغ های محلی در بازار تهران, من تعجب کردم!با خودم گفتم چیکار میخواد بکنه?با خودش درگیره چند وقت بعد زنبیلی(سبد بافته شده از حصیر)از تخم مرغ پر کرد و راهی تهران شد من به او خندیدم و

دوراهی

نمایش مشخصات سلمان مرادی روزی درخیال خود شایددرتوهمات خود به سرعت هرچه تمامتر برروی کلمات خود سوار وچهارنعل درجاده افکار به پیش میرفتم دیدم پیرمردی رابالباس تمیزباریش وموهای پریشان وسپید تکیه برعصای خود درکنارجاده افکارایستاده بود، ایستادم اورادرخیال خود سوارکردم. چندلحظه ای بااو به گفتگو پرداختم درته کلمات اوغم رامیشد لمس کرد

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری قتل عام ! گنجشک رو کرد به بچه هایش و گفت : فرزندانم ! برای نان جیک جیک نکنید ! آنها شما را قتل عام خواهند کرد. اتوبان ! آنها قرار گذاشتند کنار اتوبان همدیگر را ملاقات کنند. پروانه هر روز سر قرار می آمد اما خبری از دوستش نبود یک شب پروانه دوستش را در خواب دید و با گلایه ی گفت : مرد

مرا ببین

اولین بار نبود که بچه ها را به مدرسه می رساندم. آن روز هم باران به قدری زیاد بود که ترسیدم خیس شوند و سرما بخورند. مدرسه شان با خانه فاصله زیادی نداشت و در انتهای یک کوچه بن بست بود و کوچه آنجا برای عبور دو ماشین در کنار هم زیادی باریک بود، به رساندن بچه ها تا سر کوچه بسنده نکردم و به داخل مدرسه رفتم

شوخي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sشوخي اهل شوخي و خنده بود. مدام جوك تعريف مي كرد! وقتي جدي جدي تصادف كرد و با دست و پاي شكسته بستري شد، خيلي از فاميل هايي كه به ديدنش مي آمدند مي گفتند: _يه فاميل داشتيم كه مثل تو دست و پاش شكست و مُرد!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خورشید خانم

نمایش مشخصات محمد علی قجه صبح شده بود ... آروم چشمامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم . و اونوقت یک رنگ زرد کمرنگ از سمت پنجره نظرمو جلب کرد. من آفتاب زیبا رو از لابلای پرده اتاق که آروم و طناز توی باد ملایم سحرگاه می رقصید تماشا کردم . یه آفتاب ملایم و هزار خاطره که یهو منو به یاد لحظه لحظه بچه گیم انداخت .

مداد رنگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sمداد رنگي مداد رنگي ها را به اطراف پرت كرد و فرياد زد: _با خورشيد قهرم!... با درخت قهرم!.... اصلا با آسمون هم قهرم! مادر نشست زمين و مدادها را وارسي و جمع و جور كرد. همه مدادها تيز بودند جز مداد زرد ، مداد سبز و مداد آبي آسماني كه نوك نداشتند! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

خصومت

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخصومت دو مرد كه بيست سال با هم خصومت داشتند در خيابان همديگر را مي بينند. مرد اول فوري گفت:_قسم مي خورم هيچ خصومتي با تو ندارم! مرد دوم با نيشخند گفت: _با بيست سال قهر مي خواي قسم تو رو باور كنم؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

زرافه گردن دراز

روزی روزگاری در جنگل ما زرافه ایی زندگی می کرد. حیوانات جنگل چون گردن زرافه بلند بود می ترسیدند هر وقت زرافه در جنگل راه می رود به خانه آنها سرک بکشد.برای همین جلسه ایی در جنگل به رهبری شیر تشکیل دادند و باهم به مشورت پرداختندو بعد از رای گیری به این نتیجه رسیدند که باید از زرافه

يك هفته ديگر

نمایش مشخصات حسن ایمانی يك هفته ديگر پيرمرد 72 ساله كله كچلش را خاراند و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه مي ميرم!... پيرمرد 80 ساله دستي به چند تار مويش كشيد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه بيا عملت كنم... پيرمرد 85 ساله موهاي پرپشتش را شانه كرد و گفت:_دكتر آريان گفته يه هفته ديگه موهاتو رنگ بذار

