تصادم

• صدای اژیر امبولانس و صدای جیغ زنی که در شهر می پیچید، پری را مضطرب می کرد.شاید فکر اینکه دیر وقت وسط ناکجا اباد که نه کسی را می شناسد و نه جایی را که در انجا در امان باشد او را بیشتر وحشت زده می کرد.هر چند دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد. بی هوا در محدوده کمی که برای ایستادن انتخاب کرده بود. به این طرف و ان طرف می چرخید و با ترس دور و اطراف را نگاه می کرد.

• ماشین هایی که می امدند در مقابلش می ایستادند. بوق می زدند. سرشان را از طرف دیگر ماشین خم می کردند. ورندازش می کردند.بوق می زدند و چیزی می گفتند و وقتی بی میلی او را برای سوار شدن می دیدند. متلکی می گفتند و رد می شدند.

• او منتظر کسی دیگر بود. او کارش تمام شده بود.با همان ماشین کنارش ایستادم. بوق زدم. از پلی که روی جوی اب بود به طرف پیاده رو رفت . دوباره بوق زدم.
• عصبانی رو به ماشین کرد و گفت:
• چی می خای نره خر برو گمشو.
• بوق زدم.
• تا می خواست چیزی که تو مشتش گرفته بود و به طرف ماشین پرت کند. زود پیاده شدم.گفتم:
• پری منم داری چیکار می کنی؟
• کمی زیر باران ایستاد و خیره نگاهم کرد.با عصبانیت سوار ماشین شد و محکم در و کوبید و گفت:
• تا الان کجا بودی؟
• یه خورده کارم طول کشید.
• دوباره پرسید: می دونی ساعت چنده؟
• نگاهی به ساعتم کردم و گفتم : نه ساعتم خواب مونده.
• پرسیدم: چیزی شده؟
• نگاهی بهم کرد و گفت : می خواستی چی بشه ، سه ساعت من و تو خیابون کاشتی که چی بشه؟ ها؟
• گفتم که کار داشتم.
• اره کار مهمتره زنت، بچه ات، زندگیت، همه چیزت شده کار. بریم یه جایی، « کار دارم» . بریم خرید،« پول ندارم». مرده شور تو رو با اون کارت ببره. من الاغم همه جوره باهات را میام. می گم باشه کار کنه زندگیمون بچرخه .کنار هم اروم اروم زندگی کنیم. ولی...پری لحظه ای تو سکوت خودش غرق شد. بغضش گرفت و چشماش پر اشک شد.گفت:
• خسته شدم سیامک خسته شدم . دیگه نمی تونم با این کارت با این بی توجهیت کنار بیام.
• پری دستانش می لرزیدند. سرش را بین دستانش گرفت. روی زانوهایش خم شد.زار زار شروع به گریه کرد. فقط نگاهش می کردم چیزی برای گفتن نداشتم.کمی که ارام شد. پرسید:
• تو هم این صدا رو می شنوی؟
• پرسیدم : صدای جیغ زنه؟
• گفت: اره هم صدای اون هم صدای اژیر امبولانس لعنتی .
• گفتم : اره می شنوم. چند دقیقه پیش یه زن و مرد ماشینشون چپ کرد.فک کنم صدای اونا باشه. ولی تا الان باید برده باشنشون.
• پری گفت: حتما تصادف شدیدی بود.
• من زیاد نموندم . زود رد شدم که خیابون و بند نیارم.
• پری دوباره کمی نگاهم کرد و لبخند تلخی زد و گفت: چرا را نمی افتی ؟ خستم...
• ماشین و روشن کردم و به راه افتادم. شهر نیز مثل ادمهایش به خواب رفته بود. حتی پری هم سکوت کرده بود و به باران لعنتی چشم دوخته بود.
• پرسیدم: دوست داشتی الان کجا باشیم؟
• با نگاهی عاقل اندر سفیحی که بهم کرد گفت: با این زندگی که تو برام درست کردی، می خواستی کجا باشم؟ مگه جایی هم داریم ، مگه پول داریم که بریم جایی ، از همه مهمتر تو کارت از همه چیز مهمتر ...
• نگاهش را از من گرفت .این روز ها بین هر جمله حرفمان چند دقیقه سکوت بین مان می افتاد اما این بار پری زود تر سکوت و شکست و دوباره شروع به شکایت کرد و گفت:
• مرموز بودنت، رفتارت، حرف زدنت من و به این فکر می نداخت که تو با بقیه فرق داری. حس خوبی بهم می دادی.ولی نفهمیدم که فقط یه حس نه بیشتر...
• نگاهی بهش کردم گفتم : پس الان فهمیدی طرف حسابت یه عوضی ها؟...
• میدان و دور زدم . رسیدم به همان نقطه اول که بودیم.پدال گاز و تا ته فشار دادم .حواسم پرت حرفی بود که او زده بود. زنی که داشت از خیابان رد می شد و ندیدم. فرمون و به طرف دیگه چرخوندم. اما دیر شده بود.صدای شکسته شدن استخوناش و زیر چرخ ها شنیدم. پدال ترمز و با تمام قدرتم فشارش دادم اما ماشین سر خورد و روی هوا پرت شد. چرخی زد و با سقف روی زمین افتاد. بدنم و حسش نمی کردم . هر چه که در مقابل چشمهایم بودند رنگشان عوض میشد مثل خون سرخ شُ...دَ...

