-صندلی شماره 18-(نسخه ویرایش شده)

اتوبوس در ایست بازرسی گردنه موک توقف کرد.
در آن هوای دم کرده درون اتوبوس،شیشه ها بخار گرفته بودند و خواب نیمه جانی روی پلک مسافران سنگینی می کرد. مرد میانسالی که زیرشلواری پوشیده بود و پیراهن کرم چرک گرفته ای تنش بود،پیاده شد سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به آن زد.چند دقیقه بعد دختر نیمه گنگ و ناقص العقلی که "ر" را "لام" ادا می کرد پیاده شد و کنار باجه ای فکسنی و توسری خورده که رویش نوشته بود"زکات بپردازید،همانا زکات شما را از بلایا مصون می دارد." شلوار خود را پایین کشید و کار خود را انجام داد.در همین هنگام که تمام حواس اش متوجه رفتار نامتعارف آن دختر شده بود،بلوچی با لباس سفید بلند و دشداشه مانند که جیب های کثیف آن روی نیمرخ کفل اش خودنمایی می کرد سوار اتوبوس شد،روی صندلی خالی کنارش نشست و با لحنی تهدید آمیز از او خواست که حرفی نزند.او هم حیرت زده نگاه نومیدانه ای به دور و برش انداخت و چیزی نگفت.اندکی ترسیده بود و شاید نگاه بی تفاوت دیگران هم جرئت هر رفتاری غیر از این را از او گرفته بود.اصلا چه باید می گفت؟نیم پالتو یشمی اش را روی صندلی جلو انداخت.دفتر یادداشت اش را از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد:
- صندلی شماره 18-
آرنج اش را به شیشه تکیه داد و دستش را زیر چانه اش گذاشت.صدای مدام اتوبوس در گوش گرفته اش وزن نرمی داشت و دلش نمی خواست آب دهانش را فروبرد.آفتاب در آسمان صاف آن روز زمستانی پرتو تیز خود را بی رحم و سمج بر جاده می افکند.از شیشه های اتوبوس عبور می کرد و صورتش را نیش می زد.دستش را دراز کرد و پرده را کشید.ساعت اش روی مچ دستش جابجا شد.در چند صندلی جلوتر مرد میانسالی مدام سرفه می کرد.مجله جدول تاریخ گذشته ای را که از آن دکه توی ترمینال خریده بود،بیرون آورد و با اکراه ورق زد حال و حوصله حل جدول را هم نداشت.هیچوقت نتوانسته بود به ترفندی از این وضعیت کلافه کننده همیشگی توی اتوبوس بگریزد.نه با جویدن آدامس و خیره شدن به درخت ها و تیر برق های در حرکت نه با خواندن کتاب یا حل جدول های شرح در متن.
این بار نیم پالتو یشمی اش را روی صندلی جلو انداخت،دفتر یادداشت اش را از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد:
-صندلی شماره 18-
اتوبوس در ایست بازرسی گردنه موک توقف می کند.
بلافاصله زن چاقی که دختر لاغر اندام کثیف و چشم از حدقه درآمده ای در بغل داشت وارد اتوبوس شد:می خوام شیر برا بچه م بگیرم...دعاتون می کنم...خدا پشت پناهتون...در راه خدا کمک کن،...
زن کولی با آن سینه های گنده و چروکیده اش کنار او ایستاد
:جوون خیر بینیی...خیر از جوونیت ببینی...عاقبت به خیر شی...در را خدا کمک کن...خدا پشت و پناهت.
و تا وقتی نگاهش را از او نگرفت و به برچسب روی شیشه اتوبوس خیره نشد،دستش جلویش دراز بود.چند دقیقه بعد وقتی زن کولی برگشت و داشت می رفت،سرش را بلند کرد و نگاهی هوس آلود به زن کرد.برایش مهم نبود که زن چه کسی باشد یا از چه کسی باردار شده باشد و اینکه صورتش پر از لک و گیس اش چرکین و بدنش بویناک و سینه های سیاه اش چروکیده و افتاده باشد،حاضر بود به ازایش برای بچه اش چندین قوطی شیر بخرد!