لبخندِ علی

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) - بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟! - نه دختر خوشکلم! یادمه! - با مامان میریم برات کیک می‌گیریم! - مرسی عشقِ بابا! - زود برگرد؛ دیر نکنی، ها! ″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام! ″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد

شكستگي

نمایش مشخصات حسن ایمانی شكستگي پيرمرد به خاطر شكستگي دست و پا ويلچر نشين شد كه خبر اعدام پسرش را دادند! پيرمرد با خشم فرياد زد:_چهار ماه پيش قرار بود پدرِ مقتول رضايت بده! وكيل لعنتي كجاست همين الان با دست هام خفه ش كنم! دكتر رو به پيرمرد گفت: _دست هات چهار ماه توي گچ مي مونه!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن

شام برای دو نفر

نمایش مشخصات آرش شهنواز روغن که داغ شد ، پودر میخک ، کاری ، چیلی قرمز ، رزماری و زیره سیاه را با پیاز تفت داد. کمی پنیر فتا هم اضافه کرد. تخم مرغ ها که جیلیز ویلیزشان بلند شد قاشق چوبی را دوباره دست گرفت و چندبار بهم زدشان تا با مخلفات ممزوج شوند . میز را که در حیاط می چید ، از دور پیدایش شد. لقمه ای در دهان گذاشت و لقمه ای در دهان او

پر پرواز(۳)

نمایش مشخصات طراوت چراغی در آیینه فردی دیگر مشاهده میشد، فردی با پوستی زرد رنگ ، موهایی ژولیده و شانه نکشیده، که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند. لباس هایی بر خلاف همیشه اتو نکشیده . که نا امیدی و استراب علاوه بر آن دغدغه های فکری آرالیا و کیت من را در خود فرو میبرد . تحمل دیدن خود را در آیینه نداشتم

شهیر

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) صدای سوت که زده می شود، با کتانی های پاره و پوره و با شوت های محکم، دروازه را نشانه می روم ولی نمی دانم چرا هیچ کدام گل نمی شوند. دروازه بان حریف که به دنبال توپ می رود، یارانم سرم فریاد می کشند. از فوتبال ناامید می شوم و از هر بازی که بازنده آن باشم، تنفر دارم. دوست دارم وقتی بازی می

ساخت ایران

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) کارگاه چادر مسافرت دوزی راه انداخته بود و امیدوار بود که ماهانه ده‌ها چادر را بتواند به فروش برساند. اما در طول یک ماه از آغاز کارش هنوز حتی یک چادر را نتوانسته بود به فروش برساند. هیچ فروشگاهی حاضر به پذیرش تولیدات او نبود تا اینکه یک روز صاحب فروشگاهی به او گفته بود: تو که لب مرز

عيادت سخنران

نمایش مشخصات حسن ایمانی sعيادت سخنران زن ميلياردر به عيادت سخنران مشهور رفت و با طعنه گفت: _به خاطر حرف هاي شما ريسكِ زياد كردم، هفت ميليون دلار از دست دادم! سخنران روي تكه كاغذي نوشت: _به خاطر هدف هاي شما حرفِ زياد زدم، زبانم را از دست دادم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نرو

نمایش مشخصات سلمان مرادی از زمانی که بهش گفته بودم نمیتونم باهات ازدواج کنم چند وقتی می گذشت. توی یه جمع دوستانه دعوت شده بودم ،وقتی به جمعشون وارد شدم اونم اونجا بود ،چشم تو چشم شدیم ،چند لحظه بلند وبا مکث طولانی فقط بهم خیره شده بودیم، دقیقا نمیدونم چقدر طول کشید که دوستم دستمو گرفت و گفت چت شده چته ماتت برده اون موقعه بود که به خودم اومدم

صدای زندگی

نمایش مشخصات مهدی براهویی روزهایی که بی روح و سرد باشد، روزهایی که در کنار درخت خشک و کهنسالی نشسته ای و به فکر عمیقی فرو رفته ای، تنها یک چیز می تواند زندگی را به تو و اطرافت هدیه دهد و آن نیز جمع شدن ابرهای بارور بر آسمان دلت و باریدنشان است. صدای رعد و برق و رعشه ای که بر اندام ما می اندازد بعد از خشکسالی

