برچسب

مدت زیادی نبود که تحصیلاتم را در رشته حسابداری تمام کرده و به قول مادرم،شاخ غول را شکسته بودم!خانه نشینی علاوه بر اینکه حوصله ام را سر میبرد،بر قطر کمر و خزانه چربی هایی که برای حفاظت از خود،در برابر برودت هوا انباشته بودم را غنی تر میکرد!عزم جزم کردم تا وارد شرکت بازرگانی برادر دوستم،سامیه شوم!همینکه موضوع را با سامیه مطرح کردم،درعرض سی دقیقه به استخدام شرکت برادرش،سام درآمدم.
طبق قرارداد،از ابتدای اردیبهشت ماه کارم را در شرکت شروع کرده بودم و حالا که سر برج رسیده بود،میتوانستم با ماحصل اولین قطرات عرق جبینم،کَدِّ یمینم،جعبه ای شیرینی برای منزل و تاپ زرد رنگی که چند وقتی میشد چشمم را گرفته بود را خریداری کنم!وارد فروشگاه مورد نظر شدم و تاپ را خریدم.از شوق در پوست خود نمیگنجیدم!از قنادی سر خیابان هم شیرینی تر و تمیزی خریدم و راه منزل را در پیش گرفتم!پیش از ورود به خانه،سر و وضعم را مرتب کردم و زنگ را زدم!چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که درب حیاط باز شد!وارد خانه شدم و با آن هیکل تپلم،پله ها را دوتا یکی تا درب ورودی ساختمان دویدم!در را که باز کردم مادرم به سمتم آمد و جعبه و کیسه ی تاپ را از دستم گرفت و سلام و احوال پرسی معمول انجام شد.پدر روی مبل نشسته بود و مجله ی کهنه ای را مطالعه میکرد!جعبه ی شیرینی را باز کردم و جلوی پدر گرفتم!مادر هم از آن سو تاپ را از نایلونش بیرون کشید و به به و چه چه به راه انداخت...
( پدرم مرد ریز نقشی بود!موهای کوتاه و گندمی اش،به سان سنجاق ته گرد،یکی در میان روی سرش فرو رفته بود و چشمان سیاه و بی فروغش مانند دکمه ای روی صورت استخوانی اش دوخته شده بود!مال و مکنت زیادی داشت و از هر نظر تامین بود!اما به شدت چشم تنگ و خسیس بود!صفت نکوهیده اش را خود مدیریت دارایی می پنداشت و میگفت:
" اگه امروز تو زندگی همه چی داریم،همش بخاطر مدیریت درست منه!!! "
پدر آنقدر با اطمینان از مدیریتش صحبت میکرد که گاه با خود فکر میکردم،اگر تنها برای یک هفته اقتصاد کشور را به ستوده بزرگ میسپردند،تمام کشورهای توسعه یافته و خوش اقتصاد در برابر ایران لنگ می انداختند و به اتفاق،بابا کرم میرقصیدند!
یادم می آید سالی که اولین خواستگار خود خواسته ام،برای کاندید شدن به غلامی پدر،قصد داشت حضور بهم برساند،مادر مرا به کناری کشید و گفت:
" سعید رو روشن کن اگه اومدن و خواستن شیرینی ای چیزی بخورن،تا ته بخورن!وگرنه بابات همه رو جم میکنه نگه میداره واسه جلسه بعد! "
خوب یادم هست که بعد از جلسه ی اول،تا همین لحظه،دیگر هیچ خواستگاری توانایی راه یابی به منزل ما را پیدا نکرد!پدر از شوهر دادن من منصرف شده بود!چرا که مشت،نمونه خروار بود و خانواده سعید،هر آنچه که در بشقاب هایشان وجود داشت را تا ته نوش جان کرده بودند و پدر با پیش بینی میهمانی های احتمالی آینده،لرزه به جانش افتاده بود که چطور میشود این قوم تاتار را با لقمه نانی و ورقی پنیر،به ضخامت بال مگس سیر کرد؟!شاید هم پیش خودش حساب کرده بود،هزینه ای که برای جهیزیه ام خواهد پرداخت،به مراتب بیشتر از هزینه ای خواهد بود که صرف خورد و خوراک و لباسم خواهد کرد!!!
چشم تنگی پدر،تنها شامل موضوعات مالی نمیشد!او حتی در ابراز محبت هم خسیس بود!سالی یک بار بیشتر تک دخترش که من باشم را نمیبوسید!آن هم روز تولدم!و اگر میخواست طی حماسه ای شرمنده ام کند،پس از تحویل سال نیز لبهایش را روی صورتم میچسباند!و من همین بوسه را به فال نیک میگرفتم و دلم را خوش میکردم به اینکه در سال مزبور،نرخ تورم خساست پدر،رشد مثبت نخواهد داشت!
گاهی از اینکه پدر صحبت میکرد،تعجب میکردم!در صورتی که میشد با سوی نگاه،و نهایتا ایما و اشاره مقصود را به اطرافیان رساند!
قوه ی مدیریتی پدرم آنقدر قوی بود که حتی روی انتخاب اسم من هم اثر گذاشته بود!با ترکیب حداقل تعداد حروف،بدون برداشتن خودکار از روی کاغذ و برخورد اضافی لب به لب،نام "سها*" را برای من برگزیده بود!!!
گاهی که خوشبینانه به پدرم نگاه میکنم،میبینم او خیلی هم خسیس نیست!چرا که آن شب قدمی در راستای شکل گیری من برداشته!اما خیال خامم لحظه ای بیشتر طول نمیکشد،وقتی که کنایه های دوستان دوران مدرسه ام در مورد رابطه خسیسی پدر و رنگ روشن چشمانم به یادم می آید!!!با این حال تنها فرضیه ای که میماند این است که مادر چیزخورش کرده و از دست پدر در رفته که من،پدیدار شده ام!)
پدر شیرینی ای برداشت و تاپ را از مادر گرفت!دهان باز کرده بود که از حسن سلیقه ام در انتخاب رنگ سخن بگوید،که ناگاه چشمهایش از حدقه بیرون زد و چهره اش سرخ شد!
با صدای آرامی که به سمت داد زدن سوق پیدا میکرد گفت:
- تو هفتاد تومن پول پای این یه کف دست پارچه دادی؟؟؟
دستی دستی خودم را توی دردسر انداخته و سری را که درد نمیکرد،دستمال بسته بودم!اینطور که از شرایط بر می آمد،وضعیت امروزم بدتر از دیروز شده بود!حالا پدرم پیچ گوشتی نصیحت را روی پیچ مغزم گذاشته و مدام میخرخاند و تصمیم دارد تا تئوری های مدیریت دارایی اش را،توی مخ من چفت کند!



*سها : نام ستاره ای کم نور در دب اکبر!!! :)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

