آخرین مطالب نقد آموزش عمومی

آخرین داستان های ارسالی

سيب قرمز

نمایش مشخصات حسن ایمانی sسيب قرمز يك سيب قرمز از پربارترين درخت باغ پايين افتاد و به خاطر شيب تند زمين ، قِل خورد و قِل خورد تا رسيد سرِ سفره ناهار چوپانِ درستكار! سه روز پيش، چوپانِ درستكار از كار در همين باغ اخراج شده بود! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(13) قسمت آخر

نمایش مشخصات بهروزعامری حرفاش به تنم زلزله میندازه گاهی بشکل دیو میشه گاهی بشکل فرشته و بیشتر وقتها شلم شوربایی از هردو پاهام تیرهای بدی میکشه احساس میکنم نگاه سگش که به منه لحظه ای خوردنی و گاهی مثل سگ هاره بطرفش میرم شکل هاربودنش کم میشه بیشتر خوردنی بنظرم میاد اگه بهش دست بزنم دیگه هار نیست همیشه یک

مسخ زرافه ای من

نمایش مشخصات بهزاد ساوانا شب را به خواب میروم و صبح که از خواب بلند میشوم حس میکنم پاهایم کرخت شده اند انگشتانم را حس نمیکنم و کم کم احساس میکنم که از شکل طبیعی خودم که یک انسان نگون بخت است خارج شده ام و درون خانه کوچکم تک و تنها به زرافه ای بزرگ تبدیل شده ام از کجا فهمیدم که زرافه شدم را نمیدانم شاید برای

دنیای عجیبی ست!!

دنیای عجیبی ست! من با تمام دلتنگی ام در فکر تو، و تو با تمام بی خیالی ات در خیال من... هر چه می کنم تا بین من و تو نقطه اشتراکی باشد، نیست که نیست ای کاش بین این همه بودن های خیالی، قصه ای عاشقانه شویم. تا کلاغ قصه ها خبر با هم بودنمان را به خانه اش برساند...! در عالم با تو بودن زندگی

ايست!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sايست! نگهبان از بالاي برج فرياد زد: _ايست! ايست! تكون نخور، وگرنه... مردي از لاي خارها بلند شد و گفت: _اگه مي دونستي اوني كه ايست حاليش نيست چه مي كنه ، ايست نمي دادي! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دختری که دیگرنبود

نمایش مشخصات علیرضاهزاره سرسبز استوار محکم بر خاک چنگ زده منتظر افراد یکی بعد از دیگری از کنارش می گذشتند خوشحال بودند ان را بعنوان سنبل زیبایی و پاکی مشناختند اما منتظر بود دیگر گنجشک هارا مناسب نمیدید نیمه های شب وقتی نظاره گری در پارک نبود دختری که با عجله از کنارش می گذشت را زیر نظر داشت

نتهای یک جدال(۳)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور انتهای یک جدال ( #قسمت_سوم ) «...به هوش که آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و بالای سرم او بود و ناله های شیرین که مدام میگفت:« ای مرد ببین چه بلایی سرمون اومد. آخرش هممون رو بدبخت میکنی با این کارا.» بگذارید نامش را هم بگویم که، او بودنش شما را اذیت نکند. نامش علی است و چون شغلش کار با چوب است به او اوستا چوبکار هم میگویند

قبله گاه

نمایش مشخصات داوود فرخ زاديان در انتخابات مجلس در شهر کوچک خودشان برنده شده بود و آمده بود تهران پیگیر کارهای خانه و سکونتش. همشهری های مقیم تهران سر اینکه شب نماینده جدید خانه ی کدام یک بخوابد با هم رقابت داشتند، خودش بود و برادر بزرگترش و رییس ستاد انتخاباتی اش، هر شب خانه ی یکی از همشهری ها می خوابید، شنیده

مریم...................

به نام آفریننده عشق: نظر فراموش نشه. یه دختر؟...یه دختر؟.....اسمش؟....هه حتی خودشو هم یادم نمی یاد"چه برسه به اسمش. پیری هست وحافظه داغون من. هر چی تو ذهنم کنکاش می کنم به جایی نمی رسم. آهان اسمش مریم بود "مریم زمانی اهل جنوب سرزمین عشق. دختر خوب محلمون. ازخانمی کم نداشت »باوقار ومتانت و

من یک دخترم.