شروع یک پایان

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی شروع یک "من" دردهایم خیلی بیشتر شده است، فشار زیادی را روی کمر و گردنم احساس می کنم، چشم هایم به سختی می بینند، نفس کشیدن سخت ترین کار دنیا شده است. نمی توانم جابجا شوم ، و گاهی هم که به زحمت خودم را از این پهلو به آن پهلو می کنم، چنان دردی در بدنم می پیچد که تا مغز استخوانم می رود. دیگر نمی توانم در این جهان بمانم، دیگر باید بروم

ممنوعه

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم ته یه دره ام تاریک بود بعد خورشید طلوع کرد من بیدار شدم اما هنوز ته دره بودم و کور اما گرمای خورشید رو روی پوستم حس می کردم مشتم رو باز کردم چنتا دونه کف دستم بود از مهمونی شب گذشته قورتش دادم بعد بارون بارید من ته دره بودم آبها داشتن جمع می شدن تا تو بسترشون جریان

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری خدایان ! دخترک رو به خانم معلم کرد و گفت : اجازه اگر به خدا نامه ای بنویسیم جواب می دهد. خانم معلم تاملی کرد و گفت : دخترم! برای چه می خواهید به خدا نامه بنویسید. دخترک آهی کشید و گفت : می خواهم به خدا بنویسم چرا ما این قدر فقیر هستیم؟ چرا ما خانه نداریم؟ چرا مادرم مریض است ؟ چرا پدرم افسردگی دارد؟ چرا

مصائب اَشکال

نمایش مشخصات حسین خسروی مصائبِ اَشکال داستان کوتاه حسین خسروی (باغ‌ها را گرچه دیوار و در است از هـواشـان راه با یکدیگر است #سایه) سایه‌ای سرگردان را، در آن عصرگاه بهاری که در باغ بودی، نسیم با خود می‌برد و تو انگار تنهای تنها نقاشی می‌کردی زیر سایه‌ی درخت بید. بوم سپید نقاشی روی سه‌پایه در

ک مثل کارخانه

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) sمعلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد. بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت: «پدر کار می‌کند.» «پدر در کارخانه کار می‌کند.» احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»... سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

دفتر عشق و رایت عقل

نمایش مشخصات طراوت چراغی *ماییم که از باده ی بی جان خوشیم هر صبح منور و هر شام خوشیم گویند سرانجام ندارید شما ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم * کلاه کاپشنم را سر گذاشتم، قصد داشتم که امشب به مناظره ی آن دو گوش بدهم، چه کسی عاقل بود؟ چه کس دیوانه؟ که از جدایی ها میگفت ؟ چه کس از وصال ها؟ تازگی ها فرشته ای آمد و دو بالش را جا گذاشت و رفت

گرافیست عالی!

نمایش مشخصات هادی هادوی دندانهایش به شدت وسط زبانش را فشار می داد به حدی که از قطع نشدنش تعجب میکردم! مدام زبانش را داخل میبرد و دوباره همان حرکت قبلی را به همراه لبخندی تکرار می کرد. به حدی به فضای دهانش خیره شده بودم که به چشم من اندازه قاب تلویزیون می آمد. با تکان خوردن شونه ام متوجه شدم در حال صحبت با

من ومهشید

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان عجب شبی ، همه غرق شادی ومستی از ازدواج من ومهشید، من که خودم از خوشحالی ورسیدن به عشقم در اوج لذت بودم، همینطور که عاقد خطبه عقد را جاری می کرد نگاهی به پدر ومادرم کردم که بسیار خوشحال وخندان از ازدواج من ومشهید بودند. نزدیک آنها مادر مهشید ایستاده بودوبا دست خود بشکن می زد و هرزگاهی

فراق

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) شال لاجوردی را روی گردنش انداخت و با چشمانی که اشک درونشان حلقه بسته بود، برای آخرین بار نگاهم کرد. ناگهان چشمانش را بست و رویش را گرفت و رفت. سارا رفت اما شادی را هم با خودش برد. برف بی امان می بارید و همه لباسم را سفید پوش کرده بود. برفی که شباهتی به برف های دیگر نداشت. غروب جمعه که اولین بار چشمانش را دیدم، معصومانه تر از تصوراتم بود

سرباز

sجلو پام ترمز زد. می شناختمش. همون تاکسی ای بود که همیشه با پریناز سوارش می شدم. برگشتم عقب. صندلی خالی بود. یه کم که گذشت گفت: شوهر کرد رفت. تو هنوز زن نگرفتی؟