33

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,بهناز باران خواه ,کیمیا مرادی ,بهروزعامری ,حمیدرضا محدثی ,هستی مهربان ,همایون طراح ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,شیدا محجوب ,پیام رنجبران(اکنون) ,محمد اکبری هشترودی ,سلمان ارژن ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,محمد حشمتی فر ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی ,حسین کاظمی فر ,رضا فرازمند ,آرش پرتو ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,عطیه امیری ,محمد علی ناصرالملکی ,مرضيه اسلامي مهر ,یلدا ابراهیمی ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (13/2/1394),محمد اکبری هشترودی (13/2/1394),عباس پیرمرادی (13/2/1394),شهره کبودوندپور (13/2/1394),آرمیتا مولوی (13/2/1394),ف. سکوت (13/2/1394),زهرابادره (13/2/1394),مریم مقدسی (13/2/1394),همایون طراح (13/2/1394),کیمیا مرادی (13/2/1394),شیدا محجوب (13/2/1394),آزاده اسلامی (13/2/1394),ب-اسدی (13/2/1394),فرزانه رازي (13/2/1394), ک جعفری (13/2/1394),علیرضا لطف دوست (13/2/1394),فاطمه مددی (13/2/1394),م.ماندگار (13/2/1394),عطیه امیری (13/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (13/2/1394),فرزانه بارانی (13/2/1394), ناصرباران دوست (13/2/1394),مرضيه اسلامي مهر (13/2/1394),محمد حشمتی فر (13/2/1394),انسیه زمانی (13/2/1394),حسین روحانی (13/2/1394),شهره کبودوندپور (13/2/1394), ناصرباران دوست (13/2/1394),اذرمهرصداقت (13/2/1394),عباس پیرمرادی (13/2/1394),محمد علی ناصرالملکی (13/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (13/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (14/2/1394),شیدا محجوب (14/2/1394),ابوالحسن اکبری (14/2/1394),سارینا معالی (14/2/1394),رضا فرازمند (14/2/1394),بهناز باران خواه (14/2/1394),شیدا محجوب (14/2/1394),امین کریمی (15/2/1394),هستی مهربان (16/2/1394),شهره کبودوندپور (16/2/1394),بهروزعامری (16/2/1394),حمیدرضا محدثی (17/2/1394),حسین روحانی (17/2/1394),زهرابادره (17/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (17/2/1394),عطیه امیری (17/2/1394),مینا موتمنی (17/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1394),زهرا فیروزی (18/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1394),عطیه امیری (19/2/1394),سبحان بامداد (20/2/1394),سپیده رضوی (20/2/1394),سلمان ارژن (22/2/1394),فرهاد کوهکن (23/2/1394),فرانک آرمین فر (23/2/1394),شیدا محجوب (23/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1394),آرش پرتو (23/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (24/2/1394),فرشید طریقی (26/2/1394),محسن نيرومند (26/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (26/2/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (27/2/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (5/3/1394),شیدا محجوب (11/3/1394),آرش پرتو (12/3/1394),عبدالله عمیدی (13/3/1394),فرزانه رازي (17/3/1394),زهرا ف (19/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (23/3/1394),محمد حشمتی فر (24/3/1394),حسین کاظمی فر (29/3/1394),فرزانه رازي (6/4/1394),حسین شعیبی (5/5/1394),عطیه امیری (21/5/1394),فرزانه رازي (26/5/1394), ک جعفری (14/6/1394),سارینا معالی (15/6/1394),فرزانه رازي (31/6/1394),همایون به آیین (1/7/1394),امیر یزدی (13/7/1394),سارینا معالی (20/7/1394),سارینا معالی (7/8/1394),شيدا سهرابى (23/8/1394),سارینا حدیث (23/8/1394),الف.اندیشه (24/8/1394),فرزانه رازي (24/8/1394),ریحانه صادق زاده (24/8/1394),سحر ذاکری (6/9/1394),امین کریمی (28/11/1394),همایون به آیین (30/4/1395),فرزانه رازي (10/7/1395),همایون طراح (30/7/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 12:01

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر اورانیوم غنی شده به قول دوستان
فقط صداشو درنیار که قراره دیگه اورانیوم غنی نکنیم ما
در جریان هستید که :D
این آقایان دست و دلباز این روزها تعدادشان رو به افزایش است چرا که با 45 هزار تومان پول نفت و گاز و بنزین و ... باید حساب کتاب دقیق کنند که آخر ماه بتونند باهاش کره بخرند یا پرده خونشونو عوض کنند یا یخچال و گاز بخرند
این یکی هم که در جریان هستید ان شاالله!!!
شیش ساله مردان خانواده بوی نفت اومده سر سفره شون و حسابی نفتگیر...ببخشید جوگیر شدند
خدا نگه داره همه پدران مدیر و لایق رو برای این مملکت ...جواهری هستند برای خودشان
دوشیزه زیبا ترکوندی عزیزم ...بمب اتم رو می گم...
عالی بود فقط جسارتا یه شب اون تاپ زرد رو یه شب به من قرض بده قراره برم عروسی:D
همیشه قلمت روان و طناز


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 15:45

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
پس این بار دست شما خورد و کرکره داستان ما بالا رفت... :)
درود شهره بانو.خوش اومدین.خوبین عایا؟؟؟
ممنون از تمام صحبت هایی که فرمودین...
تاپ...اوکی...فقط عرض کنم خدمتتون که شما تاپ رو دو شب خواستین...مثلا فک کردین میخواین دودره کنین ما حالیمون نیس...عارههههه؟؟؟ :) قابل شما رو نداره هااااااا...فقط بفرمایید شب اول یا شب دوم؟؟؟
تشریف داشته باشین عاخر سر میدم خدمتتون... :)
ممنون از اینکه تشریف عاوردین و خوندین و نوشتین...
فدایی...شاد...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 18:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام عجقم
همون یه شب کافیه
آخه ما نسوان کلا لباس تکراری نمی پوشیم:D
به نظرت تاپ زرد ضایع نیست
می فهمن هفتاد تومن پولشه یا با برچسبش بپوشم:D
فدایی مجدد
شااااااد مجدد@};- @};- @};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 12:04

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام و علیک
خوبی؟ خوب باش... خوبی خوبه دیگه... کلا اینکه ادم خوب باشه چیز خوبیه...
دخترم... دخترم... برای بابایی هدیه داستان آوردی؟ داستان هم خوبه...
خوب چه کنیم؟ دوست میداری نقد کنیم؟ یا نسیه؟

عرض به خدمتت که در ابتدا کوتاهی بابایی خود را در خساست آمد و شد و پراکندن محبت چشم بپوشید و عذر مرا قبول بفرمایید...کلا نمیدونم جملاتم درست شد یانه...

داستان برچسب را خواندم... خوب بودنش که خوب بود... ولی خوب شما که نمیخوای فقط بگم خوب بود...
ولی خوب دیگه حالا ما زیر سبیلی قبول می کنیم... هر چند سبیل نداریم... البته سبیل خیلی بهم میاد... قصد دارم بعد از چند سال که پا رو سن گذاشتم سبیل بزارم.. از این سبیل های روشنفکری... سبیل فلسفی... البته سبیل نیچه رو دوست ندارم خیلی... نیچه رو دوست دارم... چنین گفت زرتشت رو خوندی؟ حالا بعدا میخونی... یه کتابی که توش خدا میمیره... حالا خیلی جدیش نگیر... داشتم از سبیل میگفتم... حالا چون من بابایی هستم بهتر سبیل داشته باشم دیگه... البته نمیخوام سبیلم نشون بده که بابای خشنی هستم ها... بلکه من همیشه دوست داشته ام بچه ام از سبیلم هم مهربانی و محبت برداشت کند. من چنین بابایی هستم... یه جور سبیلهایی هم دوست دارم... از اینا که این نویسنده های ژوگول موگول میزارن و تو کافه ها میشینن و داستان مینویسن و سیگار میکشند... من تا حالا نشنیدم فلان نویسنده فلان داستان رو تو کافه نوشته باشه... شما شنیدید بگید... ولی خوب سبیلشون قشنگه دیگه...

خوب بحث رو ادامه بدید تا من بیام باز هم در مورد داستان سبیل بابایی سخن ها برانم... اسم داستان همین بود؟ سبیل بابا؟ بابا سبیل ندارد؟ بابا خوب ترین سبیل دنیا را دارد؟ سبیل ماه تو را دیدم؟ سبیلهای نیچه بهتر است یا سبیل این نویسنده های ژوگول موگول؟

وای خدای من؟ من چقدر دوست دارم اینجا نظر بزارم. چرا این همه مدت نبودم؟
وای وای...
من هستم... چون سبیل دارم...


