روزی در یک قدمی

سرهنگ گفت: (فکر می کنی من مرغ کرچم که پسر من را به حال مرگ کتک بزنی و من چیزی نگویم؟ فردا ساعت چهار توی میدان منتظرتم . تفنگت راهم بیاور.)
آن شب سرهنگ درحالی که روی صندلی نشسته بود و گلوله ها را توی تفنگ می گذاشت، پسرش که دست و پایش شکسته بود توی رختخواب دراز کشیده بود و با عصبانیت پشت سر هم می گفت: (اگر پدرش نمی آمد می کشتمش.) زن بالای سر پسر نشسته بود و به پول هایی که از فروش زمین به دست آمده و روی میز قرار داشتند نگاه می کرد و در حالی که ناخن هایش را می جوید به مبارزه فردا فکر می کرد. سپس گفت: (شاید باید اونو ببخشی. نباید خودت رو وارد دعوای بچه ها کنی.)
سرهنگ فریاد کشید: (دست و پای پسرت رو شکسته حالا تو میگی باید اونو ببخشم. وقتی کشتمش می بخشمش.)
دکتر در حالی که داشت پای پسر را با چوب می بست گفت: (من با اون حرف زدم گفت پسرت داشت پسرمو می کشت جای دست هایش روی گردنش مانده. گفت وقتی دیدم پسر دست و پا می زند نتوانستم تحمل کنم پسر یک خائن . . .
دکتر یک دفعه به خودش آمد و خواست حرفش را تسحیح کنداما دیگر دیر شده بود . سرهنگ گفت: (چی؟ خائن؟ فردا معلوم می شه کی خائنه. من هیچ وقت به دوستانم خیانت نکردم. او می خواست حق منو بخوره، می خواست مقرری منو برای خودش برداره. وقتی هم بهش گفتم گفت سرهنگ تو پیر تر از اونی که بخواهی پول خرج کنی؛ من هم خلاسش کردم. او رو کشتم، باز هم میکشم)
بعد ازساعتی دکتر کارش تمام شد و گفت: (تا یک ماه نباید بازشون کنی. دست و پات از چند جا شکستن. بعد روبه سرهنگ کرد و گفت: (موفق باشی رفیق. اگر اتفاقی برات افتاد خودم از خانواده ات مراقبت می کنم.)
واز خانه بیرون رفت. سرهنگ تفنگش را مسلح کرد و آن را روی میز گذاشت. فردا صبح وقتی سرهنگ از خواب بیدار شد زن را روی صندلی دید که هنوز بیدار است و همه ناخن هایش را جویده است. سرهنگ گفت: (نترس من هنوز بهترین تیر انداز ارتشم. سپس پول ها را از روی میز برداشت و بیرون رفت.) ساعتی بعد زن همراه با پارچه ای که انگار چیزی را در آن پنهان کرده بود به حیاط رفت رفت و پارچه را در آن جا دفن کرد. نزدیکی های ظهر سرهنگ بر گشت و انگار که دیگر کاری در این دنیا نداشته باشد انتزار ساعت چهار را می کشید. زن گفت: ( همه ی قرض ها تو دادی؟) سرهنگ گفت: (اره. همه ی قرض ها مو دادم. حالا دیگر از مرگ نمی ترسم.)
زن هنوز نگران بود برای همین وقتی برای سرهنگ چای اورد. کمی داروی خواب آور در چای ریخت و آن را به خورد سرهنگ داد. ساعتی بعد سرهنگ خواب بود و زن روی صندلی نشسته بود و به ساعت نگاه می کرد و با اینکه ساعت را دو ساعت عقب کشیده بود خوب می دانست که فقط نیم ساعت تا ساعت چهار مانده است. که ناگهان مردی از بیرون خانه فریاد زد: (سرهنگ داره ساعت چهار میشه . تفنگتو آماده کن توی میدان منتظرتن.)سرهنگ یکدفعه از خواب پرید و تفنگش را برداشت و به سرعت به طرف میدان به راه افتاد. زن اطمینان داشت که سرهنگ قبل از مبارزه تفنگش را چک می کند اما آن روز فرصت چک کردن تفنگ نبود ووقتی سرهنگ به میدان رسید دقیقاّ ساعت چهار بود . مرد توی میدان منتظر بود، بادیدن سرهنگ بلند شد و گفت: (پیرمرد خوب شدآمدی حالا آبرومندانه میمیری؟) مردم شهر جمع شده بودند و دکتر هم در میان آنها دیده می شد . بعداز چند لحظه صدای تیر شنیده شد و دکتر در حالی که بالای سر سرهنگ نشسته بود گفت: ( کسی تفنگ سرهنگ رو خالی کرده.)