کت و شلوار

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) مجری تلویزیون با ژست همیشگی‌اش، شروع به سخن راندن کرد: «و توجه شما را گزارشی از اعتصاب کارگران نساجی بروجرد در پی عدم پرداخت هفت ماه حقوقشان جلب میکنم». و تلویزیون گزارش را پخش کرد. پشت صحنه، یکی از عوامل از مجری پرسید: «مبارک باشه! کت و شلوار نو خریدی؟!» - «آره دوخت ایتالیاس! پارچه اش پشمِ نیوزیلنده و آسترش ابریشم ترکیه

آقاجون و ویروس کرونا

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان دیشب به همراه پدرومادرم رفتیم خانه آقاجون، همین که رسیدیم آنجا ،دیدیم دود فضای خانه را گرفته ، مثل این بودکه آتش سوزی شده باشد. پدرم کفت آقاجون این دود ها چیه ؟ آقاجون گفت : پشگل ماچلاق مادربزرگم گفت : منظور آقاجون همون انبر نساراست. آقاجون ادامه داد: حالا هر چی، این دود مال پشگل الاغه است ، ضد عفونی کنند ه برای آنفولانزا و ویروس کرونا

توانايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوانايي استاد رو به دانشجوها گفت:_كي مي تونه يه نمونه توانايي انسان رو نشونم بده؟! دانشجوي درشت هيكلي دستش را بالا گرفت و گفت: _زور من به علاوه يه مشت! استاد خنديد و گفت: _نه به اندازه خودكار من به علاوه يه امضاء!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دوستی برای کودکان

یکی بود یکی نبود در جنگل قصه ما دوتا بچه روباه بودن که باهم دوست بودن و همیشه بازی می کردند.یکی از انها روبی نام داشت که قوی تر و درشت تر بود و دیگری فسقلی نام داشت که ریز و شیطون بود.همیشه صبح ها روبی به دنبال فسقلی میرفت و باهم به مدرسه میرفتن تا اینکه یک روز روبی هرچه منتظر شد فسقلی

آدم های دو رنگ

بنظر من بعضی ها را با کج و کوله کردن قیافه می توان شناخت اما بعضی از آدم‌ ها را به هر دردی بزنی موفق به شناخت آنها‌نمیشوی بعضی هام هر بیست و چهارساعت یکبار دچار تغییر می شوند آنقدر در حال تغییر اند که روز و شب در برابرشان کم میاورد نمیتوانیم بگوییم آدم ها چند دسته اند چون مانند بعضی از اعضای بدنشان در حال تغییرند یک روز مهربان یک روز بداخلاق و

از ادبیات بیزارم

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان استادمان سر کلاس فقط غزلیات مولانا رامی خواند و انتظار داشت ما دانش آموزان معنا ومفهوم این غزلیات بدانیم . یک روز استاد درحال خواندن این غزل بود. یار مگو که من منم من نه منم، نه من منم گر تو تویی و من منم من نه منم، نه من منم تا آخر غزل راخواند وباذوق وشوق گفت ببینید آدم کیف می کند از این غزلیات، آیادراین دوران معاصر شاعری مثل مولانا سراغ دارید

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سقراط ! مرد سرنوشت سقراط را که خواند آهی کشید و گفت : اگر مردم آتن می فهمیدند چه کسی را از دست داده اند تا امروز گریه می کردند. گفتم : آنها هنوز این کار را می کنند. مرد با تعجب پرسید : سقراط کشتن هنوز ادامه دارد ؟ گفتم : بله ! مرد گفت : چه کسانی این کار را می کنند؟ گفتم : خدایانی که تفکر آتنی دارند

تنها تر از تنها

نمایش مشخصات آذر جهانی تنها تر از تنها تنهاتر از تنها شدم آواره ی میدان شدم خود را زبونی ساخت با اشک هم پیمان شدم اما مرا تحقیر نیست چون که هنوزم دیر نیست دو نفر دختر زیبا در یک پارکی، روی یک صندلی برگی شکل و در مقابل برکه ای نشسته بودند. صدای اردک ها از برکه می آمد. یکی از دختر ها سرش پایین و خیره به موبایلش بود