@محمد اکبری هشترودی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:12

نمایش مشخصات فرزانه رازي میموندی تو قیامت همدیگه رو میدیدیم دیگه بابایی...چرا تعارف کردی؟؟؟
نکنه اینهمه مدت پشت اون سبیل های ژیگولی میگولی نداشتت پهنون بودی که ما نمیدیدمت!!!عایا سیبل داستان میاورد مثل عینک که سواد میاورد؟؟؟ :-/ عایا؟؟؟ :-/
چون "قرخ قیناخ" هستی پس اساسا پول تیغ و اینها رو هم نمیدی...پس قطعا الان 10% بابایی هستی،90% ریش و سبیل!من از ریش و سبیل و ته ریش و کلا اقسام مختلف مو روی صورت خوشم نمیاد... :)
کلا من با خانواده فرهنگی خیلی موافق نیستم!ینی چی مثلا...خیر سرم بابامی...یک ساله منو ول کردی به امون خدا رفتی دنبال کسب فرهنگ و این حرفا...بعد بهونه ت هم اینه که من از دور مواظبتم!مگه نمیدونی که دور خطای دید میاره؟!:-/ شاید از دور منو با یکی اشتباه میگرفتی!یا شاید وختی یکی داشت به ریش باباش میخندید و موهای منو میکشید،فکر میکردی که میخواد موهامو ببافه!اسمت رو گذاشتی بابایی،بابایی؟؟؟:-/
این بار را عفو میکنیم،به شرطها و شروطها...حضور فعال در داستانک,خصوصا داستانهای ما...ولاغیر... x-(
داستان ما صحبت از چسب و برچسب و خسیس و این حرفا داشت...یک کلمه سبیل توش نداشت...شما اومدی درمورد سبیل نوشتی...حالا من منتظرم که بیای و در مورد برچسب,هر عانچه در چنته داری را نقد کنی...اقساط و نسیه و چک و صفته و برات هم قبول نیست... :)
اما در مورد نیچه و خدا...من کتاب خود خدا رو عین ادم نخوندم،انتظار داری کتاب نیچه رو که زده خدا رو متلاشی کرده رو بخونم عایا؟؟؟ :-/
واقعا من کف بر این روحیتم بابایی...قرمزی قرمزی (ترکی بخون) نوشتی که " وای خدای من؟ من چقدر دوست دارم اینجا نظر بزارم. چرا این همه مدت نبودم؟ "
یه عمر بود داشتم واسه خودم حرف میزدم که کجایی؟؟؟ x-(

راستی سلام...خوبی بابایی؟؟؟
از این ورا...
راستی عیدت مبارک...دیروزو هم که تبریک گفتم...پول که تو جیبم نمیزاری...خودت برو برای خودت از اون جورابای نانو بخر...بوش کمتره!ایشالا که مبارکت باشه و واسه اوامر خیر بپوشیش!!! :D
به هر صورت خوش اومدی بابایی...خیلی خوشحال شدم که دیدمت و خوندمت... :)
از این به بعد بیشتر بیا بابایی... :)
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی...منتظرم که بیای و نقد کنی...
فدایی داری...شاد باشی... :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 12:15

سلام...

فقط رسیدم داستان شما رو بخونم
عالی بود..

و به خاطر همین عالی بودن..دوست دارم یه کامنت کاملا بی ربط بذارم پای داستانتون ...اما حیف که باید برم.. اگه زود برگشتم مطمین باشید اینکارو میکنم..
حیفه بقیه رو نخوندم دارم میرم..آخه به نظر میاد روز پرباریه..

ببخشید...زیاد حرف زدم

موفق باشید


@آرش پرتو توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 12:46

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
واقعا خسته نباشید;)


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:22

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
دونخته او
خدای من!!!شما داری صحبت میکنی؟؟؟بیشتر از "سلام.خوب بود.خسته نباشید!"
یا اشموئیل نبی!!!دارین قول بعدا گویی هم میدین!

درود بر شما.خوبین جناب پرتو؟!
خوشحالم که دوست داشتین عاقا...
منتظر کامنت بعدی تون هستم!
:)
شاد باشین عاقا...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 12:29

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر فرزانه عزیزم
خیلی خیلی عالی
در مقابل این نوشته هیچ حرفی نمی شه زد
پروین سرخ سحر
ستاره خوشبختي را
من مي بينم
همينطور بنويسيد آينده اي سرشار از موفقيت را برايتان به وضوح مي بينم
قربون شما بروم كه هميشه سايت را مي تركوني
قلم تان هميشه زيبا و طنازانه بچرخد
شاد شاد شاد باشيد @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:29

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بانو جان.خوبین عایا؟؟؟
عالی چشم و ابروتونه!والا...شما عالی میخونی که عالیه...جون خودم راس میگم... :)
چرا بانو...اتفاقا خیلی حرفا میشه زد...خیلی قشنگ میشه یه بمب گذاشت و به صورت پکیج همه چی رو فرستاد رو هوا... :D اتفاقا خیلی هم کار شیرین و جذابیه! :D ;)
:D قربون شما بانو...والا همه میگن میبینم میبینم...بعد من هی میگم کو ؟کجا؟؟؟بابا به منم نشون بدین خو...والا فقط ملت میبینن...من هنو موفق نشدم رویت کنم!!!
بانو جان شما به طرز وحشتناک عجیبی فدایی دارین...ما کشته مرده ی شماییم بانو... :)
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین... :)
شاد زی مهر افزون,تا ابد دونخته دی،پاینده و پایدار...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 12:45

سلام
عالی بود.
موفق باشی.
این بابا ها فک نمی کنن خسیسن ( استغفرالله!!!) زبونتو گاز بگیر! بسیار اقتصادی فکر می کنن!


@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:32

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
همین؟؟؟؟ :-/
تموم شد؟؟؟؟ :-/
ینی دیگه هیچی؟؟؟؟ :-/
واقعا که...مریم از تو انتظار نداشتم...ینی چی؟؟؟:-/ داستان انقد رو هوا بود که شرحه شرحه ش نکردی؟؟؟ :( :-/
منتظرم که برگردی...زووووووووووووووووووووووووود... x-(
راستی!سلام.خوبی؟؟؟
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی عزیزم...
منتظرم دوباره بیای...وگرنه...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:02

:-s
دیگه در مورد داستان رئال و عالیت چی بگم ?
ولی به این معتقدم که پول باید در خدمت انسانها باشه نه انسانها در خدمت پول!
ولخرجی هم خوب نیست.
جمع کردن پول هم با ولع خوب نیست.
هر بد بختی هم می کشیم بخاطر رقابت به رسیدن پول بیشتره. هرچی بیشتر ولع میزنیم برای رسیدن بهش طمع کارتر میشیم. آخرش به بی عدالتی میرسیم.
به خاطر پول شرفها از بین میره
رشته دوستی ها پاره میشه.
عشق ها پولکی میشه.
فقط و فقط بخاطر بدست آوردن پول بیشتر.
بازم بگم ?


@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:08

نمایش مشخصات فرزانه رازي این عاسیب شناسی نبود؟؟؟ :-/ :D
یه خورده دیگه هم بگو... :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط مریم مقدسی Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:16

باشه یخورده دیگه هم می گم
همین سها خانم داستانت بعد از اینکه مزه پول قشنگ به اعماق سلولهاش رسوب کرد تازه چاپلوس هاش برای رئیسش شروع میشه. کم کم زیراب همکارهاشم می زنه. آخه پول بیشتر می خواد. مقام بهتر می خواد.
این سها خانم که بنظر یه ستاره کم نور میاد یهو می درخشه و چشم اطرافیانشو یعنی همون همکارهاشو کور می کنه تا به پست بالاتر برسه.
دیگه نمیگما اصرا نکن

:D


@مریم مقدسی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:00

نمایش مشخصات فرزانه رازي یهیکم در مورد داستان صحبت کن...همونطوری که قبلا صحبت میکردی...
میشنوم...اوم...ینی میخونم... :)


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 13:08

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و آفرین بر تو دختر بانشاط و دوست داشتنی سایت
حظ بردم بسیارسبیار. چقدر قلمت را دوست دارم. خستگیم از تنم بیرون رفت.
احسنت
آفرین
مرحبا
و یک دنیا لبخند به روی ماهت که لبخند را که این روزها آسان بدست نمی آید. ارزانی می کنی.
کاش آدرس خونه اون بابا رو مینوشتی که ما هم بیاییو عرض ارادتی بکنیم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- :x :x :x :x :* @};- @};-


@آزاده اسلامی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:35

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما بانو آزاده عزیز...خوبین عایا؟؟؟
ببخشین واقعا..در حد توانایی مون دیگه...من سیستمم خیلی تو "به فکر وا داشتن" جواب نمیده!
خیلی خوشحالم که دوست داشتین... :)
ممنونم از حضور سبزتون...
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین... :)
شاد باشین بانو...
:)
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 13:47