دست از نوشتن برداشت.
مردک بوی لباس های خیس خورده یک روز مانده در تشت را می داد.بوی چرک و تاید! حالت تهوع گرفته بود و از تماس رانش با او چندشش می شد.کمربندش را باز کرد اهرم را کشید و در صندلی اش وارفت.صدای آواز بلند و ملایم زنی شنیده می شد. چشم اش را آرام بست.مریم چه زیبا می خندید و گاهی همنوا با "صبح خروس خون" آواز می خواند.او همینجا بود،توی آن پیکاپ لجنی،کنارش نشسته بود.سر به سرش می گذاشت،ساعتش را از مچ دستش در می آورد و روی دست خودش می بست.دفترچه یادداشت اش را از توی داشبورد بر می داشت و با صدایی تو دماغی شروع به خواندن نوشته هایش می کرد و بلند بلند با هم می خندیدند.مریم بوی عطر لالیک می داد...
-صندلی شماره 18-
"در مواقع اضطراری چکش را از تکیه گاه خارج کنید و با زدن ضربه شیشه را بشکنید."....
دود سیاه و سنگینی در آن دره عمیق کله بسته بود و اتوبوس کاملا سوخته بود.ماموران راهنمایی رانندگی و نیروی انتطامی تابلوهایی قرمز در دست داشتند و گاهی بر سر راننده ای فریاد می زدند:آقا واینسید.حرکت کنید...شلوغ نکنید...خواهش می کنم حرکت کنید آقا...
چند مرد جوان هم بی توجه به هشدارهای پلیس از شیب تند دره پایین می رفتند.صدای بوق مدام ماشین ها در کمرکش کوه پژواک می شد.شاید فردا مدارکش و ساعتش را در جیب آن مرد بلوچ می یافتند.


نگاهی به بالای سرش کرد.هیچ چکشی آنجا نبود!
برگشت و به هوای مخوف بیرون و چهره های مرگی شده آدم ها خیره شد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.1 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری , یوسف جمالی(م.اسفند) ,مریم مقدسی ,آریا. ا. صلاحی ,افسانه معراجی ,زهرابادره ,بی خودی ,همایون به آیین ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (27/11/1392),کیمیا مرادی (27/11/1392),وحید عامری (27/11/1392),ذوالفقار مخدومی (27/11/1392),الهام توکل (27/11/1392),بهناز باران خواه (27/11/1392),جلال صابری نژاد (27/11/1392),یاس سفید (27/11/1392),ریحانه معزی (28/11/1392),شادي صالحي (28/11/1392),مریم مقدسی (28/11/1392),ریحانه معزی (28/11/1392),منيژه رفيعى (28/11/1392),محمد مهدی کریمی (28/11/1392),هادی رادقره ویسی (29/11/1392),ریحانه معزی (29/11/1392),شادي صالحي (30/11/1392),شقایق شریفی (30/11/1392),نرگس عباسی (30/11/1392),شايسته دولتخواه (3/12/1392), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/12/1392),شادي صالحي (4/12/1392),افسانه معراجی (4/12/1392),وحید عامری (5/12/1392),مریم مقدسی (5/12/1392),افسانه معراجی (5/12/1392),نسترن بیگی (5/12/1392),افسانه معراجی (6/12/1392),ریحانه معزی (6/12/1392),مریم مقدسی (6/12/1392),کیمیا مرادی (8/12/1392),ابوالحسن اکبری (8/12/1392), یوسف جمالی(م.اسفند) (9/12/1392),مریم مقدسی (10/12/1392),افسانه معراجی (10/12/1392),محمدعلی موسوی (10/12/1392),هادی رادقره ویسی (11/12/1392),افسانه معراجی (13/12/1392),سام امیری (14/12/1392),وحید عامری (15/12/1392),زهرا زمانی (22/1/1393),عاطفه باقریه (24/1/1393),الهه سلیمی (25/1/1393),بهناز باران خواه (25/1/1393),مرتضي رضاپور (26/1/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (27/1/1393),مریم مقدسی (31/1/1393),امیررضا قدیمی (7/2/1393),مریم هاشمی راد (8/2/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (8/2/1393),افسون (8/2/1393),بهناز باران خواه (13/2/1393),بهناز باران خواه (24/2/1393),حمیدرضا محدثی (9/3/1393),حمیدرضا محدثی (17/3/1393),آریامنتقد (17/3/1393),سعیده طهماسبی (17/3/1393),هستی مهربان (18/3/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (20/3/1393),شايسته دولتخواه (29/3/1393),محدثه عارفی (29/3/1393),همایون طراح (23/4/1393),بی خودی (2/5/1393),پیام اکنون(بی خودی) (11/5/1393),شیدا محجوب (14/5/1393),شیدا محجوب (25/5/1393),مریم مقدسی (25/5/1393),معصومه عبداللهی (25/5/1393),معصومه دهنوی (28/5/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (31/5/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (10/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (10/6/1393), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/6/1393),حسین روحانی (22/3/1394),رضاولی مظلومی (14/4/1394),م.ماندگار (11/5/1394),سارینا معالی (16/5/1394),الف.اندیشه (22/2/1395),همایون به آیین (23/1/1396), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/8/1397),مهشید سلیمی نبی (17/9/1397),حسن ایمانی (19/9/1397),ابوالحسن اکبری (16/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (17/7/1398),حسن ایمانی (20/7/1398),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 بهمن 1392 - 17:54