بالاخره عاشقش شدم

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري sبارون کم کم میامد پسرک دست فروش بارش را جمع میکرد سرما وجودش را گرفته بود صورتش قرمز اما من شیفته سادگیش شدم

نقطه ویرگول

نمایش مشخصات نگین پارسا دخترک تصمیم خود را گرفته بود به ارامی مشتش را باز کرد و قرصهای درون دستش را دید،او مصمم تر از قبل شد. دوست داشت برای اخرین روز زندگیش ،زندگی کند!بخندد،شعر بخواند،داستان بنویسدو تنها باشد.قرصها راکنار پنجره گذاشت و شروع به جمع کردن وسایل اتاقش کرد. لباسهایی که کف اتاق ریخته بودند

استاد گربه ها

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) کیسه دسته دار غذای گربه ها را محکم در دست مشت می کنم و از میان آدمک هایی که سرشان در گوشی خیره است، تند تند گام برمی دارم. تلفن همراهم زنگ می زند، مهتاب است ولی فرصت جواب دادن را ندارم. در میان ازدحام جمعیت، احساس تنهایی ام بیشتر می شود. وارد خیابان نیمه تاریک می شوم و بدون نگاه به

جنون ساینس یاجنون علمی(داستانی غم انگیز)

بنام الله ابتدا باید عرض شود که متاسفانه سندرم ساینس هم جدیدا به بازار برخی دانشمندان و دانشجویان وارد شده است و باید برای چنین جامعه علمی گریست. سندرم ساینس science syndrome یا جنون علمی یک اختلال روانی می باشد که باعث خروج دانشمند یا دانشجو ازموضوع علم خود می شود. ساینس راعلم تجربی

سیگار

آقا شهرری؟ کجای شهرری؟ نازی آباد. بیا بالا. سلام. سلام آقا، از اینجا نازی آباد نمیبرن، باید بگی چهار راه چیت سازی. بعضیا مسیرشون میخوره، چقدر میشه؟ هرچقدر دوس داری بده. سر این کرایه همه ش به مشکل برمی‌خوریم، کرایه ش دو هزار و پونصده، بفرمایید این سه تومن، یه پونصدی بهم بدین

پدر و طلبكار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sپدر و طلبكار پسر از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداخت و گفت: _اين طلبكاري كه من مي بينم به خونت تشنه ست بابا!! پدر گفت: _خونش رو مي ريزم! تو فقط بگو بابام خونه نيست! مادر توي آشپزخانه ظرف مي شست و مي خنديد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

جنگ مطبوعاتي!

نمایش مشخصات حسن ایمانی جنگ مطبوعاتي! روزنامه نگار و سردبير جواني، مدت سه سال با يك نويسنده مشهور جنگ مطبوعاتي راه انداخت و هر روز با چاپ مقاله او را مي كوبيد! تا اينكه يك روز براي قتل نويسنده مشهور راهي خانه اش شد!! نويسنده به محض مواجهه با سردبير خشمگين گفت: _ اگه مطمئن هستي با كشتن من فروش روزنامه

سوپ سیروس

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) مقابل در ورودی می رسم. چه ساختمان بزرگی. خجالت می کشم وقتی می خواهم داخل شوم. نمی دانم چرا هر وقت وارد جای جدیدی می شوم، قلبم تندتر می زند. از بین نرده های فلزی چرخان می گذرم. نور خورشید در آنها منعکس می شود. خانمی که جلوی در، پشت میز نشسته نگاهم می کند. آب دهانم را قورت می دهم. خدای من اینجا چقدر بزرگتر از تصورم است

برف_برف(محمّد رازانی)

نمایش مشخصات محمد رازانی برف_برف برف روی شمشادهای پارک نشسته بود، سو سوی آفتاب از لابه لای درختان به چشم می خورد اما زور آنکه از سوز هوا کم کند را نداشت، درختان چنار ابروی برفی به خود گرفته بودند و دکان ها در پهنای خيابان های مجاور با کلاه و زنگوله ای برفی هنوز در خواب بودند. چرخ اتومبيل های نيمه جان، مارپيچ

اولین افسانه ی جهان

نمایش مشخصات آذر جهانی بچه که بودم فکر می کردم رسالت فقط برای پیامبران است و بس. الان فهمیدم من هم خودم یک رسالتی دارم! همه ی ما یک رسالتی داریم. من در این جهان چند راز عجیب پیدا کردم که مایلم این راز ها را با شما در میان بگذارم. این بخش اولین راز من است: یک روز بیایید و افکاری را که هر روز از پل ذهن شما عبور می کند به چالش بکشید