نمایش مشخصات لیلا کوت آبادی خواب دیدم، پسر شدم، پدرم خوشحال بود، مادرم نیز، خواهر نداشتم، قبل از تولد مرده بود. خواب دیدم، بزرگ شدم، همیشه دور از همه، خواب دیدم، عاشق شده ام.. عاشق دختری ک آرزو داشت پسر باشد.. و عشق برایش سخن سختی بود.. ب او گفتم.. بیا جای من تو پسر باش، من دختر، ب شرطی اما، ک بعد از تولد

زنبورداري

نمایش مشخصات حسن ایمانی sزنبور داري با دستور خان ، يك راس گوسفند توي ده ماند با چهار تا چوپانِ محافظ و دويست راس گوسفند با يك چوپان در صحرا! از وقتي كه دختر ميرزاقلي شرط كرد: _ زن خان نمي شم تا زنبورداري ياد بگيره!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(12) از سیزده قسمت

نمایش مشخصات بهروزعامری راه افتادن نیت اولم بود پس از چند قدم وامیستم الآن کجاهستم واز کجا باید برم بله به اون محله ی نکبت توی راه فقط بگیسو فکر میکنم بکسیکه که ته عمرمه ندیده بودمش شاید مادرم بود جوردیگری بود این شکلی نبود اگر قوه دیدن آدم راه بیفته میفهمه اون چیزایی که قبلا دیده همشون مجسمه بودن اصلی

ششش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سیاست ! مرد که اهل سیاست بود و پستی و بلندی های سیاسی را پشت سرگذاشته بود . به پسرش رو کرد و گفت : پسرم ! هرگز وارد دنیای سیاست نشوید که سیاست عرصه ی زد و بندها و میدان مرد و نامردی هاست. پسرم ! سیاست آن قدر کثیف است که پدر فرزند را و برادر؛ برادر را می فروشد. احمقانه است که به دوستان سیاسی اعتماد کنیم

بره و آتش

نمایش مشخصات اصغر محمودی بره ایی در جنگل آتشی به پا کرده بود و گرد آن می چرخید . همچون پروانه ایی گرد شمع . در چشمانش چیزی جز سرخی آتش نبود . الاغی سر رسید و نظارگره بره و آتش شد . سپس پرسید : آتش برای چیست ؟ می خواهی جنگل را بسوزانی ؟ بره گفت : نه . می خواهم خفته گان را بیدار کنم . الاغ: با این آتشی که تو راه انداخته ایی زنده گان هم خواهند سوخت چه رسد به آنهایی که خوابیده اند

رستگاران 2

نمایش مشخصات محمد علی قجه بی بی که دلش عین سیر و سرکه می جوشید با دستهای لرزون عصاش رو فشرد و سایه ها رو توی افق دریا دنبال کرد . افق سرخ رنگی که با موج ها می رقصید و با لهیب داغ آفتاب بخار می شد و به آسمون می رفت ، مثل نگاه خسته و پیر یه مادر که ناامید میون قایق ها دنبال گمشده ش می گشت . گمشده ای که همه وجودش بود و امید به زنده بودنش

نتهای یک جدال(۲)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور نتهای یک جدال ( #قسمت_دوم) «او نه مرا می دید و نه خودش را. مدام به او اصرار میکردم به خودت اهمیت بده و از این پریشانی بیرون بیا اما کجا بود گوش شنوایی که این حرف ها را عملی کند.جالب اینجاست که سلیقه ی خوبی هم داشت اما تمام بازار را زیر و رو می کرد تا یک پیراهن انتخاب کند.عید سال قبل بود

تاب بازي

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتاب بازي پدر بعد از اينكه گره هاي كوري به طنابِ تاب انداخت ، اول خودش سوار تاب شد! جيغ و داد دختربچه به آسمان برخاست! مادر او را در آغوش گرفت و گفت: _بابا يه بار روي تاب مي شينه كه تو تا شب روي تاب بشيني! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

نتهای یک جدال(۱)

نمایش مشخصات مهدی حبیب پور ???????????? «آرام تر از همیشه بود. چشم هایش قداست خاصی داشت، صدای نفس هایش را بهتر از هر شبی میشنیدم، قدم هایش آنقدر آرام بود که همچون نسیم نوازشگر شب خود نمایی میکرد. تازه آمده بود، انگار خودش نبود، خسته اما با آرمشی عجیب. برایم عجیب بود، آن شب جواب سلامم را نداد و بدون توجه به تمام تغییرات اطرافش ، راه را به سمت اتاق خصوصی اش کج کرد

ديوانه و روانپزشك

نمایش مشخصات حسن ایمانی sديوانه و روانپزشك مردِ ديوانه توي مطب پيراهنش را پاره كرد و فرياد زد: _من يه روانپزشكم روانپزشك! ديوونه م كرديد از بس نفهميديد! روانپزشكِ مطب گوشي را برداشت و به منشي گفت: _فوري يه ليوان آب خنك بيار تا سرمو نكوبيدم ديوار!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

ایربگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی یه روز قرار شد سه تا آموزگار خانومو برسونم یکی از روستاهای حومه ی شهر . رفتم سر قرار . دوتاشون سوار شدن . سومی چند قدمی با ماشین فاصله داشت . چون طول کشید برگشتم و نگاش کردم . پاورچین میومد . یه چیزیش میشد . چادرشو هی با دست مینداخت جلو . انگاری چیزی رو قایم میکرد . ای شیطون !!!! این که دیگه پنهون کاری نمی خواد

ريشتر

نمایش مشخصات حسن ایمانی sريشتر! استاد بنّا همانطور كه آجر روي آجر مي گذاشت گفت: _ چه خونه اي بسازم!! آوار بشه اين ريش هارو از ته مي زنم! كارگر پرسيد: _يعني در مقابل چند ريشتر مقاومه؟ استاد بنّا گفت: _بي سواد! گفتم ريش نه ريشتر! حالا ريشتر چي هست؟ از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

دخترک قصه من .....

