شب موذی

بعد از مدتی از اتاقم بیرون آمدم.به این امید که شب به پایان رسیده باشد و انارها گل کرده باشند.مصمم و با اراده دستانم را در هم قفل کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.چه عالی!پس خیلی هم بیهوده دل نبسته بودم.تیرگی از روی زمین پاک شده بود و جز در گودال ها یا در سایه برخی خانه و مغازه ها روشنی همه جا را در برگرفته بود.پارچه بلند و سیاهی که از تنه نخل توی حیاط آویزان بود چقدر آشنا و صمیمی به نظر می رسید و در تکان خوردنش با باد هیچ وحشت و ترسی نبود.روی شن ها رد پای هیچ شبح یا موجودی نمانده بود.صدای گنجشک ها و زنبورها از توی انارها و لیموی پهنی که روی برکه انتهای حیاط چتر انداخته بود به گوش می رسید و نور زندگی و طراوت را با خودش در تمام آن اطراف پاشیده بود.هیچ نشانه ای از آن شب موذی نمانده بود.چند کتاب و دفتر و دست نوشته را نامرتب توی کیفم ریخته بودم،با وسواس خاصی دستی به موهایم کشیده و یقه پیراهنم را مرتب کرده بودم.بوی بابونه های توی باغچه ، راهرو خانه را پر کرده بود.
سرامیک های کف حیاط رنگ گرفته بودند و شبیه دندان های جرم گرفته پیرمردی پایشان زرد و تیره شده بود،تمام کرت بندی های توی باغچه گم شده بود و همه جا بابونه ها روئیده بوذنذ.چه هوای خوبی.نور از لابلای ذره هایش بر من می تابید و گرمی و جنبش عجیبی در تنم نفوذ می کرد.انگار چشم هایی از پشت پنجره آن ساختمان نوساز بلند که با تمام وزنش به حیاط و خانه ام تنه می زد و فشارم می داد،مرا می دید.یک مرد تنهای بی زن و فرزند جای صدها انسان را اشغال کرده بود و دست هم برنمی داشت.
همسرم گم شده بود.او هم در این شهر بزرگ، جز من کسی را نداشت. مدتها ماند.از پشت روزنه ی در اتاق سبزی و میوه توی بشقابم می گذاشت و متوجه می شدم گاهی صدای تلویزیون را بلند می کرد و گریه و فریادهایش را در آن اتاق و هال درندشت خفه می کرد.من آن زمان که رفتم توی اتاق و در و پنجره را بستم و کاغذ و پارچه و کارتن روی در و دیوار زدم،شب وحشتناکی بود و من یقینم شده بود روز دیگری نخواهم دید.همسرم پشت در ماند و شبزده شد،آن اوایل گاهی وحشیانه بر در من می کوبید و من از ترس توی گوشه ای کز می کردم.چه کسی در کجا می تواند خودش را در امان ببیند؟ وحشی و دیوانه شده بود ولی یادش نرفته بود و گاهی برایم کمی غذا می آورد.تا اینکه چند روز پیش انگار برای همیشه رفت.چیزی به من نگفت.او که جز من کسی را نداشت!نمی دانم کجا رفت حتی نمی توانم حدس بزنم کجا می تواند رفته باشد.در حقیقت برای همین از اتاقم بیرون آمدم از طرفی واقعن گرسنه ام بود.ولی این خیلی تحقیر کننده بود که برای اینها بیرون آمده باشم،پس یکی از داستانهایم را انتخاب کردم تا به انتشاراتی سر کوچه ببرم،شاید این بار آن مرد گنده و هیکلی با آن موهای بلندش که شبیه دسته جارویی پشت سرش بسته بودٰ نظرش عوض شده باشد یا حتی از آنجا رفته باشد و هنر به جای بی هنر برگشته باشد!برای اندیشمندی چون من این بهانه معقولی بود.