سلام فرزانه خانم گل
احوال شما؟

راستش داستانتو خوندم یاد دایی بزرگوارم افتادم!
حدودا 12 سالم بود که رفته بودیم مشهد و اولین بار بود میرفتیم خونه دایی جان اینا!
اول که رسیدیم موقع چایی خوردن شد، گفتم دایی جان قند میدی؟ یادمه که یه قند نه چندان بزرگ رو برداشت و به هر زوری بود نصف کرد! من هم یکم چشمام از حدقه بیرون زده بود و داشتم فک میکردم با این نصف قند چجوری چایی بخورم که گفتن قند واسه سلامتی ضرر داره دایی جان!
موقع شام رسید و من طبق معمول قبل غذا آب میخاستم که دیدم نتیجه در خواستم یه لیوان نیمه پر شده! وسط غذا شد که دیدم تشنگی بیداد میکنه و گفتم آب!
-دایی جان آب وسط غذا اصلا خوب نیست! بعدا فهمیدم که آب حتی بعد غذا هم خووب نیست و طی روز هم باید با مینی لیوان و استکان آب خورد!!
فردا صبح موقع صبحانه دیدم که شکر هم برای سلامتی ضرر داره و پنیری که لای نون میره باید در حد نانو ذره باشه! چایی بیشتر از یه لیوان هم باعث کم خونی میشه!
موقع نهار که شد دیدم چند قاشق برنج تو بشقابمه که قبل اینکه اعتراض کنم فهمیدم احتمالا برنج هم بیشتر از این مقدار باشه برای سلامتیم ضرر داره!
حالا بماند که نور لامپ چقدر ضرر داره و پیاده روی چقدر برای سلامتی خوبه!
البته پیاده روی با اعمال شاقه و یه عالمه وسیله تو دست که مثلا بریم پارک برای شام!
تو همون پارک چشمم به این پشمک بزرگا خورد که دیدم اوون هم واسه سلامتی ضرر داره و قطعا بستی هم همین وضیت رو داشت!
توو سه روزی که خونه شون بودیم یاد گرفتم خیلی چیزا واسه سلامتی ضرر داره و خیلی چیزا هم خووبه! و البته فهمیدم چرا بعد از 12 سال رفتیم خونه شون و تا قبلش مشهد رفتنمون به صورت عملیات سری بود که کسی ندونه مشهدیم، خب همیشه تعارفاشون بود که چرا نمیاین مشهد و باید بیاین خونه ما و کم لطفی میکنین!

خلاصه اینکه بابای داستان شما هم به فکر سلامتی خواستگارا دختر یکی یه دونه ش بود!
فقط به سها خانم بفرمایید ازین به بعد برچسب لباسهاشو در بیاره! چون شاید برچسب ها هم بعضا برای سلامتی روح و روان ضرر دارن !


امیدوارم این بار به موقع رسیده باشم که درصدی از شرمندگیمون کم شه خانم
:"> :-s :">

لبت خندون و دلت شاد

:* :* :*
@};- @};- @};-


@کیمیا مرادی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:48

نمایش مشخصات فرزانه رازي یا حضرت جرجیس! (دونخته او)
توهم اومدی کیمیا؟؟؟ :-/
بابایی اومد...عاقا پرتو رفت بعدا بیاد،تو اومدی...پیام هم که میاد (حالا أد ضدحال میزنه نمیاد!) ینی اگه الان یهو فرزانه بانو و شیدا هم پیداشون بشه و این زیر دست خطشونو برام بذارن,میتونم شب از بیمارستان ارتباط مستقیم و تصویری بدم به داستانک!!!

سلام.خوبی خانومی؟؟؟
چه خبره؟؟؟امروز همه زدن تو فاز غافلگیری...تولدم نیستااااااااااا...موضوع دیگه ای هس؟؟؟
ببین کیمیا جان...سه چار تا حالت داره!
1.دایی زرنگه!
2.دایی ذاتا خسیسه!
3.زندایی تو پشت صحنه پوست دایی رو میکنه که مواظب باشه...
4.با درنظر داشتن فرض سوم،تاثیر کمال همنشینی و این حرفا هس...
5.دایی است دیگـــــــــــــــر!!!
باید دید موقعی که ایشون تشریف میارن خونه شما یا سایر بروبچه های اقوام،چه استراتژی ای اتخاذ میفرماین!اونوخ میشه دقیق قضاوت کرد!
آخی...واقعا چی تو اون سه روزی که تو سومالی بودین بهتون گذشته... [-(

مرسی که اومدی و خوندی و اینبار سوکوت رو شکستی و نوشتی عزیزم...الان باور کن کف برم...
کامنت ها که تموم شد میخوام برم بشینم تا 6:00 کفمو بدوزم,بعد برم دانشگا...بعد دوباره بیام کفمو بدم دم قیچی!ببین کیمیا...فقط یه تیکه از کفم نی...ببین اون طرفا نیوفتاده!!!
مرسی که روحمو شاد کردی...
فداش...
بازم بیا و باهامون حرف بزن...حال میدهد جان شما! :D ;)
شاد باشی خانومی...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 14:36

نمایش مشخصات ک جعفری درود بر فرزانه بسیار بسیار بسیار ( ضربدر بی نهایت کن این واژه رو لطفن ) عزیزم


این داستان مال مال مال خودت بود!!!
یعنی خیلی کیفور شدم!
خیلی لذت بردم!
آفرین.... این طنز شیرینت ، حتی میتونه خستگی چند ساله رو از دوشم برداره!!!
واقعا ممنون، ممنون از بودنت، ممنون از داستانت، ممنون از لطافتت وممنون از طنز انرژی بخشت....

تقدیم به تو باعشق:
@};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :*


@ ک جعفری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:01

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
هر وخت میبینمتون اصن دلم دوتا بال درمیاره،بعد عینهو فنج میخواد بپره بره!به زور جلوشو میگیرم!بالاخره یکی باید اینجا جواب ملت رو بده یا نه؟؟؟ :x
درود بر شما کاف بانو جان جان خودم...خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟
داستان رو ول کنین بشینین یه دو دیقه خودتون رو زیارت کنیم...یکم کسب فیض کنیم...یکم مازاراتی بشیم دورتون بگردیم! :)
چقدر از عشق و علاقه م بهتون بگم که کاملا به موضوع اشراف پیدا کنین؟؟؟هوم؟؟؟
حالا یکم داستان رو بگیرین...بعدا دوباره ولش میکنیم! :D
داستان...بعله قطعا مال خودمه!وگرنه سرقــت ادبی میشه دیگه!!! وای خدا من چقد مسخره م!!! =))
حقیقتا شما به طرز وحشتناک عجیبی لطف دارین به من...فرمودین طنز...طنز خوبه...دوست دارم...:) اما نمیدونین چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم واسه مقدمه نوشتن تنگ شده!هر چند تو پرانتزی این داستان هم حال و هوای همون مقدمه ها رو داشت!!! :D
خوشحالم که دوست داشتین بانو...اما قبول نیستاااااااااا...اصن هیچی در راستای قسمت های درب و داغونش نگفتین...خو اینطوری که نمیشه...
منتظرمااااااااا...
خیلی مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین بانو جان...
ما شما را به حد مرگ دوست داریم!دونخته بوسه
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :*

حالا باز داستان رو ولش کنین...خودتون چطورین بانو؟؟؟ :)


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 15:32

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
خعلی قشنگ بود


@فاطمه مددی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:02

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام دختر گل.خوبی؟؟؟
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی عزیزم...
فدایی..شااااااااد...
:)
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عطیه امیری   ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 15:58

زیبا بود فرزانه ی عزیز...
قلم خوبی داری...موفق باشی...همیشه.@};-


@عطیه امیری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:03

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
عطیه خانوم...خوبی عزیزم؟؟؟
درود بر تو...بار اولیه که میبینم بیای و برام بنویسی...خوشحالم کردی... :)
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی عزیزم...
شاد باشی... :)
:* :* :*
:x :x :x
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 16:07

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام فرزانه عزیز
قشنگ بود
لذت بردیم :D @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
به به...ماندگار بانو...خوبین؟؟؟
فک کنم امروز قراره 124 هزار پیامبر رو جمع کنم تو پروفایلم یه دس چلوکباب مهمونشون کنم!!!بس که دارم تعجب میکنم!!! ;)
شما هم بار اولیه که در فشانی میفرمایید...ما حواسمون به همه چی هس... ;) :D
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین...
کاش مثل اسمتون،زیر داستانهای من ماندگار باشین... :)
شاد باشین بانو...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


@فرزانه رازي توسط م.ماندگار Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 19:53