نمایش مشخصات طراوت چراغی شب از نیمه گذشته بود ،دست،باران رابر دل شیشه می کوبید و بی مقدمه شروع به نوشتن کرد. قصه اش میدانی چیست؟ ماجرای دخترکی تنها بود دخترکی که شبها در خیابان ها پرسه میزد و روزها در میان عابران محبت را گدایی میکرد . دختری در آنسوی غربت .به قول شاعر زبانش سگی شده بود،آسمان بی محابا و با شلاق های تند و صداهای بلند شروع به گریستن کرد

در كتابخانه

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدر كتابخانه سه دانشجو وارد كتابخانه شدند. دانشجوي ارشد عمران رفت سراغ كتاب "راه"! دانشجوي كارشناسي رياضي رفت سراغ كتاب "راه و رسم"! دانشجوي ترم يك جامعه شناسي رفت سراغ كتاب "راه و رسم بچه داري"! كتابدار داشت جدول حل مي كرد! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ذهن مسموم

نمایش مشخصات اصغر محمودی شب، تاریکی و سکوت . وهم و خیال. سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ .‌انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن باد در میان کابل های تیر چراغ برق بر خواب رفته بود . ترس بر چشمانم خیره شده بود و به نرمی نوازشم می کرد

آلبوم عكس

نمایش مشخصات حسن ایمانی sآلبوم عكس مادر به سه پسر تنبلش گفت: _ پاشيد بريم همون پاركي كه عكس هاي قشنگي ازش دارم! پسر بزرگ گفت: _عكس هاي پارك رو ببينيم كافيه! مادر گفت: _ آخه كسي پيدا نميشه بره آلبوم عكس هارو بياره! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

گیسو (8)

نمایش مشخصات بهروزعامری هنوز خنکای نوشابه تو وجودمه و سنگینی کِیک هم که هنوز دستمه دوباره کمرم کمی خم میشه همون که جلو خانوم عین تیربرق راست شده بود خیلی درست وایساده بودم حتی صدام نمی لرزید سعی میکردم تو دماغی نشه حالا دوباره قدمهای مرددم داشت بطرف انتهای کوچه سرعت می گرفت که صدای نعلین زنی از پشت سر

آخرین سجده

آخرین سجده شش ساله بودم ، هنوز خوب یادم هست ، هنگام نماز ظهر بود ، پدرم طبق معمول سرکار رفته بود ، مادرم تازه سبد خرید را گرفته تا به مغازه برود ، برادر و خواهرم بزرگترم هنوز از مدرسه نیامده بودند ، و برادر و خواهر کوچکتر از من خانه عمویم رفته بودند ، در این خانه ، من بودم ، مادر بزرگ و پدر بزرگم

گیسو (9)

نمایش مشخصات بهروزعامری سعی میکنم اول خودمو خوب خیس کنم انگار آب به بدنم نمی چسبه باید زیاد زیر آب گرم بایستم وقتی مدتی میگذره تازه بوهای بدنم رو یواش یواش حس میکنم قبلا نمی دونستم بو چیه انگار حِسّام داره بکار میفته می خوام شروع کنم به شستن بدنم انگار شستن یادم رفته از یه جایی شروع میکنم روشورو مالیدم

از هر ده تا یکی!

نمایش مشخصات حسن ایمانی sاز هر ده تا یکی! سه فوتبالیست جلوی عکاس ایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. عکاس ده تا عکس گرفت. فوتبالیست اول گفت: _یه دونه عکس خواستیم نه ده تا! عکاس پرسید: _از هر ده تا شوتی که میزنی چند تاش گل میشه؟... از کتاب "فقط سه دقیقه!" حسن ایمانی

سگ

نمایش مشخصات اصغر محمودی روزی برای گردش به تپه های نزدیک شهر رفته بودم که سگی را در حال زجه و زاری دیدم . پرسیدم : چرا اینقدر ماتم زده و اندوهگینی ؟ گفت : از هم نوعان شما در این سرزمین . گفتم : چگونه ؟ گفت : مدتی پیش هنگامی که می خواستم از سرزمین شما بگذرم در کنار مزرعه ای برای استراحت ایستادم .گوسفندی را دیدم

