" آن روی سکه "

نخکش شده بود . نخکش شده بود و شاید ، بخاطر همین بود که آنطور که باید ، کار نمیکرد ! نه که فکر کنی ، قبل تر ها خیلی خوب کار میکرد ها ، نه ! اما خب ... وضعش بهتر از این بود .
توی دستم میگیرمش و این طرف و آن طرفش را نگاه میکنم . خنده ام میگیرد ! اگر اسمش را بگذارم " نخکش " ، به نخکش هتک حرمت کرده ام و هویتش را زیر سوال برده ام . لبهایم را توی دهانم میکشم و گازشان میگیرم . نباید بخندم . اگر بخندم ، تلخی حماقتی که کرده ایم ... حماقتی که کرده ایم ؟؟؟ حماقتی که کردم ام ؟؟؟ یا حماقتی که کرده است ؟؟؟ نمیدانم ... بالاخره مزه ی تلخ این حماقت از زیر زبان روحم میرود و باز ناخواسته خودم را میزنم به خریت ! متاسفانه به خر هم هتک حرمت کردم ! خر حیوان باهوش و فهمیده ای ست . فقط نمیدانم چرا ما آدمها گاه کارهای احمقانه و مسخره خود را میگذاریم به حساب این بینوا !
سکوت سردی خانه را پر کرده است . با آستینم آب بینی ام را پاک میکنم و دوباره نگاهم را به دستهایم میدوزم . بین دستهایم جا خوش کرده و منتظر تصمیم من است . بی حوصله نگاهش میکنم و پرتش میکنم گوشه ای . بعید میدانم بشود درستش کرد ، اما خب ...
سرم را بالا میگیرم و نگاهم را دور دیوار شیشه ای خانه ام میچرخانم . میتوانم همه مردم را از پشت دیوار های خانه ببینم . اما آنها ... مرا نمی بینند ! شاید بخاطر اینکه زیادی توی خانه شیشه ای ام مانده ام . بی اعتنا به تک تکشان که بیرون از خانه ام قدم میزنند ، به سمت میز تحریرم میروم . دفتر شعرم گوشه ی میز خودنمایی میکند . میان حصار جلد دفتر ، شعرها به هم فشار می آورند . شاید وقت رهایی شان رسیده باشد . تلفن همراهم زنگ میخورد و سر جایش میلرزد . بدون اینکه نگاهش کنم ، زیر لب ، " درد " آبداری نثارش میکنم و از پله ها بالا میروم و در اوج می ایستم . صدای تلفن همراهم قطع میشود و چند لحظه بعد ... دوباره جیغ میکشد . از بالای پله ها نگاهش میکنم . صفحه اش روشن و خاموش میشود . دفترم را باز میکنم و دستم را روی صفحه اولش میگذارم و مچاله اش کرده و از شیرازه جدایش میکنم و با صدای تقریبا بلندی میگویم : " مرگ " . صدای تلفن قطع میشود . برگه دوم را پاره میکنم و مچاله اش میکنم و می اندازمش پایین . صدای موبایل بلند میشود ... " کوفت " . برگه ها مثل گلوله های برف زمین می افتند . صدای تلفن بلند میشود . " مرض " . برگه ها بی آنکه مچاله شوند از دستم رها میشوند و می افتند زمین . تلفن زنگ میخورد . " زهرمار " . برگه های رها ، توی فضای خانه میرقصند و به زمین می افتند . دستهایم میلرزد . صدای زنگ موبایل مثل پتک توی سرم میکوبد . لبهایم را میجوم و برگه ها را پاره میکنم . کف خانه با دست خطم فرش میشود .دیوار های شیشه ای خانه پر میشوند از کلمات ... جلد دفتر از دستم رها میشود و سقوط میکند . صدای مهیبی بلند میشود . گویی طبل جنگ به صدا در می آید . غزلها برمی خیزند و به سمت هم حمله میکنند و روی شاه بیت هم تف می اندازند . صدای تلفن بلند میشود . بی توجه به موبایل وارد اخرین اتاق خانه میشوم . قلبم خود را به در و دیوار سینه میکوبد و صدایش مثل همیشه فضای اتاق را پر میکند . این بار شیشه ها میلرزند .. هنجره ام را چنگ میزنم و دانه دانه سی دی هایی که صدایم داخلشان محصور شده را میشکنم و از بالای پله ها پرت میکنم پایین .صدایم ، شعر به شعر از حصار سی دی ها خلاص میشود و توی فضای اتاق میپیچد . همهمه به راه می افتد و آنقدر بلند میشود که تنها صوتی شبیه به وز وز زنبور به جا می ماند . وجودم تنگ میشود . قلبم میکوبد ... هی میکوبد ... محکمتر میکوبد ... توی سینه ام جا نمیشود . درد میگیرد . سوزش عجیبی در سمت چپ سینه ام احساس میکنم . قلبم میشکافد و خون از سینه ام بیرون میریزد . دستم را روی قلبم می فشارم . از شدت درد و سوزش ، ابروهایم را در هم میکشم و از پله ها پایین می آیم و دانه دانه عکسهایی که از راه پله آویزان کرده بودیم را از روی دیوار بر میدارم و محکم به زمین میکوبم . به سمت اتاق خواب میروم و کشو را باز میکنم . زیرپیراهن رکابی آبی رنگی که برایش خریده بودم را برمیدارم و جلویم میگیرم . خوب نگاهش میکنم . فندک را روشن میکنم و زیر پیراهن میگیرم . کم کم مشتعل میشود و میسوزد . موبایل هم چنان زنگ میخورد . پیراهن را روی زمین می اندازم . به سمت تلفن میروم و برمیدارمش . با روشن و خاموش شدن صفحه پلک میزند . نگاهش میکنم و لحظه ای بعد ، با تمام قدرتم به سمت دیوار خانه پرتابش میکنم و فریاد میزنم : " خفه شو ... " . دیوار های شیشه ای خانه پایین می ریزند . موبایل ساکت میشود . صدای وزوز مانندِ اتاق بالایی توی هوا پخش میشود . زمین رنگ دستخطم را میگیرد . نفس عمیقی میکشم . نگاهی به اطرافم می اندازم ... میان مردم دور خودم میچرخم و دستهایم را توی هوا تکان میدهم و فریاد میزنم :
" اووووی ملت ... چوب حراج زدم به دار و ندارم ... بیاین ببرین ... "
یاد حجم زرد نخکش شده ام می افتم . چند دقیقه پیش گوشه خانه انداخته بودمش . برگه ها و غزل ها را کنار میزنم و پیدایش میکنم . بر میدارمش . سمت چپ سینه ام از سرخی به سیاهی میزند . حجم زرد را با خودم میبرم . شاید بشود ترمیمش کرد . بلند میشوم تا بروم . پای رفتن ندارم ... روی زمین می افتم و خودم را به جلو میکشم... آنقدر پیچ و تاب میخورم تا به مطب دکتر میرسم ... تمام وجودم تیر میکشد . وارد اتاقش میشوم . عقلم را روی میز دکتر می اندازم و روی صندلی ولو میشوم .
- دکتر ... شبیه نخکش شدن نیس ... به گمونم پاره سنگ ورداشته ... میتونی براش کاری بکنی ؟؟؟
دکتر نگاهش را از سینه سیاهم میگیرد . سرمای آزار دهنده ای سراسر وجودم را در بند کشیده . در حالی که عقلم را معاینه میکند چیزهایی میگوید . گوش هایم نمیشود . پلکهایم سنگین میشود و حسی سبک ، وجودم را فرا میگیرد ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

29

ح شریفی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,م.فرياد ,آزاده اسلامی , ک جعفری ,حسین روحانی ,شيدا سهرابى ,حسین کاظمی فر ,آرمان موحدیان ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,مریم مقدسی ,رضا فرازمند ,عطیه امیری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,همایون به آیین ,م.ماندگار ,زهرا بانو ,آرمیتا مولوی ,حمیدرضا محدثی , ناصرباران دوست ,الف.اندیشه ,بهزاد صادق وند ,همایون طراح ,سجاد سیارفر ,سبحان بامداد ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره (آنا) ,ابوالحسن اکبری ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آزاده اسلامی (26/10/1394),همایون به آیین (26/10/1394),ابوالحسن اکبری (26/10/1394),الف.اندیشه (26/10/1394),سحر ذاکری (26/10/1394),زهرا بانو (26/10/1394),شهره کبودوندپور (26/10/1394),احمد دولت ابادی (26/10/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (26/10/1394),اذرمهرصداقت (26/10/1394),همایون طراح (26/10/1394),رضا فرازمند (26/10/1394),بهروزعامری (26/10/1394),فرزانه رازي (26/10/1394), ناصرباران دوست (26/10/1394),کیمیا مرادی (26/10/1394),زهرابادره (آنا) (26/10/1394),همایون طراح (26/10/1394),سبحان بامداد (26/10/1394),آزاده اسلامی (26/10/1394),م.ماندگار (26/10/1394),شيدا سهرابى (26/10/1394),شهره کبودوندپور (26/10/1394),سحر ذاکری (26/10/1394),عباس پیرمرادی (26/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (26/10/1394),ابوالحسن اکبری (26/10/1394),محمد علی ناصرالملکی (27/10/1394),احمد دولت ابادی (27/10/1394),داوود فرخ زاديان (27/10/1394),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (27/10/1394),زهرا بانو (27/10/1394),عباس پیرمرادی (27/10/1394),حسین روحانی (27/10/1394),نیما موذن (27/10/1394),زهرا بانو (27/10/1394),آزاده اسلامی (27/10/1394),محبت امیرنژاد (27/10/1394),شهره کبودوندپور (27/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (28/10/1394),آرمیتا مولوی (28/10/1394),آرمیتا مولوی (28/10/1394),م.فرياد (28/10/1394),سید علی الحسینی (28/10/1394),حمیدرضا محدثی (28/10/1394),سجاد سیارفر (30/10/1394),حسین روحانی (30/10/1394),حامد قزلباش (1/11/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (1/11/1394),آرمان موحدیان (1/11/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (3/11/1394),بهزاد صادق وند (23/11/1394),امین کریمی (28/11/1394),حسین کاظمی فر (8/12/1394),حسین کاظمی فر (18/12/1394),سحر ذاکری (21/12/1394),عطیه امیری (29/12/1394),ابوالحسن اکبری (3/2/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/2/1395),سید رسول مصطفوی (28/2/1395),فرزانه رازي (19/4/1395),همایون به آیین (30/4/1395),مرتضی عسکری دستجردی (31/6/1395),فرزانه رازي (1/7/1395),فرزانه رازي (25/8/1395),سارینامعالی (26/8/1395),همایون به آیین (1/9/1395),سارینامعالی (21/1/1396),

