" رکَب "

نمیتوانستم باور کنم که یک شبه ، بی آنکه شوهر کرده باشم ، مادر شده ام ! حقیقتی بس سنگین بود و شانه های 19 ساله من در برابر این واقعیت ، ضعیف ترین حالت ممکن داشت . به هر روی ، آبِ ریخته ، ماحصل کاسه ای بود که از سلامت کامل برخوردار نبود ! لعنت های کته کلفتی که بر خودم میفرستادم ، لرزه به چارچوب کائنات می انداخت . اگر آن شب از قلم پایم سوپی میساختم و بی درنگ توی فاضلاب خالی اش میکردم ، هیچ کس مرا با پاهای قلم شده نمی شناخت ، اما به گمانم تا چند روز بعد میتوانستم افتخار این را داشته باشم که نمونه ی واقعی یک گاو پیشانی سفید برای مردم باشم . چاره ای جز پذیرفتن سرنوشت ننگینم نداشتم . دور از انصاف است که بگویم دیگران این سرنوشت را برایم رقم زدند . چرا که زندگی من ، آبستن نامتعارف هایی بود که شبها ، توی سوراخ سمبه های ناخوداگاهم میلولید و لرزه هایش ، لبخند احمقانه ای روی لبهایم مینشاند !
تا آن شب ، فقط احتمال میدادم که قاطی آن همه خون ، چند قطره حماقت توی شریان های حیاتی پدرم در حال پمپاژ باشد ، اما آن شب فهمیدم که او ، یک احمق به تمام معنا بود و اگر زنده میماند ، میتوانست علاوه بر رفع و رجوع کردن نیاز ملی ، صادرات حماقت به کل دنیا را به عهده بگیرد . پدر داشته هایش را قدر نمیدانست و معمولا چشمش دنبال مال دیگران بود . مادرم حالت ضعیف شده ی پدرم بود و با کمی اغماض ، میشد او را ساده نامید . حتما میتوانید تصور کنید حاصل حماقت چند دقیقه ای یک احمق و یک ساده ، چه موجود به دردنخور و نگون بختی میتواند باشد .
صبح آن شب شوم ، مغزم از کار باز ایستاده بود . با تصور شبی که انتظارم را میکشید ، رقصان توی خانه میچرخیدم و مدام خودم را ورانداز میکردم و بوسه های هوایی و زمینی برای خودم میفرستادم که گاهی اوت میشد و مادرم جمعشان میکرد . از دیدار نیما ، پسر صمیمی ترین دوست مادرم ، سایه ، سرخوش بودم . مادرم شوق مرا میدید و تنها ، به لبخند روشنی بسنده میکرد . نمیتوانستم از فکر لحظاتی که با او سپری خواهم کرد بیرون بیایم . به هر جان کندنی بود ، طلوع افتاب را به غروب رساندم و با یک ارایش ملیح ، پیراهن کوتاه و جذب نقره ای ام را به تن کردم و همراه مادرم ابتدا خواهر کوچولویم که چند ماهی میشد به دنیا امده بود را به مادربزرگم سپردیم و سپس، مسیر خانه ی فریبا ، دوست مشترک مادر و سایه را پیش گرفتیم . شدت هیجانم با نزدیک شدن به خانه فریبا ، دم به دم بیشتر میشد . دست و پایم میلرزید و اگر مادرم در طول مسیر حیاط تا عمارت دستم را نگرفته بود ، حتما اتفاقی می افتاد که گله ی پسرهای توی حیاط هرهر و کرکرشان بند نمی آمد . وارد سالن که شدیم ، تمام وجودم را چشم کرده بودم و نیما را میجستم . اما نه سایه آمده بود ، نه خبری از نیما بود ! فریبا به مادرم گفته بود که سایه زیر بمباران جوش صورت مدفون شده و نخواهد آمد . نیما هم همراه پدرش به یک سفر کاری رفته است . تمام رشته هایم برای یک دیدار عاشقانه که میتوانست قلب نیما را آن من کند ، پنبه شده بود . مانند بستنی ای که زیر آفتاب ، بی پناه مانده باشد روی مبل افتاده بودم و با موبایلم بازی میکردم و گاهی هم جواب سوالهای مسخره و خاله زنک اطرافیان را با لبخندی از سرم باز میکردم و انتظار میکشیدم تا میهمانی تمام شود و به خانه برگردم . به حول و قوه ی الهی مهمانی تمام شد و نیمه های شب بود که خواهر کوچکم را از مادربزرگم گرفتیم و به خانه بازگشتیم . صدای زنگ هشدار دود به گوش میرسید . نور خفیفی از پنجره اتاق خواب مادرم بیرون می امد . یادم آمد که پدرم گفته بود که حوالی صبح به خانه برخواهد گشت . با عجله در ورودی را باز کردم و وارد شدم . دود فضای خانه را پر کرده بود . مادر با عجله به سمت آشپرخانه دوید و صدای هشدار را خفه کرد . بوی تند نا آشنایی ، تا مغز استخوانم نفوذ کرد . خواهرم از شدت بو از خواب بیدار شده بود و ونگ میزد . ناگاه نگاهم به زمین افتاد . یک تاپ اندازه کف دست ! ممکن نبود که دزد به خانه بزند ، چرا که دزدگیرها فعال بود . چند قدم جلوتر یک شلوارک متناسب با همان تاپ ! چشم هایم داشت از حدقه بیرون میزد . نشانه ها را دنبال کردم و چند قدم جلوتر دوتا کاسه که معلوم بود از هم کَنده شده روی زمین افتاده بود و کمی جلوتر ، درست پشت در اتاق خواب بابا و مامان ، یک مثلث که سه راسش توسط نخ به هم متصل شده بود روی زمین خود نمایی میکرد ! خواهرم ونگ میزد . مادرم خود را به من رساند و تکه پاره های پارچه ها را روی زمین دید . توی گیج و ویج لحظه های اخر بودیم که مادرم در اتاق را باز کرد . پدر طبع شعر نداشت اما تابع و مرید شعر بود و حالا نمونه عینی " یک دست جام باده و یک دست زلف یار " به انضمام منقلی که هم چنان دود میکرد ، رو به رویم بود ! پدرم روی تخت خواب افتاده بود و زنی سیاه چرده کنارش نور بالا میزد ! تکان نمیخورند ! انگار نه انگار که حین ارتکاب جرم دستگیر شده بودند . مادرم نزدیک تر رفت و پس از چند ثانیه دستش را روی صورتش زد و به دیوار تکیه داد و ارام سر خورد . جلوتر رفتم . باورم نمیشد . سایه میان بازوهای پدرم بود روی صورتش اثری از جوش نبود ! با حرص نگاهم را از پدر و سایه گرفتم . مادر چشمهایش بسته بود و روی زمین افتاده بود . به زور آب تلاش کردم بیدارش کنم ، اما نشد . تماس با اورژانش در آن شرایط ، حکم تبر به ابرو و غرورم را داشت ، اما چاره ای نبود ! با اورژانش تماس گرفتم . آمدند . سرخ و سفید میشدم و اشک میریختم . یکی از پزشک ها کنارم امد . تلاش میکرد آرامم کند . با صدای دو رگه ای خبر ایست قلبی مادر و سنکوپ پدر و سایه را میداد . گلویم درد میکرد . از پدر متنفر شده بودم . بیش از پیش...
صدای دکتر را نمیشنیدم . داشتم به این فکر میکردم که به تلافی همه تف هایی که توی نوزده سال عمرم قورت داده و به سمت پدرم شلیک نکرده ام ، میتوانم هر پنج شنبه سر گورش حاضر شوم و با تف سنگش را شست و شو دهم .
خواهرم شیشه شیر را میمکید . نمیتوانستم باور کنم که یک شبه ، بی آنکه شوهر کرده باشم ، مادر شده ام !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 18 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

36

ابوالحسن اکبری ,مریم موسوی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,همایون طراح , فیلوسوفیا ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,شیدا محجوب ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,نعیمه میرزاعلی ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی ,حسین کاظمی فر ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,محمد علی ناصرالملکی ,سید حسین ,عطیه امیری ,حسین روحانی ,یلدا ابراهیمی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,الف.اندیشه ,شيدا سهرابى ,همایون به آیین ,حسین احمدی ,ح . شریفی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,محمد باقر نقی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (28/6/1394),زهرابادره (28/6/1394),آزاده اسلامی (28/6/1394),آرش پرتو (28/6/1394),عبدالله عمیدی (28/6/1394), ناصرباران دوست (28/6/1394),شهره کبودوندپور (28/6/1394),الف.اندیشه (28/6/1394),اذرمهرصداقت (28/6/1394), ک جعفری (28/6/1394),همایون به آیین (28/6/1394),مریم موسوی (28/6/1394),آزاده اسلامی (28/6/1394),انسیه زمانی (28/6/1394),نعیمه میرزاعلی (28/6/1394),م.ماندگار (28/6/1394),سحر ذاکری (28/6/1394),شيدا سهرابى (28/6/1394),ابوالحسن اکبری (28/6/1394),فرزانه رازي (28/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (28/6/1394), ناصرباران دوست (28/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (28/6/1394),حسین روحانی (28/6/1394),سید علی الحسینی (28/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (28/6/1394),همایون طراح (28/6/1394),حسین احمدی (28/6/1394), ک جعفری (28/6/1394),سبحان بامداد (28/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (29/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (29/6/1394),شهره کبودوندپور (29/6/1394),امین کریمی (30/6/1394),رضا فرازمند (30/6/1394),شیدا محجوب (30/6/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (30/6/1394),آرمیتا مولوی (30/6/1394), ک جعفری (30/6/1394),ف. سکوت (30/6/1394),عباس پیرمرادی (31/6/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/6/1394),عباس پیرمرادی (31/6/1394),میثم رسولی زاده (1/7/1394),احمد دولت آبادی (1/7/1394),فاطمه فرامرزی (1/7/1394),آرمیتا مولوی (1/7/1394),زهرا بانو (1/7/1394),فاطمه دولتی (3/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (5/7/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (7/7/1394),سجاد سیارفر (7/7/1394),ح . شریفی (8/7/1394),فاطمه مددی (8/7/1394),فاطمه مددی (8/7/1394),ح . شریفی (9/7/1394),سارینا معالی (20/7/1394), ک جعفری (3/8/1394),همایون به آیین (3/8/1394),فرزانه رازي (3/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (6/8/1394),ستاره (8/8/1394),م.فرياد (11/8/1394),مهران سراکی(م.آنزان) (11/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/8/1394),سارینا معالی (12/8/1394), فیلوسوفیا (14/8/1394),فرزانه رازي (18/8/1394),بهروزعامری (20/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (22/8/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (3/9/1394),همایون به آیین (4/9/1394),فرزانه رازي (14/9/1394),اهورا جاوید (15/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/9/1394),محمد باقر نقی زاده (21/9/1394),حامد قزلباش (21/9/1394),امین کریمی (28/11/1394),محمد علی ناصرالملکی (1/12/1394),فرزانه رازي (2/4/1395),کامران غفوری (24/4/1395),همایون به آیین (30/4/1395),همایون به آیین (1/9/1395),همایون طراح (7/4/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 07:52

