نگاه سبز

تو حیاط نشسته بودم و از آفتاب اواخر فروردین لذت میبردم .کمی احساس گشنگی میکردم خواستم برم تو و ببینم چیزی برای خوردن پیدا میکنم یا نه که چشمم بهش افتاد. وای چقدر زیبا بود چشمای سبز رنگش که زیر نور خورشید میدرخشید قشنگترین چیزی بود که توی تمام عمرم دیده بودم. محو تماشایش شدم گرسنگی رو فراموش کردم و تصمیم گرفتم توی حیاط بمونم. باوقار تمام مشغول مرتب کردن خودش بود اصلا حواسش به من نبود و من از این بابت خوشحال بودم چون میتونستم با خیال راحت نگاش کنم. تا حالا دخترای زیادی دیده بودم ولی انگار این یکی با همه فرق میکرد بدجوری به دلم نشسته بود. حس عجیبی داشتم دلم نمیخواست ازش چشم بردارم و با خودم گفتم: " فکر کنم عاشق شدم" تصمیم گرفتم برم جلو و سرحرف و باز کنم. صدامو صاف کردم و خیلی مودب و با لبخند به طرفش رفتم. برگشت و منو نگاه کرد دلم هوری ریخت پایین ، چقدر چشماش زیبا بود. سعی کردم به خودم مسلط باشم با احترام سلام کردم اونم با بی تفاوتی جوابمو داد و دوباره مشغول مرتب کردن خودش شد. از این کارش حرصم گرفت بهش گفتم: " تا حالا ندیده بودمتون تازه اومدین اینجا؟ " با عشوه گفت: " نه یه چند روزی میشه، امروز دیدم هوا خوبه گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم ". مثل خنگا بهش خیره شده بودم و مستقیم به چشماش نگاه میکردم .صداشم قشنگ بود ولی نه به اندازه چشماش. در حالی که سعی میکردم خیلی لفظ قلم حرف بزنم گفتم:" ازآشناییتون خوشبختم " و دستمو بطرفش دراز کردم، با بی میلی باهام دست داد. نباید کم میوردم و میدون و خالی میکردم گفتم: " میشه اینجا بشینم؟ به نظرم خورشید به این قسمت گرمتر میتابه " از حرفم خندش گرفت و سرشو به علامت تایید تکون داد. خندشو به حساب پیروزی توی اولین قدم گذاشتم و پرسیدم: " تنها هستین؟ " بدون اینکه بهم نگاه کنه جواب داد: " آره فعلا که تنهام ". ازخوشحالی به هوا پریدم و گفتم: " راست میگی؟ " کمی خودشو جمع کرد و با تعجب بهم نگاه کرد. از کاراحمقانه ای که کردم از خودم عصبانی شده بودم. دوباره کنارش نشستم و گفتم: " ببخشید ترسوندمتون ولی فکر نمیکردم تنها باشین اونم تو این فصل ". با خشم بهم نگاه کرد و گفت: " حالا که میبینی تنهام ". تو دلم گفتم: " خاک تو سرت همش داری گند میزنی الانه که از دستت بپره بی عرضه " بهش نگاه کردم و با کمی خجالت گفتم: " آخه تعجب کردم خانم به این زیبایی چرا باید تنها باشه " با شیطنت گفت: " شما لطف دارید ولی دیگه نمیشه زیاد به کسی اعتماد کرد ". با حالتی حق به جانب گفتم: " البته همه هم بد نیستن یه چیزی میخواستم بهتون بگم ولی به حساب پروییم نذارین " با بی تفاوتی گفت: "بگو". سرمو انداختم پایین و سعی کردم خودمو مظلوم نشون بدم و گفتم: " چشماتون خیلی زیباست رنگش خیلی خاصه " از چهره اش معلوم بود که از تعریف من خوشش اومده و به آهستگی گفت: " ممنون ". احساس گرسنگی شدیدی کردم و بهش گفتم: " دوست داری باهم بریم تو یه چیزی بخوریم ؟ فکر کنم شما هم چیزی نخوردین ". کمی فکر کرد و با تردید جواب داد: " باشه بدم نمیاد". با خوشحالی به طرف اتاق اشاره کردم و گفتم: "پس بفرمایید". با هم به طرف اتاق حرکت کردیم و صبر کردم تا اول اون وارد بشه. نگاهی بهم کرد و با لبخند وارد شد. روی میز کمی شیرینی خامه ای و مقداری میوه پوست کنده به طرز زیبایی چیده شده بود. با دست اشاره کردم و گفتم: " بفرمایید هر چی میل دارید بخورید ". به آرامی گفت: " متشکرم " و مشغول خوردن شیرینی شد. رفتارش پر بود از آرامش و وقار اگه قاروقور شکمم میذاشت به جای خوردن ، میشستم یه گوشه و فقط نگاش میکردم. منم رفتم سراغ میوه ها و با ولع مشغول خوردن شدم. با اون چشمای زیبا بهم نگاه کرد و خندید و گفت: " مثل اینکه خیلی گرسنه بودی " بهش لبخند زدم و گفتم: " آره خیلی ". تو دلم به خودم آفرین گفتم وجوری که اون متوجه نشه زیر لب زمزمه کردم: "پیشرفتم خیلی خوب بود چند دقیقه پیش فکر نمیکردم که الان کنارش نشسته باشم و با هم مشغول خوردن باشیم " . لذت خوردن در کنار معشوق چه حس خوبی بود. دوباره به چشماش خیره شدم انگار متوجه نگاهم شد و اون هم نگاهم کرد . دوباره دلم ریخت و بی اختیار لبخند زدم اون هم لبخندمو پاسخ داد. ناگهان زنی چاق وارد اتاق شد و با دیدن ما جیغ بلندی کشید و به سرعت به طرف ما اومد. با صدای بلند گفتم: " بلند شو بریم دیگه جای موندن نیست ". اون هم که خطر رو احساس کرده بود با دست دهانش که کمی خامه به اطرافش چسبیده بود پاک کرد و به سرعت از اتاق خارج شدیم و به حیاط رفتیم. از دور صدای زن را میشنیدیم که غرغر کنان میگفت: " چند بار بگم این پنجره رو بسته نگه دارین دو تا خر مگس گنده اومده بودن تو همه میوه و شیرینی ها رو کثیف کردن ". لب باغچه نشستیم و به هم نگاه کردیم و پقی زدیم زیر خنده. گفتم: " شانس آوردیم زود فرار کردیم ". لبخند شیرینی زد و گفت: " آره شانس آوردیم راستی یه چیزی میخواستم بهت بگم ". با خوشحالی بهش نگاه کردم و گفتم: " جانم بگو ". در حالی که داشت با دستاش خودشو مرتب میکرد با ناز گفت: " میخواستم بگم چشمای تو هم خیلی قشنگه من تاحالا چشمای قرمز این رنگی ندیده بودم در ضمن پراتم خیلی شفافه ". از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم، سرمو به گوشش نزدیک کردم و گفتم: "دوست دارم".
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 19 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نیلوفر روشن ,علی قرغانی عادگانی ,مسعود رضایی ,مهتاب اینانلو ,علی طحانی سعدی ,مهسا رفیع زاده ,لیلا کوت آبادی ,سنامحمودی ,سید مجتبی موسوی ,محمد جواد آرجین ,بهروز پورصفر بروجنی ,فرشته فرجزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نیلوفر روشن (19/1/1392),علیرضا فرهی (19/1/1392),علی قرغانی عادگانی (19/1/1392),ابوالحسن اکبری (19/1/1392),مسعود رضایی (19/1/1392),امیر فروردین (19/1/1392),سید مجتبی موسوی (19/1/1392),نیلوفر روشن (19/1/1392),مهتاب اینانلو (19/1/1392),علی طحانی سعدی (19/1/1392),وحید عامری (19/1/1392),محسن علیمددی (20/1/1392),میر حسن علوی (20/1/1392),شهریار شفا (20/1/1392),محمد حسینی کاریزکی (20/1/1392),الهه سلیمی (20/1/1392),فــــروزان غفورمحسنی (20/1/1392),سنا سبحاني (20/1/1392),سنامحمودی (20/1/1392),لیلا کوت آبادی (21/1/1392),نیلوفر روشن (21/1/1392),سنامحمودی (21/1/1392),سید مجتبی موسوی (21/1/1392),رقیه خوئی (21/1/1392),لیلا کوت آبادی (21/1/1392),محمد رضا حکمی شلمزاری (21/1/1392),فاطمه زهرا چمنی (23/1/1392),محمد جواد آرجین (25/1/1392),بهروز پورصفر بروجنی (25/1/1392),امیر مسعود میرباقری (25/1/1392),فرشته فرجزاده (29/1/1392),نازنین کریمی (23/2/1392),حسین اسکندری (1/3/1392),