نقطه نظرات

نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 12:09

نمایش مشخصات آزاده اسلامی زنبیل خاله آزاده:) :) @};-


@آزاده اسلامی توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 13:06

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :D
سلام آزاده
می خواستم من اول شم ها ;)


@آزاده اسلامی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:36

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود .
منتظرم .
@};-


نام: نسترن   ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 12:22

سلام عزیزدلم خوبی؟
خسته نباشی. مثل همیشه عالی. خوشم اومد.فدایت
منتظر بقیه داستاناتم.


@نسترن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:39

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
نسترن عزیزم درود بر تو . خوبی میدونم .
ممنونم که کنارم هستی عزیزم . :*
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 13:28

ظاهرن همه میخوان نوبت بگیرن! من هم همینطور:)


@همایون به آیین توسط همایون به آیین Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 14:47

درود بر فرزانه بانوی عزیز
نمیدونم امروز چمه!، نه حس نوشتن دارم و نه اینکه مغزم کار می کند(شاید هم هیچوقت کار نمیکرده)،انگار مثه شخصیت داستان شما روبه زوال رفته. از بدشانسی شما، من در این حالت روبه زوال رفتگی عقلم، داستان شما را خواندم و به همین خاطر چیزی از داستانتان متوجه نشدم ولی با شناختی که از شما دارم و میدانم که ادم زیرکی هستید،بایستی داستان شما لایه هایی داشته باشد که باید کشفش کرد.از گفتن حرفی که زدم ، قصدی ندارم ، یعنی کسی فکر نکنه مصداق ان ضرب المثله که توش (هندوانه،بغل) بکار رفته،قسم می خورم که اینچنین نیست و با اینکه با عقل روبه زوال دارم حرف می زنم ولی صادقانه دارم اعتراف می کنم که من نتوانستم داستانتان را متوجه بشوم ولی این همه حکایت نیست.
پاراگراف اول یک شروع خیلی خوب می توانست باشد ولی جملات پاراگراف دوم مقداری بازی با کلمات بود و هم اینکه میشه گفت کسی که دچار زوال عقل شده،نمیتواند حرف فراعاقلانه ای همچون«...متاسفانه به خرهم هتک حرمت کرده ام!خر حیوان باهوش و فهمیده ای ...» بزند.ببخشید هر چه تلاش کردم دیگه بیشتر ازین نشد!
راستی!نخ کش شدن عقل یعنی روبه زوال رفتن دیگه! نکنه این را هم اشتباه گفتم!


@همایون به آیین توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:41

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب به ايين . خوبین میدونم .
من مسأله رو از شانس خودم نميدونم.چون هميشه بيسته بيسته.از ذهن مبارك شما هم نميدونم مسأله رو.
سپاس بابت تعريف هاتون.
اما در مورد داستان:
يه روز يه بزرگي گفت قلم رو ول كن بذار خودش بره.منم ولش كردم خودش رفت.
زوال عقلي رو هم...
قبلی رو که نشد تشریف بیارین ، اینو هم که اینطوری پیچوندین ... باعشه ! :)
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 13:30

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام فرزانه ی عزیز
ماهبانوی طناز
خسته نباشی از امتحانات
می بینم که اونقدر درگیر درس و مشق بودی که عقل بیچاره نخکش شده :D
پایان غافلگیرکننده ی داستانت رو خیلی دوست داشتم
حالا باز خوبه نخکش بشه مال من که پاره پاره شده بس که رفوش کردم حجمش هم نسبت به سابق کوچیک شده


شیشه ای می شکند .....
یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟
یک نفر میگوید :شاید این رفع بلاست...
دیگری می گوید :شیشۀ پنجره را باد شکست...
دل من سخت شکست!!!!!!!
هیچ کس ؛هیچ نگفت!!!
قصه ام را نشنید....
از خودم پرسیدم....؟
ارزش قلب من از شیشۀ یک پنجره هم کمتر بود؟؟؟؟؟!!!
دست مریزاد
:x :* @};- :x :* @};- :x :* @};- :x :* @};-


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
خاله شهره عزيز درود بر شما . خوبین میدونم .
ممنون .
اتفاقا تنها چيزي كه درگيرش نبودم درس و مشق بود و خداروشكر رو عقلم تأثير نذاشت !
نفرماييد ...
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 13:44

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر بانوی طناز ، فزانه خانم رازی
داستان جالبی بود و از آن لذت بردم ، تعیلق آن خوب بود و از پایان آن هم خوشم آمد
حال و روز مغز من هم اینگونه است :) ، دیگر نمی کشد :(
امیدوارم در امتحانات موفق باشید
برای شما بهترین ها را آرزو دارم همینطور جفت شیشتون آرزومه ;)
:) @};- @};- @};- @};- :)


@ح شریفی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:43

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب شريفي . خوبین میدونم .
اميدوارم حال عقل شما و هيچكس ديگه اينطوري نباشه.
ممنون.امتحانا خسته ن ، من خوبم ... :)
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 14:25

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت زنبیل راضی


@اذرمهرصداقت توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 14:31

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور :x :* @};- :x :* =((


@اذرمهرصداقت توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:44

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
منتظرم دختره ...
@};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 14:55

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

لذت بردم

عقل نخکش شده

دست مریزاد.

البته فکر کنم یک جایی از داستان را خوب نفهمیدم

باید دوباره برگردم

استاد باران دوست که آمد بخوبی رمز گشایی می کند داستان را.

نویسا باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:45

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
دکتر فرازمند عزیز درود بر شما . خوبین میدونم .
سپاس بابت حضورتون .
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 15:12

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر تو
به اعتقاد من این سایت و در میان ما داستان های فرزانه رازی جای خودشان را دارند. مدتی که نمی نوشتید و یا منتشر نمی کردید حقیقتن جای داستان هایتان خالی بود. چرا که سبک خاص خود را دارید. خودتان هستید و این بهترین بهانه برای بودن است! هر چند که در این کار به بعد " طنز " بسیار کمتر پرداخته بودید.
این بار هم می گویم :
فضاسازی داستان هایتان بسیار عالی ست! هر چند که در داستان های دیگرتان فضاسازی بهتری می دیدم اما خب در این داستان هم قابل قبول است. توصیفات ظریف و زیبایی دارید.
می خواهم بگویم چیزی در داستان کم است. انگار چیزی جا مانده است. نمی دانم کجای داستان! ابتدایش که خوب است. شاید میانه یا پایان آن. گمان می کنم اگر پرداخت بیشتری روی داستان انجام می دادید بهتر می بود. فکر می کنم بعد احساسی داستان کمی بیشتر از حد است و توازن داستان را بهم زده است! باز هم می گویم : چیزی در این میانه جا افتاده است! پایان داستان. بله پایان داستان باید بهتر می بود. آن ضربه ی لازم را به من مخاطب وارد نکرد.
نام داستان خوب است و به داستان می نشیند.

فرزانه جان. بسیار خوشحالم که داستانی از شما خواندم.

موفق باشید و البته سبز!


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:47

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود همایون جان .
ممنون . لطف داري . كاش تهش میگفتي " الكي " !
كاري ندارم چقد احساس داشت... فقط میدونم احساس خوبي نداشت .
ضربه... شخصا چنان ضربه اي وارد ميكنم بت كه املاي ضربه يادت بره. :)
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 15:14

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام عزیز عمه:x :*

داستانت ملیح و خوشگل بود . واقعن گاهی مخمون نخ کش میشه و کاریش نمیشه کرد.

نگارشت خیلی روون و توصیفات عالی بود.

لذت بردم عزیزم.

شاد باشی.