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام قیزیم...چقد حس خوبیه اول شدن:) ما که یه عمر از آخر اول بودیم یه بارم طعم اول شدن از اول رو بچشیم:D
دارم می رم مهد برمی گردم می خونم:* (:D )


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:01

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلاااااام مامان جونم . خوبی عزیزم . میدونم .
اول شدن معمولا خوبه . من خیلی دوست دارم . ایول که اول شدی... :)
برو مهد . بعد بیا خونه مون .
البته الان خونه مونی . پایین دیدمت . الان میام صحبت میکنیم .
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 08:23

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام هنرمند
پايانش بغايت زيبا و غافلگير کننده بود. لذت بسيار يردم.
اصلن فکر نميکردم که منظورش از مادر شدن اين بوده.لذا غافلگير شدم حسابي و خيلي از داستان کيف کردم بااينکه دردناک و تلخ تمام شد.
عالي يود عزيزم
با گوشي نميشه گل فرستاد
يک دنيا گل و لبحند تقديمت
دست مريزاد


@آزاده اسلامی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بانو جان . این وصله ها که به من نمیچسبه . خوبین اصلن کاملن معلومه . :)
خدایی ؟؟؟ واقعا خوشتون اومد ؟؟؟ ایول بابا... ( دونخته لحن امین حیایی ! )
بانو جان خوشحالم که دوست داشتین . و کلا خیلی مرسی که هستین .
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 08:29

سلام.
داستان " رکب" از آن داستانهایست که یک شروع عالی دارد و از آن دست داستانهاست که با گره شروع شده است.
در نگاه اول خواننده با خواندن آغاز نوشته سوال های متعددی در ذهنش بوجود می آید و این کنکاش ذهنی باعث ترغیب خواندن می شود. وقتی داستانی با گره آغاز می شود ممکن است دلچسب باشد و یا ممکن است پیرنگ داستان در همان ابتدا لو برود و خب این به مهارت نویسنده بستگی دارد.
وقتی داستانی اینگونه آغاز می شود نویسنده کشف سوالهای داخل ذهنش را به خودش می سپارد و با اشاره هایی در ادامه
از خواننده دقت می خواهد.
خانم رازی با هوشمندی داستان را آغاز کرده است و خب چون می داند مخاطب اکنون با او همراه است بعد آن شروع به راحتی به فضا سازی می پردازد.
کار او در ادامه هم عالیست اما انتهای داستان
"خواهرم شیشه شیر را می مکید. نمی توانستم باور کنم که یک شبه بی آنکه شوهر کرده باشم مادر شده ام "
نظر شخصی ام را می گویم. این جمله یک جمله اضافی در داستان است و نیازی به گفتنش نبود خواننده خودش در آخر متوجه موضوع شد اما چون این نظرم سلیقه ای است می توانند جدی نگیرند.
داستان عالی بود و لذت بردم
موفق باشید. @};- @};-


@مریم مقدسی توسط زهرابادره Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 08:45

نمایش مشخصات زهرابادره سلام متين عزيزم
ديدن تصاوير دوستان هميشه منو به وجد مياره
برايتان سعادت آرزومندم دخترم
@};- @};- @};- :*
@};- @};- :x
@};- :*
:x


@زهرابادره توسط مریم مقدسی Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 12:50

سلام :"> ممنونم و منم برای شما همین آرزو را دارم. موفق باشید. :x @};-


@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام عمه جون . خوبی . میدونم .
حالا عمه جون چرا انقد رسمی ؟! :D باو من همون برادر زاده جونتم دیگههههه ... :D
خب من با خوندن خط به خط حرفات اصلن دونخته قرمز نشدم و کلا اصلن خجالت نکشیدم . جون بلد نیستم کلا... :D
ممنون از تعریفایی که به من وداستان چسبوندی . دمت گرم .
اما در رابطه با اون جمله ی عاخر که بش دونخته اشاره ! :)
دیشب که عاپ میکردم به خواهرم گفتم که این جمله کار دستم میده ، اما خب عمدا نوشتمش . نمیخواستم عاخر داستان رو با تف مالی کردن قبر باباهه تموم کنم . میخواستن ته داستان رو خم کنم بچسبونم به اولش تا روی هم بیوفتن . حالا اگه دوس نداشتی من متاسفم واقعا... اما خودم احساس کردم که اینطوری باحال تره ...
عمه جون مرسی که اومدی و کیک و ساندیس برام نخریدی... :D
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:18

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
راستیییییییییییی !
عمه جون ، عاواتارت شبیه این دونخته عروسای دونخته تلویزیون ایرانه... :D ولی خیلی خوشگله خدایی...
بذار همین بمونه... :D
:* :x @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 08:39

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر دختر عزيزم نوه قند و عسلم فرزانه نازنين
چه داستان تلخي نوشتي و اول صبح اشكامو درآوردي عزيزم
دختري كه حماقت ها ي پدرش و ساد گي ها مادرش را ديد و شونه هاي ظريفش طاقت سنگيني غم و اندوه آن را نياورد و ازشدت غصه ....
نگارش و همه چيز عالي بود و درد جامعه امروزي را به خوبي منتقل كردي
براي قلم توانمندتان و همچنين ذهن پوياي شما آرزوي موفقيت روزافزون دارم
دلت هميشه لبريز نشاط
شاد و شاد باشي نازنين دخترم @};- @};- @};- @};- @};- :* :x :* :x :* :x @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:24

نمایش مشخصات فرزانه رازي نوه جان مینویسد ...
:)
انام جان سلام . خوبین میدونم .
الهی بمیرم ! اشکتون در اومد ؟؟؟ :-s دونخته بوستون کنم ... :*
با اینکه دونخته چیلیک چیلیک ، اما امیدوارم که دوسش داشته باشین بانو...
راستی هنوز که یادتونه شما دونخته محشر و اینا ؟ ( دونخته چشمک )
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 09:03

سلام آقای دختره…………

خوبی؟


بر می گردم…………


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي :|
چرخت میکنمااااااا چش سفید ! با اون داستانت که چشامون خشک شد تا تموم شد ! الان باید چشا رو از کاسه دربیاریم تو آب مقطر بغلتونیم بعد بذاریم سر جاش...
زود بیا اعصاب معصاب یوخدیااااااااااا...
دختره دخترته .
عاقا هم خودتی .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 09:03

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر ماهبانوی خودمان
الان نمی دونم منِ خواننده رکب خوردم؟...پدر داستان رکب خورد؟..سایه رکب خورد؟یا مادر یا دختر؟
مرحبا به قلم فرزانه که همه ما را درخماری گذاشت...
داستان تکراری خیانت چه زیبا به تصویر کشیده شده بود ...
ولی چه زود هر سه تاشون نفله شدن!!
من خائنین فراوانی دیده ام که روز به روز هم به روی سنگ پایشان و هم عمر پربرکتشان اضافه می شود.
یه چیزی بگم شاید درست نباشه ولی به نظر من رفت و آمد بیش از حد با دوستان و آشنایان یکی از زمینه های اصلی بروز خیانت در خانواده است
دیدم که می گم ها (به ویژه رفت و آمد در خانه ها)
زن و مردی که حریم خانه اش را مدام برای دوستان بگشاید نتیجه ای غیر از این نخواهد دید
قلمتان سبز
دلتون به نشاط
فازتون هم نول


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شهره ی شهر... خوبی و میدونم . :)
والا اینجا همه رکب خوردن ! حتی خود من ، وختی مینوشتمش... :D
قرابر بود یه چی دیگه بنویسم . ینی همینو بنویسم منتها یه جور دیگه ! اما خب میدونین ؟؟؟ نمیدونم چرا اینطوری شد ! منم دیگه دس نزدم بش ! :D
سپاسگزارم بانو... :)
باباهه و سایه که قبلا دونخته نفله ، اما مامانه یکم بعدتر دونخته ریق رحمت !
درس نباشه کودومه خانوم محترم .؟! این یک اصله... حداقل تو زندگی من ! ادم باید تو زندگیش رابطه مدار باشه , اما هر چیزی اندازه ای داره ...
کلا با رفت و امد زیاد موافق نیستم . ادم باید واسه خانواده ش باشه... :x
بانو جان ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 09:06

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم رازی سلام
بعد از مدتها چشممان به جمال داستانتان روشن . بسیار عالی و به قول خودتان دونخته تشکر الی یوم لقا الله .
بعد بازم به قول خودتان دونخته خروج دود از گوش زیرا که رکب خوردیم عمیقا و این رکب زدن را نمی دانم کار درستی می باشد یا نمی باشد . اما خوردنش نوعی سادگی می باشد اگر حماقت نباشد ;D
بازهم به قول خودتان داستان اوووووووووووووفی بود . بخصوص که طعم دار شده بود به رگه های طنز فرزانگی جملاتی زیبا و تو دل برو که اگر بخواهم نمونه بیاورم باید کل داستان را بازنویسی کنم که قطعا می دانید چنین مجالی موجود نمی باشد . دونقطه دی دونقطه کف دونقطه گل
اما یک ایراد بنی اسرایلی آنهم از سر تفنن وصرفا بخاطر اینکه در پاسخ نفرمایید دایی بازی در آوردید و ملاحظه نمودید و چرا چرا فقط محاسنش را گفتید ! و آن ایراد جزئی اینکه :
چون راوی ابتدا به ساکن خواهر طفل است هرگز نمی تواند مادرش باشد بنا بر همین اصل علمی فلسفی راوی در ابتدای داستان صرفا جهت فریب افکار عمومی از لفظ "مادر شدم" استفاده فرموده البته می توانست بفرماید بی آنکه شوهر کرده باشم "بچه دار شدم" یا صاحب بچه شدم اما نمی بایست می فرمود "مادر شدم" که فرمود و اگر نمی فرمود ما گروه مخاطبین کمتر رکب می خوردیم و شاید اشتیاقمان برای خوانش داستان نسبتا دراز شما کمی تا قسمتی کمتر می شد که نشد و خوب که نشد و ماخواندیم و رکب خوردیم نوش جانمان باد . تا باشد از این رکب خوردنها باشد .
خوب دیگر زیاده عرضی نیست از طرف بنده آن طفل که فرزند خلف سادگی ضربدر حماقت می باشد را دیده بوسی نمایید :D فقط بخاطر داشته باشید اسمش را ساده ی احمق نگذارید ساده ی احمق زاده یا احمق ساده زا یا ساده احمق زی یا احمق ساده زی کمی شکیلتر می باشد .
با تشکر از صاحب قلم و عذر خواهی که چون فعلن شعری در مورد حماقت و سادگی در دسترس نداریم جبرا همینجا مسئله را درز می گیریم ! بقول زنده یاد عمران صلاحی که فرمود :
می توان فرض گرفت
شاعری قرض گرفت
تاجری مسئله را درز گرفت !!
سرتان سبز دلتان خوش دو نقطه دی تان به راه
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:46