سلام جناب نویسنده عزیز
خیلی خیلی خوب نوشتید و جای تحسین داره اما بازم باید بازنویسی بشه
اون قسمت که کاراکتر بلوچی وارد اتوبوس میشه منو گیج کرده بود که پیش کی نشست؟ یه لحظه فکر کردم رفته پیش دختر ناقص العقل نشسته ولی بعد متوجه شدم نه رفته پیش شخصیت اصلی داستان .
به نظرم این قسمت رو باز نویسی دوباره کنید تا از گنگی در بیاد
با داستان همراه بودم که یکهو با از بین رفتن اتوبوسو آدمهاشو اون صندلی معروف شماره 18 !! مواجه شدم !
یه خورده زود رفتید پیه آخر داستان
خواننده هنوز آماده نبود که ضربه نهایی بهش وارد بشه
ولی جدای از این حرفها داستان عالی بود من که لذت بردم
مخصوصا آخر داستان برای منم همیشه سواله !!
راستش دانشگاه من مسیر طولانیه ، مجبورم که این مسافت دور رو با اتوبوس برم و همیشه این نکته رو با دوستام مطرح می کنیم که اگه نیاز به شکستن شیشه ها شد چه باید کرد؟!
موفق باشید و نویسنده @};- @};-


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در یکشنبه 27 بهمن 1392 - 20:52

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) سلام خانم مقدسی گرامی
"در این داستان،تلاش من بر تجربه جنبه ای از رویکرد پساساختارگرایانه در متن بوده است. که نمودی این چنینی را شما در داستان هایی مثل "داستان دو دقیقه ای" از بهرام مرادی می توانید بیابید.گرچه همانگونه که واقفید توصیفات داستان رئالیستی هستند. و من خود این را عیب این داستانم می دانم.با این حال ساختار تو در تو و گریز از سیالیت ذهن داستان را از مدرنیسم دور ولی شگردهای نویسنده نمی توانند قویا جنبه پسامدرنیسم به داستان بدهند.
من این را می پذیرم که داستان سکته می کند! حقیقت این است که بر آن بودم که رمانی بنویسم و شاید این کار را هم انجام بدهم.درست می فرمایید و نیاز به بازنویسی دارد.ولی قسمت اول نطرتان را من درست درک نکردم.خواننده وقتی بخواند و پیش برود فکر کنم قطعا متوجه این شود که منظور شخصیت اصلی است.البته شاید حق با شما باشد و باید در عطف نظر خواننده از دخترک به بلوچ عجله نمی کردم!"
و اینکه خانم مقدسی.بار بعدی که سوار اتوبوس می شود حواستان به صندلی 18 باشد! و تکیه گاه را چک کنید!:) @};-