:x :x :x :* :* :* @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
عمه جونم درود بر تو . خوبی میدونم .
خوشحالم که دوس داشتی .
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 15:35

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

دارم فکر میکنم کسی غیر از قهرمان داستان شما هست که اینطوری میشه اگر هست علتش چیه؟

دارم برای (آه ، آناستازیا دخترم ) سوژه جمع میکنم

راستش در گیریهای ذهنی برای چه تیپ افرادیه که اینقدر زیبا بیا کردید

می خواستم یک شعر از بوکوفسکی براتون بذارم که پیدا نکردم شاید مناسب بود

غیر از نخنما ی اول و آخر پیش دکتر

وسطاش حالتهای ÷یچیده ی روح تو در توی یک زنه که خیلی خوب بیان کرده بودیم خداوند مارو (آقایون) رو راسته واز پهلوی زن آفریده وقتی حکومت 100000000ساله دستون افتاده چون راحت اندیش بودیم فکر کردیم اعمال ساده و سر راست ما درسته یعنی هرچی سادست درسته و هر چی پیچیدس ناقصه

رادیو و ماهواره که پیچیدس و سرعت نور رو داره ناقصه / پیکان که سادست وبا60 کیلومتر میره ودود میکنه کامله

واااااااای چقدر بد گفتم

درود بر شما


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:42

نمایش مشخصات بهروزعامری حکومت 10000000000000 دستمون افتاده درسته


پیچیده درسته


غیر از اول نوشته و آخر نوشته یعنی پیش دکتر

بقیه بیان رو ح پیچیده ی زنه


بیان خوبی ازین پیچیدگی منحصر بفرد بود

درود بر شما

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
جناب عامری عزیز . درود بر شما . خوبین میدونم .
کسی چه میدونه ؟! شاید این حس و حال ، مال قشر " از پشت خنجر خورده " ها باشه !
شعر ! خوبه دوس دارم ... اما شاعر بودن رو نه ...
اگه پیداش کردین لطف کنین حتما بیارینش... بی ربط با ربط ... میچسبه کلا ...
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 16:55

سلام
اصلا تمرکز نداشتم نفهمیدم چی خوندم
دوباره بر می گردم
خیلی هم حوصله دارم برای دوباره خوندن عمه


@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
پایین تر صحبت میکنیم عمه . :)
@};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 17:19

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر نوه دلبندم
من با تاخير اومدم عزيز"آنا"
و متاسفانه كه بايد بروم كاري انجام بدهم برگردم
اما از ديدن داستانت و خودتان شديدن خوشحالم
پس فعلا تا بعد :* :x


@زهرابادره (آنا) توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 18:12

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) آزموده ام عقل دورانديش را
بعد ازين ديوانه سازم خويش را :)
سلام بر نوه دلبندم فرزانه نازنينم
حالتون كه خوب و خوشه ان شالله عزيزم
داستان بسيار عالي و روانشناسانه و دردناكي نوشته ايد
زني كه در بحران قرار دارد و از همه كس متنفر است و با هيچ چيز خوشحال نمي شود
ولي نهايت تلاش خود را مي كند كه آرامش يابد و عاقبت با مراجعه به ضمير ناخودآگاه خويش شروع به ترميم روح افسرده خويش مي كند
خيلي عالي تنش و بحران را نشان داده ايد و من لذت بردم
اين از داستان
اميدوارم سراسر زندگي تان مملو از شادي باشد و سبد زندگيتان مسرور و نشاط
دلتان سرخ و سرايتان سبز باشد آمين
@};- @};- @};- @};- :* :* :x @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:53

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
نوه جان مینویسد ...

آنام جان درود بر شما . خوبین میدونم .
خوشحالم که اینجا ، کنارم میبینمتون .
ممنون که دیدگاهتون را با من به اشتراک گذاشتین .
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 17:48

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم رازی گرامی ! سلام و عرض ادب و احترام

"جنس خوب خوب است و باید به خوبی اش اعتراف نمود ! مگر اینکه جنس شناس نباشی ! "
ابر جمله ی فلسفی فوق الذکر از هیچ کدام از مشاهیری که قبلن میشناختید نیست ! چون همین الان از خودم نوشتمش !! اما از ان جمله هاییه که قطعا پاش می ایستم !
بعله جنس خوب را باید به خوبی اش اعتراف نمود . نمونه اش همین داستان شماست که خوبه وشاید هم عالیه ومن اعتراف می کنم که داستان خوبی خوندم و از خوندنش لذت بردم . حالا برا اینکه ببنید چقد داستان را دوست داشتم به برداشتم از داستان توجه بفرماید :
راوی که یحتمل یه خانم نویسنده و شاعری بوده در روزهای بسیار اخیر یک کار خیلی خلاف عقل انجام داده چیزی مثل یک تصمیم اشتباه اما بزرگ یا هر کار اشتباه بزرگ و بزرگتری که بتوان آن را تصور کرد و حالا که نشسته پیش خودش دو دوتا چهارتا کرده متوجه این اشتباه بزرگ شده و نتیجه گیری می کند هرکس که این تصمیم را گرفته "خودش ،خودم،خودت " عقلش یا هرکس دچار نخ کش شدگی عقل که در واقع نوعی آسیب عمقی ولی گذراست گردیده و چون خود را در این حالت می بیند که عقل نخ کش شده را در دست گرفته و این سوی و آن سوی می رود ،
ادامه


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 17:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست در نتیجه به همه ی چیزهای عقلانی و احساسی قبلی اش شک کرده و از آنها متنفر می شود. نظیر شعر ها نوشته ها و حتی احساسات و عواطف و حتی عشقش !!! در نتیجه اقدام به دور ریختن همه ی آنها و زدودن آثارشان می کند . سپس عقل نخ کش شده را برای درمان پیش دکتر می برد درحالی که دلش از دست این عقل خون شده است . یعنی این عقل لامذهب دلش را خون نموده بوده است!
الان باید یکی یه صلواتی تکبیری ...
بگذریم . بنده راحت با داستان ارتباط برقرار کردم و از سبک زیبای شما و از طنز کمرنگ شده ی رازیانه ی درونش بسی لذت بردم !

دلتون به نشاط و دست و قلمتون پرتوان
سالم و سعادتمند و سربلند باشید در حد اوووووف

پشه کی داند که این باغ از کیست
کو بهاران زاد و مرگش در دیست
کرم کاندر چوب زاید سست‌حال
کی بداند چوب را وقت نهال
ور بداند کرم از ماهیتش
عقل باشد کرم باشد صورتش
عقل خود را می‌نماید رنگها
چون پری دورست از آن فرسنگها
از ملک بالاست چه جای پری
تو مگس‌پری بپستی می‌پری
گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد
مرغ تقلیدت بپستی می‌چرد
علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریه‌ست و ما نشسته کان ماست
زین خرد جاهل همی باید شدن
دست در دیوانگی باید زدن
هرچه بینی سود خود زان می‌گریز
زهر نوش و آب حیوان را بریز
هر که بستاید ترا دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده
ایمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را

مولانا@};-


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 17:51

نمایش مشخصات ناصرباران دوست @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
اینام جامونذه بود


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 20:39

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام استاد
ابر جمله تون مثل باقی کامنتهاتون عالی بود :)
@};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 23:09

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر مهربانوی داستانک سرکار خانم کبودوند پور
شما بسیار لطف دارید @};- @};- @};- @};- @};- @};-
ممنونم از لطفتون


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:56

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود دايي جان معاون , عاقای باران دوست کبیر . خوبین میدونم .
خوشحالم كه مثل هميشه لطف شما شامل حالم شده.
سپاس بابت تحليل خط خطي هاي ناقابل .
ممنون که برچسب مرغوبیت کالا رو چسبوندین .
ممنون که توجه کردین .
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 19:06

نمایش مشخصات ک جعفری
خواستم فقط بگویم : داستانت قشنگ بود ولی من زیاد بااین جور داستانها حالم جور نیست و بعدش یک شعر بی ربط بگذارم و بروم پی کارم...!:D

اما وقتی چشمم به نام نویسنده خورد بر روی تمام اندیشه هایم خط بطلان کشیدم و تصمیم گرفتم خیلی خودمانی با نویسنده گپی بزنم...

فرزانه جان؛ داستان خوبی بود اما بنظر من در ردیف کارهای بهترینت جای نمی گیرد به دلایل زیر:

1-زبان داستان یکدست نبود. اوایل و بویژه پالگراف نخست با لحن محاوره ایی و بدنه داستان ادبی شده بود!

2-فضاسازی مخدوش بود! مثلا آوردن فضاهایی مثل پله ها، یا آخرین اتاق خانه یا حتی اتاق خواب بسیار ناگهانی انجام شده بود!

3- این فحش ها هم خیلی تو ذوق می زد! آنجایی که راوی نوشته ها و اشعارش را پاره پاره می کند بنظرم خوب توصیف شده بود و حتی عالی ، اما آوردن واژه هایی مثل زهرمار یا کوفت!! از زیبایی فضاسازی می کاست!

بهتر بود از واژه ها و جملات زیباتری بهره می بردی مثل: زهرمار= رهایم کن ، کوفت= از جان من چه می خواهی!