قاتلین بالفطره

نمایش مشخصات آرش شهنواز از زمانی که بازنشسته شدم ، همین جا رهایم کرده اند. نه کسی به سراغم می آید و نه کاری به کارم دارد. گویا پاک فراموش شده ام. اما اوضاع همیشه بر این منوال نبود. روزگاری هر وقت که می خواستند ، خون به پا می کردم ! کارم دقیق و بی عیب و نقص بود و آسایش را از پرنده ، جهنده ، خزنده و چرنده ربوده بودم

شب عشق

نمایش مشخصات مسعود رضایی چند سال پیش بود شب شام غریبان با مادرم رفته بودیم شمع روشن کنیم که گوشیم زنگ خورد،دختره بود جواب دادم گفت:علی کجایی دلم گرفته امشب همه با عشقشون میرن شمع روشن میکنن و من بدبخت هم باید تنهایی بشینم خونه و غصه بخورم. گفتم:آماده شو تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت که بریم قدم بزنیم. رفتم

توپ و زمين

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتوپ و زمين فضانورد اول: _ از كاردستي دوران بچه گي چيزي يادت هست؟ فضانورد دوم: _ با گواش روي توپ بازي كوه و جنگل مي كشيدم مي شد كره زمين! ... بعد از اين حرف نگاهي به كره زمين انداخت كه به اندازه توپ بازي ديده مي شد. از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

راه آسمان

نمایش مشخصات محمد علی قجه میان کلبه گلی در دل جنگل تاریک ... روی پنجره سرد ، کودک با نفس پیغام گذاشت. تا شاید پدرش از راه بی بازگشتی که پیش روی فرزندش پیچ و تاب می خورد برگردد. آن شب حتی ماه هم که دلگیر و کدر بود هیچ صدایی جز ناله بوف پیر جنگل نشنید. سپیده دم از راه رسید ... کودک که تمامی طول شب در انتظار بود از فرط خستگی به خواب رفت

جای خالی

نمایش مشخصات طراوت چراغی امروز باز هم به سراغ دفتر خاطراتمان رفتم . همان دفتر سبز رنگ که هر وقت من خاطراتمان را درونش می نوشتم . تو با لبخند بازش میکردی . برگه های کاهی اش را خیلی آرام ورق میزدی و با دقت میخواندی ،جای انگشت هایت هنوز که هنوز است لا به لای برگهای دفتر جا خوش کرده است. امروز به خیابان رفتم در همان پارک و روی همان نیمکت همیشگی نشستم

رستگاران

نمایش مشخصات محمد علی قجه حسین علی روی شونه ام بود و هنوز تب شدید داشت ... به خودم نهیب زدم : پاشو ، دختر برو یه کاری بکن . آخه تا کی باید ساکت باشی و حرف بخوری ؟ بلند شدم و رفتم سمتش تا هر چی فحش توی دلم جمع کرده بودم یه هویی بریزم توی صورتش . اما به دور از شان یه زن خونواده دار بود که با مردی توی جمع فحاشی کنه

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری اسب شدن ! الاغ پیش اسب رفت و گفت : اگر من بخواهم اسب شوم چه کارهایی باید انجام دهم. اسب لحظه ای تامل کرد و گفت : این کار نشدنی نیست. شکل و قیافه و صدای شما با ما فرق می کند. الاغ گفت : خودم را گریم می کنم مثل آدم ها که ظاهر شان را موجه جلوه می دهند. اسب گفت : به فرض که این کار را کردید با عرعرت چکار می کنید

گیسو(10)

نمایش مشخصات بهروزعامری بعد از غذاوبلافاصله برایم چای آورد چقدر با مزه و خوش عطر بود چقدر استکانها تمیزو براق بودن سینی چای از تمیزی برق می زد اولین بارست که تمیزی را میبینم وازآن لذت می برم بعد از خوردن چای بهم گفت تو اون اتاق برات جا انداختم می خوای استراحت کن چیزی نگفتم رفتم ومثل بچه آدم خوابیدم اتاق

گیسو (11)

نمایش مشخصات بهروزعامری موندنم طولانی شد تو این مدت بیشتر بهم نزدیک میشدیم من بیشتر با احتیاط بودم اما سعی میکردم فقط احتیاط باشه نه ترس یه روز که خیلی بهم نزدیک شده بودیم و با هیجان بهم گفت من بهترینوقشنگترین مرد روزمینم کیف کردم هیچکس تا بحال اینو راست یا دروغ بهم نگفته بود اگه مادرم هم همچین حرفی بهم

گذر فصلها

نمایش مشخصات طراوت چراغی روزها از پی هم میرن و هر سال ما به آیندمون نزدیکو نزدیک تر میشیم . آینده ای که خیلی از ما کنجکاوانه منتظرشیم . و بعضی از ما ها از آینده میترسم و همیشه دوست داریم تو حال زندگی کنیم .این وسط از گذشتمون خاطره های تلخ و شیرینی به جا میمونه . که البته باید بگم که همین خاطره ها هستن که چاشنی زندگی ما ان