نام: ریحانه معزی   ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 10:40

سلام جناب جمالی
داستان خوبی بود.فقط برای من این نکته سواله که شما از اینکه شخصیت مرد بلوچ رو ذکر کردید منظور خاصی داشتید؟یعنی این اتوبوس درجاده سیستان و بلوچستان بوده؟ یا منظورتون چیز دیگه ای بوده؟
ممنون میشم توضیح بدید


@ریحانه معزی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 17:31

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) کدام مرد بلوچ را می گویید خانم معزی؟
شما خودتان چه پاسخ می دهید،چه تفاوتی می تواند داشته باشد؟ این شخصیت چرا وارد داستان می شود و چه تاثیری بر داستان می گذارد؟
شما می توانید برداشت خود را داشته باشید.مولف مرده است


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط قمر   ارسال در چهار شنبه 27 فروردين 1393 - 23:47

درود جناب جمالي
مرگ مولف از ويژگيهاي داستان پست مدرن است ونه اين سبک داستان. ازاين گذشته شماکه اينقدربراي هرکامنت توضيح ميدهيدديگرجايي براي تئوري مرگ مولف نذاشته ايد. پس راحت توضيح دهيدواين تئوري را بهانه نفرماييد


@قمر توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در پنجشنبه 28 فروردين 1393 - 14:51

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) بزرگوار.
مولف در فضایی که کرکس های تعصب و قشری نگری می چرخند،مرده هم که باشد به فریاد می آید!
موفق باشید.
به امید قاصدک


نام: شادی صالحی   ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 12:16

جناب آقا
متاسفم از لحنتون
اولا شما ازر کجا می دونی که من چند ساله می نویسم ؟
دوما متهم کردن دیگران به نسخه برداری اصلا درست نیست
اینها همه زاییده ذهنمه شما شاید عادت به این کارها داشته باشید اما توهین به نویسنده و مقام نویسندگی را بر نمی تابم واسه همین هم تایید برای نظر نگذاشتم
متاسفانه تو ایران هر کس نمی تونه مثل دیگران باشه از هر وسیله استفاده می کنه واسه .....
فکر میکنم جایگاه من خیلی از شما محکم تره حداقل اطلاعاتی کسی که فرق کالیکلماتور و داستانک رو نمی دونه !


@شادی صالحی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 17:50

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) سرکار خانم
از اینکه فرق کاریکلماتور و داستان را می دانید و جایگاهی اینقدر محکم دارید خرسندیم!!
صرف زاییده ذهن جنابتان بودن،دلیلی نمی شود تا اعتبار سایت را خدشه دار کنید.ورنه دفتر یادداشت ما هم خالی نیست از این زاییده ها!
حالا ناراحتی ندارد خانم صالحی.کسی هم حس حسادت نسبت به جنابتان ندارد!
موفق باشید


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط شادی صالحی   ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 12:55

شما بودید که از اول صحبت از محکم کردن جایگاه و دزدی از نوشته های بزرگان و توهم کردید موش مرده ی محترم


@شادی صالحی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 13:41

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) من جایگاه شما را به شما یادآوری خواهم کرد!


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 16:04

بله متوجه تصویر اسکیزوفرن که ساخته بودید شدم
و میشه گفت که داستان شکل پست مدرن به خودش گرفته ولی تصویر نهایی در آخر داستان با تصویرهایی که ساخته بودید جفت و جور نبود یعنی میشه گفت زیاد همدیگر رو تکمیل نمی کردند و خواننده تو داستان یهو سرگردون می شد
از اینکه نوشتتون طولانی بشه نترسید
بنویسید
فکر کنم شما به خاطر طولانی شدن داستان از شاخ و برگ این اثر زدید که آخرش این جوری شده
با یک باز نویسی این اثر عالی عالی میشه
در ارتباط با نظر آخرتون باید بگم که:
چشم حتما حواسم خواهد بود ;) @};- @};-
موفق باشید


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 18:06

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) این داستان را به نقد و پیشنهاد شما خانم مقدسی و بقیه دوستان و البته با توجه به اینکه خودم هم تمایل به ویرایش مجدد آن دارم،ویرایش و بازنویسی خواهم کرد.
موفق باشید.