4-بکارگیری واژه ها و جملاتی مثل ( هی می کوبد ) یا ( اوووی ملت ) که بسیار نازیبا بود و ضربه بدی به داستان زد!

5- نفهمیدم مقصودت از بکارگیری 3 علامت پرسش چه بود!بنظرت اگر یکی می شد و پشت بندش یک علامت تعجب می گذاشتی بهتر نبود؟!
و ضمنا به مغز یا عقل ، رنگ خاکستری نسبت داده اند و نه زرد!

مضون داستانت بسیار نزدیک به مضمون داستان "آخرین پرده" همایون خان بود!! درگیری احساس و عقل... که این البته ایرادی ندارد و حتی بنظرم با قلم تو رنگ و بویی دیگر هم گرفته است !

درود بر تو فرزانه عزیزم !

امیدوارم پس از این بیشتر از سابق برایمان بنویسی...


@};-


@ ک جعفری توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 11:42

سلام بانو
با نقدتون موافقم @};-
دقیق بود


@ ک جعفری توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 11:58


شعری برای عقل زرد @};-




از در درآمدي و من از خود به درشدم
گفتي کز اين جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر مي دهد ز دوست
صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب
مهرم به جان رسيد و به عيوق برشدم

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساکن شود بديدم و مشتاقتر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پيش يار
چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم
از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به ديدن او ديده ور شدم

بيزارم از وفاي تو يک روز و يک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صيد من
من خويشتن اسير کمند نظر شدم

گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد
اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم


@ ک جعفری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:02

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
حال جو دادن و داد و بيداد راه انداختن الکی رو نداشتم و ندارم !
خودم دوستش ندارم . انتظار هم ندارم كه كسي دوسش داشته باشه .
درود بر شما كاف بانوي عزيز . خوبین میدونم .
در مورد دلايلتون... نظرتون محترم و كاري هم ندارم . اما جملات مودبانه در مورد شخص پشت تلفن اونم در اين مورد خاص ... به حق نيست .
در مورد تعداد علامت سوالها هم ، با احترام ، خير ! اينطوري فكر نميكنم . :)
كاري با نظر بقيه در مورد رنگ عقل ندارم . عقل به نظر من زرد هستش .
اما در مورد بند عاخر فرمايشاتتون :
" آن روي سكه " كه قبل از انتشار اسمش " روي ديگر " بود ، بيش از دوماه قبل نوشته شده و هیچ ارتباط و تاثیری از " پرده اخر " نمایش همایون نداشته و نداره . به هر شكل دوس ندارم با همايون ، يا هر كس ديگه اي مقايسه بشم . [-(
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 19:42

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر رفیق شفیق فرزانه ی نازنینم!
:x :x :x :x :x :x :* :* :*
فرزانه جان !هوااااااااااااااارتا ذوق کردم از اینکه لطف کردیو نوشتی اونم ایام امتحانت !!!! حال و احوال بانوو؟ مماختون چاقه عایا؟ ایام ک ب پاسه ایشالله؟؟
و اما داستان؛
داستانتون زیبا بودش! و دوست داشتنی! خب قلم خاص فرزانه ایی بوددیگه !
مخصوصا نمور طنزگونه ی آخرش ک لبخند زدمو گفتم امضای ِ فرزانه!
اما در کل داستان ؛
خدایی متوجه نشدم ابتدایِ داستان حجم زرد مغزه:( حالا شاید من تعریف درستی از مغز ندارم :-/ نیدونم!
ولی قشنگ بود جریانِ داستانت! ملموس بود روون بود! یه جاهایی ک لفظت محاوره ایی شده بود بیشتر بُر میخوردم باداستانت و این امتیاز مثبت داستانت بود!
ولی شاید یه کم فضا سازی بد نمیبود!
شایدم همین کوتاه صریح بودن قضیه سبک کاریتون در این داستان بودش!
بهر حال سلیقه ایی هستش!و هر کسی یه سبک رو میپسنده!
فحشات بانمک بوداااا! خعلی حوصله داشت کاراکترت! من بودم بعد فحش دوم از پنجره پرت بود البته گوشی خودم عمرااااااااااا ولی حالا!;) :D
فحشات بجا بود ولی من دلم میخواست یه نمور تنشِ عصبی یا کلافگی یا فریاد و اینام بینش میبودش!
در کل خعلی داستانت رو دوست داشتم!
قشنگ بود! خعلی!
تیکه ی؛پاره سنگت بی نظیر بود ! مهر مالکیتت رو بانو همونجا زدی ، بِرَند فرزانه رو اونجا بود ک ب همه نشون دادی!
دوست دارم
ن خسته !
هواااااااااااااااااارتا کیفور شدم از خوندن قلمت بانو
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
همایون باشی گل نازم@};- @};- @};-


@شيدا سهرابى توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:08

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
شيدا جان درود بر تو . خوبی میدونم .
منم که خوبم .
مرسی عزیزم لطف داري.
بالاتر هم نوشتم ، عقل به نظر من زرد هستش.حالا نظر تو و بقیه فرق میکنه , كاري ندارم.
ممنون از همه تعريف هات و مرسي بابت اينكه وقت گذاشتي و اينهمه نوشتي.
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 23:13

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
اینجا چنان عصبانی بودی که من فکر کردم ادامه‌ی تسلسل کلمات کوفت، مرض، زهرمار، درد و ... کار را به جاهای باریک خواهد کشاند و جای علامت پلاس بیست کنار عنوان داستانت خواهد بود که خوشبختانه در ادامه این دور افعال تفکر برانگیز به پایان رسید و ما را وارد فضایی معلق نمود که در آن احتمال هرگونه سقوط از درک مفهوم داستان می رفت.:D

حال این علامت سوال در بالای سر خوانندگان داستان می چرخد که چه اتفاقی طنز نویس قهار ما را به وادی یا همان بهتر بگویم قهقرای تقابل عقل و عشق سوق داده است، آن هم با شدت و خشونت!

من فکر می کنم بهترین کار ممکن اجتناب از مراجعه به پزشکان مجرب است که خود هفتاد نوع بلا را دور خواهد کرد. حجم زرد نخکش شده را سرجایش بگذارید. تارو پودش به گونه ای است که دوباره خود را ترمیم خواهد کرد. اگر نکند هم مطمئن باشد درمانش کار هیچ طبیبی نیست.

همان زیر برگه ها غزل ها بماند بهتر است. شاید کم کم فراموش شود.

سپاس از اینکه با تاری از حجم زرد برایمان نقشی زدید. @};-


@عباس پیرمرادی توسط همایون به آیین Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 10:21

درود بر عباس عزیز
همانطور که گفتید و خیلی هم زیبا و بجا گفتید،نویسنده به فضایی معلق ورودکرد که احتمال هرگونه سقوط از درک مفهوم داستان می رفت و بنظر من حداقل یه سقوط صورت گرفت.


@همایون به آیین توسط عباس پیرمرادی Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 14:13

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی

سلام به شما جناب به آیین گرامی@};-

ممنونم از حسن نظرتان،

بله همیشه چالش ها و پرتگاه سازی های خانم رازی توامان سقوط است. باید مراقب بود که خوانندگانش را به این ورطه نکشاند.:D :D

شاد باشید هنرمند عزیز@};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط بهروزعامری Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 15:43

نمایش مشخصات بهروزعامری آقای پیر مرادی دوست داریم

بخونیمتون

درود بر شما

@};- @};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود جناب پیرمرادی . خوبین میدونم .
ایده ی جالبی بود ! خود ترمیمی ! به نظرتون در مورد این موضوع ، میشه خود ایمنی هم ایجاد کرد ؟!
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 00:12

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم رازی وطناز که مثل همیشه داستانتون جذاب وپرکشش بود .موفق وپیروزباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:09

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب اکبری عزیز . خوبین میدونم .
سپاس از لطف شما .
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 00:14

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود برسرکارخانم رازی وطناز که مثل همیشه داستانتون جذاب وپرکشش بود .موفق وپیروزباشید.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:10

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 دي 1394 - 01:07

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، همه ، همه چی گفتند ، حرفی برای گفتن نماند ، ایشالا در امتحان ها موفق باشی@};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:11

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
جناب ملکی عزیز . خوبین میدونم .
تشکر . تموم شدن شکر خدا !
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نیلوفر   ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 09:30

سلام و درود بر همه اعضای محترم سایت
ممنون از نویسنده ی عزیز
و سپاس فراوان بابت نقدهای قشنگی که برای داستان انجام شد عالی بود
نقد شما عزیزان برام جالب تر و جذابتر از خود داستان بود همگی موفق و موید باشید


@نیلوفر توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:14

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود عزیز جان . خوب بودنت کاملا معلومه .
نمیدونم چرا فازت آشناست ... انگار همین حوالی توی سایت ، با نام کاربری دیدمت ! :)
به هر شکل ... ممنون که به نقطه زیر علامت سوال بدلمون کردی ! :)
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: زهرا بانو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 10:31

نمایش مشخصات زهرا بانو سلام


داستان جالبى بود فقط کمى اسمش دور از محتواى داستان بود شايدم من ارتباط برقرار نکردم , اون قسمتى که شعرها توى خونه رها مى شن خيلى خيلى زيبا و جالب بود . بعضى بزرگان مى گن قلبى که به قول شما نخکش نشه قلب نيست سنگه , البته استنباط من به اين خاطر قلب بود که اشاره داشتى به سمت چپ سينه که شکافته شده بود . با اين حال بعد روحى قلب و عقل به گمان خيلى ها يکيه . با توجه به فضاى شاعرانه داستان احتمال اينم ميره که حجم زرد رنگ قلب طرف باشه ديگه
حالا قلب باشه يا مغز ( که من بازم ميگم قلبه ) توصيفات شما عالى بود عزيزجان .
اميدوارم بازم از قلم شما مخصوصا از نوع طنزش بهره ببريم .درود بر شما .