نهرآب

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس وقتی از خواب بلند شدم بخاطر بیماری که دارم تمام بدنم بی حس است. مدتی باید در رختخواب نرمش کنم تا مقداری از بی حسی بدنم کم شود تا اعضا بدنم بحالت تقریبا عادی برسد.اب جریان دارد البته در مجموع خوب هستم،مقداری بی حسی در عضلات دست و پا دارم که با حرکات کششی و نرمش در ساعاتی از روز سعی میکنم فعال باشم

گیسو 7

نمایش مشخصات بهروزعامری اما باید برم گاهی استخونام تیر می کشه بیتابی بسراغم میاد کسی جز حاج نعمت تو ذهنم نمیمونه یا دستش که داره یه بسته رو بهم میده نه اون دستش که پولو می گیره اما گاهی آقا نعمت خودش کلا مواده، کتش ،صورتش ،پاهاش همه ی وجودش با دورو بریاش ؛ اگه بهش برسم فقط یک تیکه کوچیک از دیوار خونَشَم

آن روز بارانی

سلانه سلانه و به اکراه به سمت خانه می رفت. به اطراف نگریست، مه غلیظی فضا را پوشانده بود. بجز صدای گام های خود روی زمین یخ زده، صدایی دیگر نمی شنید. سوزی که مغز استخوانش را می سوزاند، آزارش می داد. سر را در زیر یقه ی پالتو کرده و کلاه پشمینش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود. دستهایش در

دردِ بزرگ

نمایش مشخصات حسن ایمانی sدرد ِ بزرگ! پيرمردِ غمگين به دكترش گفت: _ هزارتا درد دارم! گوش درد ، چشم درد ، پا درد ، سر درد ، كمر درد ... دكتر چشم هايش را تنگ كرد و گفت: _ درد بزرگ منم اينه كه واسه سي و هفت ميلياردم هيچ برنامه اي ندارم! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درد و درمان

روزی روزگاری، یه درد ی داشتم ته قلبم یه نفر از راه رسید و ادعا کرد که همدرد است، من هم که در پی همدم! دردم را که فهمید، نقطه ای به آن اضافه کرد و شد 'دزد' از سادگی ام سو استفاده کرد و دزدید... یکی دیگر آمد، مدعی مرام و معرفت...گفت دزد را میگیرم دزد را که نگرفت هیچ، 'دال' را پاک کرد و 'میم' گذاشت، دزد شد مزد، مزد کاری که نکرده بود را گرفت و رفت

نگارین یار بی وجدان

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی سلام علی! نمی دانم این چندمین نامه ای است که برایت می‌نویسم. حتی نمی‌دانم این نامه را می‌دهم بهت یا مثل نامه‌های قبلی آتش شان می زنم. در این سال‌ها نامه‌های زیادی نوشتم که عاقبت تمامشان یکی بود. مثل عاقبت من و تو... مثل عاقبت بچه ای که من و تو با هزار امید و آرزو به این زندگی دعوتش کردیم

تو بگو دوستت دارم

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده - بابایی؟ + جانم! - فردا تعطیلی؟ + نه عزیزم ، فردا هم سر کار میرم. 2 تا دیگه بخوابیم تعطیل میشم - دوتا خیلی زیاده، من تو خونه حوصله ام سر میره ، مامان هم که هیچ وقت حوصله بازی کردن با من رو نداره ! + اشکال نداره ، عوض وقتی تعطیل بشم به اندازه همه روزها که رفتم سر کار باهات بازی می کنم

پالتو

نمایش مشخصات حسن ایمانی پالتو هوا سرد بود. تا پسرِ دستفروش به مترو رسيد ، مرد جواني پالتويش را درآورد و روي دوش او انداخت. با رسيدن قطار هر دو سوار شدند. مرد جوان در دهمين ايستگاه پياده شد. نرسيده به ايستگاه يازدهم ، پسرِ دستفروش پالتو را به دست گرفت و گفت: _ پالتو دارم پالتو! از پوست خرس!... از

کمک کن تا خودم را بشناسم(۲)

«کمک کن تا خودم را بشناسم ادامه ی داستان قسمت دوم روزها می گذشت و جوجه تیغی کوچولو تنها وتنهاتر می شد،او دوستان مهربان خودش را از دست داده بود و حالا تنها گوشه ی اتاق غمگین می نشست و ساعت ها به نقطه ای خیره می شد یک روز گرم آفتابی تیغی کوچولو تصمیم گرفت تا کنار رودخانه برود