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 239 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

هما همایی ,رضا قائدامینی ,نریمان فرهمند ,هادی ابراهیمی ,مریم باغنده ,رضا بکرانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هما همایی (7/7/1391),پروين خواجه دهي (8/7/1391),عزیز الله ملکپور ‍‍‍‍ (8/7/1391),نریمان فرهمند (8/7/1391),علی توکلی (8/7/1391),علی اکبری (11/7/1391),میلاد کاویانی (13/7/1391),سید سجاد موسوی سالم(ر.رسا) (14/7/1391),محمد مهدی روحی طواف (20/7/1391),محمد مهدی روحی طواف (22/7/1391),محمود مرادی گمش تپه (25/8/1391),آسیه مهرابی (16/9/1391),مسعود ریاحی (19/9/1391),رضا قائدامینی (5/10/1391),حمید احمدی (20/10/1391),محمدرضا حسینی (11/11/1391),محمدرضا حیدری راد (14/11/1391),محمدحسین ربیع نژاد (26/11/1391),اكرم عيوضي نژاد (11/12/1391),افشین امی (24/12/1391),سنامحمودی (4/1/1392),بنیامین سیران (4/1/1392),مائده رجائی فر (5/1/1392),رضا قائدامینی (6/1/1392),مسعود رضایی (11/1/1392),محمد حسینی کاریزکی (11/1/1392),علی طحانی سعدی (14/1/1392),بهار زرافشان (4/2/1392),بهروز پورصفر بروجنی (17/2/1392),صادق عادلیان (18/2/1392),علیرضا تقی پور (23/2/1392),سید امیر محمد فضلی (28/2/1392),سحر دلارام (17/3/1392),ولي الله وسيـله (31/3/1392),مرتضی منصوری (20/4/1392),محمد صادق محمدی (11/5/1392),محمد صادق محمدی (12/5/1392),کیمیا مرادی (30/5/1392),بهناز باران خواه (24/6/1392),علی علویان (17/9/1392),مریم باغنده (7/11/1392),رضا قائدامینی (8/11/1392),شاهین زند (18/11/1392),رضا بکرانی (2/12/1392),عباس کارگر (9/1/1393),مریم هاشمی راد (8/2/1393),محمد مهدی روحی طواف (24/4/1393),علی خلیلی (1/5/1393),علي طرهاني نژاد (8/6/1393),مهدی فعله گری (4/7/1393),مهشید سلیمی نبی (7/7/1393),شاهین سالاری (13/7/1393),مهشید سلیمی نبی (15/7/1393),حامد قزلباش (15/7/1393),فهیمه زندیه (20/7/1393),آرمان رجب زاده (25/7/1393),عباس پیرمرادی (13/9/1393),م.ماندگار (20/2/1394),محمد رفیعی (12/3/1394),مصطفی زمانی (28/3/1394),علي طرهاني نژاد (7/4/1394),محمد باقر نقی زاده (21/9/1394),مرتضی وقف الحسین (14/10/1396),

نقطه نظرات

نام: پتروس   ارسال در جمعه 7 مهر 1391 - 11:26

مانند داستان قبلی تون بسیار جذاب بود.


@پتروس توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در جمعه 7 مهر 1391 - 18:26

نمایش مشخصات رضا قائدامینی درود بر شما .