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
دایی خان جان معاون عزیز ، خالصانه و خاضعانه غش کنیــــــــم کف بر ! میدونم خوبین و میدونم که میدونین که میدونم که شکی نیس ! :)
دایی جان یه هفته و پن روز که مدت طولانی ای نیس... ;)
دایی وختی مخاطب از گوشش دونخت دود ، من دونخته غش و ریسه ! خیلی حال میدهد !!! =))
:D امیدوارم طنزش خیلی تو ذوق نزنه ، بعد به لوس و دونخته جلف نباشه ... به اندازه ای که یکم نمکی کنه کار رو و دست عاخر مخاطب رو به شکل مصیبت زده ها درنیاره ! :D
اما در مورد اون قسمت ایراد که فرمودین ، والا من شنیده بودم وختی مادر رَتَته فَتِینا میشه خدای نکرده ، خواهر بزرگتر جای مادره ! خو ؟! تازه وختی مادری نیس که بچه رو بزرگ کنه ، خو خواهری که بزرگش میکنه به نحوی میشه مادر بچه دیگه !نه ؟؟؟
جان ؟؟؟ چی فرمودین ؟؟؟ نه ؟! نه... خو نه دیگه... نمیشه ! :D
چشم ... نامبرده رو میبریم ثبت احوال ببینیم چی مینیویسن تو سجلیش ! :D
خب شعر که... همیشه که شعر نباید دونخته مربوط باشه...
به افتخارتون یه دونخته بی ربط میچسبونم این کف ...


می تواند که تو را سخت زمینگیر کند
درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند

اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت
قسمت این است بنا نیست که تغییر کند

گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست
قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند

گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست
خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند

در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم
که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند

خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم
نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند

مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید
بشود مثل تو را اینه تکثیر کند

" سید تقی سیدی "

دایی جونم ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم موسوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 09:57

نمایش مشخصات مریم موسوی سلام خیلی بلند بود...
خسته نباشید


@مریم موسوی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
مریم بانوی عزیز ، درود بر تو . خوبیم معلومه .
دراز بود ؟؟؟ خدایی ؟؟؟ لابد شما داستان دراز ندیدین ! دوخط بود این... :D
شوخی میکنم ... :)
امیدوارم با تمام طویل بودنش ، خونده باشیش خانومی... :)
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: انسیه زمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 10:23

نمایش مشخصات انسیه زمانی سلام بر خانم رازی عزیز
خیانت شاید موضوع خیلی از داستانها باشد اما در این داستان با قلم شما به زیبایی و تلخی بیان شده بود!
همیشه حال دلتون خوب باشه@};- :)
موفق باشید@};- @};-


@انسیه زمانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:50

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
بانو زمانی ! بار اولیه که اینجا میبینمتون . خوش تشریف آوردین ! ممنون که کلیک موستون رو تحت فشار قرار دادین . ایشالا کلیک موستون همیشه نبست به داستان های من ، تحت فشار باشه ! :D والا...
بعد چار خط مقدمه و ایناااااااااا ... درود بر شما ! خوبین اصن جای بحث نداره . میدونم... :)
وژدانی خوب بود ؟؟؟ :D ایول...
ایشالا حال دل همه همیشه خوبه خوبه خوب باشه... :)
خیلی ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: نعیمه میرزاعلی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 10:27

نمایش مشخصات نعیمه میرزاعلی سلام فرزانه خانم گل .
خیلی زیبا بود و واقعا غافلگیر کننده . حسابی لذت بردم .
دستانت توانا و دلت بیش از پیش پر شور .:x


@نعیمه میرزاعلی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 15:59

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
به به به نعیمه خانوم جون خودم سلاااااااااااااااااااااااام . خوبی رد خور نداره حرفم . پ بحث نکن . ;)
خوشحالم که دوست داشتی عزیزدلم... :)
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
بازم بیا عزیزم... زود زود ، تند تند ، دس پر با داستان !
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 10:44

نمایش مشخصات ک جعفری درود فرزانه نازنینم

چه خوب شد که داستانت را در اول هفته خواندم تا سبب شود تا پایان هفته شاد وپرانرژی بمانم! و به گمانم اگر به همین منوال ادامه دهی، شاهکارهایی خلق خواهی کرد که از فرط حیرت وشادمانی، انگشت بر دهان بمانم. پس به امید آن روز...@};-

نازنینم، از دید من پای منطق داستانت کمی می لنگید، چرا که :

در داستانت تاکید زیادی روی حماقت پدر شده بود،حال آنکه من کوچکترین اثر یا نشانی از حمق ونادانی پدر ندیدم. سادگی مادر را توانستم بپذیرم! اما حماقت پدر کمی برایم گنگ بود! می گویم گنگ، چون نتوانستم درک کنم دختر از چه روی ، خیانت پدر را به حماقتش مربوط دانسته است!
ودیگر اینکه نتوانستم بفهمم دختر چطور ناگهانی عاشق پسر صمیمی ترین دوست مادر _ که طبعا باید بارها وی را دیده باشد، شده است؟
بالطبع سایه که صمیمی ترین دوست مادر است پس آنقدر رفت وآمدش به خانه زیاد بوده که توانسته با پدر سروسری پیدا کند اما دختر درین فاصله تنها یکبار توانسته پسر سایه را ملاقات کند!!! و این آشنایی که سعی کرده بودی خواننده را با آن سرگرم وبه نوعی منحرف کنی، برایم کمی کور بود!!

اما فارغ از همه موارد گنگ وکور ( البته از دید من ) در کل داستانت را دوست داشتم و بسیار لذت بردم!

سپاس عزیز

@};-


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 11:01

نمایش مشخصات ک جعفری فرزانه عزیز!
از دوستی نزدیکی که با تو دارم بهره می برم و کمی درباره مسئله ایی صحبت می کنم که چند روزیست مرا آزرده کرده است البته با اجازه تو:

بسیار نیک خواهد بود ، اگر نقدی یا نظری ویا مخالفتی بر داستان یا دیدگاه دوستی داریم، نقدمان همراه با حفظ حرمت وادب و به دور از هرگونه لودگی و تمسخر و تخریب شخصیت باشد. دون ترین شعور انسانی که هیچ، بنظر من هر موجود جانداری، شایسته و بایسته این بدیهی ترین حق ، می باشد.

گمان می کردم اینجا پناهگاهیست برای دور ماندن از هوای مسموم بیرونی!
اما دریغ !
همواره سعی ام برآن بوده که خشن ترین و تند وتیزترین نقدها را هم با آرامش و حفظ حریم انسانی، پاسخ دهم اما آنجا که نقد، جایش را به تمسخر وتحقیر می دهد، آرامش وسکوت را نتوانستم تاب بیاورم!

دوستی که مرا با واژه « فیلسوف نما» خطاب و یا بهتر بگویم تمسخر می کنید، خوب است بدانید که من:

به فلسفه پناه برده ام برای دور ماندن از لودگی و تمسخر وتحقیر
به فلسفه پناه برده ام برای دوری از ابتذال پندار، گفتار وکردام
به فلسفه پناه برده ام برای دور ماندن ذهنم از فسیل شدن

به فلسفه پناه برده ام در جستجوی چرایی...

واگر شما ، مرا بااینهمه بیگانه دانسته اید که زبان به تمسخر گشودید ....!!! به گمانم این شمایید که با من واندیشه من بیگانه اید !!!

روی سخنم فقط وفقط با شماست!
با شما دوست محترم، آقای لچی نانی!



امیدم هست که این نخستین وآخرین باری باشد که حرمت قلمم وصفحه دوست نازنینی را با چنین گلایه های نبایدی وبی ارزش ، چرکین کرده ام!
و امیدم هست زین پس خویشتن داری را بیشتر بیاموزم!


فرزانه نازنین
پوزشم را بپذیر ! چراکه باری را که بر سینه ام سنگینی می کرد را بر دوش صفحه تو عزیز، نهادم!


@ ک جعفری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:35

نمایش مشخصات فرزانه رازي :x
کاف بانو جانم ! درود بر شما . خوبین و شک ندارم که الان خوب ترین ! :)
:D دونخته شرشر عرق سپاسگذارم بانو . :x
منطق داستانهای من معمولا میلنگه ! چیز عجیبی نیست ! همونطور که طرح داستان معمولا بو داره ! =))
بانو جان همین الان دوستان میگفتن که طولانی بود ! به نظرتون جا داشت حماقت باباهه رو نشون بدم ؟؟؟ به خیال خودم با جمله ی " ... همیشه چشمش دنبال داشته های دیگران بود... " نشون دادم این موضوع رو ! اما خب اینطور که نشون میده ، موفق نشدم نشون بدم دیگه ! :D
ببینین بانو جان ! به نظر من خیانت صرفا به پیچوندن زن یا شوعر محدود نمیشه ! ادم میتونه به پول توی جیبش خیانت کنه ، به خودش خیانت کنه ، به خاکش خیانت کنه ! اصن بدی کارهای بد به اینه که هزار تا راه هس واسه انجامش ! :D و من فکر میکنم در پس هر خیانتی ، حجمه ای از حماقت خوابیده ! :)
در مورد عشق راوی به نیما ! بانو جسارتا از کجا معلوم خیلی دیده ؟! شاید نیما برای مدت زیادی نبوده ! اصن فرض کنیم خیلی دیده ! شاید دلشو نداشته بهش بگه که دوسش داره و أد همون شب تصمیم گرفته که بگه بهش ! :) هوم ؟؟؟ نمیشه ؟؟؟ دروغ چرا ؟! به اینی که شما فرمودین فکر نکرده بودم . ینی فکر میکردم که قضیه روئه ! :) ظاهرا نبوده !
با تمام این صحبتهایی که شد و اگر کسی حرفای منو بخونه و فکر کنه که دونخته بهونه ، ولی به جون خودم بهونه نیس ! فقط یه کار میتونم بکنم ! اونم اینه که از خدا بخوام همونطور که " کورسوی استعداد ناب نویسندگی " که اون عزیز گرانقدر فرمودن رو در من به رقص نور تبدیل کنه ، سایه ی چاله چوله ها و گنگ و کوری داستان نویسی رو هم از سر نوشته های من کم کنه ! ان شاا... :D
و اینکه خوشحالم که با تمام ایراداتش داستان رو دوست داشتین !و در مورد کامنت پایین تر شما من سکوت میکنم و میسپارم به خودتون... امیدوارم که روزی برسه که هیچ کس از کسی آزرده نشه و همه با هم خوب و دوست باشن... :)
در ادامه یه دونخته شعر از شهـــــراد ، صرفا چون همانند من ، شهــــــراد را دوست میداری ! ;)
البته ببخشین ! شهراد در مصراع اول یکم اعصابش خراب بوده ظاهرا ! بنده خدا رد داده ! :D