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
قربون شما عزیزم:x
داستان زیبا رو باید خواند:D
بله ماندگار هستم در خدمتتون:D :* :x


نام: مرضيه اسلامي مهر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:09

نمایش مشخصات مرضيه اسلامي مهر سلام !
بسيااااااااااااااااااااااااار جالب و عالي بود !
درود بر قلم طنازتان@};- @};- @};-
ولي از حق نگذريم بدون اين پدران اقتصاددان به اين جا نمي رسيديم=))


@مرضيه اسلامي مهر توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:13

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود...خوبین؟؟؟
فک کنم خود خدا رو هم باید بیارم اینجا...دیگه کفم داره رنده میشه... :D شما هم بار اولیه که مینویسین برام...
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین... :)
پس شما هم باورتون اینه که اگه الان همه چی داریم همه شون صدقه سری مدیریت صحیح عاقایون باباییمونه...نه؟؟؟ :D ;)
ممنون از حضور سبزتون..
شاد باشین...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:* :* :*
:x :x :x


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:14

نمایش مشخصات فرزانه رازي دوستان عزیز:
اونایی که نمیومدن هم اومدن...
اونایی که میومدن هنو نیومدن...
ینی پوستتون کنده س...
خدا بهتون رحم کنه... :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

"روابط عمومی پروفایل"


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:49

نمایش مشخصات ناصرباران دوست هو حق
با اجازه ی بزرگترای مجلس
سلام بر کل ستارگان عالم و بر فرزانگان سایت صاحب عالی جاه پروفایل بنام فرزانه حانم رازی اطول الله تعالی طوله و عرضه انشاالله تعالی
عزض شود که بنده در جایی قرائت نمودم که "پول چرک کف دست است " و "لامصب زن و فرزند مایع دستشویی آنتی باکتریال" همچین میشوره این چرکا از کف دس که در مخیله ی آدم نمی کنجد !
سوال اساسی بتده ی سپید موی در زیل این داطتان بغایت شکر طبع روح افزای مزین به طنز فرزانگی این است که در این ایام که عمدتا مزین به نام نامی پدر مط باشد از چه روی شما پای ظریف خود را در گیوه ی گشاد پدران نموده مال اندیشی اقتصادی ایشان را حمل بر بخل و خساست فرموده و چوبکش نموده اید حالا ********م یک پدری در بلاد هفت پرکنه ی هند در شما شرقی بابلجا کمی در ریخت وپاش کوتاهی نموده باشد این دلیل منکوب ومضروب نمودن کل ابان جامعه به چوب بخل و خسادت نمی شود و خلاصه بهتر نمی بود در این روز پدری دختری را در حق پدر و ایضا بابایی عمدتا غایب خود تمام نموده الکی هم که شده خصایل و خصایص نیکوی پدران را به زیر تیغ تشریح نی بردید و بر دایره ی افشا می افشردید ؟؟؟!!

خلاصه نصیحت دختر جان که حق پدر نکو دار تا نوادگانت در آینده حق مادرانه ات را به ثمن بخس نفروشند و چور حراج بر آن نزنند .

عالی بود خانم رازی ما که راضی بودیم دیگران را نمی دانیم
برقرار باشید
دونقطه گل ضربدر ده بتوان ده


@ ناصرباران دوست توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:54

نمایش مشخصات ناصرباران دوست غلطای املاییما حساب کردم نمرم منفی 5شد
صدبار توبه کرده بودم با این انگشتای پهن با گوشی کامنت درج نکنم و باز تنبلی کار دستمون داد


@ ناصرباران دوست توسط شهره کبودوندپور Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 18:32

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام ویژه بر استاد گرانقدر و پدرخوانده سایت که مهر تاییدشان پای هر داستان از حکم تایید وزارت ارشاد بالاتر و والاتر است
عرضم به خدمتتون که شما اینقدر در طنز قهارید بیش از این ما را در انتظار نگذاشته و طنازیهای زیبایتان را رو کنید تا بیش از این از حضورتان محظوظ شویم
البته ژنوم طنز خوبی بود ولی این جملات ناب در این کامنت نشان از توان بالای شما در طنازی دارد که این خصلت در نصف جهانیها نهادینه شده خدادادی

فرزانه جان ببخشید کامنتدونیت رو شلوغ کردم
البته پا برهنه نیومدم با صندل اومدم :D


@شهره کبودوندپور توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 19:24

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب سرکار خانم کبودوند
از اینکه شما به بنده لطف دارید بسیار سپاسگزارم اوامر شما مطاع گرچه عرض اندام مقابل طنازهای قاهری مثل خانم رازی جرات میخواد ولی بنده چند باری بختم را آزموده ام اگر شما تایید بفرمایید که موفقیتی در اونها بوده حتما ادامه خواهم داد
حوصله کردید داستانهای پارامیکسو و امین و روح شیطان در سایت داستانک را هم مطالعه بفرمایید .

برقرار باشید


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام.
شما فقط یک چشمه از طنازی های عاقای معاون رو دیدین...من ازتون عوت میکنم خواننده کامنتهای دفتر قصه های من از داستان فکر پلید به اینور باشین...اونوخ خیلی تر و تمیز موضوع میاد دستتون...
کامنت دونی است دیگــــــــــــــــــــر...
تبلیغ؟؟؟؟
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:24

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
با سلام و درود و احترامات اوف اوف خدمت عاقای معاون خان جان.خوبین عاقا؟؟؟ :)
اول کاری یه سوال!
"اطول الله تعالی طوله و عرضه انشاالله تعالی"
این ینی اینکه خداوند بر طول و عرضم اضافه فرماید عایا؟؟؟ :-/
عاقا در مورد مایع دستشویی...خدا هیچ خونه و هیچ سری رو بی بلا نکنه... :D انقد ناشکری نکنین عاقا...
"...زن از بهر قلبت به پا خاسته،ز درد دل مردها کاسته" :D ;)
البته:
"نشاید که گویم مذکر بد است،بسا تکیه گاهی برای زن است
همین مردها عشق را کاشته،به یاری جان عشق را داشته
به همراه یک پاک بانوی خوب،یکی میوه از عشق برداشته..."
خاطرتون هس که؟؟؟ :)
عاقای معاون خان جان،جناب باران دوست عزیز کبیر! :)
شما یک لحظه اطرافتون رو نگاه کنین...بیشتر دقت کنین...یکم دیگه...عاقا سال 365 روزه...کل این ملت،364 روز سال رو میزنن "پدر" رو منفجر میکنن!!!أأأأأأأأد توهمون روز پدر تکریم و احترامشون گل میکنه!حالا من که انقد دختر خوبیــــــــــــــــــــــــــــــم،کل 364 روز،ماه تابنده جهان،مهر آفرین مرد مردان،رستم دستان،تاج سر،ناز رازی کبیر رو میکشم و تو مرتفه ترین قسمت قلبم میزارمش،حق ندارم که یک روز...فقط یک روز از سال رو ضد پدر بنویسم که تنوعی هم بشه؟؟؟ :D ;)
اما در مورد "بابایی عمدتا غایب"...عاقای معاون بابایی باید الان سه شب و چهار روز "تور دور خدا گردی با پای پیاده و اعمال شاقه" بره و روزی بیست و چهاااااااااااااااااار وعده نماز شکر بخونه که زنده س...ایشون خودش "استاد به غایت استاد" دانشگاهه و خوب میدونه که سه جلسه غیبت = حذف!منتها من حق پدری شو که اصن ادا نکرده رو دارم و دونخته حذفش نکردم...حتی دونخته پوستشو هم نکندم!و از ونخته گل هم نازکتر بش نگفتم..گفتـــــــــــــــم؟؟؟ :-/
عاقا من چوب حراج رو میگیرم با همون سیاه و کبود میکنمشون...ببینم کسی جرات داره حراجی وا کنه؟؟؟ :)

عاقا عالی چشماتون بود که خوب خوند...به مولا ما هر چی داریم از شما داریم...شما ابدیده مون کردین عاقا...عاقا شما خعلی فدایی دارین...عاقا اصن اوف...عاقا ما بدفرم خاطرتونو میخوایم عاقا...
عاقا مرسی که اومدین و خوندین...عاقا مرسی نوشتین...
عاقا خعلی فدایی دارین...عاقا کاراکترهامون پر شد...جم کنیم بریم دیگه!
عاقا فدایی...عاقا شاااااااااد...
عاقا شاد زی مهرافزون تا ابد دونخته دی پاینده و پایدار...
:)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط ناصرباران دوست   ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 15:04

