کسی صندلی راپشت به در داده است.

کسی صندلی را پشت به در داده است.
مرد صندلی را پشت به در داده بود و انگار که اتفاقی نیفتاده است به رودی که از وسط روستا و همچنین از جلوی خانه او می گذشت نگاه می کرد.
آن روز هوا ابری بود و دکتر در مطبش نشسته بود و مشغول معاینه بیماری بود. تعدادی قرص برایش نوشت و مثل همیشه دوبرابر هزینه ویزیت را از بیمار گرفت . بعد از اینکه بیمار رفت، دکتر به کنار بخاری رفت و دست هایش را گرم کرد سپس پالتویش را پوشید و به طرف خانه به راه افتاد . دانه های کوچک باران که هر کدام به فاصله ی یک متر از هم به زمین می افتادند هوا را سرد تر کرده بودند. دکتر همچنان که راه می رفت خانه ای خرابه که در و پنجره هایش را می شد فروخت نظرش را جلب کرد و دوباره به راهش ادامه داد . نیم ساعت بعد دکتر در خانه کنار بخاری نشسته بود و همچنان که خود و خانوده اش از سرما می لرزیدند بخاری را زیاد نمی کرد و می گفت : اصراف می شود .
مرد در خانه نشسته بود و مشغول حل کردن جدول شماره هزار و دویست و شصت و سوم بود و تمام جدول ها را از شماره یک تا هزار و دویست و شصت و دو پست کرده بود همچنان امید داشت که شاید یک آپارتمان برنده شود.
نیمه های شب بود و چراغ همه خانه های روستا خاموش بود . دکتر وانتی را کنار خانه خرابه پارک کرده بود و در و پنجره های خانه را در می آوردند و در وانت می انداخت. و بعد سوار ماشین شد و به سوی خانه حرکت کرد، صبح که شد دکتر با وانت پر از در و پنجره از خانه خارج شد و به طرف بازار به راه افتاد. او بعد از اینکه در و پنجره ها را فروخت همچنان که با خوشحالی پول ها می شمردبه یاد آورد که اجاره خانه را نگرفته است. شتابان با ماشین به سوی خانه مرد رفت و در زد مرد در را باز کرد و بادیدن دکتر چهره اش برافروخته شدو گفت: (آمده ای اجاره خانه خانه ی خودم را دوباره بگیری؟)
دکتر گفت: (چند بار بگویم ، من این خانه را از پدرت خریده ام. اگر دوست داری می توانی خانه دیگری اجاره کنی)
مرد گفت: (اگر خانه دیگری بود حتماً این کار را می کردم. می توانی تا آخر هفته صبر کنی؟ حالا پولی ندارم)
دکتر وقتی این را شنید چنان داد و فریادی به راه انداخت که همه مردم جمع شدند. مرد در را بست و دوباره حرف های پدرش را قبل از اخرین سفرش که بعد از آن باز نگشته بود به یاد آورد و نمی دانست که پدرش راست می گفت یا خانه را به دکتر فروخته است. روز پنج شنبه مرد به طرف دفتر پست به راه افتاد، ماشین پست دم در دفتر پست بود و محمد ولی مشغول پیاده کردن نامه ها و بسته ها بود. مرد جلو رفت و به محمد ولی کمک کرد که بسته های پست را پیاده کندو گفت : (سام رفیق، امروز نامه ای برای من نرسیده؟)
محمد ولی گفت: (یادمه پنج سال پیش هم همین سوال را کردی . کسی برای تو نامه نمی ده نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.)
مرد در آن لحظه تازه به صرافت افتاد که پنج سال است که هر هفته به دفتر پست می آید و خبری از نامه نیست. ابر ها کم کم کنار می رفتند و پرتو های خورشید دیده می شدند. مرد به طرف کتاب فروشی به راه افتاد و جدول شماره هزار و دویست و شصت و چهارم را خریدو سپس به طرف خانه به راه افتاد. دکتر دم در خانه قدم می زد و منتظر مرد بود وقتی مرد را دید به طرف او رفت و گفت: (خودت میدانی بری چی آمده ام زود پول را بیار.) مرد اول خاست به دکتر حمله کند و چشم های زاغش را در بیاورداما بعد خودش را را کنترل کرد و بدون توجه به دکتر و حرف هایش وارد خانه شد و در را بست . دکتر بعد از اینکه فحش هایش تمام شد از پشت در گفت: (فردا دوباره می آیم اما نه این جوری)و رفت. مرد صندلی را برداشت و بیرون گذاشت و همچنان که تلاش می کرد افکارش را از ذهن پاک کند مشغول حل کردن جدول هزار و دویست و شصت و چهارم شد .
دکتر احساس گناه می کرد که خانه ای را که مال خود مرد است به او اجاره داده و دوبرابر اجاره خانه خانه ای مثل آن را از مرد می گیرد. اما چیزی در ذهنش شبیه یک بیماری کشنده او را دگرگون کرد و به دنبال مستاّجردیگری گشت.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد احساس خفگی می کرد انگار یک خر چنگ در گلویش گیر کرده بود . از پنجره بیرون را نگاه کرد. ابر ها آسمان را پوشانده بودند و مرد فکر می کرد که قرار است اتفاق بدی بیفتد. نیم ساعت بعد با جدولی که برگه ای که به آن منگنه شده بود و مشخصات مرد در آن نوشته شده بود به طرف دفتر پست به راه افتاد محمد ولی پشت میز نشسته بود و مشغول مرتب کردن نامه ها بود بادیدن مرد گفت: (این بار هم می خواهی جدولت را پست کنی؟)
مرد چیزی نگفت و فقط جدول را همراه با برگه به محمد ولی داد . در راه خانه در حالی که سرش را پایین انداخته بود به کتاب فروشی رفت تا جدول شماره هزار و دوست و شصت و پنجم را بخرداما مرد کتاب فروش گفت که شرکت ورشکسته شده و دیگر جدول هایش چاپ نمی شود . مرد تمام از امیدش را از دست داده بود و سرگردان در کوچه ها می گشت تا به خانه رسید، روی صندلی که بیرون گذاشته بود نشست و همچنان که باخودش حرف می زد تمام صبرش را بیهوده دید. آنگاه وانت سفید رنگی جلوی خانه ایستاد دکتر از ماشین پیاده شد و گفت: (خوب پول را آماده کرده ای؟)
روح مرد تسخیر شده بود و آن هنگام به چیزی فکر می کرد که هیچ گاه تصورش را نمی کرد و گفت: (بله جناب دکتر آماده کرده ام) دکتر را با خود به خانه برد و با سنگی که از روی زمین برداشته بود توی سر دکتر زد و سپس چاله ای در اتاق خوابش کند و دکتر را در آن دفن کرد.
ساعتی بعد مرد صندلی را پشت به در داده بود و انگار که اتفاقی نیفتاده است به رودی که از وسط روستا و همچنین از جلوی خانه او می گذشت نگاه می کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 112 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