نقطه نظرات

نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 09:16

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام به نظرم این داستان یکی از بهترین داستانای سایته .شما طوری نو شته بودید که ادم رو وادار به خوندن میکرد و من از پایان غافلگیر کننده اش لذت بردم ...حیفه که رای بهش ندم@};-
ممنونم از داستان قشنگتون


نام: علیرضا فرهی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 09:31

سلام
کاریو نوشتی که \شیمون نشدم از خوندنش.
ممنون


نام: علی قرغانی عادگانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 10:22

سلام
داستانتون بسیار زیبا و غافلگیر کننده بود.
به من هم سری بزنید خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم.


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 10:32

سلام با بیان زیباوشیرینی بیان کرده بودید .موفق باشید.


نام: مسعود رضایی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 11:13

نمایش مشخصات مسعود رضایی سلام زیبا مینویسی منم میگم شما یک شاهکار نویسی
خوشحال میشم به من هم سر بزنی


نام: رعنا باقری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 12:00

خیلی قشنگ بود
من اولش فکر کردم گربه هستن
وقتی بیشتر خوندم مطمئن شدم که آدم هستن
اما آخرش که متوجه شدم خرمگس بودن خیلی غافلگیر شدم
خیلی جالب بود
آفرین بر تو


نام: مهتاب   ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 13:36

واقعا زیبا بود

خیلی غافلگیر شدم

به این میگن یه چیز نو

آفرین آقای شهریار!


