پایان شب

شب بود و به جزء صدای جیر جیر ک ها صدایی به گوش نمی رسید . کشاورز درحالی که به شدت خسته بود و دیگر توان راه رفتن نداشت به خانه رسید . مدتی روی صندلی نشست و هنگامی خواست برای شام چیزی آماده کند به جزء مقداری ذرت چیزی برای خوردن پیدا نکرد . بعد از شام که دیگر گرسنه نبود و مقداری از خستگی اش کاسته شده بود همچنان که روی صندلی نشسته بود خاست لحظه ای آرامش پیدا کند اما وقتی چشمانش را بست دوباره مزرعه، کار و غذا فقط ذرت را بیاد آورد همچنان که دندان هایش را به هم می سایید به گچ های دیوار که با ناخن کنده شده بودند و صدای کنده شدن شان جگر انسان را سوراخ می کرد خیره شده بود.در طول این عمر دراز از زندگی چیزی به جزء مزرعه و کار و دندان ساییدن نفهمیده بود. چند سال پیش وقتی یک بار تلاش کرد و پول هایش را جمع کرد و یک شب درمیان شام خورده بود تا با پولی که جمع کرده بود یک مهمانی بدهد تا مردم دیگر به چشم یک فقیر به او نگاه نکنند هیچ کس به مهمانی او نیامد چون فکر می کردند که خرج روی دست کشاورز می گذارند . بعد از آن کشاورز بیشتر در خودش فرو رفت و دیگر با هیچ یا از اهالی روستا حرف نزد.
وقتی کشاورز به رختخواب رفت از خدا خواست که به سختی او پایان دهد. فردا صبح وقتی کشاورز از خواب بیدار شد آفتاب هنوز طلوع نکرده بود و آسمان فیروزه ای پشت کوه ها اسرار آمیز به نظر می رسید. برای صبحانه مقداری ذرت خورد و اینگونه روز دیگری را آغاز کرد . در راه مزرعه در حالی که داشت از کنار خانه کد خدا رد می شد متوجه شد تعدادی از اهالی روستا آنجا جمع شده اند. کشاورز بدون توجه راهش را ادامه داد چون مطمئن بود به او مربوط نمی شود وقتی به مزرعه رسید رد گاری هایی را دید که از وسط ذرت ها گذشته و آنها را از بین برده است . کشاورز همچنان که عصبانی شده بود و به ذرت هایی که زیر چرخ گاری له شده بودند نگاه می کرد به این اندیشید که او بد بخت ترین انسان روی زمین است اما در حالی که داشت ساقه ذرت ها را صاف می کرد و می خواست ذرت ها را دوباره زنده کند صندوقی از لابه لای ذرت ها نظرش را جلب کرد. با احطیات به طرف صندوق رفت و وقتی در صندوق را باز کرد کشاورز تا چند لحظه بی حرکت سر جایش ماند. تا هنگام شب مدام کشیک می داد و وقتی مطمئن شد که همه خوابیدن و کسی در کوچه ها نیست، صندوق را برداشت و همچنان که خدا را شکر می کرد که دعا یش را برآورده ساخته، دوان دوان به سوی خانه رفت . هنگامی که به خانه رسید صندوق را روی زمین گذاشت و در آن را باز کرد و همچنان که لبخندش بزرگتر می شد روی زمین نشست و در تفکراتش فرو رفت به این اندیشید که یک خانه بزرگ توی شهر می خرم ، یک زن جوان و خوش برو رو میگیرم و هرچه بخواهد برایش می خرم یک روز که دارم برای تجارت از توی روستا رد می شوم کد خدا و اهالی روستا در حالی که در دوطرف خیابان ایستاده اند و به من تعظیم می کنند من با کاروانم بدون توجه به آنها از انجا می گذرم .
آن شب کشا ورز در حالی که داشت برای شام ذرت ها را سرخ می کرد با خود گفت که این بار آخرین شامی است که ذرت می خورم. وقتی کشاورز با همان لبخند بزرگ به رختخواب رفت تنها شبی بود که راحت خوابید و از فکر فردا آزار نکشید . فردا صبح کشاورز با صدای خروس از خواب بیدار شد اما امروز آفتاب طلوع کرده بود و دیگر خبری از آسمان فیروزه ای پشت کوه ها نبود. در راه وقتی کشاورز داشت به سوی مزرعه می رفت به این فکر می کرد که وقتی همه خوابیدند از روستا فرار خواهد کرد که از دور متوجه شد که کسانی که در مزارع بیرون روستا کار می کنند جلو خانه کد خدا جمع شده اند به راهش ادامه داد و همچنان که بی توجه به کشاورزان از جلو آنها رد می شد یکی از آدم های کد خدا او را کنار بقیه ی کشاورزان گذاشت . یکی از کشاورزان به مردی که تازه آمده بود می گفت: ( دیشب کاروان کد خدا از اینجا می گذشته که راهشو گم می کنه و یکی از صندوق های طلا ی کد خدا از یکی از گاری ها بیرون می افتد حالا می خوان خونه هامونو بگردند می گن که یکی از ماها اونو برداشته . کشاورز وقتی این را شنید بیلش از دستش روی زمین افتاد و دوباره روزهای سخت و کار و ذرت را بیاد آورد و به این فکر کرد که هیچ وقت از این زندگی رهایی نمی یابد . اما دیگر خسته شده بود و دیگر طاقت سختی را نداشت برای همین از فرصتی استفاده کرد و شتابان به سوی خانه رفت. هنگامی که به خانه رسید گنج را از روی زمین برداشت و دوان دوان به طرف جاده رفت اما هنوز چند قدمی که برنداشته بود که با گلوله تفنگ روی زمین افتاد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 48 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سامان سعیدی , یوسف جمالی ,نریمان فرهمند ,هما همایی ,رضا قائدامینی ,هادی ابراهیمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سامان سعیدی (23/8/1391),ابوالحسن اکبری (23/8/1391),پاشا موسوی نژاد (24/8/1391),دنیا غلامی (24/8/1391),محمود مرادی گمش تپه (25/8/1391),مریم موسوی (25/8/1391),شهریار شفا (26/8/1391), یوسف جمالی (27/8/1391),نادر ال علی (28/8/1391),محسن نيرومند (2/9/1391),رضا قائدامینی (5/10/1391),حمید احمدی (20/10/1391),محمدرضا حسینی (11/11/1391),افشین امی (24/12/1391),مسعود رضایی (6/1/1392),رضا قائدامینی (6/1/1392),ولي الله وسيـله (31/3/1392),محمد صادق محمدی (12/5/1392),حسین کهندل (25/7/1392),رضا قائدامینی (8/11/1392),فاطمه گتویی (8/9/1393),فاطمه گتویی (25/9/1393),