• بعد از اینکه ماشین و پارک کردم و امدم. پری کنار مردم ایستاده بود و نگران به دنبال من بود.
• تا رسیدم ، نفس عمیقی کشید.
• پرسیدم: اینجا چه خبره؟
• گفت: نمی دونم. منم تازه رسیدم .انگار یه ماشین زنی رو زیر گرفته.
• پرسیدم: مرده؟
• پری گفت: نمی دونم . خستم سیامک. بریم . بارون لعنتی هم از صبح می باره. خیس خیس شدم.
• باشه بریم.
• دستاش می لرزید وقتی دید که دارم به دستاش نگاه می کنم توی جیبش گذاشت و پرسید:
• ماشین و کجا پارک کردی؟
• بالاتر .رفتیم . به کمی که بالاتر رسیدیم . ماشین سر جاش نبود. نگاهی به دور و اطراف کردم.
• پری پرسید: دراشو قفل کرده بودی؟
• کم بدبختی داشتم، ماشینم بهشون اضافه شد. ریدم تو قبر پدر هر چی ...وقتی سمت نگاهم و به طرف صدای اژیر امبولانس چرخاندم ، ماشین و وسط بلوار چپ شده دیدم. گفتم : یا خدااااا پری اون ماشین من نیست؟
• پری گفت: نه ... وقتی با دقت نگاه کرد گفت: ماشین ما...
• به طرف ماشین دویدم.نزدیک که شدم.
• خشکم زد. هم جسد زن روی زمین افتاده بود، هم ماشین با سقف روی زمین بود.
• گفتم: پری بدبخت شدم رفت. این ماشین من. وااااای الان چه گهی بخورم من...
• پری پشت به من ایستاده بود. به کیفی که پهلوی جسد زن بود نگاه می کرد.
• مردم ، مردی که داخل ماشین بود . به زور بیرون کشیدند. زبانم بند امده بود.
• پری پارچه سیاه را از روی جسد ان زن کنار کشید. چند لحظه ای نگاهش کرد. بعد بلند بلند خندید و خود را به کف خیابان زد. من گیج شده بودم. جز نگاه کردن کاری از دستم بر نمی امد.
• یکی از پرستاران از امبولانس پیاده شد. کنار پری ایستادکمی به جسد نگاه کرد و پرسید: می شناسیش؟
• پری نمی توانست چشم از جسد خودش بردارد.
• پری بهت زده سرش را تکان داد و با تعلل گفت: نمی دونم...
• پرستار دوباره پرسید:
• اون مرده چی؟ .پری نگاهم کرد اما چیزی نگفت.شُک روحی شدیدی به روح روانش وارد امده بود.پرستار کمکش کرد تا پری سوار امبولانس شود. به طرف امبولانس دویدم. وقتی رسیدم در امبولانس را بستند و یک ان مثل گرد باد دور خود چرخیدم و در تاریکی خودم غرق شدم .
• با صدای بیب بیی دستگهاهی که روی سرم بودند . بیدار شدم. خواستم بلند شوم. توانی برای حرکت دادن بدنم نداشتم . جز سرم تنم مرگ را برای همیشه پذیرفته بود . به انسانی تبدل شده بودم که فقط نشخوار کنم و نفس بکشم.

بهروز علی پور _۹۹

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروز علی پور (29/1/1399),زهرابادره (آنا) (13/2/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.