نام: ادریس جدگال   ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 16:15

عالی بود اولش فکر کردم که سرکاریه حتما یه چیزی میگه که ادم چندشش بشه


نام: علی طحانی سعدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 18:20

نمایش مشخصات علی طحانی سعدی گفتنی ها رو دوستان گفته اند@};-


نام: شهریار شفا   ارسال در دوشنبه 19 فروردين 1392 - 22:33

ممنون از همه دوستان


نام: محمد حسینی کاریزکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 13:24

نمایش مشخصات محمد حسینی کاریزکی سلام
خب از کجا شروع کنم از اینکه احساساتشون کاملا انسانی بود و از اول داستان معلوم بود که انسان نیستن اما با این احساسات انسانی می خواستی خواننده را فریب بدهی یا از کلیت این سبک داستان ها که دیگه خیلی زیاد و کلیشه ای شده یا از توصیفات زیبایی مگس خانم که خب خوب نیست تو دایم میگی چشای زیبا .نمی دونم چهره ی زیبا صدای زیبا اینجور توصیف کردن خوب نیست چون تو داری به زور به خواننده القا می کنی که طرف زیباست .یک خواننده حرفه ای هیچ وقت اینگونه توصیفی را دوست نداره تو باید شخص را از لحاظ ظاهری توصیف کنی حال اینکه زیباست یا نه را به عهده ی خواننده باید گذاشت و در آخر زبان کار اصلا یک دست نبود .
حالا در نهایت با این همه انتقاد می خوام بگم ((داستان بدی نبود));) \
موفق و شاد باشی و به نوشتن ادامه بده@};-


@محمد حسینی کاریزکی توسط نیلوفر روشن Members  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 12:51

نمایش مشخصات نیلوفر روشن درود...داستان بدی نبود یعنی داستان خوبی بود. لطف کلمات زیبا رو چاشنی کلامتون کنید فکر میکنم نویسنده ها باید بیشتر به کلماتی که استفاده میکنن دقت داشته باشن .بهتره از جملاتی که بار منفی رو به مغز منتقل میکنه دوری کنیم .موفق باشید .


@نیلوفر روشن توسط محمد حسینی کاریزکی Members  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 13:05

نمایش مشخصات محمد حسینی کاریزکی سلام و از من هم درود
بله منم قبول دارم:نباید از جملات منفی استفاده کرد.
اما داستان بدی نبود دقیقا یعنی داستان بدی نبود نه اینکه ((خوب)) بود.


نام: فــــروزان غفورمحسنی   ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 16:40

خیلی زیبا بود وخواندنی


نام: مهسا   ارسال در سه شنبه 20 فروردين 1392 - 22:50

عالی بود


نام: لی لا   ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 10:57

داستانتون رو دوست داشتم
ممنون


نام: سنامحمودی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 14:04

نمایش مشخصات سنامحمودی ایول
فکر کنم همین کافیش باشه


نام: سید مجتبی موسوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 17:16

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی


نام: کتی   ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 22:05

@};- @};- @};- عالی عالی بود


نام: علی اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 فروردين 1392 - 22:43

نمایش مشخصات علی اکبری لذت بردم از اول همینو حدس زدم معلومه تو هم زیاد سر کار رفتی


نام: بیتا   ارسال در شنبه 24 فروردين 1392 - 13:44

معرکست پسر:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x


نام: محمد جواد آرجین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 14:15

نمایش مشخصات محمد جواد آرجین سلام داداش ترکوندی ایول@};- @};- @};- فقط اون زن که جیغ زد کی بود رفته بودین خونه همسایه عایا=))


نام: فاطمه زهرا چمنی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 فروردين 1392 - 23:29

نمایش مشخصات فاطمه زهرا چمنی سلام.درود برشما.باز هم بنویسید


نام: نازنین کریمی   ارسال در دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 - 04:43

راستش منکه داستانتو دوست داشتم،درسته از اولش معلوم بود که گوینده انسان نیس اما سادگی و خوشبختی انسانهای قانع رو به صورت دوتا خرمگس نشون دادن جالبه ، موفق باشی


نام: محمد یزدانی   ارسال در شنبه 22 تير 1392 - 08:18

با سلام و احترام
قشنگ بود اما خوب نبود.
به نظر من، نویسنده خوب کسی نیست که آنچه در جامعه شایع شده و عادی شده و ارزش ها را زیر پا میگذارد منعکس کند.
نویسنده خوب نگاه متفاوت به واقعیتهای موجود را برایت تغییری مثبت به نمایش میگذارد.
دست گذاشتن روی حس و احساس و هوس، حتی اگر در قالب زندگی حشرات باشد!، چیز مفیدی نیست.
موفق باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.