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:37

نمایش مشخصات فرزانه رازي بی شرف! اینهمه زیبا شدنت کافی نیست؟
در دل هر غزلــی جا شدنت کافی نیست؟

آینــــه آینــــه تالار ِ فریبایــــی ِ توست
هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست؟

اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت!
نقش ِ تکــــراری ِ حوا شدنت کافی نیست؟

هر کـــه یک بار تو را دیده شده مجنونت
رحم کن بانو ! لیلا شدنت کافی نیست؟

گفتـــه بودند پرینـــــاز ، نگفتند اینقــــــــدر
مایه ی ِ رشک ِ پری ها شدنت کافی نیست؟

لعنتی! ماه نشو ، این همه شب قصه نگو
شهرزاد ِ شب ِ یلدا شدنت کافی نیست؟

ملکه! این همه سرباز ِ عسل ریز بس است
شهد ِ کندوی ِ غزلها شدنت کافی نیست؟

آی پروانـــه ترین پیــرهن ابریشـــم ِ رقص!
دشت تا دشت شکوفا شدنت کافی نیست؟

موشرابی ِ لب انگــوری ِ چشـــم الکل ِ مست!
پیک ِ هر بی سر و بی پا شدنت کافی نیست؟

دست بردار از این دلبری ات یعنـــی چه
هر طرف ورد ِ زبانها شدنت کافی نیست؟

من کــه هر ثانیه ای بی تو برایم قرنی ست
در دلی تنگ چنین جا شدنت کافی نیست؟

خسته ام می روم از بندر ، توفانی کاش
مرد ِ آواره ی ِ دریا شدنت کافی نیست؟


"شهـــــــــــــراد "

بانو جان ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 11:30

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزونه
خوبی میدونم
داستان قشنگی بود
ما هم مثل دیگر دوستان رکب خوردیم
جالب بود و پر کشش
قلمت فقط مخصوص خودته
ایول
لذت بردم
شاد باش
:x :x :x
:* :*
@};-


@م.ماندگار توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:39

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلااااااااااام مژگون جونم . آفرین که انقد بلتی ! :D تو هم که خوبی دیگههههه.. روشنه ! ;)
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم ... :)
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه مژی ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 12:32

نمایش مشخصات شيدا سهرابى سلام فرزانه جون خومشلم.
رکبببب خوردیمااااا
عالی بود
ببخشید عجله ایی مینویسم
بوس بوس.همایون باششی


@شيدا سهرابى توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:46

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
شیدا جان ! سلام عزیزدلم... خوبی میدونم .
چطور پیش میره ؟؟؟ دَرسا رو میگم... ;)
یه سوال ! به نظرت این نی نی خوشملی که این بغل داره چش میزنه یه گاز به من میده ؟؟؟ :D ;)
تو هم رکب خوردی ؟؟؟ :D نوش جون !
خوشحالم که هستی !
اما در مورد همایون ! ببین اگه منظورت از این همایوناس که خو سخته از من بر نمیاد ، حالشو هم ندارم ! اما اگه منظورت اینه که همه به همایونی از ما یاد نمایند و ما را همایون بدانند و ما همایونی زندگی بفرماییم و از این دست چیزها... خب قبول است ! دونخته همایون :D
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه عزیزم ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 13:26

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام فرزانه جون:x :*
خیلی خوب بود.واقعن خوب بود.
از نگارش و موضوع جالبی که انتخاب کردی لذت بردم.
چوخ ساغول.اللرین آغریماسین:D
شاد باشی گلم@};- @};- @};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:49

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام الفم . خوبی میدونم . نگااااااااااااااااا ... اصن از چشات معلومه ! :)
خدایی خوب بود ؟؟؟ :D دمت قیژژژژژژ ...
نوش جونت که انقد حال کردی باهاش... :)
ساغ جانون اولسون . ساغولوپ ساغ یاشیاسان جیرانم... :)
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: سید حسین کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 13:34

سلام بر خانم رازی
بنده راضی ، ظاهرا دوستان هم راضی ، کلاً همه از داستان راضی هستیم :D :) :) @};- @};- @};-
به قول شما " خعلی باحال بود :D :) @};- @};- @};-
به شما خسته نباشید میگم و خدا قوت @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سید حسین توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
به ! عاسِد حُسِن ! :D ( نفسم گرفت تا نوشتم ! )
درود بر شما . خوبین از وجناتتون معلومه کاملا ! بحث نکن عاقا... بحث نکن ! إ ...
=)) این شمار راضی ها رو که شمردین یه خاطره یادم افتاد ! یه بار با این ماجرا بد سوتی ای دادم ! جاش نیس تعریف کنم بخندیم... =)) بیخیال...
خوشحالم که انقد دوست داشتین و ایناااا... ;)
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 14:08

درود بر شما بانو فرزانه عزیز
به نویسنده ای چون شما میگویند، نویسنده بی محابا، البته چنین دسته بندی وجود ندارد و من از سر شتاب برای اینکه پیامی بعد از خواندن داستان زیبایتان بنویسم ، این نام را انتخاب کردم . مثل اینکه آن کورسو کمی نورش بیشتر شده و شاید بزودی به همان رقص نور تبدیل بشه،
اعتراف میکنم قلم خوب و برنده ای دارید...پس قلمت برنده تر باد ای نویسنده بی محابا
(در ضمن از معانی متعدد کلمه بی محابا مثل ، گستاخ ، بی تکلف،بی ادب،ناپرهیزکار،بی آزرم و ...تنها معنی اصلی ان یعنی بیباک و بی پروا منظورم هست، گفتم ، گفته باشم)


@همایون به آیین توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 17:15

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D

جناب عاقای به آیین گرامی ؛
با سلام و احترام .
بازگشت به نامه شماره 16 ، اینجانب ، نویسنده ی بی محابا ، فرزند ابوی گرام ، با شماره عضویت 941 ، بدین وسیله از شما خواهشمند است ، باری بدون شتاب قدم رنجه و قلم رنجه فرموده و قدم بر تخم چشمان ما بنهید و اگر جامانده ای ، از قلم افتاده ای ، چیزی در دست دارید بر گوشه ی داستان بی مقدار این حقیر بچسبانید .
امید است ، با لطف و مرحمت باری تعالی و راهنمایی های اساتید بزرگوار و همت حقیر ، سوی کورسو ، رو به افول ننموده و روز به روز به رقص نور گرایش پیدا کند .
از بابت تمام تعاریفی که بر این حقیر روا دانستید ، نهایت تشکر را دارم . از خداوند منان خواستارم تا تیزی قلم که شما از آن یاد فرمودید ، گردن حقیر را مورد نوازش قرار ندهد !
با کمال تشکر از لطفی که به حقیر داشته اید و با نهایت سپاسگزاری بابت پیوست معانی و مفاهیم متعدد و متنوع " بی محابا " !
تبق های قدردانی را بابت رنجش قدومتان ، خوانش داستان پر ایرادم و کتابت نمودن برای این حقیر ، پذیرا باشید .
دم مبارک گرم .
قلب همایونی بر فراز نشاط .
رقم تاسهایتان بر اوج .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 14:46

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام من گلدیماااااااااا:D
خیلی خوب بود فرزان آورین آورین:x
من اگه جای خانومی بودم که شوهرم رودر اون حالت دیدم (وای خدانکنه!!!)به جای مردن بایه حرکت فیلیپینی(:D ) میومدم تو دهن سایه خانم و بعد موهای یکی بود و یکی نبود شوهرم رو با موچین می کندم و یک اثر هنری زیبایی پدید می آوردم:D حرص خوردم سر مردنش فرزان...حررررررررررص
مرسی دخملم...فدای تو:* (یه دونه ای:D )
:x :x :x :x :x
عاششششششقتم @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 17:28

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلااااااااااااااام مامان جونم . خوش گلیبسن...
خوبی میدونم . پرسیدن و گفتن نداره ! :)
خوشحالم که دوست داشتی مامان جونم . منتها عاخر " فرزان " یه " ـه " وجود داره که نفش اساسی ای توی اسم من بازی میکنه ! :D
ماماااااااااااااان ... مامااااااااان ... انقد احساساتی نشو ! انقد شریع خودتو جای بقیه قرار نده عابرو داریماااااااا...
انقد حرص نخور یهو فیشارت میره بالا از چشمی گوشی جایی میزنه بیرون حالا بیا... :D
آرامش خودتو حفظ کن... :)
قربون مامان خوشگلم ...
دوستت دارم .
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمتوووون گرم .
دلتووووون به نشاط .
سرتوووون سلامت .
جف شیشتووووون آرزومه ... میدونی که ؟! ;)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: نسترن   ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 14:50

سلام و درود خداوند بر تو ای بانوی پاکدامن. فرزانه جان خیلی بی نظیر بود. باریکلا. قلمت روان. منتظر بقیه داستانات هستم. بووس.