زندگي من

نمایش مشخصات رکسانا کویره زندگيِ من... حتي اگر قسمت نشود در كنارم بماني بازهم هرشب ياد تورا در خلوت خود زنده نگه مي دارم... اي تمام هستي من! نور چشمانم... اگر نباشي سوي چشمانم كم مي شود! كاش زنده نمانم اگر بعد تويي وجود داشته باشد... لحظه به لحظه خاطراتمان را مرور مي كنم و چشمان زيبايت يك لحظه حتي از يادم نمي

بازی روزگار

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) به عکس قدیمی پدرش در حال کشاورزی نگاه می کند. برمی گردد و پشت میز، روی صندلی می نشیند. دسته چکی که بیرون آورده را پر می کند و داخل جیب پیراهن خودش می گذارد و می گوید: -غصه نخور رفیق! درست میشه بخدا! -آخه چطور گودرز جون! نابود شدم. هر چی داشتم رو برد. -پیش میاد، خودت رو ناراحت نکن. حل میشه

صف نانوايي

نمایش مشخصات حسن ایمانی صف نانوايي جلوي نانوايي دو صف تشكيل شده بود. يك صف طولاني براي زن ها و يك صف نسبتا طولاني براي مردها. پيرزن عليل بعد از يك مكث كوتاه رفت آخر صف مردها ايستاد! يكي از مردها گفت: _اينجا صف مردهاست مادر! پيرزن خنديد و گفت: _مرد؟ اگه مردي اينجا بود كه من الان آخر صف نبودم! از كتاب

دل نوشته سردار سلیمانی

نمایش مشخصات فاطمه سادات حيدري چشمانم را باز میکنم و به آسمان مینگردم سلام شهید من! چند روز گذشت از پرکشیدنت و امروز چه قدرآسمان دل تنگ بودن توست این را آسمان طلاییه به من گفت او که آفتاب سوزانش صورتت را نوازش میداد همان طلاییه ای که روزها در دل خاکش عشق را جستجو میکردی و فریاد یا حسین سر میدادی این فراق را چگونه

پر پرواز(۲)

نمایش مشخصات طراوت چراغی بعد از رفتن دخترک خانه از هرگونه صدایی تهی شد ، انگار بعد از رفتن دخترک ما هم حرفی برای گفتن نداشتیم ، نگاهم را به چشمان آرالیا دوختم حلقه های اشک را به وضوح میتوانستی در چشمان رنگی او ببینی، با بلند شدن من از روی کاناپه و برخورد پاهایم به میز ،صدای لرزش شیشه های نوشیدنی بعد از

سندرم فیزیک( اختلال روانی بعضی فیزیک دانان) داستانی عجیب ولی واقعی

بسم الله الرحمن الرحیم شاید این موضوع عجیبی باشد سندرم فیزیک physics syndromeسندرم فیزیک آری سندرم فیزیک ،سندرم و اختلال عجیب ولی واقعی سندرم فیزیک اختلال روانی خاصی است که گرچه قدمت آن به قدمت علم فیزیک است ولی جدیدا این سندرم در دنیای غرب و متاسفانه حتی داخل کشور دامن بعضی ازاهل علم

پر پرواز (۱)

نمایش مشخصات طراوت چراغی از نفرت میترسم ،یاد گرفتم بهر حال هر کسی نظری دارد . از درد میترسم، یاد گرفتم درد کشیدن برای رشد روح لازم است. از سرنوشت میترسم زیرا ،میدانم من توان تغییر دادن آن را دارم . و بالاخره از تغییر میترسم): تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه ها هم روزی قبل از پرواز کردن کرمی بیش نبودن

جرات

نمایش مشخصات حسن ایمانی جرات فرمانده با تعدادي از سربازهايش در خط مقدم به محاصره دشمن درآمدند. فرمانده همه سربازها را دور هم جمع كرد و گفت: _هر سربازي پيشنهادي به ذهنش ميرسه بگه! يكي گفت: _سرباز كه جرات نمي كنه به فرمانده پيشنهاد بده! فرمانده گفت: _اوني كه با جرات تا خط مقدم اومده جرات هر كاري رو داره!