سلام
بله دقیقا افزایش طول و عرض در جهت مثبت محور مختصات مد نظر دعا کننده بوده گویا!!!
مگه اشکالی توش نمایانه خو؟


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 16:26

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود.
عاقا اجازه؟؟؟
طول رو میشه یه کاریش کرد...اما خو عرض عادم زیاد شه بدبخت میشه!!!حالا باید یه بارم بره عرض کم کنه...
البت طول هم نباس واس خانوما زیادی زیاد باشه هااااااااا...دردسر میشه!!! :D تهش دیگه 165 بسه...نه؟؟؟:D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 17:48

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
یک بابای خسیس، اون هم از نوع نمونه اش رو نزدیک روز پدر و توی این هفته، به سر باباها و آقاها نمی کوبند.
و اما:
داستان که خیلی حقیقی و دلچسب بود. لغات هم یکی از یکی قویتر و زیباتر. فقط اگه جمله ها رو هم کوتاه میکردید برای داستان کوتاه بهتر بود.
:) @};- @};- @};-
موفق باشید


@محمد حشمتی فر توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:31

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما.خوبین؟؟؟
اصلن ناراحت نباشین...ماجرا مال بعد روز پدره... :D تاااااااااااعزه!انقد باباها همه چی رو چماق میکنن تق میزنن تو فرق سر ما...مگه ما چیزی میگیم؟؟؟ :D ;)
تازه...هفته مفته همش حرفه...هفته فقط مال روز زنه... :D یه جوراب که این حرفا رو نداره...سهل الوصوله!!! :D
و اما:
فقط میتونم در برابر فرمایشات شما،شال و روسری که جیزه!!!عینکم رو از روی صورتم بردارم و دوباره بذارم سر جاش... :)
تشکر میکنم که تشریف آوردین و خوندین و نوشتین...
عاقا شاد باشین...
:)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 19:02

نمایش مشخصات همایون طراح آهااااااااااااااااان حالا شد!
این خوبه...
خداییش بعد از چندتا داستان خود خودت رو دیدم فرزانه خانم! و این خیلی خوبه. باور کنید... خییییییلی@};-

نکته ضروری : این که گفتم " آهاااااااااااااان حالا شد! " به این منظور نیست که به این جمله ی تاریخی و ماندگار " من هنوز هم معتقدم که شما می توانید در آینده زیباترین داستان ها را بنویسید! " رسیده اید! الکی خوشحال نشوید لطفن:D

و راستی یک نکته دیگه که تا یادم نرفته بگم اینه که اینجور نوشتن و توصیف کردن توی پرانتز کار جالبی نیست. یه فکر جدی به حالش بکنید. چون توی چندتا از داستان های شما دیدم این مورد رو.

سبز باشید


@همایون طراح توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:40

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
نمیخوام...قهرم...
رفتی دور دورتو کردیییییییییییییییییی...قیلوله تو کردیییییییییییییییی...الان اومدی؟؟؟
نوموخوام...
دونخته چیلیک چیلیک...
من جایزه ی نوبل ادبیات هم بگیرم عاخرش یه چیزی هس که بش کلید کنی...
برو الان میام پوستتو بکنم...
دونخته نقد...اونم دونخته درس حسابی...
زوووووووووووووووووود...
منتظرم...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی بازم مینویسی...


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 20:04

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت یه ساعته درگیر کامنتام که یکی گفته باشه:
خوب نبود
یا اینجاش بد بود
یا لااقل اگه اینطوری میبود خیلی بهتر تر تر میشد
که جرعت کنم بگم:
خوشم نیومد
ولی خب کسی نگفت ،
پس نمیگم که خوشم نیومد
:D

خوبی که؟:-s


@اذرمهرصداقت توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:44

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
تو چیکار به بقیه داری...بگو خوشم نیومد و خیلاااااااااااااااااااااااعص... :)
مرسی...تو خوبی؟؟؟
راستی سلام...مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی... :)
شاد باشی دختره...شااااااااااااااد...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 20:44

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام @};-

خوبین فرزانه خانم؟

باشه منم نمی خوام مزه شیرین این داستان خوب از تو ذهنم بره.

اگه قسمت بود بعدا میام می گم چی شد چه جوری شد چی کم داشت چه جوری بود بهتر می شد.:D


فداییییی!

شاد تا ته تهش@};-

*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:53

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
پوست شما هم،مث اون هگل کنده س...یه چی بدتر از اون...
(دونخته معنا دار)سلام علیکم...ممنون...الان عالیم...شما خوبین؟؟؟خدا بهتون رحم کنه... :)
از قدیم گفتن:
"مااااااااااااه درخشنده چو پنهان شود,شبپره بازیگر میدن شود..."
اینو بگیر جلو چِشِت...بعد تصمیمتو بگیر که واگذار میکنی به قسمت یا خودت عهده دار همه چی میشی...متوجهی که مهندس؟؟؟ :)
مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی...
فدایی...شاد...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@عباس پیرمرادی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي تازه میخواستم بگم عاواتار نو مبارکاااااااااااااااااا...
خب...عاواتار خعلی خعلی نو مبارک...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی   ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 20:48

سلام، جذاب و روان ، در زندگی تعادل بهترین راه حل است. نه انقدر خسیس باش که مانند پدر سها دخترش را در حسرت یک دوست دارم گفتن نگهدارد و نه انقدر ریخت و پاش کن که چیزی نماند. پول باید مایه ارامش و سپس اسایش و خوشبختی باشد. و گرنه تمام ان را باید به ویرسها بیماریها ، اضطرابها و دکترها بدهی . :x @};- @};- @};- :-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما...خوبین عایا؟؟؟
عاقا جسارتا من کلا سختمه از وسط به یه چیزی بپیوندم...مجموعه ی جدیدتون از کی شروع میشه؟؟؟
کاملا درس میفرمایید...پول وسیله س...
عاقا خعلی مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین... :)
شاد باشین عاقا...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن   ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 21:17

سلام فرزانم....نجورسن؟
عاشششششق این رگه های طنزتم تو داستان:D
خیلی دوست داشتم خیلی خیلی...
ددن ده گلده الحمدلله:D دا چوخ نق نزنی:D
میسپرمت دست باباییت کچلش نکنی
بعد دیگه هیچی...به مامانتم سر بزن خب:x :x :x
شاااااااااااااااد باشی عزیزدل مامانی:* :* :*


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:02

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام مامان جونم... :x
خوبی قلبونت بلم؟؟؟خخخخخخخخخ...
اینا رو ول کن...بگو بینم چن چندی؟؟؟:D چیکارا کردی؟؟؟ :D تا کجا پیش رفتی؟؟؟ :D
این رگه های طنزم همش تقدیم به خودت... ;)
ددم منی بوغاننان سونرا خولاصه گلدی چخدی...گره شام ورخ!!! باخ داااااا...میلتین ددسی خیر امرلره شام ورر من ددمین گلمغینا... [-(
مامانم قلبونچ بلم...سرتو بیار جلو میخوام سرمو پارک کنم تو سرت مامانی... =))
خعلی دوستت دارم..خعلی...
فدایی داری...شاد باشی...مرسی که اومدی و خوندی و نوشتی... :)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 ارديبهشت 1394 - 03:17

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) گز میکنم خیابانهای چشم بسته از بر را

میان مردمی که حدودن میخرند و

حدودن میفروشند

در بازار بورس چشمها و پیشانی ها

و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...


سلام اوارنیوم.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 10:09

سلام

من وقتی میبینم یکی از حسین پناهی میکنه باید حتما بهش خسته نباشیدو بگم..