شش تا داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری طلوع ! راوی صحنه ها را که دید اشک هایش جاری شد و بر زمین نشست .از دور نیزه ها را دید که می درخشند. آهی کشید و گفت : خورشیدی که بر نیزه طلوع کند هرگز غروب نخواهد کرد. نصیحت ! پدر رو کرد به پسر و گفت : پسرم ! باید سرت به سنگ بخورد تا از این راه برگردی. پسر خندید و گفت : پدرجان ! این نصیحت

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی قسمت دوم که همون خانومه با لبخندی که رو لبش نقش بسته بود. نزدیکم شد و گفت : نترس عزیزم ..... آب دهنمو به سختی و البته با یه کم ترس قورت دادم، و تلاش خودمو کردم که واسه یه بارم شده اولین جمله ای که به ذهنم رسیده رو بگم به سختی کلماتو کنار هم چیدم،و گفتم اینجا کجاست؟ لبشو باز کرد که

توهم

نمایش مشخصات اصغر محمودی عید داشت می رسید و همه تو حال و هوای خرید بودن .منم واسه اینکه بگم هستم . رفتم خرید . تو مسیر لیست خرید و مرور میکردم : پسته ، فندق،بادوم ، بادوم هندی و تخمه ژاپنی همه رو جدا جدا می خرم بعد تو خونه مخلوط میکنم تا چشه مهمونا چارتا شه . مخصوصا طرف زنم . فکرشو بکن وقتی مادرزنت بیاد و چشش به همچین آجیلی بیفته دیگه کور نشه حتما چشاش از کاسه میزنه بیرون

بزغاله ها

نمایش مشخصات سعید فلاحی (زانا کوردستانی) بسمه تعالی یکی بود یکی نبود، توی یک کوهستان دور، میون کوه های بلند، یک کلبه بود. توی اون کلبه خانم بزی با بزغاله هاش زندگی می کردند. خانم بزی، مادر سه بزغاله ی زبر و زرنگ و خیلی قشنگ به اسم های شنگول و منگول و حبه ی انگور، بود. شنگول و منگول، دو قلو بودن و حبه انگور کوچیک‌ترین بزغاله خانم‌بزی بود

به کجا؟

نمایش مشخصات علیرضاهزاره فریاد میزد کسی صدایش را نمی شنید تنها بود در چاهی در شلوغ ترین خیابان شهر زمزمه میکرد نام ها را افراد را قیافه هارا لباس هارا اما کسی جوابگو نبود توجهی نبود نگاهی نبود فقط می رفتند که بروند به کجا؟ جایی نبود ساعتها وقت عقربه ها می رفتند خورشید باد ابرها می رفتند عمر می رفت اما به کجا؟ مقصد کجاست؟

سوغات کربلا

تا محرم چیزی نمانده بود ، یک شب بعد از نماز مغرب و عشا دیدم همه نماز گزاران با یکی از زائرین عازم کربلا خداحافظی میکردند ، من هم نزدیک رفتم بعد از احوال پرسی گفتم وقتی به زیارت آقا امام حسین ع رفتید سلام بنده حقیر را برسانید ، و خداحافظی نمودم. مدتی از این ماجرا گذشته بود یک روز از

تونل

نمایش مشخصات مسعود رضایی چند وقت پیش بهم زنگ زد گفت داش علی اعصابم داغونه خسته ام از همه چی گفتم مگه من مرده باشم داداشم بد باشه پاشو بیا تهران خودم میسازمت فرداش دیدم گوشیم زنگ خورد حامد بود گفت علی داداش تهرانم...ترمینال ازادی منتظرتم.... باور نمیکردم بیاد....ولی اومده بود. سریع پاشدم لباسامو پوشیدم .

مرگ موقتی

نمایش مشخصات طراوت چراغی به نام یزدان به نام ایران قسمت 1- من متعلق به نسلی گمشده هستم و تنها در حضور کسانی که گمشده و تنها هستند راحت هستم. با صدا هایی که اطرافم به گوش می رسید، چشمامو باز کردم همه چیز جلوی چشمان مبهم و تار بود. که یه نفر خیلی آروم نزدیکم شد و گفت:حالت خوبه!!!! خز خز سینه ام اجازه صحبت کردنو ازم گرفته بود

سفارش مدیر

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سرانجام به جایی خواهیم رسید. من سعید، یک جوان 27 ساله و جویای کار هستم. از شاگردان ممتاز تحصیلی بودم که فوق لیسانسِ نرم افزار را از دانشگاهِ دولتی گرفتم. بعد از آن عازم اجباری شدم و 21 ماه در مریوان خدمت کردم. آنجا یکی از بهترین دوستانم را وقتی روی مین رفت، از دست دادم. از اجباری همین خاطره ی بد، در ذهنم ماند