نام: ریحانه معزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 17:47

نمایش مشخصات ریحانه معزی درست نیست که شما عصبانیتتون رو سر دیگران خالی کنید
اگر نظر منو بخواهید شما قصد توهین به این قشر از جامعه رو داشتید و الا چه دلیلی داشت که شما اسمی از قومیت اون مسافر ببرید. در ضمن اگر در افکار خودتون فکرمیکنید که از نظر داستان نویسی ازمن برتر هستید وحق دارید با من اینطور صحبت کنید حداقل احترام بزرگتری رو حفظ کنید.اینطور صحبت کردن در شان یک نویسنده نیست اقای محترم


@ریحانه معزی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1392 - 18:00

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) من بی احترامی کرده ام به شخص شما خانم معزی؟با شما چگونه صحبت کرده ام؟ من تا حدی معتقد به نطریه "مرگ مولف" رولان بارت و میشل فوکو هستم،و تمام احترام خود را نسبت به نگرش و دریافت شخص شما ابراز داشته ام.غیر از این بوده است مگر؟
و بعد در مورد شخصیت مرد بلوچ در داستان باید بگویم شاید نگرش برخی اینگونه باشد،اگر هم به زعم شما توهین است.شاید واقعا اینگونه باشد.
در ضمن من به هیچ وجه عصبانی نیستم و فکر نمی کنم در داستان نویسی از شما و دیگران برتر باشم.و اصلا نیازی به برتری ندارم،ورنه*******ها از من مقدس تر و برترند،همین کافی است!!
موفق باشید بزرگوار...


نام: جلال صابری نژاد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 بهمن 1392 - 02:36

نمایش مشخصات جلال صابری نژاد سلام دوست عزیز

جدای از فضاسازی و ساده نویسی و تصویر سازی خوبتان

داستان به صورت قطعه قطعه است یا اپیزود وار جمله صندلی شماره 15 4 بار در متن داستان تکرار شده در صورتیکه تکرار از جذابیت داستان می کاهد
داستان از لحاظ تنه دوچار ابهام است راوی دانای کل فقط جملاتی چند بروز می دهد و می خواهد با پنهان کاری و ابهام در داستان کشش و جذابیت بوجود بیاور که فکر می کنم در نقطه اوج داستان موفق نبوده اید
داستان به نکات کلیدی بیشتر یا به عبارتی به وضوح و روشنایی بیشتر نیازمند است

یک نکته مهم دوست عزیز خواننده داستان دارای حق و حقوقی است فکر می کنم نویسنده ها می بایست بیشتر صبور باشند هر چند نظرات دوستان را نپسندند
با ارادت صابری


@};- @};- @};-


@جلال صابری نژاد توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 13:36

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) داستان،بویژه در بخش های پایانی می تواند کشش و بسط یابد.اپیزودها را هم می توان تودرتو چید و هم می توان شبیه یک پازل در هم کنار یکدیگر چید!مرد میانسالی که در اپیزود دوم سرفه می کند،در اپیزود اول پک عمیقی به سیگارش می زند...راوی در چه لحظاتی دفتر یادداشت اش را بر می دارد؟توهم و سیالیتی که طبقه بندی شده است!
پایان بندی چگونه است؟ابهام مدرنیسم را دارد،یا دم از پایان بندی های گوناگون پست مدرنیسم می زند؟
من داستان را آنگونه که ممکن است پرورش نداده ام.و آن را بی نیاز از اصلاحاتی نمی بینم.ولی بر اساس معیار و مولفه های داستان نویسی نوین اقدام به نوشتنش کرده ام.و شما اگر دقیق شوید،متوجه خواهید شد که ادعایم دروغین نیست.برای جمله جمله داستان!
در آخر...
جناب صابری نژاد عزیز و محترم
از نقد سازنده و بجای شما بسیار ممنونم و هدفم از نشرو نوشتن داستانم چیزی جز این نبوده است.
و اینکه...
این خواننده است که داستان را می آفریند،من برای موجودیت نویسنده در داستان ارزشی قائل نیستم و این برخوردهای بیرون از داستان من با مخاطبانم،طبق هیچ معیار و چارچوبی نیست.خواننده ای که انتظار احترام از نویسنده داستان دارد،می تواند لایق بی احترامی هم باشد.
موفق باشید دوست نویسنده ام
به امید قاصدک