کبوتر سیاه

نمایش مشخصات سعید کنف چیان کبوتر سیاه با سرفه های ممتد خیابان بی انتهایی را طی کرد، خیابان سیاه بود، آسمان سیاه بود، بر در و دیوارها پرچم و پارچه ها و بیرق های سیاهی آویخته بودند. سیاه بود البسه ی که بر تن داشت و حتی چشمانش، روی و صورتش و روح اش، در عین هوشیاری مست بودن را دوست داشت،همه چیز را سیاه می دید از

جيغ

نمایش مشخصات حسن ایمانی جيغ يك بار توي دانشگاهِ هنر درباره تابلوي "جيغ" اثر ادوارد مونك كنفرانس خوبي داد. دو بار به طُرقبه مشهد سفر كرد براي تماشاي جنگل جيغ!. سه بار فيلم "جيغ" اثر وس كريون را از اول تا آخر ديد! چهار ماه بعد از ازدواج با اولين دعوا و جيغ زنش، يك ماه از خانه فراري شد!! از كتاب "سه

آخرین انسان

نمایش مشخصات علیرضاهزاره آرام آرام به سمت پله ها می رفت پرپیچ‌و خم چراغ ها نوبت به نوبت چشمک می زدند اما دنبالش بودند او آخرین بود نفس نفس می زد در پشت سرش شکست به عقب نگاه نمی کرد فقط سریع شروع به حرکت کرد پله ها را دو به دو پشت سر می گذاشت صدای پایی از پشتش نمی آمد خنده ای ترسناک تمام پله های را دربر

عشق او

نمایش مشخصات رکسانا کویره - [x] روزهاي اول بود كه حس ميكردم عاشقش شدم انگار.. نگين دندون ش وقتي كه مي خنديد برق خاصي داشت! انگار بيشتر جذبم مي كرد ...هربار بيشتر از قبل بهش دقيق مي شدم! دندون هاي مرتب و سفيد زيبا كه موقع خنديدن بيشتر برق ميزد! از خنديدن هاش لذت مي بردم... انگار وقتي كه مي خنديد منو با خودش مي برد توي يك دنياي ديگه

داستانک : شماره 103

نمایش مشخصات ابوالقاسم کریمی در یه غروب پاییزی که نم نم بارون شهر رو خیس کرده بود با دوست دخترم داشتیم تو پیاده رو قدیم میزدیم می گفتیم و می خندیدم وَ حسابی خوش می گذروندیم تا اینکه پیر مرد مُسنی که داشت از کنارم رَد میشد آهسته دَرِ گوشم گفت: "پسرجان ، مواظب باش ، اینجا برای شاد بودن ، مجوز باید داشته باشی"

جلسه جنگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی جلسه جنگ نقشه روي ميز پهن شد. معاون رئيس جمهور عينكش را به چشم زد. ژنرال كين درباره شهرهاي روي نقشه و كشتار غيرنظامي ها گفت و وزير هم درباره بودجه جنگ. ژنرال ماير ليست تجهيزات را خواند و نماينده مجلس هم دو پيشنهاد داد. جلسه كه تمام شد ژنرال ماير يك تفنگ آب پاش خريد و به سرعت خود را به جشن تولد نوه اش رساند

عاشورا

sبسمه تعالی جمله کوتاه من : نام حسین (ع) , شرم قلب عارفان است نویسنده : سید محمد حسین شرافت مولا

دوست

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) دستکش ها عایق خوبی برای جلوگیری از سردی فرمان نیستند. پُکی بر سیگار می زند و طعنه به سرما. دوچرخه دارد ولی قدم برمی دارد. فریادِ بچه گربه ای که از مادرش دور شده، گوشش را می نوازد. از شنیدن صدای میو لذت می برد. خیابانِ نیمه تاریک همانند گورستان های متروکه سوت و کور است. باد هوهوکشان می وزد

آه آناستازیا دخترم (0)

نمایش مشخصات بهروزعامری مادر بزرگم که مادرِ مادر بزرگ توهم بود،شبها قصه تعریف می کرد که شاهزاده خانوم در بند از وزیر خردمند می پرسد : وزیر چگونه رها شوم؟ وزیر خردمند می گوید : نخست اینکه برو و نایست ؛ دوم سر راه هر دری بسته بود بازکن و هر در باز را ببند هر موجود بسته ای را آزادو موجود رها را به زنجیر بکش