در حیاط را که باز کردم،گرد و خاک شبیه خاطره برف آن روزهای دانشجویی روی برگ درخت ها،از میله های در بر سرم ریخت و در زنگ زده جیرجیر صدا کرد و انگار با لحن وقیحانه ای به من حرف زشتی زده باشد!این نشانه خوبی نبود.
کوچه خلوت بود که البته این از خوش شانسی من بودٰ.همیشه کوچه های خلوت را دوست داشتم ولی از کتابخانه های خلوت به شدت می ترسیدم.دور و برم را وارسی کردم،جز صدای جرک جرک زیر و آهسته انبساط اشیا پیرامونم و صدای نرم عبور خودرو ها توی خیابان،صدای غالب و مسلطی به گوشم نمی رسید و کاش مجبور نمی شدم قدم بردارم!کوچه بوی بدی می داد،مدتها بود چنین بویی به مشامم نخورده بود و حالا باعث آزارم می شد.
تا نزدیک خیابان رفته بودم که متوجه زنی شدم که از پنجره ی اتاقی در طبقه بلند آپارتمانی مرا نگاه می کند و عمق نگاهش آنچنان وقیحانه و سنگین بود که تعادلم را از دست دادم و حس کردم راه رفتن عادی ام فراموشم شده است.روسری سرش نبود و احتمالن پستانش را روی میله ایوان انداخته بود و جابجایش می کرد.تا سر کوچه دنبالم کرد،با وحشت از نگاهش خودم را در نبش خیابان گم کردم.تازه می توانستم متوجه شوم که بقیه هم وجود دارند.یکی با وحشت و برخی با حیرت حرکت و رفتار عجولانه ام را دیده بودند و داشتند سعی می کردند خود را بی تفاوت نشان دهتد و به کار خود مشغول شوند یا به راه خودشان بروند.چه اهمیتی داشتند؟!
نبش کوچه تابلوی دیگری نصب شده بود،خیابان و آدم هایش فرق کرده بودند.شبیه رودی که به هر حال می گذرد،آن کاسب ها و فروشنده های سمجی که قبلن چون کنه به آن کناره ها چسبیده بودند را با خود برده بود و جز معدودی از آنها که هنوز توی همان مغازه های توسری خورده و ظاهرن مظلوم خود نشسته بودند،بقیه آپارتمان و مجتمع های چندین طبقه زده بودند و خود و خویش و مستاجرانشان،شبیه موریانه ها توی طبقاتش گم و گور شده بودند.
اینها همه باعث پیچیدگی تدریجی و مضحکی شده بودند که به هر حال چه فرقی به حال من می کرد؟!من می دانستم که مثل ابهام بیهوده ای بی شک تا زمانی که ناشناخته ام،کنجکاوی و حس عمیقی از بقیه گروگان من است و به مجرد اینکه شناخته شوم محاکمه خواهم شد ولی اینها و خیلی چیزهای دیگر مدتها بود که اهمیتشان را نزد من از دست داده بودند و حالا که ناشیانه روی صندلی عقب یک تاکسی نشسته بودم و دقیقن یادم نبود به چه مقصدی می روم،راننده را ندیده بودم و فقط وقتی مردی هیکلی را دیدم که موهایش را شبیه دسته جارویی پشت سرش بسته بود،کمی جا خوردم و ناگهان احساس نا امنی کردم.گوشه کیفم را در دستم فشار دادم و توی صندلی وارفتم تا چشمم به چشم هایش نیفتد.
