وقتي خدا هست...

چشمهايش را بسته بود و سمت راست نيمكت ايستگاه اتوبوس نشسته بود.آفتاب گرم مرداد روي صورتش پهن شده بود و دانه هاي ريز عرق پشت لبش ديده مي شد.از روزنامه نيازمنديهاي روي زانوانش معلوم بود دنبال كار مي گردد! در آن هياهوي بلوار كشاورز كه پر از تاكسي هاي سبز و زرد بود؛ انگار بطور غريزي صداي اتوبوسها را ميشناخت! با بيخيالي چشم باز كرد و نگاهي به تابلوي بالاي درب طرف زنانه اتوبوس كه تازه به ايستگاه رسيده بود انداخت. هفت تير- فلكه دوم صادقيه.. دوباره پلكهايش را روي هم گذاشت. سعي كرد از جاهايي كه در هفت ماه گذشته براي مصاحبه رفته است آماري بگيرد . توي ذهنش تصاويري از شركتهايي كه سر زده بود مي آمد و مي رفت. فرم هايي كه پر كرده بود، سوالاتي كه جواب داده بود، رقبايي ترگل ورگل با آرايشهاي خيلي حرفه اي كه كنارشان نشسته بود و با اميد به اينكه صاحب آن شركت حتماً مديري واقعيست و به دنبال كارمند باتجربه اي مثل او خواهد بود و نه زرق و برق دختركان فارغ التحصيل و بي سابقه كار!!
سعي كرد با انگشت حساب مصاحبه ها را نگه دارد ، انگار نتوانست! چشم باز كرد و با بي حالي نگاهي به اطرافش انداخت.جز او و پيرمرد موسفيد با شكمي برآمده و سري كم مو كه با نگاهي موشكافانه او را نگاه مي كرد كسي در ايستگاه نبود. نيازمندي هاي پرو پيمان شنبه ها را كنارش روي نيمكت گذاشت و از توي كيفش دفتر يادداشت و خودكارش را در آورد و شروع به ليست كردن شد.. ترتيب زماني جستجوهايش را فراموش كرده بود.اولين مصاحبه شغلي كه رفته بود بهمن سال قبل بود.اين را خوب يادش بود. تازه بيكار شده بود آنهم به طور ناگهاني! صاحب كارخانه يهويي دلش خواسته بود تعطيل كند و جمع كند و برود آن ور آب پيش زن و بچه هايش. از آنجايي كه كارخانه سهم الارث پدريش بوده و با برادر و خواهرش كه هر كدام يك طرف دنيا زندگي مي كنند به توافق نرسيده تصميم گرفت عمر خودش را براي يك كارگاه فكسني كيك و كلوچه سازي هدر ندهد!( از نظر تمام كاركنان آنجا كارخانه بود و از نظر صاحبش يك كارگاه فكسني! ) وقتي زمزمه تعطيلي كارخانه شروع شد كارگرها و كارمندها به هول و ولا افتادند. همه از بيكاري وحشت داشتند. مدير اداري به همه دلداري مي داد و وعده و وعيد كه تا عيد مشكل انحصار وراثت حل خواهد شد و دوباره برخواهيد گشت..
خبر داشت كه خيلي از همكارانش همان وقت رفتند دنبال درست كردن بيمه بيكاريشان و گفتند منتظر باز شدن كارخانه مي مانند. اما او مدير كنترل كيفيت با هشت سال سابقه كار بود.حقوق خوبي مي گرفت ولي در ليست بيمه اي كه رد مي شد مثل بقيه كارگرها حداقل حقوق برايش منظور شده بود! و اين يعني حقوق بيمه بيكاري ناچيز ! يعني جور نبودن دخل و خرج..يعني عقب افتادن كرايه خانه و درآمدن صداي صاحبخانه..يعني عقب افتادن اقساط دو تا بانكي كه وام گرفته بود و درآمدن صداي بانك و ضامنهايش... يعني نه گفتن به خرده فرمايشات دختر و پسر نوجوانش كه كله شان باد داشت و "ندارم" حاليشان نبود و پول كلاس زبان و باشگاه و رخت و لباسشان بايد به راه بود... يعني خم شدن زير فشار و له شدن .
براي همين از فرداي همان روز تسويه حساب افتاد به جان روزنامه و سايتهاي استخدامي و ثبت نام در دفاتر كاريابي.. نزديك آخر سال بود و مي دانست شانس كمي دارد چون شركتها درگير كارهاي روزهاي پاياني سال مي شوند و كمتر جايي نيروي جديد استخدام مي كند. با اين حال بيصبرانه منتظر بود و ايمان داشت خداي بزرگي آن بالاست كه از وضعيت او بخوبي آگاه است و محال است دستش را نگيرد..
اولين دعوت به مصاحبه در يك روز باراني بهمن بود. وقتي مصاحبه گر گفت ان شاله رزومه ها را بررسي مي كنند و اطلاع مي دهند هنوز نميدانست معني اين جمله يعني "شما آن كسي نيستيد كه ما مي خواهيم!" بيخودي يك هفته منتظر بود و مدام گوشي اش را چك مي كرد كه يك وقت شارژ تمام نكند يا سايلنت نباشد..بعد از آن جستجوي بي پايانش را شروع كرده بود.پس اندازش عين يك تكه يخ زير آفتاب در حال كوچك شدن بود.. انگار تخم كاري كه در آن استاد شده بود را ملخ خورده بود! اواسط اسفند ترسيد از تمام شدن ذخيره حسابش. به خانم رفيعي همكار سابقش در بخش كارگزيني زنگ زد و درباره بيمه بيكاري پرسيد. وقتي شنيد بعد از طي هفت خان رستم و تكميل مدارك، سه ماه بعد حقوق تعلق خواهد گرفت دود از كله اش بلند شد! با خودش گفت استخداميهاي جديد از فروردين و بعد از تعطيلات عيد شروع مي شود و او حتماً كار مناسبي پيدا خواهد كرد..
حالا مرداد بود..ليستش را نگاه كرد. همين امروز صبح به نوزدهمين شركت رفته بود..خيلي وقت بود به مدير كنترل كيفي بودن فكر نميكرد.. لابه لاي آگهي هاي كارمند اداري، كارمند آشنا با كامپيوتر و حتي منشي ها را هم ميگشت.براي بعضيها رزومه مي فرستاد..خيلي جاها تماس مي گرفت و اولين سوالي كه ميپرسيدند سنش بود و اينكه زير سي سال مي خواهند.