خسته نباشید


@آرش پرتو توسط آرش پرتو Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 10:10

ببخشید اون میکنه نیست...میگه ست


@آرش پرتو توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 05:28

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) زنده باد آرش جان.مرحوم پناهی عالیست.ستایشگر ایشانم.
درود بر طبع شعر شما.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:03

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
پوست توهم کنده س مهندس...
منتها پوست و گوشتت کنده س...
دیر میای بعد فقط میای به "اوارنیوم" سلام میدی میری؟؟؟پیام؟؟؟
قبول نیستاااااااااااااااااااا...وگرنه دوخته قهر میکنم...
بیا بینم دوباره...
سلام.خوبی؟؟؟
مرسی که خوندی اما درس حسابی ننوشتی...
دوباره بیا منتظرم اعصاب مصابم ندارم...افتاااااااااااد؟؟؟
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 12:48

نمایش مشخصات فرزانه بارانی ما هم اکنون با شعفی بسیار از بالای درخت توت همسایه بر کف سایت داستانک فرود آمدیم.با نوش جان لنگ دمپایی زن همسایه به خیال اینکه عجب گربه عظیم الجسه ای را هدف قرارداده!!و چند دانه برگ حاصل این صعود بس ملکوتی ما بوده تا شکم دو کرم ابریشم بی نوا را سیر کنیم و کنون در حال تکاندن گرد و خاک از تن و لباسیم و دهانمان چون اسب آبی مدام باز و بسته می شود.کلا هر کس فرزانگان را بشناسد میداند که علاقه وافری به خواب دارند و از 24 ساعت 8 ساعت در خواب ناز و بقیه ساعات را با چشمانی خمار و حرکاتی اسلوموشن در حالت خلسه وار سپری میکنند و این است که ما از شدت خواب نه انگشتمان درست کار میکند و نه ایضا فکرمان! اما از خواندن طنز ویژه آبجی پریممان بسیار لذت ها بردیم و روحمان از شادی صعود کرده و همکنون بر سقف داستان گیر نموده است.از آن انتخاب هوشمندانه اسم سها لذت بردیم. فقط ما فکر میکنیم با این اوصاف این پدر داستان باید پدری شیرازی و مادری اصفهانی داشته باشند. البت ما همینجا از تمامی شیرازی ها و اصفهانی های عزیز سایت تشکر میکنیم. همینطوری!!که یکدفعه بخاطر این جمله ما اخمی به چهره نیندازند.
ما می رویم به ادامه حرکات اسلوموشن خود بپردازیم گفتیم تا هنوز آفتابی نشده اید تا به حساب کامنت هایتان رسیدگی کنید ما سریع بیاییم و کارت حضور و غیاب را بکشیم و برویم.
هر ارتباطی بین داستانتان و سبیل یافتید. همان ارتباط هم با داستان و کرم ابریشم بیابید.

شاد باشی.


@فرزانه بارانی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
هر کی میتونه زودی اسم یه اسم عجیب غریب از یه نبی رو کنه که بدجور نیازمندیدم!!!
نمیخواد دیگه...خودم پیدار کردم... :D
یا مهلائیل نبی!!!شمام اومدین؟؟؟ :D
سلام علیکم...خوبین؟؟؟
من هنو تو کف بابا لنگ درازم بانو... :D
هش ساعت رو خوب زدین تو خال...4:00صب تا 12:00 ظهر... :D ;)
بانو جان...من چن وختی میشه که کلا باورهام نسبت به شیرازی ها و اصفهانی های عزیز رفته زیر تراختور!اصن الان خیلی داغونم...بگذریم!!!! :D
بانو..میشه لطف کنین همیشه بیاین؟؟؟بخدا دونخته کف بر وجودتون میشیم! :)
والا من اینجا همه چی دیدم غیر داستانم!!!! :D =))
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین...
دیگه گفتن نداره...خودتون میدونین چقد دوستتون دارم!
فدایی...شااااااااااااااااااااااااد...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه بارانی توسط محمد اکبری هشترودی Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 21:03

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی این همه ارتباط... ارتباط که نه ارتباطات...
داستان چون پدر داره... پدرها هم چون سبیل دارند... پس در نتیجه داستان ارتباطات زیادی با سبیل داره...

سلام خدمت خانم بارانی خانم...
ارادت...@};-


نام: فرهاد کوهکن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 13:53

نمایش مشخصات فرهاد کوهکن سلام دختر جان خان
گشتی در دنیای نوشته هایت زدیم و نظری کارشناسانه ارائه می کنیم که اگر مد نظر قرار دهید عنقریب به اوج خواهید رسید واگرنه هلاک خواهید شد !
" کلا نوشته ی جدی را ببوسید و بگذارید لب رف و یه تخته سنگ سه تنی هم بذارید روش و بچسبید به طنز "

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال


@فرهاد کوهکن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:50

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
دختر که خان نمیگیره!!!
سلام عرض شد.خوش تشریف آوردین...جدیدا رویتتون کردم این حوالی...نو ظهورین؟؟؟ :-/
به هر حال...خوش!
فرمودید در دنیایمان گردش فرمودید...یک جورایی تور بوده دیگه!!!شکر... :) خوش گذشت؟؟؟
هلاکت که..از ما بدور است! :D
نمیگوییم که جد نویسی را به بوسه ای مزین فرموده،لحد بر سرش می نهیم تا نفس ببرد و جام مرگ بنوشد!خیر...چطور است روی جِدّمان،عسل طنز بریزیم و اوفش کنیم!جد نویسی زیباست...دوستش داریم!حال هر چقد از ما بر نیاید!اما خب زیباست... :D
اما چون شمایید,جان به راه طنز میگذاریم و زورگار میگذرانیم!
سپاس بابت حضور بی شائبه تان...سپاس بابت خوانش و داستان و نگارش دیدگاه!
زین پس نیز راه گمیده و قدم بر عمارت ما نهید...شاد میشویم! ;)
شاد گردید!
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 19:47

سلام

خسته نباشید

دیروز از شانس بدم یا از شانس خوب شما وقت نکردم یه کامنت بی ربط بذارم ..اما امروز وقت دارما..اما حسش نیست.. ای بخشکی شانس:( :( :(

الان که اومدم چون من همیشه کامنتا رو از آخر میگیرم میام بالا درست مثل مجله خوندنم که از ته ش شروع میکنم دیدم اوه چقدر کامنت جواب نداده دارید خواستم خودم دست به کار شم جوابا رو بدم یه لحظه یه چیزی از درون بهم گفت: اینکارو نکن.. این دختره آذر نیستا ..میاد شل و پلت میکنه..ندیدی اون دفعه چه جوری شیکم میکم خط خطی کرد..

یه ذره که اومدم بالاتر دیدم خودت دست به کار شدی . منو هم از این وسوسه نجات دادی:( :(

خب خسته نباشید..

راستی این دو تا کامنتی که گذاشتم جفتشون با ربط باربطن...یه وقت فکر نکنی بی ربطنا..=)) =))


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:56

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام.خوبین؟
خسته؟؟؟من؟؟؟مگه داریم...عجب!
میخواین فردا که حالشو داشتین دوباره تشریف بیارین؟؟؟ :-/ :D ;)
شمام سر و ته عمل میکنی؟؟؟ =))
این دختره چیه؟؟؟فرزانه خانوم جان گل گلااااااااااب... :D
چقد خوب متوجه شدی که قصد شل و پل کردنتو دارم...ینی تصمیم داشتم بیام پرتوهای نوری تو رو خیلی تر و تمیز محو کنم!چون دیدم کامنتت رسیده دستم,بیخیال ماجرا شدم!خدا بهت رحم کرد! :D ;)
ولی میدونی چیه؟؟؟یه احساسی داره بهم میگه که اکانتت هک شده!عارش پرتو و این همه درفشانی؟؟؟:-/
دوتا نه...چار تا!
عاقا مرسی که اومده بودی و دوباره اومدی و بازم میای و خوندی و نوشتی و مینویسی و بازم مینویسی... :)
شاد باشی...
:)
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 20:06

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

ولی فرزانه خانم گل:پدر خسیس کجا ودختر تپل وموپل با کمربند چربی دور کمر کجا.اگه پدر خسیس بود سها خانم مثل یک چوب کبریت بود .نوش جان .بخورید وبیا شامید ولی کم خوری نکنید.از داستان شما لذت بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 21:00

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر شما جناب فرازمند عزیز...خوبین؟؟
دیر کردینااااااااااا...حواسمون هس...
تشکر میکنم.
شما تصور کنین...اینا مجبورن ته بشقاب رو هم با نون پاک کنن...تازه...عادم وختی دغدغه فکریش زیاد باشه...چاق میشه!مگه نه؟؟؟ ;)
بعله عاقا...شما درس میفرمایید...از قدیم گفتن:
اندازه نگهداااااااااااااااااار,که اندازه؟؟؟نکوست!
بعله... :D
عاقا خعلی مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین...
عاقا شاد باشین عاقا...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: خودم...!!!   ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 21:11

دارم میترسم!
فک کنم قیامت نزدیکه!
القیامة أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ!!!
"تفسیر و تصحیح و توضیح ق - م.ش.ک" :D
چشمت روشن بابات اومد!
چشمت روشن بقیه هم اومدن...
چشمت روشن منم داستانو دوس داشتم...
چشمم رو به شعرم روشن کن که میخوام برم...
فدایی شاد...
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@خودم...!!! توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 21:16

نمایش مشخصات فرزانه رازي اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما،عفو کنید!
یا پریشان شده ی موی پریشان شما،عفو کنید!