نمی دانم چند کوچه و خیابان آنطرف تر و وقتی که واقعن درمانده بودم،تاسی توقف کرد.بلافاصله خواستم پیاده شوم ولی به جای دستگیره در،دستگیره دیگری کشیدم و شیشه پایین آمد،بلاخره بیرون پریدم و دست بردم هرچه در جیب داشتم مقابل آن مرد گرفتم،خنده وحشتناکی کرد و انگار چیزی گفت و بعد متمدنانه دستم را رد کرد.من هرچه توی دستم بود را روی صتدلی جلوی ماشین ریختم و با عجله از خیابان بالا رفتم چند باری هم که برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ماشین آن مرد همانجا متوقف بود.اینجا کجا بود؟ناگهان وحشت کردم،رود مرا با خود برده بود و جای دیگری پرت شده بودم .کنار تنه لاغر و خشک درختی ایستادم و سیگاری روشن کردم.
وای نه!خدای من....
انگار شب از نو برمی گشت.همان شب موذی و سمجی که چندین روز،ماه یا سال پیش مرا به گوشه اتاقم رانده بود و بعد ردپایش را از روی شن های گوشه حیاط پاک کرده بود.همسرم در یک همچنین شب هولناکی گم شده بود و شب او را بلعیده بود.محکم تر به تنه آن درخت چسبیدم و بوی تند دود و تنه در بینی ام دوید.صداها و هیاهوها در عمق عجیبی شنیده می شدند و شبیه صدای قیژ قیژ زیر آب آزارم می دادند.آن مرد هیکلی بلند می خندید،باید می دویدم باید از آن درخت جدا می شدم دنبالم بودند از چیزی شبیه راهرویی ظولانی یا کوچه ای بی بن بست میان بر زدم.
سفیدی دندان هایشان در زمینه مات و محو صورتشان کش می آمد و حجم سنگین صداهایی از پشت سرم هلم می داد.دیوار و کوچه ها شبیه سایه های پشت شعله ای موج بر می داشتند و مارپیچ و غیرمستقیم به نظر می رسیدند.عالم و آدم انگار وحشی و بی قانون شده بود.همه دنبال من بودن و از درز و در حیاط و خانه ها آدم های بی معنی و سستی بیرون می زد راهم داشت بند می آمد و عبور از بین آنهمه موجودات خمیری ناممکن شده بود.نقش بر زمین شدم.صدای تپ تپ وحشتناکی به گوشم می رسید زمین سفت و دنگ شبیه زنگی بزرگ صداها را در خود تکرار می کرد و ساق هایی باریک و کلفت دو به دو دیدم را می گرفتند.کم کم بوی عرق و نفس های گرمی خفه ام می کرد.دست هایی پیوسته مرا لمس می کردند و تمام صداها در من متمرکز شده بود.باید می خزیدم و از بین هرچه سر راهم بود راه باز می کردم و فرار می کردم.باید از توی کوچه و روی دیوار و کابل و درخت ها می پریدم و توی باغچه ای بین علف ها پنهان می شدم.کش و قوسی به بدنم دادم،استخوان های پشتم صدایی کرد.به تقلا از جایم جستم و رفتم.روی نقش محو خانه ها و تیرگی خیابان های عریض،دست و چایم بی آنکه به چیزی بخورد و بدنم بی آنکه روی هیچ سطحی بلغزد،انگار توی هوا،شبیه آب شنا می کردم و مدام دست و پا می زدم.وحشت زده فریاد کشیدم و همه حجم آن صداهایی که در گلویم بود بیرون ریختم.