@نسترن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 17:30

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
نسترن ؟! تو ؟؟؟ اینجا ؟؟؟ مگه میشه ؟؟؟
باز اون فیلمه رو دیدی اومدی ؟؟؟؟
سلام . خوبی میدونم . بحث نکن .
خوشحالم که دوس داشتی !
نسترن گـوزومه دوروپ دانشگاها گئتمخ !!! :-s
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 14:59

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سرنخ بود
همان لرزه هایی که در "آن" می گذشت
سه ضلع حادثه
تابی که تحملش اکنون نیست
حادثه چرخ می زد همان حوالی
می رفت پاهایش
می ماند حادثه
تو به اسم رسمیت داده ای
اما پدر یک اسم نیست
و مادر هم...
و نیست هیچ نامی بر بودنت
جز هدیه ای از یک انتظار بی کام
فرصت هایی اند که رژه می روند
در خلوتی که التهاب تو می افریند
کار مادر سادگی است با غنایی که درخور همان رفتن است
اما کار همراهش این نیست
حالا کمی تحمل کن
عصر جمعه با بطری آب
یا کمی گلاب
و یک شاخه گل
نفرت همین است
حالا حالاها چنین بیانگار
تا بازگشتی که حوالی غروب رخ می دهد
تا بکشد مادری ات همینجا بمان
فردا خواهرت هزار پاسخ خواهد
پر بی راه نیست که باران کم شده
سیلاب سر می خورد
و ابرها غرغر می کنند
تا کوزه ای خنک شود
شاید...


@عبدالله عمیدی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 17:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب عمیدی عزیز . خوبین . معلومه ...
عاقا جدیدا زدین تو کار بداهه هااااااا ... نههههه ؟؟؟ ;)
قشنگ بود و لذیذ . :)
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 16:24

نمایش مشخصات حسین روحانی درود
میبینم که یه داستان نوشتید که با جریان غافلگیری وارد شدید و چقدر هم خوب از کار دراومده
به حق که زیبا نوشته بودید و ما رو پاراگراف اولش برد به جریان ندونم کاری یه دختر و آخرش برد به جریان خیانت
ولی خدایی عجب دختر خودخواهی بود که به جا اینکه غصه پدر مادره رو بخوره غصه خودش رو خورد.جالب بود.بنده رو با یکی دیگه از خصلت های زنانه آشنا فرمودید:D
کمامان گاری و فرغون با هم درگیرن.امیدواریم که دعواشون به مصالحه ختم بشه
نگارش زیبایی داشتید
مرحبا


@حسین روحانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 17:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
دونخته احسان نی زن ! :D


درود بر شما دکتر جان . خوبین از اخماتون معلومه ! البته این اخما از رو عصبانیت و بی حالی نیسااااااااااااا ! خخخخخ... ظاهرا کلا اینطوری اومده ! :D خو برادر وا کن اون گرهو !
من اشق غافلگیری ام . خیلی قشنگه ! خیلی حال میده ! ادم وقتی غافلگیر میشه با خود واقعیش رو به رو میشه ! ممکنه عصبانی بشه ، ممکنه حرص بخوره ، ممکنه تلافی کنه ، ممکنه ریسه بره ، ممکنه بخنده ، ممکنه لبخند بزنه ، ممکنه وایسه نیگا کنه ، ممکنه سکته کنه ، ممکنه ریق رحمت رو سر بکشه ! دیدین چقد متفاوته ! :D
خوشحالم که دوست داشتین جناب ... :)
بیا واقعی فک کنیم ! " اون که رفته دیگه هیشوخ نمیاد ! " اینو از قدیم گفتن ، خوووووو ! این باباهه که غصه خوردن نداش ، حالا مامانه یکم داشت بحثی نیس ! ولی خو حالا مردن رفتن دیگه غصه خوردن ندارن که ! الان حال و روز این دختره بیشتر از اونا غصه خوردن داره ! اصلن هم نگین بی رحمه و اینا ! واقعیت اینه ! خدا هیشکی رو با این دست واقعیت ها آشنا نکنه...
گاری و فرغون درگیرن ؟؟؟؟ کی درگیر شدن ؟؟؟ کجا درگیر شدن ؟؟؟ سر چی ؟؟؟ گاری رو نمیدونم ولی فرغون اینطوری اهل دعوا نیستااااااا ...
خوشحالم که دوست داشتین... :)
دکتر جان ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 19:42

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر فرزانه رازی عزیز

دوست دارم پس از مدت ها بایستم و برای داستانت کف بزنم!

از دید من این داستان بسیار بسیار زیبا بود اما تا قوی شدن چند قدم اساسی فاصله داشت.

نخست اینکه نویسنده صاحب سبک و قلم ، فرزانه رازی ، در این داستان خود خود خودش بود! و به بهترین شکلش هم بود. طنازی قلمتان و کنترل آن ( که قبلن راجع به اهمیت آن صحبت کرده بودم ) به بهترین شکل من را میخکوب کرد! شما به زیبایی افسار واژها را در دست می گیرید و به هر کجا میخواهید میبرید! به هر شکل که میخواهید در می آورید و خلاصه این واژه است که در دستان شماست! به قول جناب باران دوست این طنز مختص فرزانه است! این خیلی خوب است که مارک شده اید! از این مسئله گذشته بی پروایی قلمتان در این داستان حیرت انگیز بود. به انتهای داستان که داشتم نزدیک میشدم با خود گفتم: عجب! حیف این داستان که اینقد بد داره تموم میشه. و بعد جمله ای آخر! رست همان ضربه ای که باید زده میشد تا من این داستان را از دید خودم در زمره ی بهترین داستان های اخیری که خوانده ام اعلام کنم!
و حرف آخر را بگویم :
نزدیک شدید. شک ندارم که به آن جمله ی معروف خواهید رسید! به شرط اینکه :

اگر کمی فرصت باشه آفتاب هنوز زیاد میاد
اگر کمی ، فقط کمی دلت بخواد دلت بخواد!

تشکر از شما!

و

سبزتر از پیش باشید...


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 18:36

نمایش مشخصات فرزانه رازي ;)
دونخته تعجب
دونخته نگاه
دونخته چشای باریک
دونخته دقت
دونخته لبخند
دونخته دی
دونخته دل ضعفه
دونخته متین
دونخته لبخند
دونخته هی تایید با سر
یهو دونخته دی
دونخته لبخند
دونخته کم کم لبخند ماسیده
دونخته نگاه
دونخته خط و نشون
حالا یهو دونخته چشای براق
دونخته لبخند
دونخته خوشحال
دونخته جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق
دونخته موج مکزیکی
دونخته عبور جمله ی " من هنوز هم معتقدم که شما می توانید در آینده زیباترین داستان ها را بنویسید ! " از ذهن
دونخته دی

یه شعل بخونم بلات ؟؟؟
موووووووووهِ بلند ، روووووووووووووووهِ سیاه ، ناخون دلاز ! واخ و واخ و وااااااااخ ! ;)

وجدانی سختت نیس کامل مینویسی ؟!
درود بر مهندس عالی مقام ، همایون طراح ! :) میدونم حالت خیلی خوبه و حسابی خوشبحالته و اینااااا... حالا ولش کن منم خوبم دیگههههه ! گفتن نداره ! :D
دیدی چطوری شدم ؟؟؟ به کجای دنیا بر میخوره اگه همیشه انقد خوب بخونی داستانای منو ؟؟؟ هاااا ؟؟؟ :D
گفتمااااا... تو همینطوری تعریف نمیکنی... حتما باید یه چیزی بگی فاز عادمو بپرونی... ایش... [-(
حالا که انقد با کاف بانو جانم موافقی و چشات در خطره x-( این خیلی مهمه ! حتما جواب منو هم به اون بانوی جان خوندی دیگه ! ببین اونجا یخده گفتم ، یخده هم اینجا میگم ... من فک میکنم لازم نیس حماقت باباهه خیلی تابلو باشه ! بزرگترین حماقت این مرد توی داستان ، این بود که سایه رو ورداشته آورده تو خونه خودش ! بعد دونخته منقل و اینا... حالا گیریم تا ننه هه نیومده بود ، این سایه رو ردش میکرد میرفت ! بوئه رو میخواس چیکار کنه ! واقعا عمق احمق بودن این بشر قابل رویت نیس و حتما باید با چشم مسلح باشه ؟؟؟ ای بابا ! ادمو مجبور به توضیح چه چیزایی میکنیاااااا همایون ! :D جان من قانع نشدی ؟؟؟ جان من گفتماااا منتظرم بیای جوابمو بدی ...
اصن نمیزاری ادم خوشحال باشه هااا دو دیقه ! أه !
اعصابم پوکید بابا... پاستیلی لواشکی شوکولاتی چیزی داری ؟؟؟ =((

ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 20:01

نمایش مشخصات همایون طراح راستی یادم رفت ایرادهای داستان رو بگم!!!

با نظر خانم جعفری موافقم. به موضوع حماقت پدر زیاد نپرداخته بودی و حماقتش را به مخاطب نشان ندادی که این یک ضعف بزرگ بود

به عبارتی داستان دو تکه شده بود. هر آنچه که در تکه اول گفته شده بود بدون پرداخت رها شده بود و حتا در تکه دوم نقض هم میشد!

همین...


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 20:54

سلام......

خوبی آقای دختره؟:D

فکر کنم آدمایی که سر هیچ و پوچ زندگیشونو از هم می پاشونن احمق می دونی و سر همین یه خیانتکار رو احمق فرض کردی......عجب تحلیلی کردم:(

بگذریم...داستان بد نبود...ولی خب باباهه چرا سنکوپ کرد:-/
مگه میشه همچین چیزی:-/ :-/ حالا زنه چرا سکته زد:-/ :-/

چی بگم...جز اینکه واقعا خسته نباشید

موفق باشید


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 18:44

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام چـ... ! یادم نبود که دیگه نداری ! درش آوردم... ;) سلام ریش سفید... خوبی .
حالا تو داری میری کی بیاد داستانای منو بخونه بگه خوشم نیومد و لایک نکنه ؟؟؟ :D
تحلیل کردی دمت گرم... ولی زحمت کشیدی دیگه... دست و مخت درد نکنه...
والا من نمیدونم ، خواستم امتحان کنماااا ولی تعطیلات قربون و اینا جلو بود گفتم بیخیال ! شنیدم میگن هر کی منقل و گیلاسو با هم میکس کنه دونخته سنکوپ ! راست و دروغش گردن خودشون ! :D
سکته که چیزی نیس ! زنه دق کرد ! دستت درد نکنه دیگههههه ! انتظار داشتی بره لپ شوعره رو بکشه بگه قربونت برم چقد تو قدرت سوپرایزت بالاس... :D
خب... چیزای خوب خوب بگو... مثلا بگو تو چقد خوب مینویسی... تو چقد دختر خوبی هستی و از اینا... :D
و خب سلامت باشی...
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 21:18

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) افتضاح ...