دیوانه

هر روز او را از پنجره¬ی اتاق کارم می¬بینم¬. برنامه¬ی هر روز او این است که، کتِ کرم رنگ به تن می¬کند. پیراهنِ خود را تا بالاترین دکمه می¬بندد، درحالی که شلوارک به پا کرده است. بعد دست¬هایش را در کتونی¬های خود می¬کند و پای برهنه شروع به دویدن می¬کند. رضا دیوانه را می¬گویم. اسم او را سید آبدارچی شرکت می¬دانست

کمک کن تا خودم را بشناسم

قصه ی« کمک کن تا خودم را بشناسم » قسمت اول روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و در کنار رودخانه ای زیبا عده ای از حیوانات خوش و خرم زندگی می کردند. کلاغ خبر چین،جغد پیر،موش با هوش،خرس مهربان ، خرگوش مادر با بچه‌های قد ونیم قدش،روباه مکار،جوجه تیغی زرنگ ولاک پشت دانا، حتی شیر بزرگ که سلطان جنگل بود

بهشت همین جاست

نمایش مشخصات محمد علی قجه پیرمرد بارکش آن روز نتوانسته بود پولی درآورد ... به ناچار با جیب خالی به سوی خانه راه فتاد . در راه به نانوایی رسید . پولش به یک قرص نان کفاف نمی داد . پس کنار دیوار تکیه زد و غرق در حسرت آنهایی را که راحت نان می گرفتند و می رفتند نظاره کرد . حتی کبوتر ، کبجشگ و گربه هر کدام تکه نانی بر دهان گرفتند و رفتند

خردهِ پول

نمایش مشخصات حسن ایمانی sخردهِ پول كارمندِ بانك گوشي را چسباند لب دهان و گفت: _ توي حسابتون ششصدو چهارده ميلياردو صدو پنجاه ميليونو خرده اي داريد! صداي پشت گوشي گفت: _ از بس خرده پول هارو به حساب نياوردي يه كارمند بيچاره موندي!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

بهار قمر

نمایش مشخصات بهار قمر چه بلایی سرم اومد؟همه چی داشت خوب پیش میرفت تا تو اومدی...جوری با اومدنت توی یه لجن زار گیر کردم که تا همین لحظه نتونستم خودمو نجات بدم..اون موقع ها که امید به نجات داشتم پیش روانشناسی میرفتم که میگفت:کسی رو مقصر ندون و مقصر خودم هستم ولی من نمیتونم تو رو مقصر ندونم...این حرفا چرته

گیسو (6)

نمایش مشخصات بهروزعامری حالا دیگه میرم که حاج نعمتو ببینم انگار دیگه این سکه آخرین سنگرمه اگه ازدستش بدم دوباره سیخ و خماری ، زیر پل و شرشر قدمها و بازم کرختی اما میرم اینطوری بهتره شاید سکه دومم پیدا کردم اما نه آدم وقتی سکه پیدا میکنه که بفکر پیدا کردنش نیست اما وقتی بفکر پیدا کردنش باشم عمرا دیگه سر

شخص مورد نظر

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس با معرفی نامه وارد محل کار جدیدم شدم،و با احوالپرسی سراغ اطاق سرپرست قسمت را گرفتم مرا راهنمایی کردند. با خوش رویی معرفی نامه را تحویل دادم و منتظر شدم تا محل کارم مشخص شود،بعد از چند دقیقه راهنمایی راجع به محل کار جدید در انتهای جلسه یک تذکر بمن داد که با یک نفر از پرسنل محل کار

شش داستانک

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری دریا ! مرد هر روز با دریا حرف می زد تا سر به راه شود. دریا یک روز دست هایش را باز کرد و مرد را در آغوش گرفت تا بچه های گرسنه اش را سیر کند. شکارچی ! مرد رو کرد به شکارچی و گفت : اوضاع خیلی خوب نیست . گرگ ها به جان هم افتادند. شکارچی مکثی کرد و گفت : طبیعت گرگ هاست نمی شود کاری کرد . وقتی گرگی به قلمرو آنها تجاوز می کند

تابلو برفی

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امسال زمستان سردی است. چند سال بود که زمستانی به این سردی سابقه نداشت. امروز در این هوای سرد و نفس گیر عصر باید با اتوتوس برم سرکار تقریبا 400 گیلو متر مسافت است. سر ساعت رفتم ترمینال و منتظر شدم تا اعلام کردند که برویم سوار اتوبوس شویم. مسافران با چمدانها و لوازم مورد نیاز خود به مررور آمدند و سوار شدند

تنبيه كارمند

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتنبيه كارمند آقاي بطحايي كارمند ساده يك اداره در جشنواره بزرگ كشوري "نويسنده برتر" شد. يك روز پس از بازگشت از جشنواره ، دستنويسي از رئيس اداره به دستش رسيد: "آقاي بتايي شما زياد غيبت داريد. دو روز كسر حقوغ مي شويد تا تنبيح شويد"!! از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