2

روشنی شب را پس زده بود و من به تنه درختی که هنوز زیر آن تیرگی بود چسبیده بودم.زودی پریدم و پا از تیرگی ها بیرون گذاشتم.آن شب موذی و لعنتی در هر درخت و بوته ای نفوذ کرده بود و شبیه خزه پای دیوار خانه و مغازه ها روییده بود.

3

تقدیم می شود :به متین عزیزم به مریم مقدسی خوب و فرهیخته ام.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.9 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

مریم مقدسی ,آرمیتا مولوی ,الف.اندیشه ,م.ماندگار , ناصرباران دوست ,عباس پیرمرادی ,زهرابادره ,شیدا محجوب ,کیمیا مرادی ,ف. سکوت , یوسف جمالی(م.اسفند) ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علی غفاری دوست (مارتین) (10/5/1394),شهره کبودوندپور (10/5/1394),آرمیتا مولوی (11/5/1394),سارینا معالی (11/5/1394),م.ماندگار (11/5/1394),الف.اندیشه (11/5/1394),محمد اکبری هشترودی (11/5/1394), ناصرباران دوست (11/5/1394),عباس پیرمرادی (11/5/1394),زهرابادره (11/5/1394),سیدمحمد موسوی بهرام آبادی (11/5/1394),حسین شعیبی (11/5/1394), ناصرباران دوست (11/5/1394),خلیل میلانی فرد (11/5/1394),حمزه شربتي (11/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/5/1394),زهرابادره (11/5/1394),آرش پرتو (11/5/1394),شیدا محجوب (11/5/1394),زهرابادره (11/5/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (11/5/1394),فرزانه رازي (11/5/1394),شهره کبودوندپور (11/5/1394),mahsa.b (11/5/1394),زهرابادره (11/5/1394),شیدا محجوب (11/5/1394),همایون طراح (11/5/1394),سعید اسمعیل پور (11/5/1394), زینب ارونی (11/5/1394),سید علی الحسینی (11/5/1394),زهرابادره (11/5/1394),احمد دولت آبادی (11/5/1394),زهرابادره (11/5/1394),حسین کاظمی فر (11/5/1394),عباس پیرمرادی (11/5/1394),آرش پرتو (11/5/1394),زهرابادره (12/5/1394),پریناز.ک (12/5/1394),زهرابادره (12/5/1394),کریم پورکرم (12/5/1394),رضا فرازمند (12/5/1394),زهرابادره (12/5/1394),زهرابادره (13/5/1394),کیمیا مرادی (13/5/1394),منصور دیبا (13/5/1394),حمیدرضا محدثی (13/5/1394),زهرابادره (13/5/1394),زهرابادره (14/5/1394),سحر ذاکری (14/5/1394),ف. سکوت (15/5/1394),ماهان لایقی (17/5/1394),زهرابادره (21/5/1394),الف.اندیشه (4/6/1394),آرش پرتو (4/6/1394),رضا فرازمند (4/6/1394),م.ماندگار (5/6/1394),منصور دیبا (9/6/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (20/7/1394),ح شریفی (29/7/1394),سارینا حدیث (9/10/1394),الف.اندیشه (8/11/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (9/2/1395),آرمیتا مولوی (1/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (15/5/1395),مهدی دارویی (6/6/1395),سارینامعالی (22/6/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (6/10/1395), ناصرباران دوست (6/10/1395),همایون به آیین (20/1/1396),همایون به آیین (28/3/1396),ابوالفضل مولوی (6/8/1397),مرتضی عیدی زاده (14/8/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 00:34

به داستانک می آیم، صفحه ات را می بینم، بازش می کنم و بعد غافلگیر می شوم و خب این به چه معنا است? و شاید بهتر است اول غافلگیر شوم، بعد صفحه ات را باز کنم و ببینمش و بعد به داستانک بیایم ?


@مریم مقدسی توسط سارینا معالی Members  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 00:52

نمایش مشخصات سارینا معالی :*


@سارینا معالی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 11 مرداد 1394 - 14:25

:x @};-


@مریم مقدسی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 20:27

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) داستان ها بسته به اینکه برای چه کسی نوشته می شوند و به چه کسی نقدیم می شوند اعتبار می یابند.
ممنونم مریم عزیز.
امیدوارم موردپسند واقع شده باشد.
موفق باشی.
بدرود.


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 10 مرداد 1394 - 01:06

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
داستان زیبایی از شما خواندم.توصیف صحنه و احساسات و تصویر سازیها عالی بودند.قلم عالی،نگارش فوق العاده و قوی...
لذت بردم.
خسته نباشید.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 20:30

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) سلام عرض شد.
و خب البته
نظر لطف سرکار است
که شامل قلم ما می شود.
موفق باشید.
بدرود


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مرداد 1394 - 10:25

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقاي اسفند عزيزگرامي
خواندن داستان با قلم توانمند شما برايم لذتي خاص به همراه داشت ، بعد ازمدت ها ضمن اينكه دوست عزيزمان خانم مقدسي را غافلگير كرديد ما را هم غافگير گرديد
اميدوارم اين داستان ها تداوم يابد تا از قلم شما بيشترين بهره را ببريم .
با آرزوي موفقيت روزافزون @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 20:21

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) ممنونم سرکار بادره بزرگوار.
شما هم موفق باشید و در معیت دوست خوبتان خانم مقدسی به اوج آرزوهایتان در نوشتن برسید و مفید ظاهر شوید.
بدرود