@زهرا بانو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:18

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
زهرا بانوی عزیز . درود بر شما . خوبین میدونم .
حتما دور بوده دیگه !
خوشحالم حداقل اون قسمت رو دوست داشتین . :)
توجه نکردی ... قلبه نابود شد ! اونی که نخکش شد عقله بود ! :)
مرسی که هستی عزیزم .
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 11:33

سلام
دوباره خوندمش

خوب بود.
می تونست بهتر از این هم باشه نه عمه ? :(
ولی خوشحالم که دوباره داستانی فرستادی سایت.
موفق باشی @};-



@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 16:20

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام عمه جون . خوبی میدونم .
مرسی بابت شعری که اون بالا نوشتی و با تایید کامنت کاف بانو موضوع رو از سرت باز کردی . :)
هوم ! من که نمیگم ، ولی اگه تو میگی میتونس باشه لابد میتونس باشه دیگه ! :)
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 17:46

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
خوبید شما؟
داستانت رو خوندم.
شدید درگیر درس هستم.بیست و نهم خلاص میشم.اونموقع نظرم رو میگم.
شرمنده
سبز و پیروز باشی


@حسین روحانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:38

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود .
بیس و نهم میبینمتون !
@};-


@فرزانه رازي توسط حسین روحانی Members  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 11:09

نمایش مشخصات حسین روحانی شد سی ام
ببخشید والا
دیروز بد روزی
بود باورکنید
یه روز دیرکرد فکر نکنم من رو یه آدم بدقول تلقی کنه؟البته با تخفیف
دیروز رو دوست نداشتم و نمی خواستم با حال بدم داستانت رو بکوبم ترجیح دادم امروز با حال کمی بهتر داستانت رو دوباره بخونم و بعد از اینکه خوندم گفتم کاش دیروز میامد و داستانت رو می کوبیدم
خوشبختانه امروز کوبیدنم نمیاد و خیلی ملو و آرومم
لذا فقط بگم
داستانت خوب بود
ولی راه داشت خیلی بهتر بشه.
یه سوال چرا اون چیزی رو که در دست گرفته بود
همون اولش تکلیفش رو مشخص نکردی و مثلا نگفتی مغزه؟
جزو مجهولات داستان حسابش نکردم
بیشتر حالتی گنگ به خودش گرفته بود.
من گنگ نوشتن رو دوست ندارم
دست خودم نیست

سبز و پیروز باشی
راستی حیف هست آن سی دی ها رو خورد کنی
من صدای شما رو شنیدم
واقعا زیباست
و آن سی دی ها رو باید قاب کرد. خیلی بهترین ها در این سایت داریم و امیدوارم که آدم معروفی از توشون بیرون بیاد.
شما هم یکیشون هستید
سبز و پیروز باشید
استعدادت رو قبول دارم


@حسین روحانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 15:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
عاقای دکتر درود بر شما . خوبین میدونم .
دکتر یه جوری میگی بد بود انگار امتحانه رو رتته !
نه شما راحت باشین . بد قولی کودومه؟؟؟
خداروشکر که امروز چکش دستتون نیس... :D
اول بسم الله میگفتم مغزه که مزه ش میپرید ! :)
خوب میکنی دوس نداری دکتر . منم خوشم نمیاد . ولی خب باید خواننده رو میکشید دونبال خودش که بدونه حجم زرد چیه دیگه ... نه؟
شما لطف داری اما جالبه بدونی من کلا هیچ کودوم از فایل هام دست خودم نیس ! همه ش دست دوستامه ! گه گاهی یکی از فایل ها رو واسه خودم میفرستن و خلاصه خوش میگذره !
عاقا ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 18:09

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سلام بر تو

با پايان داستان ، به اين نتيجه رسيدم كه داستانت ، يك وجه ديگر از داستان آخر همايون طراح است !
همواره بايد از " حجم زرد نخ كش شده " گذشت تا به آرامش رسيد !

زيبا نوشته اي ! به خصوص همان عبارت حجم زرد ! كه به نوعي بيهودگي را براي خواننده تداعي مي كند ! چه زرد بودنش و چه " حجم " اطلاق شدنش ! ميداني كه ؟! براي چيزهاي با ارزش كمتر از واژه ي " حجم " استفاده مي كنيم !


سبز باش


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 00:50

نمایش مشخصات م.ماندگار با تاخیر تولدتون مبارک




فرزانه جان ببخشید @};-


@م.ماندگار توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 11:08

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) Thank you very much dear lady ...

@};-


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:41

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام بر خودت . خوبی میدونم .
میگیرم قیچیت میکنمااااااا مارتی ... x-( ایش ...
نه بابا ! اگه بگذری که نمیشه !
خدایی ؟؟؟ حجم رو واسه چیزای درب و داغون استفاده میکنن ؟؟؟ از این به بعد یه نفر به من در مورد یه چیزی بگه حجم ، کاری میکنم مرغای اسمون به حالش هااااای هاااااای گریه کنن .
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 19:06

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام مجدد

گفتم بعد از حضور استاد باران دوست

می آیم ورمز گشایی ایشان راهم می خوانم

خوب حالا خیلی بهتر شد

همین که استاد نوشتند عالی -من هم میگم عالی بود

دست مریزاد

خانمی فرمودند عقل یا فکر خاکستری است- نه واقعا" اینطوری نیست

ماده خاکستری مغز به خاکستری کم رنگ است ولی دلیل نمیشه تفکر واندیشه هم خاکستری باشه.

در طب قدیم میگفتند چون لوبیا شکل کلیه است حتما"

اگرکسی سنگ کلیه داره - اگر لوبیا بخوره سنگش دفع میشه-یا مغز گردو چون هم شکل مغز آدم است ودارای جایروس وشکاف است حتما"برای تقویت مغز انسان خوبست ولی بعدا" همه ی اینها رد شد.

در مورد رنگ فکر واندیشه- این خیلی بستگی به جهان بینی - شغل وناکامی وکامروایی افراد دارد

یک سیاست مدار رنگ اندیشه را تیره ویک نظامی رنک فکر را قرمزویک شاعر رنگ اندیشه راسبز یا ارغوانی میبیند

هرچه رنگ اندیشه به سفید نزدیکتر باشد فرد آرامش بیشتری دارد.

رنگ زرد در اندیشه- احساس خطر وتا حدودی ترس است-

ورنگ های تیره وخاکستری نشانه ناکامی است

پس هرکس اندیشه وفکر را طوری می بیند

سهراب رنگ اندیشه را سبز می بیند وفروغ ارغوانی.

از بابت داستان زیبا متشکرم

وازبابت پرحرفی معذرت می خواهم@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 20:33

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام جناب دکتر
ما ارادت قلبی داریم و در محضر شما شاگردی می کنیم
از این نظرتون واقعا استفاده کردم
شادکام باشید


@رضا فرازمند توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:44

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
جناب دکتر فرازمند عزیز درود بر شما . خوبین میدونم .
خوشحالم که منظورمو از رنگ حجم متوجه شدین و بازش کردین . دقیقا همینطوره ! من خودم توی زندگیم ترس ها و احساس خطر های زیادی دارم . و از بچگیم هم عقل رو زرد میدیدم . دوستام هم بهم میگن محتاط !
خلاصه که مرسی که این قسمت رو وا کردین ...
عاقا ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 00:49

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزانه خانوم :x
چرا من کامنتاتو خوندم حس کردم عصبانی هستی عایا؟!
ناراحت خشن :D
نمیدونم
داستانت خوب بود زودتر از اینا اومده بودم ببخش که وقت نشد کامنت بذارم
سبز باشی عزیزم @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:46

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
مژگان عزیز درود بر تو . خوبی میدونم .
چرا همه اینو میگن ؟؟؟ ینی من خودم هالیم نیس عصبانیم ... اونوخ شماها از رو نوشته های من فهمیدین ! والا من دیگه نمیدونم چی بگم ...
فدات . هر وخ بیای کلیکت رو چشم .
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 دي 1394 - 01:41

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











یه پوزش کلی از دوستان سایت!...قلمداد نشود، که می آیم و میوفتم به جان داستانهایتان و می روم!!...خدای ناکرده به معنای نقد احساسات لطیف و خاص شما نیست. پیش فرضم بر این است که نویسنده علاوه بر تخلیه ی احساساتش و تجربه ای در نوشتن، نظری هم جویاست...والا هر چه که مینویسید، ارزشمند و محترم است.