نام: شادی صالحی   ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 12:42

مسخره بفرمایید اقای نویسنده من 12 سال است مثل شما رو دیده ام و هر روز می بینم


@شادی صالحی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1392 - 13:18

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) ببینید،بانوی متوهم!
حقیقت این است که نوشته های شما فاقد هر ارزش فرمی و محتوایی است.و شما هم یکی شبیه این همه لایک خور کم استعداد در این زمینه!
من داعیه نویسندگی ندارم و با نقد تخریبی دیگران پی جایگاهی محکم نبوده و نیستم.و در ثانی این سایت هم یک سایتی است که جز اینکه صرفا جنبه درآمدزایی کاذبی برای مدیرش را دشته باشد ،ارزش دیگری ندارد.می شود مجمع متوهم هایی چون جنابتان!
من در پاسخ یکی از دوستان در مورد برخوردهای ام نوشتم که بایستی یک فرد متوهم را سیلی زد تا بیدار شود!من به برخورد سازشکارانه با امثال شما اصلا معتقد نیستم.به قیمت موش مرده خطاب شدن هم باشد!ایرادی دارد!
شما اینجا مختارید هر حرفی را بزنید،من خط قرمزی نمی بینم.ولی بهتر است خودتان را نیز آماده شنیدن هر حرفی کرده باشد.
با احترام به قلم.
موفق باشید خانم صالحی بزرگوار
به امید قاصدک


نام: نیما   ارسال در سه شنبه 13 اسفند 1392 - 10:28

سلام صندلی شماره ۱۸.احیانا یا اشتباها شما شیشه کشی بیش نیستید که بعد از مصرف و وارد شدن به دنیای توهمات فقط با کلمات بازی میکنید.قبل از خوندن داستانکت باید یه چیزی بزنیم تا بتونیم هزمش کنیم.دز مصرفت و بیار ‍‍‍‍‍‍‍‍paein و ساده بنویس متوهم.


@نیما توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در سه شنبه 13 اسفند 1392 - 15:08

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) خواننده ای که نتواند ذهن خود را از قید و بند داستان های کلاسیک و "هزار و یک شب"ی آزاد کند،در واقع نمی تواند مخاطب من باشد.
موفق باشید بزرگوار
به امید قاصدک


@نیما توسط قمر   ارسال در چهار شنبه 27 فروردين 1393 - 23:52

دوست عزيزعقل حکم مي کندآدم قبل از اينکه حرفي رامطرح کندکمي آنرادردهان بچرخاندواگرلايق گفتن بود، بگويدش. بجرات ميتوانم بگويم اين داستان يکي از قويترين داستانهايي بود کم دراين سايت خواندم.بقول محبوبم معشوقم مرحوم دکترشريعتي خدا، حسودان ماراشفا عنايت بفرمايد.


@قمر توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 30 فروردين 1393 - 15:31

آمین!


نام: مریم هاشمی راد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 ارديبهشت 1393 - 16:57

به امید قاصدک یعنی چی؟


@مریم هاشمی راد توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در سه شنبه 9 ارديبهشت 1393 - 10:07

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) بزرگوارید خانم هاشمی راد
در فرصتی برخواهم گشت و در خدمتتان خواهم بود...
شرمنده.
موفق باشید
به امید قاصدک


نام: زهرا بادره   ارسال در دوشنبه 10 شهريور 1393 - 19:20

سلام آقای جمالی عزیز
داستان خیلی عالی قلم زده شده است و جذابيت خاص خود را دارد
با آرزوي موفقيت بيشتر
شاداب باشيد @};-


نام: رضاولی   ارسال در یکشنبه 14 تير 1394 - 07:13

این الان چی بود نوشتی. کلا مخاطبت کیان؟
حیف وقتم.
ایده خوبت منو کشوند اینجا ولی محتوای نوشتت چیزی برای گفتن نداشت. همه چیز که ارایه های ادبی و ساختار و سبک نیست. درک داستان، مهمترین بخشه.
امیدوارم انتقادم خاطرتو مکدر نکرده باشه.
به امید آزادی وطن



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.