در يكي از همان روزهاي نااميدي بالاخره مجبور شده بود درخواست بيمه بيكاري اش را پيگيري كند. حالا آب باريكه اي داشت ولي اصلاً كافي نبود.. خسته بود از زندگي كردن. دلش ميخواست مي زد به جاده و مي رفت و همه فكر و خيالها را پشت سرش جا مي گذاشت.
اتوبوسي كه ميخواست از راه رسيد و دو نفر پياده شدند. پاهايش ميل به بلند شدن نداشتند.انگار به آن نيمكت فلزي داغ شده چسبيده بود! پيرمرد كناري هم انگار خيال بلند شدن نداشت..با خودش فكر كرد پيرمرد حتماً بازنشسته اي بود كه هشتش گرو نهش بود مثل همانهايي كه وقتي رفته بود دنبال كار بيمه اش جلوي وزارت كار پلاكارد به دست شعار مي دادند و حق و حقوقشان را فرياد مي زدند.
نفس عميقي كشيد. به خودش فكر كرد كه با هشت سال سابقه اگر شانس بياورد و دوباره شاغل شود، هفده سال بعد مي رسد به بازنشستگي و آنوقت با حقوق ناچيزش چطور بايد زندگيش را بگذراند؟! آن موقع حتما دختر و پسرش ازدواج كرده اند و نوه هايي خواهد داشت..
گوشي اش را از جيب مانتويش بيرون كشيد يك پيامك داشت از شماره اي ناشناس..عادت داشت از چيزهاي اتفاقي فال بگيرد. مثلاً وقتي سوار تاكسي ميشد نيت مي كرد ترانه بعدي كه پخش شود وصف آينده او خواهد بود. ته ذهنش گفت : " هر چي توي اين پيامك باشه حرف خدا باشه به من!" با بازيگوشي كودكانه اي پيامك را باز كرد يك بيت شعر بود:
مرا سري است با تو كه چون خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود، ما بر آن سريم
چندبار شعر را خواند. لرزه اي به دلش افتاد. از تجسم خدايي كه اينطور حواسش به اوست قلبش گرم شد و چشمانش لبخند زد.
سعي كرد جلوي وسوسه اش را بگيرد و ننويسد: شما؟!
چه فرقي داشت چه كسي اين شعر را به چه منظوري و براي كي فرستاده است؟! مهم اين بود كه خدا هوايش را دارد و با همين تك بيت ؛ يك دنيا اميد را روانه قلبش كرده است.
لبخند زنان به پيرمرد نگاه كرد. انگار سرخوشي به او هم سرايت كرده بود و لبخند مي زد. ناخودآگاه سري بعلامت سلام برايش تكان داد.
شش ماه از آن روز گرم تابستاني گذشته است. دو هفته ديگر عيد مي شود ولي امسال زمستان نه برف آمد و نه انقدرها سرد بود..هواي بهاري خيلي وقت است لابه لاي هواي دود گرفته تهران رخنه كرده است..روي صندلي سفيد توي بالكن طبقه دوم نشسته است و ماگ سراميكي قرمزش را دو دستي چسبيده و عطر چاي دارچيني اش را با ولع به مشام مي كشد.. ناهار خانم شريفي را داده و آشپزخانه پايين را مرتب كرده بود. قاليهاي هر دو طبقه را كه هفته قبل به قاليشويي داده بود تحويل گرفته و پهن كرده بود.همه جا از تميزي برق مي زد..بوي لوبياپلويي كه همه جا پيچيده بود دلش را به مالش انداخته بود..منتظر بچه ها بود كه از مدرسه برسند و ناهار را دور هم بخورند..شب قبل با آقاي شريفي تلفني حرف زده بود و .....

ادامه دارد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

ابوالحسن اکبری ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,م.فرياد ,م.ماندگار ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (6/7/1394),الف.اندیشه (6/7/1394),زهرابادره (6/7/1394),م.فرياد (6/7/1394),م.ماندگار (6/7/1394),شهره کبودوندپور (6/7/1394),پروين خواجه دهي (6/7/1394),رضا فرازمند (7/7/1394),جاويد يزداني (11/7/1394),مریم ابراهیمی (20/7/1394),پروين خواجه دهي (24/2/1395),پروين خواجه دهي (8/3/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 07:28

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};- @};- @};-


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 08:04

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
خسته نباشید.@};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 08:10

نمایش مشخصات زهرابادره سلام
داستان زيبايي بود و تعليق و توصيفات جالبي داشت منتظر ادامه هستم
موفق باشيد @};- @};- @};- @};-


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 15:01

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 مهر 1394 - 15:49

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام پروین بانو
ممنون برای این داستان خوب@};- @};- @};-
منتظر می مانیم :)


نام: پروين خواجه دهي کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 مهر 1394 - 18:51

نمایش مشخصات پروين خواجه دهي از دوستاني كه داستان نيمه كاره مو خوندن و نظر دادند صميمانه سپاسگزارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.