افتضاح بود داستان . این چه وضعی هست خانم رازی ؟؟ من نمی دونم چرا باید داستانی به این سبک و سیاق تو این سایت قرار داده بشه ؟؟؟! اگه دلیلشو پیدا کردی به من هم بگو !!
برای خودم شدیدا متاسفم که وقتم رو گذاشتم برای خواندن این نوشته !
که چی بشه ؟!! حرف حساب داستان چی بود ؟!!!!!!
اصلا راوی چرا باید از این بی بند و باری تو داستانش بنویسه ؟!!!!!!!
شانس آوردیم زیر هجده ساله های سایت الان نیستن ... منظورم اون سارینای معالی هست !!
خب ...

خوب رکب خوردی ؟!! دونخته : رکب زن قهار ...

__
فرزانه رازی عزیز

از خواندن داستانت , نه تنها پشیمان نیستم بلکه , کلاه از سر بر میدارم و از بابت دعوت ما به تماشای این رنگین کمان , صمیمانه سپاسگزارم !
به واقع , باید عرض کنم که بهترین داستانی بود که از فرزانه رازی در سایت خوانده ام .
آغاز داستان , مخاطب را وارد یک فضای سیاه می کند . از همان فضاهایی که ما ایرانی جماعت , برایش شاخ و شانه می کشیم .
و پایان داستان , با یک تلطیف تلخ همراه است ! به نوعی یک تسکین درد , که البته همواره , رگه ای از رنج و اندوه با خود به همراه دارد .
لذا , می ایستم و کلاهم را از سر بر میدارم . از بابت شوخی ام , عذرم را پذیرا باش ! و بدان که مارتین , اگر پاش بیفته , آتش می سوزاند !! یه لحظه یادم افتاد که هنوز کودکی در درونم هست که جیغ می زند !!

سبز باشی و صد البته , آفتابی


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 19:16

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
یک بار توضیح دادم ، برای بار دوم توضیح میدم .
یا بنویس " دونخته " یا " : " بذار . این دوتا کنار هم جور در نمیاد مهندس ... " دونخته : " که شخص خودت مینویسی توهیت به جامعه ی کاربران عینک هستش... دونخته خودش چشای یک حالته . اگه جلوی دونخته یه : هم بذاری ینی اون حالت رو عینکی کردی... اما در مورد رکب زدنت ! مرد حسابی انقد تند گفتی که باور نشد ! چون تا این حد بد نبود داستان ! اگه یکم لطیف تر رکب میزدی میخوردم ! البته من کلا با خوردن یکم مشکل دارم ! ولش کن حالا...

ـــــــــ

واقعا سختت نیس کامل مینویسی ؟؟؟ باور کن واسه من سخته کامل بخونم ... تصور کن من جای مارتین , بیام بنویسم :
علی غفاری دوست پرانتر باز مارتین پرانتز بسته ! خو نفسم گرفت الان... حالا اینم ولش کن !
راستی دو ساعته دارم حرف میزنم چرا یادم نمیندازی بگم سلام . میدونم خوبی .
خب الان میگم :
درود بر مارتین کبیر !
میدونم خوبی . الان خاطرت عارومه ؟؟؟ :D
واقعا ممنونم بابت کلاهی که برداشتی ! من کلاه دوست دارم . مخصوصا از اون کلا شاپو ! خیلی جذابه . منتها کلاه چون جیزه اگه بذاریم ، بعد شال و روسری هم که ورداریم یهو یه صدایی میگه : " خطرناکه حسن ! خطر داره حسن ! به خطر میوفته حسن ! نکن حسن ! حرف حالیت نمیشه حسن ؟؟؟ حتما باید پوستتو بکنم حسن ؟؟؟ " بقیه رو ولش کن ! خطرناکه مارتین ! آره داشتم میگفتم ! پس مجبورم یک بار عینکم رو از صورتم بردارم و دوباره بذارم سر جاش ! :D
میدونی چی برام عجیبه و از دیروز واسم سواله ؟؟؟
اینکه چرا بیشتر شماها یهو خیلی رسمی شدین ؟! بابا من همونم و شماها هم همونین ... فقط داستان عوض شده ! چرا اینطوری میکنین ؟؟؟
راستی بالاتر گفتی سارینا ! دلم برای خرچنگ شماره دوازده تنگولیده !
حالا که اینطوریه منم دونخته رسمی
خوشحالم که انقد دوست داشتی مارتین . و خوشحالم که " رکب " خوب از آب دراومده . ما ایرانی جماعت واسه خود خدا شاخ و شونه میکشیم موضوعات و ادما که چیزی نیستن !
سپاسگذارم واقعا ...
شوخی که حق ماست . شوخی نکنیم چیکار کنیم؟؟؟
اتش سوزاندن خوب است . ما دوست داریم . لذا سفارش میکنیم لپ کودک جیغ جیغوی درونتان را بکشید ! :)
بعد اینهمه ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 19:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي راستی !
میگم دیروز قهر بودی ! خداروشکر باز آشتی کردی... والا ! :D


@فرزانه رازي توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 22:51

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) هاهاها ...آره !


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 22:34

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرودبرسرکارخانم رازی .احسن .بارک الله .واقعن که عالی بود.لذت بردم ازنگارش زیبا ودلچسپ تان .همیشه شادباشید.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 19:18

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب اکبری عزیز . خوبین . خوبین...
به جان خودم الان کف برم . انقد خوب بود ؟؟؟ :D
ایول !
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 شهريور 1394 - 23:06

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و عرض ادب
داستان عالی بود. ازونا بود که بنظرم نوع جملاتش حق نیس که نمره کمتر از 20 بدم.
اوووووووووووم ها یادم اومد نیمه دوم داستان یه جا فقط یه کلمه نوشته بودین اورژانش! اینم ویرایش کنی دیگه بیست بیسته...
**************************************
غزل از تلخی من زهر هلاهل شده است

غم دل با غم تو بَه... که چه کامل شده است


روزگاریست که از باده تلخی مستم

موج غم می زند و قلب که ساحل شده است


دل وضو با نفس عشق تو می گیرد و وای...

سالها سجده شکرم که چه باطل شده است


و خداحافظ تو شادی من را هم برد

نه... مهم نیست چه خونی که بر این دل شده است


باز پرسند چرا تلخ سرودی ای مرد؟

غزل از رفتن تو... زهر هلاهل شده است
**************************************
این شعر هم جا داشت که واسه مامانش که از غصه دق کرده میگفت...


شاد و سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 19:21

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب بامداد . خوب که واسه شما کمه ! شما خجسته این ! :D
خداروشکر یه بار دیدیم شما نمره بیس بدین ! والا...
یه پیشنهاد ! کلا داستان رو بعد عاپ ویرایش نکن که گور به گور میشه ! بذا همون اورژانش بمونه ! والا...
ممنون از غزل زیباتون...
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 15:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي نمیدونم چه حکمتیه ! کارا یهویی سر آدم خراب میشه !!! مدیر یهویی عاپ میکنه !!! نصف کامنتا رو هوا میمونه !
دوستان من معذرت میخوام .
به جان خودم تندی جواب کامنت ها رو میچسبونم .
همه کامنت ها رو هم با دقت خوندم . صرفا جهت اطلاع ... ;)
دمتون گرم
دلتون به نشاط
سرتون سلامت
جف شیشتون آرزومه .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 29 شهريور 1394 - 02:23

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
احوال شما
احوال دیگران؟
امید که هم شما و هم دیگران خوش باشند و خرم....

دیگر اینکه خوب است که مینویسی و می نویسند.... هر چند می آیم و گاهی سری میزنم و چیزی نمینویسم...
نمیدانم چه ام شده که نمینویسم زیر داستانها...
شاید به تکرار رسیده ام شاید همه به فشار و افسردگی و از این چیزها...
روانشناسهای سایت دست ما را بگیرن...
چه ام شده است...
و ایما داستان...
مثل خیلی وقتها که گفته ام باید بگم که داستان است دیگر... نوشته ای... کاریش نمیشه کرد...
دست درد نکند که نوشته ای...
خوب بود.... بد نبود... از این حرفها دیگر...
دیگر اینکه هستیمم در این حوالی...
قربان همه اهالی هستیم...
دور وبرم کلی کتاب ریخته... کافکار در کرانه... یادداشت های یک دیوانه.... چخوف... جویس... دوست دارم بخوانم ساعت ها و غرق باشم... حس هیچ چیز دیگری نیست در ما...
حساس هستم و اشکم دم مشقم... مثل ابرهای آخر شهریور... پاییز... پاییز دارد می آید... برگها خواهد ریخت... و من شاید بیرون بیایم از این دلی که مرده است از دلمرده گی... روزمرگی... پیچشها....................
ول کن....
همین....
در لحظه باش
به امید روزهای کمتر تاریک
سبز
فاز
نول
چند نکته...
دریایی
روشن
................


@محمد اکبری هشترودی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 22:59

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
کامنت شما، خیلی زیبا بود.@};-


@ف. سکوت توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 10:19

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام
ممنون از لطفتون...
شما زیبا می بینید...
دلتون پر از حس...


@محمد اکبری هشترودی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 14:05

نمایش مشخصات فرزانه رازي :(
حال همه ی ما خوب است ، اما تو باور نکن...
سلام بابایی . خوبی . خوب باش... خوب تر باش .
خودتو جان ننداز بابایی . تو هم خوب و خوش باش .
با این حساب ، دممون گرم که مینویسیم دیگه بابایی جان ! عاره ؟؟؟ بابایی تو هم یه داستان اوف گونه بنویس کف بر شویم .
فشار و افسردهگی که بابایی برای تو نباید معنا و مفهومی داشته باشه که... دختر به این خوبی ، نازی ماهی داری... چرا باید دونخته افسرده ؟! شاد باش...
داستان است خب درست... اما اینکه خوب است یا نه خب خیلی اهمیت دارد ! ندارد ؟؟؟
بابایی ؟؟؟ میخوای یکم اذیتت کنم حس و حالت بیاد سر جاش ؟؟؟ میخوای تو مدرسه شولوغ کنم چک های n میلیونی بکشی یه حساب دایی جان معاون ؟؟؟ اصن میخوای وختی گرفتی خوابیدی بیام موهاتو بکشم ؟؟؟ میخوای وختی غرق مطالعه ای آب یخ بریزم روت ؟؟؟ میخوای چایی درس کنیم با کیک کشمشی بخوریم به اینا ندیم ؟؟؟ اصن میخوای چیپس و پفک و اینا بخریم و باز به اینا ندیم؟؟؟ دلمون رو خوش کنیم به چیزای کوچولو موچولو ؟! اصن میخوای در مورد آینده تحصیلی من صحبت کنیم ؟؟؟؟ من که قعلا قصد ندارم و اینا.. :D
بابایی بابایی... انقد دونخته حساس نباش... انقد دونخته اشک و مشک و اینا نباش... من دونخته چیلیک چیلیک... بابامونی هاااااااا...
با اینکه از ریش و سیبیل و اینا خوشم نمیاد ، اما از اون سیبیل های نیچه ای بذار بابایی... بهت میاد ! جلیقه بپوش ! بعد انگشت اشاره و وسطی تو بذار توی جیبش و ابروهاتو بکش بالا و بشین باهم بحث فلسفی کنیم ، بعد من بهت بگم ول کن بابایی ! چایی تو بخور !
ببین همه ی اینا خیلی متنوع هستش . کلی حق انتخاب داری ! هیچ کودوم هم تکراری نیست ! تازه چیزای بیشتری هم بلدم . مثلا اینکه وختی حواست نیس ، گوشتو بذارم لای گیره ی لباس ! یه حسی مثل خوردن فلفل داره ! در هر دو حالت آدم گوشاش داغ میکنه !
و اینکه حال کن به تفاهم پدر دختری ! جفتمون تهش رسیدیم به " ول کن ! "
باعش .. دونخته ول
والا دیگه...
انقد دونخته اینطوری نباش بابایی... هیچ دختری دلش نمیخواد باباییش ( حالا هر چقد هم که بابایی واقعیش نباشه ! ) اینطوری باشه ! دلش میخواد همیشه دونخته خوشحال و اینا !
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی بابایی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 30 شهريور 1394 - 23:08