ناهید

ناهید هر وقت که دلش تنگ میشد میآمد. اول پاورچین پاورچین میرفت توی اتاق خواب ناهید. اگر رفته بود دانشگاه خیالش راحت میشد. حالا وقت داشت که کمی به خانه برسد. رختخواب آشفته اش را مرتب میکرد و ملافهی چروک شده و خیس از عرق را توی ماشین میانداخت. حتما دیشب باز کابوس دیده.. طفلکم! باز هم چراغ لپ تاپش چشمک می زند

مترسک

نمایش مشخصات طراوت چراغی تا به حال قصه ام را شنیده ای ، قصه ی آن نگهبان قلابی تنها .با چشم های دکمه ایم به پرندگانی که هراسان از من پرواز میکردند.و به دور دستها ميرفتند مینگریدم .به شنل سیاهرنگی که تنم بود خیره شدم این شنل من را تر سناک تر از هر دیو و دد ویا هر حیوان وحشی دیگری شبیه کرده بود. با لباس های پاره

تابلوي هشدار

نمایش مشخصات حسن ایمانی sتابلوي هشدار كارگرِ پارك رفت روي چهارپايه و با ارّه برقي چهار شاخه درخت را بريد. وقتي جا باز شد با چهار ميخِ بزرگ روي تن درخت يك تابلوي هشدار كوبيد. تابلويي كه رويش نوشته شده بود: ... "لطفا به درخت ها آسيب نرسانيد" از كتاب "سه خط قصه!" حسن ايماني

درخت انجیر

نمایش مشخصات بهاره قهرمانی - منوچهر! - جونم آقا جون - رحم داشته باش پسر، این چراغ خواب یک عمر بالای سر من و مادرت روشن بوده. چرا انقدر بی توجه پرتش می کنی تو کارتن؟! بابا جان! - ببخشید آقا جون - می بینی مصیب؟! این هم وضع زندگی من که افتاده دست اینا. تا وقتی اون خدا بیامرز بود، اینجا نظم و قانون داشت. بعد از اون،

دکترای اسنپ

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) می خواستم یک روز شهره ی عالم شوم و اسمم در همه جا پخش. هر جا که بروم، برایشان آشنا باشم. از گمنامی متنفر بودم. تصورِ شهرت، حس خوبی برایم داشت. سال ها درس خواندم. از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان، شاگرد ممتاز بودم. هر سال جوایز مدرسه را درو می کردم. گاهی آنها را داخل جعبه های شیشه ای می گذاشتند تا ما را ترغیب به درس خواندن کنند

یک روز جمعه

نمایش مشخصات محمد صادق پرواس امروز جمعه است ،همه افراد خانواده در خانه هستدبرای صرف صبحانه دور سفره نشسته و منتظر تا مادر چای را بریزد و از کنار هم بودن لذت ببریم. در طول هفته بابا زودتر همه صبح از خانه خارج میشود من و برادرم هم که میرویم با هم مدرسه،ولی امروز قرار است با بابا برویم سید ملک خاتون سر خاک مادر بزرگ برای ما خیلی جالب و هیجان انگیز است

فرشته

نمایش مشخصات علیرضاهزاره دختر کوچکی در پیاده روی خیابان تنها قدم میزد با صورتی در هم ریخته اما لباس هایی تمیز و مرتب فرشته ای به تمام معنا آدم بزرگها از کنارش بی توجه میگذشتند اورا نمیدیدند شاید بسیار کوچک بود شاید برایشان اصلا مهم نبود شاید واقعا فرشته ای بود و در میان بسیار آدم ها به دنبال فردی میگشت

سه پيرمرد - سه كودك

نمایش مشخصات حسن ایمانی سه پيرمرد _ سه كودك روي نيمكت پاركي سه پيرمرد نشسته بودند. سه كودك هم روبروي آن ها مشغول بازي. پيرمرد اول مي گفت و مي خنديد ، پيرمرد دوم از گذشته مي ناليد و پيرمرد سوم چيزي يادش نمي آمد!... كودك اول مي دويد و مي خنديد ، كودك دوم نِق مي زد و كودك سوم پيِ دعوا!! كتاب "سه خط قصه!"

شمع و عاشقی

نمایش مشخصات محمد علی قجه روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد . پس پروانه وار به دورش چرخید . از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد . اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد . شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد . شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید

قصه ی یحیی کوچولو 2

قسمت دوم که یک دفعه صدای تالاپ تالاپ افتادن خال خالی تو چاه میان دشت پیچید.گاو شروع کرد به ماع ماع.یحیی سریع به طرف خال خالی رفت اما کار از کار گذشته بود،گاو سنگین بود و میان گل و لای دست و پا می زد ونیمی از بدنش میان چاه افتاده بود. یحیی گفت:کمی تحمل کن،الان می روم و کمک می آورم


تعداد صفحه:(40)
< 6  5  4  3  2  1