@رضا قائدامینی توسط مریم باغنده Members  ارسال در دوشنبه 7 بهمن 1392 - 19:54

جذاب و جالب بود!خوشحال میشم اگر داستان های من رو هم بخونید@};-


@مریم باغنده توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در سه شنبه 8 بهمن 1392 - 22:29

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون.بله حتما


نام: هما همایی کاربر عضو  ارسال در جمعه 7 مهر 1391 - 11:54

سلام. به نظر من داستان مشکلی که داشت این بود که شما داستان رو برای صحنه آخر آماده کرده اید اما وقتی که به صحنه آخر می رسیم صحنه حذف شده است.


@هما همایی توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در جمعه 7 مهر 1391 - 18:25

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون از نظرتون،که نظر درستی هم هست.


نام: دانا آزاد   ارسال در جمعه 7 مهر 1391 - 23:28

تبارک الله.داستان باید اینجوری باشه، تصویرسازی، ملموس.انقد بچه ها بوف کوری مینویسن حوصله خوندن داستان هم برامون نمیمونه.


@دانا آزاد توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در دوشنبه 10 مهر 1391 - 13:34

نمایش مشخصات رضا قائدامینی از شما ممنونم.


نام: نریمان فرهمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 مهر 1391 - 18:36

این داستان هم مانند داستان کسی صندلی را پشت به در داده است نیاز به ویرایش و باز نویسی دارد، اما موضوع و لحن داستان خوبه. موفق باشید.


نام: علی اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 مهر 1391 - 09:35

نمایش مشخصات علی اکبری @};-


نام: میلاد کاویانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 13 مهر 1391 - 22:18

نمایش مشخصات میلاد کاویانی جذاب عالی اما جای نقد...
۱نوع داستان همچون فیلمهای وسترن کشش وجذابیت خاص آن دوره رادارد که الا بیشتر نوعی کلیشه شده...
۲صحنه آخرداستان آنقدر سریع اتفاق افتاد که این نشان از سعی نویسنده برای کوتاه نمودن داستان است ... روی تجسم آخر مخاطب دو تاثیر خواهد گذاشت...
۱(خوب چون مخاطب قبل از آن در ابهام بسر میبرد که تفنگ خالی است یاپر که با تصویر غمناک مرگ سرهنگ از ابهام در می آید)
2(بد زیرا روش دوئل را رعایت نشده که در این نوع داستان ها باید در آن دقیق شد)
3(در دعوای روز مره بچه های هم کمی دیالوگ های تحریک کننده بکار میرود اما در این دوئل سرنوشت ساز آنقدر سریع موضوع به پایان میرسد...)
با تشکر از شما داستانتان کمی ذوق بنده ور تحریک کرد..


@میلاد کاویانی توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در چهار شنبه 8 آذر 1391 - 08:33

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون به خاطر نقد خوبتون.


نام: هادی ابراهیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 مهر 1391 - 19:41

@};-


نام: بنیامین سیران کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 فروردين 1392 - 13:31

نمایش مشخصات بنیامین سیران یا سلام
نیاز به ویرایش دارد "او می خواست سهم منو برداره"
تنها حروف اندکی تغییر کنند کار یکدست می شود به طور مثال "اون می خواس سهم منو برداره" یا " او قصد داشت سهم مرا بردارد"
بستگی به لحن داستان دارد ، در کل کار استانداردی ست و خوب شاید خیلی استاندارد است و همه چیز واضح، شاید اگر کمی قضایا مبهم تر و یا خاص تر بیان می شد ذهن خواننده را بیشتر به چالش می کشید.
با تشکر


@بنیامین سیران توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در سه شنبه 6 فروردين 1392 - 20:12

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون به خاطر نقد کار آمده تون.


نام: صادق عادلیان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392 - 23:48

نمایش مشخصات صادق عادلیان سلام من دیر خیلی دیر با داستان های شما اشنا شدم.

هیچی نمی گم چون تا حدودی و شاید بیشتر پسندیدم. داستانای منو بخونید و نقد کنید ممنون@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.