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام فرزانه جان،
:D =)) @};-


@ف. سکوت توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 14:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بانو جان . خوبین . میدونم !
چقد جالبه که شما دونخته ف و منم دونخته ف ! خوشمان عامد !
خب خیلی برای من عجیبه که شما چرا اینطوری دونخته دی بعد دونخته خنده و بعد دونخته غش و ریسه ! اما خب هر جور راحتین دیگهههههه... والا ! :D
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 17:44

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
داستان نفس گیری بود فرزانه@};-


@عباس پیرمرادی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 18:18

نمایش مشخصات فرزانه رازي :-s
مرد حسابی همین ؟؟؟
قبول نیستااااااا... x-(
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی بابایی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 22:49

نمایش مشخصات فرزانه رازي خدا آدمو رسوا نکنه ! کپی کردم انداختم اینجا ! حواسم نبود که اون ته یه دونخته بابایی بوده ! :D =))
اصلاح میکنم :
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی . @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 20:13

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی صبر کن بابا یه دقیقه
کجا کجا به قول اون شاعر آهنگ معروف!

بعد چند وقت یه داستان دلی ! ننوشتی حالا میخای قسر در بری؟؟!؟

بعدش مگه من بابایی ام؟!
بابایی اون بالا دل نوشته ای حزن انگیز نوشت و دل مارو هم به درد آورد. ایشالا که هر چه زودتر شیشه ی غم رو بزنه به سنگ.

والا داستانت رو خیلی دیر دیدم. یعنی نبودم که ببینم. بعد همین جوری اسکرول کردم و اومدم پایین دیدم به "رکب" نوشته فرزانه خانم پریم یا همون فردانه پریم اینجاست. بعد با کلی ذوق اومدیم داستان رو خوندیم دیدیم به به شاهکار زده.

عالی بود فرزانه. معلومه که حسابی روی ایده کار کردی. لذت بردم که بعد مدتها یه داستان حسابی نوشتی.

تصویر سازیات عالی بود. تعلیق داستان هم متناسب با مضمون پیش رفت. اون چیزی که انتهای داستان برخلاف تصور اولیه خواننده اتفاق میافته یه کار با عجله و از پیش بینی نشده نبود. داستان در همون مسیر شکل گرفت و یک روال حرفه ای رو به نمایش گذاشت و داستان که تموم شد، من یهو ذوق کردم که فرزانه چی نوشته.

معلومه که هروقت عشقت بکشه و بخوای بنویسی درست می نویسی.
سلام و درود خدمت خانم رازی@};-

خوبی خانم خانوما؟
نمی گم حتما خوبی ولی امیدوارم همیشه خوب باشی.

خلاصه اینکه خوب نوشتی و جای تحسین داره. منم به تنهایی این پایین جشن میگیرم واست.چون دیگه هرکی که اومدنی بوده اومده و داستانت رو خونده.
.
.
.
خوش و خرم باشی بانوی اول کشور انگلیس@};-
*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 31 شهريور 1394 - 22:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
خب الان خوبه ...
از اون شاعر معروف خوشم نمیاد ! منظور از قیافه شه ! یه حالیه ! انگار کلا با جایی به اسم حموم آشنایی نداره !
" من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها... "
بابایی ! خدا حال بابایی رو خوب کنه... :(
والا نه فقط دل تو و من که دل خیلیا رو پوکونده !
خب حواست باشه که از این به بعد به موقع داستان منو ببینی عباس ! :) این یه اخطاره ! میدونی که ؟! ;)
ینی دمت گرم عباس ! :D به جان خودم فقط چار ساعت روش وخ گذاشتم ! یه روز هم غلط املایی و اینا گرفتم و تموم . چرا کارایی که تایم کمتری روش وخ میزارم خوب از عاب درمیاد ؟؟؟ :D
" لذت بردم که بعد مدتها یه داستان حسابی نوشتی . " دمت گرم . دستت درد نکنه . ینی این همه مدت دونخته عاب در هاون و اینا دیگهههههه !!!! :-s
و خب همه ی اینا ینی دمم گرم ؟؟؟ :D
یه روز با یکی از دوستام حرف میزدم ، گفتم مهتاب تو چطوری درس میخونی ؟! گف هر وخ حس درس خوندن داشته باشم !
حالا فک کنم منم حسم تو اوج خودش بوده !!! خخخخخخ :D


درود بر شما جناب پیرمرادی عزیز . به ضرس قاطع اعلام میکنم که خوبین . بحث نکنین با من عاقا...
منم که خوبم . پرسیدن نداره ! یقین داشته باشین که خوب خوبم ... ;)
خلاصه اینکه دمت گرم و اینا که روحم شاد شد !
نه خو بچه ها همه هستن و اینا ... تنهایی چرا ؟؟؟
دمت گرم مرد ! ولی خو بانو شماره یک انگلیس مگه راز نبود ؟؟؟ :D حالا اگه بیان تـرورم کنن چیکا کنم ؟؟؟
عاقا مرسی که دوباره اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: میثم رسولی زاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 12:03

نمایش مشخصات میثم رسولی زاده سلام خانم رازی عزیز...
تا آخرشو خوندم، چون کشید منوووو...
خیلی زیبا نوشتی و البته ناراحت کننده...
قابل ستایش بود داستانت، چون آخر داستان قابل حدس زدن نبود، و از طرفی داستان کشش خوبی داشت و خواننده رو برای رسیدن به انتهای داستان سخت میکشید...
کلا عالی بود...
جفت شیشتون آرزوی ماس...
باز هم تبریک میگم بخاطر داستان زیبات


@میثم رسولی زاده توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 12:24

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما . خوبین معلومه .
خوشحالم که اینجا بودین .
و خوشحالم که دوست داشتین . و ایضا خوشحالم که انقد غیر قابل پیش بینی بود و اینااااا...
کلا ممنونم . روحیه دادین ...
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 مهر 1394 - 22:18

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خواهر گرانمایه

عالی بود

یکی از محاسن دیر آمدن هم همینه که کامنت بقیه ی دوستان و نقطه نظرات دوستان را هم می خوانیم.

اول داستان به یاد مریم مقدس افتادم . وگفتم به نام پدر مادر - خواهر برادر و....ومریم مقدس .

ولی بعد متوجه شدم خیلی مقدس هم نبوده

لذت بردم

دست مریزاد وقلم تان رقصان@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 14:54

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جنای فرازمند عزیز . خوبین .
چه عجب عاقا ! را گم کردین ؟؟؟ ;)
خوشحالم که دوست داشتین جناب .
خب شما دوبار تشریف بیارین ! یه بار اول که ما زیارتتون کنیم ، یه بار هم عاخر که کامنت ها رو بخونین ! :D والا...
:D مریم مقدس ! چه باحال !
این جمله عاخرتون خعلی باحال بود عاقا ... " خیلی هم مقدش نبوده !!! "
عاقا ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 17:50

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام .
سفره رو دارن جمع میکنن دیگه...
مجلس این داستان تقریبا دیگه تمومه ...
خوردنیا رو خوردن و بردنیا رو بردن ...
کلی کریستف کلمب ریختن و همه جاشم کشف کردن !
چیزی واسه ما نمونده که بگیم و بیابیم .
شرمنده .

دست مراد تو دستت !


@حسین کاظمی فر توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 4 مهر 1394 - 21:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام استاد کاظمی فر . خوبی .
عاقا ما درگیریم شما کجایی ؟؟؟
سفره ی ما همیشه بازه ! ما رو در خونه باز بزرگ کردن استاد . ما همیشه تو دیگ غذامون یه چیزایی داریم ... عاره ! ;)
خوردنی و بردنی هر چی دلت بخواد هس .
چرا ... چارتا ایراد تپل بگیر ، بعد من بگم داستان خودمه دلم میخواد اینطوری بنویسم , دور هم بخندیم ! :D
عاقا ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: خودم ... !!!   ارسال در یکشنبه 5 مهر 1394 - 15:12

بوی پودر بچه میاد ! حالا ولش کن جدی من اینجا کامنت نذاشتم ؟!
عجب رکبی خوردم ! کجا بودم این همه وخ ؟! :D
میگم دممون گرم . خوب از عاب در اومد . :D
ها یادم افتاد چرا نبودم ! چون رو هوا بودم دیر رسیدم ! میدونی که ؟! :D
بوی پودر بچه میاد ! ما که تو خونه پودر بچه نداشتیم ! پس بو از چیه ؟؟؟ سر درد گرفتم ! :(


خط قرمز برای من لب توست ،تو بگویی بمیر میمیرم
مطمئن حرف میزنم اما ، تو بگو پس بگیر میگیرم

حرف هایت برای من سند است،خنده ات لحظه های مستند است
چشمهای تو دلبری بلد است ، از نگاه تو تحت تاثیرم

هر کجا میروم کنار منی ، تو غرور من اقتدار منی
یار غار منی نگار منی ، تو گره خورده ای به تقدیرم

هر چه که خنده هات شیرین است، اخم هایت چو پتک سنگین است
خوف همراه با رجا این است ، گفته استاد درس تفسیرم

تیغ بر کش که درد کار من است ، فاش میگویم این نگار من است
زخم تیغ تو اعتبار من است ، من به دنبال زخم شمشیرم

عاشق ناز و عشوه ات نشدم ، بیشتر هیبت ات گرفته مرا
بحث ما بحث شیر و اهو نیست هم تو شیری, هم اینکه من شیرم

"سید تقی سیدی "
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@خودم ... !!! توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 14:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
تحقیق کردم و فهمیدم که اون بویی که اون روز رو مخت بود ، بوی پودر بچه نبود ! بوی کرم دست بود ! اصلا بوی خوبی نداره ! یه برنامه ای بچین سر به نیستش کن ! :D وگرنه تا وختی تموم شه مخت رو هواس ! متوجهی که ؟! ;)
حالا بگو ببینم خوبی ؟؟؟ تا تو بازی وختی تاب سواری بت فاز میده به خودت بیای و خیلی فاز نگیری ! ولی خدایی عجب فازی دادااااا... :D ;)
راستی سلام . خوبی معلومه . اصن تابلوئه...
بیا اینم شعرت !