نقطه نظرات

نام: سامان سعیدی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 آبان 1391 - 13:54

نمایش مشخصات سامان سعیدی زیبا بود......


نام: یوسف جمالی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 آبان 1391 - 16:06

نمایش مشخصات یوسف جمالی درود آقای قائد امینی
بسیار زیبا بود و معنادار.
برای درد بشربت هیچ گنجی نیست و هر گنجی پوچ است.


@ یوسف جمالی توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در چهار شنبه 24 آبان 1391 - 19:30

نمایش مشخصات رضا قائدامینی درود بر شما.


نام: نریمان فرهمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 آبان 1391 - 18:15

سلام آقای قائدامینی. داستان خوب و زیبایی بود اما در ضمینه ی طرح و پردازش داستان دقت زیادی نشده است.@};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در سه شنبه 23 آبان 1391 - 22:10

سلام زیبا بود .


@ابوالحسن اکبری توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در چهار شنبه 24 آبان 1391 - 19:26

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون.


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 آذر 1391 - 14:09

نمایش مشخصات محسن نيرومند نمیدونم چرا با خوندن داستان شما یاد داستانهایی افتادم که در مکزیک و آمریکای لاتین اتفاق میفته. شاید بواسطه اینکه اصولا کشاورزان اون نقطه از کره زمین بیشتر ذرت میکارند و غذای اصلی اونها نان ذرت هست.
اما خود داستان قابل تفکر و جالب بود.
احساس میکنم خیلی باشتاب و عجله نوشته شده. کاش یکبار دیگه ویرایش میشد. چند غلط املایی هم داشت مثلا:
- احطیات=احتیاط -
از حرف اضافه "که" هم خیلی استفاده شده بود.
به امید خواندن داستانهایی زیباتر از شما
موفق باشی دوست خوب من@};- :x


@محسن نيرومند توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در شنبه 4 آذر 1391 - 14:32

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون دوست من.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.