نام: حمزه شربتی   ارسال در یکشنبه 11 مرداد 1394 - 11:13

سلام دوست گرامی
قلم شیوا و روانی دارید
ممنونم


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مرداد 1394 - 11:18

نمایش مشخصات ناصرباران دوست شب کنایه از ظلم و بی عدالتی حاکم شده بر اجتماع است
راوی نماینده ی طبقه ی هنرمند و یحتمل روشنفکر جامعه
حبس کردن خودش در اتاق کنایه از گریز از اجتماع .سکوت اجباری به دلیل وحشت از ظلم و بیداد و در واقع خود س ا ن س وری یا س ا ن س ور اجباری
زن راوی کنایه از نیمه ی ناخود آگاه شخص آن قسمت که مواظب حیات او است و مانع از مرگش می شود و به خورد و خوراکش وا می دارد و شاید هم کنایه از نیازهای فیزیولوژیک یا مانده درامدش از فعالیتهای قبلی
حس می کند که شب رفته است و این همزمان است با غیبت زنش وقتی دیگر کسی از او مراقبت نمی کند یا وقتی داراییش تمام می شود از خانه بیرون می اید
چرا از خانه بیرون آمده نیاز فیزیولوژک اما این برای روشنفکر نوعی شکست است غم نان اورا به همرنگی جامعه کشانده اما خودش را از تک وتا نیانداخته و کتابی برای انتشار و امرار معاش به انتشاراتی می برد .
مرد چاق مو بسته کنایه از فشار های حکومتی برای مهار هنرمندان
ساختمان نوساز کنایه از شکل گیری و رشد سیستم جدید طبقاتی و فکری و سیاسی است که هم بلند تر شده هم مستحکمتر
زن بی حجاب کنایه از گسست فرهنگی و شکاف اعتقادی در جامعه
بازگشت شب کنایه از اشتباه محاسباتی و اشتباه درک راوی از اجتماع خود و شاید خوشخیالی او از رفتن شب شاید هم بی ایمانی او به پایان حتمی شب
هجوم جمعیت عدم درک عوام از روشنفکر و له کردنش زیر دست و پا
در پایان این روح راوی است که از میان جمع متصاعد می شود و از آنجا می گریزد اما چرا ؟
ایا مردم اورا کشته اند
یا از گرسنگی مرده چون بهایی به کارش نداده اند
تصویر سازی های داستان و فضای وهم آلوده بخوبی ایجاد شده و به مخاطب القا می شود و در کل کار محکمی است .
و شب موذی نیز اسم مناسبی است که با درون مایه ی داستان که حاکمیت نیرنگ و فریب و ریا بر جهان است همخوان و سازگار است .

سلام و عرض ادب بر جناب جمالی
رسیدن بخیر ! مشتاق دیدار
ببخشید که بنده برداشتهای بی جا و غلطم را از داستان و روایت سورئال و زیبای شما اینگونه جسورانه در معرض دید عموم قرار می دهم


برقرار باشید و همیشه نویسا@};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 11 مرداد 1394 - 14:23

سلام و عرض ادب خدمت استاد ارجمند و نکته سنج سایت جناب باران دوست عزیز.
از شما بخاطر نوشتن این نقد حرفه ای و کارشناسانه پای داستان زیبای یوسف تشکر می کنم. با نقد عالی تان به داستان زیبای او معنا دادید
حال بمانیم تا بیاید و ببینم نظر ایشان در مورد نقد حرفه ای تان چیست.
البته همینجا بابت تاخیر ایشان در جواب گویی لطف شما و دوستان عزیز پوزش می خواهم که زمان فعلا حاکم است.
موفق باشید و شاد@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 20:08

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) جناب باران دوست.اول اینکه ارادت ما را پذیرا باشید.و دوم اینکه عنایت بفرمایید داستانی که در ذهن مخاطب خوش ذوق و فهیم اش جریانی ایجاد نکند و در واقع داستانی که تا چند مدت پس از خوانش آن منتقدی که خودش اهل نوشتن باشد را از دست به قلم بردن برای ناب نوشتن عاجز نکند داستان نیست.لذا شما می بینید که داستان هایی که ارزش می یابند و ماندگار می شوند در اغلب داستان ها و شعرها و در واقع در ادبیات مابعد خود جریان دارند.
موفق باشید
ممنونم
به امید قاصدک