خدا را سپاس

نمایش مشخصات حسن ایمانی خدا را سپاس با نگاه به تكه هاي ابر گفت:_خدا را سپاس. چه ابرهاي زيبايي!... با بارش باران گفت:_خدا را سپاس. چه باران دلنشيني!... بعد از باران هوا خنك شد. نفس عميقي كشيد و گفت:_خدا را سپاس. چه هواي خوبي!... وقتي براي سخنراني خود را به سمينار رساند و پشت تريبون قرار گرفت خيلي از حاضرين

گوک،کل بخش اول

نمایش مشخصات بهروزعامری این داستان واقعی است می دانستم خواهر زاده ام خانوم (گ) دراین زندگی مشترک به مشکل می خورد ، اما عادت ندارم این دانستن را مرتب برخش بکشم هرچند این ازدواج آنقدر بیهوده بود که مطمئنم اگر شماهم جای من بودید به هزار دلیل محالفت می کردید اما من فراموش کرده ام الان در جنوب میدان آزادی قرار

سخنرانی

نمایش مشخصات لویذا هدایتی همه ي حاضران دست زدند. چند نفر قصد سوت کشيدن داشتند که با نگاه غضبناک سخنران- که آمده بود از داستان خود در برابر منتقدش دفاع کند و به قول خودش دست به افشاگري فرهنگي بزند- منصرف شدند. دستش را بالا آورد و صفحه اي از مجله ي مورد نظرش را به همه نشان داد. به پايين صفحه اشاره کرد:" در اين قسمت شما مي توانيد توهين مسئول اين صفحه را نسبت به من ببينيد

آقای کثیف

نمایش مشخصات سعید کنف چیان آقای کثیف یک شب سرد زمستانی،با یک عالم رویاء که آقای کثیف را فرا گرفته بود سیگار و دوباره سیگار خیلی آرامش بخش بود. زندگی با رویاهایش زیباست و خوشا به حال کسی که رویاءاش راه به حقیقت داشته باشد.آقای کثیف بازنشسته یکی از ارگانهای نظامی بود ولی با شصت سال سن هنوز خیلی خوش تیپ و دل

افکار کودکانه

نمایش مشخصات علیرضاهزاره در کودکی ام در آرزوی زندگی پرتنش بودم دوست داشتم هرروز چالش جدیدی داشته باشم میخواستم هیجان تمام زندگی ام را در آغوش بگیرد با دوستانم عهد می بستیم که سالها و تا آخر عمر با هم باشیم در غم ها ، شادی ها با هم باشیم مانند کودکی در کنار هم روزها و ماه ها هرروز باهم باشیم بگوئیم

گمشده ای می جویم!

نمایش مشخصات سعید کنف چیان گمشده ای می جویم! نویسنده: سعید کنف چیان امروز هم او را دیدم که از پشت پنجره خانه نگاهش خیره به من بود, با لبخندی ملیح مانند روزهای دیگر, چه آن روزهای غم زده زمستانی و چه در این تابستان تلخ, تنها دلخوشی ام گشته است, نمی دانم ولی برای دیدنش دلم پر می کشد, شوق نفسم را بند می آورد و قلبم به پرواز در می آید

آتش و کاغذ

نمایش مشخصات محمد مهدی محمودی نور آفتاب به _ دخترک دست فروش ، که به پارگی لباسش خیره شده بود _ می تابید. ناگاه پروانه ای هفت رنگ توجه کودک را به خود جلب کرد. کودک از روی سبزه زارهای بوستان برخاست و به تعقیب آن پروانه پرداخت. پس از دقایقی اندک ، پروانه بر روی شمشادهای سرسبز نشست . دخترک آنقدر غرق پروانه شده بود که متوجه سنگ مقابلش نشد و زمین خورد

خواب

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی 2 sگاهی مثل یه ادم متوهش زود از خواب پامیشم و درگیر اینم که نوبل رو جز اهدافم بذارم یا نه ،گاهی به فکر صبحانه و گاهی در فکر گناهی تازه گربه ی تجاوز کننده به سگ ام که اسکیزوفرنی داره پای تلویزیونه..... . رادیو باز میگوید :این صبح دل انگیز بهاری بر همه شما مستدام و پراز نشاط باد.


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1