هادی ابراهیمی ,نریمان فرهمند ,هما همایی ,رضا قائدامینی ,مریم باغنده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا قائدامینی (21/6/1391),حمیدرضا هرندی (22/6/1391),نریمان فرهمند (23/6/1391),راضیه مهدی زاده (26/6/1391),مریم مختاری (28/6/1391),رضا قائدامینی (4/7/1391),رضا قائدامینی (5/7/1391),رضا قائدامینی (5/7/1391),محمد فتحی (5/7/1391),محمد مهدی روحی طواف (6/7/1391),رضا قائدامینی (7/7/1391),رضا قائدامینی (12/7/1391),محمدرضا صادقی (27/7/1391),رضا قائدامینی (5/10/1391),محمدرضا حسینی (11/11/1391),الهام توکل (21/11/1391),اكرم عيوضي نژاد (11/12/1391),مائده رجائی فر (5/1/1392),رضا قائدامینی (6/1/1392),بنیامین سیران (7/1/1392),ولي الله وسيـله (31/3/1392),مختار محمدیان (2/4/1392),محمد صادق محمدی (12/5/1392),کیمیا مرادی (30/5/1392),سوران زند (17/8/1392),رضا قائدامینی (8/11/1392),مریم باغنده (8/11/1392),شاهین زند (18/11/1392),رضا بکرانی (2/12/1392),مهشید سلیمی نبی (21/7/1393),عباس پیرمرادی (13/9/1393),م.ماندگار (20/2/1394),مصطفی زمانی (28/3/1394),مرتضی وقف الحسین (14/10/1396),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 شهريور 1391 - 14:34

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی زیبا بود


@حمیدرضا هرندی توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1391 - 17:59

نمایش مشخصات رضا قائدامینی ممنون ازشما


نام: نریمان فرهمند کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 شهريور 1391 - 11:15

نیاز به ویرایش دارد.


@نریمان فرهمند توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در سه شنبه 4 مهر 1391 - 18:07

نمایش مشخصات رضا قائدامینی تشکر از شما دوست عزیز.


نام: فاطمه قنبری   ارسال در چهار شنبه 12 مهر 1391 - 09:17

با تشکر ویژه


نام: هما همایی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 مهر 1391 - 18:10

آفرین..


نام: بارش   ارسال در چهار شنبه 19 مهر 1391 - 09:31

کسی پشت صندلی را به در داده است.درستش اینه.


@بارش توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در چهار شنبه 19 مهر 1391 - 15:08

نمایش مشخصات رضا قائدامینی پشت صندلی به لحاظ دستوری صحیحه ولی بار ادبی جمله رو کم میکنه.ممنون.


نام: بنیامین سیران کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 فروردين 1392 - 11:35

نمایش مشخصات بنیامین سیران یا سلام
استخوان بندی / setting خوبی داشت
افسوس که نیازمند ویرایشی مختصر است ! اشتباه تایپی دیده می شود و یا " توی سر دکتر زد" سنگ را توی سر دکتر زد؟
داستان روان و خوب پیش می رود توصیفات عالی و به اندازه است ، کاش لحظه ی کشته شدنش را هولناک تر و طولانی تر توصیف می کردید.
در کل بسیار لذت بخش بود.
با تشکر


نام: رضا قائدامینی   ارسال در چهار شنبه 7 فروردين 1392 - 12:03

ممنون.اما به نظر من پایان داستان باید سریع اتفاق می افتاد چون خواننده خسته میشد.


نام: ميلاد   ارسال در پنجشنبه 2 آبان 1392 - 17:11

رضا من 2تا داستانتو بيشتر نخوندم ولي فكر ميكنم بقيه شونم عالي باشن


@ميلاد توسط رضا قائدامینی Members  ارسال در جمعه 3 آبان 1392 - 12:19

نمایش مشخصات رضا قائدامینی میتونی بقیه شون رو هم بخونی خب.ممنون.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.