*

داستان خوبی ازت خواندم به دلایل ذیل:

3-
"نخکش شده بود! نخکش شده بود و شاید..."
داستان آغاز بسیار خوبی دارد.خیلی خوب. با شروعش عنصره معما هم وارد روایت می شود! که تا آخر ماجرا هم نمط پیدا می کند که این امتیاز بالایی دارد.
%-
ایده کلیشه ای است، لیکن بخوبی آشنا زدایی شده! به زبان ساده تر، استعاره ی بکار رفته "حجم زرد" آشنا نیست.
&-
از "تلفن همراهم زنگ می خورد" ... میانه ی داستانت، سطح کشمکش صعودی است که این افزایش تنش خوب است.(جا داشت، مابین هر "درد" و "مرض" که عطا میشد صحنه ی قوی تری ساخت)
7-
میشد،پیش از اینکه یکباره یاد "حجم زرد بیوفتد که گوشه ای انداخته! در میانه ی داستان هم بهش اشاره ای ریز کرد که داستان تعادل داشته باشد...

#-
اما،،،پایان بندی خیلی بدی دارد!
اشاره مستقیم به عقل که حجم زرد بود، ناگهان جان داستان را می گیرد.طوری دیگری یا با اشاره ی نامحسوسی یا توصیفی از شکل یا چهره ی شخصیت نشانش میدادید.
نخکش شدن و پاره سنگ برداشتن، ترکیبی است که در یک قالب هماهنگ و زیبا نمی نشید. هم جنس نیستند.

در کل، اصولی تر و تکنیکی تر نوشته ای.
امیدوارم ممتد باشد.
راستی اگر دلت خواست، راجع به دیوارهای شیشه ای اتاق شرحی بده. برایم جالب ولی غیرقابل توضیح بود. معمولن در مواردی بکار می رود که فرد احساس می کند هر چه که داشته و تمامی دهلیزهای پنهان و رازهای ذهن و درونش پیش جماعت هویدا شده...ولی اینجا مردم او را نمی بینند!!!!...و او آنها را می بیند.

در کل خوب!

موفق بمان.
ببخشید بابت توضیحی که توی صفحه ی شما نوشتم.
امیدوارم امتحانات همه ی دوستان هم بخوبی تمام شود.
درود بر شما خانم فرزانه خانم رازی.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:55

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب رنجبران . خوبین میدونم .
صرفا میگم جناب ، چون دوس دارین !
چار خط اول حرفاتون هیچ ربطی به من نداره .
اما در مورد فرمایشاتتون :
فک نکنین دارم دفاع میکنم . نه ... دفاع نداره .
اول داستان که حجم زرد رو انداخت کنار شروع کرد به دیوونه بازی . تو کل داستان یه کار با فکر انجام نداد . همش تصمیمات لحظه ای . فک میکردم باید دلیل موجهی باشه !
پایان بندی ... لابد بد بوده دیگه !
عقل رو مگه معمولا نمیگن پاره سنگ ورداشته ؟! :-/
دیوار های شیشه ای ... چیزی که هیچ حرفی در موردش نشد !!! میتونه نشون از یه خونه خیالی باشه که شخصیت داستان توش به انزوا کشیده شده ؟؟؟
اینکه بخوام نظر دیگران رو در مورد چیزای مختلف بیارم تو داستان میشه یه چیزی که همه شنیدن و میدونن . اما خب ... افکار خودمو آوردم و اینطوری شد . دس کم خودم راضیم ازش ...
داستانم بد بود اما خوشحالم که اونقدری بد نبود که نخواین زیرش چیزی بنویسین !
امتحان من که تمومه ! :D
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 12:32

نمایش مشخصات م.فرياد @};-
‍‍‍‍‍تا عطر دل انگیز تو پیچیده در این باغ
دیوانه تر از من چه کسی دیده در این باغ

چشمان تو آئینه ی عشقیست الهی
تا بوده مثال تو نتابیده در این باغ

انگار که با آمدنت بذر غزل را
دهقان ازل یکسره پاشیده در این باغ

بر زورق جانم شده گرداب بلایی
هر قطره که از چشم تو باریده در این باغ

از هر دو جهان بی خبر افتاده و محروم
لبهای تو را هرکه نبوسیده در این باغ

گفتند که عاشق نشو فریاد! حذر کن
اما چه کنم عشق تو روئیده در این باغ

هر روز مرا میوه ی نورس دهد این عشق
آن میوه ی عقل است که پوسیده در این باغ
(م.فریاد/بهار۸۷)


@م.فرياد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
بابابزرگ عزیز ، درود بر شما . خوبین میدونم .
خوشحالم که اینجا کنار خودم میبینمتون . کاش بیشتر بهمون سر بزنین و برامون بنویسین ...
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 17:15

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام خواهر زاده ی گلم
خوبم عزیزم و می دونم که می دونی خوبم من!
داستان زیبایت را خواندم و بهره بردم.
اخه عسلم چرا انقدر درس میخونی و بخودت فشار می اوری. زندگی به من آموخت که دود و درس ادم را مریض و نخکش می کنند.
داستان زیبایی بود نازنینم. افرین که می نویسی و زیبا می نویسی
دست مریزاد گل نازم
شاد و تندرست باشی مهربان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :* :* :* :* :*
:x :x :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:59

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
خاله ازاده سلام . خوبین میدونم .
درس ؟؟؟ من ؟؟؟ شوخی تون گرفته ! برای من ، راه موفقیت از دانشگا رد نمیشه . :) برای همین ، کلا بخونش نیستم ! دونخته ناپلئون
خاله جون ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 21:31

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام واحترام بسیار .
خوشحالم که پس از مدت ها داستانی از شما می خوانیم .
شروع از وسط ، از تعلیق های جذابی است که نویسنده در ابتدای داستان بگذارد و ذهن خواننده را از همان ابتدا تصاحب کند . این کار در اثر شما به نحو چشمگیری انجام شده است .
" حماقتی که ..." این تکرار و ادعای بی اطلاعی در پوششی از مطایبه ، علاوه بر خودمانی و صمیمانه دانستن خواننده ، روایت را شیرین تر هم می کند .
کاش " می " افعال استمراری را به بن فعل نمی چسباندید . و یک اشتباه املایی : هنجره / حنجره - که ظاهرن همه ی ما یکی دو قلم از دست عجله در سبد داستانمان داریم .
ایده بکر بود ؛ تازه و آبدار ! و روایت خاص خانم رازی که خود به خود شیرین و خواندنی است .
از داستان تان لذت بردم . خسته نباشید . در ضمن پاسخ دادن به این سیل نظرها هم خود وقتی ده ها برابر نوشتن اصل داستان می خواهد که ازین بابت هم باید پیشاپیش بهتان خسته نباشید مضاعف هم گفت !
ارادتمند شما


@حمیدرضا محدثی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 22:03

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
جناب محدثی درود بر شما . خوبین میدونم .
خوشحالم که اینجا هستین .
یه ماه پیش عاپ کردم عاقا !
عاقا از من نخواین می رو نچسبونم . خدایی ازم بر نمیاد . :)
اونم شرمنده که غلط بودن ! چه میشه کرد ؟! گاهی در میره .
خوشحالم که دوست داشتین .
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: خودم ...!!!   ارسال در دوشنبه 28 دي 1394 - 22:04

:)
درود بر همه شما .
شاید بهتر بود " خودش " این چند خط را برایتان مینوشت ، اما خب ، چه میشود کرد ؟؟؟ من و او نداریم که ! :)
قبل از هرچیز ، باید بگویم عمدا این لحن را برای افاضات (!!!) برگزیدیم که بدانید ما هم بلدیم ! :)
و پس از آن ، باید ابراز خوشحالی کنم بابت اینکه ، خط خطی های من+او را متوجه نشدید ! :) چرا که به نظر ما ، برای فهمیدن این داستان ، باید بهای سنگینی پرداخت !
نه ! سوتفاهم نشود ... ما به شما بزرگان جسارت نمیکنیم . داستان ما در اوج قدم نمیزد . همین حوالی ، در ارتفاعی نزدیک به خودمان اتفاق افتاد ! اتفاقی که شاید ( خدای نکرده ، زبانم لال ) هر یک از ما , گرفتارش باشیم .
شخصیت داستان ما ، هر آنچه که دستگیر شما نشد را نفس کشید و واژه به واژه مرد و سطر به سطر با شکل جدیدی زنده شد !
نه که بخواهم از " او " دفاع کنم ... نه ! کاش به جای مورب پلک زدن و جست و جو کردن چیزها و مفاهیم عجیب ( که هیچ کدامشان نه به قواره من+او دوخته شده و نه به رنگ جوهر قلممان می آید ) و تلاش برای یافتن ضربه ای از شخصیتی که خودش زیر ضربه ، نای ایستادن نداشت ، کمی ساده تر و از لنز دوربینی غیر دیجیتالی ، به ماجرا نگاه میکردید . :)
امیدوارم هرگز جز قشر " پشت خط تلفن " و " بد دهن " دنیا نباشیم .
سپاس بابت اینکه بودید و وقت شریف را صرف ما کردید و همراه شدید و چند خط پایانی را هم تحمل کردید .
آرزومند سعادت و سلامت و لبخند و خوشبختی شما هستیم .
بدرود دوستان .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@خودم ...!!! توسط ما و اینا   ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 08:06

نام : ما و اینا
درود بر (خودم) و (او) که هم (خودم) برایمان محترم است و هم(او)برایمان عزیز و دوست داشتنی. انچه که از نوشته زیبا و غمدارتان برآمد،ما و اینا را هم اندوهگین نمود.ما و اینا هم دنبال جملات ساده و بی پیرایه هستیم که بدون استفاده از لنز،بتوانیم ان را ببینیم و بدون فشار اوردن به قوه دراکه ضعیفمان ،از پس درک و فهم آن برآئیم. ما و اینا (او) را می شناسیم و بسیار هم دوستش می داریم و از این جهت بود که بعضی از ما بدون نگرانی ،نقد و نظرمان را دوستانه بیان کردیم.ما و اینا همیشه نوشته های(او) را دوست داشتیم و داریم و معتقدیم اگر بخواهد بنویسد از همه ما بهتر می نویسد. ما و اینا خودمان را برادر و خواهر بزرگتر(او) می دانیم،اگر لایق باشیم،از اینرو اگر از ما آزرده شده باشد،خودمان را نمی بخشیم.آرزو می کنم که (بدرود) که گفته شد ، همان معنی را ندهد که ما و اینا را نگران کرده ، تمنای ما از (او)اینست که باشد و بنویسد، بدون (او) ، ما و اینا ناقصیم.