دست من نیست که عاشق شده احساساتم!
اینکه چشمم شده گریان شما،عفو کنید!

جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟
جان صد طایفه قربان شما،عفو کنید!

من کجا؟ میلِ پریدنِ ز هواتان بکنم؟
بند بند نفسم بسته به زندان شما،عفو کنید!

گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما،عفو کنید!



من هنوز گیجم! :D
مرسی که اومدی عزیزم...
:x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 21:18

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام
داشتم از این طرفا رد می شدم گفتم یه سر به آبجی کوچیکه بزنم
خوب از بد روزگار من یه کم حافظم قویه
دیدم کامنتها رسیده به ته دیگ ... و همه هم راضی از داستان رازی
خوب الوعده وفا
قراربود اون تاپ زرده رو یه شب که هیچ دو شب به ما قرض بدی!!!!
ما رو نپیچونی که تا حالا سابقه نداشته
.
.
.
.
خوب داستان جدید که نیست من هم عضو کامنت نویسان بی ربط هستم
;) :D
شب خوش :* :*


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 21:24

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
اتفاقا منم حافظه م بدفرم قویه! :D
خعلی چیزا یادم میمونه! :D
یه شب دیگههههههههههههههههههه...شما چرا اینطوری میکنی بانو؟؟؟یه شب اجاره میدمش 80 تومن...دو شب 180 تومن! :D
چطوریاس؟؟؟طالبی؟؟؟ :D ;)
شبتون خوش... :)
مرسی از حضور دوباره!
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط زهرابادره Members  ارسال در دوشنبه 14 ارديبهشت 1394 - 00:07

نمایش مشخصات زهرابادره واااای فرزانه جون مگه سر گردنه است ؟ چه خبره بابا
ارزون حساب کنی ماهم طالبش می شیم بازار رونق پیدا می کنه =))
خودمونيم فكر اقتصاديت به بابا رفته ها =)) :* :x @};- @};-


@زهرابادره توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 10:45

نمایش مشخصات فرزانه رازي سر گردنه؟؟؟
سر گردنه حرفه...
بعله دیگه...سیستم ما سیستم اقتصادی چین هستش...فک کردین چی شد چین،چین شد؟؟؟
همین کارا رو کرد که چین شد دیگه!!! :D
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 10:36

نمایش مشخصات فرزانه رازي آرمیتا مولوی:


نام: امین کریمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 - 00:12

...


@امین کریمی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 13:58

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود.
مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین...
شاد باشین...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 22:47

نمایش مشخصات بهروزعامری بسیار خوب اما حس من تو استخدام نیساعته ی سها دنبال یک جای خالی میگرده اینجا بدون اشکال اتفاق افتاده بعیده

موفق باشید گرامی @};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 16 ارديبهشت 1394 - 00:21

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود.خوبین؟
دارم تلاش میکنم که متوجه بشم چی فرمودین اما نمیدونم چرا نمیشه! :D
عاقا به هر صورت مرسی که اومدین و خوندین و نوشتین...
شاد باشین...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: زهرا فیروزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 21:00

نمایش مشخصات زهرا فیروزی سلام بر فرزانه عزیز
عالی بود دختر
درتمام مدت لبخند بر لبام بود.لذت وافری بردبم
فقط بیزحمت شماهره این سامیه رو محبت میکنی خداییش خیلی زود کارت رو راه انداخت..


@زهرا فیروزی توسط فرزانه رازي Members  ارسال در جمعه 18 ارديبهشت 1394 - 21:07

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
به به..زهرای عزیزم...خوبی؟
خداروشکر که خوشت اومده خانومی...
کار منو راه ننداخت...هیشکی کار منو راه نمیندازه...من خیلی وخته دنبالشم... :D
شاد باشی...
مرشی که اومدی و خوندی و نوشتی...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 15:18

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر خانم رازی بزرگوار

یه داستان خوبو مهمونت بودیم. به جز یکی دو پاراگراف اولش باقیشو نمره 19.5 میدم... یه ترفندایی هست که افراد خسیس راهشون عوض شه ها... این دختر قصه شما یه کم بی اطلاع بوده از ترفندا;) ;) ;) :D :D :D

شاد سلامت و موفق باشید


@سبحان بامداد توسط فرزانه رازي Members  ارسال در یکشنبه 20 ارديبهشت 1394 - 21:21

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود جناب بامداد...خوبین؟
راه گم کردین احیانا؟؟؟؟
خوش اومدین...
اوم...نمیدونم...شاید همینیه که شما میفرمایید...
تشکر بابت حضورتون...مرسی که خوندین و نوشتین...
شاد باشین عاقا...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: نسترن   ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 12:53

سلام عزیزدلم. خوبی؟ ببخش با تاخیر اومدم. شرمنده.
بی نظیر بود داستانت.لذت بردم. قلمت روان گلم.


@نسترن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 12:57

نمایش مشخصات فرزانه رازي :|
علیک سلام.
کجا بودی این همه وخ؟؟؟
ته دیگ هم نمونده نسترن...پوستت کنده س...
بابایی و همایون و پیام و همه اونایی که نمی اومدن اومدن...حتی این عاقا بامداد...تو الان میای؟؟؟
دیگ رو خودت باید بشوری...
مرسی که اومدی عزیزم...ممنون که خوندی و نوشتی..
فدایی...شااااااااااااد...
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 13:29

سلام....

تو چرا اسمت همش تو کاربران آنلاینه؟!؟!!:D

نکنه داری داستان جدید رو میکنی ؟!؟؟!؟!:-/ :D :(

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا


@آرش پرتو توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 21 ارديبهشت 1394 - 13:41

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
سلام.
لابد آنلاینم که اسمم قاطی انلایناس دیگه!!!(منتها یادم رفته خارج بشم...یا ول کردم رفتم دنبال کارم!!! )
نوچ...
چرا مزاحم خدا میشی؟؟؟
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 18:40

نمایش مشخصات سلمان ارژن با سلام , درود
به خانم فرزانه عزیز عزیز و دوست داشتنی
داستان قشنگی را از اختلاف نظر پدر و دختر اجراء کردین ،
اینتوری هم می شود دید ، به شرطی که به قضاوت نشینیم ...
همیشه شاد و سر بلند باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط فرزانه رازي Members  ارسال در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 - 21:16

نمایش مشخصات فرزانه رازي :D
أ...عاقا ارژن خودتونین؟؟؟
کف بر شدم به مولا!!!
سلام عرض شد.خوبین عاقا؟؟؟چه خبرا؟؟؟
عاقا من هنوز تو کف الچو هستم!!!
خوشحالم که دوس داشتین عاقا...باعث افتخاره... :D
نه دیگههههههه...ما رازی ایم عاقا...قاضی که نیستیم!!! :D ;)
عاقا ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین عاقا...
عاقا روحمون شاد شد...
فدایی...شااااااد....پاینده...پایدار!
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فرانک آرمین فر   ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 17:23

سلام
داستانت اصطلاحات جالبی داشت . و قصه ی خوب بود .


@فرانک آرمین فر توسط فرزانه رازي Members  ارسال در چهار شنبه 23 ارديبهشت 1394 - 00:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود و سپاس...
ممنون که اومدین و خوندین و نوشتین... :)
شاد باشین...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.