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 مرداد 1394 - 19:09

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام جناب جمالی
بیان حالات روحی، روانی شخصیت داستان و توصیفات قصه خیلی خوب بودند
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 20:17

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) جناب شعیبی.
ابتدا سلام عرض می شود.
دوم
آقایان
خانم ها
در همین فرصت هایی که بنده غائبم به گوش خیلی ها برسانید که لازم است دست از سر قلم و ادبیات بردارند و بروند نبش خیابان از این جوجه رنگی ها بفروشند به هم سن و سالان خودشان!
برخی از بس خودشان نیستند و در ازدحام ساکن اند و فی الواقع از بس خودشان نیستند و خویشتن خویش را گم کرده اند به فکرشان رسیده دست به قلم بدبخت ببرند و هرچه از ذهنی که اصلن از آن خودشان نیست برون می تراود بنویسند.! و می شود مجمو عه ای از اراجیف صد من یه غاز و بیهوده که ذوق آدم را می زند و با خود می خراشد!!!
جناب شعیبی که جای خود دارد.
بنده هم اگر بیخود و بیهوده فکر کنم توی یک سایت اجتماعی مسخره مثل چه می دانم فیسبوک و اینستاگرام و فیس فان و فیسبهمان باشم و نیاز به خودنمایی داشته باشم حق ندارم ادبیات متعالی و داستان را به خود به قعر ابتذال ببرم!! و دو نفر دیگر مثل خودم را نیز متوهم سازم.و بشود مجمع متوهم هایی مثل این سایت!
باقی بماند
موفق باشید
بدرود.


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 21:00

سلام


شوما کاملا حق داری جناب ارنست همینگوی



@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در چهار شنبه 4 شهريور 1394 - 21:00

زیادی جوگیر شدید


موفق باشید


@آرش پرتو توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 09:43

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) اتفاقن.نفرمایید بزرگوار.بنده شک نکنید آنچنان از جوی که شما گیرش شده اید بیرون و آزادم که در این جو من هیچ نسلی چون شما یک پک نفس هم نکشیده است تا مجبور باشم هوای چند بار مصرف شده احدی چون جناب بزرگوارتان را تنفس کنم! بنده اضطراب نوشتن ندارم،اضطراب من می نویسد.شما در جو توهم زده ای بیهوده چون گورکنانی وقت خود را صرف کندن خاکی می کنید که بودنتان به درازای عمرتان بیش نیست.همنشینی با کسانی چون جنابتان نه بر ما خواهد افزود که نوک تاج ما را هم می ساید.شما بروید فکر نان باشید به است.داستان را به اهلش واگذارید.


@آرش پرتو توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در شنبه 18 مهر 1394 - 09:48

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) من مأموریتم به تاخیر افتاد و بودنم به تعویق! وگرنه خیلی ها را نمی گذاشتم بیهوده پا بگیرند که حالا زبانشان هم آن نویسنده هایی که قاموسن شایستگی دارند نیش بزند.امثال شما انچنان در محظور گیرید که حتی به بیهوده ترین واژه ها بها می دهید تانکند واژه های بیهوده تان را به دقت بنگرند و دست پوچتان باز شود.این خصلت ما و شماست.من از این عبور کرده ام.شما همانجا دست و پا بزنید.رودربایستی تا زمانی خوب است که امید بهتر شدن و پیشرفت هم در ان باشد که جز به همراه عشق به نوشتن نمی شود.


@آرش پرتو توسط یوسف جمالی(م.اسفند) Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:57

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) نویسندگان که نه،دوستان هم نه،هم سایتی هم نه،هم اینجایی های گرامی و عزیز.بنده اسفند مشتاق نقد داستان های خوب تاکید میکنم داستانی که به نظر شخص خودتان اقناع کننده باشد،می باشم.از وقت و حوصله بنده خارج است که در شبکه اجتماعی در خدمتتان باشم یا تک تک اثار شما را بخوانم بنابرین از طریق ایمیل یا پیغام شما در خدمت خواهم بود.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.