@ما و اینا توسط خودم ...!!!   ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 12:39

:)
درود بر "ما و اینا" که برای "من+او" میشود "شما و اونا" !
حال ما برای اینکه یه طوری نشود شما را که "ما و اینا" باشید را "شما و اونا" میخوانیم !
"شما و اونا" جان ، "من+او" از "شما و اونا" دلگیر نیستیم بخدا ! از اولش هم گفتیم که بیاید نقدمان کنید که بدانیم مورد کارمان کجاست !
اما باور کنید "شما و اونا" حداقل در این مورد دنبال چیزهای عجیب بودید ! که اگر غیر از این بود راحت تر میتوانستید درد "من+او" را بفهمید ! البته درد "من+او" که نه... درد "اوشون" را ...
"من+او" که میدانید "شما و اونا" را دوست دارد و خوشبختانه پیشتر از اینها "من" به واسطه "او" بهتان گفته ایم که چقدر خاطرتان را خواستاریم .
شاید باورتان نشود اما شاید "شما" و عده ی کثیری از "اونا",در گوشمان و دم خانه مان و هر جایی که فکرش را بکنید گیرمان آوردند و فرمودند : " بچه تو چرا اعصاب نداری ؟؟؟ " ما هم گفتیم باور کنید ما اعصابمان بشکن میزند و در حال قِر دادن میباشد ! اما یک نفر از "اونا" و شاید "شما" حرف ما را قبول نفرمودید و عاخر سر فرمودید "اینایی که تو در آیینه میبینی را ما در خشت خام میبینیم ." و ما چون خود را عاجز دیدیم از شفاف سازی این مهم ، تصمیم گرفتیم بیخیال شویم !
(اینجا بیخیال "من" شوید و "او" را بچسبید !) او از ابتدا علاقه داشت بنویسد اما کلا از انجایی که سیستمش روی "ناخونک" کار میکند و شاید مانند "تارزان" علاقه دارد این ور و عانور برود و سرک بکشد و هیچ چیز را مثل بنی بشر ادامه ندهد ! دست خودش هم نیست ! دست من هم نیست ! چه کنیم ؟! اینطوری ایم دیگـــــــر !!!
و این را هم میدانیم, (من+او را میگویم) که هرگز نمیتوانیم مانند شماها بنویسم و این حرفها ...
نه "من" و نه "او" از "شماو و اونا" عازرده خاطر نمیباشیم که اگر بودیم مطمئن باشید منفجرتان میکردیم !!! تعارف نداریم که ! (ببخشید دیگر ! ما عادت داریم رک باشیم !)
"بدرود" هم که همان "خداحافظ" خودمان است . معمولا وختی بخواهیم لب از سخن ببندیم (انگشت از تایپ بکشیم !) و سکوت کنیم میگوییم "بدورد,خداحافظ,خدافس,فظ,بای و ..." و این بدرود ، به معنای آن بدرود که در فکر شماست نیست . و کلا چقدر ان چیز که در ذهن "شما و اونا"ست در مورد "بدرود" لوس میباشد ! کلا با آن فرم بدرود حال نمیکنیم .
(به علت ذیق,زیق,ضیف و شاید ظیق (خلاصه ازاونای) کاراکتر ادامه...)


@خودم ...!!! توسط خودم ...!!!   ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 12:57

( نمیدانیم چرا ادامه زدیم ! )
به هر شکل ان چند خط بالای را نگذارید به حساب اینکه "من+او" یک فروند بچه ایم و جنبه نقد و این حرفها نداریم و اینها ! نه ... خواستیم دمی به مکالمه (البته یک طرفه) با "شما و اونا" بپردازیم و بگوییم که انتظار داشتیم ساده تر ببینید ما را ! "ما" که از "اوناش" نیستیم که ! مگر نه اینکه باید باهم حرف بزنیم ... مگر نه اینکه باهم دوست میباشیم ... این شد که انها را گفتیم و امیدواریم که "شما و اونا" , انچه را که خیلی بالاتر گفتیم را , به حساب انچه که بالاتر به عرضتان رساندیم قلمداد نفرمایید .
باز هم تکرار میکنیم , "من+او" بچه خوبی بودیم و مثل گذشته ها جواب کامنت هایمان را دادیم ... اگر دمی به ذهن مبارک "شما و اونا" خطور فرموده که اعصابمان گرفت و گیر داشته و اینها , "من+او" را، به بزرگی خودتان ببخشایید .
همچنان نقدمان کنید که "من+او" , همانند "شما و اونا" ، حق داریم گوشه ای از نقد های وارده را بپذیریم و گوشه ای دیگر را رد کنیم .
و چون شعر دوست میدازیم یک شعر میچسبانیم این زیر ، چرا که شعر صفحه مان پایین آمده !

داغی دست کسی آمد و درگیرم کرد
آمد و از همۀ اهل جهان سیرم کرد

اولین بار خودش خواست که با او باشم
آنقدَر گفت چنینم و چنان... شیرم کرد

مثل یک قلعه که بی برج و نگهبان باشد
بر دلم سخت شبیخون زد و تسخیرم کرد

تا خبردار شد از قصّۀ وابستگی ام
بر دلم مهر جنونی زد و زنجیرم کرد

به سرش زد که دلم را بفروشد، برود
قصدش این بود که یک مرتبه تعمیرم کرد!

سنگی از قلب خودش کند و به پایم گره زد
سنگدل رفت و ندانست زمینگیرم کرد

رفت و یک ثانیه هم پیش خودش فکر نکرد
که چه با این دل "لامصّب" بی پیرم کرد...

" سونیا نوری "

بدین وسیله "من+او" از "شما و اونا" مراتب سپاسگزاری را به هر جهت که فکرش را بکنید ، تقدیم مینماییم .
( اینها را هم خودتان لابلای عرایضمان پخش بفرمایید )
:) :( ;) :D :-/ :x :* =(( x-( :-s =)) [-( @};- :">

دم , دل , سر و جفت شش مبارک ، ردیف !
یک نفس چقدر حرف زدیم ها !


@خودم ...!!! توسط ما و اینا   ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 14:32

درود بر(من+او) که بگذار بگویم(تو +او)
ابتدا این شعرم را بپذیر:
شاید (تو+او)ندانی که هر نگه ساده من، و یا قلم پیچیده من
جنونی دارد ونیازی و غمی
زین پس که نگاهت(تو+او)که همه عصمت و نازست،به من می افتد
می کشم من! چه عذاب و ستمی!
(ما و اینا)با اینکه (تو+او) را و اعصاب شادت که زیبا شیطنت می کند را با اینکه بخوبی شناختیم اما شاید بقول خودت دنبال چیزهای عجیب و فیلسوفانه ای بودیم که لختی درنگ نکردیم تا بیشتر بر نوشته های تامل برانگیزت ، تامل کنیم،شاید آنگاه با نگاه سردرگم مان که در میان امواج واژه های وام گرفته و بیقرار ،امانش را از دست داده،به آرامشی می رسیدیم .آری (تو+او)ی عزیز،شما مثل ما نمی نویسید،چون مثل ما نگاه نمی کنید!نگاه شما همچون اعصاب شاد و بشکن زن تان ، در دنیای واژه های ساده و شادی آفرین ،به کشفی رسیدند که (ما+اینا) در انبوه دشت سبز خیالی،هنوز سرگشته و آواره ایم. اگر بدرود شما را انگونه تخیل کردم،بهیچوجه نشان از ان ندارد که (تو+او) را در نقدپذیری ،بی تحمل می دانستم ،بلکه تنها و تنها نشان از ترس و نگرانی بی(تو+او) بودن داشت. درپایان شعرم زیر را تقدیمت می کنم:
ای آرامـشِ تـمـام غـزلها ، مـا را ببخـش
رنجانده ایم اگرکه دلت را ما را ببخش
مقـصود و مقصد شعـرم فقط تویی
زیـباتـرین ترانه ی دنیا ما را بـبخش
دلگیر میشوی و ، دمی دم نمیزنی و شایدم میزنی
سنگِ صبورِاین شب یلدا ما را ببخش
شرمنده ام که کامت را حتی ذره ای تلخ کرده ایم
ای ماهرویِ صادق و زیبا ما را ببخش
ما عاشقانه دوست داریم، فقط همین
ایـن را قبــول میکنی آیــا ؟ ما را ببخش !


