زجر شیرین

با زحمت سرش را بلند کرد و گفت: مامان فهمید؟
با ناراحتی گفتم:
_ نه
_ بابام چطور؟
_ نه...... داشتن میومدن اینجا که تصادف کردن.... هردوشون ....
_ وقتی اسم منو اوردی منو شناختن؟
به چهره ذوق زده اش چشم دوختم و با بهت گفتم:
_ آره
مانند کودکان خندید و گفت:
_ خداروشکر که منو هنوز یادشون بود..... ده تومن داری بهم بدی؟اوضام خیته
بی اختیار دستم را در جیب پیرهنم کردم و ده تومنی را به سویش دراز کردم.با خوشحالی اسکاس نو را گرفت و در جیب پیرهن کهنه و کثیفش جا داد و با ذوق گفت:
_ دمت گرم داداش...... دمت گرم
_ سپس برگشت و پشت به من با قدم های عجولانه اما لاکپشت وار به راه افتاد.با برداشتن هر قدم پایش را چنان بر زمین می کشید که گویی کیسه سنگینی بر دوشش گذاشته اند.ولی من همانجا ماندم و دور شدن قامت خمیده ای که بوی مرگ و دوا می دهد را به تماشا نشستم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,کیمیا مرادی ,زهرابادره ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عباس پیرمرادی (28/9/1393),شهره کبودوندپور (28/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (28/9/1393),زهرابادره (28/9/1393),علیرضا لطف دوست (28/9/1393), ک جعفری (28/9/1393),آرمیتا مولوی (28/9/1393),محمود لچی نانی (28/9/1393),آریامنتقد (28/9/1393),ساناز پیری (28/9/1393),سبحان بامداد (28/9/1393),فاطمه گتویی (28/9/1393),احمد دولت آبادی (28/9/1393),شیدا محجوب (28/9/1393),پیام رنجبران(اکنون) (28/9/1393),کیمیا مرادی (28/9/1393),مریم مقدسی (29/9/1393),فرزانه رازي (29/9/1393),نازنین کریمی (29/9/1393),حسن ایمانی (29/9/1393),صفاقاسمی (29/9/1393),محمدمهدی شاکری (30/9/1393),مرجان عبیات (1/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (10/10/1393), ناصرباران دوست (19/11/1393),نازنین کریمی (7/7/1396),نازنین کریمی (2/10/1397),نازنین کریمی (10/9/1398),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 11:13

سلام
عالی بود
موفق باشید @};- @};-


@زهرابادره توسط نازنین کریمی Members  ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 15:34

نمایش مشخصات نازنین کریمی سلام
ممنونم دوست عزيز
همينطور شما


نام: غلامرضا پرتو   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 11:48

خوب و خواندنی بود


نام: سبحان بامداد   ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 14:28

بیچاره جوونای مردم... شاید تخصص من این نباشه ولی من و دوستام به صورت تیمی بررسی کردیم که چرا روز به روز استفاده از مخدرات جامعه زیاد میشه... به جوابایی رسیدیم که جز توجه خونواده ها ، چیزایی تاثیر داشت که بیشتر وبی سیاست میداد...

سلام خوب بود. درود بر شما


@سبحان بامداد توسط نازنین کریمی Members  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 23:56

نمایش مشخصات نازنین کریمی سلام
بله من نیز با نظر شما موافقم اما قصد من نشان دادن علت اعتیاد در جامعه نبود بلکه بیشتر سعی داشتم پیامدهای اونو بر روی فرد و خانواده نشون بدم.
امیدوارم در این کار موفق بوده باشم.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 آذر 1393 - 17:30

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. لایه های پنهان و خاموشی داشت.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 14:14

مامان فهمید ?
" چیو؟"
داشتن میومدن اینجا که تصادف کردن!
" کجا؟"
سلام بر بانوی نویسنده
نوششتون هنوز داستان نشده
به سوالات بالا توجه کنید. پاسخی برای سوالات در نوشته وجود نداره
منه خواننده بعد از اون سوالات بسراغ این سوال می رم که این دو نفر کی بودن ? چه نسبتی داشتن ? آیا نسبتی داشتن یا دوست بودن ? نفر اول که اولین دیالوگ میگه مریض بود یا معتاد ? اگه مریض بود چه دردی داشت ? ایدز بود یا سرطان ?! و خلاصه اینکه نوشته شما هنوز یک طرح مونده و باید با کمک نویسنده اش به داستان تبدیل بشه
همیشه بعد نوشتن خودتونوجای خواننده داستان بگذارید و سوالاتی که ممکنه برای خوانند پیش بیاد بسنجید ببینید پاسخی وجود داره ?! سعی کنید احساسات خودتون رو از نوشته بر دارید. و بگذارید داستان خود حرف بزنه
و سر آخر اثرتون به یک بازنویسی دوباره نیاز منده
موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط نازنین کریمی Members  ارسال در شنبه 29 آذر 1393 - 15:57

نمایش مشخصات نازنین کریمی سلام
بله نظر شما درست است.تلاش مي كنم بهتر بنويسم.اما اگر شما كمي دقت نظر به داستان حقير داشتيد جواب تمام سوالاتتان را ميگرفتيد.
باتشكر از شما خيلي خوشحال ميشوم كه داستانهاي ديگر بنده را نيز نقد كنيد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.