گرچه بر چشمت جسارت کرده ، آهو را ببخش
گرچه خود را جا زده جای ِ تو ، شب بو را ببخش

هیچ منظوری ندارد می خرامد مثل ِ تو
کبک ِ نازم ! راه رفتن های ِ تیهو را ببخش

با فقط یک تار ، احساس ِ رهایی میکنند
بادهای ِ هرزه گرد ِ بوسه بر مو را ببخش

آرزو دارد غلام ِ حلقه بر گوشت شود
خوش خیالی های ِ باغ ِ آلبالو را ببخش

جان به در برده ست از امواج ِ چشم ِ آبی ات
آن که کشف از پلکهایت کرد پارو را ببخش

خاستار ِ شورشی با طعم ِ لبهای ِ تواند
کودتای ِ آنهمه سرباز ِ کندو را ببخش

دور اگر برداشت دور ِ دستهایت بیخیال
آفتاب ِ تن طلای ِ من ! النگو را ببخش

کرده از اندام ِ تو معماری اش را اقتباس
اصفهان و آن پل ِ گستاخ ِ خاجو را ببخش

از شفاخواهی ِ دستت نسخه ها برداشتند
بوعلی سینا و طبّ ِ نوشدارو را ببخش

بی گمان نقشت کمال الملک را نقاش کرد
خودسرانه عاشقی های ِ قلم مو را ببخش

بازتاب ِ ماه ِ تو در ماه ِ تو در ماه ِ توست
آینه در آینه ایوان ِ نُه تو را ببخش

با خیالت خاطراتی دور پنهان کرده اند
دلخوشی ِ گنجه های ِ کنج ِ پستو را ببخش

فلسفه یعنی تو که بالاتری از درک ِ عشق
سفسطه بازی ِ سقراط و ارسطو را ببخش

شاعری مثل ِ مرا کرده خدا دیوانه ات
پس به من خرده نگیر و تا ابد او را ببخش ...


"شهــــراد "

ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی .
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 15:57

نمایش مشخصات ح . شریفی سلام بر خانم رازی
جسارته ، عکستون جالبه ، قصدم از جسارت در رابطه با سایه ی خیلی بلندتون بده ، شما با خانواده اسمیت نسبتی دارید ؟ :)
داستان را خواندم ، بدبخت دختر خانم الان باید مادری بکنه .
داستان شما جالب بود ، شما طنز پرداز خوبی می شوید ، باور کنید
سعی کنید اول داستان برای شما جالب شود و بعد برای دیگران .
تقریباً آخرای داستان ، انتهای ماجرا لو رفت ولی این از داستان خوبتون چیزی کم نمیکنه
شاد شاد باشید
به قول خودتون " جف شیشت آرزومه ... ":)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ح . شریفی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 9 مهر 1394 - 17:56

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب شریفی . خوبین میدونم .
شما چقد منو یاد یه اشنای قدیمی میندازین ...
عکسم ... اتفاقی بود !میخواستم از محیط عکاسی کنم دیدم خودمم توش هستم ! این شد که یه عکس از سایه م گرفتم . به نظرتون اینم میتونه یه سلفی باشه ؟؟؟ ;)
خانواده اسمیت ! خیلی دوست دارم باهاشون نسبت داشته باشم . منتها نه با فاصله سنی 50 سال ! :D
سپاس که خوندین جناب . :)
خوشحالم که جالب بود . چشم باور میکنم . ;)
ببخشین یه سوال فنی ! مگه عاخر کار نباید ته قصه لو بره ؟؟؟ خو دیگه عاخرشه دیگه !!! شوخی میکنم .
عاقا به هر شکل ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 مهر 1394 - 13:56

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
داستانتو همون اولا خونده بودما:-/ قلب و ستاره و اينا هم همون روز گذاشته بودم:)
يه كامنت بالا بلندم نوشته بودم كه فك كنم ارسالش نكردم:-/
خلاصه ش اين بود:
بهترين داستاني بود كه ازت خوندم. پيشنهاد ميكنم اختصاد مختصادو(بقول خودت) بيخيال شي و بري دنبال داستان نويسي، مطمئن باش يه چيزي ميشي، درسته لحنم مسخره ست ولي باور كن جدي گفتم... از هر زاويه اي به داستانت نگاه ميكنم، عاليه@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@م.فرياد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 14:34

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
چطوری بابابزرگم ؟؟؟ بابا دلم برات تنگ شده بود بابابزرگ کوجایی پس ؟؟؟

سلام . خوبی میدونم .
دمت گرم بابایی . مرسی . قلب و ستاره که بهونه س ... مهم با هم بودنه .
کامنت رو ارسال نکردی ؟؟؟ خو مرد حسابی الان دوباره بنویسش... :D
نوشتن از اول با من بود بابابزرگ . اختصاد و اینا رو که نمیشه ول کرد . واسه تور کردن یه بی ام دبلیو سوار مشت جیگر علاوه بر کلی چیزا یه لیسانس هم لازمه فک کنم ! :D
چشم ... در کنار اختصادیات داستان نویسی رو هم جدی تر میگیرم ! :D ظاهرا رکب خیلی گرفته هاااااا... :D
بابابزرگ من همه جوره قبولت دارم .
دمت گرم ...
الان خیلی خوشحالم که انقد دونخته تعریف و ایناااا... و اینکه انقد خوشت اومده بابابزرگ . باور کن دونخته غشششش... همین دیگههههه...
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی ...
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مهر 1394 - 18:01

نمایش مشخصات ستاره
سلام

داستانت عالی بود بسیار زیبا کلمات رو کنار هم چیدی ،
ولی به نظرم جمله ی ابتدای داستان که در انتها هم تکرار شد، بیشتر این مقصود رو می رسوند که دختری به جهت اشتباهاتش مورد سوء استفاده از جنس مخالف قرار گرفته و با حالتی ناباورانه تکرار می کنه (نمی توانستم باور کنم...و ادامه تفکراتش.

ممنون خانمی.@};-


@ستاره توسط فرزانه رازي Members  ارسال در پنجشنبه 30 مهر 1394 - 11:42

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
ستاره خانوم گل گلاب .
خوبی میدونم . سلام . ;)
خوشحالم که داستانم رو دوس داشتی .
و خب ... جمله ی اول داستان , قسمت رکب داستان بود ! :D ;)
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی ...
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 18:34

نمایش مشخصات م.فرياد سلام@};-
بازم خوندمش. خدائيش عالي بود @};- @};- @};-
ماهم كه باز هلال شده! :-/
باغ آرزوهات پرميوه@};-


@م.فرياد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 22:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
سلام بابابزرگم . خوبی میدونم .
:D
دارم وسوسه میشم هی رکب رو تکراری عاپ کنم ! لامصب خیلی جواب داده !!! =))
خوشحالم که خوشت اومده بابابزرگم . :)
بعد ... در مورد یکی مونده به خط عاخر هم ... دونخته خجااااالت ! :D :">
مرسی بابابزرگ .
ممنون که دوباره اومدی و خوندی و نوشتی ...
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مهران سراکی(م.آنزان) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 23:18

نمایش مشخصات مهران سراکی(م.آنزان) دونخته:طرح کلی داستانت رو خیلی دوست داشتم عالی بود@};-

دونخته:فک کنم تو هم مثل من با عجله مینویسی و حوصله ویرایش هم نداری:D


@مهران سراکی(م.آنزان) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 11 آبان 1394 - 23:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما . خوبین .
دونخته خوشحالم .
دونخته عجله که ... فقط گاهی وختا ...
ویرایش هم معمولا سعی میکنم چیزی از دستم در نره . ولی خب عادمه دیگههه...
فقط یه چیزی دونخته جلوش " : " نمیگیره ... دونخته خودش " : " هستش .
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین .
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 18:23

با سلام و عرض ادب فراوون :)
قاتل ..قاتل ..قاتل
چرا همه رو کشتی آخر داستان ...مگه وجدان نداری تو دختر ؟مگه سایه بیچاره چه کار کرده بود ...مگه بابای احمقش چه کار کرده بود ... بدم بازداشتت کنن ؟
من فریبا رو مقصر میدونم ک مهمانی راه انداخته بوده ...مجرم درجه اول همون بوده :D
جو گیر شدم یهویی :D :D
لذت بردم از خوندن داستانت ... حرف نداشت
خوب نبود عالی بود ...عالی
دم قلمتان همیشه گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 12:47

نمایش مشخصات فرزانه رازي من قاتلم ؟؟؟
من قاتلم ؟؟؟
من ؟؟؟
همه رو اخر داستان کشتم ؟؟؟ مگه من کشتم ؟؟؟ مگه من گفتم برین شکر بخورین بچه مردم رو بدبخت کنین اخرشم همه شون بمیرن ؟؟؟ من گفتم ؟؟؟
بازداشت ؟؟؟ :D بدم نیستااا... یه چن روزی حال برادران خلافکار و کلاهبردارمون رو هم درک میکنیم ... :D
فریبا هم گزینه بدی نیس ... بریم گرنشو بزنیم؟؟؟
ای بابا ... دو ساعته جو گرفتتت که اینطوری داری دلمون رو عاب میکنی ؟؟؟
من گفتم حالا یکی دو روز میریم عاب خنک و این حرفا...
خدایا امید هیشکی رو ناامید نکن...
خوشحالم که دوست داشتی نرجس جونم . :)
ممنونم که اومدی و خوندی و نوشتی ...
دمت گرم .
دلت به نشاط .
سرت سلامت .
جف شیشت آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 اسفند 1394 - 15:15

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، عالی ،
نقد نداشت.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.