@خودم ...!!! توسط ما واینا   ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 14:35

ببخشید،شعر آخری از خودم نیست!


@ما واینا توسط خودم ...!!!   ارسال در سه شنبه 29 دي 1394 - 14:50

سپاس !
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ما واینا   ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 07:49

درود دیگر بر شما
پوزش میخوام که بازهم آمدم.شما تمامش کردید ولی نمیدونم چرا من ول بکن نیستم. فقط خواستم بگم که دوباره داستانتان را خواندم و سه باره هم خواندم و باز هم می خوانم ، چون دارم متوجه میشم در چه ارتفاعی باید پرواز کرد برای بهتر دیدن. سپاس که بمن آموختید.


@ما واینا توسط خودم ...!!!   ارسال در چهار شنبه 30 دي 1394 - 15:47

درود بر "شما و اونا" ! خوبین میدونم .
اها یعنی الان فقط "شما" تهنایی تشریف آوردین و هیئت همراه ندارین ؟؟؟ :D
باعشه ! خوشحالم که دوباره تشریف آوردین . :)
ایول سه بار خوندین ؟؟؟ دمتون گرم !
سپاسگزارم بابت این... (حجم که نه ... سرهنگ گفته حجم به درد نمیخوره !) سپاسگزارم بابت این مقدار از لطف و محبت "شما" دوست خوب .
ما کلا با عاموزش و اینا میونه ای نداریمااااا... :D
ممنون که هستین .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 14:04

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام گوزل قیزیم:x
ببخشید الان میام می دونی که عزرائیل برگردوند منو....فقط به خاطر تو:D بهش گفتم برم دخملمو سروسامون بدم
خیلی قشنگ یود داستان....آورین
یه جاهاییش عجیب به دلم نشست...اونجاهایی که تلفن زنگ می خوره...خب دختر خوب نشستن برات فکر کردن سایلنت رو اختراع کردن..چرا استفاده نمی کنی؟گوشی من 24 ساعته سایلنته:D هرکی هم زنگ می زنه شاکی میشه که اون گوشی رو چرا گرفتی؟
خیییییییلاصه:D
قیز کفین؟؟؟ یوخسان قیز؟:x :x :x
مامان باشیوا دولانین:*
راستی قضیه این "خودم" "خودت" "خودش" اینا چیه؟گیج شدم خب همیشه میان می نویسن:-/
فهمیدی به منم بگو;)
دیگه اینکه...عاشقتم من:x
چوخ داندی یوخیدیم گوی بیراز اوپوم بیلوه:
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :*


این موند:*
:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 2 بهمن 1394 - 20:02

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
سلام دلی مامان ! خوبی میدونم .
اره میدونم کفنی جرپسان ! =))
مامان بی زحمت زودتر ... با ماشین گئدر قاللامااااااااا... :-s
خوشحالم که دوس داشتی مامان .
گوشی منم همیشه سایلنته ! بدون هماهنگی هم تلفن جواب نمیدم !
ساغول مامان . من یوخاااااااااام ؟؟؟
مامان جون خودم که خودمم . ما و اینام که یکی از اینا با بقیه هستن ! میدونی ؟! مغزو آغریتما... براخ !
برو اونور الان مریض میشی دیوونه ... دونخته سرما خورده ... ایش .
از عقب دونخته بوس هوایی
:* :* :*
مامان جونم خوشحال شدم که اومدی جیران .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ... میدونی که ؟؟؟
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 بهمن 1394 - 00:01

سلام و عرض ادب فراووووون :)
خدمت فرزانه بانوی گل و گلاب و مهربون
خیلی زشته داستانی ک 26 دی منتشر شده 3 بهمن بخونی ؟ نه ؟ الان من از خجالت آب شدم دارم به سفره های آب زیر زمین میپیوندم :(
چه خشونتی داشت داستان ..کوفت و زهر مار ..مرده شورت رو ببرن ..خاک برسرت ..لعنتی ..فلان فلان شده ...من بودم همه اینها رو با همون زنگ اول میگفتم با زنگ دوم پرتش میکردم تو کوچه :D ... اصلا چه معنی میده وقتی یکی اعصاب نداره تلفن زنگ میخوره ... اونم تلفن یه شاعر با روح لطیف...اینقدر فضا موج خشونت داشت ک غزل ها روی شاه بیت هم تف کردن .. به نظر من باید موهای هم رو هم میکشیدن ...:D :D :D
ولی ناراحتی سرتاسر داستان یه جورایی برای من قابل حس بود ... مخصوصا اون قسمتش ک نوشته هارو پخش کرد روی زمین... من سابقه سوزوندن نوشته هام رو دارم ...
ولی خوشم اومد از واژ هایی ک به کار برده بودی توی بعضی از قسمت های داستان ... اونجایی ک عقل رو پرت میکنه گوشه ای ... اتفاقات منطقی هم جاشون رو میدن به توهم ...بگذریم ..آخر همه اومدم پر حرفی هم میخوام بکنم
چشمامو بستم رو خودم از مرز تقدیرم بری
با اینکه میدونی خودت این بار میمیرم بری
چشمامو بستم رو خودم مغلوب این تصمیم شم
یک عمر جنگیدم نری نه وقتشه تسلیم شم
تسلیم شم از دست میری به بن بست میری
دلتنگیام تکرار میشه آوار میشه با فکر تو
همخونه میشم دیوونه میشم
به جای جفت شیش برگ آس برات آرزو میکنم :) :D
دم قلمتون همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 4 بهمن 1394 - 15:28

نمایش مشخصات فرزانه رازي چیزی نگو از مقصدت تا من نرم دنبال تو
اما بگو وقتی بدم از کی بپرسم حال تو

آوار این تنهایی و کم کم نگاه کن تو خودت
چشمامو میبندم بری چشماتو واکن رو خودت

:)
سلام به روی ماهت ! خوبی میدونم . از این ورا ؟
الان چطوری از دل سفره های زیر زمینی بکشیمت بیرون ؟؟؟
تو ببین اون چه دم منفوری بوده که طرف حاضر نشده دوباره صداشو خرجش کنه ! والا...
والا با غزل ها صحبت کردیم با تف کار رو تموم کنن و کارو به جاهای باریک نکشونن ! :D
من هیچ وخ حال سوزوندن و این قرتی بازیا رو نداشتم . خیلی هم کم پیش اومده یه چی رو جر بدم بندازم بیرون ! ما تیر ماهی ما یه عادتی داریم که جورابای پاره مون رو هم نگهمیداریم ! ممکنه یه روز لازم بشه . حالا لازم هم نشد باهاشون کلی خاطره داریم خو ! :D خاطره بازیم ما !
باورت نمیشه یه چیزایی رو نگهداشتم که هر کی میبینه شاخ در میاره !
دمت گرم که اومدی و با دلت خوندی و نوشتی دختر گل
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 بهمن 1394 - 14:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور اورانیوم
فکر نکن حواسمون به نبودنت نیست ها !
عزیزم کجایی؟!
دقیقا کجایی؟! :(
نکنه آژانس بین المللی اومده بایکوتت کرده:( :-/
خلاصه اینکه اینجا داستانک
آی لاو یو فرزانه :x :x :x @};- @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 اسفند 1394 - 12:20

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر فرزانه ی رازی@};- @};-
کاش حالم خوب بود و می تونستم مفصل تر نظر خودم رو تقدیم کنم .
داستان قشنگی خوندم و درود بر تو . مفصلش بماند برای وقتش !@};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 اسفند 1394 - 21:19

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام ملکه
شاد وخوشحال وسلامت وعاشق عاشق عاشق عاشق
باشی
عامین
:*


@اذرمهرصداقت توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در یکشنبه 1 فروردين 1395 - 19:01

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت عیدتم مبارک:D


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 فروردين 1395 - 18:22

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت :x


نام: سید رسول مصطفوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 - 22:38

نمایش مشخصات سید رسول مصطفوی سلام
داستان شما گیج بود و زیبا ،آره همینطور که خودتون در جواب آقای به آیین گفتید قلم را رها کردید ،همیشه ناب ترین نوشته ها از قلم های رها شده بوده ،قلم هایی که سرنوشت خودشون را به دست آدم هایی دادند که سرنوشت ساز بودند ،من به راحتی با نوشته هاتون ارتباط برقرار کردم .
امیدوارم قلمتون همیشه رها باشه


@سید رسول مصطفوی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 29 ارديبهشت 1395 - 14:33

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب مصطفوی
خوبین میدونم .
عجیبه که اینجا میبینمتون ... اینجا رو دیگه خیلی خاک گرفته .
گیج بود ... اره ... چون این حس و حال حس و حال گیجی بود ... خوب نبود ...
خوشحالم که دوس داشتین و ارتباط گرفتین با خط خطی هام .
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین ...
دمتون گرم .
دلتون پاک .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.