ساعت یازده و دوازده دقیقه

مرد درحالی که جلوی تلویزیون نشسته بود و به فیلم هایی که از خاطرات خانوادگی گرفته شده بود نگاه می کرد، اشک در چشمانش جمع شده بود. مرد به ساعت نگاه کرد تنها چند دقیقه دیگر باقی مانده بود. مرد بلند شد وبه طرف پنجره رفت و در حالی که صورتش را به پشت پنجره چسبانده بود به صدای رعد که کم کم نزدیک می شدگوش داد. سپس دوباره روی صندلی نشست و شبکه را عوض کرد تلویزیون جمعیتی را نشان می داد که در دهکده بوگاراچ ساکن شده بودند و بعد تصویری از جمعیتی نشان داد که در مکزیک جمع شده بودند و انتظار می کشیدند. ناگهان نور خیره کننده ای آسمان را روشن کرد و برق همه ی شهر قطع شد. مرد با دست روی گوش هایش را گرف که صدای رعد همه ی خانه را لرزاند .
« من برای تو هم بلیت گرفتم اگه بخوای متونی بای، بلیت بوگاراچ رو دیگه نمیشه پیدا کرد، اما اگه می خوای خودتو به کشتن بدی طوری نیست ولی من نمی خوام بمیرم»
بعد از سکوت مرد، زن دست بچه را گرفته بود و رفته بود و مرد تا چند ساعت از لای در بیرون را نگاه کرد وبعد به خانه برگشت و چمدانش را بست و از خانه بیرون رفت اما وقتی به فرودگاه رسیده بود هواپیما حرکت کرده بود.
کتاب های نوستراداموس که زن فراموش کرده بود آنها را ببرد روی زمین افتاده بودند و حالا به جز سوختن به درد چیزی نمی خوردند.
محمد ولی گفت: «تلویزیون اعلام کرده زمین قراره از یک لایه ی سنگی رد بشه که امکان داره یکی از همین شهاب سنگ ها به زمین بخوره » و مرد گفته بود:«همه ی این ها دروغن . هنوز که امام زمان نیومده پس چه جوری دنیا نابود بشه ؟» محمد ولی فقط سری تکان داده بود و دوباره به شمردن پول هایی که ازبانک گرفته بود مشغول شد. مرد ادامه داد: «امیدت به خدا باشه. این حرف هارو یه مشت شیطون پرست درست کردن .حالا به فرضم که درست باشه، اگه قراره شهاب سنگ به زمین به خوره، همش نابود می شه فرق نمی کنه که کجا باشی چه این جا چه تو فرانسه؟»
محمد ولی گفت: «ای بابا توام دلت خوشه. حالا ما بیای مو امیدمون به خدا باشه اگه مردیم تو جواب مون رو میدی؟»
و دست زنش را گرفته بود و به طرف فرودگاه به راه افتاده بود.
مرد دوباره بانور خیره کننده ای به خودش آمد و از روی صندلی بلند شد و پشت پنجره رفت و آسمان را نگاه کرد و در حالی که با خودش می گفت:«امیدت به خدا باشه » در آسمان دنبال شهاب سنگ می گشت. در آن هنگام بود که تلویزیون ساعت را اعلام کرد: «ساعت یازده و دوازده دقیقه ظهر.»

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 30 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نریمان فرهمند ,هادی ابراهیمی ,هما همایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

غریبه (7/10/1391), یوسف جمالی(م.اسفند) (7/10/1391),شهریار شفا (8/10/1391),نادر صادقی قرق آقائی (8/10/1391),ابوالحسن اکبری (8/10/1391),هادی ابراهیمی (9/10/1391),محمد مهدی روحی طواف (12/10/1391),رضا قائدامینی (12/10/1391),حمید احمدی (20/10/1391),رضا قائدامینی (6/1/1392),بنیامین سیران (14/1/1392),محمد صادق محمدی (12/5/1392),رضا قائدامینی (8/11/1392),حسین روحانی (11/3/1394),

نقطه نظرات

نام: افاق   ارسال در جمعه 8 دي 1391 - 19:17

داستان خوبی بود اما معنی جمله آخر چیه؟ برای چی ساعت یازده و دوازده دقیقه؟


@افاق توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در جمعه 8 دي 1391 - 19:27

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون.
فرماسون ها اعتقاد دارند دنیا ساعت یازده و یازده دقیقه روز بیست و یکم دسامبر 2012 نابود میشه.پس وقتی ساعت یازده و دوازده دقیقه باشه یعنی دنیا نابود نشده.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 دي 1391 - 19:32

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام زیبا بود .ساعت یازده ودوازده دقیقه دیگه نیاز به نوشتن ظهرنیست .چون معمولن به ساعت دوازده می گویم ظهر.قبل ازدوازده می گویم قبل ازظهر وبعد ازدوازه می گویم بعدازظهر .خب دلیل این که این ساعت بیان کردید زمانی که به عقیده ی بعضی ها دینا تمام می شود که بالاخره نشد .


@ابوالحسن اکبری توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در شنبه 9 دي 1391 - 14:30

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون از نظر خوب و درست تون.


نام: مهوش فتحی قادی   ارسال در دوشنبه 11 دي 1391 - 23:07

زیبا و با احساس بود .موفق باشید


@مهوش فتحی قادی توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در سه شنبه 12 دي 1391 - 23:52

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون.موفق باشی


نام: ایلیا   ارسال در سه شنبه 12 دي 1391 - 20:16

وسطاش می خواستم خوندنم رو قطع کنم .
یه کم خسته کننده بود.


نام: بنیامین سیران کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 14 فروردين 1392 - 12:26

نمایش مشخصات بنیامین سیران یا سلام
کار خوبی بود کمی نمادگرا بود که خب خاص تر شده بود .
اسم فاعل "مرد" در جملات ابتدایی بعضی جاها خیلی تکرار می شوند که با حذف حداقل یکی از آن ها کار به تعادل بهتری می رسد.
سیر نقل داستان در گذشته است اما استفاده ی زیاد نویسنده از ماضی بعید و تکرار "بود" حس خوبی به خواننده نمی دهد اما غلط هم نیست.
با تشکر


نام: ميلاد   ارسال در جمعه 3 آبان 1392 - 20:51

با سلام از اين بهتر مي تونستي بنويسي



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.